گفتیم که بهشت بودائیان مکتب تنداى که ریوجوسن نام داشت روبرداشتى از قله کرکس، کوهى در هند بود. در آنجا سنت شاکیامونى که در زبان ژاپنى به او شاکا-نیوراى مى گویند دروسى را آموزش مىداد که در لوتوس سوترا، شناختهشدهترین متن بودایى در ژاپن که از طریق مکتب تنداى شکل گرفته و بعدها در قرن سیزدهم راهب نى چى رن مدرس آن بود آموزش داده مىشد.
این بهشت در زمان حیات قابل دستیابى بود، بر تمرکز بر حقیقت نیلوفر (لوتوس) تکیه داشت. افتخارات گوکووراکووجودو (بهشت غربى) به وسیله بودا آمیدا شکل گرفت و براى ژاپنىهایى که خود را وقف جودو کرده بودند شناخته بود و گرامى شمرده مىشد، و به نام سرزمین ناب سنت معروف بود. تزئیناتى که به درختها آویزان مىشد که در طول کوهستان ردیف شده و رنگ به رنگ بودند و پرندگان که آواز مىخواندند نظمى آسمانى را یادآور بود. روى استخر عمیقى که لبالب از مائدههاى بهشتى لبریز بود گلهاى نیلوفر در نوسان بودند.
بووتسوو (بودا) شاد از نسیم که براو مى وزید، به همراه مریدانش در روى زمین زندگى مى کرد؛ فرشتگان از بالا شکوفه هاى گل را برآنها نثار مى کردند. هونن، راهب قرن دوازدهم، که یکى از مراقبان مکتب تنداى بود چنین آموزاند که در به روى هر کس که با ایثار نمبووتسوو را در پرستش آمیدا تکرار کند باز است. توسوتسوو-تن، سومین بهشت (بهشت شادى و قناعت)، متعلق به بودا میروکو (همان مترایا) بود که بنا بر این بود که در آینده به جهان بازگشت کند. اهل مراقبه باور داشتند که توسوتسووتن یک قلمرو آسمانىست.گاه بهگاه معتقدان براى دیدن آن به آنجا انتقال پیدا مى کردند.
در مسئله بهوجود آوردن جهان، ژاپنىها معتقد بودند که هفت نسل اعلاى خدایان در بیرون از دشتهاى فوقانى آسمان ایستاده بودند. ایزاناگى (به معناى آنکه دعوت مىکند) و ایزانامى (یعنى آن زن که دعوت مىکند) در میان آنها بودند. سرنوشت آسمانى آنها این بود تا زیبایى را در جزایر یاماتوو (یعنى ژاپن) که بوسیده شده دریا بودند در میان آبهاى طغیان کرده در زیر آنها مستقر کنند.
کامى، پیرترین شخصیت آسمان به ایزاناگى و ایزانامى یک زوبین با شکوه داد که تیغهاى درخشان و مزین به مرجان و جواهرات داشت. زوج که بنا بود درگیر کار خطیرى شوند در روى پل معلق رنگینکمان که راه زمین و آسمان بود پیش آمدند، و ایزاناگى زوبین را به کار انداخت تا اقیانوس بىآرام را که زمین بىشکل همانند روغن در روى آن شناور بود شکل بخشد. آبها غلیظ شدند و هنگامى که ایزاناگى نیزهاش را بلند کرد قطرهاى از آب که محکم شده بود به حالت اونوگورو (یعنى انعقاد خود به خودى) شکل بخشید و نخستین جزیره بهوجود آمد. اینک اتحاد آسمانى شکل گرفته بود. از درون پلکان آسمانى رنگینکمان ایزاناگى و ایزانامى پائین آمدند تا زمین را آزمایش کنند. آنان یک ستون مقدس و مکان اقامتى ساختند که همتاى فضاهایى بود که کامىهاى والامقام در آن زندگى مىکردند. سپس خدا و بانو خدا با اشتیاق به یکدیگر نگاه کردند. بر طبق بعضى از روایات آنها نمىدانستند عطش جنسى خود را چگونه فروبنشانند، تا زمانى که یک جفت پرنده را دیدند که با قدرت دم خود را تکان مىدادند. ایزاناگى و ایزانامى از پرندگان تقلید کردند و بدنهایشان به یکدیگر جفت شد.
در روایتى که در کوجیکى نقل شده، ایزانامى به برادر شوهر خود گفت که در بدن او جایى هست که چیزى کم دارد؛ مرد جوان به او پاسخ داد که بدن او جایى دارد که بیش از اندازه است، و آنان موافقت کردند که این دو بخش را متحد کنند. نیت آنها این بود که دستهاى جدیدى و نسلهاى جدیدى از خدایان را از اتحاد خود بهوجود آورند.
آنان مراسمى شادىبخش براى جشن ازدواج خود بهوجود آوردند، زن از طرف راست به دور ستون مقدس مىچرخید، در حالى که جهت چرخش مرد به دور ستون از چپ به راست بود. هنگامى که آنان در چرخش به یکدیگر مىرسیدند یکى مىشدند. هنگامى که ایزانامى ستون را چرخ مىزد و به ایزاناگى برمىخورد با دیدن او اظهار شادى مىکرد. مرد نیز با دیدن زیبایى زن از شادى فریاد مىزد، اما مرد به زن یادآور شد که براى کسى از جنس زن خوب نیست که به عنوان نفر نخست حرف بزند.
اما نخستین فرزند اتحاد آنها شادىآور نبود. ایزانامى بچهاى شبیه زالو یا عروس دریا بهوجود آورد. زوج وحشتزده قایقى از نى درست کردند و بچه را در آن گذاشته به دریا فرستادند. گاهى اوقات بچه-زالو در کنار خدایى به نام هیرووکو قرار مىگیرد. در یک روایت ژاپنى نام هیرووکو به معناى بچه زالو آمده است. احتیاطاً هیرووکو نام قدیمى خداى خورشید است که آئین او به وسیله آماتراسوو، در زمانى که کلان یاماتو در قرن سوم میلادى اوج گرفت از رونق افتاد.
ایزاناگى و ایزانامى براى آنکه بدانند چرا هیولایى به دنیا آوردهاند از دشتهاى اعلاى آسمان بالا رفتند. پس از ملاقات با نیروهاى آسمانى روشن شد که علت این گرفتارى این بوده که در هنگام چرخش به دور ستون مقدس زن زودتر از مرد سخن گفته است. پس زوج برگشتند و همان مراسم را تکرار کردند و اینبار زن آنقدر ساکت ماند تا مرد سخن بگوید. این بار عشقبازى آنها منجر به شکلگیرى هشت جزیره بزرگ ژاپن شد. در همان حال جزایر کوچکتر مجمعالجزایر و زمینهاى بیگانه از حبابهاى سرکش اقیانوس شکل گرفتند. هنگامى که ایزاناگى جزایر را دید که در عطر بامدادان غوطهورند نفس عمیقى کشید و هوا را پاکیزه کرد. نفس او به خداى باد تبدیل شد. زوج که به شدت گرسنه بودند کامىهاى برنج را آفریدند. آنان خدایان و بانوخدایان کوهها، دریاها، دهانه رودخانه و درختها را بهوجود آوردند.
اما هنگامى که ایزانامى خداى آتش، کاگوتسوچى را به دنیا آورد به طرز وحشتناکى سوخت. ایزاناگى که از وحشت نفسش بند آمده بود به معشوقش نگریست که روى زمین افتاده. او متوجه شد که زن خواهد مرد، و دیوانهوار بر سرنوشت ظالمانه زن زارى کرد. اما حتى مرگ زن و اندوه پر از خشم او منجر به زایش کامىهاى بسیارى شد. روایتهاى مختلف اسطورهاى نامهاى گوناگونى به این نیروهاى آسمانى دادهاند. بر طبق یکى از روایتها ایزانامى پیش از آنکه بمیرد به یک بانو خداى زمین و بانو خداى آب و به یک خدا به نام واکامووسووبى (یعنى نیروى رشد جوان) که در شکم او برنج، ذرت، ارزن. کنف و چیزهاى دیگر بود جان بخشید. در روایت دیگرى ادعا مىشود که ایزانامى بیچاره استفراغ کرد و بانو خدا کانایاما، (شاهزاده خانم فلز کوهستان) از آن بهوجود آمد، و ادرار و مدفوع او نیز به نیروهاى آسمانى تبدیل شدند.
قطرات اشک ایزاناگى نیز که در مرگ همسرش مىگریست به خدایان مختلف تبدیل شدند. او که از تولد خداى آتش و مرگ همسرش بسیار خشمگین بود، شمشیرش را بیرون کشید و کودک را به سه (و در برخى روایات به پنج) تکه تبدیل کرد، و هر یک از این قطعات به خدایى تبدیل شدند. قطرات خون بچه که او قطعه قطعه کرد به سنگهایی در رود پهناورى که در دشتهاى آسمانى اعلا جارىست تبدیل شدند و هنوز نیز مىتوان آنها را به صورت ستارههایى در کهکشان راه شیرى دید. در روایت دیگرى خداى تکه تکه شده آتش به پنج خداى بزرگ تبدیل شد که با پنج کوه تقدیس شده ژاپن هماهنگى دارند.
گفتیم که ایزانامى، حضور زنانه هستى در اساطیر ژاپن در هنگام به دنیا آوردن آتش جان خود را از دست داد. همسر او ایزاناگى که از مرگ محبوبش به شدت در رنج بود تصمیم گرفت او را در سفر به «یومى»، «سرزمین تاریک مردگان» همراهى کند.
در جهان زیرین او سرزمینى را کشف کرد که شباهتى به دنیاى بالا نداشت، بلکه تاریکى غلیظى، همانند یک پرده همه چیز را در بر گرفته بود. گرچه ساکنان این جهان به تاریکى عادت کرده بودند، اما براى کسانى که به نور خورشید عادت داشتند یومى مکانى وحشتناک بود.
ایزاناگى فقط توانست در حالى پایش را در این دنیاى سایههاى مرده بگذارد که تمام مدت به همسر نازنینش، در زمانى که زنده بود فکر کند. او در طول راه ایزانامى را کشف کرد. او فقط از طریق صدا بود که زن را شناخت، چرا که تاریکى آنقدر غلیظ بود که نمىتوانست او را در این گوشه بومى ببیند. در همان آن در حالى که مىلرزید از زن خواهش کرد تا با او به جهان بالا بازگردد. اما زن با خشونت با او صحبت کرد و او را از این بابت که با او حرف زده سرزنش کرد؛ زن با خشونت به او گفت که از خوراک تاریک جهان زیرین خورده است و با مردگان محشور شده است. او دیگر نمى توانست به جهان زندگان بازگردد.
ایزانامى گفت که او دیگر به ابدیت پیوسته و از شوهرش خواست تا خواب او را بر هم نریزد. اما ایزاناگى که از اندوه دیوانه شده بود و از امتناع زنش براى برگشتن خشمگین بود آنقدر منتظر ماند تا زن بخوابد، بعد شانهاى را برداشت که با آن موهاى خود را شانه مىکرد، شانه آخر آن را شکست و آن را روشن کرد. نورى که ایجاد شد سایهها را تاراند و دیوها جیغکشان دور شدند.
او جسد زنش را دید که در تاریکى دراز کشیده، مشعلش را بالاتر برد و با دیدن ایزانامى که در آن مکان بود احساس بیمارى کرد. بدن زن فاسد شده و کرمها و حشرات در آن خانه کرده بودند. در روى بدن او هشت خداى رعد که تجسد رعد در هنگام زلزله بودند خانه کرده بودند.
ایزاناگى وحشتزده فریاد کشید. سپس در لحظهاى که دیگر نمىتوانست تحمل کند مشعل را انداخت و در عمق تاریکى شروع به دویدن کرد. جیغ ایزانامى به دنبال او بود که از اینکه شوهرش او را در این حالت دیده بود شرمنده بود. زن هشت "شیکومه" (زن احمق) را به دنبال او فرستاد که داد و فریاد کنند. زنان جیغزنان او را دنبال کردند و موهاى تن ایزاناگى از وحشت سیخ شد.
ایزاناگى شمشیرش را کشید تا از زندگىاش دفاع کند. سپس ایستاد و سربندش را به زمین انداخت. سربند به انگور سیاه تبدیل شد که زنان احمق لحظهاى به آن مشغول شدند، اما به سرعت آنها را خوردند و بیدرنگ او را تعقیب کردند. سپس ایزاناگى شانهاش را بر زمین انداخت که به دستهاى نى تبدیل شد و تعقیبکنندگان را متوقف کرد. ایزانامى که این را دید دست از تعقیب برداشت. ایزاناگى تقریباً به مرز یومى رسیده و داشت نجات پیدا مىکرد. در روایت "نیبونگى" گفته مىشود که او در کنار درختى ادرار کرد و رودخانه بزرگى ایجاد شد که جلوى تعقیبکنندگان را گرفت. در روایت دیگرى نگهبانان یومى او را دستگیر مىکنند، اما او در کنار خلیج با پرتاب کردن هلوهایى که در سر راهش سبز شده خود را نجات مىدهد. بعد او سنگى پیدا کرده و جهان زندگان و مردگان را از یکدیگر جدا مىکند. او مىشنود که ایزانامى نفسنفسزنان به آن سو مىرسد، اما دیگر نمىتواند به او دست یابد.
یک تخته سنگ بزرگ میان خدا و بانو خدا حائل مىشود چرا که ایزاناگى اعلام مىکند که ایزانامى را طلاق داده است. زن پاسخ مىدهد که اگر بنا به عبور از سنگ باشد او هر روز هزار نفر از موجودات زنده را نابود خواهد کرد. مرد خشمگین پاسخ مىدهد که او هر روز به هزار و پانصد موجود زندگى خواهد بخشید؛ و به این ترتیب است که مرگ وارد زندگى مى شود. اما مردان و زنانى که به وسیله ایزاناگى حمایت مىشدند شاد بودند، چرا که زندگى در دنیاى او بیشتر مزیت داشت تا تسلیم شدن به خشم سرد ایزانامى مغرور.
ایزاناگى در روشنایى درخشان زمین علامت فساد جهان زیرین را با پوستش احساس کرد. او لباسها، کفشها و ابزارش را وحشتزده به دور انداخت و همه آنها مقام آسمانى یافتند. او بعد در آبهاى شیرین رودخانه و دریاى پهناور غوطهور شد تا خود را پاک کند (بر اساس یک سنت باستانى، ژاپنىها پس از به خاک سپردن مردگان خود، خود را مىشویند تا از کثافت مرگ رهایى یابند.)
کمى بعد ایزاناگى چشم چپ خود را شست و بانو خدا آماتراسو پدیدار شد. از چشم راست او خداوند سوکى یومى پدیدار گردید. او در آب غوطهور شد و بینى خود را شست تا بوهاى جهان زیرین را پاک کند، و از اثر این کار خداوندگار سوسانو در وجود آمد.
روشنائى آسمانى
نیهونگى اشکال مختلف اسطوره آفرینش آماتراسو و تسوکى یومى را که در خلال آن ایزاناگى، کامى آسمان، ماه و جهان زیرین را از آینهاى که پیش از نخستین آفرینش با خواهر بانو خدایش به انجام مىرساند در معرض نمایش مى گذارد. آیزاناگى تنها در اونوگورو ایستاد و اعلام کرد که قصد آفرینش حضورى را دارد که جهان را رهبرى کند.
پس از انجام این کار آینهاى از مس سفید را در دست چپ گرفت، و صرفاً با خیره شدن در آن خدایى به نام "اوهوهیرومه" را بهوجود آورد (که احتمالاً پیشدرآمد آماتراسو است که به معنى "ظهر کبیر زنانگى" است و کنایه از خورشید در اوج آسمان است.) ایزاناگى سپس آینه مشابهى در دست راستش گرفت و با خیره شدن در آن به "سوکى یومى" شکل بخشید. او از همان آینه نخستین استفاده کرده بود، اما اینبار به کنارههاى آن نگاه کرده بود، و خدایى به نام "سوسانو" را بهوجود آورد.
دو خداى نخستین نور فراوانى پرتوافشانى مىکردند. ایزاناگى آنها را در گنبد آسمان گذاشت تا زمین را یکسره نورانى کنند. تسوکیومى با نورى پریدهرنگ اب را روشن مىکرد، در حالى که اوهوهیرومه با پرتوهاى درخشانش در روز دیده مىشد. اما سومین خدا، سوسانو، کم و بیش بیدرنگ عادت کرد که براى نابود کردن به دنیا آمده است، او خداى نابودکننده بود. پس در نتیجه ایزاناگى او را مأمور مراقبت از جهان زیرین کرد، یعنى یومى که مکان عفریتهها و هیولاهاست.
آماتراسو و سوسانو
ایزاناگى پس از عذاب سختى که در جهان زیرین متحمل شده بود خود را غسل داد و دوباره روحیه گرفت. با توجه به نیروهاى آسمانى که از آنها شکل گرفته بود گردنبند گرانبها و مقدس خود را باز کرد و آن را به بانو خدا آماتراسو تقدیم کرد که نشانهاى بود از اینکه او بانو خداى خورشید و در نتیجه حاکم بر قلمرو آسمان است.
ایزاناگى به سوکیومى رنگپریده فرمانروایى آسمان شب و ماه را هدیه کرد. بر مبناى این روایت خورشید و ماه به عنوان زن و شوهر تعیین شدند، اما هنگامى که تسوکیومى بانو خداى خوراک را کشت آنان از هم جدا شدند، و درست به همین دلیل کمتر کنار یکدیگر دیده مىشوند. در این میان سوسانو به عنوان نگهبان دریاهاى خروشان تعیین شد، و در بعضى از روایتها به خداى نگهبان زمین برگزیده شد (اگر چه بعدها تنبیه شده و در قلمرو جهان زیرین قرار گرفت.)