تبليغاتX
یونگ (مکتب زوریخ)

لی، روح شرور


مردمان آفریقا معده را مرکز شر می‌دانند. به نظر قبیله نگباندی، ساکن شمال کنگو روحی که به آن وارد می‌شود «لی» نام دارد و مردمی که صاحب آن می‌شوند مردم لی هستند. این مردمان آدمخوار هستند و گور‌ها را حفر می‌کنند و گوشت مردگان را می‌خورند. بعضی از آن‌ها بچه‌ها را دزدیده و می‌خورند. اما این موجودات وحشتناک در هنگام روز غیر قابل تشخیص از همسایگان خود هستند.

تنها راه شناختن آن‌ها پس از مرگ است، و این هنگامی ست که پیدا کنندگان جادوگران آن را «بُرندگان شکم» می‌نامند، که شاید به معنای یک نوع تشریح باشد. آنان شکم جسد جادوگران را باز کرده و با دقت معده و روده او را آزمایش می‌کنند. اگر آن‌ها غده‌ای را پیدا کنند اعلام می‌کنند که این غده خانه‌ی لی است، و آن را به مکانی دور از روستا می‌برند. اما بستگان شخص مرده نیز به موضوع سؤظن تبدیل می‌شوند؛ چرا که معروف است که لی تمام خانواده را تسخیر می‌کند. 
 

جادوگران بر عکس ساحران مجامعی دارند که در آن‌ها گوشت اجساد را می‌خورند. انتظار می‌رود که هر عضو به نوبه خود جسدی بیاورد، و این اجساد اغلب بقایای جسد همسایگان و اقوام کشته شده است. حس وحشتی که آنان می‌پراکنند به نحوی قوی در داستانی که ساکنان بخش سفلای رود کنگو نقل می‌کنند، قابل بازبینی‌ست. داستان شرح می‌دهد که چگونه زن جوانی به نام مالمبا به دیدار معشوقش رفت، بی‌آنکه بداند او یک جادوگر است. او در تاریک و روشن بامداد، بی‌آنکه همسایگان او را ببینند به درون کلبه او رفت و در تاریکی آرام در گوشه‌ای به انتظار نشست. هنگامی که مرد نیز به همین گونه وارد کلبه شد او را ندید. در عوض زنبیلش را با خوراکی که اعضای مجمع در آن گذاشته بودند روی زمین گذاشت، و مالمبا وحشت‌زده او را دید که خوراک را بیرون آورد و شروع به خوردن انگشت‌های آدمیزاد کرد. بیزاری دختر زمانی به وحشت شدید تبدیل شد که او شروع کرد به لعنت و نفرین رفقای جادوگرش و با خود عهد کرد که وقتی نوبت کشتن مالمبا رسید خوراکی بهتر از این به آن‌ها نخواهد داد. 
 


مادر دختر را که بیشتر به مرده می‌مانست تا زنده پیدا کرد. دختر هرچه را که اتفاق افتاده بود برای پدر و مادرش بازگو کرد، اما در طول روز به نحوی شدید دچار ضعف بود. مشکل زمانی آغاز شد که شش مرد به هنگام غروب برای یک ملاقات ظاهراً بی‌خطر به کلبه وارد شدند. تماشای آن‌ها به گونه‌ای برای دختر وحشتناک بود که او جانش را از دست داد. پدر و مادر او مرگ دختر را بی‌مجازات نگذاشتند. آنان معشوق او و پنج شریک او را در برابر رئیس قبیله متهم کردند. آنان محکوم به آزمایش نوشیدن زهری شدند، که جادوگران را می‌کشد، اما گویا بر مردم عادی اثر ندارد و آنان همگی مردند. در این موقع او مشعلی را روشن کرد و قربانی مورد نظرش را دید. مالمبا کوشید نشان دهد که چیزی از حرف‌های او را نشنیده است، اما روشن بود که متقاعد نشده است. مرد با آوردن بهانه‌ای از کلبه خارج شد و مالمبا متوجه شد که او رفته است تا بقیه اعضای مجمع را بیاورد. دختر که به شدت وحشت‌زده بود به سوی روستای خود گریخت. اما جادوگران یک فتیش را که به صورت چوب حکاکی شده بود، با نیروی جادویی خود به کار گرفتند. فتیش همانند شیئی‌ای زنده، همانند حیوان درنده‌ای که بوی صید را می‌شنود، در دست جادوگران به حرکت در آمد و به‌زودی جهتی را که دختر رفته بود نشان داد؛ و شش نفر از اعضای مجمع جادوگران با نیروی فراوان سر در پی قربانی گذاشتند. دختر در باغ مادرش زیر تپه‌ای از فضولات پنهان شد. تعقیب‌کنندگان به‌زودی نزدیک شدند و یک آهو را پیدا کردند. شاید یک روح خوب در قالب آهو از اعماق زمین بیرون جهید و فتیش را پرتاب کرد و رد دختر ناپدید شد. مردان که گیج شده بودند سر در پی حیوان گذاشتند. اما دیگر بامداد شده بود و آنان با شتاب به روستای خود بازگشتند. 
 

 

سحر و ترس از آن هنوز در زندگی بخش‌هایی از قاره آفریقا زنده است، چنان‌که در سال‌های اخیر جادوگرکشی در آفریقای جنوبی تبلیغ می‌شد. سالنامه‌های دادگستری آفریقای جنوبی پر از داستان‌های مردمانی‌ست که از شدت اندوه سقوط کرده‌اند، یا به دلیل نیرویی شرور و نادیدنی دیوانه شده‌اند، یا تمام اطرافیان آن‌ها اعمالی مرتکب شده‌اند تا هیولا‌ها آن‌ها را تسخیر کنند. از این گونه در سال ١٩٣۴ مردی از قبیله لوبا که برادرش به طرز خطرناکی بیمار بود با پیشگویی مشورت کرد، و او بی‌آنکه فرد مورد سؤظن را مشخص کند به وی گفت که یکی از چهار زن او مسئول این گرفتاری‌ست. مرد کاردی برداشت و یکی از زنانش را کشت. هنگامی که حال برادر بد‌تر شد او یک زن دیگر را کشت.

این داستان دو بار دیگر تکرار شد. مرد عقل از دست داده، با چهار زن کشته شده به این نتیجه رسید که برادرش نیز باید بمیرد، پس او را از تخت پائین کشید و کشت. وحشت از جادوگری می‌تواند منجر به اعمال وحشتناکی بشود که جادوگران خود انجام نمی‌دهند و دیگری را وادار به عمل می‌کنند. 
جادوگران از زهر برای کشتن قربانیان و در عین حال دزدیدن روح آن‌ها استفاده می‌کنند. اما در یک قصه که قبیله هائوسا ساخته‌اند، خود معجون ساخته‌شده به سخن آمده و سازنده‌اش را آشکار می‌کند. زن جادوگر مورد نظر ٩ دهان در بدنش داشت که از چشم مردم عادی پنهان بود. او شهوتی غریب برای کارهای شیطانی داشت که او را وادار کرد تا در اندیشه قتل شوهر و پدر شوهرش باشد. او با اندیشه کشتن آن‌ها علف‌های سمی را از جنگل جمع‌آوری کرده و آن‌ها را در آب گوشتی پخت. اما هنگامی که دو مرد برای خوراک خوردن نشستند و سرپوش کاسه را برداشتند، صدایی از کاسه برخاست و به آن‌ها اخطار داد: «روی مرا بپوشانید که در این صورت کشته خواهید شد.» 
 

هنگامی که صدا برای دومین بار به سخن درآمد شوهر متقاعد شد که جادویی در کار است. شوهر کاسه را برداشته و روی سر زن خالی کرد. ناگهان ٩ دهان زن آشکار گشت و او به عنوان جادوگر شناسایی شد. زن از روستا گریخت و دیگر دوباره در آنجا دیده نشد. 
 

مسئله اعتقاد به جادوگری و وحشت از جادوگران ویژه آفریقا نیست، بلکه تمامی مردم دنیا در این وحشت از جادوگران سهیم‌اند. البته می‌دانیم که در بسیاری از ادوار دانشمندان و یا هر شخصیتی را که خارج از باورداشت‌های جامعه زندگی می‌کند کشته و یا سوزانده‌اند. در قرون وسطی در اروپا جمعیت کثیری به عنوان جادوگر در آتش سوزانده شدند. بدین ترتیب متوجه می‌شویم جادوگر گاهی انسانی معمولی‌ست که دارد تجربیاتی انجام می‌دهد. بسیاری از پزشکان دوران‌های قدیم مخفیانه اجساد را تشریح می‌کردند، چون این کار به شدت ممنوع بود. بسیاری از همین پزشکان به جرم جادوگری سوزانده شدند. زنان به ویژه هنگامی که دست به تجربه علمی می‌زنند بی‌درنگ ایجاد نگرانی می‌کنند. البته هر قدر جامعه از نظر علمی عقب نگه‌داشته‌شده‌تر باشد مرزهای علم و جادوگری بیشتر در هم ادغام می‌شود. 
 

خواننده‌ای نوشته بودند این برنامه‌های اساطیر بچگانه و غیر علمی هستند و رادیو زمانه را سرزنش کرده بودند که چرا اجازه پخش این برنامه‌ها را می‌دهد. باید توضیح بدهم که این برنامه‌ها بیشتر ترجمه از روی کتابی به نام می‌تولوژی است. می‌پذیرم که این برنامه‌ها بیشتر به درد نوجوانان می‌خورد و ایرادی در این مسئله نمی‌یابم. 



+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 3:58  توسط   | 

اساطیر ژاپن


 گفتیم که بهشت بودائیان مکتب تنداى که ریوجوسن نام داشت روبرداشتى از قله کرکس، کوهى در هند بود. در آنجا سنت شاکیامونى که در زبان ژاپنى به او شاکا-نیوراى مى گویند دروسى را آموزش مى‌داد که در لوتوس سوترا، شناخته‌شده‌ترین متن بودایى در ژاپن که از طریق مکتب تنداى شکل گرفته و بعد‌ها در قرن سیزدهم راهب نى چى رن مدرس آن بود آموزش داده مى‌شد.


این بهشت در زمان حیات قابل دستیابى بود، بر تمرکز بر حقیقت نیلوفر (لوتوس) تکیه داشت. افتخارات گوکووراکووجودو (بهشت غربى) به وسیله بودا آمیدا شکل گرفت و براى ژاپنى‌هایى که خود را وقف جودو کرده بودند شناخته بود و گرامى شمرده مى‌شد، و به نام سرزمین ناب سنت معروف بود. تزئیناتى که به درخت‌ها آویزان مى‌شد که در طول کوهستان ردیف شده و رنگ به رنگ بودند و پرندگان که آواز مى‌خواندند نظمى آسمانى را یادآور بود. روى استخر عمیقى که لبالب از مائده‌هاى بهشتى لبریز بود گل‌هاى نیلوفر در نوسان بودند.

 

بووتسوو (بودا) شاد از نسیم که براو مى وزید، به همراه مریدانش در روى زمین زندگى مى کرد؛ فرشتگان از بالا شکوفه هاى گل را برآن‌ها نثار مى کردند. هونن، راهب قرن دوازدهم، که یکى از مراقبان مکتب تنداى بود چنین آموزاند که در به روى هر کس که با ایثار نمبووتسوو را در پرستش آمیدا تکرار کند باز است. توسوتسوو-تن، سومین بهشت (بهشت شادى و قناعت)، متعلق به بودا میروکو (ه‌مان مترایا) بود که بنا بر این بود که در آینده به جهان بازگشت کند. اهل مراقبه باور داشتند که توسوتسووتن یک قلمرو آسمانى‌ست.‌گاه به‌گاه معتقدان براى دیدن آن به آنجا انتقال پیدا مى کردند. 
 

در مسئله به‌وجود آوردن جهان، ژاپنى‌ها معتقد بودند که هفت نسل اعلاى خدایان در بیرون از دشت‌هاى فوقانى آسمان ایستاده بودند. ایزاناگى (به معناى آنکه دعوت مى‌کند) و ایزانامى (یعنى آن زن که دعوت مى‌کند) در میان آن‌ها بودند. سرنوشت آسمانى آن‌ها این بود تا زیبایى را در جزایر یاماتوو (یعنى ژاپن) که بوسیده شده دریا بودند در میان آب‌هاى طغیان کرده در زیر آن‌ها مستقر کنند. 


کامى، پیر‌ترین شخصیت آسمان به ایزاناگى و ایزانامى یک زوبین با شکوه داد که تیغه‌اى درخشان و مزین به مرجان و جواهرات داشت. زوج که بنا بود درگیر کار خطیرى شوند در روى پل معلق رنگین‌کمان که راه زمین و آسمان بود پیش آمدند، و ایزاناگى زوبین را به کار انداخت تا اقیانوس بى‌آرام را که زمین بى‌شکل همانند روغن در روى آن شناور بود شکل بخشد. آب‌ها غلیظ شدند و هنگامى که ایزاناگى نیزه‌اش را بلند کرد قطره‌اى از آب که محکم شده بود به حالت اونوگورو (یعنى انعقاد خود به خودى) شکل بخشید و نخستین جزیره به‌وجود آمد. اینک اتحاد آسمانى شکل گرفته بود. از درون پلکان آسمانى رنگین‌کمان ایزاناگى و ایزانامى پائین آمدند تا زمین را آزمایش کنند. آنان یک ستون مقدس و مکان اقامتى ساختند که همتاى فضاهایى بود که کامى‌هاى والامقام در آن زندگى مى‌کردند. سپس خدا و بانو خدا با اشتیاق به یک‌دیگر نگاه کردند. بر طبق بعضى از روایات آن‌ها نمى‌دانستند عطش جنسى خود را چگونه فروبنشانند، تا زمانى که یک جفت پرنده را دیدند که با قدرت دم خود را تکان مى‌دادند. ایزاناگى و ایزانامى از پرندگان تقلید کردند و بدن‌هایشان به یک‌دیگر جفت شد.

 

در روایتى که در کوجیکى نقل شده، ایزانامى به برادر شوهر خود گفت که در بدن او جایى هست که چیزى کم دارد؛ مرد جوان به او پاسخ داد که بدن او جایى دارد که بیش از اندازه است، و آنان موافقت کردند که این دو بخش را متحد کنند. نیت آن‌ها این بود که دست‌هاى جدیدى و نسل‌هاى جدیدى از خدایان را از اتحاد خود به‌وجود آورند.

 

آنان مراسمى شادى‌بخش براى جشن ازدواج خود به‌وجود آوردند، زن از طرف راست به دور ستون مقدس مى‌چرخید، در حالى که جهت چرخش مرد به دور ستون از چپ به راست بود. هنگامى که آنان در چرخش به یک‌دیگر مى‌رسیدند یکى مى‌شدند. هنگامى که ایزانامى ستون را چرخ مى‌زد و به ایزاناگى برمى‌خورد با دیدن او اظهار شادى مى‌کرد. مرد نیز با دیدن زیبایى زن از شادى فریاد مى‌زد، اما مرد به زن یادآور شد که براى کسى از جنس زن خوب نیست که به عنوان نفر نخست حرف بزند. 
 

اما نخستین فرزند اتحاد آن‌ها شادى‌آور نبود. ایزانامى بچه‌اى شبیه زالو یا عروس دریا به‌وجود آورد. زوج وحشت‌زده قایقى از نى درست کردند و بچه را در آن گذاشته به دریا فرستادند. گاهى اوقات بچه-زالو در کنار خدایى به نام هیرووکو قرار مى‌گیرد. در یک روایت ژاپنى نام هیرووکو به معناى بچه زالو آمده است. احتیاطاً هیرووکو نام قدیمى خداى خورشید است که آئین او به وسیله آماتراسوو، در زمانى که کلان یاماتو در قرن سوم میلادى اوج گرفت از رونق افتاد. 
 

ایزاناگى و ایزانامى براى آنکه بدانند چرا هیولایى به دنیا آورده‌اند از دشت‌هاى اعلاى آسمان بالا رفتند. پس از ملاقات با نیروهاى آسمانى روشن شد که علت این گرفتارى این بوده که در هنگام چرخش به دور ستون مقدس زن زود‌تر از مرد سخن گفته است. پس زوج برگشتند و‌‌ همان مراسم را تکرار کردند و این‌بار زن آن‌قدر ساکت ماند تا مرد سخن بگوید. این بار عشق‌بازى آن‌ها منجر به شکل‌گیرى هشت جزیره بزرگ ژاپن شد. در‌‌ همان حال جزایر کوچک‌تر مجمع‌الجزایر و زمین‌هاى بیگانه از حباب‌هاى سرکش اقیانوس شکل گرفتند. هنگامى که ایزاناگى جزایر را دید که در عطر بامدادان غوطه‌ورند نفس عمیقى کشید و هوا را پاکیزه کرد. نفس او به خداى باد تبدیل شد. زوج که به شدت گرسنه بودند کامى‌هاى برنج را آفریدند. آنان خدایان و بانوخدایان کوه‌ها، دریا‌ها، دهانه رودخانه و درخت‌ها را به‌وجود آوردند. 
 

اما هنگامى که ایزانامى خداى آتش، کاگوتسوچى را به دنیا آورد به طرز وحشتناکى سوخت. ایزاناگى که از وحشت نفسش بند آمده بود به معشوقش نگریست که روى زمین افتاده. او متوجه شد که زن خواهد مرد، و دیوانه‌وار بر سرنوشت ظالمانه زن زارى کرد. اما حتى مرگ زن و اندوه پر از خشم او منجر به زایش کامى‌هاى بسیارى شد. روایت‌هاى مختلف اسطوره‌اى نام‌هاى گوناگونى به این نیروهاى آسمانى داده‌اند. بر طبق یکى از روایت‌ها ایزانامى پیش از آنکه بمیرد به یک بانو خداى زمین و بانو خداى آب و به یک خدا به نام واکامووسووبى (یعنى نیروى رشد جوان) که در شکم او برنج، ذرت، ارزن. کنف و چیزهاى دیگر بود جان بخشید. در روایت دیگرى ادعا مى‌شود که ایزانامى بیچاره استفراغ کرد و بانو خدا کانایاما، (شاهزاده خانم فلز کوهستان) از آن به‌وجود آمد، و ادرار و مدفوع او نیز به نیروهاى آسمانى تبدیل شدند. 
 

قطرات اشک ایزاناگى نیز که در مرگ همسرش مى‌گریست به خدایان مختلف تبدیل شدند. او که از تولد خداى آتش و مرگ همسرش بسیار خشمگین بود، شمشیرش را بیرون کشید و کودک را به سه (و در برخى روایات به پنج) تکه تبدیل کرد، و هر یک از این قطعات به خدایى تبدیل شدند. قطرات خون بچه که او قطعه قطعه کرد به سنگ‌هایی در رود پهناورى که در دشت‌هاى آسمانى اعلا جارى‌ست تبدیل شدند و هنوز نیز مى‌توان آن‌ها را به صورت ستاره‌هایى در کهکشان راه شیرى دید. در روایت دیگرى خداى تکه تکه شده آتش به پنج خداى بزرگ تبدیل شد که با پنج کوه تقدیس شده ژاپن هماهنگى دارند.


گفتیم که ایزانامى، حضور زنانه هستى در اساطیر ژاپن در هنگام به دنیا آوردن آتش جان خود را از دست داد. همسر او ایزاناگى که از مرگ محبوبش به شدت در رنج بود تصمیم گرفت او را در سفر به «یومى»، «سرزمین تاریک مردگان» همراهى کند.

در جهان زیرین او سرزمینى را کشف کرد که شباهتى به دنیاى بالا نداشت، بلکه تاریکى غلیظى، همانند یک پرده همه چیز را در بر گرفته بود. گرچه ساکنان این جهان به تاریکى عادت کرده بودند، اما براى کسانى که به نور خورشید عادت داشتند یومى مکانى وحشتناک بود. 
 

ایزاناگى فقط توانست در حالى پایش را در این دنیاى سایه‌هاى مرده بگذارد که تمام مدت به همسر نازنینش، در زمانى که زنده بود فکر کند. او در طول راه ایزانامى را کشف کرد. او فقط از طریق صدا بود که زن را شناخت، چرا که تاریکى آنقدر غلیظ بود که نمى‌توانست او را در این گوشه بومى ببیند. در‌‌ همان آن در حالى که مى‌لرزید از زن خواهش کرد تا با او به جهان بالا بازگردد. اما زن با خشونت با او صحبت کرد و او را از این بابت که با او حرف زده سرزنش کرد؛ زن با خشونت به او گفت که از خوراک تاریک جهان زیرین خورده است و با مردگان محشور شده است. او دیگر نمى توانست به جهان زندگان بازگردد. 
 

ایزانامى گفت که او دیگر به ابدیت پیوسته و از شوهرش خواست تا خواب او را بر هم نریزد. اما ایزاناگى که از اندوه دیوانه شده بود و از امتناع زنش براى برگشتن خشمگین بود آنقدر منتظر ماند تا زن بخوابد، بعد شانه‌اى را برداشت که با آن موهاى خود را شانه مى‌کرد، شانه آخر آن را شکست و آن را روشن کرد. نورى که ایجاد شد سایه‌ها را تاراند و دیو‌ها جیغ‌کشان دور شدند. 
 

او جسد زنش را دید که در تاریکى دراز کشیده، مشعلش را بالا‌تر برد و با دیدن ایزانامى که در آن مکان بود احساس بیمارى کرد. بدن زن فاسد شده و کرم‌ها و حشرات در آن خانه کرده بودند. در روى بدن او هشت خداى رعد که تجسد رعد در هنگام زلزله بودند خانه کرده بودند. 
 

ایزاناگى وحشت‌زده فریاد کشید. سپس در لحظه‌اى که دیگر نمى‌توانست تحمل کند مشعل را انداخت و در عمق تاریکى شروع به دویدن کرد. جیغ ایزانامى به دنبال او بود که از اینکه شوهرش او را در این حالت دیده بود شرمنده بود. زن هشت "شیکومه" (زن احمق) را به دنبال او فرستاد که داد و فریاد کنند. زنان جیغ‌زنان او را دنبال کردند و موهاى تن ایزاناگى از وحشت سیخ شد. 


ایزاناگى شمشیرش را کشید تا از زندگى‌اش دفاع کند. سپس ایستاد و سربندش را به زمین انداخت. سربند به انگور سیاه تبدیل شد که زنان احمق لحظه‌اى به آن مشغول شدند، اما به سرعت آن‌ها را خوردند و بی‌درنگ او را تعقیب کردند. سپس ایزاناگى شانه‌اش را بر زمین انداخت که به دسته‌اى نى تبدیل شد و تعقیب‌کنندگان را متوقف کرد. ایزانامى که این را دید دست از تعقیب برداشت. ایزاناگى تقریباً به مرز یومى رسیده و داشت نجات پیدا مى‌کرد. در روایت "نیبونگى" گفته مى‌شود که او در کنار درختى ادرار کرد و رودخانه بزرگى ایجاد شد که جلوى تعقیب‌کنندگان را گرفت. در روایت دیگرى نگهبانان یومى او را دستگیر مى‌کنند، اما او در کنار خلیج با پرتاب کردن هلوهایى که در سر راهش سبز شده خود را نجات مى‌دهد. بعد او سنگى پیدا کرده و جهان زندگان و مردگان را از یکدیگر جدا مى‌کند. او مى‌شنود که ایزانامى نفس‌نفس‌زنان به آن سو مى‌رسد، اما دیگر نمى‌تواند به او دست یابد. 
 

یک تخته سنگ بزرگ میان خدا و بانو خدا حائل مى‌شود چرا که ایزاناگى اعلام مى‌کند که ایزانامى را طلاق داده است. زن پاسخ مى‌دهد که اگر بنا به عبور از سنگ باشد او هر روز هزار نفر از موجودات زنده را نابود خواهد کرد. مرد خشمگین پاسخ مى‌دهد که او هر روز به هزار و پانصد موجود زندگى خواهد بخشید؛ و به این ترتیب است که مرگ وارد زندگى مى شود. اما مردان و زنانى که به وسیله ایزاناگى حمایت مى‌شدند شاد بودند، چرا که زندگى در دنیاى او بیشتر مزیت داشت تا تسلیم شدن به خشم سرد ایزانامى مغرور. 
 

ایزاناگى در روشنایى درخشان زمین علامت فساد جهان زیرین را با پوستش احساس کرد. او لباس‌ها، کفش‌ها و ابزارش را وحشت‌زده به دور انداخت و همه آن‌ها مقام آسمانى یافتند. او بعد در آب‌هاى شیرین رودخانه و دریاى پهناور غوطه‌ور شد تا خود را پاک کند (بر اساس یک سنت باستانى، ژاپنى‌ها پس از به خاک سپردن مردگان خود، خود را مى‌شویند تا از کثافت مرگ رهایى یابند.) 
 


کمى بعد ایزاناگى چشم چپ خود را شست و بانو خدا آماتراسو پدیدار شد. از چشم راست او خداوند سوکى یومى پدیدار گردید. او در آب غوطه‌ور شد و بینى خود را شست تا بوهاى جهان زیرین را پاک کند، و از اثر این کار خداوندگار سوسانو در وجود آمد. 
 

روشنائى آسمانى
 

نیهونگى اشکال مختلف اسطوره آفرینش آماتراسو و تسوکى یومى را که در خلال آن ایزاناگى، کامى آسمان، ماه و جهان زیرین را از آینه‌اى که پیش از نخستین آفرینش با خواهر بانو خدایش به انجام مى‌رساند در معرض نمایش مى گذارد. آیزاناگى تنها در اونوگورو ایستاد و اعلام کرد که قصد آفرینش حضورى را دارد که جهان را رهبرى کند. 
 

پس از انجام این کار آینه‌اى از مس سفید را در دست چپ گرفت، و صرفاً با خیره شدن در آن خدایى به نام "اوهوهیرومه" را به‌وجود آورد (که احتمالاً پیش‌درآمد آماتراسو است که به معنى "ظهر کبیر زنانگى" است و کنایه از خورشید در اوج آسمان است.) ایزاناگى سپس آینه مشابهى در دست راستش گرفت و با خیره شدن در آن به "سوکى یومى" شکل بخشید. او از‌‌ همان آینه نخستین استفاده کرده بود، اما این‌بار به کناره‌هاى آن نگاه کرده بود، و خدایى به نام "سوسانو" را به‌وجود آورد. 
 

دو خداى نخستین نور فراوانى پرتوافشانى مى‌کردند. ایزاناگى آن‌ها را در گنبد آسمان گذاشت تا زمین را یکسره نورانى کنند. تسوکیومى با نورى پریده‌رنگ اب را روشن مى‌کرد، در حالى که اوهوهیرومه با پرتوهاى درخشانش در روز دیده مى‌شد. اما سومین خدا، سوسانو، کم و بیش بی‌درنگ عادت کرد که براى نابود کردن به دنیا آمده است، او خداى نابودکننده بود. پس در نتیجه ایزاناگى او را مأمور مراقبت از جهان زیرین کرد، یعنى یومى که مکان عفریته‌ها و هیولاهاست. 
 

آماتراسو و سوسانو
 

ایزاناگى پس از عذاب سختى که در جهان زیرین متحمل شده بود خود را غسل داد و دوباره روحیه گرفت. با توجه به نیروهاى آسمانى که از آن‌ها شکل گرفته بود گردنبند گرانبها و مقدس خود را باز کرد و آن را به بانو خدا آماتراسو تقدیم کرد که نشانه‌اى بود از اینکه او بانو خداى خورشید و در نتیجه حاکم بر قلمرو آسمان است. 
 

ایزاناگى به سوکیومى رنگ‌پریده فرمانروایى آسمان شب و ماه را هدیه کرد. بر مبناى این روایت خورشید و ماه به عنوان زن و شوهر تعیین شدند، اما هنگامى که تسوکیومى بانو خداى خوراک را کشت آنان از هم جدا شدند، و درست به همین دلیل کمتر کنار یکدیگر دیده مى‌شوند. در این میان سوسانو به عنوان نگهبان دریاهاى خروشان تعیین شد، و در بعضى از روایت‌ها به خداى نگهبان زمین برگزیده شد (اگر چه بعد‌ها تنبیه شده و در قلمرو جهان زیرین قرار گرفت.)



+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 3:53  توسط   | 

تحلیلی از داستان سایکی واروس خوان چهارم ِ رفتن به جهان زیرین


 -Tale of Eros and Psyche- originally written by "Lucius Apuleius" novel called "The Golden Ass" , written in the 2nd century AD.



آخرین کاری که آفرودیت از سایکی خواست این بود که جعبه ای را به جهان زیرین برده و از " پرسه فونی " ملکه جهان زیرین ، مقداری پماد زیبائی گرفته و در آن بریزد و به نزد آفرودیت برگرداند. بندرت قهرمانانی چه میرنده و چه نامیرنده در اسطوره یونانی قادر گشته که به جهان زیرین رفته و دوباره سالم باز گردند!این بالاترین آزمایش برای آزمودن شجاعت و دلیری یک پهلوان است زیرا قلمرو هادس ، قلمرو مرگ است و بازگشت از آن تقریبا محال! 

سایکی دیگر مرگ خود را در اینجا حتمی می بیند. او غرق اشک و آه میشود زیرا میداند که هیچ میرنده ای نمیتواند به جهان زیرین برود و زنده باز گردد.

سایکی بطرف یک برج میرود تا خودش را از آ ن بالا به دره پرتاب کند و به این وسیله به جهان زیرین برود که ناگهان صدائی از درون برج به او میگوید که این راه اش نیست و او باید طریق دیگری را برای رفتن به جهان زیرین انتخاب کند. آن صدا ، به او راه پنهانی رفتن به جهان زیرین را نشان میدهد و همینطور آئین و مراسم ای که باید در جهان زیرین اجرا کند تا آسیبی به او نرسد. 

کارهائی که سایکی بهمین منظور در جهان زیرین باید انجام میداد عبارت بودند از : بردن دو سکه و یک کیک از جو و عسل . دیگر اینکه او در این سفر مخوف ، یک خر سوار ، یک مرد غریق و خواهران تقدیر را ملاقات خواهد کرد و آنها با استغاثه از او درخواست کمک خواهند کرد ولی سایکی به هیچکدام نباید جوابی بدهد و گرنه در آنجا می ماند و گیر می افتد. 

کیک عسل و جو برای سگ سه سر نگهبان دروازه جهان زیرین ، بنام "سربروس" است که وقتی سایکی آن را جلوی او می اندازد آن سه سر با همدیگر مشغول اختلاف و دعوا شده و به سایکی فرصت میدهند که او وارد جهان زیرین بشود. آن دو سکه را هم او باید در دهانش نگاه میداشت که یکی از آنها را به مرد قایق ران رود "استیکس" به نام " کارون" در راه رفتن و یکی هم در راه برگشتن به او بدهد. آنگاه سایکی باید وارد قعر جهان زیرین شده و به نزد پرسه فون برود و پماد جادوئی زیبا سازی را دریافت کند و بازگردد. 

در اینجا نگاهی به بخش نمادین و تحلیلی این داستان بیندازیم: 
در خوان اول سایکی با موجودی خاکی و زمینی " مورچه ها " برخورد کرد که یاری دهنده او بودند. در خوان دوم موجود " گیاه گونه" یعنی نی سبز به کمک او شتافت و در خوان سوم موجود آسمانی "عقاب زئوس" به او یاری داد. اما در خوان چهارم این برج است که به یاری او می شتابد: 

برج، نماد ِ انزوا ، عزلت و تنهائی است. در خلوت و تنهائی است که ناگهان صدائی از درون به گوش میرسد و راه چاره ، یعنی رفتن به ژرفای درون و ملاقات با ملکه درون که دارنده معجزه زیبائی است را باعث میشود. اما در این راه او باید مراقب باشد که انرژی خودش را بیهوده مصرف نکند. کسانی که فقط به منظور خالی کردن انرژی افراد ، طلب کمک می کنند در حالیکه اصلا نه میخواهند و نه برایشان صرفه دارد که رفتار و افکار خودشان را تغییر بدهند و با سایه های خود کنار بیایند. سایکی باید بیاموزد که از این مکندگان انرژی و پوک کننده روح و روان ، پرهیز کند و به آنان " نه " بگوید! یکی از آنان مرد خر سوار است و دیگری خواهران تقدیر که دائما پرسش های گمراه کننده میکنند: ازما بپرس " آینده من چه میشود"؟ " من چقدر زنده خواهم بود" ؟ " آیا من خوشبخت می شوم" ؟ اگر بپرسی جوابت را میدهیم و جواب خواستن برای این سوالات جز آنکه سایکی را گرفتار دام خرافات کنند برای او ثمری نخواهند داشت. 

بازگردیم به داستان: سایکی به جهان زیرین میرود و مرد قایقران او را به آن سوی رود استیکس می برد و او از خواهران تقدیر و سه سگ و مرد خر سوار هوشمندانه عبور میکند و به نزد ملکه پرسه فونی رفته و معجون زیبائی را از او گرفته و باز میگردد. اما در طول راه آن جعبه و فکر آنکه او برای اروس حتی زیباتر از آنچه که هست بشود آنقدر وسوسه اش میکند که او در جعبه را می گشاید و ناگهان بیهوش در گوشه ای در خارج از دهانه خروجی غار می افتد. 

اروس که تا به کنون تماشاگر همه پهلوانی های سایکی بود و در واقع این او بود که همه کمک ها را برای سایکی می فرستاد به نزد او می شتابد و او را در آغوش می گیرد و می بوسد. آفرودیت هم ظاهر میشود و همه خدایان المپ مایل میشوند که سایکی مانند خودشان نامیرنده شود و به کوه المپ برود. 

اروس و سایکی دست در دست یکدیگر به سوی المپ پرواز میکنند!! 

هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق....!•••●●●♥♥❤
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 3:6  توسط   | 

یونگ و پدیده همزمانی، علم و مذهب


مقاله مذهب، علم و همزماني (Religion,Science and Synchronity)
نوشته ی دکتر Roderick Main
 
 
نظريه همزماني يونگ
يونگ در اواسط دهه قبل از ارائه تفكراتش درباره همزماني بطور رسمي هفتاد ساله بود - بهرحال او در اين باره قبلا تفكراتي داشت و مخصوصا براي تقريبا سي سال درگير اين پديده بود. او همزماني را به چند روش تعريف كرد. بطور خيلي مختصر، او آنرا بعنوان "همرويدادي با معنا"، بعنوان "همساني غير علي" يا بعنوان "يك اصل متصل كننده غير علي" تعريف كرد. بطور مشروح تر، او آنرا بعنوان "رخ دادن همزماني يك وضعيت رواني مشخص با يك يا چند رويداد خارجي كه بصورت همساني هاي با معنا با وضعيت ذهني آني ظاهر مي شود" معرفي كرد. منظوري كه او بوسيله اين تعاريف بيان مي كرد، بوسيله يك مثال به آساني مفهوم مي شود. شناخته شده ترين تجربه مربوط به همزماني يونگ مربوط مي شود به يك بيمار زن جوان كه خيلي عالي است اما قوه عقلاني بيش از حد او را غير قابل دسترسي از طريق روانكاوي ساخته بود و راه را بر يك درك بيشتر روانشناسي بسته بود. با ناتواني در ساختن بزرگراهي در تحليل، يونگ مي گويد كه بايد خود را محدود به "اميدي به رخ دادن چيزي غير منتظره، چيزي كه سنگيني عقلاني را طوري بشكند كه او خود را همان گونه بسته و منجمد كرده بود" مي كردم. او ادامه مي دهد:
خوب، من مقابل او روزي نشسته بودم، پشت به پنجره، در حال گوش دادن به جريان سخنراني شیوای او بودم. او يك روياي برانگيزاننده در شب پیش داشت، كه در آن كسي به او يك سوسك طلايي (يك بخش گران از جواهرات) داده بود. در حاليكه او هنوز با من درباره اين رويا صحبت مي كرد، من شنيدم پشت سرم چيزي به آرامي روي پنجره می کوبد. برگشتم و ديدم كه يك حشره پروازي بزرگ است كه در تلاش آشكاري به پنجره مي زند تا به اتاق تاريك راه يابد. اين براي من خيلي عجيب به نظر رسيد. من پنجره را بلافاصله باز كردم و حشره را در راهنمايي كردم تا به داخل پرواز كند.يك سوسك يا يك سوسك علف خوار بود كه رنگ طلايي-سبز خيلي شبيه به يك سوسك طلايي داشت. من سوسك را به بيمارم با گفتن اين كلمات دادم، "اين هم از سوسك شما". اين تجربه يك حفره در عقلانيت او ايجاد كرد و يخ مقاومت عقلاني او را شكست. معالجه حالا مي توانست با نتايج راضي كننده ادامه يابد.
 
            در اين مثال، وضعيت رواني بوسيله تصميم بيمار براي گفتن روياي اهداي يك سوسك به يونگ، مشخص شده است. رويداد خارجي همساني ظاهر شدن و رفتار سوسك واقعي است. هيچكدام از اين رويدادها بطور مجزا يا محتمل به هر معناي موجه ديگري منتج نشده است، پس رابطه آنها غير علي است. با اين وجود، رويدادها همزمان هستند و در چنين جزئيات غير مشابه كه كسي نمي تواند از اين انگيزش كه آنها واقعاً‌ متصل هستند اگر چه غير علي، فرار كند. علاوه براين، اين اتصال غيرعلي رويدادها دربرگيرنده اطلاعات از لحاظ نمادي (همانطور كه خواهيم ديد) هستند و يك اثر عميقا احساسي و دگرگون كننده و از اين لحاظ بطور واضح با معنا هستند.( الزام يونگ براي اينكه رويدادهاي موازي همزمان باشند گيج كننده تر هم مي شود. براي اين منظور، دانستن اينكه يونگ امكان همزماني وقايع موازي را ميسر مي داند كافي است. بنابراين، روياي بيمار، در عوض تصميم او براي گفتن رويا، بر ظهور واقعي سوسك تا چند ساعت پيشي مي گيرد. با اين حال، يونگ قطعا بين رويا و ظاهر شدن واقعي يك انطباق همزمان در نظر گرفته است حتي اگر بيمار تصميم به گفتن رويا در همان لحظه را نداشته است).

            يونگ تلاش دارد رويدادهاي همزمان را ابتدا بر حسب مفهومش از كهن الگوها بيان كند. براي اين منظور، او طبيعت كهن الگوها را با تعبير "نشانه هاي رسمي مسئول سازماندهي فرايندهاي رواني ناخوداگاه؛ آنها الگوهاي رفتار هستند" برجسته مي كند. در همان زمان آنها يك "بار مخصوص" دارند و اثرات اسرار آميز را توسعه مي دهند كه خود را بعنوان نمودها تشكيل مي دهند، يك روان كه در تمام افراد يكسان است. اگر چه معمول است كه آنها نوعا خود را در شكل تصاوير نمادين بيان مي كنند. يونگ در نظر گرفته است كه رويدادهاي همزمان تمايل به رخ دادن در شرايطي دارند كه در آن يك كهن الگو فعال است يا غالب است. اين چنين غالب شدني از كهن الگوها در زندگي يك شخص بوسيله فرايند فردانيت مديريت مي شود – انگيزه ي اصلي روان در برابر تماميت افزايش يافته و خودشناسي. فردانيت در عوض از طريق پويايي خاصيت جبراني پيش مي رود، كه بوسيله آن هر يك وجهي در يك گرايش ناخودآگاه شخص بوسيله محتويات گسترش يابنده از ناخودآگاه متعادل مي شود، كه اگر بطور موفقيت آميزي يكپارچه شود، به يك وضعيت از تماميت رواني عالي تر كمك مي كند. در ارتباط با اين فرايند روانشناختي با مثال، يونگ پيشنهاد مي كند كه يك بنياد كهن الگويي دارد. و بطور خاص تر، اين كهن الگوي تولد دوباره بود كه فعال شد. او مي نويسد كه "هر تغيير اساسي باور يك نوشدن رواني را نشان مي دهد كه معمولا بوسيله نماد تولد دوباره صورت مي گيرد". بار عاطفي يا اسرارآميز بودن كهن الگو، از "شكستن يخ مقاومت عقلاني بيمار آشكار مي شود و حالت رواني بوسيله يك رويداد كه در نماد و عمل، قدرت غير عقلاني و امكان تولد دوباره را بيان مي كند، متعادل شده است. در پايان همه اين ها كه فردانيت بيمار را بهبود بخشيده توسط يونگ بيان شده است "معالجه حالا مي تواند با نتايج رضايت بخش ادامه پيدا كند".


            يونگ چند دليل ذكر مي كند كه چرا نظريه همزماني براي او مهم است. او مي خواست تقارن هاي با معناي مختلفي را كه شخصا تجربه كرده بود، در ديگران مشاهده كرده بود، يا در طول مطالعه اش در تاريخ نمادها رخ داده بود، قابل باور سازد. او احساس مي كرد كه همزماني "يك ميدان بسيار مبهم كه از لحاظ فلسفي داراي اهميت زيادي است" را باز مي كند. او بايد بيمارانش را متقاعد كند كه "چقدر اين تجارب دروني معنا دار است". در ادامه من بحث خواهم كرد كه نظريه همزمان بدليل نقشي كه بازي مي كند براي يونگ مهم بود، اگرچه ضمناً در تلاشش براي فهمي رضايتبخش از رابطه بين مذهب و علم هم بود.
 
يونگ و رابطه بين مذهب و علم
اواخر قرن نوزده و اوايل قرن بيست، وقتي عمق نظريه هاي روانشناختي توسعه يافتند، بسياري از بحث هاي اصلي رابطه ی بين مذهب و علم، آنها را غير قابل سازگاری و درگير در يك مبارزه براي پيروزي عقلاني و روحي و معنوي بيان مي كردند. براي مثال در سال 1875 سال تولد يونگ، جي.درپر كتابي با عنوان تاريخ برخورد بين دين و علم نوشت. بيست سال بعد، در سال 1895، ا.دي.وايت نسخه تاريخچه اي از جنگ علم با الهيات در مسيحيت، انتشار داد. بحث هاي جديدتر تمايل به مشخص كردن اختلاف بيشتر هستند. در ادامه، من از نويسنده معاصر يان باربور در تشخيص چهار بخش اصلي فعل و انفعال بين دين و علم استفاده خواهم كرد. اولين آنها برخورد است، كه در آن دين و علم تعبير هاي رقابت جو و ناسازگار براي يك پديده ارائه مي دهند (مثلا دلايل خالق كتاب مقدس در برابر انقلاب نئو دارويني براي سرچشمه زندگي بشر). دوم استقلال است، كه در آن مذهب و علم هر يك دلايلي براي پديده ها (مادي و معنوي) دارد يا گونه هاي مختلفي از دلايل را براي يك پديده ارائه مي دهد(مثلا علم مكانيزم را بيان مي كند، مذهب منظور و مقصد را بيان مي كند)؛ چون هيچ رقابت مستقيمي بين آنها وجود ندارد، اين دلايل، حداقل در اصول، سازگارند. سوم گفتگو است، كه در آن مذهب و علم، براي تمام تفاوت هايشان، محدوده ي كافي از دلبستگی های همپوشان براي امكان داد و ستد خوشایندی از ديدگاهها و ايده ها دارند(مثلا فريتجوف كاپر يك موضوع مشترك با ارتباط دروني در بعضي اديان شرقي و بعضي نظريه هاي مدرن فيزيك را برجسته كرده است). چهارم و آخرين آنها يكپارچگي است، كه در آن دين و علم قادرند، حداقل در موضوعاتي مشخص، در يك واحد مجزا يكپارچه شوند (مثلا تيلهارد چاردين رخ دادن انقلاب زيستي و روحي باهم).
            يونگ در طول كل حياتش درگير رابطه بين دين و علم بود. در يكي از فصول خاطره ها، روياها، بازتاب ها نوشته خودش، علائقش در مورد هر دو موضوع را به ياد مي آورد :

وقتي بزرگ تر شدم، سوال مكرري كه بوسيله پدر و مادر و ديگران از من پرسيده مي شد اين بود كه من چه كاره خواهم شد. من هيچ تعبير واضحي درباره آن نداشتم. علائق من، من را به جهات مختلفي كشاند. از يك طرف من شديدا مجذوب علم بودم، با حقايق بر پايه واقعيت هايش؛ از طرف ديگر شيفته هر موضوعي مربوط به مذهب برابرسنجي(تطبيقي) بودم. در علم بطور عمده به جانورشناسي، باستانشناسي، و زمين شناسي دلبستگي داشتم؛ در مطالعات يوناني-رومي، مصري، و باستانشناسي پيش از تاريخ. در آن هنگام، بي گمان من تشخيص نمي دادم چطور اين گزينش از زمينه هاي خيلي ناهمسان، با سرشت دوگانه دروني من همخواني دارند. چيزي كه براي من در علم خوشايند بود واقعيت هاي گسسته و پيش زمينه تاريخي شان بود، و در مذهب برابرسنجي، مسائل روحي معنوي، كه در آن فلسفه هم وارد شده بود. در علم من بنيان چم(معنا) را از دست دادم و در مذهب، آزمون گرايي.


            يونگ در اينجا دوگانگي دروني خود – بين يك بخش گرايش به راز و تجربه دروني، و بخش ديگر گرايش به خرد گرايي و برابرسنجي اجتماعي- را يادآوري مي كند كه گواهي بر سويه شخصي دست و پنجه نرم كردن او با دين و علم مي باشد. مسئله پيوند آنها حتي براي يونگ چالشي تر مي شود وقتي او پدري پيشواي پروتستان دارد و دچار يك بحران ايمان مي شود كه با پيروزي علم مادي شتاب مي گيرد. يونگ مي نويسد:

            پدر من آشكارا زير هنايش(تاثير) سهمگيني قرار گرفته بود كه روانكاوان به چيزي در مغز پي برده اند كه بازنمايي (ثابت) كرده است كه در مكاني كه ذهن بايد باشد، تنها ماده است، و چيزي روحي و معنوي وجود ندارد. اين مايه ی گفتن اين سرزنش به من شد كه اگر پزشكي بخوانم نبايد يك مادي گرا به وا‍‍ژگان روحاني باشم.


            من نمي خواهم پيشنهاد كنم كه كنشگرهاي خودويژه(شخصي) به تنهايي كارگذار دلبستگي يونگ به رابطه بين دين و علم است. يك شوند(علت) يابي گسترده بايد براي چارچوبي همه جانبه از هنايش هاي فراگير فراديد گرفته شود-عقلاني، حرفه اي، اجتماعي، جغرافيايي، اقتصادي، و سياسي. من روي كنشگرهاي خودويژه  تمركز كرده ام چون به گونه آشكارتري ارزش مسئله  يونگ را بوسيله موضوع چیره ی برخورد بين دين و علم را نشان مي دهند. مانند فردي كه مي تواند چند كشيش را بين آشنايان و نياكانش برشمرد و خودش يك مشرب گرايش به تجربه مذهبي خودويژه دارد، يونگ هم ‌علم مادي را نه  بعنوان تهديدي براي مذهب بلكه بعنوان يك تهديد براي هويت خود تجربه كرده است.


            يك بررسي در كار يونگ در هر گامي از كار ديرپاي او نشان مي دهد كه مسئله نخستين هرگز او را رها نمي كند. اين موضوع يك پيش زمينه فراگير در پنج سخنراني ارائه شده توسط او بعنوان يك دانشجوي پزشكي به جامعه tofingia است. اين در تصميم او براي پايه گذاري رساله دكتراي روي يك نمونه مطالعه از يك واسط روح آشكار است. اين يكي از شوَندهاي اصلي جدايي او از فرويد و روانكاوي بود. يونگ براي توسعه و گسترش نظريه روانشناختي پخته اش، بيشتر اصرار مي كرد كه بعنوان يك دانشمند و آزمون كننده كار مي كند، اما بگونه فزاينده اي "تجربه گري" خود را در بررسي پديده مذهب اعمال كرد. علاقه دوگانه او در سه مقاله "سخنراني هاي Terry" درباره "روانشناسي و مذهب" خودنمايي مي كند كه او آنها را در دانشگاه ييل در سال 1937 ارائه داد. اين ها بخشي از يك مجموعه از "سخنراني هايي درباره مذهب از منظر علم و فلسفه" هستند. آنها روي مجموعه اي از روياهاي يك دانشمند تمركز دارند، كه همانطور كه يونگ مي گويد، عمليات بي اختيار يك كنش گري مذهبي در روان يك فرد كم باور درباره مذهب را نشان مي دهند. دانشمندي كه ما حالا مي دانيم كه بايد برنده جايزه نوبل ولفگانگ پائولي باشد، كه يونگ با او در گسترش انديشه اش روي همزماني همكاري كرد. روياها و مكاشفه هاي پائولي همچنين براي يكي از كارهاي عمده يونگ روي كيمياگري مورد استفاده قرار گرفت. اين موضوع، كه ذهن يونگ را در سي سال پاياني زندگاني اش درگير كرده بود، دوباره مذهب و علم را به هم پيوند مي دهد. براي كيمياگري، يونگ نشان مي دهد، تنها يك پيشروي شيمي مدرن در رابطه با دگرگوني ريخت مواد نبود، بلكه همچنين در خيلي از حالات، يك بساماني مذهبي رمزي مربوط به دگرگوني گونه روحي شخصيت بوده است. خيلي از ديگر كارهاي پاياني يونگ، "آيون"، "جواب به وظيفه"، "درباره سرشت روان"، و "همزماني: يك بنيان متصل كننده غيرعلي" هم اين درگيري ذهني با مذهب، علم و رابطه بين آنها را نشان مي دهند.

انگيزه راهنماي يونگ در تمام آثار، حفظ مذهب در برابر علم بود. در يك نامه سال 1933 به پاستور ژوزف شاتر، يونگ مي گويد، اين روزها بسيار سخت شده است كه هر مفهومي از مذهبيت خالص را تلقين كرد. من دريافته ام كه واژگان مذهبي تنها آنها را بيشتر مي ترساند، به اين منظور من هميشه بايد در مسير علم و تجربه قدم بردارم،بدون توجه به هرسنت، تا تصديق حقايق معنوي و روحي را  به بيمارانم بباورانم. در سال 1945، در نوشته اي به پدر ويكتور وايت، يونگ ادعا مي كند كه كتابش با عنوان روانشناسي ناخودآگاه، بوسيله يك روانشناس براي پيشنهاد پايه اي براي همكاران روانشناسش نوشته شده است، بن مايه اي كه به آنها اهميت نمادگرايي مذهبي را نشان مي دهد. در همان نامه او توضيح داده است : "ديد شخصي من اينستكه انرژي حياتي بشر يا ليبيدو تماما روحي و الهي است و اين اعتقاد راسخ مقصود محرمانه براي نزديك شدن به دنياي فهم همكاران بوده است".


            در اوايل كار يونگ با مدل برخورد از رابطه بين دين و علم درگير بود. در انجام اين كار اميدش اين بود كه مذهب پيروز خارج شود. براي نمونه در آخر سخنراني هاي زوفينگيا او مشتاق بازگشت يك روش رازآميز و روحاني براي دين است، حتي اگر اين مستلزم "امكان بي علاقگي اجتماعي و علمي و پرسش انگيزي پيشرفت آينده تمدن" باشد. بهرحال يونگ سريعاً‌ پي برد كه در بيشتر زمينه هاي مواجهه و برخورد بين دين و علم، علم به گمان بسيار ثابت كرده بود پيروز است. "دلايل پيروز علم" ي كه او تصديق مي كند، "بالاترين درجه از قطعيت عقلاني را نمايش مي دهند كه تا بحال بوسيله ذهن بشر دريافت شده اند". حداقل به نظر مي رسد براي بشر امروز اين طور باشد. بنابراين "اوليا و متوليان حقيقت نمادين، مانند مذهب ها، بوسيله علم از سودمندي شان كاسته شده است.

            يونگ بنابراين بطور فزاينده اي علاقه به وضعيت استقلال نشان مي دهد. جمله "گرايش ذهني" كه در سال 1933 مي نويسد، "اينستكه من هر موقعيت مذهبي را در اعتبار بالايي حفظ مي كنم اما يك خط الهي قوي بين محتواي باور و نيازمندي هاي علم رسم مي كنم. در يك صحبت كه او در لندن در سال 1939 داشت، يك سوال كننده مي پرسد "يك برخورد بين دين و علم آشكارا وجود دارد، و هميشه بوده است ... شما چگونه يك آشتي بوجود مي آوريد، كه آشكارا چيزي است كه مورد نياز است؟ يونگ جواب داد: برخوردي بين دين و علم وجود ندارد. اين يك ايده خيلي قديمي است. علم بايد تفكر كند چه چيزي وجود دارد. مذهب وجود دارد... علم نمي تواند يك حقيقت مذهبي را تصديق كند(يا رد كند) ... علم، پديده شناسي است". دوباره بصورت آشكار، او در سال 1946 مي نويسد : "علم آگاهي بشر است، الهيات آگاهي الهي. بنابراين هر دو سنجش ناپذيرند و گنگ".


            بعد از برقراري اين حالت نخستين استقلال، يونگ امكانات بي پروا تري براي گفتگو و يكپارچه سازي بين دين و علم را بررسي كرد. او در Mysterium Coniunctionis‌ مي نويسد: " يك نزديكي بين علم تجربي و تجربه مذهبي به عقيده من براي هر دو مطبوع خواهد بود ،گزند مي تواند وقتي بوجود آيد كه هر يك از دو طرف از محدوديت هاي ادعاي محق بودن خود، ناآگاه باشد". او بيان مي كند "درون جنبش مذهبي تلاش هايي وجود داشته تا علم را با باور و عمل مذهبي تركيب كند، براي مثال علم مسيحي، حكمت الهي، و انسان شناسي. اگرچه او به اين تلاش هاي خاص اعتبار كمي مي بخشيد، و اين مي توانست بدليل انكار مقطعي يونگ در مورد هر قصد يكطرفه اي از طرف هر كدام از دين يا علم باشد. براي نمونه براي يكي از حالت هايي كه او باورش به استقلال دين و علم شرح داده است، مي نويسد : "من كاملاً اصلاح ناپذيرم و بكلي قادر به كنار‌ آمدن با تركيبي از دين و علم نيستم". با اين حال او سعي در بهبود گفتگو داشت :

من از يك مسيحيت مثبت آغاز كردم كه بطور مساوي كاتوليك و پروتستان است، و من تلاش مي كنم در يك روش مسئوليت پذير از لحاظ علمي، تا آن حقايق قابل دستيابي از طريق تجربي را بيان كنم كه توجه مسيحيت را و بطور خاص عقيده كاتوليك حداقل خوشايند سازند، و در كنار آن به ذهن علمي، راهي براي درك، ببخشند.


            گفته هاي مشخص حتي مستقيماً‌ يكپارچه سازي را بيان مي كنند – دست كم اگر ما توجه داشته باشيم اصرار يونگ را كه روانشناسي او علمي است : "من مطمئناً ‌در ابتداي راهي براي يك تلاش بي پرده براي يكپارچه سازي يافته هاي روانشناسي در خط مشي كليسايي هستم" او اين را در سال 1945 به پدر وايت نوشت.

            يونگ بررسي اين امكانات را بوسيله تقويت پديده شناسي درون نظريه روانشناختي خود امكانپذير ساخت، بر پايه فهم اش از معرفت شناختي كانتي، يونگ استدلال كرد كه چيزها به خودي خود، چيزهاي مادي يا چيزهاي معنوي، نمي توانند شناخته شوند مگر همانطور كه در خودآگاهي در شكل تصاوير رواني بازتاب مي يابند. واقعيت اوليه ما، او مكرر بيان مي كند، تنها واقعيتي كه ما مي توانيم بلافاصله از آن آگاه شويم، واقعيت رواني است. اين تعبير يك زمينه مياني را مهيا مي كند كه در آن تصاويري كه از عرصه ماده (محدوده سنتي علم) و تصاويري كه از محدوده روح(محدوده سنتي مذهب) برمي خيزند، مي توانند بطور جداگانه درون همان محدوده در نظر گرفته شوند. واقعيت اوليه اين تصاوير، مستقل از منبع شناخته شده شان، رواني است. اين واقعيت محض كه آنها بعنوان تصاوير رواني اتفاق مي افتند، واقعيت و اهميت آنها ، و يك نزديكي اوليه با يكديگر را تضمين مي كند.براي يونگ نكته خاص مهم دين استدلال است كه تصاوير مذهبي كمتر از هر نوع ديگري كه لايق به رسميت شناختن هستند، نيستند.


            در تركيب با ساختارها و فرايندهاي خاص بديهي شمرده شده در نظريه اش- ناخودآگاه جمعي، كهن الگوها، جبران، فردانيت، و غيره- اين چشم انداز روانشناختي يونگ را به يك نكته برتر مجهز ساخت كه از آن او مي توانست، بطور بازتابنده  به مذهب و علم بازگردد. براي مثال، او استدلال مي كند كه "اينكه بشر علوم خود را توليد كرده است، خارج از خود او و خارج از ساختار عجيب و غريب خود است. آنها نشانه هاي روان اوست". او به حضور تصاوير راهنما و رازها در درون هر دوي دين و علم توجه دارد. فراتر از همه اينها، او مشتاق اشاره به حضور مخفي گرايش هاي مذهبي درون علم بود : او اين موضوع را با گفته ويليام جيمز بيان مي كند كه "خمير مايه علم ما مذهبي است"، و اشاره يكساني از خودش را براي الهي سازي ماده بيان مي كند، ذهد و رياضت دانشمند، و راهي كه ايمان در علم مي تواند بعنوان يك دفاع يا جبران براي انگيزه هاي خرافي عمل كند. بطور عام، اين استدلال كه هر دوي پديده مذهبي (شامل مشاهدات، نظريه ها، و تمرين ها) خود را بعنوان تصاوير رواني نمايش مي دهند، باعث شد يونگ هر كدام از اين پديده ها را بعنوان نسبي، شرطي، مستعد، براي ارزيابي عملي و روانشناسي بشناسد، و هر دو باز هستند و اغلب نيازمند تغيير هستند. تمام اينها بدون ساختن يك قضاوت درباره واقعيت معنوي يا مادي يا حقيقت كه مي تواند روي تصاوير بوجود آمده تاثير گذار باشد.
 
تاثير مذهب و علم روي نظريه همزماني
بهرحال يونگ همچنين تلاشي سخت تر در نزديكي بين مذهب و علم در شكل نظريه همزماني اش انجام داد. اين نظريه زياد بر محور موضوع واقعيت رواني نيست. در واقع، همانطور كه خواهيم ديد بصورت تقريبي يك تلاش بوسيله يونگ براي رها كردن روانشناسي اش از بار ساده سازي تحميل شده را از سوي تمركز قوي موضوع واقعيت رواني در خودش، نمايش مي دهد.

            در تركيب با ساختارها و فرايندهاي خاص بديهي شمرده شده در نظريه اش- ناخودآگاه جمعي، كهن الگوها، جبران، فردانيت، و غيره- اين چشم انداز روانشناختي يونگ را به يك نكته برتر مجهز ساخت كه از آن او مي توانست، بطور بازتابنده  به مذهب و علم بازگردد. براي مثال، او استدلال مي كند كه "اينكه بشر علوم خود را توليد كرده است، خارج از خود او و خارج از ساختار عجيب و غريب خود است. آنها نشانه هاي روان اوست". او به حضور تصاوير راهنما و رازها در درون هر دوي دين و علم توجه دارد. فراتر از همه اينها، او مشتاق اشاره به حضور مخفي گرايش هاي مذهبي درون علم بود : او اين موضوع را با گفته ويليام جيمز بيان مي كند كه "خمير مايه علم ما مذهبي است"، و اشاره يكساني از خودش را براي الهي سازي ماده بيان مي كند، ذهد و رياضت دانشمند، و راهي كه ايمان در علم مي تواند بعنوان يك دفاع يا جبران براي انگيزه هاي خرافي عمل كند. بطور عام، اين استدلال كه هر دوي پديده مذهبي (شامل مشاهدات، نظريه ها، و تمرين ها) خود را بعنوان تصاوير رواني نمايش مي دهند، باعث شد يونگ هر كدام از اين پديده ها را بعنوان نسبي، شرطي، مستعد، براي ارزيابي عملي و روانشناسي بشناسد، و هر دو باز هستند و اغلب نيازمند تغيير هستند. تمام اينها بدون ساختن يك قضاوت درباره واقعيت معنوي يا مادي يا حقيقت كه مي تواند روي تصاوير بوجود آمده تاثير گذار باشد.
 
تاثير مذهب و علم روي نظريه همزماني
بهرحال يونگ همچنين تلاشي سخت تر در نزديكي بين مذهب و علم در شكل نظريه همزماني اش انجام داد. اين نظريه زياد بر محور موضوع واقعيت رواني نيست. در واقع، همانطور كه خواهيم ديد بصورت تقريبي يك تلاش بوسيله يونگ براي رها كردن روانشناسي اش از بار ساده سازي تحميل شده را از سوي تمركز قوي موضوع واقعيت رواني در خودش، نمايش مي دهد.

            نظريه همزماني بر پايه تاثير هر دو موضوع مذهب و علم مي باشد. اثرات علمي آشكارتر هستند، چون يونگ آنها را بهنگام ارائه اين نظريه بيان كرده است. در وهله اول، "تجربه گرايي" معمول يونگ بود كه،  انباشتگي داده مشاهده اي اش قابل ذكر است ، او ارجاع مي دهد به "حالات غير قابل شمارشي از همزماني با معنا كه نه تنها بوسيله من بلكه بوسيله خيلي هاي ديگر مشاهده شده اند، و در مجموعه هاي بزرگ ثبت شده اند. در وهله دوم، آشنايي يونگ با كشفيات اخير در فيزيك بود. اينشتين مهمان شام يونگ در چند فرصت بين سال هاي 1909 و 1912 بود و يونگ مي گويد "اين اينشتين بود كه من را به سمت تفكر درباره يك نسبيت ممكن از زمان بعلاوه فضا و وابستگي رواني آنها كشاند. بيشتر از سي سال بعد، او ادامه مي دهد، "اين محرك منجر به رابطه من با پروفسور فيزيكدان پائولي و رساله من درباره همزمان رواني شد. در خلال بحث ها با پائولي، يونگ فهم خود از چنين خصوصياتي از فيزيك كوانتوم مانند مكمل كنندگي و غيرعلي بودن را عميق تر كرد، كه هر دوي آنها در شكلي در ارائه يونگ از همزماني بودند. در وهله سوم، علاقه يونگ به ميدان توسعه يافته جديد از فراروانشناسي تجربي بود. او بطور خاص از تجربيات جي.بي.رين در دانشگاه دوك الهام گرفت كه به نظر مي رسيد گواهي آماري قوي براي وجود دريافت فرا احساسي و جنون رواني باشد، بعبارت ديگر، براي اتصالات بين رويدادهايي كه به هيچ شكل شناخته شده اي از دلايل روانشناسي وابسته نيستند و حتي به نظر مي رسد از موانع زمان و فضا تخطي مي كنند.


            تاثيرات مذهبي روي نظريه يونگ از همزماني كمتر واضح است. در اين تلاش ها براي برجسته سازي گواهي علمي براي نظريه اش، يونگ تاثيرات مذهبي روي آنرا بطور پنهاني در لباس علمي، فلسفي يا تاريخي معرفي مي كند. براي مثال، يك تاثير عمده سيستم غيب گويي و فال چيني آي چينگ است. اين موضوع بطور عميق در فكر مذهبي چيني وجود دارد اما يونگ، بنيان تجربي آنرا تقويت مي كند؛ "تجربه با كل" آن؛ در يك بحث ابتدايي تر او به آي چينگ بعنوان "كتاب متني استاندارد" علم چيني اشاره مي كند. دوباره، به جاي اشاره به درگيري مذهبي سنتي با وجود پس از مرگ روح، يونگ به تجربه هاي خارج از بدن و نزديك مرگ همانطور كه بوسيله محققان روانشناسي بطور تجربي مطالعه شده است، اشاره مي كند.در جايي كه او ممكن است تجربيات مذهبي يگانگي رازآميز را بحث كند، او به تائوئيسم فلسفي لائوتسه و يانگتسه اشاره مي كند. در جايي كه او مي تواند از مفاهيم مذهبي مشيت الهي بحث كند، او به مفاهيم فلسفي نظ م از پيش برقرار شده لايبنيتس اشاره مي كند. در مقاله اصلي اش درباره همزماني، بحث درباره مفهوم مذهبي آفرينش پيوسته، كه يونگ خيلي به آن اشاره كرده بود، به يك پاورقي روي صفحه يكي مانده به آخر تنزل مي يابد. يونگ تفكر مذهبي مسيحي را بصورتي كه در او تاثير گذاشته است نه تنها بر حسب خط مشي آن و الهيات بيان نمي كند بلكه بصورت ابتدايي از طريق مهيا كردن نمونه هاي تاريخي از همزماني رخ داده در طول تحقيقش درباره نمادها توضيح مي دهد. ديگر تاثيرات مذهبي قابل شرح ذكر نمي شوند : براي مثال، تجربيات مذهبي شخصي يونگ كه شامل برخورد معنوي با موجودات آن جهاني و مكاشفات رازآميز يگانگي.

            اين نمايان شدن اعتقاد علمي در نظريه اش و عدم تقويت، با اين وجود به آساني قابل يافتن، تاثيرات مذهبي مشخص مي كند اطلاع يونگ را كه مسير احترام عقلاني از طريق علم مي گذرد. با اين وجود جالب است كه بطور پنهان تاثيرات مذهبي را معرفي مي كند، يونگ بعضي اوقات تلويحا به گستره اي اشاره كرده است كه در آن او احساس مي كند مذهب و علم مي توانستند همكاري كنند و ديگر بسادگي روي پايه پيش زمينه مشترك شان در روان. براي نمونه، او استدلال مي كند كه مفهوم علم بايد به حد كافي گسترده باشد تا با انواع مشاهده "تجربي" موجود در پيشگويي مطابقت داشته باشد و مباحث مربوط به مذهب مانند سازگاري روح نبايد جدا از روال هاي بررسي و بينش هاي علوم باشد. علاوه بر اين، اگر ما شكايت يونگ را به ياد آوريم كه "در علم من معيار معنا را از دست دادم و در مذهب تجربي گرايي را" ما مي توانيم اندازه يكپارچگي را احساس كنيم كه او با نظريه همزماني اش بدست آورده بود. براي اين نظريه يونگ بطور واضح از معنا دفاع كرده است؛ و اين كار را به استحكام يك پايه تجربي گرايي كه مي توانست مديريت كند انجام داده است.
 
تاثير همزماني روي مذهب و علم
فهم يونگ از مذهب و علم روي نظريه همزماني اش تاثير گذاشت، نظريه همزماني اش در هنگام پي ريزي بر پايه فهم او از مذهب و علم بود.

            در نامه اي در سال 1995 به آر.اف.سي هال يونگ اعلام كرد : آخرين نظر درباره "همزماني" اينستكه نمي تواند قابل پذيرش باشد چون امنيت بنيادهاي علمي ما را نقض مي كند، چون اگر اين دقيقاً‌ هدفي كه من قصد داشتم نبود .." در همان روز او به مايكل فردهام از تاثير همزماني روي يك طرفيِ شديد فلسفه علم نوشت. يونگ به خصوص فكر مي كرد كه كار او روي همزماني نياز به توسعه مفهوم كنوني علم به منظور دخيل دانستن يك اصل اتصال غير علي از طريق معنا را علاوه بر مفاهيم سنتي زمان، فضا، و عليت نشان داده شده است. او نتيجه گرفت، اين موضوع معيار رواني معنا را به تصوير علمي ما ازجهان معرفي مي كند، كه به دور انداختن "عدم تقارن بين مشاهده شده و مشاهده گر"، كمك مي كند، و يك "قضاوت كلي" را ميسر مي سازد، كه قضاوتي است كه معيارهاي رواني را علاوه بر معيارهاي فيزيكي در نظر مي گيرد. چون براي يونگ معيار روانشناسي بين فيزيكي و معنوي قرار مي گيرد، براي پيوند فيزيكي و روانشناسي در اين راه مستلزم تنظيم يك پل بالقوه بين فيزيكي و معنوي است، بنابراين بين دين و علم. اين نتايج برجسته و اثبات ها از كار يونگ روي همزماني با بسياري تلاش ها براي توسعه مدل هاي كلي نگر تر از علم تقويت شد – كه بعضي مستقيما پيشنهادات يونگ را بررسي مي كنند، براي نمونه ديويد پيت(1987) و ويكتور منسفيلد(1995) و ديگران بطور مستقل كار مي كنند اما از همكاري يونگ استفاده كردند و يا ممكن است از او الهام يا تاثير گرفته باشند براي نمونه كارهاي ديويد بوهم(1980) و روبرت شلدراك(1981).


            يونگ نظريه همزماني اش را بصورتی كمتر اصولي، به پديده هاي ديني اعمال كرد. او بهنگام بحث از امكان حيات پس از مرگ آن را در مراحل مختلف فراخواني مي كند، كه استدلال مي كند كه بعد فرا دنيوي مشخص شده بوسيله تجربه هاي همزماني امكان نوعي "وجود خارج از زمان" را ميسر مي سازد، كه مي تواند بنابراين "خارج از اصلاح" باشد و داراي "ابديت نسبي" باشد. او همچنين همزماني را هم بعنوان يك معادل توصيفي از معجزه هاي ديني و هم بعنوان يك نظريه براي تلاش براي فهم آنها ياد مي كند. نظريه همزماني ضمنا به فهم يونگ از تجربه هاي يگانگي رازآميز نقش داشته است. بهرحال، اين موضوع براي نويسندگان بعدي، مخصوصا روبرت عزيز باقي ماند تا مهم ترين استدلال نظريه همزماني را براي فهم يونگ از دين استخراج كنند. روانشناسي دين يونگ اغلب بوسيله الهيات شناسان بدليل شكلي از كاهش دادن به روانشناسي، مورد نقد قرار گرفته است. يونگ ممكن است با دين رابطه خوبي داشته، و ممكن است يك برنامه براي اهميت پديده هاي مذهبي مخصوصا در مقابل ادعاهاي تخفيف دهنده علم مادي مهيا كرده باشد، اما چون مدل او برتري واقعيت رواني را تقويت كرده، و در زمينه هاي معرفت شناختي، تجربه مستقيم هر چيز غير رواني را رد كرده است، به نظر مي رسد كه تحت تاثير تخفيف مذهب به روانشناسي بوده است. خدا بعنوان يك واقعيت خارجي هدف به نظر مي رسد بوسيله تصوير خدا در ذهن يك شخص جايگزين شده است. در دفاع از يونگ، عزيز توجه را به رويدادهاي همزمان هدايت مي كند. چنين رويدادهايي مشخص مي كنند كه معناهاي تجربه شده از طريق رواني مي توانند همچنين نه از طريق فرافكني بلكه بطور ظاهري تجربه شوند. در نمونه ارائه شده در ابتداي اين مقاله ظهور و رفتار سوسك واقعي نشان داد كه معنايي كه خود را در روياي بيمار از سوسك بيان مي كند، تنها دروني و ذهني نبوده است و بلكه مي تواند دربرگيرنده دنياي بيروني و طبيعي هم باشد. پس هيچيك از اين دو، دليلي براي اين فرض كه معناي بيان شده در تصوير شخصي يك شخص از خدا تنها دروني و ذهني است، نمي باشد. آن معنا هم مي تواند خود را بصورت ظاهر بيان كند، كه بوسيله فرافكنش از روان يك فرد بوجود نيامده است.

            در تمام نمونه هاي بالا از تاثير همزماني روي فهم يونگ از دين و علم، انگيزه مربوطه از بهبود گفتگو و يكپارچه سازي به آساني قابل تشخيص است. در تركيب يا نزديك كردن رابطه روان دروني و محدوده مادي بيروني، يونگ در حال برقراري پايه اي براي يك نزديكي منطبق از حداقل برخي بخش هاي مباحثه مذهب و علم است. علاوه بر اين او اين كار را در روشي انجام مي دهد كه كمتر به برتري واقعيت رواني وابسته است، در مقايسه با حالتي كه در روانشناسي دين قبل از همزماني وجود داشت.
 
استدلال هايي براي روانشناسي تحليلي

همانطور كه اشاره شد، نظريه همزماني دلالت هاي نظري مهمي براي مدل روانشناسي يونگ دارد. چند تا از آنها وظيفه يونگ در حفظ دين در مواجهه با علم را بيشتر بهبود مي بخشند. مهم تر از همه، همزماني موجب گسترش مفهوم كهن الگو مي شود، به اين منظور مي تواند نه فقط بعنوان يك معيار رواني بلكه يك معيار فيزيكي، يا در عوض بعنوان "در زمينه يك زيرلايه هنوز ناشناخته داراي كيفيت هاي مادي و همزمان رواني" ديده شود. پديده همزماني، يونگ بيان مي كند، منجر به بديهي شمردن "يك جنبه يكتا از بودن" در عميق ترين سطح از ناخوداگاه جمعي مي شود. با وجود پيش زمينه يك چنين بيان نظريي، تجربه هاي رازآميز از يگانگي از نوعي كه خود يونگ گزارش داده قابل فهم تر مي شوند.


            در رابطه با اين موضوع، من دليل مي آورم كه يونگ ممكن است به يك معنا بيانش از طبيعت فرافردي ناخودآگاه جمعي و كهن الگوها را محكم تر كرده باشد. بهرحال، يونگ بطور كلي جذب پژوهش "مكاشفه مكرري كه براي نمونه اسطوره ها و افسانه پريان ادبيات جهاني در بر گيرنده انگيزه هاي مشخص هستند كه در هر جايي ظاهر مي شوند" و نمونه "ما با اين انگيزه ها در فانتزي ها، روياها، كابوس ها، و توهمات اشخاص امروز برخورد مي كنيم" بود. او تلاش كرد ثابت كند كه در حداقل بعضي حالات "انسان امروزي" نتوانسته براي هيچكدام از ظواهر اين انگيزه ها بياني ارائه كند. بنابراين وقتي بن مايه هاي بوجود آمده از ناخوآگاهي چنين افرادي هيچ منبعي نمي تواند براي آنها در تاريخچه مشخصي وجود داشته باشد. آنها وجود يك بعد جمعي و فرافردي براي ناخودآگاهي را استدلال مي كنند. بهرحال براي يونگ، در تمام حالات منتج شدن چنين توضيحات جايگزيني بن مايه هايي به نظر مي رسد حداقل به اندازه فرضيه ناخودآگاهي جمعي راضي كننده باشد. يك توضيح جايگزين اينستكه بن مايه ها در واقع بطور مستقل در هر شخص رخ مي دهند اما اين به اين دليل است كه تمام اشخاص در زندگي هاي شخصي شان، موضوع محدوده اصلي يكساني از تجربه هاي نوعي هستند. توضيح جايگزين ديگر، اين بار منبع مستقل بن مايه ها را رد مي كند، نوانگاري خاطره است- امكاني كه تجلي هاي فرهنگي بن مايه ها ممكن است مشاهده شوند اما سپس فراموش شوند، يا آگاهانه مشاهده مي شوند بدون اينكه وارد خوآگاهي شوند.در اين نقطه، يونگ مي تواند به تجربه هاي همزماني اشاره كند، همانطور كه عزيز در رابطه با مذهب همين كار را مي كرد. براي يك چنين تجربه هايي الگوي يكسان از معنا خود را هم در روان و هم بدون هر رابطه علي يا فرافكني، در دنياي خارجي، بيان كند. براي اين موضوعي كه يونگ مي تواند استدلال كند، براي توضيح طبيعت فرافردي ناخودآگاهي كافي است. بهرحال، بيمار او قبلاً‌ در معرض تصاوير سوسك قرار گرفته بود و بهرحال او مي توانست از تجربه شخصي اش يك معيار بزرگتر از روان شخصي خود كه دخيل در ساختار رويدادهاست بدست آورد. – معياري كه دنياي خارجي طبيعت را علاوه بر دنياي رواني دروني او دربر بگيرد.

            در سطحي عملي تر، مفهوم همزماني به ارزش قائل شدن براي يك دسته مشخص از رويدادهاي اسرارآميز كمك مي كند كه ممكن است در غير اينصورت مورد غفلت قرار گيرند، نه بخاطر ابدي بودن، غير منطقي بودن، و (بيشتر براي روياها براي نمونه) رخداد غير معمول. در ارائه حداقل يك چارچوب تجربي براي فهم چنين تجاربي، نظريه همزماني به ما اجازه مي دهد تا آنها را در نظر بگيريم، تصديقشان كنيم، و براي اطلاعاتي كه مي توانند نگه دارند از آنها درخواست كنيم، در موارد باليني يا فرهنگي تربيتي. اين ها مهم تر از چنين تجاربي هستند، حتي وقتي تشخيص داده شوند، اغلب تابو هستند. يونگ مي گويد :
            بعنوان روانپزشك و روان درمانگر من اغلب با پديده مورد سوال مواجه شده ام و توانستم خود را متقاعد كنم چطور اين تجارب زياد دروني براي بيمارانم معنا مي دهند. در بيشتر حالات آنها چيزهايي بودند كه مردم بخاطر ترس از مواجهه خود با تمسخر بدون فكر درباره اش صحبت نمي كنند. من در شگفت بودم كه مي ديدم چطور بسياري از مردم تجاربي از اين نوع داشته اند و چطور به دقت راز نگه داشته شده است.

            در سطح عملي عميق تري، اخيرا اين موضوع توسط جورج برايت بحث شده است كه همزماني پايه اي نظري براي يك نوع گرايش تحليلي فراهم مي كند كه مشخصه اي يونگي است. تعبير يونگ از همزماني دلالت مي كند كه معنا بطور قابل مشاهده نه تنها در روان بلكه همچنين در جهان فيزيكي وجود دارد. در تحليل برايت توضيح مي دهد، "دلالت اين موضوع اينستكه علاوه بر معناي ذهني كه تحليلگر و بيمار ايجاد مي كنند، يك جنبه بيروني از معنا هم وجود دارد كه ما بايد سعي كنيم تا آن را بيابيم. بهرحال چون "اين جنبه از معنا اساسا ناخودآگاه است، هرگز نمي تواند كاملا توضيح داده شود يا درك شود". بنابراين " هر دوي تحليلگر و بيمار از نسبت دادن معنا به موضوعي تحليلي جلوگيري مي كنند همچنان كه معناهاي خودآگاهي كه آنها مي يابند يا ايجاد مي كنند، بطور بيروني و حتمي صحيح است". بطور خاص تر ما با "يك روش اتصال مواجهيم كه تلاش براي اعمال هزينه به موضوع از طريق نسبت دادن خام و تجزيه كننده علت نمي كند". اين تصديق درون زمينه تحليلي معناي بيروني و فرارواني است كه هرگز نمي تواند بكلي شناخته شود و به گرايشي مورد نياز ولي با ارزش در برابر آن تاييد مي كند كه بيشتر مطابقت روانشناسي يونگ با موضوعات مذهب بهبود مي بخشد.
 
ملاحظات پاياني
اشكال مختلفي از روانشناسي عميق براي تقريبا عمر وجودي شان، در برابر درگيري وضعيت شان در رابطه با دين و علم فعال شده اند. فرويد، البته به روانكاوي بعنوان يك علم نگاه مي كرد و از آن بعنوان وسيله اي براي هاله زدايي از دين بعنوان موضوعي ابتدايي، مستلزم اختلال عصبي، مستلزم عقده، و غير واقعي و توهمي استفاده كرد. يونگ زياد در فكر تقويت برتري واقعيت رواني بود و دوست داشت روانشناسي تحليلي را بعنوان يك علم ارائه دهد. بهرحال او از آن بعنوان وسيله اي براي برگرداندن مقام معنا، انرژي حياتي، و واقعيت به مذهب استفاده مي كرد. منتقدان و تجديد نظر طلبان از روانكاوي و روانشناسي تحليلي، در واقع از روانشناسي عميق بطور كلي، استدلال كرده اند كه اين مجموعه از تفكرات علم نيستند بلكه چيزي ديگر – بدبينانه شبه علم، خوشبينانه هرمنوتيك هستند. بنابراين مي توان نتيجه گرفت نه حملات روانكاوان و نه دفاعيات روانشناسان تحليلي از دين نمي توانند ادعاي علمي بودن كنند. بعضي حتي اين اتهام را وارد كردند كه روانكاوي و روانشناسي تحليلي خود شبه دين هستند.

            از بحث پيشين من فكر مي كنم ما مي توانيم مشاهده كنيم كه تعابير يونگ از دين، علم، رابطه بين دين و علم، و روانشناسي تحليلي هيچكدام نه ساده و نه ايستا هستند. براي نمونه، اگر ما به فهم يونگ از دين و علم و فعل و انفعالاتشان قبل و بعد از توسعه نظريه روانشناختي كامل او نگاهي بيندازيم، در مي يابيم كه اين فهم در روش هاي با معنا و مشخص نمي گنجد. او سپس تحت تاثير نظريه همزماني اش بيشتر عقايدش را تغيير مي دهد- همانطور كه در واقع مفاهيم مهمي به درون خود نظريه روانشناسي اش آورد. من فكر نمي كنم ما بايد اين موضوع را بدبينانه بعنوان نشانه اي از بي ثباتي يونگ يا بطور مشكوك بعنوان نشانه اي از طبيعت متغير خرد يونگ بنگريم، بلكه در عوض خوشبينانه بعنوان نشانه اي از توانايي روانشناسي عميق و نظريه هاي خاص درون آن براي اعمال يك تاثير دگرگون شونده بر پايه مفاهيم مان از دين و علم و خود روانشناسي عميق بنگريم. تاريخ دانان امروزه بطور بيش از حد گستره اي را بحث مي كننده كه تعابير ما از "دين" و "علم" در طول زمان به آن منتقل شده و بطور پيوسته مباحثه و جدل مي شود، در حاليكه فعل و انفعال بين اين تعابير بحث شده بطور تطبيقي گونه گون و پيچيده اند. هيچكدام از تعابير "روانكاوي" و "روانشناسي تحليلي" واضح و پايدار تر به نظر نمي رسند. در نتيجه به نظر هيچ گونه رابطه مستقيمي از روانشناسي عميق با دين يا علم وجود ندارد. هر سه مفهوم يا زمينه تغيير پذير و قابل قرار گيري در روابط پوياي مختلف با يكديگر هستند. دين و علم مي توانند بوسيله نظر گاه ها و ديدگاه هاي روانشناسي عميق به اندازه خود روانشناسي عميق نقد شوند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 22:55  توسط   | 

تحلیلی از داستان سایکی واروس - بخش چهارم



ترجمه : نسرین بیرق دار


خوان سوم از چهار خوان ِ سایکی -Crystal flask from the River Styx

سومین کاری که آفرودیت از سایکی خواست ، پر کردن قمقمه آب از جویباری بود که بر آمده از رودخانه " استیکس" بود. این رودخانه در یک مسیر دوار که نماد گردش سیکل زندگی است ، از جهان زیرین بسوی بالاترین و مرتفع ترین تخته سنگ پرتگاهی کشیده میشود و آب از آنجا فرو می ریزد و باز به جهان زیرین باز میگردد. رودخانه استیکس در جهان زیرین خودش به پنج شاخه منشعب میشود: 

1. Acheron River – رود پریشانی و درماندگی; 
2. Cocytus River – رود زاری و ناله; 
3. Phlegethon River – رود آتش خشم; 
4. Lethe River - رود فراموشی و غفلت; 
5. Stugein River - رود تنفر

این رودخانه خودش یک آرکی تایپ محسوب میشود و همواره در حرکت مداوم است و هنوز هر فردی نیا ز دارد که کمی از قطرات این آب را که رمز خلاقیت است را پیدا کند و آن را به فرم ملموس خلاقیت در بیاورد. البته این خلاقیت میتواند شهودی هم باشد مانند فراست و ژرف بینی و با شخصیت فرد عجین شده و ترکیبی خاص بوجود بیاورد و انرژی چنین فراست ای به جهان آرکی تایپی خدایان و خدابانوان مر تبط میشود. این کار ، یعنی رفتن به سوی تخته سنگ پرتگاه آب حیات ، کاری بسیار سخت و دشوار برای سایکی است ولی او باید این کار را نیز انجام بدهد. 

دوباره سایکی درمانده و پریشان است که حالا این یکی کار را چگونه انجام بدهد. او می بیند که رودخانه بسوی دامنه کوهی رفته و از انجا به رودخانه "استیکس" جهان زیرین می ریزد و دوباره جریان آب باز از همان جا بر می گردد و بسوی تخته سنگ مرتفع حرکت میکند. آب این رودخانه چنان بی فرم و شکل است که در هیچ ظرفی جای نمی گیرد و سایکی خودش به تنهائ نمیتواند آ ن آب را در قمقمه بگنجاند. علاوه بر آن دو اژدهای بزرگ هم در دوسوی رودخانه مراقب نشسته اند و مدام فریاد میزدند : دور شو ! دورشو! خود جریان سرد آب هم فش فش میکرد و سایکی را می ترساند. خطر افتادن در رودخانه و با سرعت به سوی جهان زیرین رفتن هم در میان بود..

در این وضعیت ترسناک و سخت ، ناگهان عقاب زئوس در آسمان پیدا شد و بسوی سایکی آمد. این عقاب خدای خدایان، نماد توفیق و پیروزی است و با ژرفای دیدگان تیز بین خود می تواند هم عمق و هم گستره همه سرزمین ها را بیند. ( قوه شهودی باطنی) عقاب به سایکی می گوید که از کدام مسیر و چگونه به سوی رودخانه برود از کدامین خطر ها بپرهیزد و چطور مراقب و بیدار باشد. بعد کنار رودخانه بایستد تا عقاب در پر کردن قمقمه به او کمک کند. سایکی به راه می افتد و در کنار رودخانه عقاب بسوی او پرواز میکند و قمقمه را از او میگیرد و آ ن را پر از آب رودخانه میکند و به سایکی باز میگرداند.

از نقطه نظر روانشناسی تحلیلی ، خوان سوم برای سایکی ، ورود او به مرتبه وارد شدن ( فرو رفتن) به فرایند تفرد است. این قمقمه بطور نمادین به منزله انرژی خلاقانه شهود است که از جهان زیرین به سوی بالا در جریان است . انرژی زنانه سایکی ( عنصر زنانه) اصل زندگی و خلاقیت - میتواند از این رودخانه با کمک عقاب زئوس ( اصل مردانه دور نگری و بلند پروازی ) آب برگیرد. سایکی به دلیل اصل زنانه اش ، آسیب پذیر است. ( اگر اصل زنانه ، شهود و انفعال و راز آمیزی ، پرورندگی و مراقبت و تخیل باشد ، اصل مردانه ، خرد، صراحت و اعمال قدرت را نیازمند است. یک توازنی میان این دو میتواند خلاقیت فرم دار و ملموس را پدید بیاورد). خلاقیت را سایکی میتواند از رودخانه تخیل فعال ، رویاء ، واقعه ، غم عشق - آزاد ساخته و در قمقمه کریستال و درخشان آگاهی بگنجاند.



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 13:22  توسط   | 

از نامه های کارل یونگ- درباره "افسردگی"


تر جمه : نسرین بیرق دار





ن. گرامی، 

متاسفم که احساس درماندگی میکنید. "افسردگی " دقیقا به معنی فسردگی ( فشار های ) به سوی پائین ( اعماق) است. این اتفاق می تواند آنوقتی که شما آگاهانه بهیچ وجه هیچ تمایلی ندارید که " در اوج " باشید، بیفتد. لذا من این امر را کتمان نمیکنم. اگر من ناگزیر بودم در سرزمینی بیگانه زندگی کنم ، آنوقت یک و یا دو نفر که بنظر م دوستانه بیایند و من به درد آنها بخورم پیدا میکردم تا شور زندگی از جهان بیرون بر من وارد بشود، حتی در ابتدائی ترین حالت اش ، مثلا یک سگی دمش را برایم تکان بدهد. 

به تربیت حیوانات و گیاهان می پرداختم و لذت خود را در کامیابی آنها می بردم. زیبائی را به گرد خویش جمع می آوردم حتی اشیاء ، رنگ ها ، اصوات ابتدائی و فاقد ارزش هنری را. ضمنا خوب هم می خوردم و خوب هم می نو شیدم.

وقتی تاریکی حجیم تر میشد، من به بطن و رکن آن رسوخ کرده ، و آرام نمی گرفتم تا در میان رنج و تعب ، نوری بر من ظاهر بشود زیرا که در احساسات تند و سرکش است که طبیعت رخ می نماید. 

من با خشم به سوی خود ، روی می آوردم و در حرارت خشم خود بود که فلز ( مس وجود) خود ر ا ذوب میکردم. من همه چیز را ترک میکردم و اگر افسردگی من را بسوی خشونت روانه میکرد ، خود را مشغول کوچکترین فعالیت ها میکردم. من با فرشته تاریکی آنقدر کشتی میگرفتم و دست و پنجه نرم میکردم تا او استخوان لگن خاصره من را بیرون بیاورد. زیرا که او ( تاریکی) نور و آسمان را هم در خودش دارد. . 

باری اینها کارهائی است که من میکردم. حالا بقیه چکار میکنند پرسش دیگری است که من نمیتوانم پاسخ بدهم. اما برای شما این غریزه ( وسوسه غریزی ) که آیا از آن دور بشوید و یا به قعر آن فرو بروید، هم موجود است. ولی این دست و آن دست کردن ، و نیمه کاره و دو دل بودن ... نه! 

یکی از نامه های یونگ - نوشته شده در هشتم مارچ 1959- کتاب نامه های یونگ


 
Dear N., 
I am sorry you are so miserable. "Depression'" means literally "being forced downwards." This can happen even when you don't consciously have any feeling at all of being "on top"! So I wouldn't dismiss this hypothesis out of hand.
If I had to live in a foreign country, I would seek out one or two people who seemed amiable and would make myself useful to them, so that libido came to me from outside, even though in a somewhat primitive form, say of a dog wagging its tail.
I would raise animals and plants and find joy in their thriving. I would surround myself with beauty - no matter
how primitive and artless - objects, colours, sounds. I would eat and drink well.
When the darkness grows denser, I would penetrate to its very core and ground, and would not rest until amid the pain a light appeared to me, for in excessu affectus [in an excess of affect or passion] Nature reverses
herself.

I would turn in rage against myself and with the heat of my rage I would melt my lead. I would renounce everything and engage in the lowest activities should my depression drive me to violence. I would wrestle with the dark angel until he dislocated my hip. For he is also the light and the blue sky which he withholds from me. 
Anyway that is what I would do. What others would do is another question, which I cannot answer. But for you too there is an instinct either to back out of it or to go down to the depths. But no half-measures or half-heartedness. Jung's letters- 1959



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت 13:20  توسط   | 

کارگاه آموزشی آشنایی با تیپ های شخصیتی 16 گانه ی مایرز بریگ



 


 

شهریه : ۵۰ هزار تومان


نحوه پرداخت : واریز به شماره کارت  ۶۲۷۴۱۲۹۰۰۱۶۰۶۴۹۳   بانک اقتصاد نوین به نام "مهرداد آقا جانی" لطفا جهت قطعی کردن ثبت نام خود ، پس از واریز مبلغ به حساب عنوان شده ، با شماره تلفن همراه ۰۹۱۲۲۹۴۵۹۱۳ تماس گرفته و ۴ رقم اخر فیش واریزی خود را اعلام نمایید.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 22:0  توسط   | 

تحلیلی از داستان سایکی واروس - بخش سوم


Tale of Eros and Psyche- originally written by "Lucius Apuleius" novel called "The Golden Ass" , written in the 2nd century AD. 

خوان دوم از چهار خوان ِ سایکی : جمع آوری پشم های طلائی گوسفند نر آسمانی(Golden Fleece)


گوسفند نر بالدار مقدس پشم هائی با نخ های طلائی دارد. این گوسفند در اصل متعلق به زئوس ، خدای خدایان است . در اساطیر یونانی بسیاری از فهرمانان مرد برای بدست اوردن اش راهی سفر های پهلوانی شده اند. این گوسفند سمبل بصیرت خلاق ای است که ما را از زندگی روزمره و امن و امان کسالت آور به سوی راههای ناشناخته سوق میدهد تا در آنجا قهرمان مفاهیم و شواهد تازه ای را شکار کرده و با خود به این جهان بیاورد. در شاهنامه این گوسفند ، به علامت فره ایزدی است و در جائی که اردشیر قرار است پادشاه بشود این گوسفند پیشاپیش اسب او در جلوی او می دود. {واژه گوسفند هم در فارسی " گوسپند " یا گایا سپنتا است به مفهوم زندگی ناب و فراسوئی – گائو که بعد ها به کلمه گاو تبدیل میشود ، به معنی ذات زندگی است و همان گاوی است که میترا ، خدای خورشید آن را قربانی میکند ( یعنی رگ هایش را میگشاید) تا زندگی در عالم فرم و حس روانه شود.} 

زئوس که صاحب اصلی این گوسفند است ، در درون ما ، وجهیت قدرت خلاق ای است که لمس کردنی نیست اما همه چیزهای ملموس از آن پدید می آیند. این چه طرح یک سازمان دهی جدید باشد و یا یک کار هنری. اینجا زئوس و آفرودیت دو بخش پدر و مادر آن ایده را ایفا میکنند که یکی عرضه کننده زیبائی و هارمونی و تداوم آ ن است و دیگری فرموله کردن و رهبری کردن و اداره کردن آن. به بیان دیگر از دو قطبی کردن آ ن نیروی خام نادیدنی پر از قدرت و بصیرت و فرم سازی و موزون سازی آ ن ایده است که میتوان یک طرح اجرائی موفق را تولید کرد. 

در خوان دوم ، آفرودیت از سایکی میخواهد که برای او از نخ های طلائی پشم گوسفند مقدس بیاورد. این گوسفند در میان گوسفندان طلائی خورشید در گله ای حرکت میکند که بسیار تند و پر حرارت و با تب و تاب و با قدرت اند ( اصل مردانه ) . آنها همگی گوسفندان شاخداری هستند که بی مهابا می دوند و فرد را میتوانند زیر پا له کنند . اگر سایکی به میان آنها برود در یک لجظه نابود خواهد شد. بار دیگر سایکی ناامید و محزون در می ماند که چگونه میتواند به میان آن گله پر هیاهو برود و از تن گوسفند مقدس پشم های طلائی او را بچیند و به نزد آفرودیت باز گرداند. همینطور که غمگین نشسته بود و فکر میکرد که چکار کند.. . 


ناگهان یک نی سبز رنگی در نیزار به سایکی آشکار میشود .... در زبان لاتین "نی سبز" سمبل موی زمین است و بخشی از طبیعت که با اعماق آبهای زمینی در ارتباط است که کاملا برعکس گوسفندان خورشیدی از عنصر آتش اند. نی سبز که از دل آبهای زمین با سایکی سخن می گوید همان اصل خرد زنانه است که در مقابل خرد مردانه انتلکت و یا آگاهی می ایستد. نی سبز ، به سایکی میگوید : سایکی ! رفتن تو در میان آن گوسفندان در نیمه روز وقتی که گوسفندان خورشید در پرنور ترین و داغ ترین حرارت خود هستند خطا است و تو نابود میشوی! صبر کن آنها جست و خیزشان را بکنند و این سو و آن سو بروند و وقتی که دیگر خسته شدند و از رمق افتادند ( یعنی وقتی غروب آفتاب شد) تو در هنگام چرت زدن آنها برو و نرم و آهسته بطوریکه بیدارشان نکنی قدری پشم گوسفند .مقدس که در میا ن آنان است را بچین و برگرد. فون فرانتس این نی سبز را " الهام غیبی" می نامد. 

در تعبیر یونگی این خوان دوم ، چالش بر روی توازن اصل زنانه ناآگاه و اصل مردانه آگاهی است که در یک عقده و یا یک رابطه نهفته است. رتق و فتق کردن کاراکتریستیک ناآگاه ناشناخته و بخش مردانه سایکی که اینجا بشکل گوسفند نر نشان داده میشود بشکل اینجاد توازن است. آگاهی بیدار باید بیاموزد که رویاروئی خشونت بار ، ویران کننده است و . باید توازنی میان آب و آتش ، نااگاهی وآگاهی و خشونت و مدارا باشد. این توازن حتی در رفتار آگاه و ناآگاه روان درمانگر به مثابه خود بزرگ بینی مدافعانه ، قدرت مندی در جایگاه روانشناس و نیروی انتلکت روانشناس و همینطور شفقت ، فراست و دلجوئی از بیمار از سوئی دیگر باید نمودار باشد. هر گونه سوء استفاده از قدرت برای روان درمانگر ، کار شفا بخشی را ویران میکند. .

بطور نمادین ، گوسفند نر طلائی مقدس ، رمز قدرت است که سایکی نیاز دارد بدون آنکه خودش را نابود کند بدست بیاورد. وقتی سایکی در جهان رقابت ها و خشونت ها میخواهد چیزی را بیافریند باید مراقب خطر هم باشد که زخمی و یا دلسرد ی روحی پیدا نکند. درست مانند آتنا که با زره و لباس جنگ در میدان جنگ همواره استراتژی جنگی را به خشونت و هیاهو و کشتن بی دلیل ترجیح میدهد ، سایکی هم باید در کارزار زندگی ، نظاره کند، صبر کند، پشتکار و حوصله کند و به آرامی مسیر اهداف خود را طی کند. 

در روانکاوی ، روانکاو باید سایکی ها را هم بسوی تمرکز ، شفقت و خردمندی رهنمون کند و خشم و برخورد خشونت آمیز و ویرانگری را در درون او فرو بنشاند.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 21:56  توسط   | 

اروس / بخش 2





Tale of Eros and Psyche- originally written by "Lucius Apuleius" novel called "The Golden Ass" , written in the 2nd century AD. 

تحلیلی از داستان سایکی واروس - بخش اول

بی تردید داستان سایکی و اروس، یکی از داستانهائی است که رابطه میان اسطوره شناسی و روانکاوی ژرف را اشکارا نشان میدهد. این قصه عاشقانه ای است که در آن قهرمان زن ، یعنی "سایکی" پس از رنج ها و مرارت های راه عشق ، سرانجام با اثبات شهامت و فداکاری و از خود گذشتگی، این امتیاز را می یابد که به وصل محبوب خود اروس ( خدای عشق و شورمندی ) برسد. در این داستان ، ماجراهای قهرمانانه سایکی ، در برآوردن خواسته های مادر حسود و خشمگین معشوق خود ( آفرودیت ) منجر به رویاروئی و ملاقات با بخش نرینه جان خود ( آنیموس) میشود تا با راهنما ئی و یاوری او ، از پلی که به سوی "خویشتن" رهسپار است عبور کند و در کوه خدایان پذیرفته شود . باید گفت ارزش روانشناسانه این داستان از این حیث است که روابط ارکی تایپی آنیما و آنیموس را نشان میدهد

بطور کلی سفرهای معنوی قهرمان زن و یا قهرمان مرد در چهار مرحله دسته بندی میشوند:
1- عزیمت : پهلوان زن و یا پهلوان مرد مرد محیط آشنا و مانوس خود را ترک میکند
2- پاگشائی: پهلوان ( زن یا مرد) ماجراهای مخاطره آمیز جهان تازه را در می نوردد
3- رویاروئی با نامعلوم : پهلوان با مهاجمین و دشمنان خود می جنگد و به پیروزی میرسد
4- بازگشت: پهلوان به سوی خانه و محیط مانوس خود باز میگردد ولی این بار با شخصیتی متحول شده

حال بازگردیم به داستان سایکی :

در زبان کلاسیک یونانی ، واژه سایکی علاوه بر روح و روان ، به "پروانه " نیز اطلاق میشود. تصویر پروانه که از درون کرم ابریشم به پرواز در می آید ، تصویر پیروزی و توفیق جان در پشت سر گذاشتن رنج ها و مشکلات راه ، و پرواز به سوی کمال خویش است. از نقطه نظر یونگی ، سایکی تشخص ( پرسونی فیکیشن) روح است که در ورطه یک ماجرای مخاطره آمیز قرار میگیرد و اروس خدای عشق و شورمندی ، تشخص شوق و شور احساسی است که آنهم در پروسه تعامل با سایکی، خودش هم از یک شوق و شور تند به عشقی ملکوتی استحاله می یابد. یونگ در این زمینه میگوید: " دیدار دو شخصیت مانند امتزاج دو ماده شیمیائی است : اگر عکس العملی( بر اثر این امتزاج) رخ بدهد ، هر دو طرف استحاله می یابند" . 

در این داستان اسطوره ای ، پروسه تفرد ، که مهمترین بخش آن رویاروئی با ناآگاه و همچنین با آرکی تایپ مادینه جان یا نرینه جان برای تحقق به "خود" است ، بخوبی قابل تشخیص است. 

در خود داستان ، سایکی جوانترین دختر یک پادشاه است که زیباترین زن زمان خود محسوب میشود. بطوریکه چشمها از تماشای زیبائی سایکی خیره می مانند و وصف زیبائی او به حدی دهان به دهان می چرخد که مردم آ ن سرزمین فراموش می کنند که برای افرودیت نیایش و قربانی کنند. این موضوع آفرودیت را چنان خشمگین میکند که سایکی را طلسم میکند که هیچ مردی خواستار او نشود. پادشاه از اینکه سایکی خواستاری ندارد و بی شوهر است نگران شده و به نزد پیشگویان معبد می رود و از آنان راه چاره میخواهد. پیشگویان می گویند که تنها خواستار سایکی فرشته مرگ است و او باید به او بپیوندد وگرنه بلایای بسیاری بر سر قلمرو پادشاهی او خواهد آمد. پادشاه ناگزیر میشود که سایکی را قربانی کرده و به تنها خواستارش "مرگ " واگذارد.

روز مراسم فرا میرسد ، سایکی در جامه ای سپید به سوی نوک قله کوهی که مشرف به دریاست میرود تا در انجا مرگ را ملاقات کند. از آن طرف هم آفرودیت پسر خود "اروس " را مامور میکند تا با زدن تیر عشق به دل اژدهای مخوف ای که در دل دریا زندگی میکند ، اژدها را عاشق سایکی کرده و در نزد خودبرای همیشه نگاه دارد.

وقتی سایکی از کوه بالا میرود اروس که آماده است تا تیر را به پهلوی اژدها بزند ناگهان چشمش به سایکی می آفتد و از دیدن زیبائی او حیرت میکند و در این میان تیری که در چله کمان گذاشته بود بر اثر این گیجی به خودش اصابت میکند و خدای عشق ، خودش عاشق میشود!

در یک لایه از داستان در می یابیم که زیبائی سایکی ، زیبائی ِ جان است که هنوز نیازموده ، در حالت خفته و رشد نکرده و در نااگاهی بسر می برد و میرنده است و مقدر است که با مرگ هماغوش شود. او با همه زیبائی ناگزیر است که به سوی مرگ بشتابد و تقدیر خود را دنبال کند. اما خدایان هم فرمانبردار تقدیرند و در اینجا می بینیم که اتفاق عجیبی می افتد که هیچ یک از خدایان پیش بینی اش را نمیکردند: "عشق" به "حسن" دل می بازد و "حزن " آغاز میشود!

برگردیم به داستان : وقتی اروس به سایکی دل می بازد ، بلافاصله از خدای نسیم ،" زفیر" - درخواست میکند تا سایکی را از سر کوه بر دوش خود سوار کند و با خود به گوشه ای ببرد تا از گزند آن اژدها و ملاقات با مرگ در امان بماند. سایکی ناگهان خودش را از جای برخاسته و در پرواز می بیند و ناگهان مدهوش میشود.

وقتی که چشم می گشاید خودش را در قصری زیبا می بیند که همه چیز آراسته و خوب است ولی هیچکس آنجا نیست و خدمه آ ن قصر همه نامرئی هستند و به او خدمت میکنند . برایش خوراکی ها و شراب ها ی معطم می آورند و او را می شویند و جامه های زیبا بر تن میکنند ولی او آنها را نمی بیند. شب هنگام که فرا میرسد او را به خوابگاهی می برند و در دل تاریکی او در آغوش کسی قرار می گیرد که او را نمی بیند ولی از این هماغوشی خیلی مسرور است و شادی اش به اوج میرسد. هنگام صبح که فرا میرسد ، معشوق نادیدنی او هم میرود و سایکی باز با خدمه نامرئی در قصر می ماند تا شب هنگام دوباره فرا برسد. .. این معشوق نادیدنی کسی بجز "اروس" خدای عشق و شوریدگی نیست.

می بینیم که که سایکی، عشق ورزی و عشق را بر چهره نادیدنی او فرافکنی کرده است. وصال شبانه سایکی و اروس، اشاره به یک حالت "عاشقی " بدون شناسائی معشوق است که در عشق های فرافکنانه ، معمولا رخ میدهد. در ابتدای این عشق های فرافکنانه ، همه چیز خوب و خوش است ولی قابل دیدن و ارزیابی نیست و گرچه همه چیز در این بدو آشنائی دلپذیر و خوب است اما مثل یک وهم و خیالی است که قابل درک نیست. یونگ در این باره می گوید: " فرافکنی، جهان فرد را تبدیل به یک جهان المثنی میکند که همانا چهره نشناختنی خود اوست". Projections change the world into the replica of one’s own unknown face” Jung, CG (1978), Aion

سرانجام سایکی از دوری خواهران خود دلتنگ میشود و از اروس میخواهد که خواهرانش را برای دیدار به نزد او بیاورد. اروس تمایلی به این کار نشان نمیدهد اما با اصرار سایکی سرانجام راضی میشود که خواهران از او دیدن کنند بشرط آنکه سایکی هیچگونه حرفی از اروس به میان نیاورد. سایکی می پذیرد و خواهران به قصر او دعوت میشوند. وقتی خواهران سایکی شکوه و زیبائی قصر و آنهمه راحتی و تجمل را می بینند دچار حسادت میشوند و از سایکی می پرسند که صاحب این مکان کیست و او در آنجا چه میکند. سایکی میگوید که او با مردی پیمان بسته که او را نمی بیند ولی از زندگی اش در این قصر بسیار خوشنود است. خواهران به او تلقین میکنند که بی تردید این موجود یک هیولای زشت و پلید است که نمی خواهد خودش را به سایکی نشان بدهد و در تاریکی ظاهر میشود و سرانجام روزی از او خسته خواهد شد و او را خواهد بلعید. بعد به او میگویند که وقتی شب فرا رسید و این هیولا به بستر خواب آمد ، او یک دشنه و یک شمع را نزد خود پنهان کند و در نیمه های شب که این هیولا خواب است شمع را روشن کرده و دشنه را بدست گرفته و به محض آنکه چهره زشت او را دید او را با دشنه ای که در دست دارد نابود کند و خودش را آزاد سازد.

در تحلیل یونگی ، خواهران همان "سایه" خود سایکی است که در نا آگاه اویند و باید که سایکی با آنها دیدار کرده و وسوسه های آنها را دریافته و آنان را به آگاهی درآورده و بخشی از شخصیت توسعه گشته خود کند وگرنه سایکی به خود شناسی نمیتواند دست یابد. اینجا بدجنسی و وسوسه خواهران حسود و نشان دادن آن ، خودش یک اتفاق خوبی بود تا سرانجام سایکی حقیقت آنها را ببیند.

بعد از ملاقات خواهران و وقتی که آنها به قصر خود بازمی گردند ، سایکی تبدیل میشود به یک موجود بدبین و شکاک و قضاوت کننده ( بخش منفی آرکی تایپ آنیموس) که با وسواسی که به آن دچار شده میرود تا با "اروس" یا به گمان سایکی با اژدهای پلیدی که در ذهن او را می پندارد مواجه شود...
ادامه دارد.....

نسرین بیرقدار -فوریه 2012 کالیفرنیا



Tale of Eros and Psyche- originally written by "Lucius Apuleius" novel called "The Golden Ass" , written in the 2nd century AD. 
تحلیلی از داستان سایکی واروس - بخش دوم 

وقتی که شب هنگام ، اروس به دیدن سایکی می آید و در کنار او می خوابد و خوابش می برد، سایکی بنا به توصیه خواهران خود از قبل یک دشنه و یک چراغ روغن سوز در زیر تختخواب پنهان کرده ، و بعد آن را بیرون می آورد تا همانطوریکه خواهرانش توصیه کرده بودند ، چهره این هیولای مهیب را ببیند و آنگاه او را بکشد. پس چراغ را آهسته روشن میکند و دشته را به دست دیگرش می گیرد و بسوی اروس چراغ را حرکت میدهد.

این بخش از داستان یک نقطه عطف مهم در زندگی سایکی دارد. در این جا سایکی دیگر آن آسایش و آرامش چشم بسته و خوشبختی ناشی از " ندانستن" و در تاریکی به شادی دست یافتن را از دست داده است. سایکی با آنکه قرار بود که اروس را نبیند با این حال باز انتخاب میکند تا بداند که همسر ناپیدای او کیست . به بیان دیگر ، سایکی ، خطر دانائی را در اینجا به خوشبختی کورکورانه ترجیح میدهد. 

پس سعادت ناآگاه بودن را ترک کردن ، سایکی را به جائی می برد که وارد حوزه آگاهی و طبقه بندی شدن ها و سلسله مراتب ها و اعمال و رفتار می شود. یونگ باور دارد که فرد در دوران میانسالی خود تمایل این چنینی به یافتن آگاهی بویژه آگاه شدن از خود را احساس میکند. 

در داستان سایکی ، دو چیز متفاوت در دستان او قرار میگیرد: یکی چراغ برای دیدن و ارزیابی و یکی دشنه ( کارد) برای بریدن و اندازه کردن و این دو از لوازم آگاهی و همینطور توسعه ایگوی فرد هستند.

برگردیم به داستان : وقتی چراغ بر روی صورت اروس می افتد و سایکی برای اولین بار چهره اروس را می بیند حیرت زده میشود.... او زیباترین موجودی که تا به کنون دیده بود را در کنار خود خفته می یابد ... خدای عشق با موهای حلقه شده طلائی ، اندام زیبای مردانه و چهره خدا گونه بسیار موزون به آرامی بخواب رفته بود. سایکی همانجا به اروس عمیقا دل می بازد و عاشق میشود و محو تماشای او ... که ناگهان روغن داغ چراغ بر روی سینه اروس چکه میکند و او وحشت زده از خواب بر می خیزد. وقتی سایکی را می بیند که با چراغ دارد او را تماشا میکند بسیار آزرده خاطر شده و به سایکی می گوید که مگر قرار نبود که تو صورت من را نبینی ؟ مگر ما از خوشبختی چه چیزی کم داشتیم؟ چرا این کار را کردی ؟ و حالا برای این کاری که کردی بدان که دیگر من ر ا نخواهی دید. و بعد بسوی در می دود و بعد به آسمان پرواز میکند. سایکی به دنبال او می دود ، اما به زمین می افتد و بیهوش میشود....

وقتی سایکی به هوش می آید ، می بیند که از قصر و خدمه هیچ اثری نیست. همه چیز محو شده و او در جائی نزدیک قصر خواهر بزرگ اش بر روی زمین افتاده. سایکی از جا بر می خیزد و پای پیاده به سوی قصر خواهرش می رود و وقتی خواهرش را می بیند داستان را بازگو میکند و بعد بدون هدف ، محزون و دلتنگ آنجا را ترک میکند و به راه می افتد. 

این نکته هم جای تامل دارد که خواهران سایکی که حسادت و بخل را به او نشان دادند (سایه ها) ، در واقع به گونه ای سایکی را هم برآن داشتند تا سرانجام از راه شک کردن ، چراغ را بدست بگیرد و با "دیدن" و ارزیابی کردن ، هم آگاهی و هم دام بلا را به جان بخرد. 

بازگردیم به داستان : سایکی هنگام غروب همینطور که سرگردان مسیر بی هدف را می پیمود ، ناگهان دانه های ذرت و گندم را می بیند که پراکنده بر روی زمین افتاده اند ، سایکی آنها را جمع میکند و در کنار یکدیگر می چیند و فرم یک معبد کوچک از آنها می سازد. ناگهان خدابانو دیمیتر بر او آشکار میشود و به او لبخند می زد و میگوید: سایکی ، تو لیاقت خوشبختی را داری و هنوز هم همه درها بسته نیست. برو به معبد آفرودیت و به او نیایش کن و از او صبر و طاقت طلب کن. سایکی سوی معبد آفرودیت می شتابد و در آنجا به زاری و التماس به آفرودیت می افتد و از او کمک می طلبد. آفرودیت با احساس خشم و حسادت بر او ظاهر میشود و به او میگوید که برای آنکه تو را ببخشم و به تو آرامش و صبر بدهم ، باید چهار کار ( چهار خوان سایکی ) را برای من انجام بدهی. آفرودیت میداند که سایکی هرگز نخواهد توانست آن کار ها ر اانجام بدهد و سایکی هم میدانست که خواسته آفرودیت انجام شدنی نیست ولی با این حال چون عاشق بود و دردمند، آنها را ناچارا می پذیرد.... ادامه دارد

نسرین بیرقدار - کالیفرنیا 2012





+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390ساعت 23:56  توسط   | 

اروس / بخش یک




یونگ، اصل زنانه را به اروس و اصل مردانه را به لوگوس منسوب میدارد و در کتاب "نامه های یونگ " می نویسد: محتملا آن هم اروس است و هم لوگوس . هم شخصی است و هم غیر شخصی- اروس مهمترین پایه و بنیاد تفاوت میان زن و مرد است." 
It is probably Logos and Eros, impersonal and personal, which are most fundamental differences between man and woman. ~ C.G Jung letters 

یونگ اروس را از زبان دئوتیما ، زنی که آموزگار ِ سقراط بود ، چنین می نویسد: " اروس بی پروا و بی حزم و با حرارت است و مدام در حال حیله گری است مثل حیله های یک مرد شکارچی- او در آرزوی خرد و دانائی است و سرشار از منابع و عاشق دانائی است. اروس یک تردست و شعبده باز ماهر است ، یک کیمیاگر است ، یک سوفسطائی واقعی است . اروس نه میرنده است و نه نامیرنده ، اما در لجظه ای می شکفد و میزید ، آنگاه که اوضاع بر وفق مراد اوست. اروس مرگ را ملاقات میکند و بعد دوباره از نیروی طبیعی پدرش ، زنده میشود.- از کتاب نماد استحاله ، مجموعه آثار کتاب پنجم – 

یونگ ازدرک مفهوم عشق، خودش را ناتوان می بیند و در کتاب خاطرات ، رویاها و تفکرات مینویسد: " من چه در تجربیات پزشکی و چه در تجربیات شخصی زندگی ام ، بارها و بارها با معمای عشق رو برو شده ام و هرگز نتوانسته ام که بگویم و توضیح بدهم که آن چیست!"

به باور یونگ ، عشق تناقض خودش ر ادارد و زبان از بیان آن قاصر و الکن است. یونگ می نویسد : اروس فضای لایتناهی عالم علوی است که گودالهای سیاه دوزخ هم در آن نهفته است و من از یافتن زبانی که این تناقض را بازگو کند قاصرم وزبانم الکن است. 

Love is an endless space of the heavens to the dark abysses of hell; but I falter before the task of finding the language which might adequately express the incalculable paradoxes of love.

برای یونگ ، اروس در ریشه زنانگی (feminine) نهفته است . می گوید" به دلائل کاملا روحی -روانی ، من در نوشته های دیگرم سعی کرده ام که آگاهی مردانه را با مفهوم لوگوس و اگاهی زنانه را با اروس برابر بگیرم. 

For purely psychological reasons I have, in other of my writings, tried to equate the masculine consciousness with the concept of Logos and the feminine with that of Eros".

یونگ میگوید که طبق تفکرات آموزه های کلاسیک اروپائی ، اروس خدای الوهیت فراسو ی حد و مرز انسانهاست و نه قابل فهمیدن است و نه قابل نمایاندن در هیچ حالتی . اروس یک نقش میانجی میان میرنده ها و نا میرنده ها و انسان و خدایان دارد. در حد و توان خدا گونه اش او مترجم و برملا کننده پیام ها از خدایان به انسانها و از انسانها به خدایان است و بدینگونه است که کیهان از این اتصال میتواند خودش را نگاه دارد. 

این نگاه یونگ به اصل زنانه اروس و اینکه از نظر او خدا "اروس" است ، من را به یاد تفکر ابن عربی و همینطور این غزل مولانا می اندازد : 

پرتو حق است او معشوق نیست
خالق است او ، گوئیا مخلوق نیست

نسرین بیرقدار- کالیفرنیا فوریه 2012





+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت 8:37  توسط   | 

پیوند اسطوره ای و حماسی بانوان در باستان

نویسنده : انی کاظمی
برگرفته از : پیوند خویش کاری های اسطوره ای و حماسی بانوان در داستانهایباستان، به نوشته منوچهر رضاپوریکی از دلایل همیشگی پژوهش بر روی اساطیر، اهمیت آن در مطالعات فرهنگی است، چرا که اسطوره و فرهنگ هیچ گاه از هم جدا نبوده اند و بیهوده نیست که شادروان دکتر بهار گفته است: «در واقع آنچه امروز فرهنگ می نامیم در جهان باستان برابر اسطوره و آیین بوده است.»(۱) بنابراین فرهنگ امروز بشری، بدون شک وامدار دوران اساطیر است، دورانی که اگر چه پایان یافت، اما روح آن در ساختار اجتماعی و فرهنگی دوران تاریخی کالبدینه شد.با پایان یافتن دوران اساطیر، موضوعات اساطیری تغییر شکل و کارکرد می دهند تا در دوران تاریخی بتوانند به حیات خود ادامه دهند. اساطیر در دل فرهنگ، تاریخ و ادبیات همه اعصار جای می گیرند و البته در این تغییر جایگاه بدیهی است که بخشی از امکانات اسطوره ها سلب می شود و اساطیر اقتضاءات فرهنگ، تاریخ و ادبیات را می پذیرند.بهترین زمینه برای حضور اساطیر در ادبیات، حماسه است. (اصولاً موضوعات اساطیری در اعصار متأخر به موضوعات حماسی بدل شده اند.)(۲) اما در این سیر تحول اسطوره به حماسه مهمترین امکانی که از اساطیر سلب می شود، عنصر تقدس دینی است. در واقع اسطوره روایتی است که بر گرد خدایان شکل می گیرد، حال آنکه حماسه روایتی است که بر گرد پهلوانان با بیشتر ویژگیهای انسانی آنان شکل می گیرد.پهلوانان حماسی در حقیقت (و البته با تسامح) همان خدایان اسطوره ای اند که در حماسه ها به کالبد انسانی درآمده اند. به عبارت دیگر، خدایان اسطوره ای به دو شکل در حماسه ها حضور می یابند:۱- گاهی خود مستقیماً به دنیای حماسه پا می نهند و در جریان حوادث تأثیر می گذارند. در ایلیاد و اودیسه، دو حماسه یونانی، بارها حضور بی واسطه خدایان و دخالت ایشان را در جریان حوادث شاهدیم. همچنین در بعضی روایتهای اسطوره ای از داستانهای حماسی ایران نیز حضور مستقیم و ملموس خدایان را در حماسه می بینیم. مثلاً در جایی از کتابهای پهلوی آمده است: زمانی که افراسیاب آب را از ایرانشهر بازداشت، برای بازآوردن آب، سپندارمد، ایزدبانوی زمین، به شکل دوشیزه ای با جامه ای پرشکوه به خانه منوچهر که در آن زمان در تصرف افراسیاب بود، داخل شد. افراسیاب دلباخته سپندارمد شد و از او خواستگاری کرد. سپندارمد نخست افراسیاب را واداشت تا آب را به ایرانشهر بازآورد و چون او چنین کرد، آن ایزد بانو به زمین فرو رفت.(۳)۲- گاهی نیز خدایان بخشی از کارکردهای اسطوره ای خود را به قهرمانان و پهلوانان حماسه می بخشند و این کارکردها با ورود به دنیای پهلوانان، شکل انسانی به خود می گیرند. به عبارت دیگر پهلوانان، متصف به صفات خدایان و نماینده آنان بر روی زمین هستند. از همین روست که پژوهشگران اسطوره و حماسه، یکی از موضوعاتی که در پژوهشهای خود مدنظر دارند، یافتن ویژگیهای مشترک بین خدایان اسطوره ای و پهلوانان حماسی است.(۴)نگارنده نیز در این مقاله بر آن است تا به بررسی برخی ویژگیهای مشترک میان بانوان (پهلوان بانوان و خدابانوان) در داستانهای حماسی و اسطوره ای بپردازد تا ضمن نشان دادن پیوند کارکردهای مثبت یا منفی بانوان، اهمیت ایشان را در شکل گیری داستانهای اسطوره ای و حماسی، بهتر و ملموس تر بنمایاند.دوران اسطوره از حیث تقابل عناصر مادینه و نرینه، به دو دوره کلی تقسیم می شود: دوره مادرسالاری و دوره پدرسالاری. در دوره اول، زن (مادینه) منشاء باروری و حیات، بخشش و رحمت دانسته می شد. ایزدبانوان که در این دوره از قدرت فراوانی برخوردارند، عموماً نماد زمین (باروری)، چشمه (جوشش و حیات) و درخت و گیاه (سرسبزی و شادابی و رحمت) هستند. اما با ورود به دوره پدرسالاری، «مرد خدایان» جای ایزدبانوان را گرفتند و ایزدبانوان به حاشیه رانده شدند. این روند با ظهور مذاهب «تک خدا» مثل دین یهود و دین زردشت، شدت گرفت تا بدان جا که دیدِ هرمزد نسبت به زن در بندهش این چنین است: «هرمزد هنگامی که زن را آفرید گفت که تو را نیز آفریدم (درحالی که) تو را سرده پتیاره از جهی است… از من تو را یاری است زیرا مرد از تو زاده شود؛ (با وجود این) مرا نیز که هرمزدم بیازاری. اما اگر مخلوقکی را می یافتم که مرد را از او کنم، آنگاه هرگز تو را نمی آفریدم… اما در آب و زمین و گیاه و گوسفند، بر بلندی کوهها… خواستم و نیافتم مخلوقکی که مرد پرهیزگار از او باشد جز زن (که) از (سرده) جهی پتیاره است.»(۵)در واقع از همین دوره پدرسالاری است که زنان در داستانهای اساطیری، درکنار نقشهای مثبت، دارای کارکردهای ویران کننده منفی می شوند و نقشهای منفی ایشان در دوره تاریخی و در حماسه ها در کنار کارکردهای مثبت (که یا زادن فرزند پسر است و یا یاری رساندن به مردان) تداوم می یابد.وجود زن در حماسه های ایران، مثل دیگر حماسه های جهان، مستقل از وجود مرد تعریف نمی شود. به عبارت دیگر، زن در حماسه یا مادر قهرمان داستان است یا همسر او و یا دخترش و موارد اندکی می توان یافت که در حماسه، به شخصیت زن جدا از این نقشها توجه شده باشد. در واقع وجود زنانی دلاور مثل گردیه، گردآفرید و بانوگشسب نیز در گردونه ای معنا می یابد که به دست مردان داستان چرخانده می شود و حتی داستانهای مربوط به ایشان نیز رنگ و بویی مردانه دارد. بدین گونه است که گردیه رزمجو، زنی بی وفا و خائن از آب درمی آید که شوهر خود را می کشد تا به عقد خسرو پرویز درآید. از گردآفرید هم، قبل و بعد از زمانی که با سهراب روبرو می شود، خبری نیست و آن زمانی هم که در مقابل سهراب قرار می گیرد، پس از شکست، از حربه زنانه خود استفاده می کند و هم رزم را فریب می دهد. بانوگشسب پهلوان نیز که برای او مجموعه ای مستقل سروده شده است(۶)، نقش همراه و حامی برادرش فرامرز را دارد و در نهایت مقهور حکم پدرش رستم است و باید ناخواسته با گیو زناشویی کند.به سختی می توان نقشهای متنوعی برای مردان و زنان در داستانهای اسطوره ای و حماسی یافت. مردان و زنان نیک سرشتی که نقشهای مثبت دارند، عموماً مانند هم هستند و مردان و زنان دیوصفت مانند هم. زنان نیز همچون مردان در این دو گروه نیک و بد نقش ایفا می کنند. مادر سیاوش از سرزمین پلیدی و تیرگی (توران) به سرزمین پاکی و روشنی (ایران) می آید تا خویش کاری اش را که همانا زادن سیاوش است، به جای آورد و سودابه هرچند در میان ایرانیان زندگی می کند، اما به نفع دشمنان ایران عمل می کند و عامل مرگ سیاوش می شود.بدین گونه است که کارکردهای ویژه برخی زنان در حماسه، اهمیت و اعتباری ویژه می یابد و با دقت در شخصیت و ویژگیهای این زنان، می توان به مسائل بسیاری از جمله موضوعات جامعه شناختی و روان شناختی حول محور زنان پی برد.(۷) در این میان یکی از موضوعات برجسته و قابل تأمل، شباهتهای بسیار بین پهلوان بانوان و خدابانوان است: از شکل و شمایل ظاهری تا کردارهای ایشان.آنچه در ادامه به آن خواهیم پرداخت، بررسی اجمالی ویژگیهای مشترک اسطوره ای و حماسی چند پهلوان بانو و خدابانوی ایرانی، یونانی و مصری است تا گوشه ای از پیوند کارکردهای اسطوره ای- حماسی شخصیتهای مطرح زن در داستانهای باستان نمایان شود: «بانوگشسب»، پهلوان بانوی ایرانی؛ «آناهیتا»، خدابانوی ایرانی؛ «آتنا»، خدا بانو (و پهلوان بانو) یونانی؛ و «نیث»، خدابانوی مصری. اما پیش از پرداختن به این موضوع، لازم است به این پرسش مقدر پاسخ دهیم که چرا شباهتهای بین پهلوان بانوان و خدابانوانی را که از ملل مختلف و در نتیجه فرهنگهای متفاوتی هستند، بررسی می کنیم؟ در پاسخ می گوییم: اولاً اساطیر ملل گوناگون در گذشته های دور با هم تعامل بسیاری داشته اند و بدیهی است که بر روی هم تأثیرات بسیاری گذاشته اند و این تأثیرات بعدها به حماسه نیز وارد شده است(۸) و ثانیاً به عقیده «رابرت گریوز»، مورخ و اسطوره شناس، خدابانوان گوناگون حدود پنج هزار سال پیش وجودی مرکب به نام «خدابانوی کبیر» بوده اند. این خدابانوی کبیر با ظهور مذاهب تک خدا و سلطه فرهنگ پدرسالار، در وجود چندین خدابانو تجزیه می شود و ویژگیهای جامع او در وجود آن خدابانوان تقسیم می شود.(۹) به همین خاطر است که شباهتهای میان خدابانوان و پهلوان بانوان گوناگون هرچند قابل تأمل است، اما عجیب نیست.ابتدا اندکی درباره این چهار شخصیت بخوانیم:- بانوگشسباو دختر رستم، خواهر فرامرز، همسر گیو و مادر بیژن است و علاوه بر این خاندان پهلوان، خود نیز پهلوان بانویی دلاور است. او کسی است که شیران بیشه را زنده در بند می کند(۱۰) و مردان از نبرد با او هراس دارند. بانو، علاوه بر تواناییهای رزمی، در بافندگی نیز (به عنوان هنری بومی) دستی دارد.- آتناوی آن چنان بنام است که لازم نیست درباره او زیاده گویی کنیم. او دختر زئوس (پدرخدای بزرگ یونان) است. او را گاه خدابانوی خرد، گاه جنگ و نیز گاهی خدابانوی بافندگان می خوانند. آتنا حامی مردان مبارز آخایی است.- آناهیتااو مشهورترین خدابانوی ایرانی است. زنی زیبا، جذاب و بسیار محبوب است. حامی نیروهای اهورایی و کسانی است که به آیین برای او قربانی می کنند. او را خدابانوی آبها می دانند.- نیثاین خدابانوی مصری هم ایزدبانوی جنگ است و هم زنی چیره دست در هنر بافندگی. نیث، حامی و نگهبان مردم سرزمین سائیس، پایتخت مصر، در سده هفت پیش از میلاد بود.آنچه با تفصیل بیشتری درباره شباهتهای این شخصیتها خواهیم نوشت، در چهار بخش تقسیم کرده ایم:۱- ویژگیهای جسمانی و منشهای اخلاقی،۲- هنرهای رزمی و هنرهای دستی۳- یاری رساندن به مردان،۴- ازدواج (توجه داشته باشید که میان دیگر شخصیتهای اسطوره ای و حماسی، شباهتهای بسیاری یافت می شود و این موارد تنها مشتی نمونه خروار است.)۱- ویژگیهای جسمانی و منشهای اخلاقیاسطوره و حماسه، عرصه برآورده شدن آرمانها و آرزوهای بشر کمال طلب است. از این رو، شخصیتهای محبوب داستانهای باستان، از بسیاری جنبه های مثبت در اوج کمالند. یکی از این جنبه ها، زیبایی صورت و سیرت است. خدابانوان و پهلوان بانوان علاوه بر دارا بودن بسیاری هنرها، از زیبایی وصف ناپذیری برخوردارند. آناهیتا در اوستا این گونه وصف شده است: زنی جوان، خوش اندام، بلندبالا و برومند با چهره ای زیبا، بازوانی سفید به ستبری شانه اسب، سینه هایی برآمده و کمربندی تنگ بر میان بسته. او گوهرهای گران بر خود دارد و تاجی چون چرخی که بر آن صد گوهر تابناک آویخته باشد، بر سر دارد. او کفشی درخشان بر پای دارد و پوستی را که می درخشد در بر کرده است.(۱۱)در وصف زیبایی بانوگشسب نیز در «بانوگشسب نامه» به چنین توصیفاتی برمی خوریم:شکر پیش گفتار او شور بود چرا زلف او را کنم مشک نام نگویم که بالاش بود سرو راست به رخسار او ماه تابنده نی چو شیرین لب لعل او قند نیقمر پیش رخسار او کور بود… که در پیش زلفش بود مشک خام که هرگز چو بالاش سروی نخاست چو شیرین لب لعل او قند نی چو شیرین لب لعل او قند نی(۱۲)و در جای دیگر:دو ابروی او نقش بسته خیال لب لعل او درج یاقوت بود زبان بست طوطی زگفتار اوی دل شب سوادی ز گیسوی اوی مه نو خیالی ز ابروی اوی(۱۳)چو بر ماه تابنده شکل هلال… که از گوهر آن درج را قوت بود سهی سرو در بند رفتار اوی مه نو خیالی ز ابروی اوی(۱۳) مه نو خیالی ز ابروی اوی(۱۳)از لحاظ منشهای اخلاقی نیز باید گفت عموماً خدابانوان و پهلوان بانوان، صفاتی شبیه به هم دارند: گروهی متصف به صفات رزم آورانند، چرا که پرورده میدانهای جنگند؛ جسور و گستاخ، برافروخته و بی باک. آتنا را بیشتر بر روی زمین و میدان جنگ می توان یافت تا کوه المپ و خانه خدایان. بانوگشسب در شاهنامه با صفت «سوار» حضور دارد، صفتی که مخصوص مردان مبارز و جنگجو است، آنجا که گیو به همسری بانوگشسب مفاخرت می کند:به من داد رستم گزین دخترش مهین دخت بانوگشسب سوار به من داد گردنکش نامدار(۱۴)که بودی گرامی تر از افسرش به من داد گردنکش نامدار(۱۴) به من داد گردنکش نامدار(۱۴)۲- هنرهای رزمی و هنرهای دستیآتنا، بانوگشسب و نیث هر سه نماد زنان رزم آورند و همواره با ابزار جنگ ترسیم می شوند. درباره بانوگشسب در «بانوگشسب نامه» می خوانیم:چو مردان به جوشن شدی در زمان سر و موی در خود کردی نهان(۱۵)سر و موی در خود کردی نهان(۱۵) سر و موی در خود کردی نهان(۱۵)آتنا نیز تنها خدابانوی المپ است که با زره جنگی مجسم شده است.(۱۶) نیث را هم در آغاز به شکل بتی متشکل از دو تیر چلیپاگونه بر سپر می پرستیدند و بعدها او را به چهره زنی تاجور نمایاندند که تیر و کمانی در دست دارد.(۱۷)اما آتنا، بانوگشسب و نیث، هر سه، علاوه بر رزم آوری در هنر بافندگی نیز شهرتی دارند. بانوگشسب «سوزن نگاری» می کند و به گفته سراینده ناشناس «بانوگشسب نامه»، این هنر یادگار او است:ز بانو بمانده ست آن یادگار که از سوزن آرند نقش و نگارکه از سوزن آرند نقش و نگار که از سوزن آرند نقش و نگار(۱۸) آتنا نیز «هماهنگ با نقش خدابانویی اش به هنگام جنگ در گستره تدابیر رزمی عمل می کرد و در زمان صلح در حیطه صنایع دستی می درخشید. او را با تیری در یک دست و قدح یا دوک نخ ریسی در دست دیگر ترسیم کرده اند.»(۱۹)درباره نیث(۲۰) هم گفته شده است که «او را به ماکوی نخ ریسی منسوب کردند که گاهی حتی آن را همچون نشانه ای بارز بر سر نهاده است. نیث بافنده بزرگی قلمداد می شد که با ماکوی خویش جهان را می بافت.»(۲۱)اما شاید در ذهن شما خواننده گرامی نیز این پرسش نقش بسته باشد که چه ارتباطی بین ویژگی جنگاوری و هنری بومی چون بافندگی وجود دارد که در مورد بانوگشسب (به عنوان پهلوان بانو) و آتنا و نیث (به عنوان خدابانو) بر این دو ویژگی تأکید می شود؟ برای پاسخ به این پرسش به دوران اسطوره باز می گردیم؛ دورانی که بخشی از آن عصر مادرسالاری است؛ دوره ای که بر خلاف دوره پدرسالاری، زنان از جایگاه اجتماعی، سیاسی و اقتصادی برتری نسبت به مردان برخوردار بودند. زینب یزدانی در کتاب «زن در شعر فارسی» (دیروز- امروز) امتیازات زنان را در دوران مادرسالاری برمی شمارد و یکی از آن امتیازات را پرداختن به بافندگی- به عنوان یکی از هنرهایی که بخشی از حاجات زندگی را برآورده می کرده است- بر می شمارد: «در کنار کشاورزی، زنان آن زمان کم کم به بافندگی و رشته کردن الیاف پرداختند و در ادامه کارکرد مثبت خود چرخ کوزه گری نیز اختراع کردند. این وسایل باعث برتری زن نسبت به مرد شد، زیرا تمامی مشکلات و احتیاجات روزمره زندگی توسط زن تهیه می شد.»(۲۲) این چیره دستی زنان دوران باستان در هنر بافندگی طبیعتاً بر روی جریانات وشخصیتهای اسطوره ای نیز اثر می گذاشته است. از این روست که خدابانوان هم مانند زنان باستانی در هنر بافندگی چیره دست دانسته می شده اند و حتی موضوع فراتر از این رفته است و زنان، هنر خود را در بافندگی (و بسیاری هنرهای دیگر) مدیون بخشش خدابانوان می دانسته اند.مثلاً «زنان یونان باستان معتقد بودند که حرفه و یا مرحله ای ویژه از زندگی شان آنها را تحت قیمومت خدابانویی خاص قرار می دهد، خدابانویی که مورد احترامشان نیز بود: بافندگان، حمایت آتنا را می طلبیدند.»(۲۳) این گونه است که آتنا، نیث و نیز بانوگشسب (که بازمانده نسل خدابانوان اسطوره ای است) علاوه بر این که رزم آورانی قدرتمند هستند، بافندگانی هنرمند نیز هستند.۳- یاری رساندن به مردانهمان طور که در ابتدای مقاله نیز اشاره شد، برجسته ترین کارکرد زن در اسطوره و حماسه این است که یا مرد را بزاید و یا به او یاری رساند. به قول فردوسی:زنان را همین بس بود یک هنر نشینند و زایند شیران نرخدابانوان و پهلوان بانوان در داستانهای باستان عموماً حامی مردان مبارزند. در ایلیاد و اودیسه، بارها آتنا را در پشت و کنار مردانی همچون آشیل و اولیس می بینیم. اصولاً در این دو اثر حماسی اگر در جایی آتنا با همراهی مجسم شده باشد، آن همراه یک مرد است. در «بانوگشسب نامه» نیز بانوگشسب از جانب رستم، مأمور حمایت و همراهی فرامرز، برادرش، می شود و هم اوست که به فرامرز شکار و سواری می آموزد:یکی روز رستم یل پاک دین فرامرز نامی مر او را سپرد تو با او به هر نیک وبد یار باش دل بانو از پهلوان شاد شد دل و جان ز شادی برافروختش شکار و سواری بیاموختش(۲۴)طلب کرد بانوگشسب گزین بدو گفت کای نامبردار گرد… ز هر خوب و زشتش نگهدار باش… فرامرز چون سرو آزاد شد… شکار و سواری بیاموختش(۲۴) شکار و سواری بیاموختش(۲۴)این موضوع (یعنی همراهی مردان) در مورد شخصیتهای منفی زن نیز صدق می کند. جهی «دختر و همسر اهریمن، عامل اصلی تحریک اهریمن برای یورش آوردن به نیروهای اهورایی است که این چنین اهریمن را از گیجی سه هزار ساله بر می خیزاند: جهی تبهکار… گفت که برخیز پدر ما! زیرا من در… کارزار چندان درد بر مرد پرهیزگار و گاو ورز اهلم که به سبب کردار من، زندگی نباید. فره ایشان را بدزدم، آب را بیازارم، آتش را بیازارم، گیاه را بیازارم، همه آفرینش هرمزدآفریده را بیازارم. او آن بدکرداری را چنان به تفصیل برشمرد که اهریمن آرامش یافت، از آن گیجی فراز جست، سر جهی را ببوسید…»(۲۵)۴- ازدواجپیش از این گفتیم خدابانوان و پهلوان بانوان مظهر آرمانهای زنان دوران باستان بوده اند. بی گمان یکی از این آرمانها که از دوران مادرسالاری سرچشمه می گیرد، خواست زنان برای استقلال از وجود مرد بوده است. از دوره پدرسالاری و در پی آن، مدیریت خانه و اجتماع توسط مرد، زن به عنوان ملک شخصی وی رقم خورد و از میان همه فعالیتهای مهم پیشین او، تنها وظیفه زادن و بزرگ کردن فرزندان برای او باقی ماند و مطابعت بی چون و چرا از همسر نیز از جمله نقشهای قطعی او به شمار آمد. اما خدابانوان و پهلوان بانوان برخلاف زنان دوران باستان، از منزلتی عظیم در میان مردان برخوردارند و هرگز تابع آنان نیستند. از سویی کمتر از ازدواج آنان سخنی به میان می آید و حتی این شخصیتها در صورت امکان از ازدواج طفره می روند. آتنا یکی از خدابانوانی است که هرگز ازدواج نکرد. در اساطیر یونان می خوانیم که هفائیستوس آهنگر از زئوس اجازه گرفت که با دختر او، آتنا، ازدواج کند، اما آتنا که همیشه به صورت ایزدبانویی باکره جلوه می کرد، دست رد بر سینه اش زد. هفائیستوس خواست به زور او را برباید، اما موفق نشد.(۲۶)بانوگشسب نیز همه خواستگاران غیرایرانی اش را یا کشت و یا فراری داد. اما در ادامه، یک تفاوت میان اسطوره های ایران و یونان وجود دارد: بانوگشسب مجبور است ازدواج کند. بنابراین وقتی صحبت از خواستگاران ایرانی به میان می آید، این بار رستم و کاووس شاه در ماجرا دخالت می کنند و طی مسابقه ای که بین پهلوانان ایرانی برای ازدواج با بانو ترتیب داده می شود، بانوگشسب به عنوان جایزه به همسری گیو که مسابقه را برده است، درمی آید. جالب اینجا است که در ادامه داستان، بانوگشسب در حجله، دست و پای گیو را می بندد (چرا که به گمان بانو، گیو بی حرمتی کرده است و البته اصل ماجرا، اعتراض بانو به همسری است که او برنگزیده است.) اما در اینجا باز هم رستم دخالت می کند و بانوگشسب را به فرمانبری از شوهر نصیحت می کند و ماجرا به خیر و خوشی تمام می شود!مآخذاساطیر مصر، ژ.ویو، ترجمه اسماعیل پور، ابوالقاسم، تهران: فکر روز، چاپ اول، ۱۳۷۵اسطوره، بیان نمادین، اسماعیل پور، ابوالقاسم، تهران: سروش، چاپ اول، ۱۳۷۷اوستا، ۲ جلد، گزارش و پژوهش دوستخواه، جلیل، تهران: مروارید، چاپ هفتم، ۱۳۸۲، جلد اولایزدان و ایزد بانوان یونانی، درو سیلور، ترجمه اسماعیل پور، گلشن، تهران: اسطوره، چاپ اول، ۱۳۸۲بانوگشسب نامه، مقدمه، تصحیح و توضیح کراچی، روح انگیز، تهران: پژوهشگاه علوم انسانی و مطالعات فرهنگی، چاپ اول، ۱۳۸۲بندهش، فرنبغ دادگی، گزارش بهار، مهرداد، تهران: توس، چاپ دوم، ۱۳۸۰تاریخ اساطیری ایران، آموزگار، ژاله، تهران: سمت، چاپ اول، ۱۳۷۴جستاری چند در فرهنگ ایران، بهار، مهرداد، تهران: فکر روز، چاپ اول، ۱۳۷۳زن در شعر فارسی(دیروز- امروز)، یزدانی، زینب، تهران: فردوس، چاپ دوم، ۱۳۷۷شاهنامه فردوسی، ۷جلد (بر اساس نسخه نه جلدی چاپ مسکو)، تهران: ققنوس، چاپ دوم، ۱۳۸۰نمادهای اسطوره ای و روانشناسی زنان، شینودا بولن، ترجمه یوسفی، آذر، تهران: روشنگران، چاپ اول، ۱۳۷۳- به نقل از مجله «زبان و ادب»، مجله دانشکده ادبیات فارسی و زبانهای خارجی دانشگاه علامه طباطبایی© کپی رایت توسط .:مقاله نت.: بزرگترین بانک مقالات دانشجویی کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت و گردآورندگان و نویسندگان مقالات است.)برداشت مقالات فقط با ذکر منبع امکان پذیر است.۱٫ جستاری چند در فرهنگ ایران، مهرداد بهار، ص ۱۹۹٫۲٫ اسطوره، بیان نمادین، ابوالقاسم اسماعیل پور، صفحات ۱۷ و ۱۸٫۳٫ تاریخ اساطیری ایران، ژاله آموزگار، ص ۵۶٫۴٫ برای مثال شادروان دکتر مهرداد بهار به شباهتهای میان رستم و ایندره (خدای هند و ایرانی) پرداخته است: جستاری چند در فرهنگ ایران، صفحات ۳۵ و ۳۶٫۵٫ بندهشن، گزارش مهرداد بهار، صفحات ۸۳ و ۸۴٫۶٫ منظور، «بانوگشسب نامه» است که در قرن پنجم سروده شده و شاعر آن ناشناس است.۷٫ برای نمونه «شینودا بولن» که یک روانشناس زنان است در کتاب «نمادهای اسطوره ای و روانشناسی زنان» تلاش کرده است تا ویژگیهای روانی زنان امروز را با توجه به ویژگیهای اسطوره شناختی خدابانوان یونانی تحلیل کند.۸٫ شادروان دکتر بهار در کتاب «جستاری چند در فرهنگ ایران» به تناوب و در مقاله ها (گفتگوها)ی مختلف به تأثیرپذیری اسطوره های ایرانی از اساطیر ملل آسیای غربی اشاره می کند.۹٫ نمادهای اسطوره ای و روانشناسی زنان، شینودا بولن، ترجمه آذر یوسفی، صفحات ۳۲ و ۳۳٫۱۰٫ سه شیر نر افکند در مرغزار/ دو شیر دگر زنده بست استوار: بانوگشسب نامه، ص ۵۶، بیت ۲۱٫۱۱٫ اوستا، گزارش و پژوهش جلیل دوستخواه، آبان یشت (بخشهای مختلف)، صفحات ۲۹۷ تا ۳۲۲٫۱۲٫ بانوگشسب نامه، صفحات ۵۹ و ۶۰، به ترتیب ابیات ۵۷، ۶۰، ۶۱ و ۶۲٫۱۳٫ همان، صفحات ۹۳ و ۹۴، به ترتیب ابیات ۴۸۸، ۴۹۱، ۴۹۲ و ۴۹۳٫۱۴٫ شاهنامه فردوسی (بر اساس نسخه نه جلدی چاپ مسکو)، جلد سوم، ملحقات، ص ۵۱۶، ابیات ۲۲ و ۲۳٫۱۵٫ بانوگشسب نامه، ص ۵۶، بیت ۱۷٫۱۶٫ نمادهای اسطوره ای و روانشناسی زنان، صفحات ۱۰۱ و ۱۰۲٫۱۷٫ اساطیر مصر، ژ.ویو، ترجمه ابوالقاسم اسماعیل پور، صفحات ۶۷ و ۶۸٫۱۸٫ بانوگشسب نامه، ص ۵۹، بیت ۵۱٫۱۹٫ نمادهای اسطوره ای و روانشناسی زنان، صفحات ۱۰۱ و ۱۰۲٫۲۰٫ نکته جالبی هم درباره نام نیث Neith یا نیت (Neit) وجود دارد : Knit که از لحاظ شکل ظاهری کلمه شبیه به نام این ایزدبانو است، در زبان انگلیسی به معنای بافندگی است. (با تشکر از آقای دکتر حمیدیان که این نکته را به بنده متذکر شدند.)۲۱٫ اساطیر مصر، صفحات ۶۷ و ۶۸٫۲۲٫ زن در شعر فارسی (دیروز- امروز)، زینب یزدانی، ص ۲۱٫۲۳٫ نمادهای اسطوره ای و روانشناسی زنان، ص ۳۷٫۲۴٫ بانوگشسب نامه، صفحات ۵۵ و ۵۶، به ترتیب ابیات ۷، ۸، ۱۰، ۱۲ و ۱۴٫۲۵٫ بندهشن، ص ۵۱٫۲۶٫ ایزدان و ایزد بانوان یونانی، درو سیلور، ترجمه گلشن اسماعیل پور، ص ۲۲٫
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت 11:21  توسط   | 

افسون گل سرخ




بشر از وقتی که پی به حضور و وجود خود در این عالم هستی برد سودای فهمیدن و فهماندن همه مجهولات را در سر پروراند.

در راستای این مهم از ابزارهای متنوعی استفاده کرد تا بتواند درک درستی از عالم هستی داشته باشد و بتواند ادراکات خود را نیز به دیگران منتقل کند. اما حاصل امر چه بود؟ تا چه حد انسان  توانست به درک صحیحی از خود و جهان برسد؟

 

جمله معروفی از کارل گوستاو یونگ  روانشناس بزرگ سوئیسی هست مبنی بر اینکه:

"ما غنی از دانش و اطلاعات شده ایم در حالی که در خرد و خردمندی فقیر هستیم"

اما چه عاملی منجر به چنین فقری شده است؟

عقل به دو صورت تعریف می شود 1-عقل نظری  2- عقل عملی یا تجربی

 

در بحث و تحلیل بسیاری امور تنها می توانیم ازعقل نظری بهره بجوییم  و به علت نا توانی در استفاده از عقل تجربی نمی توانیم به فهم درست و کاملی از آن برسیم

 

علم روانشناسی و علم فلسفه به عنوان دو ابزار قوی همواره مورد توجه و استفاده بشر بوده است.روانشناسی و فلسفه از آن موضوعاتی هستند که صرفا در حوضه عقل نظری بررسی می شود و امکان وارد شدن در حوزه های تجربی برای این دو علم  وجود ندارد.در واقع به علت چند گانگی عقاید در فلسفه و روانشناسی  به سختی می توان به توافقی کامل درباره یک موضوع خاص دست پیدا کرد.ما فقط با یک ریاضیات و یا یک گیاهشناسی سر و کار داریم اما با بی شمار عقیده متفاوت درباره روانشناسی و فلسفه روبرو هستیم

 

. "بین فلسفه و روانشناسی ارتباطی حل نشدنی وجود دارد ، ارتباطی که ناشی از نفوذ متقابل موضوعات این دو رشته است: به طور خلاصه، موضوع روانشناسی روح است و موضوع فلسفه ، جهان."1

 

حال زمانی مشکل به وجود می آید که ما اساس فهم خود از روح و جهان هستی را بر پایه اقیانوس بزرگ اطلاعاتی می گذاریم که در حوزه عقل نظری دریافت می کنیم .در حالی که  پروسه فهم در بشر صرفا با عقل نظری حاصل نمی شود...

 

"تا دوران اخیر، روانشناسی از بخش های تشکیل دهنده فلسفه بود ، اما آنگونه که "نیچه "پیش بینی کرد ، روانشناسی به جهشی دست زد که فلسفه مورد تهدید بلعیده شدن قرار گرفت.شباهت درونی این دو انضباط فکری بر این پایه قرار دارد که هر دو مجموعه ای سیستمانه ازعقاید درباره موضوع هایی هستند که خارج از دستیابی کامل تجربه و در نتیجه خارج از تار و پود منطق تجربی می باشد.ضمن اینکه هیچ یک از دو رشته نامبرده نمی تواند بدون دیگری به بقا ادامه دهد."2

 

.در ادامه به  نظرات مارتین هایدیگر یکی از بزرگان فلسفه اگزیستانسیالیست و نیز کارل گوستاو یونگ روانشناس مشهور درباره نقش محدودیت های حواس و زبان در انتقال مفاهیم درست و صحیح  از واقعیت می پردازم .

.

 

 زبان در اندیشه هایدگر واسطه ایست که حقیقت را مخابره می کند.یعنی از روی هر آنچه آنجاست پرده بر میدارد و توجه را بسوی آن فرا می خواند .اما زبان روزانه در کاربرد همیشگی اش  تماسش را با اشیائی که به ظاهر به آنها رجوع میکند از دست می دهد .

 

در واقع واژه ها جای چیزها را می گیرند ، زبان ناشر غیر حقیقت می شود و وجود غیر اصیل را بر پا میدارد.در حقیقت واسطه (زبان) تبدیل به اصل می شود و و اصل حقیقی پس زده می شود.

 

در واقع زبان روزانه که غیر حقیقت را نشر می دهد از حقیقت مقتدر تر می شود زیرا مرجعی که باید اصالت آنرا تعیین کند در پرده ابهام فرو رفته است. و فراموش شده است.

.

 

ما در حالی که تماس با موجود های واقعی را از دست داده ایم از چیزی به چیز دیگر رو می کنیم بدنبال دانستنی ها در کنجکاوی سیری ناپذیری بسر می بریم .در حالی که نیاز اصلی ما خرد و فرزانگی است که از تجربه مستقیم ما با حقیقت ناشی می شود.

.

در واقع درک انسان به واسطه زبان او را اسیر جهانی از معنی های پژواک یافته و دگرگون شده می کند که خود را جایگزین جهان اصیل و حقیقی کرده است

.

به باور یونگ نیز  آنچه ما واقعی و حقیقی می دانیم چیزیست بر اساس کنش های ما .از طرفی  انسان در دریافت های حسی خود دچار محدودیت هایی است. محدودیت حواس ،منجر به محدویت در ادراک انسان می شود....در نتیجه اغلب دریافتی ناقص از واقعیت خواهیم داشت .وی زبان را نیز مانند سایر کنش های حسی ما دارای محدودیت می داند به نظر می رسد که رابطه بین زبان و فهم از دیدگاه یونگ  تا حدی به نظریات هایدیگر نزدیک می باشد :

.

"شیوه تفکری که ما عقل سلیم می نامیم و استفاده رایج از زبان ، این محدودیت  را در حد واقعیت مادی یا ملموس چیزهای حسی درک می کند، بدون در نظر گرفتن این که فهم دارای امکانیست که از داده های حسی ناشی نمی شود"3

.

این طور به نظر می رسد که یونگ نیز همانند هایدگر باور دارد به دلیل محدودیت در حواس ، زبان ناشرغیر حقیقت و غیر واقعیت می شود.انسان برای فهم کامل هر چیزی می تواند از عقل نظری و ابزار های حسی و زبان کمک بگیرد اما فهم کامل زمانی صورت می گیرد که ما از عقل تجربی بهره بگیریم ...زبان ابزاری است برای فهم و فهم دارای امکانیست که از داده های حسی ناشی نمی شود....." اما منظور یونگ از امکانات فرا حسی چیست؟

.

آیا با شنیدن و یا خواندن و یا داشتن اطلاعاتی درباره گل سرخ می توانیم به فهم واقعی ماهیت گل سرخ پی ببریم؟ ...آیا صرفا با در دست گرفتن ،  لمس کردن و یا حتی بوییدن گل سرخ می توانیم  به فهمیدن  گل سرخ برسیم؟ آیا می توان با استفاده از زبانی فصیح و بهره بردن از کلمات و واژگانی بلیغ و زیبا می شود  گل سرخ را به کسی  که در زندگی خود گل سرخ را ندیده فهماند؟

 

 فهم گل سرخ  به تعبیر سهراب سپهری  تنها با شناور شدن در افسون او حاصل می شود...درباره فهم شناورشدن در افسون گل سرخ در کدام کتاب و یا کدام مقاله می توان چیزی بدست آورد؟!...

 

خردمند کسی است که از پلکان دانش بالا می رود از سطوح اولیه اطلاعات و دانش عبور می کند و با تجربه مستقیم واقعیت به خرد و حکمت دست پیدا می کند.

 

به عبارتی دیگر پروسه فهمیدن کامل نمی شود مگر با عمل کردن و تجربه کردن هرآنچه که آموخته ایم و فرزانه کسیست که ازابزارهای عملی و کاربردی برای انتقال مفاهیم به دیگران بهره بجوید. به تعبیر لائوتزو :فرزانه می‌آموزد بی‌آنکه سخنی بر زبان آورده باشد.

 

(عاطفه عبدی)

----------------------------------------------------

1-2-3-کتاب روح و زندگی –کارل گوستاو یونگ

 







+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 23:15  توسط   | 

کارل یونگ - کتا ب قرمز صفحه 389-390




ترجمه : نسرین بیرق دار

دوزخ:

در شب دوم ِ آفرینش خدای خودم ، یک بینش شهودی برایم رخ داد و آن این بود که من به دنیای زیرین رفته بودم. آنجا سقف بلند و طاق مانند غم انگیزی داشت و زمین آن از قطعه سنگ های مرطوب پوشیده بود. در میان آ ن یک ستون بود که طناب و تبرها به آن آویزان بود. در پائین ستون هم اجساد در هم لولیده ، مثل یک مار بد هیبت به دور آن پیچیده بود. در نظر اول یک دختر جوان ای را دیدم با موهای طلائی زیبا و یک مرد با چهره ای شیطانی که پشت او دوتا شده بود و بطرف عقب خم شده و خون از سرش بطرف پیشانی در حرکت بود و دو جن خود را در زیر پای دختر زیبا انداخته بودند. چهره های آنها هیچ حالت انسانی نداشت حتی ماهیچه های بدن شان هم خشک و بیجان بود و بدن شان به لاغری بدن یک مار بود. آنها بی حرکت دراز کشیده بودند . دختر جوان یک دستش را روی چشم مردی که در زیر او دراز کش بود و از همه قوی تر بنظر میرسد گذاشته بود- . دست دختر یک طناب ماهیگیری نقره ای را بسوی چشم شیطانی او گرفته و قلاب کرده بود. 

من عرق سردی کردی بودم . آنها میخواستند آن دختر را تا پای مرگ شکنجه کنند اما او از خودش دفاع میکرد و از فرط ناامیدی تقلا میکرد و موفق شد که یکی از چشمهای شیطان را با قلاب ماهیگیری بیرون بیاورد. اگر آن مرد حرکتی میکرد آن دختر قلاب را می کشید و چشم او ر اپاره میکرد. من از خوف و وحشت بی حس شده بودم و فکر میکردم چه خواهد شد؟

ندائی به من رسید: 
" آن شیطان پلید نمیتواند قربانی بدهد ، او نمیتواند چشم اش را قربانی کند . آن کس که قربانی میدهد ، پیروزی با اوست".

آن واقعه ناگهان ناپدید شد . بعد من روح خودم را دیدم که به ژرفا و در زیر قدرت شیطان افتاده بود. قدرت شیطان بی چون و چرا ست ، و ما حق داریم از آن بترسیم. در اینجا هیچ دعائی ، هیچ سخنان پاکی ، و هیچ گفتار افسون گرانه ای به کار نمی آید. همینکه آن نیروی خام به سراغ شما می آید ، هیچ راه چاره و کمک ای نیست. وقتی شیطان شما را بیرحمانه به چنگ می گیرد ، هیچ پدری ، هیچ مادری ، هیچ حق ای و هیچ دیوار و یا برج و باروئی و هیچ قشون کمکی نمیتواند به کمک شما بیاید. شما ضعیف و ناتوان در دستهای قدرتمند شیطان می افتید . در این نبرد ، شما کاملا تنها هستید. 

چون من میخواستم خدای خودم را متولد کنم ، شیطان را هم میخواستم. آنکه میخواهد سرشاری جاودانه را بیافریند باید خلاء جاودانه را نیز بیافریند. شما نمی توانید یکی را بدون آن دیگری داشته باشید. اگر بخواهید از شر شیطان فرار کنید ، آنوقت خدائی نتوانید آفرید و هر همه چیز خاکستری و ولرم خواهد بود. من خدای خودم را برای فیض و رحمت و همچنین برای ننگ و سیه روئی میخواستم ، لذا شیطان ام هم میخواستم. اگر خدای من فاتح و غالب نبود ، شیطان من هم غالب و فاتح نبود. اما من خدای خودم را قدرتمند و ماوراء همه حد و اندازه سعادت و خوشبختی میخواستم. فقط اینطور است که من خدای خود را دوست میدارم . و تلالو زیبائی او قادر خواهد بود که طعم زیرین جهنم را هم به من بچشاند. 

خدای من از آسمان شرق طلوع میکند. آسمانی که روشن تر از آسمان بهشتی است و برای همه مردم یک روز تازه می آورد. و برای همین است که من میخواهم به قعر جهنم بروم . آیا یک مادر حاضر به دادن زندگی اش برای نجات فرزندش نیست؟ چقدر آسانتر است که من زندگی خودم را بدهم برای آنکه خدای من بتواند بر محنت ساعت آخر شب چیره بشود و پیروزمندانه فلق سرخ را بشکند و از شبنم صبح بیرون بیاید؟ 

من تردیدی ندارم که من شیطان را هم برای خاطر خدای خودم میخواهم. من به یک نبرد نابرابر وارد شده که این نبرد همیشه بی علت و نابرابر است. چه نبرد وحشتناک و ناامید کننده ای میتواند باشد؟ اما دقیقا این همانطور ی است که اراده من بر آن قرار گرفته. برای شیطان هیچ چیز ارزشمند تر از چشم او نیست، چون از همان چشم است که خلاء میتواند کمی سرشاری را به چنگ بگیرد. از آنجائی که خلاء ، سرشاری را کم دارد ، او تشنه و جویای نیروی درخشان سرشاری است. و او سرشاری را از طریق چشم اش می نوشد و قادر میشود که زیبائی و تلالو سرشاری را دریابد. خلاء بی چیز و مستمند است و اگر چشم اش را از دست بدهد ، ناامید خواهد گردید. خلاء زیباترین ها را می بیند و میل به بلعیدن اش میکند تا آن را خراب و نابود سازد. شیطان میداند زیبائی چیست و زیبا کدام است و تابناکی خالص آن از چه دست است. لذا او سایه آ ن زیبائی است و هر کجا زیبائی میرود آن را دنبال میکند و در انتظار لجظه ای است که زیبائی پیچ و تاب میخورد که خدا را بزایاند. 

اگر زیبائیتان بشکفد ، زشتی هم به آنجا خواهد خزید و در انتظار شکار خواهد نشست. هیچ چیزی هم برای او عزیز و مقدس نیست مگر چشم اش ! چشمی که زیباترین ها را میتواند ببیند. او هرگز چشم اش را از دست نخواهد داد. او آسیب پذیر نیست و سخت جان است، اما چشم اش را هیچ چیزی نمیتواند محافظت کند که آن چشم ، چون زیبا بین است ، لطیف هم هست و آبشخورش نور جاودانه است. آن چشم تو را می جوید و ، شفق سرخ رنگ صبح زندگی ات را ....

من شیطانی های ترسناک طبیعت انسان را می شناسم . من چشمم را می پوشانم تا آن را نبینم. من دستم را میگذارم روی چشمم تا محافظت اش کنم . اگر کسی بخواهد به من نزدیک بشود از ترس اینکه سایه من بر روی او بیفتد و یا سایه او بر روی من بیفتد ، چون من نه تنها زیبائی بلکه شیطانی ها ی او ر اهم می بینم . شیطانی هائی که برای "سایه" بی آزار هستند.


دست هیچ کس بر من نخواهد رسید! گرچه مرگ و جنایت برای من و تودراز کشیده و منتظرند. تو لبخند معصومانه ای میزنی دوست من . نمیدانی که برق چشم ات به وحشتی که پیام آور غیر مظنونی است میتواند خیانت کند؟ در همان حالی که تو آگاه از خوبی های خودت هستی و دست ات را مانند یک انسان به رسم احوالپرسی به سوی من دراز میکنی ببر به خون تشنه ات آرام رشد میکند و مار زهر آگین ات در خفا فش فش میکند. من هم سایه تو را می شناسم و هم سایه خودم را که به دنبال هر دوی ما روانه هستند و در وقت شفق و خواب و بیداری، من و تو را با همه اشباح شب به دار می زنند.

چه مغاک خونباری است که من و تو را از یکدیگر جدا میسازد! من دستت را گرفتم و به چشمت نگریستم. من سرم را روی زانوی تو گذاشتم و گرمای تن ات را در تن ام حس کردم گوئی که تو تن خود من بودی و ناگهان یک طناب دار به دور گردن خودم حس کردم که بیرحمانه گردنم را میفشرد و یک چکش بیرحم که میخی را به گیجگاه من فرو می کوفت. من با پایاهایم بسوی جاده کشانیده میشدم و سگهای وحشی شکاری در دل تنهائی شب تن من را می دریدند. هیچ کس نباید تعجب کند که انسانها اینهمه دور شده اند. 

انسان ها از یکدیگر است که یکدیگر را نمی فهمند و به جان یکدیگر می افتند و جنگ راه می اندازند. باید خیلی متعجب بود اگر انسانها باور کنند که به یکدیگر نزدیک اند و یکدیگر را می فهمند و یکدیگر را دوست میدارند. هنوز دو چیز مانده که کشف بشود: یکی گردابی است که من و تو را از یکدیگر جدا میسازد و دیگر پل ای که میتواند ما را به هم نزدیک کند. هیچ منظور کرده ای که چقدر انسان ، میتواند امکان حیوانیت غیر قابل ظن ای را همراهی کند؟

وقتی ما به دستان شیطان می افتیم ، ناتوانیم مگر آن قلاب ماهیگیری که میتوانیم از آن استفاده کنیم و دوباره با همان قدرت ماهی را از دل دریای خلاء بیرون بکشیم. چشم شیطان در نیروی روح من بخود کشیده میشود و تنها اراده اش می ماند که یک قلاب ماهیگیری است. من شیطان را خواستم چون فهمیدم نمیتوانم از آن اجتناب کنم . و چون شیطان را خواستم ، روح ام آن قلاب قیمتی را در دست گرفت. که نقطه حساس شیطان یعنی چشم او را نشانه رود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 21:31  توسط   | 

پیر ابدی و جوان ابدی- پوئر و سنکس




نوشته : نسرین بیرقدار



دو آرکی تایپ پیر ابدی و جوان ابدی- پوئر و سنکس 

در روانشناسی تحلیلی ، تصاویر آرکی تایپی ِ "سنکسSenex" و "پوئر Puer" ، دو قطب متضادی هستند از سنت ، ثبات، ساختارهای بنیادی و قدرت و اعتبار از یک طرف ، و جستجو و ابداع و نو آوری ، ایده آل گرائی و شور و هیجان از سوئی دیگر که در واقع مانند یک کشش دوسویه متضاد که با یکدیگر دائما در سر وکار هستند و همچون دو روی یک سکه در روان فرد هستند. 

مبحث آرکی تایپ پدر و پسر در روانشناسی تحلیلی موضوعیت بنیادی دارد. این دو آرکی تایپ اگر چه مردانه هستند ولی انرژی کاربردی شان در زن و مرد به یک شیوه عمل میکند. هر چند که برخی روانشناسان آرکی تایپ مدل زنانه پوئر یعنی "پوئلا دختر بچه ابدی Puella " را به جای پوئر و آرکی تایپ "ماترونا Matrona " را به جای سنکس، به مثابه "زن پیرابدی" بکار می گیرند. 

یونگ هم در کتاب کیمیاگری برروی تازه کردن و نو شدن پادشاه پیر بسیار تاکید دارد و میگوید در این موضع و در ارتباط موازی آرکی تایپ پدر و پسر ( پیر و جوان- کهنه و نو) است که ارکی تایپ "خویشتن " یافته میشود. جیمز هیلمن از "نو یونگ ای" ها و بنیان گزار روانشناسی آرکی تایپی ، تمرکز از عقده مادر را به سوی" عقده پدر" حرکت میدهد و لذا این رابطه پدر پیر و پسر جوان را در نظام باوری خود تعمیم و گسترش بیشتری میدهد. بهرحال این نگرش با توجه به اسطوره پدر و پسر در شاهنامه ( داستان رستم و سهراب) و ( داستان افراسیاب و گشتاسب) و همینطور وقایع اجتماعی سیاسی عصر حاضر که ناشی از فرهنگ پسر کشی ایرانی است میتواند برای ما بحث روانکاوانه جالبی باشد.

هیلمن اعتقاد دارد که کار روانکاوی درست وقتی است که آرکی تایپ ها بعنوان واقعیات احساسی در میان عقده های ما تجربه بشوند. به باور هیلمن ، سنکس ، آرکی تایپ ِ پیر ابدی ، در بطن همه کمپلکس هائی که در فرآیند روانشناسانه قرار دارد و حالیکه پیر ابدی "سنکس" نظم دهنده و بنیان گزارنظم در واقعیت جهان بیرونی است ، جوان ابدی " پوئر" ، الهام بخش و آفرینشگر و با جهش های ناگهانی است و به همان اندازه که پوئر ، با روحیه خلاق ، فرصت ها و امکانات سرو کار دارد ، سنکس ، تثبیت و استحکام را می جوید . به باور یونگ ، هر دو چهره در همکاری با یکدیگر و در کنار هم ، می توانند " خلاقیت با قاعده و نظم" را تشکیل بدهند.

پوئر اترنوس یا آرکی تایپ جوان ابدی ، متضمن و در بر دارنده بی زمانی ، جاودانگی ولی در عین حال تردی و لطافت جهان نامشهود و نادیدنی است. پوئر اتر نوس، آسیب پذیر و شکننده است ولی این خاصیت را هم دارد که از نو متولد بشود. او به جهان واقعیت کاری ندارد و محدودیت جهان فرم و حس را قبول نمیکند. پوئر با ایده فراگیری بر اثر تکرار و تمرین و با مرور زمان ، هیچ آشنائی ندارد و از آ ن یادگیری نکرده و برعکس مقاومت هم میکند. برای او همه چیز در همه وقت " منحصر به فرد" و تازه است. برای این آرکی تایپ ، گذشته گرائی کاری عبث است! تشخص آرکی تایپ پوئر اترنوس ( جوان ابدی) ، در اسطوره یونانی ، "ایکاروس" است . 

اما پیر ابدی " سنکس" ، نیز مانند پوئر خصیصه های مثبت و منفی دارد. تشخص آرکی تایپ سنکس ، هم میتواند در اسطوره "کرونوس" که بچه هایش را می بلعد دیده بشود و هم در آرکی تایپ " مرد پیر خردمند" میتوان او را یافت. در آرکی تایپ کرونوس ، خدای زمان ، سنکس را در وجه مثبت اش می بینیم که برای او آنچه حائز اهمیت است ، نظم ، دقت و اندازه است و هر گونه ابهام و ایهام در این آرکی تایپ مردود شناخته میشود. پیر ابدی در حالت مثبت و سلامت اش ، هم با روح مرکوریوس مردانه و هم با روح زندگی ( زنانه) سرو کار دارد و در این حالت با جوان ابدی همگام و محشور است، به بیان دیگر در یک ذهنیت منسجم و منظم میتواند ناگهان یک ایده تازه بشکفد و فرم پیدا کند. اما در حالت منفی ، هر گونه تازگی و نوآوری و تغییر بنیادین را در خود فرو می بلعد.

آرکی تایپ دوسویه ای " پوئر- سنکس" در فرآیند هر گونه کمپلکس روانی دخیل است . جیمز هیلمن ، درباره آرکی تایپ پدر و پسر که خاستگاه اش تئوری کمپلکس یونگ است میگوید : " در داخل هر کمپلکسی ، پوئر نمایانگر هسته روحی و دینامیسم علیت غائی آن عقده است در حالیکه سنکس، ساختار و اصول بنیادی آن کمپلکس و تداوم آن در روان فرد است. یعنی در یک کمپلکس آنچه که باعث میشود سفت و سخت بماند و فروریزی نکند ، بخش پیرانه آن کمپلکس یعنی سنکس پیرمرد است که با بریدن یک بخش از روان فرد و محصور کردن و جدا کردن اش از جریان زندگی( یعنی اصل زن) ، آن عقده را بشکل عادت و یک امر واجب و مکرر در می آورد! باید اعتراف کرد که آگاه شدن از این پیر ابدی کار آسانی نیست زیرا او همه کارهایش را به شکل معقول و واقعی و ملموس جلوه میدهد" حتی دوسویه مغز انسان ، مغز راست و مغز چپ ، نماد ارتباط پیر ابدی و جوان ابدی است! 

این انرژی های آرکی تایپی که در آگاهی و رفتار و کردار فرد نمایانگر اند ، الزاما به سن و سال شناسنامه ای فرد کاری ندارند. انرژی پیر ابدی میتواند در یک فرد بسیار جوان ظاهر بشود و یک جوان به نظم و انظباط و اصول و قاعده و پایه و ضوابط کارها گرایش فراوانی نشان بدهد. 

ادامه دارد.
Franz, M.-L. von. (2000). The problem of the puer aeternus. Toronto, Canada: Inner City
Books.
Collins, A. (1994). Fatherson: A self psychology of the archetypal masculine. Wilmette,
IL: Chiron.
Corneau, G. (1991). Absent fathers, lost sons. Boston, MA: Shambhala
Hillman, J. (1989). A blue fire (T. Moore, Ed.). New York, NY: HarperPerennial 





+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 12:35  توسط   | 

بدی یا غریزه؟


لیندا ژوان پل ترجمه ابوالفضل رجبی

وقتی کلمه “بدی” را می‌شنوید، چه چیزی در ذهنتان تداعی می‌شود؟ اگر باورهایی مذهبی داشته باشید، ممکن است بدی را به شکل شیطان، لوسیفر (Lucifer) یا خود [شخص] بدی تجسم کنید. از دیدگاهی غیرمذهبی نیز شاید بدی “سایه خود” توصیف شود که در آموزه های کارل [گوستاو] یونگ (Carl Gustav Jung) سهمی عمده دارد. پرسش قابل طرح آنست که چرا نوع انسان اجازه می‌دهد که بدی به بخشی از هشیاری جمعی و مشترک همه ما بدل شود. شاید دلیل این امر آن باشد که انسانها تعریف یکسانی از درست و خوب ندارند. مسلماً فرهنگ، جامعه، دین و باورها نقشی مهم در تعریف ما از خوب و بد و نیز درست و نادرست ایفا می‌کنند.


ما به فرزندانمان عقایدی تلفیقی را درباره خوب و بد منتقل می‌کنیم؛ به آنها می‌گوییم کشتن دیگران بد است و درعین حال جوانانمان را به شرکت در جنگهایی تشویق می‌کنیم که در آنها کشتن، مورد انتظار و حتی مطلوب تصور می‌شود. به آنها می‌گوییم نفرت بد است، اما برخی مذاهب عملاً ترس و نفرت از کسانی را که اصول و اعتقاداتی متفاوت دارند، می‌پرورانند. رسانه ها از برنامه ها و فیلمهایی سرشارند که بر چیزهایی عجیب و غریب، وحشتناک و بسیار هول انگیز مبتنی هستند. آیا ما واقعاً به فرزندانمان می‌آموزیم که بدی بر معیارهای فردی و فرهنگی مبتنی است؟

یا آیا سایه خود در سرشت وراثتی ما ریشه دارد؟ آیا ما بدی را به واسطه میل غریزی صیانت نفس برمی گزینیم؟ آیا سایه های بدی وجود دارند؟ اگر چنین است، آیا سایه های خوبی نیز وجود دارند؟ آیا می‌توان بدی را اراده آزاد توصیف کرد؟ اگر ما درمقابل سرشت نیکوترمان عمل کنیم و کارهایی انجام دهیم که به طور هشیارانه به موجودی دیگر آسیب رساند، آیا با آنکه می‌دانیم عمل ما پیامدهایی خواهد داشت، درواقع از سرشت اساساً نیکمان تجاوز کرده ایم؟


به نظر می‌رسد که نوع بشر در سراسر تاریخ، منشأهای خوب و بد را اموری خارج از خودشان پنداشته است. خدایان خوب با خدایان بد می‌جنگیده اند تا روح بشر به هدایت نهایی خویش دست یابد. بر اساس آموزه های مسیحیت خدا ما را از روی تمثال خودش (یعنی خوب) آفریده است، اما شیطان وسوسه ای مقاومت ناپذیر را پیش می‌کشد و در ارواح نفوذ می‌کند تا آنها را از خوبی به بدی متمایل سازد. این نمایشنامه به تعداد نامتناهی در فرایند تحول بشر بازی شده است. اما اگر ما تحت سیطره هیچ نوع الوهیتی ـ خوب یا بد ـ نباشیم، چه وضعی پیش می‌آید؟ اگر هرکسی بر روی زمین مسئول اعمال خود و پیامدهایش باشد چه؟ این امر چه تغییری در نگرشهای ما راجع به خوب و بد به وجود می‌آورد؟


حیوانات برحسب غریزه (instinct) عمل می‌کنند؛ حیوانات شکارچی شکارشان را تعقیب می‌کنند و می‌کشند. آنها بر سر قلمرو و بقا می‌جنگند. مسلم می‌دانیم که حیوانات این کار را به عنوان چیزی خوب یا بد تلقی نمی‌کنند. برای آنها این کار به منزله بقای اصلح است. پس چرا ما واکنشهای غریزیمان را نسبت به تهدید یا خطر، چیزی بد به حساب می‌آوریم؟ چه اندازه از آنچه ما بد می‌دانیم، درواقع ـ دست کم تاحدودی ـ غریزی و برحسب طبیعتمان است؟ ما صرفاً این امر را نسبت به همتایان حیوانیمان کمی پیچیده‌تر نمایان می‌کنیم. ما نیز موجودات زنده دیگر را می‌خوریم و جنگهایمان معمولاً بر سر حقوق مربوط به قلمرو درمی گیرد.


اگر بدی حقیقتاً خارج از ماست، چه کسی در وهله نخست آن را به وجود آورده است؟ اگر خدایی که همه موجودات را آفریده است ذاتاً خوب باشد، چگونه ممکن است موجب پیدایش چیزی بد بشود؟
ما در جهانی از ثنویت به سر می‌بریم. درواقع تمام اندیشه های ما بر ضدین مبتنی هستند. برای آنکه نور را بشناسیم باید تاریکی را درک کنیم، همچنین برای شناخت عشق، درک نفرت و برای شناخت خوبی، درک بدی ضرورت دارد. انسانها ـ برخلاف همتایان حیوانیشان که بر غریزه مبتنی هستند ـ می‌توانند استدلال کنند و به نتایجی دست یابند که به منطق و تفکر روشن تکیه دارند. آیا ما چنین می‌کنیم؟

Linda Joan Paul

منبع: http://www.bellaonline.com/articles/art26766.asp
ابوالفضل رجبی: philonousi@yahoo.com
 



+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1390ساعت 23:38  توسط   | 

مفهوم آرکی تایپ در تفکر ایران باستان


ایزد بانو " اشا" یا آراتا ، ایزد بانوی اخلاق مینوی، کردار راست و سامان ِ هستی . 
 

به عقیده بسیاری از اسطوره شناسان خاور نزدیک ، بنیادی ترین و اساسی ترین شیوه فکری هند و ایرانیان باستان ، آنیمیسم و یا زنده گرائی است. بدین معنا که ایرانیان به وجود نیروئی فرضی و با شعور در هر پدیده ای حتی در ناچیز ترین جلوه گری آن معتقد بودند و آن را "مینو" یعنی دارای روح می خواندند. آنان نه تنها برای پدیده ه های دیدنی و ملموس ، بلکه برای آنچه نادیدنی و غیر ملموس بود نیز مینوئی را متصور بودند. مثلا : مینوی آشتی ، مینوی پیمان ، مینوی رنج ( میتوان گفت که همان مفهوم آرکی تایپ است). آنان کیفیات و عواطف را نیز صاحب مینو می پنداشتند. مانند مینوی دلاوری ، مینوی نشاط ، مینوی رشک و حسد و غیره... البته نه اینکه اینها را چون مجردات و یا بخش هائی از ساختار روانی خود انسان ، بلکه این مینو ها را نیرو های مستقل و فعالی می پنداشتند که آدمی می توانست با آنها سخن بگوید و یا آنان را در خود فعال سازد. 

یکی از این مینو ها، ایزد بانو "اشا" است. نام اشا در متون پارسی میانه به صورت های ارت و یا "ارد" به جا مانده است. ( اردشیر، اردوان ، اردلان و ...) همینطور واژه ارتش که به معنای نظم و سامان است از دو بخش آراتا به معنی نظم و اوشا به معنی روشنائی است . در متون فلسفی افلاطون ، فیلسوف آرته و یا آراتا ، فیلسوفی بود که از اصول راتا یعنی اخلاق پیروی میکرد و هر فیلسوفی الزاما فیلسوف آرته یا آرتا نیست و از نظر سقراط، فضیلت های اخلاقی است که دوستدار ان دانش ( فیلوسوف ) را " آراتا" میکند.

واژه ارتا یا ارت یا ارد ، اینک در زبان انگلیسی به آرت Art و یا هنر تبدیل شده است و ما امروزه به هنر، فعالیت های مربوط به هنرهاي زيبا و گرايش هاي آن از هنر های تجسمی گرفته تا تزئین و آشپزی و موسیقی و آواز خوانی و اصول تيراندازي و جنگجويی و حتي آموختن زبان هاي متفاوت و ....میگوییم.

در زبان سانسکریت و پارسی میانه ، " اشا" یا راتا یا آراتا که همانطور که اشاره شد اکنون در زبان انگلیسی به آن Art می گویند ، به معنای کردار در جهت سامان هستی است. اما این نکته مهم است که بدانیم در فارسی کهن، واژه هنر یا" آراتا" یا "راتا" یا "اشا" و یا "اشی" ، به معنای خردورزي، حكمت، كارهاي خوب، سازندگي، خرد، داد، دانش، ادب، نژاد، مردانگي، پاكي، فرزانگي، كشورداري، لياقت، مهرورزي،بهره مندي از فرّه ايزدی است و بی تردید فردوسي منشاء هنر را خدا و آن را وديعه اي الهي مي داند. در شاهنامه، فردوسی بر "هنر" تاکید بسیاری دارد و مقصود او از هنر ،معنای کهن این واژه است. 

بعد ها ایزد بانو اشا در دین زرتشت به یکی از ایزدان فرو تر تبدیل شد و زردشت ، بسیاری از آئین ها و باورهای ایرانی و هند و ایرانی که در نیایش ها و آئین های دینی خدایان قدیم منعکس بود ، همرا ه با اسطوره ها و افسانه های این خدایان را بهم آمیخت و از آن متون اوستائی متاخر حاصل شد . 

در گاتاهای زردتشتی ، در ارد یشت ، اشا، ایزدبانوی سعادت و اقبال میشود . او ایزدبانوئی زیبا ، خوش اندام و دارای خرد است که بر گردونه ای پر سر وصدا سوار است . اشا در این یشت زردشتی کماکان یک دورنمای اسطور ه ای دارد:

اشا، پدرت اهورامزدا ( خدای جان و خرد)
مادرت سپنتا آرمئیتی ( جایگاه زندگی)
برادرانت سروش ( نوای روشنائی) 
و مهر ( دوستی و عهد و پیمان)
و خواهرت دائنا ( دین)

در همین ارد یشت آمده است که هنگامی که تورانیان اشا را تعقیب میکردند او خود را یکبار به زیر پای گاو یک بار هم به زیر گردن قوچی پنهان کرد ( این داستان کاملا سمبولیک است و اشاره به نشانه های ستاره شناسی است و نیاز به تفسیر مبسوطی دارد) ، اما پسران نابرنا و دوشیزگان شوی نکرده جای او را نشان دادند.

در وداها ، اشا یا "راتا"- نظم ملموس کائناتی و سامان مینوی در کیهان است . بخاطر وجود راتا است که خورشید و ماه در آسمان کار خودشان را انجام میدهند و فصل ها تغییر میکنند . راتا در اندیشه ودائی ، دستیار میترا ، خدای شرف و پیمان و دوستی است و ناظر بر رفتار و کردار با راستی آدمیان است. در آئین هندو ، "اشا" یا راتا سرچشمه قوانین دارما و کارما هستند.

نوشته : نسرین بیرقدار - کالیفرنیا 2012

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 19:42  توسط   |