X
تبلیغات
یونگ (مکتب زوریخ)

روان‌کاوی و فرهنگ - 3


حسن مکارمی  فروید خود آغازگر به کارگیری روان‌کاوی در نقد ادبی بود و با بررسی نوشته‌های دیگران تلاش در شکافتن روان کرد. نقد ادبی و هنری با روان‌کاوی جان تازه‌ای یافت. در دانشگاه‌های بسیاری نقد با روان‌کاوی رنگ و رو و معنی یافته است. گذشته از آن روان‌کاوی کاربردهای فراوانی در دامنه حقوق، معماری، انسان‌شناسی، تاریخ‌نگاری و به‌ویژه مدیریت و نوآوری و بازسازی ساختاری سازمان‌ها و بازاریابی دارد. نقد روان‌کاوانه کارهای کافکا و هملت شکسپیر امروزه به صورت ماندگار در آمده‌اند. در ایران نیز کارهای صادق هدایت به‌ویژه بوف کور از این محک گذشته‌اند.

 

در این بخش به گونه‌ای گذرا به چند نمونه از کارکرد روان‌کاوی اشاره می‌کنم.

 

روان‌کاوی بالینی و دگرگونه شنیدن

 

ندای درون آگاهمان می‌کند، این آگاهی «ناخودآگاه» است. با خود می‌گوییم: می‌شنوم. سخن گفتن و شنیدن «ناخودآگاه»، همان کار کردن بر داده‌های سخن است تا از این راه کارکرد این «بیگانه درونی» را بهتر بشناسیم. برای فردی که در راه پیمودن مراحل روان‌کاوی خود است، هر وادی این سفر درونی با حیرت و پرسش و تعجب و یافته‌های تازه همراه است. یافته‌ها به ‌همین‌جا ختم نمی‌شوند. پیش از همه فرد ندای خود را می‌شنود و از این راه سخن دیگران را می‌شنود. گوش به شنیدنی‌های دیگران پی می‌برد. فرد با دستیابی به این آگاهی تازه رسیده، جهان پیرامون خود را دوباره می‌سازد و دوباره تعریف می‌کند. جهانی تازه حاصل نوع تازه‌ای از گوش فرا دادن.

 

سال‌ها گذشته‌اند و تجربیات فراوانی در زمینه روان‌کاوی بالینی، بیش‌تر و بیش‌تر کارکرد و ساختار ناخودآگاه را به ما می‌شناسانند. نظریه‌های گوناگون کشف شده و همه‌گیر می‌‌شوند. نظریه‌ها و دانسته‌های ما از میدان فعالیت بالینی به میدان شناخت عمومی پا می‌گذارند و این مشکلاتی به همراه می‌آورد که همه‌گیر شدن‌هایی از این دست ایجاد می‌کند (کم‌فهمی‌ها، تفسیرهای شخصی و جانبی و گاه کژراهه).

 

ژاک لاکان در کتاب خود به نام «نوشته‌ها» می‌آورد: «روان‌کاوی بالینی به مفهوم خاص خود تنها چون درمان، آن هم آن‌گاه که فرد سخن بگوید و به سخن خود گوش فرا دهد، کاربرد دارد». ضرب‌المثل پارسی است که می‌گوید، گندم را برای دانه گندم می‌کاریم و کاه حاصل می‌آید. میدان روان‌کاوی بالینی نیز در این جنبه‌های بالینی کار خود ما را به گوش فرادادنی دیگر برده است که به‌شیوه‌ای دیگر در میدان‌های فرهنگی و اجتماعی خود را سامان می‌دهد.

 

تازه و تازگی در روان‌کاوی بالینی وجود ندارد. کشف «ناخودآگاه» انسان سخن‌گو و جهان او را دو پاره می‌کند. انسان و داستان کشف و شناخت علمی او در باره خود و جهان پیرامونش پیش از این «کشف» نیز وجود داشته‌اند. جهان‌بینی، فلسفه تاریخ فرهنگ و تمدن، شاخه‌شناسی علم، هنرشناسی و طبقه‌بندی علوم و فنون به شیوه‌ای پیش از این کشف؛ کشف «ناخودآگاه» وجود داشته است و این همه براساس انسان «واحد»، «فرد متحد» و یکپارچه تعریف شده‌اند. با کشف ناخودآگاه، و حضور آن در فرد، فرد دو پاره می‌شود و به‌همین سبب، دوباره تعریف‌سازی، دوباره‌خوانی، ترکیب و تجربه‌ای دیگر از خود و محیط پیرامون ضرورت می‌یابد.

 

در صد سال گذشته پس از آن که زیگموند فروید با به‌کارگیری داده‌های بالینی بر حضور بیگانه‌ای در ما به نام «ناخودآگاه» اشراف می‌یابد؛ بخش عمده‌ای از شناخت ما دوباره‌نگاری شده‌اند.

 

یافته‌های فروید ابعاد تازه‌ای در میدان یافته‌های بالینی و روانی می‌گشاید. از این هم فراتر رفته و به‌سراغ مذهب، انسان‌شناسی، باستان‌شناسی، اسطوره‌شناسی، هنر و ادبیات و جامعه‌شناسی می‌رود. در همین زمان پژوهش‌های مشترک فراوانی با حضور روان‌کاوان بالینی و پژوهشگران دیگر صورت می‌گیرد. اریک فروم، به دوباره‌یابی ارزش‌های اجتماعی- اقتصادی انسان می‌پردازد؛ یونگ به نمادها و ریشه‌های اَبَرالگویی آنان می‌پردازد و تا عمق مذهب و کیمیاگری را می‌کاود، تا آن‌جا که فروید به او لقب پیامبر می‌دهد.

 

نگاهی کوتاه به فهرست کتاب‌ها و نوشته‌های پژوهشی که زیر تأثیر نظریه‌های روان‌کاوی بالینی تهیه شده‌اند، پهنای میدان کار را نشان می‌دهد. در این‌جا تنها چون نمونه پاره‌ای از این فهرست را خواهم آورد. بانک داده‌های اطلاعاتی مرکز پژوهش‌های علمی ملی فرانسه CNRS را در این مورد به کار گرفته‌ام. در سه ساله گذشته از ۳۹۵۴ عنوان پژوهش که برپایه نظریه روان‌کاوی بالینی کار شده‌اند، تنها ۱۸۴ عنوان به پژوهش‌های بالینی مربوط است. از میان میدان‌های گوناگون، تنها میدان پژوهشی زبان‌شناسی را با ۱۵ عنوان مطالعه کرده‌ام. این عنوان‌‌ها حول محورهای زیرتنظیم شده‌اند:

 

 لهجه یا کارکرد دل‌ربايی

 بی‌معنی یا با معنی، داستان اشتباه لپی

 روان‌کاوی و کارکرد گفتگو

 

امروزه روان‌کاوان بالینی در بخش‌های بیمارستانی، در کنار بیماران مشرف به مرگ، در مجموعه‌های روان‌درمانی یا کودکان عقب‌مانده حضور دارند. پژوهش‌ها در عرصه فیلم و سناریونویسی، تئاتر و تئاتردرمانی، هنردرمانی، تفسیر و تعبیر نقد ادبی و هنری بی‌شمارند. در پهنه نوآوری و فعالیت‌های سیاسی مردان و زنان سیاست‌مدار و فلاسفه، روان‌کاوان بالینی پژوهش‌های گوناگونی انجام داده‌اند. به‌عنوان نمونه می‌توان به پژوهش‌های ژاک لاکان، بر روی کارهای دکارت، هایدگر، مارکس، هگل، ارسطو از یک‌سو و تلاش او در پژوهش برروی مفهوم منطق و زبان‌شناسی از سوی دیگر اشاره کرد. می‌توان از پژوهش‌های بسیار عمیقی در مورد معماری و روان‌کاوی بالینی، روان‌کاوی بالینی و جرم‌شناسی، حقوق جزا و مجرمان و علوم تربیتی نیز نام برد.

 

راه‌های سه‌گانه میدان کارکرد روان‌کاوی بالینی را می‌توان چنین خلاصه کرد:

 

 میدان پژوهش‌های درمانی و بالینی که موضوع اصلی کارکرد این دانش است.

 میدان دوباره‌خوانی، دوباره‌آموزی کشفیات گذشته، دوباره‌نگاری تاریخ و تمدن انسانی با دیدی تازه.

 میدان به‌کارگیری ابزار و دانش‌های دیگر چون منطق، ریاضیات، زبان‌شناسی و هنر در گسترش و پیگیری پژوهشی در دامنه روان‌کاوی بالینی، چون استفاده از نمونه‌های آموزشی از هنر و ادبیات و شعر، در این‌باره می‌توان از نوشته فروید بر خاطرات لئونارد داوینچی، نوشته‌های ژاک لاکان در نقد «نامه دزدیده شده» ادگار الن پو و هاملت شکسپیر یاد کرد.

 

می‌بایست به‌طور جدی میان کار بالینی روان‌کاو و کار پژوهشی او جدایی قائل شد. روان‌کاو بالینی تنها در اطاق کار و در کنار بالین و دیوان فرد، در موضع روان‌کاو فعالیت دارد. روان‌کاو بالینی در همین‌حال می‌تواند در محیط‌های دیگر فعالیت اجتماعی چون محیط‌های آموزشی، بیمارستان‌ها، محیط‌های خلاقیت هنری و غیره حضور داشته باشد. این حضور تنها می‌تواند به‌عنوان تخصص و فن گوش دادن به حساب آید نه چیزی دیگر. دیگر این‌که روان‌کاوان بالینی با کار در گروه‌های پژوهشی گوناگون به‌نوعی «روان‌کاوی کاربردی» را توسعه می‌دهند. این راه‌ها، همگی بر مفهومی ‌تازه استوارند. دوباره‌نگاری "شناخت‌های" ما، به‌گونه‌ای دیگر، آن‌چه قدیمی است، شکل و محتوایی تازه می‌یابد و تازه‌یافته‌ها چیزی جز دانسته‌های قدیمی ما نیستند.

 

عشق و روان‌کاوی بالینی

 

فروید در مجموعه نوشته‌هایش مفهوم عشق را به شماره‌های فراوان و از زاویه‌های گوناگون به‌کار می‌گیرد چون: عشق جنسی، عشق و تکانه مرگ، عشق به بشریت، عشق شاعرانه دوران تازه جوانی و بلوغ، عشق واقعی، عشق احساسی همگانی، عشق با انتقال احساس به دیگری، عشق مشترک، دو سویه و عشق ممنوع. فروید از معشوق، آن‌چه موضوع عشق است آغاز می‌کند و به عشق به... ختم می‌کند.

 

فروید در جاهای گوناگون از عشق، علاقه، شیفتگی خودبازشناسی و خودشیفتگی یاد می‌کند. شاید گفتار کلیدی او را در نوشته «فشرده روان‌کاوی بالینی» بیابیم که می‌گوید: «برای کودک، پستان خوراک‌رسان مادر نخستین باب عشقی- جنسی است، عشق با ارضاء نیاز خوراکی خود را می‌نمایاند. در نخستین زمان کودک میان پستان مادر و بدن خود جدایی نمی‌شناسد. آن‌گاه که کودک در می‌یابد که پستان را کم دارد، جدایی آن را با بدن خود می‌فهمد، از این‌جا پستان را در «خارج» از خود می‌یابد و آن را چون «چیز خارجی» می‌یابد، چیزی که در خود پاره‌ای از سرمایه خودشیفتگی نخستین را به‌همراه دارد و در شخص مادر به کمال می‌رسد. مادری که نه‌تنها به کودک خوراک می‌رساند، بلکه احساسات مطلوب و نامطلوب فراوان دیگری را نیز بیدار می‌کند.

 

به ‌لطف این‌همه توجه، مادر نخستین دلربای کودک می‌شود. این پیوند دوگانه، مادر را در مکانی یگانه، با ارزش، دور از همه سنجش و همیشگی می‌گذارد. به‌همین‌گونه مادر در دو سوی، هم نخستین و هم پرتوان‌ترین موضوع عشق می‌شود: چون نمونه همه عشق‌های آینده کودک.

 

در نوشته دیگری فروید به دو نیاز اساسی و بزرگ آدمی، عشق و گرسنگی اشاره می‌کند. در همایش‌های تازه درباره روان‌کاوی بالینی، این «نمونه» راه باز می‌کند. فروید در «سه مقاله در نظریه جنسیت» می‌آورد: «بی‌سبب نیست که شمایل کودکی که پستان مادر را می‌مکد چون سرمشقی در پیوندهای عاشقانه به‌کار می‌آید.» کشف موضوع مورد عشق، در واقع کشفی است دوباره. فروید در آغاز کار خود، عشق را با هیپنوز (خواب مصنوعی) می‌سنجد و می‌نویسد: «رفتار کودک با پدر و مادر مورد علاقه‌اش و نیز گونه‌ای از پیوندهای عاشقانه و رها کردن تمامی خود در دیگری، پیوند شخص هیپنوز شده و هیپنوز کننده را به‌یاد می‌آورد»... «به‌هم‌پیوستگی و گره‌خوردگی ویژه و اطاعت بی‌چون و چرا از ویژگی‌های عشق‌اند». (در نوشته «معالجه روانی»)

 

فروید با سود بردن از اصول شور (Libido) و تکانه (Pulsion) به ردیابی کارکرد روان می‌پردازد و حالت عاشقی، خودبازشناسی یا هویت‌یابی (Identification) شیفتگی و تفاوت‌های آن را می‌نمایاند. در نوشته «در معرفی خودشیفتگی» می‌آورد: «در عشق فرد خود را در موضوع مورد عشق (در معشوق) رها کرده است. در حالی‌که در خودبازشناسی، من از ویژگی‌ها و خصوصیات معشوق، غنی می‌گردد». در جای دیگر می‌آورد: «در نهایی‌ترین مرحله‌ای که نیاز به چیز یا موضوع دست می‌یابد همان شیفتگی عاشقانه است، چون از دست دادن شخصیت واقعی خود، در مقابل شخصیت معشوق». در نوشته «روان‌شناسی توده‌ها و موشکافی من» فروید می‌آورد: «در شیفتگی، معشوق از نگاه نقادانه آزاد است.»

 

فروید برای شکافتن بیش‌تر نظریه خود از چند «اصل» سود می‌جوید، چون اصل دوگانگی (عشق و نفرت)، اصل لذت، اصل تولد. گویی فروید کارکرد جریان الکتریسیته را در یک مدار پیش روی داشته است. آن‌جا که فروید می‌گوید: «...پس از خروج اِروس Eros (نیروی جنسی و عشق) تکانه مرگ آزاد است تا خود را تحمیل کند» (در نوشته «من و نهاد») یا آن‌جا که می‌نویسد: «نیازهای تکانه‌ای اختلاف سطح‌های تازه‌ای به وجود می‌آورند.»

 

به‌گفتار فروید در مورد عشق بازگردیم. در نوشته‌ای به نام «پرزیدنت شربر » می‌نویسد: «فرد در جریان رشد خود و در راه به‌دست آوردن موضوع عشقی خود، تکانه‌های جنسی خود را در یک واحد خود- جنسی جمع می‌آورد و در این راه بدن خود را نخستین موضوع عشق قرار می‌دهد». در این‌جا پیش از ادامه گفتار خود به گفته‌های بیش‌تری از فروید روی آوریم:

 

 در «روش روان‌کاوی بالینی» می‌نویسد: «ارج‌گذاری بیش از اندازه به زن مورد علاقه به این بهانه است که هرکدام تنها یک مادر داریم و در شناخت او هیچ شکی نداریم».

 در شناسایی خودشیفتگی می‌آورد: «شیفتگی عاشقانه، طغیان نیاز من است بر موضوع این نیاز. این شیفتگی نیروی  آن را دارد تا در "خود فروبردن نیاز" را از بین ببرد و "انحراف" را به میدان بکشد. این شیفتگی موضوع نیاز خود را تا پایه خواست والای جنسی بالا می‌برد».

 در «روان‌شناسی توده‌ها و موشکافی من» می‌گوید: «کسی که جنسیت را از زمره مسايلی می‌داند که مقام انسان را پایین می‌آورد، می‌تواند از واژه یونانی اِرُس Eros سود بجوید که ترجمه آلمانی آن همان Liebe(عشق) است.»

 در «مفهوم کلی زندگی عاشقانه» می‌آورد: «گاه که موضوع تولید یک میل و خواست به درون می‌رود و گم می‌شود، مجموعه‌ای از موضوع‌های دیگر جایگزین آن می‌شوند. هیچ‌کدام از این موضوع‌ها رضایت خاطر را فراهم نمی‌آورند. چنین است که از شاخه به شاخه پریدن در انتخاب موضوع مورد عشق خود را توجیه می‌کند، می‌توان آن را «عطش تحریک» یا پیگرد و جستجوی موضوع عشق تازه نامید».

 

بی‌آن‌ که در این‌جا بتوانیم در تئوری ژاک لاکان، روان‌پزشک و روان‌کاو بالینی فرانسوی، مفهوم «موضوع مورد عشق» یا «اولین موضوع مورد عشق» یا «دلیل پیدایش هوس» را بشکافیم که او آن را با حرف «a» نشان می‌دهد، می‌آوریم که وی این مفهوم را پیوسته گم‌شده و پنهان و دست‌نیافتنی می‌خواند. از سوی دیگر لاکان بر این باور است که فرد روان‌پریش دلیل پیدایش هوس خود را گویی یافته است، به دنبالش نمی‌گردد و این به شکلی «خارج از این جهانی» بودن این افراد را گوشزد می‌کند.

 

فروید نیز بر این باور است که «حالت عاشقانه» چون نمونه‌ای از روان‌پریشی قابل بررسی است. روان‌نژندان موضوع عشق خود را یکی با دیگری جایگزین می‌کنند و افرادی که ساختار روانی ناخودآگاه آنان را از یک نوع کژنهادی می‌‌خوانیم، در اینان این موضوع اولیه میل، به سوی اشیاء و اجسام باز می‌گردد.

 

عشق با رابطه مستقیم خود با بدن عاشق با تصویر ناخودآگاه از بدن، با مرزهای داخلی و خارجی این بدن و این تصویر، میان خود و مادر، با رابطه خود با خوراک و لذت، با فرضیه‌ها و نظریه‌های فروید، با سودجویی از تکانه، شور و نیاز و اصول گوناگون و در انتها با بیان «لاکان» چون رابطه‌ای با اولین موضوع مورد عشق «a» را می‌توان در این بخش از نوشته شولو  روان‌پزشک و روانکاو فرانسوی بازیافت که در کتاب خود به نام «۴۷ روز خارج از مرگ و زندگی» می‌نویسد: «اگر دوست داشتن به روایت لاکان، بخشیدن آن چیزی است که نداریم، این کمبودِ سرگردان ما را وامی‌دارد تا آن را در میان واژه‌های از پیش ‌شناخته‌شده محدودی بازگردیم (چون روان‌نژندان وسواس فکری) و یا در میان هر واژه‌ای که از راه برسد (چون روان‌نژندان هیستریک)... آن‌چه مایه حیرت است در آن حالت اغماء این است که در آن‌جا همه‌چیز حقیقی است، فراسوی تشابه.

 

در بازگشت از حالت اغماء، رها کردن این همه حقیقت مشکل است. به‌هرحال می‌بایست تظاهر کرد، وگرنه دیوانه ‌تان می‌خوانند... حالت عاشقانه تغییر کامل مرزهاست. همه چیز تازه، نو، زیبا و سراسر امید است... عجیب نیست که حالت عاشقانه را چون یگانگی خوانده‌اند. حالت عاشقانه هرکدام از ما را تا درون مرزهای گرمای خود می‌برد... اگر دیگری شما را دوست دارد، شما را به مرزهای خود راه می‌دهد... مرزهای او مرزهای شما می‌شوند، و مبانی و مراجع او، مبانی و مراجع شما... هر کدام ما با زنجیره‌ای از واژه‌های پیوسته، در جایی زندگی می‌کنیم که به‌گونه‌ای آن را مرزهای بسته خود می‌نامیم چون حیوانات که با ادرار خود این مرزبندی را به‌وجود می‌آورند، ما این مرزبندی را با این واژه‌ها می‌سازیم.

 

آن کس که سفر حالت اغماء را پیموده باشد این جهان دیگر را درمی‌یابد، جهانی دیگر ولی نه در مکانی غریب. با این واژه‌های شخصی، شخص در حالت اغماء اگرچه در جای دیگر است، ولی مرزهای خود را ترک نکرده است. تنها استثناء بر این حالت، حالت عاشقانه است.»

 

امید دارم که در این سه مقاله کوتاه توانسته باشم شما را به گردش در دنیای روان آدمی، این اقیانوس بی‌کران و ناشناخته برده باشم و امید دارم که در فرصت‌های دیگر بتوانیم با هم در سواحل بی‌کران آن به تفرج بپردازیم.

 

پاریس، پاییز ١٣٩١

دکتر حسن مکارمی

 


+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1391ساعت 10:6  توسط   | 

روان‌کاوی و فرهنگ - 2

حسن مکارمی - بی‌گمان سده بیستم میلادی را دو دریافت بزرگ روشن کرده است. نخست زیگموند فروید نشان می‌دهد که آدمی دارای «ناخودآگاهی» است که چون بیگانه‌ای در درون، رفتار و کارکردی جداگانه دارد. سپس اینشتین به قانونمندی آزاد شدن انرژی در نهاد اتم پی برد. هرچه دریافت اینشتین به دلیل تجربه ساده و رابطه و منطق شناخته شده علت و معلولی، به آسانی به پهنه فن‌آوری، دانشگاه و سپس به دامنه دانش همگانی راه یافت؛ دریافت فروید تا همه‌گیر شدن و درست شناخته شدن، راهی طولانی پیمود. دریافت بزرگ فروید و نتایج آن، هنوز در جوامع زیادی به‌دلیل مقاومت‌های مذهبی، سنتی، سیاسی و عقیدتی، ناشناخته یا بدشناخته مانده‌اند.

 

شناخت دقیق و عمیق دریافت‌های فروید و پیروان او چون ژاک لکان، ترجمه آثار آنها توسط روان‌کاوان بالینی که از نزدیک با این مفاهیم سر و کار دارند و تجربه بالینی (میان فرد و روان‌کاو و در رابطه با گفتار فرد)، یکی از راه‌های پراکندن این شناخت در جوامعی چون ایران است. اما تا آن زمان، شاید با به‌کارگیری اثراتِ یافته‌های فروید در زمینه‌های جامعه‌شناسی، تاریخ، انسان‌شناسی و اسطوره‌شناسی، بتوان راه کوچکی به‌سوی زنگارزدایی از بدشناسی پدیده‌ی دریافت فروید گشود و هم‌میهنان را هر چند بسیار دیر (پس از گذشت یک سده) به پاره کوچکی از کارکرد دریافت بزرگ او آشنا کرد.

 

دست‌آوردهای زیگموند فروید

 

زیگموند فروید در سال ۱۸۵۶ در جمهوری چک کنونی و امپراتوری اتریش پیشین بدنیا آمد ودر سال ۱۹۳۹ درگذشت. او روان‌پزشک و متخصص اعصاب و پایه‌گذار رشته روان‌کاوی است. خانواده وی از یهودیان اشکنازیبودند. پدرش پارچه‌ فروشی بود که سه سال بعد از تولد زیگموند به دلیل مشکلات مالی همراه با خانواده خود به لایپزیک رفت و پس از مدتی به وین مهاجرت کرد. فروید در سال ۱۸۷۳ به دانشکده پزشکی دانشگاه وین رفت و در ۱۸۸۲ مدرک پزشکی خود را گرفت. او در همان زمان با مارتا برنز ازدواج کرد و در بیمارستان عمومی وین مشغول به کار شد. در ۱۸۸۵ برای تحقیقات عصب‌شناسی وارد پاریس شد و در بیمارستان سال‌پتریه با ژان مارتن شارکو که بزرگ‌ترین روان‌پزشک زمان به شمار می‌رفت آشنا شد. شارکوبر روی کاربرد هیپنوتیزم در درمان هیستری کار می‌کرد.

 

فروید سپس به وین بازگشت، مطبی باز کرد و به درمان بیماران روانی با استفاده از هیپنوتیزم پرداخت. در ۱۸۹۶ پس از تحقیقاتی چند، با ژوزف برویر به بررسی و تحقیق و درمان بیماران به روشی پرداخت که خود آن را روان‌کاوی می‌نامید. فروید بعدها تصمیم گرفت به جای هیپنوتیزم، تداعی آزاد و تحلیل رویاها و خواب را برای تشخیص و درمان بیماران روانی به کار گیرد. در ابتدا با گرفتن سر افراد ازآنها می‌خواست هر چه به ذهنشان می‌رسد بگویند. پس از مدتی تماس بدنی را قطع کرد و بیمار را در حالت خوابیده آزاد گذاشت. فروید می‌گوید خود بیماران بودند که با رفتارشان به او یاد دادند که: «ساکت باش و به من گوش کن. خودم بهتر می‌دانم رنج من از کجاست.»

 

فروید در سال ۱۹۰۱ انجمن بین‌المللی روان ‌کاوی و در سال ۱۹۰۲ جامعه روان‌شناسی چهارشنبه‌ها را تاسیس کرد که کار خود را با برگزاری جلسه در هر چهارشنبه در خانه او پیش می‌برد. در سال ۱۹۰۹ همراه باکارل یونگ و ساندور فرنزی به دعوت دانشگاه کلارک ماساچوست به آمریکا رفت. فروید در ۱۹۲۳ برای برداشتن غده سرطانی در سقف دهان خود مجبور به عمل جراحی شد که طی آن بخش عمده‌ای از سمت راست کام او را برداشتند.

 

با الحاق اتریش به آلمان در ۱۹۳۸ و بالا گرفتن یهودی‌ستیزی در وین، فروید تصمیم به مهاجرت گرفت. او با کمک ویلیام بالیت دیپلمات آمریکایی و پرنسس بناپارت روان‌کاو فرانسوی در ۱۹۳۸، وین را همراه با خانواده‌اش به قصد پاریس ترک کرد و پس از مدتی از آنجا به لندن رفت.

 

تعبیر خواب (۱۹۰۰)؛ توتم وتابو (۱۹۱۳)؛ روان‌شناسی گروه و تحلیل من (۱۹۲۱)؛ تمدن و گله‌مندان از آن(۱۹۳۰)؛ آیندهٔ یک وهم؛ موسی و یکتاپرستی ; بررسی رفتارهای جنسی و آسیب‌شناسی زندگی روزمره؛ برخی از آثار فروید هستند.

 

در این قسمت تنها از سیزده دست‌آورد زیگموند فروید نام می‌بریم و گسترش و توضیح بیشتر را به فرصتی دیگر می‌سپاریم:

 

- کشف ناخودآگاه

- تعیین مراحل روان‌کاوی

- کشف ناخودآگاه چون محلی در روان آدمی بر پایه واپس‌زده‌ها از بدو تولد

 

- کشف رابطه ناخودآگاه با واپس‌زده‌ها و آرزوهای تحقق نیافته. واژه ناخودآگاه پیش از فروید بکار گرفته شده و در فرهنگ‌های قدیمی نیز بوده است. نویسندگانی چون؛ شکسپیر، بالزاک، تولستوی، داستایفسکی، چخوف در آثار خود به ناخودآگاه اشاره کرده‌اند. حافظ نیز ما را تا کنار ناخودآگاه می‌برد:

در اندرون من خسته دل ندانم کیست که من خاموشم و او در فغان و درغوغا است

 

- قرار دادن آدمی درمسیری متحرک و در تغییری مداوم پس از تولد

- بردن انسان در میدان فرهنگ بشری. فروید پزشک شجاعی بود که مرز بدن مکانیکی، بیولوژیک، آناتومیک، اجتماعی و اداری را شکست و به مرزبندی دقیق آدمی و حیوان بازگرداند. او در نظریه دوم خود، تقسیم‌بندی روان را بر سه عامل "من برتر"، "من و نهاد" که همان قسمت حیوانی ماست و حرف و سخن و گفتار در ساختار ناخودآگاه متمرکز کرد.

 

- فرهنگ را به ژرفنای انسان؛ آن هم از بدو پیدایش‌اش برد و این مهم را از دو طریق انجام داد: استفاده از انتروپولوژی و قوم‌شناسی؛ انسان‌ شناسی و توجه به فرهنگ شفاهی یا همان اسطوره به گونه‌ای که از اسطوره‌های اودیپ و اروس سود جست. فروید با توتم و تابو نشان داد که هر آدمی از تولد تا دوران بلوغ مراحل رشد انسان هموسپین را طی می‌کند. به عنوان نمونه کودک ۶ یا ٧ ساله همانند اجداد ما در ۷ یا ۸ هزار سال پیش آماده خواندن و نوشتن می‌شود.

 

 - لذت‌های آدمی را از طفولیت حول یک مبنا گرد آورد و جرأت کرد از فعالیت جنسی کودکی صحبت کند. او پایه‌گذار نقش جنسیت در شکل‌گیری روان شد و چون پدر سکسولوژی و سکسوتراپی، با کشف و اصرار بر حضور و اهمیت نقش جنسیت در کودکان، در زمان خود تنفر بسیاری را برانگیخت.

 

- بنیانگذاری نقد ادبی هنری با به‌کار‌گیری دقت در گفتار، نوشته‌ها... است. امروزه در بسیاری از محیط‌های دانشگاهی به‌ویژه هنر و ادبیات، روان‌کاوی جای ویژه‌ای دارد.

 

- کار عمیق روی پدیده خواب. چه روی تاریخچه خواب و چه روی جدایی خواب از ماوراء‌الطبیعه و کشف نقش خواب در رمزیابی کارکرد ناخودآگاه.

 

- نشان داد که مفهوم خدا نیز از اختراعات آدمی است و کندوکاو ژرفی در تاریخ پیدایش دین یهود انجام داد.

- کنار گذاشتن هیپنوز و دارو در درمان روان‌نژندی‌ها

- احترام عمیق به لائیسیته و به زیر سوال کشیدن سیستم‌های سازمان‌دهی انسانی و اداری

- گسترش انسان در سه دنیای خواب و رویا و واقعیت.

 

حافظ می‌گوید: مگر دیوانه خواهم شد در این سودا که شب تا روز / پری در خواب می‌بینم، سخن با ماه می‌گویم

 

دست‌آوردهای ژاک لکان

 

ژاک لکان (۱۹۸۱ – ۱۹۰۱) روان‌پزشک و روان‌کاو فرانسوی، بی‌گمان یکی از ادامه‌دهندگان راه زیگموند فروید در قرن بیستم است. خود او می‌گوید: «کسی است که فروید را خوانده است.» آثار او بر مدرسه روان‌کاوی فرانسه در درجه نخست و سپس در آمریکای لاتین بیشترین تأثیر را گذاشته است. تئوری او بر روان، حضور ناخودآگاه در آن، شکل‌گیری و کارکرد آن استوار است. او خود را بیشتر از همه کاشف «شیئی مولّد هوس» می‌داند. در سال ١٩٥٣ مدرسه خود را به نام جامعه روان‌کاوی فرانسه، در پاریس بنیان گذاشت و پس از پرورش صدها روان‌کاو بالینی، در سال ١٩٨٠ آن را منحل کرد. شاگردان او از آن تاریخ انجمن‌های گوناگونی از روان‌کاوان را درسطح فرانسه، اروپا و جهان به وجود آورده‌اند.

 

مجموعه آثار لکان شامل بیش از ٢٥ سمینار، نوشته‌ها و مقالات (تحت دو جلد «نوشته‌ها» و «دگرنوشته‌ها») و مصاحبه‌های گوناگون است. سمینارهای ژاک لکان که همگی درس‌های شفاهی مکتوب شده او هستند، اکثراً تاکنون چاپ شده‌اند و به عنوان پایه‌های آموزش اندیشه‌های او در مدارس گوناگون روان‌کاوی تدریس می‌شوند. زبان شفاهی این سمینارها، که بر پیچیدگی معرفی وی از کارکرد ساختار روان می‌افزاید، خوانندگان و به ویژه مترجمان آثار او را دچار مشکل می‌‌کند.

 

گروهی بر آن باورند که درک آثار لکان تنها به شرطی مقدور است که در میدان روان‌کاوی بالینی فعال باشیم. گویی باید او را دانست تا سخنان او را فهمید!

 

اندیشه‌های لکان از میدان روان‌کاوی بالینی فراتر رفته‌اند و در دانشکده‌های گوناگون فلسفه، زبان‌شناسی، نقد ادبی و هنری، زیباشناسی، معماری و حقوق تدریس می‌شوند.

 

اگر زیگموند فروید، انسان را در حوزه‌های فراتر از «تن»، تا اعماق اسطوره‌شناسی، فرهنگ شفاهی و هموسپین – سپین مورد مطالعه قرار داد، ژاک لکان، زبان و ساختار آن، واژه و به ویژه تصویر صوتی واژه (دال) را چون عنصر اساسی کار خود قرار داد و با کشف عمده خود «ناخودآگاه ساختاری چون زبان دارد» به گونه‌ای روان آدمی را در میدان، «انسان سخن‌گو»، «انسان آرزومند» و «انسان عامل و فاعل»، مورد بازبینی قرار داد. آشنایی او با ساختارگرایان در نیمه اول قرن بیستم، ابزار اولیه را در اختیار او گذاشت تا بهره‌وری از توپولوژی (دانش مکان‌شناسی، علم مطالعه وضعیت همسایگی) و فرمول‌سازی منشعب از ریاضی مدرن را، چون ابزاری در خدمت آموزش و فراگیری با کشفیات خود همراه سازد.

 

کار تجربی و بالینی لکان به مثابه پزشک و روان‌پزشک هم چون پایه‌های زمینه اندیشه او و از سوی دیگر آشنایی با فروید و هم‌زمانی و هم فکری‌اش با ساختارگرایان به او امکان داد که اندیشه خود را بر پایه این سه محور بسازد. لکان سه نوع بیان، شفاهی، نوشتاری، توپولوژیک و ریاضی را نیز برای بیان اندیشه‌هایش انتخاب کرد. بدین گونه او هم پژوهشگر روان، هم روان‌کاو بالینی تجربی و هم آموزگار یافته‌هایش شد. به گونه‌ای که در آثارش، سه بعد هم‌زمان و در کنار هم زندگی می‌کنند: تجربۀ بالینی، گفتار شفاهی – نوشتاری و فرمول‌سازی با استفاده از توپولوژی و زبان ریاضی مدرن.

 

این سه بعد به فراگیرندگان کمک می‌کنند که مطالعات لکان را در مورد نمونه‌های بالینی، توضیح و تشریح آثار ادبی و هنری، واقعیت‌های تاریخی و تئوری‌های بنیانی فلسفی پیگیری کنند. در کارهای لکان رد پای نظریات و یافته‌های بالینی و تئوریک فروید به خوبی مشهود است. هنر او در ساختارسازی اندیشه‌های فروید است. ناخودآگاه را چون ساختار نگریست و از این روی برای آن شکل‌گیری و کارکرد قائل شد. او فانتاسم، گفتار، نیاز، میل، واژه (دال و مدلول) را با تعاریف مشخص و فرموله به هم مربوط ساخت. چون زبان و گفتار و واژه را اصل ساخت؛ بازی با کلمات و ریشه‌های کلمات، ساختار زبان و نوشتار ابزار اصلی کار او شدند و از این رو ترجمه کار او مشکل‌تر شد.

 

چند نمونه از رابطه دال و مدلول

 

جان کلام فرضیه روان‌کاوی معاصر در این است که «همه چیز زبان است». ساختار ناخودآگاه آدمی چون ساختار یک زبان است. (زبان مادری و رابطه طفل با مادر و شکل‌گیری ناخودآگاه در اولین سال‌های زندگی). نشانه‌ها یا تصاویر صوتی مجموعه‌ای را می‌سازند که همانند یک «متن» ناخودآگاه ما را می‌نویسند. این «نشانه‌ها» از فردی به فردی نقل مکان می‌یابند، چنان که نمی‌توان به درستی دانست که چه کسی صاحب این نشانه‌هاست و این چنین است که با «صرفه‌جویی در گفتار» و «چندپهلوسازی» و «خلاصه و ایجازگویی» و استفاده از «بازی با کلمات و مفاهیم» و خلاصه آن‌چه که در عرصه ادبی به شعر و معماری کلام معروف است و در عرصه زندگی روزمره به ضرب‌المثل و لطیفه و لغز و دشنام و غیره نامیده می‌شود، عملا مجموعه‌ای از «نشانه‌ها» در فضای جاری بین «فرد- فرد» ما زندگی می‌کنند که پایه فرهنگ امروز و اسطوره دیروز هستند.

 

در این راه دراز می‌آموزیم که گرفتار بازی "دال‌های" خویش نشویم، به خود امکان دهیم تا دنیاهای خویش از جمله خواب‌ها و فانتاسم‌های خویش را جدی بگیریم. و باز هم جلوتر رفته و به هذیان‌ها نیز حساس شویم. در "واقعیت دیگران" خود را گم کنیم؛ چون دیگر دیگری. این امر نامریی را در حبابی که تصویر جهانی مجازی به ما هدیه می‌کند بنگریم. در این"بالماسکه" بزرگ و شبکه‌های روابط نامرئی بنگریم که افراد را با هم متحد می‌کند تا از آنها مجموعه‌های جدانشدنی دیگری بسازد. چون مجموعه تصویرهای صوتی واژه‌هایی اختراع شده تا به امروز، توسط ما خالقان نمادها، که نهایتا چنان با آزادی به این‌طرف و آن‌طرف می‌روند که نمی‌توان دانست کدام آنها به چه کسی تعلق دارد. گویی ما این نمادها را به وجود می‌آوریم، آنها را به دیگری منتقل می‌کنیم، در آنها غوطه می‌خوریم و در انتها آنها را از خاطر می‌بریم تا در زمانی دیگر، آنها را به کار گیریم وکار را ادامه دهیم تا درانتها؛ چون حد و مرز، حد و مرز معروف، این نقطه از هستی که مجموعه این نمادها است که برخلاف تصور آن‌چنان هم ثابت نیست.

 

لکان سه عنصر امر واقع، نماد و گمان را مبنای کار خود قرار می‌دهد، به گونه‌ای که امر واقع تنها از راه حواس ما قابل درک هستند. نماد سازی که از ژست و حرکت شروع شد و با به کارگیری شیئی و بالاخره اختراع واژه و زبان کامل شد و گمان که همان ادامه فانتاسم نخستین پس از تولد است که به ما امکان می‌دهد تا رسیدن پاسخ نیاز بدن، تحمل و صبر کنیم. از حکیم بزرگوار فردوسی مثالی بزنیم و چند سروده نخستین او را باهم بخوانیم:

 

بنام خداوند جان و خرد                    کز این برتر اندیشه برنگذرد

خداوند نام و خداوند جای                 خداوند روزی ده و رهنمای

خداوند کیهان و گردون سپهر            فروزنده ماه و ناهید و مهر

ز نام و نشان و گمان برتر است          نگارنده بر شده گوهر است

به بینندگان آفریننده را                     نه بینی مرنجان دو بیننده را

نیابد بد و نیز اندیشه راه                   که او برتر از نام و از جایگاه

سخن هرچه زین گوهران بگذرد         نیابد بدو راه جان و خرد

 

در پاره نخست سروده نخست از «خداوند جان و خرد» تا پاره دوم آخرین سروده «نیابد به او راه جان و خرد» یک دور یکدست زده‌ایم. میان اندیشه و اسباب آن سخن و خداوند دیواری است ناگذشتنی. فردوسی در بخش دیگر در ستایش خرد، آن را بهتر از هر چه ایزد داد می‌شمارد:

 

خرد زنده جاودانی شناس  خرد مایه زندگانی شناس

 

فردوسی، هفت سده قبل از دکارت به زنجیره اندیشه و بودن رسیده است. جان، آدمی را در میانه جان‌داران جای می‌دهد و خرد آدمی را از زندگانی دیگر برتر می‌دارد و خداوند را نگارنده این «برشده گوهر» می‌خواند؛ و در جای دیگر در تعریف جنبنده - حیوان - می‌گوید:

 

نه گویا زبان و نه جویا خرد   زخار و زخاشاک تن پرورد

 

خداوند جدای از خداوندی کیهان و سپهر و ماه و مهر و ناهید، خداوند روزی‌ده و رهنمای است. خداوند فردوسی خداوند نام و جای است. سخن به شیوه‌ای نهادن نام است بر چیزها و مفاهیم و نیز نام نهادن بر گمان و خیال و اوهام و تصور و تجسم است. سخن از نهادی کردن واژه‌های گذشته شکل می‌گیرد. هر نهاد بارور شده در درازای زمان پربار می‌شود، ژرف‌تر می‌شود. هم‌آوایی نهادها به اختراع نهادهای تازه‌ای می‌انجامد و بدین‌گونه است که مردم از چند آوای نخستین، واژه‌ها و سخن گفتن را می‌آفرینند. مردم در ابتدا برای زمان و مکان، جایگاه، یک واژه داشته‌اند.

 

اختراع زمان و مکان به درازا کشیده است. سپس جهات گوناگون در مکان و زمان‌های گذشته، اکنون و آینده ساخته شد: برای مردم نخستین، بالا و شمال یکی بوده‌اند. دیر و دور یکی بوده‌اند. هنوز هم در بسیاری از روستاهای ایران این دو واژه به‌جای یکدیگر به‌کار می‌روند، به جای دیر شد، می‌گویند دور شد.

 

واژه‌ها به ‌ما امکان داده‌اند تا زمان و مکان را از هم جدا کنیم و برای هر کدام پاره‌های گوناگون بسازیم. چون نیک بنگریم، برای ناخودآگاه آدمی شکل کارکرد زمان و مکان- یعنی جایگاه یگانه است. در پژوهش‌های روان‌کاو و روان‌پزشک فرانسوی ژاک لکان که خود را ادامه‌دهنده راه زیگموند فروید می‌داند، در می‌یابیم که ساختار روانی ناخودآگاه آدمی از سه عامل نام، گمان، و نماد یا نشان شکل گرفته و این چون سه حلقه درهم رفته‌اند که با پارگی هرکدام دو عامل دیگر از هم جدا می‌شوند. آدمی با هر نام‌گذاری «واقع» را گسترش می‌دهد. با تخیل و گمان، دنیای واقع را باز هم بازتر می‌کند و با سمبل و نشانه‌ها و واژه‌ها دریافت واقع را می‌تواند از نسلی به نسل دیگر برساند.

 

گوستاو یونگ روان‌کاو سوییسی و پدر روان‌کاوی تحلیلی در به‌کارگیری نشان و نماد و سمبل بسیار دور می‌رود تا آن‌جا که به مرزهای کیمیاگری می‌پیوندد.

 

سعدی نیز در پیش‌گفتار گلستان شعری به همین مضمون دارد:

 

ای برتر از خیال و قیاس و گمان و وهم  وز هرچه گفته‌اند و شنیدیم و خوانده‌ایم

 

تیزنگری فردوسی در آن‌ست که با نام و جای ارزشی در ردیف کیهان و گردون سپهر و جان و خرد و اسباب زندگی آدمی یعنی روزی و راهنمایی می‌دهد. و از این‌جاست که راه خود را به‌یکباره از دیگران جدا می‌سازد:

 

ز نام و نشان و گمان برتر است

 

فردوسی نشان می‌دهد که مردم ابزار بایسته برای بالاتر از اندیشه رفتن را ندارند. سخن، نام، نشان و گمان، اوج دسترسی آدمی است. خداوند از نام و جایگاه برتر است. و به‌همین مناسبت است که می‌گوید:

 

به بینندگان آفریننده را   نه بینی مرنجان دو بیننده را

 

ردپای اندیشه‌های ژاک لکان از راه‌های گوناگون امروزه در جهان روان‌کاوی بالینی و شناخت‌های فلسفی، نقد ادبی و هنری دیده می‌شود. گذشته از محیط‌های دانشگاهی، محیط‌های آموزشی و رسیدگی به کار روان انسان، چون بیمارستان‌های روانی، مؤسسه‌های روان‌درمانی، مجموعه‌ای از شبکه‌های انجمن‌های علاقمند به آثار ژاک لکان، در کشورهای مختلف به کار توسعه اندیشه او مشغولند. در واقع آموزش روانکاوان بالینی مدرسه او نیز در مدارس همین انجمن‌ها صورت می‌گیرد.

 

از نظر کار نظریه‌پردازی، افکار لکان در حیطه کار بالینی هر روزه به محک می‌خورد و مجموعه‌ای از نوشته‌های روان‌کاوان در تطبیق بررسی پیگیری روان‌کاوی افراد روان‌کاوی شونده هر روزه در اختیار علاقمندان قرار می‌گیرد. از سوی دیگر مقایسه آثار ژاک لکان و دیگر روان‌کاوان و به محک کشیدن این آثار در میدان کار بالینی نیز موضوع مورد مطالعه مؤسسات تحقیقی در سطح جهان است. نقد و بررسی آثار ادبی و هنری بر پایه اندیشه‌های ژاک لکان، امروزه فراگیر شده است

 

در سال ۱۹۵۳ ژاک لکان از انجمن روان‌کاوان بنیانگذاری شده توسط زیگموند فروید اخراج شد. از آن تاریخ به بعد بحث و مجادله میان پیروان آن انجمن که به فرویدین‌ها معروفند و ژاک لکان ادامه یافت. اساس اختلاف این دو اندیشه هم پایه‌های نظری دارد و هم پایه‌های بالینی و اجرایی.

 

 واژه و به ویژه دال (تصویر صوتی واژه)، چون پایه ساختار ناخودآگاه نظریه ژاک لکان را حول محور خود شکل می‌دهد. اگرچه لکان ساختار روان را نیز چون زیگموند فروید بر همان سه پایه روان‌نژندی، روان‌پریشی و کژنهادی می‌گذارد، اما به تفسیر و تعبیر روان‌کاو در جلسات روان‌کاوی ارزش ویژه‌ای می‌نهد و سکوت روان‌کاو را به مدتی طولانی اجباری می‌داند. لکان به جلسات روان‌کاوی کوتاه مدت و متغیر اعتقاد دارد و تعداد جلسات را به دو یا سه در هفته محدود می‌کند. گرچه آموزش‌های اولیه ژاک لکان تحت تأثیر روان‌پزشکان مکتب فرانسوی روان‌پزشکی است ولی برای شکل دادن به اندیشه خود از این مکتب چندان باری با خود نمی‌برد.

 

از شخصیت پیچیده، پرکار و ویژه لکان در داستان‌های کوتاهی که شاگردانش از او در اینجا و آنجا نقل می‌کنند، پرده برداشته شده است. در انتهای کار لکان، زبان و تئوری او به پیچیدگی ویژه‌ای می‌رسد، گویی چون نقاشان مکتب انتزاعی به نوعی هنر انتزاعی در تدوین اندیشه‌اش می‌رسد. تشریح و توضیح آخرین سمینارهای او کاری نه چندان ساده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم دی 1391ساعت 14:32  توسط   | 

روان‌کاوی و فرهنگ - 1

حسن مکارمی


در سه نوشتاری که زیر عنوان "روان‌کاوی و فرهنگ" خواهید خواند، بر آنم تا حوزه‌های روان‌شناختی شامل روان‌کاوی، روان‌پزشکی، روان‌شناسی و روان‌درمانی و نقش فرهنگ در ابعاد نظری و بالینی آنها را بشکافم.

 

این سه گفتار شامل این بخش‌ها هستند: پیشگفتار، چهار میدان روان‌شناختی روانکاوی، ره‌آورد زیگموند فروید، ره‌آورد ژاک لکان و روانکاوی کاربردی. در سلسله مقالات آینده نیز تلاش خواهم کرد که به نقش و تاٽیرات متقابل پژوهش‌های حوزه علوم انسانی و روان‌شناختی و روانکاوی در ایران و جهان، رابطه با دولت‌ها و ساختار اداری بپردازم.

 

پیشگفتار: بدون پرداختن به مفهوم روان‌شناختی و فرهنگ، سخن از روان‌کاوی عملا ناممکن است. به همین دلیل پس از بحث کوتاهی در مورد میدان‌های گوناگون شناخت روان آن‌هم به گونه‌ای فشرده به روانکاوی نظری و بالینی می‌پردازم و در انتها رابطه روان‌کاوی و فرهنگ را می‌شکافم. در گشایش سخن و برای روشن ساختن گفته‌ام، شایسته است به نامه‌نگاری بین اینشتین وفروید بپردازیم.

 

در سال ۱۹۳۲ آلبرت اینشتین که تجربه جنگ جهانی اول را پشت سر خود داشت در نامه‌ای به زیگموند فروید نگرانی خود را از وضع جهان بیان می‌کند: «آقای فروید عزیز آیا در مقابل فاجعه شوم جنگ راه نجاتی برای بشریت وجود دارد؟ چرا باید انسان‌ها این طور بی‌رحمانه همدیگر را بکشند؟ چرا تمام کوشش‌ها برای یک صلح پایدار به شکست منجر شده است؟ چرا انسان‌ها این قدر خون‌خوار وبی‌رحم هستند؟ چرا مردم اجازه می‌دهند دیکتاتورهای جانی ودیوانه از احساسات آنان سوءاستفاده کنند وآنان را تا مرز جنون و کشتن همسایگان خود به کار گیرند؟ آیا هدایت رشد روان انسان در جهتی که توان مقابله با جنون نفرت و نابودی را داشته باشد امکان‌پذیر است؟»

 

فروید پس از بحثی پیرامون تاریخچه جنگ به تحلیل نظریه خود می‌پردازد و می‌نویسد: «غرایز انسانی به دو گونه‌اند؛ غرایزی که خواهان صیانت نفس و وحدت زندگی هستند. این غرایز را عشقی یا تمایلات جنسی می‌نامند و غرایزی که خواهان نابودی و مرگ هستند. ما آن‌ها را در غریزه پرخاش‌گری و غریزه تخریب خلاصه می‌کنیم. به نظر می‌رسد که هیچ‌یک از این غرایز به تنهایی فعالیت نمی‌کنند. به طور مثال شخصی که عاشق می‌شود غریزه تصاحب و مالکیت و پرخاش‌گری هم در او تشدید می‌شود اما غریزه تخریب یا مرگ و ویران‌گری در درون هر موجود زنده‌ای فعال است و می‌کوشد موجود زنده را به تدریج ویران و متلاشی کند و حیات را به حالت بی‌جان برگرداند. درحالی‌که غریزه عشق وشهوت که قطب مخالف آن است، معرف کوشش‌های زندگی هستند. هدف ما محو کامل تمایلات پرخاش‌گرانه انسان‌ها نیست فقط باید سعی کرد این گرایش به گونه‌ای هدایت شود که به صورت جنگ بروز نکند. البته وضعیت مطلوب و دلخواه، اجتماعی است که در آن مردمانی هستند که زندگی غریزی خود را مطیع و مقهور حاکمیت خرد و عقل کرده باشند.

 

نمی‌توان تمام جنگ‌ها را در اساس محکوم کرد. تا زمانی که قدرتهایی وجود دارند که بی‌رحمانه آماده نابودی دیگرانند، دیگران نیز باید خود را برای جنگ مسلح کنند. از میان ویژگی‌های روان‌شناختی تکامل فرهنگی، دو وی‍ژگی از اهمیت زیادی برخوردارند. یکی قدرت‌یابی عقل که بر زندگی غریزی غلبه نموده است و دیگری درونی شدن تمایلات پرخاش‌گرانه با همه پیامدهای سودمند و تمام عواقب خطرناکش. تا کی باید انتظار داشت که مردم دنیا صلح طلب شوند؟ نمی‌دانم. تنها امید من به نگرش فرهنگی و دیگری ترس موجه از تاثیرات و پیامدهای جنگ است. هر چیزی که به تکامل فرهنگی یاری رساند وآن را تقویت و تسریع کند، بی‌گمان کاربردی مثبت علیه جنگ دارد...»

 

در همین مختصر عمق وسعت نگرش فروید روشن می‌شود . در پاسخ پرسش اینشتین، فروید به بررسی ژرف حیات می‌پردازد و تاریخ و پیدایش و رشد آدمی را با حضور لایه‌ای به نام تبلور فرهنگی انسان هم زمان می‌بیند. فروید به بازگشته‌های آدمی در روان او اشاره می‌کند که خود آن را ناخودآگاه می‌نامد. بیهوده نیست که در سال ۱۹۳۰ بالاخره جامعه بیدار می‌شود و فروید جایزه رسمی با ارزش گوته را برای مجموعه آثارش دریافت می‌دارد. جایزه‌ای که سالی یک‌بار به افرادی داده می‌شود که به افزایش فرهنگ یاری رسانده‌اند. ولی بزودی آثار فروید در آلمان به سرنوشت آتشناک کتاب‌های مارکس، برتولت برشت و دیگران دچار می‌شود.

 

فروید بر این باور است که با افزایش فرهنگ آدمی، می‌توان به جنگ با جنگ برخاست. او در نظریه خود از مفهوم سوبلیماسیون یا "بالا برشدن فرهنگی" سود می‌جوید. بالابر شدن را در برابر واژه تصاعد به کار گرفتم. زیرا واژهsublimation به‌مفهوم بالابر شدن هم در کاربرد علمی خود در میدان‌های شیمی و علوم وابسته و هم در زمینه کار روان‌کاوی بالینی به‌کار برده می‌شود.

 

از سويی خود واژه فرهنگ در زبان پارسی به‌تنهایی مفهوم بالابر شدن شناخت را می‌رساند. فرهنگ از پیشوند فر به معنی شکوه و شان و رفعت و هنگ به معنی سنگینی و وقار و قدرت و توانایی و توش و قوت، چون قدرت و توانایی رفیع و بالا.

 

نخستین بار فروید از این واژه برای آن سود برد، تا نشان دهد که در مراحل گوناگون راه‌پیمایی روان‌کاوی، فرد به مرحله «بالابر شدن» می‌رسد، به‌گونه‌ای که نیازهای جسمی او - جنسی، خوراکی...-  جای خود را به نیازهای بالاتر (روانی) یا به‌گونه‌ای فرهنگی ؛ با همه ابعادش می‌دهند. اما نقش بالابر شدن فرهنگی در زمینه هنر چه می‌تواند باشد؟

 

گوش روان‌کاو بالینی، از نگاه شیفته چه می‌شنود؟ هنرمند می‌پرسد: «خوش‌تان می‌آید؟ کار من است». چه رابطه‌ای میان یک کار هنری و بالابر شدن فرهنگی وجود دارد؟ تکانه‌هایی که زندگی روانی ما را تنظیم می‌کنند، از مرجعی برخاسته و به‌سوی هدفی روان می‌گردند و تا ارضای ریشه‌های تولیدی خود ادامه می‌یابند. این تکانه‌های جسمی که از کالبد ما به سوی روان ما بر می‌خیزند، آنگاه که به پختگی برسند، هدف خود را تغییر می‌دهند. هدف در مرحله‌ای بالاتر از کالبد قرار می‌گیرد و ارضاء نیاز از زندگی روزانه کالبدی فراتر می‌رود. این پیام‌ها به دنبال «جای» تازه‌ای می‌گردند تا پیامی تازه را ارائه کنند و شاید یافته تازه‌ای را. به‌گونه دیگر این «هدف فراتر» واژه‌ها و مفاهیم دیگری را می‌طلبد.

 

نمونه‌ها فراوان‌اند. پیکاسو در کارهای خود به‌گونه‌ای نگاه آدمیان نخستین را بر خود و بر هستی دوباره‌سازی می‌کند. پیکاسو در صورت‌هایی که از آدمیان می‌سازد، چه در طرح و چه در تندیس، گویی آن نگاه نیاکان را بر خود و دیگر مردمان زنده می‌کند. گویی آن «جای تازه» را یافته است. سالوادور دالی جادوی خواب‌های رنگارنگ و زیبا را در کارهای خود به‌نمایش می‌گذارد. گویی پیش از او نمی‌شد باور داشت که آدمی می‌تواند در خواب‌های خود تا به این پایه جادوگر باشد. خواب‌هایی که زمان و مکان را آن‌گونه که در خواب می‌گذرد، چون خود خواب برپیش روی می‌گذارد. گویی پس از بازدید از نمایشگاه کارهای او، از خواب ناز و شیرینی بیدار می‌شویم.

 

وان گوگ آن نیروی درونی جهان واقع را بر کارهای خود می‌کشاند. همه‌چیز، میز و گل و درخت و پیراهن، همه‌چیز از خود نیروی زندگی می‌پراکنند. در کارهای او پیوند ماده و انرژی به‌چشم می‌نشیند. "گویا" نقاش اسپانیایی با آن همه ‌کار درخشان، از زندگی دربار و شکارهای گروهی و زیبایی تصاویر طبیعت آغاز می‌کند و در کار برجسته خود «تیرباران»، بی‌آنکه چشم‌های مرد تیرباران شده را ترسیم کند، «نگاه» او را به ما نشان می‌دهد. خوب که بشکافیم، به‌جای چشمان این مرد، "گویا" تنها دو لکه سیاه گذاشته است. هنر والای او در همین «جای‌گذاری» است. نگاهی در فاصله مرگ و زندگی از ورای دو لکه سیاه.

 

زیگموند فروید در شکافتن پدیده «بالابر شدن فرهنگی « می‌گوید که این فعالیتی است که ریشه در جنسیت دارد ولی از آن خالی شده است. این نیرو ازخودشیفتگی گذشته و به‌سوی ایده‌آل من یا نهایت من می‌رود. نیازهای کالبدی به بالاتر می‌روند، و به‌سوی آن نهایتی که «من» در تخیل خود پرورده است، ره می‌سپرند. این من در آرزوی ماست. دور از دسترس که در حالت کمال من به او خواهم رسید و بی‌گمان چنین موجودی در تخیل است نه در واقع. گویی کالبد و نیازهای آن جای خود را در دو مرحله، به خودشیفتگی و سپس به شیفتگی والاتر و نهایی می‌دهد، چون تجربه نرگس (نارسیس) که شیفته تصویر خود در آب می‌شود. این تصویر من در آینه به‌گونه‌ای هنرمند را در مقام دستگاه عکس‌برداری می‌نهد و کار او چون عکس، محصول این دوربین است. چنان‌که کیفیت عکس خبر از کیفیت دستگاه عکس‌برداری می‌دهد. چنین است که خودشیفتگی یعنی برتر شدن و والا شدن تولیدات این «من».

 

این‌ست شاید آن‌چه به‌گونه‌ای «استعاره‌ای» در لبخند ژوکوند داوینچی نقش بسته است. آن خودشیفتگی هنرمند بر بالابر شدن شاید پیش از برآمدن هنرمندان، در دوران هنرهای تجسمی پیش از زمان ما، تکامل هنر، در هر چه بیش‌تر واقعی نشان دادن دنیای بیرون بوده است. به‌گونه‌ای به کمال رساندن دستگاه عکس‌برداری. در این‌جا تصویر ناخودآگاه هنرمند از کالبد خود به‌گونه‌ای مستقیم در معرض تماشا است. پاسخی که هنرمند به این پرسش پایان ناپذیر می‌دهد: «من چگونه‌ام!»

 

چهار میدان روان‌شناختی

 

پیچیدگی‌های روان‌شناختی و حوزه‌های عملکرد آن به گونه‌ای بسیار مختصر و گذرا روان‌کاوی ، روان‌پزشکی، روان‌شناسی و روان‌درمانی. آنچه را به میدان روان‌شناختی مربوط می‌شود، می‌توان چنین نشان داد : کاربردِ کلمه «روان» در زبان پارسی معادل «PSY» در زبان‌های اروپایی را می‌توان نعمت زبان پارسی دانست. چه این کلمه، هم می‌تواند در قبال مفهوم «دستگاه روان» - یا ساختار عملکرد روان - مورد استفاده قرار گیرد و هم به عنوان پسوند و یا پیشوند برای کلیه مفاهیمی که به شکلی با روان سروکار دارند. از آن جمله‌اند روان‌کاوی، روان‌شناسی، روان‌پزشکی، روان‌درمانی یا روان‌شناختی. چرا که کلمه «روان» و در عین حال اسم مصدر فعل «رفتن»، این رابطه را به شکلی در جاری بودن مفهوم «روان» می‌رساند. به شکلی که «روان» هم در ما است، هم با ما است و هم در جایی دیگر. این مکان در اسطوره‌های ایرانی به شکلی زمین آسمانی است و در فرضیه‌های نوین روان‌کاوی مکتب لکان همان دیگر یا دیگری یا دیگران است.

 

اگرچه پیچیدگی‌های روان آدمی، مورد بحث تنها علوم به مفهوم امروزی آن نیست، ولی می‌توان آن‌چه که به شکل رسمی در محدوده علوم در دایره روان‌شناختی تعریف شده است را بر چهار گروه تقسیم کرد: روان‌پزشکی، روان‌شناسی، روان‌درمانی و روان‌کاوی. این تقسیم‌بندی به‌طور موقت به‌ما امکان می‌دهد تا در این مختصر میدان عمل‌کرد روان‌شناختی را بیش‌تر بشناسیم. شناخت آن‌چه که به روان مربوط می‌شود را روان‌شناختی بنامیم با این فرض که میدان کارمان را به زندگی روزمره و منطقه لمس محدود کنیم. چه محدوده شناخت روان، از طرفی به شناخت کلیه دستاوردهای انسانی، از اختراع کلام و خط تا عرصه اسطوره‌شناسی، هنر، ادبیات، از دورترین زمان‌ها تا به امروز بازمی‌گردد. در این میانه، فلسفه، عرفان، مذهب، باورهای مردمی، دعانویسی و جادو نیز جای دارند. از طرف دیگر، اگر بخواهیم چندان دور نرویم، روان‌شناختی تا دامنه زبان‌شناسی، انسان‌شناسی، جامعه‌شناسی گسترده است و چون روان بر تن استوار است، روان‌شناختی تا عصب‌شناسی پیش می‌رود. در واقع روان انسان در میانه سه شاخص عمده گرفتار است: گذشته آدمی، آدمی در جمع دیگران و بدن آدمی و ساختار عصبی آن.

 

سعی می‌کنیم با تعریف چهار مفهوم کاربرد عملی روان‌شناختی و چند مثال مطلب را روشن‌تر کنیم:

 

۱- روان‌پزشکی، که به‌شکل تاریخی و در محدوده عمل‌کرد پزشکی است و شاخه‌ای است در دنباله پزشکی مغز و اعصاب. در روان‌پزشکی با تقسیم‌بندی بیماری‌ها بر اساس تظاهرات خارجی آن‌ها سر و کار داریم. هدف، تشخیص بیماری و درمان بیماری است. بیماری‌های روانی در محدوده روان‌پزشکی می‌توانند ریشه‌های خود را به نحوی از بدن، از سلسله اعصاب یا عملکرد ناقص مغز به همراه بیاورند. بیماری‌هایی که ریشه در عوامل مادرزادی دارند یا مشکلاتی که پس از تولد ایجاد شده است، چون ضایعه‌های مغزی، عدم کارکرد صحیح سیستم حافظه، سیستم تشخیص یا ساختار شناخت. در روان‌پزشکی امروزه برای درمان ناهنجاری‌ها، به ریشه‌یابی مشکلات جسمی- عصبی پرداخته از روان‌درمانی تا تغییر محیط ‌زیست، هنردرمانی و... استفاده کرده، به داروهای شیمیایی نیز جای ویژه‌ای در آرام کردن فضای ذهن بیمار می‌دهند. در اوایل قرن بیستم، هنوز بخش‌های بیماری‌های اعصاب و مغز و روان از هم جدا نبودند.

 

2- در روان‌شناسی، رفتار فرد مورد تحلیل است. رفتار فرد در خانواده، محیط آموزشی، محیط کار، با دوستان و آشنایان. لذا از این علم در هرجا که «رفتار فرد» به‌شکلی نقش دارد استفاده می‌شود، چون استخدام در مؤسسات، روابط عمومی، علوم آموزشی یا تنظیم رابطه فرد با دیگران یا در محیط اجتماعی. روان‌شناسی در حالت‌های بالینی فرد را در مقابل آینه‌ای از رفتارش با جامعه و دیگران قرار می‌دهد. روان‌شناسی در بازآموزی افرادی که یا به‌دلیل نقص مادرزاد یا حوادث و بیماری‌ها، دچار اختلالات رفتاری یا ذهنی هستند، نقش عمده‌ای دارد. فعالیت عمده دیگر روان‌شناسی در کلیه مسائل تحقیقی است که به علوم شناخت و علوم رفتاری وابسته است و از طرف دیگر، مطالعه مسائل اجتماعی بدون در نظر گرفتن رفتار فرد در مقابل اجتماع عملی نیست، (روان‌شناسی اجتماعی) – روان‌شناسی با کار گروهی بر دوباره فعال‌سازی فعالیت‌های ذهنی بیماران بسیار مؤثر است.

 

۳- روان‌درمانی. روان‌درمانی با پشتوانه تجربه و با استفاده از گفتگو تلاش دارد که فرد را به‌طور موضعی در مقابل ناهنجاری موضعی خود قرار داده و او را به راه‌حل قابل قبول هدایت کند. در پاره‌ای از موارد (و گاه که ضرور است)، روان‌پزشکان برای برطرف کردن ناهنجاری‌هایی از قبیل اضطراب‌ها، سرگردانی‌های موقت یا پریشانی‌های موقت، از روان‌درمانی سود می‌جویند.

 

۴- روان‌کاوی عملکرد جدیدی است با سابقه کم‌تر از صد سال. روان‌کاوی به گفتار فرد بر روی دیوان توجه دارد. روانکاو در رابطه فرد با ناخودآگاه او عمل می‌کند و حوزه عملکردش چون قرار دادن آینه‌ای است در مقابل گفتار فرد تا از این طریق و در طولانی مدت (معمولا بین ۵ تا ۱۰ سال) فرد از طریق بازگویی آن‌چه به ذهنش می‌رسد (تداعی آزاد)، بر شیوه کارکردِ ناخودآگاه آگاهی یافته و در این میان به ریشه ناهنجاری‌های احتمالی رفتار خود دست یابد. بسیاری از ناهنجاری‌ها در شناختِ ریشه خود «حل» می‌شوند. روان‌کاوی از طرف دیگر به شناخت قدرت‌های درونی خفته فرد یاری می‌رساند و امروزه یکی از مهم‌ترین موارد استفاده روان‌کاوی در جوامع غربی است. چون نوعی آماده سازی برای حرکت به سمت و سویی دیگر با شناخت عمیق‌تر از نقاط ضعف و قدرتِ خود، چون ملوانی که با افزودن قدرتِ دید خود، کشتی خویش را در توفان‌ بهتر هدایت می‌کند.

 

آموزش روان‌کاوی را بیش‌تر به آموزش استاد- شاگردی تعبیر می‌کنند. چرا که اگر روان‌کاو خود از مرحله دیوان و اقدام به کاوش روان- یا ریشه‌کاوی «ناخودآگاه» خود نگذشته باشد، چگونه می‌تواند راهنمای فرد دیگر باشد. در روان‌کاوی، با دو پدیده روبرو هستیم: روان‌کاوی بالینی و روان‌کاوی کاربردی. می‌توان براساس نظریه‌های روان‌کاوی نوشته‌ها، گفتار و آثار هنری را کاویده و زاویه جدیدی در مقابل شیوه تحلیل و تعبیر هنر و ادبیات گشود. از این روست که امروزه در بسیاری از موسسات آموزشی، دانشگاه‌ها و مراکز تحقیقی، روان‌کاوان در گروه‌های تحقیقی عضویت دارند.

 

مثالی بزنیم: زندگی روزمره یک خانواده را در نظر بگیریم، آقا و خانم «میم» و دو فرزندشان اول و دوم. پدر آقای میم دچار فراموشی است. تحت نظر یک روان‌شناس متخصص، هفته‌ای سه روز با تمرین تلاش دارد با این مشکل مبارزه کند.

 

خانم میم، از چهار سال پیش به این طرف پس از مشاهده عوارض روان‌نژندی - ترس بیهوده و دائم- تحت مداوای روان‌کاوی است؛ هفته‌ای سه بار روان‌کاو خود را می‌بیند و عملا وقت او بر روی دیوان و گفتار آن‌چه بر ذهنش می‌آید می‌گذرد. فرزند اول، بیست ساله و با سن عقلی ۸ ساله، دچار عقب افتادگی ذهنی است. روان‌شناس او را تحت نظر دارد و با مربیان او در تماس است. آقای میم، برای ترک اعتیاد به الکل، هفته‌ای دو بار روان درمان خود را می‌بیند، تا با گفتگو و کمک «کلامی» مرحله مشکل ترک اعتیاد را بگذراند.

 

فرزند دوم پانزده ساله، در نوشتن کلمه‌ها دچار مشکل است. روان‌شناس مدرسه‌اش در حال مطالعه است تا او را برای آزمایشات جدی‌تر به بخش اعصاب و روان اعزام کند تا مطمئن شود که ریشه مشکل او از ارگان‌های عصبی نیست. می‌بینیم که چگونه، فرد، جسم، روان و محیط پیرامون او مجموعه پیچیده‌ای را می‌سازد که در هر مرحله از ناهنجاری‌ها و مشکلات به تخصص ویژه‌ای نیازمندیم.

 

چگونه می‌توان امروزه در زمینه‌های فوق به تخصص دست یافت؟ برای پاسخ به این سوال مناسب است که حوزه‌های روان‌شناختی را به زیرحوزه‌های تحقیقاتی- نظری، بالینی (کلینیکی) و رفتاری تقسیم کنیم. روان‌پزشک در دو حوزه تحقیقی و بالینی فعال است. روان‌شناس در هرسه حوزه فعال است، با این اختلاف که در مرحله بالینی نیازمند همکاری روان‌پزشک است. روان‌درمان در حوزه‌های تحقیقی و رفتاری بی‌نقش است و تنها به‌طور موضعی به ناهنجاری‌های روانی می‌پردازد. روانکاو عملا در حوزه بالینی فعال است و نقش او در حوزه‌های رفتاری و تحقیقی بیش‌تر بر اساس انتقال تجربیات بالینی است. روانکاو به ساختار ناخودآگاه فرد می‌پردازد، با نتیجه‌ای در طولانی مدت.

 

روانکاوان را بیش‌تر با حفاران باستان‌شناسی مقایسه کرده‌اند که علاوه بر شناخت نظری و علمی، نیازمند نوعی صبر، حوصله، پشتکار و نیز فرهنگ غنی و عمومی‌اند. رابطه روان‌کاوی، روان‌پزشکان، روان‌شناسان و روان‌درمانان با سازمان‌ها و موسسات اداری و درمانی در جوامع گوناگون یکسان نیست. به‌عنوان نمونه، روان‌کاوی در آلمان جزو خدمات بیمه‌های درمانی است. در آمریکا موسسات فراوانی در کنار موسسات رسمی آموزشی- تحقیقی پزشکی به تحقیقات روان‌کاوی می‌پردازند. در صورتی که مثلا در فرانسه، نه تنها روان‌کاوی در محدوده بیمه‌های درمانی قرار ندارد، بلکه موسسات تحقیقی موجود نیز از تعداد انگشتان دست فراتر نمی‌روند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم دی 1391ساعت 16:56  توسط   | 

ازدواج کیمیا گرانه (Coniunctio)

 وصلت،  یا کانی آنکتیو حاصل نهائی عملیات کیمیاگری  ( و  غایت و هدف روانشناسی تحلیلی -  یعنی تفرد یافتن ) است . وصلت کیمیائی،  چه از نظر تاریخی و چه از لحاظ روانشناختی،  از  یک جنبۀ برونگرا و یک جنبۀ درونگرا برخوردار است.  بخش  برونگرای عملیات کیمیاگری،  ترکیبات شیمیائی را ترغیب کرده ، به شیمیمدرن و فیزیک هسته ای رهنمون شد و  جنبه درونگرایش، علاقه به خیالبندی ها  و فرایندهای ناخودآگاه را برانگیخت و روانکاوی ژرف  را در قرن بیستم به وجود آورد.

کیمیاگران این امکان را داشتند تا در آزمایشگاه های خود شاهد نمونه های متعددی از ترکیباتی، چه فیزیکی و چه شیمیائی، باشند که در آن دو ماده به یکدیگر میپیوندند تا مادۀ سومی تولید کنند که ویژگیهای متفاوت دارد. این آزمایشها تصاویر مهمی برای تخیلات کیمیاگران ایجاد کرد.  مثلا   روکش کردن فلزات با جیوه ، باعث تصویری شد که عموما در نوشته های کیمیاگری به چشم میخورد و شاه و ملکه را نشان میدهد که وارد چشمه ای از جیوه میشوند.  

-The  Lesser Coniunctio  وصلت کهتر

وصلت  کهتر یا وصلت جزئی،  عبارت از وحدت اضدادی است که جدائی شان از یکدیگر،  قبل از وحدت،  بطور کامل رخ نداده است .  نتیجه چنین وحدتی،  مخلوط آلوده ای است که باید کارهای دیگری را روی آن انجام داد.  این محصول وصلت  جزئی،  به صورت چیزی سقط شده،  ناقص العضو یا تکه تکه شده (که تداخلی است با نمادهای انحلال و مرگ) به تصویر درمیآید که از حیث روانشناسی معانی بسیار مهمی دارند.    در متن ای قدیمی،  راجع به ازدواج  مادر "بِیا" و پسرش "گابریتیوس"  چنین میخوانیم: "ولی این ازدواج، که با ابراز شادمانی عظیمی آغاز شد، با تلخی سوگواری به پایان رسید.  زیرا ‘ وقتی پسر با مادرش همبستر شود، مادر او را به نیش افعی میکشد.’ "

مادر= ناآگاهی

پسر= ایگو 

در اینجا ما البته  در  حیطۀ آشنای به اصطلاح عقدۀ ادیپ سیر میکنیم. ولی در نظر کیمیاگر، "مادر" ، مادّۀ اولیه بود و علاوه بر مرگ ، باعث شفایافتن و نوجوان شدن هم میگردید. این صورت خیالیِ وصلت، به یکی از مراحل فرایند دگرگونی یعنی مرگ اشاره دارد که امید میرود نوزائی را به دنبال داشته باشد.

 بی تردید در اینجا جنبۀ خطرناک وصلت  تصویر شده است. وقتی پسر -  ایگوی نابالغ ، ساده لوحانه ناخودآگاهِ مادرانه را در آغوش میگیرد، در محاق میرود و تهدید به نابودی میشود. ولی سایر تصویرها نشان میدهند که ضمنا اینگونه در محاق رفتن میتواند بارورکننده و تازه کننده برای ایگو ی نابالغ نیز باشد. متن دیگری  از زنی سخن میگوید که وقتی شوهرش در آغوش اوست شوهر را میکشد:"با وجود این، حکیمان زنی را که شوهرش را به قتل میرساند میکشند زیرا جسم آن زن پر از سلاح و زهر است:

 برای آن اژدها گوری حفر کن و آن زن را همراه با اژدها مدفون ساز و [اژدها] را محکم به او زنجیر کن؛

 و هرچه بیشتر او خود را به دور آن زن بپیچاند،

 بیشتر به وسیلۀ سلاح های زنانه ای که در بدن آن زن تعبیه شده است تکه تکه خواهد شد.

و وقتی او میبیند که در دست و پای آن زن پیچیده شده است

مرگش قطعی خواهد بود و به کلی به خون تبدیل خواهد شد.

ولی وقتی حکیمان میبینند که او به خون تبدیل شده، چند روزی زیر آفتاب نگاهش میدارند تا نرمی او از بین برود و خون خشک شود و آن زهر را پیدا میکنند. آنچه پس از آن حاصل میشود، باد پنهان است."  این متن نیاز به توضیح دارد. در اینجا هم مانند رؤیاها، تصاویر سیال هستند و در یکدیگر فرو میروند. اژدهائی که باید محکم به آن زن بسته شود کیست؟ ظاهرا همان شوهری است که به دست زن به قتل میرسد. از متن چنین بر میآید که در همان حال که شوهر در کنار زن دراز میکشد، به اژدها تبدیل میشود؛ و یا اینکه در همان حال که کنار یکدیگر دراز کشیده اند به اژدها تبدیل میشود؛ و یا اینکه در همان حال که در کنار یکدیگر دراز میکشند، وجه اژدهائی رابطۀ غریزی (شهوت) شکل میگیرد و به فعالیت میافتد. وصلت ی که اتفاق می افتد، یک قطع عضو اژدها (یعنی اشتیاق ابتدائی، بدوی) است و بعد، به روح (یعنی باد پنهان) دگرگون میشود.

یونگ در کتاب "آموزه های کیمیاگری" به هنگام بحث در نماد نمک، ( که از نماد های مهم کیمیاگری ست ) در مورد شوری و تلخی  نمک، چنین اظهار نظر میکند:  "بارزترین کیفیت نمک،  هم تلخی و  هم خرد است ... ولی عامل مشترک بین این دو،( هرچند هم ممکن است این دو تصور با یکدیگر ناهمخوان به نظر برسند) از نظر روانشناسی عملکرد احساس است. اشک، حزن و سرخوردگی، همه تلخ اند ولی خرد و دانائی در همۀ مواردی که رنجهای روانی وجود دارد، آرامش بخش است. در واقع تلخی و خرد یک زوج گزینه ها را میسازند: هرجا تلخی باشد، خرد غایب است و هرجا که خرد باشد، تلخی ای نمیتواند باشد. نمک به عنوان حامل این گزینۀ سرنوشت ساز، با طبیعت زنان هماهنگ است. ..تاریکیِ زن، منبع سرخوردگی های بی شمار مردان است، سرخوردگی ای که به آسانی به تلخی تبدیل میشود، گرچه این سرخوردگی ها، اگر درست درک شوند، میتوانند سرچشمۀ خرد هم باشند." ~ یونگ - مجموعه آثار جلد سیزدهم  

بنابراین هر وقت که ایگو خود را با آرکی تایپ هائی که از ناخودآگاه سر بر میآورند یکسان بپندارد، وصلت  جزئی اتفاق می افتد. این امر تقریبا به طور منظم در جریان روانکاوی اتفاق می افتد. ایگو پشت سر هم در معرض یکسان پنداری خود با سایه، آنیما / آنیموس و خویش قرار میگیرد. بعد از این وصلت  آلوده، باید مرگ و جدائی  واقع شود. در وجه برونگرای این فرایند هم تتابع مشابهی اتفاق می افتد. ایگو با بعضی اشخاص، گروه ها، نهادها و مجامع (انتقال فردی و جمعی) خود را یکسان میپندارد. این همسان پنداریها، مخلوط هائی آلوده هستند که هم امکان بالقوۀ وفاداریهای شریف  را در خود دارند و هم اشتیاق و هوسهای اصلاح نشدنی برای کسب قدرت و لذت را. بنابراین این نکته بسیار با اهمیتی است که  پیش از اینکه وصلت  ممکن گردد اینها باید کاملا تصفیه شوند.

- The Greater Coniunctio  وصلت مهتر

هدف عملیات کیمیاگری خلق موجودی معجزه آسا است که آن را به انحاء مختلف "گوهر فیلسوف" ، "طلا"  ، "آب حیات،" "تقطیر" و امثالهم مینامند. این موجود حاصل وحدت نهائی متضادهائی است که تزکیه و تصفیه شده اند و از آنجا که خودش حاوی متضادهاست، یکسونگریها و یکجانبه بودن ها را تخفیف میدهد و اصلاح میکند. از این رو گوهر فیلسوف را چنین وصف میکنند که "سنگی است که قدرت زندگی بخشیدن به همۀ چیزهای فانی، تنزیه همۀ فسادها، نرم کردن هرچه سخت است و سخت کردن هرچه نرم است را دارد."  بازهم این سنگ (که   تشخص پیدا کرده است) در مورد خود چنین میگوید: "من شفاعت کنندۀ  عناصر هستم که بین آنها توافق میآورم؛ هرآنچه گرم است من سردش میکنم و برعکس؛ هرآنچه خشک است مرطوبش میکنم و برعکس؛ هرآنچه سخت است نرمش میکنم و برعکس؛ من پایانم و معشوق من آغاز است. من کل عملیات هستم و همۀ علم در من پنهان است."  در همان حال که سنگ آماده میشود، مواد مورد آزمایش مکررا به حالت معکوس در میآیند و به متضاد خود تبدیل میشوند. توربا میگوید: "زیرا که عناصر که به طور مستمر در آتش پخته شوند، شادمان شده طبیعتهای مختلف پیدا میکنند زیرا آبگون .... از حالت مایع خارج میشود ، مرطوب خشک میشود، جسم ضخیم به روح تبدیل میگردد و روح که فرّار است قدرت پیدا میکند و برای مبارزه با آتش مناسب میشود. همچنانکه فیلسوف میگوید: "عناصر را تبدیل کن و آنچه را در جستجویش هستی خواهی یافت. ولی تغییر دادن عناصر، این است که مرطوب را خشک و فرّار را تثبیت کنی."  متن دیگری میگوید "برای آن که روشنی و شفافیت بدون هیچ ابهامی نمایان شوده... باید جسم را پس از آنکه تثبیت شد، مکرراً باز کرد و تلطیف نمود و حل و تصفیه کرد    

قدیس آگوستین با صراحتی اعجاب انگیز " وصلت کردن" و "مصلوب شدن" را یکسان می بیند و  می نویسد:  "همچون دامادی، مسیح از اتاق بیرون شد، با نشانۀ شوم ازدواجش پا به عالم گذاشت. ... به بسترزفاف صلیب آمد و در آنجا وقتی از آن بالا میرفت، از ازدواج متمتع شد. و وقتی که آه های این مخلوق را دریافت، محبانه خود را تسلیم شکنجه کرد  و آن زن را تا ابد به خود پیوست."  این یک تصویر کلاسیک و عمیق  از وصلت  و وحدت زئوس و هرا است .  زئوس در حالیکه هرا را به سایه سار خود میبرد میگوید: "مبادا که چشم خدایان و میرایان بر شادی ما افتد!.... تصویر رشد ناگهانی و معجزه آسای گلها یا گیاهان در رؤیا نیز به عنوان  بشارتی بر نزدیک بودن "وصلت مهتر" تعبیر میشوند

دیگر تصویر سنتی وصلت ، غزل غزلهای سلیمان است که در کتاب مقدس آمده است. خاخام ها آن را به عنوان ازدواج یهوه و اسرائیل تعبیر کردند؛ اهل کلیسا آن را به عنوان ازدواج مسیح و کلیسا تعبیر کردند؛ بعضی کیمیاگران آن را بازنمود عملیات کیمیاگری دانستند . غزل غزلهای سلیمان از "عشق به قدرت مرگ"   سخن میگوید که اشاره ای است به این امر مسلم که وصلت  خارج از زمان و مکان است.در کتب مقدس مسیحی، تصویر وصلت  کلی، "ازدواج برّه" در کتاب مکاشفه است :"شادی و وجد نمائیم و او را تمجید کنیم زیرا که نکاح برّه رسیده است و عروس او خود را حاضر ساخته است." (مکاشفه، 19:7)"و شهر مقدس اورشلیم جدید را دیدم که از جانب خدا از آسمان نازل میشود، حاضر شده چون عروسی که خود را برای شوهر خود آراسته است. و آوازی بلند از آسمان شنیدم که میگفت: "اینک خیمۀ خدا با آدمیان است و با ایشان ساکن خواهد بود و خود خدا با ایشان، خدای ایشان خواهد بود."  (مکاشفه، 21:2-3).سپس وصف مفصل اورشلیم نو به عنوان یک شهر زیبا و مرصع، به شکل یک ماندالا می آید. اورشلیم نو (یعنی پاک و ناب شده) عروس خدا است (برّه). آسمان و زمین که در آغاز آفرینش از یکدیگر جدا شده بودند، دوباره به یکدیگر میپیوندند و شکافی را که در روان ایجاد شده به هم میآورند و ایگو را مجددا با خویش مرتبط میسازند ("خیمۀ خدا با آدمیان است"). شهر   اورشلیم همچون وصلت  خورشید و ماه.ء 

یونگ تجربۀ خود را از عشق فراشخصی چنین وصف میکند: "اروس یکتاست، خالق و پدر- مادر خودآگاهی عالی تر. گاه احساس میکنم که این گفتۀ پولس رسول که: "اگر به زبانهای مردم و ملائک سخن گویم و محبت نداشته باشم" امکان دارد نخستین شرط ادراک و جوهر الوهیت باشد. تعبیر و تفسیر فاضلانۀ عبارت "خدا عشق است" هرچه باشد، این عبارت، جمع اضداد پروردگار را تأیید میکند. من بارها و بارها در تجربۀ پزشکی و نیز در زندگی ام با راز عشق مواجه شدم و هرگز نتوانستن بگویم که چیست. ... زیرا ما به عمیق ترین معنای کلمه قربانیان و بازیچه های "مهر" مربوط به آفرینش جهانیم. من این کلمه را در میان گیومه نهادم تا نشان دهم که این کلمه را به معنای میل، ترجیخ، طرفداری، آرزو و احساساتی مشابه به کار نمیبرم بلکه آن را به عنوان چیزی از فردیعنی کلی واحد و یکپارچه به کار میبرم.

 اگر انسان یک جزء باشد قادر به درک کل نیست و در چنگ آن گرفتار است. شاید به آن رضایت دهد و شاید علیه آن برخیزد لیکن همواره در چنگ آن و در درون آن محبوس و بدان متکی است و توسط آن حمایت میشود. عشق روشنائی و تاریکی اوست و او نمیتواند انتاهای آن را ببیند. "عشق باز نمی ایستد" – حال چه انسان به "زبان ملائک" سخن گوید و چه با دقت علمی که حیات را تا دورترین منشاء آن دنبال می.کند. انسان نمیتواندعشق را به تمامی نامهائی بخواند که در اختیار دارد، لیکن باز خودش را گرفتار خودفریبی بی پایان خهواهد کرد.. اگر انسان ذره ای عقل داشته باشد دست خود را باز میگذارد و ناشناخته ها را به نام ناشناخته تر میخواند – یعنی به نام پروردگار. این کار، اعتراف به عبودیت انسان، نقص او و اتکای اوست لیکن در عین حال شهادت دادن به آزادی انتخاب او میان راست و دروغ است. "

~  کارل یونگ  از کتاب خاطرات ، رویاها تاملات.

 گوهر فیلسوف  وقتی به وجود آمد، دارای قدرت دگرگون کنندۀ ماده به چیزی شریف است. در متون کیمیاگری تحت عنوان عملیات به این قدرت اشاره میکنند. دقیقا بگوئیم

این عملیات نه توسط کیمیاگران بلکه توسط خود سنگ (گوهر) انجام میشود. این به اصطلاح عملیات، از این رو در واقع خصوصیت گوهر فیلسوف است  که به صورت گرد یا مایع (اکسیر) خود را به روی مادۀ اولیه فرافکنی میکند و به این طریق خود را تکثیر مینماید. همانطور که در متن آمده است: "کیمیاگری یک علم است که می آموزد چگونه هرگونه فلزی را به نوع دیگر تبدیل کنیم: و این کار را با داروئی مناسب  همانطور که در کتب حکیمان آمده است انجام دهیم. پس کیمیاگری علمی است که می آموزد که چگونه داروی معینی را که آن را "اکسیر" مینامند بسازیم  که وقتی آن را بر روی فلزات یا اجسام ناقص بریزیم آنها را در فرافکنی های واقعی   کامل میکند." قدرت تکثر گوهر،  یادآور  تکثیر معجزه آسای گلها و وصلت  زئوس و هرا که در بالا به آن اشاره شد میباشد.  این  تصاویر پیشنهاد میکنند که تأثیرات دگرگون کننده، از به فعالیت افتادن خویش در فرایند تحقق  صادر میشود.

زنی در رؤیا دید که به یک غار زیرزمینی رفت که اتاقهائی داشت که در آنها دستگاه تقطیر (قرع و انبیق) و دیگر دستگاه های شیمیائی که مرموز به نظر میرسیدند وجود داشت. آنجا  دو دانشمند  را دید که مشغول کار روی مرحلۀ نهائی یک سلسله آزمایشهای طولانی بودند و امید داشتند که با کمک ااین زن کار را به انجام برسانند. محصول نهائی میبایست به شکل بلورهای طلائی باشد که میبایست آن را از محلول اصلی که خود حاصل چندین و چند محلول پیش از آن بود جدا کرد. در همان حال که  شیمیدان ها روی این ظرف کار میکردند، زن رؤیا بین و معشوقش در اتاق مجاور کنار یکدیگر دراز کشیدند و حالتِ جنسیِ در آغوش کشیدنشان انرژی اساسی لازم برای کریستالیزه شدن این مادۀ طلائی بی نهایت ارزشمند را فراهم کرد.....رؤیای فوق همترازی نزدیکی با یک متن کیمیاگری دارد:ء

آیا نمیبینی که رخسارۀ انسان از روح و جسم شکل میگیرد؛

پس باید این دو را به یکدیگر بپیوندی

زیرا فیلسوفان وقتی مواد را آماده کردند

و زن و شوهر را در عشقی متقابل به یکدیگر پیوند دادند

بنگر که آبی طلائی از آنان برمیخیزد

تصویر مقاربت جنسی به عنوان مولد مادۀ طلائی، متضادها را وحدت میبخشد و آشتی میدهد. ولی رؤیای فوق و متنی که نقل کردیم نشان میدهند که، همانطور که در سراسر کیمیاگری هم نهفته است، فاعلِ کارگزار -یعنی ایگو- وحدت متضادها را عملی کرده و از این رو خویش را خلق میکند یا حداقل باعث تجلی آن میشود. از این رو است که بر اهمیت برین یک ایگوی آگاه تأکید میشود. میبایست به متضادها وحدت ببخشد که کار آسانی هم نیست. نگهداشتن همزمان متضادها، به معنای تجربه کردن حالت فلجی است که اوج آن، یک حالت تصلیب به تمام معنی است. نماد صلیب، حاوی متضادها نیز هست و بسیاری از تصاویری که در قرون وسطی نقاشی شده اند تصلیب مسیح را به صورت وصلت  خورشید و ماه نشان میدهند انطباق دارد.

ولی برای آنکه بیمار تحت تأثیر فرایند روان درمانی قرار گیرد، ایگو باید باز شود. این انطباق با تصور کیمیاگران مبنی بر اینکه ماده باید باز باشد تا بتوانتد عصاره (تکنتور) را دریافت کند . پاراسلسوس حکیم کیمیاگر قرن 17 میگوید: "زیرا اگر عصاره قرار باشد که اثر بگذارد، لازم است که جسم یا ماده ای که قرار است  رنگ آن را بگیرد باز و در  عین حال سیلان  هم باشد: وگرنه  عصاره قادر به عمل و اثرگذاری نیست."   در روان درمانی، باز بودن ِ ایگو (در مقابل روان عینی) هم از سوی بیمار و هم از سوی روان درمانگر ضروری است. یونگ میگوید: :"از لحاظ نتیجۀ مداوا، اهمیت شخصیت روانکاو بی نهایت بیشتر از است از آنچه روانکاو فکر میکند یا میگوید. ... زیرا ملاقات دو شخصیت مانند مخلوط شدن دو مادۀ شیمیائی متفاوت است: اگر ترکیبی صورت بگیرد، هر دو دگرگون میشوند. در هر مداوای موثر روانی روانشناس باید بر بیمار اثر بگذارد؛ ولی این تأثیر تنها در صورتی ممکن است که بیمار هم نفوذ متقابلی بر روانشناس داشته باشد. اگر تأثیر پذیر نباشید، نمیتوانید اثری بر جای بگذارید

 خصوصیت دیگر گوهر فیلسوف  این است که به اقدامات متقابل گرایش دارد. این تصور در رؤیای مردی ظاهر شد که شب قبل به شنیدن یک سخنرانی در بارۀ کیمیاگری رفته بود. او در رؤیا دید که: "گروهی از مردم راز کیمیاگران را کشف کرده بودند. یک جنبۀ آن راز این بود که وقتی با یک  نظر درست به مطالعه در بارۀ کیمیاگری بپردازیم، از آن طرف هم علاقه ای متقابلاً بروز میکند؛ یعنی وقتی نوآموز به کیمیاگری علاقه مند میشود، کیمیاگری هم به او علاقه پیدا میکند." یک متن کیمیاگری در این مورد میگوید: "ای پسران خرد بدانید که سنگ اعلام میکند که: از من محافظت کنید و من از شما محافظت خواهم کرد؛ آنچه از آنِ من است را به من دهید تا بتوانم شما را یاری دهم."  همین تصور در کتاب امثال سلیمان در مورد خرد بیان شده است: "آن [زن] را ترک منما که تو را محافظت خواهد نمود؛ آن را دوست دار که تو را نگاه خواهد داشت. حکمت از همه چیز افضل است؛ پس حکمت را تحصیل نما و به هرچه تحصیل نموده باشی، فهم را تحصیل کن. آن را محترم دار و تو را بلند خواهد ساخت. و اگر او را در آغوش بکشی تو را معظم خواهد گردانید.  (عهد عتیق،امثال سلیمان، 4: 6-8) توصیفات افزون تر قدرتهای گوهر فیلسوف را میتوان تا ابد ادامه داد.  کنش متقابل گوهر یا سنگ،  نقطۀ مناسبی است برای اینکه بحث در این مورد را به پایان ببریم زیرا یادآور این نکته است که توجه به خیالبندی های روان عینی (از قبیل کیمیاگری) تأثیرات متقابل  ای ایجاد میکند. قانون روانشناختی این است که ناخودآگاه نسبت به ایگو همان وجه نظری را انتخاب میکند که ایگو نسبت به آن اتخاذ میکند. اگر توجه دوستانه ای نسبت به ناخودآگاه معطوف کنیم یاور ایگو میشود. تدریجا این تحقق سر بر می آورد که یک عملیات دوجانبه در حال انجام است. ایگو برای آنکه زندگی با معنائی داشته باشد به راهنمائی ناخودآگاه نیازمند است؛ و حجرالفلاسفه مکنون، که در مادة الاولین محبوس است، برای آنکه فعلیت پیدا کند نیازمند کوششهای متعهدانۀ  ایگو است. این دو با یکدیگر بر  کار میکنند تا آگاهی هرچه بیشتری در عالم به وجود آورند.

 بی تردید این نکته درست است که همۀ رویدادها، صرفنظر از اینکه تا چه حد پیش پا افتاده باشند، وقتی در فرایند تفرد شرکت میجویند اهمیت پیدا میکنند. نشانه هائی در مورد چگونگی کارکرد روان درمانی به ما میدهد. به نظر میرسد که ضمیر ناخودآگاه یک فرایند روان درمانی هم، به همین نحو، یک "دگرگونی جهت بهبود است. شخص تقریبا به طور بی پایانی بین متضادها اینطرف و آنطرف پرتاب میشود. ولی به تدریج پایگاه جدیدی بروز میکند که اجازه میدهد متضادها را به طور همزمان و در عین حال تجربه کنیم. این پایگاه جدید، همان وصلت  است که هم رهائی بخش است و هم طاقت فرسا. یونگ میگوید: "یکی پس از دیگری، مقدمه ای است قابل تحمل بر دانشِ یکی در کنار دیگری، که دانش عمیقتری است، زیرا این یکی مشکلی است که از لحاظ دشواری با آن یکی قابل مقایسه نیست. و این نظر که نیک وبد، نیروهای معنوی بیرون از ما هستند و انسان در نبرد بین آنها گیر افتاده است تحملش بسیار آسان تر است از این نگرش که متضادها پیش شرط از بین نرفتنی و ناگزیر زندگی روان هستند چنانکه خود زندگی گناه است."  خود اصطلاح "گوهر فیلسوف" یک وحدت متضادها است. فلسفه به معنای دوستداری خرد، یک واکنش معنوی و روحانی است در حالیکه سنگ یک واقعیت مادی خام و سخت است. پس چیزی که این اصطلاح پیشنهاد میکند چیزی است شبیه کارآئی و کارسازی مشخص و عملی خرد یا آگاهی. "سنگی است که سنگ نیست" و رولاند در مورد آن میگوید "سنگی که سنگ نیست ماده ای است که از لحاظ فضیلتِ کارآمدی و کارسازی اش، و نه از نظر ماده ای که از آن ساخته شده، سفت و محکم است."  گوهر فیلسوف کیمیاوی از این رو، پیشگام کشف واقعیت روان است که خود کشفی مدرن است. 

یونگ میگوید: "آنچه را طبیعت ناآگاه به هنگام خلق تصویر سنگ، آن را در نظر و هدف داشت میتوان به واضحترین شکلی در این مفهوم یافت که خاستگاه این سنگ در ماده و در روان انسان است. ... معنوی بودن مسیح بسیار زیاد و طبیعی بودن انسان بسیار کم بود؟ در صورت خیالی سنگ، ‘جسم’ خود را به شیوۀ خاص خودش شکوه بخشید؛ خود را به روح دگرگون نکرد بلکه برعکس، روح را در سنگ ‘تثبیت’ کرد."   یونگ - کتاب رویاها، خاطرات ، تاملات-

در پایان من نتیجه گیری را به دست کیمیاگران میسپارم با نقل کامل مقدس ترین متن آنان ، لوح زمردین هرمس. این متن را "نوعی شهود متافیزیکی "پسران هرمس" میدانستند که از سوی  "هنر الهی" آنان به ایشان داده شده بود."  مطابق با این افسانه، لوح زمردین اصلی را یا اسکندر کبیر یات به روایت دیگر سارا همسر ابراهیم در مقبرۀ هرمس دانای کل پیدا کرد. این متن ابتدا فقط به زبان لاتین موجود بود ولی در سال 1923 هولمیارد نسخۀ عربی که جابرابن حیان کیمیاگر ایرانی آن را به به زبان عربی ترجمه کرده بود پیدا کرد. احتمال دارد که یک قدیمی تر به زبان یونانی هم وجود داشته که به گفتۀ یونگ خاستگاه آن در اسکندریه بوده است.  کیمیاگران با  یکتائی با آن برخورد میکردند و جملات آن را بر دیوارهای آزمایشگاه های خود حک میکردند و مداوما در آثار خود نقل میکردند. این یک  عملیات کیمیاگری است، دستورالعملی است برای آفرینش  دوم عالم:ء، unus mundus .  


1) آن ( آن گوهر لطیف ناپیدا) حقیقت است و مبرا از هر گونه باطل

2) چیزی که در عالم بالاست ، همان چیزی است که در عالم پائین است . از این راه شگفت آمیز است که همه چیز معجزه و بی نقص است

3) همه ی چیزها از یکی ساخته شده اند و هر چیز را نظر کنید از همین "یکی" ساخته شده است

4) پدرش خورشید و مادرش ماه است

5) باد آن را در شکمش حمل، و زمین که مادر همه بی نقصی هاست او را شیر میدهد 

6) نیروی او کامل است.

7 ) اگر مبدل به خاک شود ، آتش را از خاک جدا سازید

8) و لطیف بخاری از تراکم انها با فروتنی و خردمندی صادر میشود 

9) و از زمین بسوی آسمان رفته و دوباره از آسمان به زمین باز می گردد و همه نیرومندی و کارسازی خود را از عالم بالا و پائین دریافت میکند

10) و بدین گونه است که شما میتوانید شکوه و جلال این عالم را داشته و همه سایه ها و ظلمات را از خود دور کنید.

11) زیرا که سرشت اش به همه سرنوشت های دیگر مربوط است . زیرا که او قادر خواهدبود که به همه چیز ها حتی چیز های کدر و سخت هم نفود کند. 

12) بدین گونه است که جهان بنیاد و آباد شده است

13) و همینطور دیگر شگفتی ها 

14) چنین است که آنها من را هرمس سه بار بزرگ می نامند ، زیرا من هر سه بخش خرد مندی و دانش عالم را دارا می باشم

15) سخن من در اینجا به پایان رسید

نسرین بیرقدار-کالیفرنیا / دسامبر 2012


ترجمه به فارسی از کتاب آناتومی ِ روان-  نوشته ادوارد ادینجر

Anatomy of the Psyche: Alchemical symbolism in psychotherapy

Edward F. Edinger


 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1391ساعت 19:42  توسط   |