تبليغاتX
یونگ (مکتب زوریخ) - کارل گوستاو یونگ

ریشه های فلسفه افلاطونی در روانشناسی تحلیلی



بخش اول: مقایسه آرکی تایپ سلف یونگ و یکتائی افلاطون

از نظر افلاطون "یکتائی"، هستی برین است که از آن همه زندگی ظهور می یابد. از دیدگاه افلاطون ، یکتائی منسوب است به ذات ، نور پاک ، و همچنین نور خورشید، و بشکل دایره ای است که هم مرکز است و هم محیط آن ، لذا هم عالم کبیر و هم عالم صغیر است. فلوطین، بنیانگزار مکتب نو افلاطونی هم میگوید که یکتائی رااگرچه نمیتوان مستقیما تجربه کرد ولی میتوان به دورش گشت. 

هستی ناب ، از نظرگاه افلاطونی ، ذات ساده یکتائی است که نادیدنی ، غیر قابل تغییر و همینطور آگاهی ناب است. یکتائی همه عوالم را، هم می آفریند و هم نگهداری و حفظ میکند و همه چیز، فرم و صورت هائی اند است که از او پدید می آیند. یکتائیِ نهفته و نشناخته در درون هر فرم صورت است و از طریق روحِ چیزهای زنده در قلمرو عالم معقول ، بطور غیر مستقیم قابل تجربه است .

آرکی تایپ سلف یونگی ، مانند یکتائی در تئوری افلاطون ، تنها نماد و یا تصویر خدا نیست، بلکه خودِ خدا است. یونگ 1968 در کتاب آرکی تایپ ناآگاه جمعی می نویسد: " یکتائی خدا است، و هر چه که به آن مربوط بشود تصویر خدا (Imago Dei) است " یونگ خدا را به مثابه " ذات نور معنوی" شناسائی میکند و "ذاتی غیر قابل شناختنی" . یونگ می گوید : "خدا علت اولیِ وحدت و کثرت ، و ریشه فراسوئی کائنات ، کیهان ، و عوالم پائین تر است. (1969 )

سلف یونگی، میتواند تنها با مفهوم آنچه به نام خدا می شناسیم ، شناسائی بشود و هر دو ( سلف و خدا)، فاکتور های مینوی مشابه هستند ، که مقید و مشروط به حقیقت اند. 1974

سلف از نظر یونگ، هم یکتائی است ، هم خدا است و هم تصویر خدا است و یکتائی بعنوان خدا در تصویر خدا و یا آرکی تایپ سلف منعکس میشود. آرکی تایپ سلف یا نماد سلف ، یک سی زی گی یا جمیع اضداد، اتحاد میان خدا و تصویر خدا ، تصویر خدا و همه آرکی تایپ ها و همینطور اتحاد اضداد است. در سی زی گی(syzygy) یعنی وجه مونث و مذکر خدا ، یکتائی، هرگز از آن یکی (سلف یونگی ) جدا نیست. (1968)

یکتائی افلاطونی ، آرکی تایپ خوانده میشود و مطابق با سلف یونگ است. هر دو، هم سلف یونگی و هم یکتائی ِ افلاطونی ، همه فرم ها و آرکی تایپ ها را در منشاء خود دارند و همینطور چیزی فراتر از آن را. ..هر دو یکی هستند و جدا از خلق ِ خود...

با حضور داشتن اما هرگز جدا نبودن از هر فرم و صورتی ، یکتائی یک( syzygy) است. از طریق این جنبه های مونث و مذکر خدا)، یکتائی ، انرژی معنوی ای که مشابه با "سلف" است را به تجربه انسانی هدایت میکند . از دیدگاه یونگ ، سلف و یکتائی ساختار یکسانی دارند. 

سی زی گی در دوئیت افلاطونی ، معنای یکی دربسیاری یا وحدت در کثرت است ، و سی زی گِی دوئیت در سلف یونگی و آرکی تایپ های دیگر وجود دارد. این دوئیت های افلاطونی و یونگی، جمع اضداد در عالم معقول افلاطونی و ناآگاه جمعی یونگی هستند. 

در عوالم پائین تر عالم آرکی تایپی، این دوئی ها در روان فرد و یا ایگوی او تکرار میشوند، مانند فرم و روح در عالم معقول افلاطونی.... دوئیت میان عالم بالا و تجربه انسانی ، حلقه زنجیر متصل به هم هستند. 

ساختار کیهانی یونگی و روان با ساختار کیهانی و روان افلاطون همانند است. یکتائی افلاطونی و سلف یونگی در بطن همه موجودات است و بقول سخن یونگ :" دهنده همه چیزها و ساکن درون ما" است. 1958
سلف یونگی هم مانند یکتائی افلاطون مدور و دایره وار است. یونگ در کتاب آرکی تایپ ها و ناآگاه جمعی، می گوید سلف و خدا تشخصیص شان از همدیگر دشوار است از آنجائیکه هردو دایره بی نهایت هستند و مدور اند. 

از دیدگاه یونگ ، دایره و مرکز، نماد های ماندالای سلف اند. آنها حرکت دورانی دارند که همه جا باز به خود باز می گردد. این حرکت دورانی متعلق به آرکی تایپ سلف (تصویر خدا) و "خود" (خدا) است و همینطور دیگر آرکی تایپ ها. عقده شخصی هم به گرد آرکی تایپ در گردش و دوران است . 

یونگ از قول فلوطین، ایده مدور بودن روان به گرد "خویشتن " را چنین باز گو میکند: 
" او به گرد چیزی در درون می گردد ، به گرد یک مرکز. اینک مرکز که دایره از آن حاصل شده ، روح است. روح یا نفس ، (فلوطین ضمیر مونث بکار می برد) هم به دور مرکز دایره می گردد یعنی به دور اصل ای که از آن حاصل آمده. هرآنکس که از این خود را بیرون ببیند ، نا متحد باقی می ماند وحیوان صفت و دد منش.

سلف یونگی ، مانند یکتائی افلاطونی ، همه را به گرد خویش می آورد و لذا از دیگر ایده ها ( آرکی تایپ ها) جدا است. /1974

سلف از دیدگاه یونگ " تمامیت آگاه و ناآگاهی ِ روان است" /1974 
و به موازات یکتائی افلاطونی است که تمامیت جهان مادی و غیر مادی است. هر دو تمامیت وحدت ای که در بر گیرنده " چیزهای قابل تجربه و چیزهای غیر قابل تجربه و یا هنوز تجربه نشده " هستند. /1974

از دیدگاه یونگ سلف، به عنوان ظرف و منبع آگاهی ، تمامیت روان ( بی آنکه ایگو بداند و یا نداند ) را فرمانروائی میکند. 1950/1980

سلف یونگی و یکتائی افلاطونی، زندگی عینی مشخص ای با ساختار روانی ای که بازتاب قوانین کیهانی است دارن ، و تا هنگام ِ فرآیند تفرد ( و یا زندگی فیلسوفانه به زعم افلاطون ) تا هنگامی که فرد برای اتصال آگاهی فعالیتی نکند ، این سلف یونگی و یکتائی افلاطونی پنهان می ماند. بنا به گفته یونگ : " سلف آنقدر با ایگو سر و کار دارد که خورشید با زمین ، و اینها قابل تعویض با یکدیگرند". 1966


نسرین بیرقدار – اپریل 2012- کالیفرنیا

رفرنسها: 

-1939 - سمینار زردشت
1966 – دو رساله : ناآگاه جمعی 
1967- نماد و استحاله
1968 – آرکی تایپ و ناآگاه جمعی، مجموعه آثار کتاب نهم
1968 روانشناسی و کیمیاگری
1968 آیون
1969 ساختار و دینامیسم روان
1969 روانشناسی و دین
1970- علوم کیمیاگری
1970 – تمدن در گذر
1972- روانشناسی و بیماریهای روانی
1974 – تیپ های شخصیتی
1974- میستریوم کونیانکتی نوس
1980- نماد زندگی



+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم اردیبهشت 1391ساعت 0:31  توسط   | 





دارو در دست فرد نادان و ابله، زهر و مرگ است! همانطور که ما میخواهیم که یک جراح ، علاوه بر دانش و تکنیک ، دستان ورزیده ، شجاعت و حضور ذهن و قدرت تصمیم گیری نیز داشته باشد، از یک روانشناس تحلیل گر هم انتظار داریم که نه تنها از حیث تعلیمات و آموزش های لازمه ، بلکه از حیث تحلیل شخصیت خودش نزد یک آنالیست دیگر ، بسیار جدی عمل کند تا بتوان بیمار را بدست او سپارد. من حتی تا آن حد میخواهم بگویم که تمرین تکنیک های روانکاوانه پیش شرط اش نه تنها استعداد و ودیعه خاص روحی آن فرد ، بلکه اهمیت دادن بسیار جدی او در ساختن و شکل دادن کاراکتر خودش است.

" کارل یونگ" – تئوری روانکاوی تحلیلی




Medicine in the hand of a fool was ever poison and death. Just as we demand from a surgeon, besides his technical knowledge, a skilled hand, courage, presence of mind, and power of decision, so we must expect from an analyst a very serious and thorough psychoanalytic training of his own personality before we are willing to entrust a patient to him. I would even go so far as to say that the acquisition and practice of the psychoanalytic technique presuppose not only a specific psychological gift but in the very first place a serious concern with the moulding of one's own character. "The Theory of Psychoanalysis" (1913).

Carl Jung; Freud and Psychoanalysis. P.450



+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اردیبهشت 1391ساعت 15:37  توسط   | 

"-کارل یونگ - مجموعه آثار --تیپ های شخصیتی"






"سیر جریان طبیعی لیبیدو، ( انرژی روانی) - همانا میانه روی است که به معنای فرمانبرداری کامل از قوانین اصولی طبیعت انسانی است و مطمئنا میان قوانین طبیعی ، هیچ اصل والای اخلاقیِ برتری، بمنزله ایجاد کننده هارمونیِ که لیبیدو را بسوی زندگی مطلوب هدایت کند ، وجود ندارد. 

این مطلوبیت میتواند تنها بوسیله فرمانبرداری از قوانین جزر و مد لیبیدو باشد ، که توسط آن "قبض" و "بسط" با هم بطور متناوب کار میکنند. این قانونی است که هم لذت وهم محدودیت لازمه برای لذت را با خود می آورد و همچنین برای ما وظایف زندگی فردی ای که ، بدون بدست آوردن چنین مطلوبیت ضروری ، هرگز بدست نمی آید، را پیش می آورد". 


The natural flow of libido, this same middle path, means complete obedience to the fundamental laws of human nature, and there can positively be no higher moral principle than harmony with natural laws that guide the libido in the direction of life’s optimum…. The optimum can be reached only through obedience to the tidal laws of the libido, by which systole alternates with diastole—laws which bring pleasure and the necessary limitations of pleasure, and also set us those individual life tasks without whose accomplishment the vital optimum can never be attained. ~ Carl Jung~ Psyhological Types, CW6



+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:18  توسط   | 




تأثّرات ما (عواطف) نيز از درونمان ناشي مي شوند. اين تأثّرات يك كنش ارادي نيستند، وقايعي هستند دروني كه ما صحنه بازي آنها هستيم. عجيب است كه ما هميشه بر اين باوريم كه تأثرات از بيرون و دنياي خارج تراوش مي كنند ولي اين گمانِ دروغيني بيش نيست. وقتي كسي مطلب ناخوشايندي به ما مي گويد_كه شايد هم ناخوشايند نيست ولي اين گونه بنظر ما مي آيد_ خشمگين مي شويم. اين تأثّر بي ترديد از خود ما سر ميزند، چون تأثر، واكنشي غيرارادي از طبيعت ذاتيِ ماست.

كارل گوستاو يونگ



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 21:48  توسط   | 




كسي كه از اطمينان بيش از حد به خود لذت مي برد، در حقيقت مملو از عدم اطمينان است. زندگي ما اطمينان بخش نيست. به اين سبب احساس عدم ايمني همواره بيشتر با واقعيت همراه است تا پندار و ادعاي اطمينان. در دراز مدت، كسي كه بهتر انطباق يافته است پيروز مي شود! نه كسي كه به طور نامشروع از خود مطمئن و در معرض تهديد هاي دروني و بيروني است.

كارل گوستاو يونگ




+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 21:47  توسط   | 




بعضی از بیمارانم ماندالا را ترسیم نمی کردند، بلکه آن را می رقصیدند؛ به این نوع ماندالا «Nritya» می گویند.

کارل گوستاو یونگ


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 21:45  توسط   | 




کفشی که اندازه‌ی پای یک فرد است، پای دیگری را می‌فشارد؛ هیچ دستورالعملی وجود ندارد که برای همه‌ی موارد مناسب باشد.

- کارل گوستاو یونگ




+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 21:43  توسط   | 



هرگز نمی‌توانید بگویید که «خویشتن» (Self)* چیست، زیرا «خویشتن» در جای خویش خارج از قوه‌ی تفکر و تصور است.

- کارل گوستاو یونگ

* در روانشناسی تحلیلی، «خویشتن» اشاره به تمامیت شخصیت انسان دارد و مفهومی است که یونگ در مقابل «من» (Ego) از آن استفاده می‌کرد. در حالی که «من» مرکز خودآگاهی است، «خویشتن» مرکز کل وجود یعنی هم خودآگاهی و هم ناخودآگاهی است. یونگ می‌گوید: «خویشتن دایره‌ای است که مرکز آن در همه جاست.» و این تعریفی است که برای خدا آورده شده. از این رو «خویشتن» به مفهوم «خدای درون» که عرفا از آن استفاده می‌کنند بسیار شباهت دارد.



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 1:27  توسط   | 




چاکراها (Chakras)* عبارتند از مراحل و تظاهرات گوناگون «خویشتن» (Self).

- کارل گوساو یونگ 

* در یوگا هفت چاکرا که در لغت به معنای «چرخ» است، در بدن انسان مشخص شده که مراکز نیروی روانی و روحی بدن به شمار می‌روند. اگر آنان‌ها را از بالا بشماریم:

۱. Sahasara: چاکرای «تاج»ِسر که مرکز خودآگاهی خوانده می‌شود و با غده‌ی هیپوفیز یکی دانسته شده؛ (مرکز شعور معنوی انسان و ارتباط با کهکشان)

۲. Ajna: چاکرای «چشم سوم» و مرتبط با غده‌ی پینه‌آل، که آن را مرکز آگاهی از زمان و نور می‌دانند؛ (مرکز ادراک و روشن بینی)

۳. Visuddhs: چاکرای «گلو» که آن را مرکز ارتباط و رشد می‌دانند و به موازات غده‌ی تیروئد قرار دارد؛ (مرکز ابراز و بیان خود)

۴. Anahata: چاکرای «قلب» و مرتبط با عواطف پیچیده، همدردی، عشق، تعادل و رفاه است که با غده‌ی تیموس مرتبط دانسته شده است؛ (مرکز عشق ورزی و هماهنگی با هستی درونی و بیرونی)

۵. Manipura: چاکرای «شبکه‌ی خورشیدی» که در شبکه‌ی عصبی پشت معده واقع شده و با لوزالمعده و بخش خارجی غده‌ی فوق کلیوی مرتبط دانسته شده. آن را مرکز تبدیل عواطف ساده به پیچیده، انرژی گوارش و هضم می‌دانند؛ (مرکز احساس اقتدار و توان)

۶. Swadhisthana: چاکرای «خاجی» که در سطح گشاله‌ی ران واقع شده و با غدد جنسی (بیضه‌ها و تخمدان‌ها) در ارتباط است. آن را مرکز عواطف، جنسیت و خلاقیت می‌دانند؛ (مرکز پیوند و تولد)

۷. Muladhara: چاکرای «بُن» یا «ریشه» که میان آلت تناسلی و مقعد قرار دارد و با غریزه، امنیت، و بقا مرتبط است. مرتبط با بخش مرکزی غده‌ی فوق کلیوی؛ (مرکز ثبات و ارتباط با زمین)





+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 1:26  توسط   | 



ما می‌توانیم تصاویر بیشماری از خدا بیابیم، اما نمی‌توانیم تصویر حقیقی و اصلی را ارائه کنیم. من در ذهن خود شکی ندارم که یک نمونه‌ی اصیل در پشتِ همه‌ی این تصاویر وجود دارد، اما غیرقابل حصول است. ما حتی نمی‌توانسیم از وجود تصویر اصلی آگاه باشیم، هرچند ترجمان آن به واژگان روانشناختی در نهایت آن را برایمان قابل درک می‌گرداند. ترجمه‌ی «نقد عقل محض» کانت، در قالب تصاویر روانشناختی یک سوسک چگونه به نظر می‌رسد؟ و من اینطور در نظر می‌گیرم که تفاوتی که میان انسان و خالق همه‌ی چیزها وجود دارد بی‌اندازه بزرگ‌تر از تفاوتی است که میان یک سوسک و انسان وجود دارد. از چه روی ما اینقدر گستاخ‌ایم که انتظار داریم می‌توانیم یک وجود عالم‌گیر را در محدوده‌ی باریک زبان خود به چنگ آوریم؟ ما می‌دانیم که تصاویر خداوند نقش مهمی را در روان‌شناسی انسان بازی می‌کند، اما نمی‌توانیم از این طریق وجود مادی چنین خدایی را اثبات کنیم.

از نظر من، این پرسش که خدا وجود دارد و یا نه، یک سئوال بی‌ثمر است. من، خود به قدر کافی از اثراتی که بشر همیشه به وجودی الهی نسبت داده است متقاعد گشته‌ام و شخصاً از این امر احساس رضایت می‌کنم که از تجربیاتی آگاهم که نمی‌توانم بر آن‌ها نام قدسی یا الهی را خطاب نکنم. 

- کارل گوستاو یونگ، ترجمه وحید شاه‌رضا



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 1:25  توسط   | 


نماد (Symbol) را برای بیان چیزی به کار می‌بریم که به هیچ وسیله‌ی دیگری به بیان در نمی‌آید؛ لحظه‌ای که بیان بهتری برایش بیابید، دیگر نماد نخواهد بود. «نماد» به محض اینکه آن‌سویش دیده شود، از هم می‌پاشد. چون وقتی می‌شود چیزی را به راحتی بیان کرد، دلیلی برای پیچیده کردنش و به کارگیری کنایه و اشاره وجود نخواهد داشت.

- کارل گوستاو یونگ



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 1:24  توسط   | 



اگر «سایه» را بخشی از خود بدانید، دیگر خود را فقط فاعل نمی‌بینید، بلکه گاهی نیز مفعول هستید. با درک ناخودآگاه، دایره‌ی هستی‌تان را به میزان ناشناخته‌ای گسترش می‌دهید؛ به علاوه چیزی را شامل «تمامیت» خویش می‌کنید که تحت نظارت خودتان نیست: تنها محتویات خودآگاه است که در کنترل شماست.

درست مثل اینکه فرمانروای سرزمینی باشید که تنها بخشی از آن را می‌شناسید، پادشاه کشوری که تعداد ساکنان آن معلوم نیست. هرچند وقت، کسانی را در سرزمینتان می‌یابید که قبلاً از وجودشان بی‌خبر بودید: فرمانروای سرزمینی با مرزهای نامشخص و ساکنان ناشناس که از خصوصیاتشان بی‌خبرید. بهتر است اصلاً خود را پادشاه ننامیم، «من» (Ego) نیز یکی از اهالی است که تنها بر گوشه‌ای از آن سرزمین حکم می‌راند. و هرچه تجربه‌تان بیشتر شود، بیشتر متوجه می‌شوید که گوشه‌ی تحت سلطه‌ی شما در مقایسه با ناشناخته‌های گسترده‌ی آن سرزمین چقدر کوچک است.

اگر فرض کنید تمامی این قاره که پادشاهی کوچک شما در آن مستقر است، توسط قدرتی مرکزی اداره می‌شود، در این صورت، آن قدرت مرکزی بر شما نیز فرمانروایی می‌کند؛ شما رعیت آن نیروی عظیم ناشناخته خواهید بود. و این نیرو تقریباً همان «خویشتن»ی (Self) است که در روانشناسی تحلیلی از آن سخن می‌گوییم.

- کارل گوستاو یونگ



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت 1:23  توسط   | 




واضح است که ایگو یا «من» که مظهر کانون خودآگاهی است، نمی‌تواند همه‌ی هستی روانی ما باشد: ناخودآگاه هم لازم است تا این هستی کامل شود. ولی اگر ناخودآگاه به خودآگاه افزوده شود، در آن صورت کانون این هستی یا ماحصل این دو «دِگَر من» (Alter Ego) خواهد بود. زیرا وقتی کسی متوجه ناخودآگاهش می‌شود، همزمان جنبه‌ای کاملاً متفاوت را نیز در خود کشف می‌کند؛ در واقع خودی دیگر را در خود کشف می‌کند. 

همانطور که می‌دانید این مسئله به تعارض شگرفی منجر می‌شود، زیرا ما به طور معمول با ناخودآگاهمان، یعنی همان «دگرمن» که سایه نیز نامیده می‌شود، یکی نیستیم؛ قاعده بر این است که فرد با پذیرش سایه که نقطه‌ی مقابل اوست، بسیار مشکل دارد. زیرا این من ِ دیگری که در ما خانه دارد، با من ِ خودآگاه از زمین تا آسمان متفاوت است، طوری که نقطه‌ی مقابل ایگو به شمار می‌آید. خصوصاً وقتی فرد شک می‌کند کدام یک از این دو باید باشد؛ «سایه» چنان قوی است که به‌راستی شک می‌کنید حقیقتاً چه هستید.

از مهمترین وظایف روانکاوی یکی این است که این دو وجه را به هم نزدیک کند و در کنار هم قرار دهد تا فرد بپذیرد تنها یک من ِ پرشکوه و شُسته‌رُفته و مناسبِ اتاق پذیرایی نیست که همیشه در بهترین شرایطش قرار دارد، بلکه وجه دیگری هم دارد که قابل قبول نیست و نمی‌شود به همه نشانش داد. این واقعیت به معنای فاسد و به درد نخور بودن تمام این ترکیب نیست؛ بلکه فقط به این معناست که در کیک، فقط شکر نمی‌ریزند، بلکه کمی نمک هم در آن هست، و مایه‌ای که انسان از آن ساخته شده نیز کاستی‌های خود را داراست. خیلی هم خالص نیست.

- کارل گستاو یونگ



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 11:29  توسط   | 



وقتی کُنِش‌ها* یکسویه متمایز شوند، وقتی همواره برپایه‌ی یک کنش زندگی کنید، آن کنش بهترین وجوه زندگی شما را در بر می‌گیرد و ادعا می‌کند معنای زندگی چیزی جز آن نیست. ولی اگر بدانید شما منحصر به یک کنش نیستید و شما فاعل کنش‌هایتان هستید، نه مفعول آنها، آن وقت است که می‌گویید هدف من فلان چیز است و آن کنش مطیع و تسلیم من است. طبیعتاً اگر خود را با یک کنش یکی‌بپندارید، آن کنش می‌کوشد شما را بر آن دارد که داده‌ها و واقعیاتی که در اختیارتان قرار می‌دهد، همان معنای زندگی شماست. به این ترتیب، این شمایید که باید خود را سرور و سالار کنش‌هایتان قرار دهید و فاعل آنها باشید، نه مفعولشان.

- کارل گوستاو یونگ

* کنش یا کارکرد (Function) اصطلاحی است که یونگ استفاده می‌کرد تا شیوه‌های متمایز احساس و ادراک محیط را توسط انسانها نشان دهد. چهار کنش اصلی، یعنی «حس» (Sensation) در برابر «شم» (iNtuition)، و «احساس» (Feeling) در برابر «تفکر» (Thinking) می‌باشند که هر فرد می‌تواند به طور طبیعی در یکی قوی و در قطب مخالف آن ضعیف باشد. هدف روانشاسی تحلیلی متعادل ساختن تمام وجوه شخصیت، از جمله کنش‌های ادارکی آن، رویکردها به جهان (درونگرایی در مقابل برونگرایی) و همچنین آرکتایپ‌ها در وجود انسان است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 11:28  توسط   | 




فروید هرگز از خود نپرسید که چرا مجبور است دائماً از تمایلات جنسی سخن بگوید، و چرا این عقیده او را این‌طور تسخیر کرده است. او ندانست که «یکنواختی تعبیر» او، فرار از خودش را نشان می‌دهد و یا فرار از جنبه‌ی دیگرش را که شاید بتوان عارفانه خواند. تا وقتی از قبول این جنبه سر می‌تافت، هرگز نمی‌توانست با خودش آشتی کند. او نسبت به تناقض و ابهام محتویات ناخودآگاه، کور بود و نمی‌دانست که هرچه از ناخودآگاه بر می‌خیزد، سر و ته و درون و بیرونی دارد. وقتی از برون می‌گوییم -و این کاری بود که فروید می‌کرد- فقط نیمی از یک کل را در نظر گرفته‌ایم، و نتیجه‌ی آن بروز اثر تقابلی از طرف ناخودآگاه است.

در مورد یک جنبگی فروید چاره‌ای نبود. شاید یک تجربه‌ی درونی شخصی می‌توانست چشمانش را بگشاید، لیکن در آن صورت اندیشه‌اش هر تجربه‌ای از این‌گونه را به سطح «تمایلات جنسی صرف» و یا «تمایلات روانی-جنسی» تنزل می‌داد. او قربانی آن جنبه‌ای باقی ماند که قادر به تشخیص آن بود و به همین دلیل من او را شخصیتی غم‌انگیز می‌دانم؛ زیرا او مردی بزرگ و بیش از آن مردی در چنک «دیمون»* خویش بود.

فروید به من گفته بود که هرگز «نیچه» را نخوانده است. ولی من روانشناسی فروید را به اصطلاح، حرکتی زیرکانه به نفع تاریخ تفکر می‌دیدم که کار نیچه را در در پرستش اصل «قدرت» تعدیل می‌کرد. بدیهی بود که مسئله باید طور دیگری عنوان می‌شد، نه به صورت «فرید در برابر آدلر»؛ بلکه به صورت «فروید در برابر نیچه». فکر کردم که این مسئله بیش از یک مجادله‌ی خانگی در قلمرو آسیب‌ شناسی روانی است.

این تصور به ذهنم خطور کرد که «عشق» (اروس) و «قدرت»، ممکن است به مفهومی، مثل پسران ناسازگار یک پدر باشند و یا مثل تراوش‌های نیروی روانی برانگیزنده‌ی واحدی که خود را نه به صورت تجربی در قالب‌های مخالف متجلی می‌سازد؛ مثل نیروی مثبت و منفی برق. عشق به عنوان مفعول و قدرت به عنوان فاعل و بالعکس. عشق از قدرت همانقدر زیاد می‌طلبد که قدرت از عشق. یکی بدون دیگری کجاست؟ انسان از طرفی به قدرت تسلیم می‌شود و از طرفی دیگر می‌کوشد تا آن را در اختیار بگیرد. فروید نشان می‌دهد که چگونه «موضوع» به قدرت تسلیم می‌شود و آدلر نشان می‌هد که چگونه انسان، قدرت را به کار می‌گیرد تا اراده‌ی خود را بر «موضوع» تحمیل کند.

نیچه، عاجز در جنگ سرنوشتِ خویش ناچار بود برای خویش «ابر مردی» بیافریند، و فروید خود می‌بایست چنان عمیقاً تحت تاثیر قدرت اروس باشد که واقعاً بخواهد آن را در حد یک اعتقاد جزمی، مثل یک مضمون قدسی مذهبی بالا ببرد. پوشیده نیست که «زرتشت» بشارت دهنده است و فروید نیز می‌کوشید تا کلیسا را شکست دهد و یک نظریه را تقدس بخشد. 

اگر فروید به این حقیقت روانی توجه کرده بود که تمایلات جنسی، قدسی -هم ایزد و هم اهریمن- است، در محدوده‌ی یک مفهوم بیولوژیکی محبوس نمی‌ماند. و شاید اگر نیچه فقط به شالوده‌های هستی انسان کمی محکم‌تر می‌چسبید، در اثر افراط فکری خویش به کناره‌ی جهان کشیده نمی‌شد.

- کارل گوستاو یونگ

* در اساطیر یونانی «daimon» کلمه‌ای است برای نیروهای مافوق طبیعی که نمایانگر فعالیت خدایانند. به طور کلی، دیمون نیروی تعیین کننده‌ی تقدیر آدم است.



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 11:26  توسط   | 




من تمام حیوانات خون گرم را به خاطر نسبت بسیار نزدیکشان با ما و مشارکتشان در جهلمان و این که روحی چون روح ما دارند، دوست می‌داشتم و می‌پنداشتم که با هم تفاهمی غریزی داریم و غم، شادی، نفرت، گرسنگی، تشنگی، بیم و توکل را مشترکاً تجربه می‌کنیم؛ تمامی خصائل اصلی موجودیت، جز قوه‌ی بیان، خودآگاهی و علم را.

گرچه علم را مطابق معمول می‌ستودم، می‌دیدم که به بیگانگی و انحراف از جهان پروردگار می‌گراید و فسادی را همراه می‌آورد که حیوانات از آن بری‌اند. حیوانات را عزیز و وفادار و تغییرناپذیر می‌دانستم و بیش از همیشه به مردم بدگمان بودم.

- کارل گوستاو یونگ؛ خاطرات، رویاها، اندیشه‌ها؛ فصل دوم، سال‌های مدرسه

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1391ساعت 9:50  توسط   | 


کهن الگوی مادر مانند هر کهن الگوی (Archetype) دیگری در صور مختلفِ تقریباً نامتناهی تجلی می‌کند. اهّم این صور عبارتند از: مادر واقعی، مادر بزرگ، نامادری، مادر زن یا مادر شوهر، هر زنی که خویشی و یا ارتباطی با او برقرار است، مثل پرستار، دایه و یا جده‌ای دور، و یا هرچه ممکن است به مفهوم مجازی دارای معنای مادر باشد. «ربه النوع» به این طبقه اختصاص دارد، خصوصاً «مادر خدا»، «باکرۀ مقدس» و «سوفیا».

سایر مظاهر مادر به مفهوم مجازی آن، در چیزهایی متجلی می‌شود که مبین آرزوی ما برای نجات و رستگاری است، مانند فردوس، ملکوت خدا و اورشلیم بهشتی. بسیاری چیزها که احساس احترام و فداکاری را برمی‌انگیزند را می‌توان از مظاهر مادر به شمار آورد، مثل دانشگاه، شهر، کشور، آسمان، زمین، جنگل، دریا، و نیز حتی ماده، جهان زیرین و ماه. این صور با چیزها و مکان‌هایی تداعی می‌شوند که مظهر «فراوانی و باروری» می‌باشند، مثلاً: مزرعۀ شخم زده و باغ. دایرۀ جادویی یا «ماندالا» را به خاطر مضمون حمایت کننده‌اش می‌توان شکلی از کهن الگوی مادر دانست.

همۀ این «مظاهر» ممکن است داری معنایی مثبت و مطلوب و یا معنایی منفی و اهریمنی باشند. مظاهر شر عبارتند از: جادوگر، اژدها، یا هر حیوانی که می‌بلعد و بدور بدن می‌پیچد، مانند ماهی بزرگ یا افعی؛ گور، تابوت، آب ژرف، مرگ، کابوس و لولو، ..

صفات (مثبتِ) منسوب به «کهن الگوی مادر» عبارتند از: شوق و شفقت مادرانه، قدرت جادویی زنانه، فرزانگی و رفعت روحانی که برتر از دلیل و برهان است، هر غریزه و انگیزۀ یاری دهنده‌ای، هرآنچه مهربان است، هرآنچه می‌پروراند و مراقبت می‌کند، هرآنچه رشد و باروری را دربر می‌گیرد. «مادر» برعرصۀ دگرگونی جادویی و «ولادت مجدد»، همواره به جهان زیرین و ساکنان آن فرامان می‌راند.

در وجه منفی خود: ممکن است به هرچیز سری، نهانی و تاریک اشاره کند. مثلاً بر مغاک، جهان مردگان، برآنچه می بلعد، اغوا می کند و مسموم می‌سازد، و چون سرنوشت هراس انگیز و گریز ناپذیر است.

آشناترین نمونۀ دوگونگی طبیعت مادر، شاید «مریم باکره» باشد، که هم «مادر خدا» و هم بنابر روایات قرون وسطایی «صلیب» اوست.

- کارل گوستاو یونگ




+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 3:4  توسط   | 




یونگ در مقام آسیب شناسی عصر مدرن بر این اعتقاد است که وقتی روح انسان از خدا و مفاهیم متعالی دینی خال شود جای او را جانشینی ناهشیار پر می کند. در این صورت انرژی روانی ناخودآگاه محروم از خدا و عوامل قدسی آرامش بخش وسد و حصار دگم ها به ایدئولوژی های مدرنی نظیر فاشیسم و کمونیسم و... به تعبیر یونگ هیولاهای مدرنی پناه می برد که حیات و هستی انسان را به خطر می اندازند. 


ـ....دین از درونه های ضمیر ناخودآگاه سر می زند و انگاره ی بنیادینی است که چون عضوی روانی و غریزی در انسان ماندگار است. عقاید دینی نیز هرچه با درونه های ضمیر ناخودآگاه منطبق تر باشند و بهتر نیازهای درونی انسان را بیان نمایند ، ماندگارتر خواهند بود. به عبارت دیگر چون دین عضو غریزی روان است و غریزه نیز به تعبیر یونگ " هر گونه کشش بدون اراده به سمت فعالیت های مشخص است و همه ی فرایندهای روانی چون دین که انرژی شان زیر کنترل خودآگاه نیست غریزی هستند. 


یونگ غفلت و سرکوب غریزه ناخودآگاه دینی را یکی از اشتباهات انسان مدرن و نوگرا می داند ودر مقام " علت " و " تأثیر" پذیری توجه به ناخودآگاه و کارکردهای دینی روان را گوشزد می نماید. به همین سبب معتقد است که انسان مدرن از شوک روانی و بلاتکلیفی و حتی اسکیزوفرنی رنج می برد و برای رهایی از این رنج به خدایان دروغین و بهشت های زمینی و گزاف های آرمانی پناه می برد .


شعف و سروری که در نتیجه ی آگاهی روشن از حال و آزادی از گذشته به انسان نوگرا دست می دهد هر اندازه هم که باشد بزودی نابجا به نظرش می رسد: تنها کافی است اندکی درباره ی این واقعیت به تأمل بنشیند که پس از نزدیک به دو هزار سال آرمان باوری مسیحی آنچه حاصل شده نه بازگشت به مسیح و برپایی ملکوت خداوند در زمین بلکه ظهور جباران ، دولت های بی خدای توتالیتر ،و قتل عام های توده ای سازمان یافته بوده است!


از قرار معلوم روحیه ی دوران پس از مسیحیت چیزی نیست جز " روحیه ی نابجای نخوت ،جنون ،پریشان خاطری، بی اخلاقی تبهکارانه و خشک اندیشی اصول پرستانه؛ گزاف های آرمانی که تنها به کار آن می آید که یکجا به خورد انسان توده ای امروز داده شود .انسان نو درنتیجه ی وقوف به این واقعیات،تردید در همه ی آرمان های گذشته و حال، و بدبینی نسبت به آخرین تمهیدات تسکین بخش، از شوک روانی شدیدی رنج می برد و در نتیجه در نوعی بلاتکلیفی و اندوه بسر می برد. 

والتر اوداینینگ، یونگ و سیاست


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 0:45  توسط   | 




من ضمن آنچه از پي مي‌آيد هر وقت به اين موضوع‌ هاي فوق‌ طبيعي مي‌پردازم كاملاً آگاه هستم كه در جهاني مركب از تصاوير سير مي‌كنم و هيچ يك از انديشه‌هاي من ذات شناخت‌ ناپذير را درك نمي‌كند

كارل گوستاو يونگ

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 0:43  توسط   | 



برای فروید زنای با محارم چنان اهمیتی داشت که وی اصطلاح «عقده‌ی اودیپ» (Oedipus Complex) را از این جهت که داستان «اُدیپ شهریار» نمونه‌ای بخصوص جالب توجه از عقده‌ی زنای با محارم بود انتخاب کرد. و این دقیقاً همان چیزی است که من «کهن الگو» (Archetype) می‌نامم، و تنها کهن الگویی است که فروید کشف کرده است. فروید چنین می‌پنداشته که کهن الگو در ادیپ خلاصه می‌شود، در صورتیکه مسلماً کهن الگوهای دیگری هم وجود دارد. به اساطیر یونان باستان توجه کنید، در آن تعدادی کهن الگو می‌یابید. یا اینکه رویاها را مورد دقت قرار دهید، کهن الگوهای دیگری را کشف خواهید کرد.

عقده‌ی مزبور تنها نمونه‌ای است از انواع بسیار زیاد نمونه‌های رفتار. عقده‌ی ادیپ مثالی عالی از رفتار مربوط به کهن الگوها‌ست. فروید عقده‌ی ادیپ را به رفتاری اطلاق کرده است که به کهن الگوی رابطه‌ی مرد با مادرش مربوط می‌باشد. اما عقده‌ی مزبور به رابطه‌ی مرد با دخترش نیز مربوط است. زیرا همان نقشی را که مرد برای مادرش به عهده داشته، برای دخترش نیز عهده ‌دار خواهد بود. می‌بینید که می‌توان مسائل را از جنبه‌های مختلفش مورد توجه قرار داد.

کارل گوستاو یونگ



+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 0:41  توسط   | 






وقتی ناخودآگاه را بخشی از خود دانستید، با بی‌طرفی و انصاف به خود می‌نگرید. اگر سایه را بخشی از خود بدانید، دیگر خود را فقط فاعل نمی‌بینید، بلکه گاهی نیز مفعول هستید. 

با درک ناخودآگاه دایره‌ی هستی‌تان را به میزان ناشناخته‌ای گسترش می‌دهید؛ به علاوه چیزی را شامل تمامیت خویش می‌کنید که تحت نظارت خودتان نیست: تنها محتویات خودآگاه است که در کنترل شماست.

- کارل گوستاو یونگ

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 0:40  توسط   | 



آپلود




تجربیات درونی‌ام، رویاها و حالات رویایی‌ام خمیر مایه‌ی (Prima Material) کار علمی مرا تشکیل می‌دهند. آنها مواد گداخته‌ای بودند که سنگی که می‌بایست تراش بخورد، در میان آنها تبلور یافت.

- کارل گوستاو یونگ




+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 10:53  توسط   | 


آپلود



We have become rich in knowledge, but poor in wisdom.

Carl Gustav Jung

ما از دانش و علم مستغنی گشته‌ایم، حال آنکه که دریوز خِرَد و حکمت‌ایم

کارل گوستاو یونگ








+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 10:52  توسط   | 





زندگی انسان تجربه‌ای است مشکوک. پدیده‌ای است تنها از حیث عدد عظیم؛ از لحاظ فردی چنان زودگذر و ناکافی است که به راستی معجره است که اصولاً چیزی بتواند وجود داشته باشد و رشد کند.

در چشم من، زندگی همواره چون گیاهی می‌نماید که حیات آن بر ریشه‌هایش استوار است و زندگی واقعی آن نامرئی و در ریشه‌اش پنهان است. آن قسمتی که از خاک سربر می‌آورد، تنها یک تابستان می‌پاید و آنگاه به سرعت خیال می‌پژمرد. لیکن چیزی درآن زیر، زندگی و جریان ابدی را ادامه می‌دهد. آنچه ما می‌بینیم، شکوفه است که می‌گذرد؛ ریشه باقی می‌ماند.

- کارل گوستاو یونگ





+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 10:51  توسط   | 





هنگامی که خودآگاه از تفاوت میان عامل و موضوع ناآگاه است، شناسۀ ناخودآگاه حاکم می‌شود. سپس ناخودآگاه در موضوع فرافکن شده و موضوع نیز به درون عامل بازتاب گشته و بخشی از روانشناختی او می‌گردد، از آن پس رفتار گیاهان و حیوانات شبیه موجودات انسانی می‌شود و موجودات انسانی نیز تفاوتی با حیوانات ندارند، و هر موجود زنده‌ای با اشباح، ارواح و خدایان همراه است. (این مشخصۀ روانشناسی انسان بدوی تا پیش از تکامل آگاهی و شکل‌گیری ذهن خودآگاه است که "لوی برول" جامعه شناس و مردم شناس فرانسوی با دیدگاهی حاکی از نبوغ، آن را «مشارکت رازگونه» می‌نامد.)

طبیعتاً انسان متمدن می‌اندیشد که بسیار فراتر از این ها بوده است و در عین حال غالباً خود را در سراسر زندگی با والدینش همانند می‌داند و یا با عواطف و پیش‌داوری‌ها و بی‌هیچ شرم و حیایی دیگران را به چیزهایی متهم می‌کند که نمی‌خواهد در خود حس کند؛ چرا که او نیز بقایایی از یک ناخودآگاه ابتدایی و عدم تمایز یافته میان عامل و موضوع را در خود دارد، و از این رو، به گونه‌ای اسرارآمیز، تحت تاثیر هرگونه رفتار مردمان، چیزها و موقعیت‌هاست و کم و بیش به اندازۀ انسان ابتدایی در حلقۀ محاصره‌ی تاثیرات آشوبگر است و بنابراین مانند بسیاری از مردمان به دفع جادو نیازمند است. اما اکنون دیگر او با کیسه‌های دارو و طلسم و قربان کردن حیوانات به جادوگری نمی‌پردازد، بلکه با آرام بخش‌ها و اختلالات عصبی، خِردگرایی و پرورش اراده پا به میدان می‌گذارد ..

ولی اگر ناخودآگاه بتواند همچون عامل مشارکت کننده‌ای تعیین کننده با خودآگاه شناخته شود، و اگر ما بتوانیم به شیوه‌ای زندگی کنیم که خواسته‌های خودآگاه و ناخودآگاه تا حداکثر ممکن در نظر گرفته شوند، در این هنکام، مرکز ثقلِ مجموعۀ شخصیت به جابه‌جایی موقعیت دست می‌زند؛ اینک دیگر در محدودۀ «من» (Ego) یا مرکز خودآگاهی قرار ندارد، بلکه در نقطه‌ای فرضی میان خودآگاه و ناخودآگاه است که آن را «خود» (Self) می‌نامیم. اگر این جابه‌جایی موفقیت‌آمیز باشد، به از بین بردن «مشارکت رازگونه» و به شخصیتی منتهی می‌گردد که شاید بتوان گفت، تنها در طبقات پایین رنج می‌برد، ولی در طبقات بالا، به گونه‌ای شگرف از خوشبختی‌های توام با رنج و نیز توام با شادی جدا شده است.

- کارل گوستاو یونگ

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت 10:49  توسط   | 




اگر فروید از ناخودآگاه حرف میزد و زندگی را تلاشی برای «خودآگاهی از ناخودآگاه» میدانست، یونگ «ناخودآگاه جمعی» را مطرح کرد که هیچگاه وارد «خودآگاه» ما نخواهد شد!

روند یونگ بر خلاف رویه متعارف علمی است. رویه متعارف علمی، «تجزیه و تحلیل» است. هر مسئله را به «اجزا»ی آن تقسیم میکنیم و سپس مسئله را «حل» میکنیم. اما یونگ تلاش میکند برای همه مسائل ریشه های مشترکی خلق کند. «ناخودآگاه جمعی» یکی از این ریشه هاست. شاید به همین دلیل بیش از هر روانشناس دیگری مورد توجه سنت گرایان و مذهبیون قرار گرفته است.

یونگ هم مانند فروید علاقه داشت نظریه ای جهانشمول داشته باشد و بتواند با استفاده از نظریه اش همه چیز (از خوابی که می بینید تا فکر کردن به یک دوست و همزمان زنگ زدن آن دوست به شما) را توجیه کند.

شانس، تصادف و شرایط محیطی سهم بسیار ناچیزی از فضای ذهنی یونگ را به خود اختصاص داده اند. شاید زیباترین تعبیری که در مورد یونگ به کار رفته، از آن دکتر جورج بوئری باشد که میگوید:

Life is "Over-explained" in Jungian Theory


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 21:30  توسط   | 




بلی، باید کتاب‌ها را خواند هرچند که قطور باشند!

- کارل گوستاو یونگ

*تصویر: رونمایی از کتاب قرمز (The Red Book) که بعد از هشتاد سال با مساعدت نوه‌ی کارل یونگ در سال ۲۰۰۹ اجازه‌ی نشر یافت. در این اثر یونگ به زبانی شهودی و با تصاویر زیبایی که خود نقاشی کرده است، سفر درون خویش را ترسیم می‌کند. این کتاب ریشه‌ی شکل گیری تفکرات ویژه‌ی یونگ درباره‌ی شخصیت و دلیلی بر اصالت نظام روانشناختی اوست. این اثری ادبی، فلسفی، هنری و روانشناختی است. امید است که هرچه زودتر این کتاب به ترجمه برسد و در اختیار علاقه‌مندان فارسی زبان قرار بگیرد.



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 21:29  توسط   | 




یونگ در پاسخ به اتهام یهود ستیزی و حمایت از نازیسم که به او نسبت می‌دادند چنین می‌گوید:

چگونه شخصی که وسعت نظراتی را که الهام بخش تئوری‌های من درباره‌ی شخصیت است واقعاً درک کرده باشد، می‌تواند مرا به خصومت علیه پیروان دینی متهم کند که حامل خرد کهن هستند.

یونگ همتای مطالعات گسترده‌ای که در فلسفه‌ی گنوستیک، گیمیاگری قرون وسطا و تائویسم چینی داشت، روی «کابالا» کتاب عرفان یهودیان نیز کار کرده بود.



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 21:28  توسط   | 






یونگ، آئين‌هاي گنوسي و حكمت هرمسي:

يونگ بخش عظيمي از روان‌شناسي خود را مديون آموزه‌هاي گنوسي است. او فلسفه اضداد را علاوه‌بر يين و يانگ چيني مديون مطالعاتي است كه در آئين‌هاي گنوسي و حكمت هرمسي نيز داشته است. در واقع بايد گفت كه زبان يونگ از همه بيشتر شبيه گنوسي‌هاست؛ چون گنوسي‌ها مي‌پندارد كه انسان از طريق معرفت باطني و روحاني(كشف و شهود) است كه به رستگاري مي‌رسد. در مقدمه‌اي كه بر كتاب روان‌شناسي و كيمياگري‌اش نوشته، آشكارا بر منش گنوس خود اعتراف مي‌كند:

«اميدوارم خواننده از اين كه تفسير من، مانند اسطوره‌اي گنوسي به نظر مي‌رسد آزرده‌خاطر نشده باشد. ما، در حال حركت در ناحيه‌هايي هستيم كه واقعاً عرفان در آنها ريشه دارد. پيام تمثيل مسيحيت، عرفان است و تعادلي كه حاصل ناخودآگاه است نيز عرفان در سطحي عالي‌تر است.» 

يونگ اعتقاد دارد كه مُثُل اصلي مسيحيت در فلسفه گنوسي ريشه دارد، فلسفه‌اي كه وقتي مذاهب باستاني منسوخ شدند، مي‌بايست رشد كند. در واقع معتقد است كه مكتب گنوسي در مسيحيت نهفته نيست، بلكه اين مسيحيت است كه در طول مكتب گنوسي قرار گرفته يا جذب آن شده است.

او مفاهيم آدم نخستين، ملاء اعلي ، موناد ، جرقه نور ، تك‌شاخ و ... را بارها در روان‌شناسي خود بكاربرده و در اسطوره‌هاي تولد دوباره و مرگ نيز بسياري از مباحث فلسفي گنوسي را مورد تجزيه و تحليل قرار داده است. چنانكه في‌المثل در مورد اسطوره تجديد حيات (تولد دوباره) اين‌گونه شرح مي‌دهد كه:

«ماده‌ی اوليه، روحي پنهان است، ... اين روح، تدريجاً مطابق با روايت كهني كه مي‌گويد زئوس هنگامي‌كه در آغوش فيزيس بود توسط تاريكي فرد بلعيده شد، به روح‌القدس تعبير گشت. ... به عبارت ديگر بلعنده، نوعي روح زميني ماده است، نر ماده‌اي است كه داراي سيماي روحاني مردانه و سيماي جسماني زنانه است. اين اسطوره اصولاً گنوسي، دچار دگرگوني غريبي شده است: نوؤس و فيزيس ‌به طوري تميزناپذير در ماده‌ی اوليه يكي شده‌اند و به صورت طبيعت پنهان (Natura abscondita) درآمده‌اند. معادل روان‌شناسانه اين موضوع، فرافكني يك محتواي ناخودآگاهانه بسيار مجذوب‌كننده است كه، مثل همه اين محتويات، كيفيت قدسي و نوراني ـ الهي يا مقدس ـ را متجلي مي‌كند.» 

گاه آنچنان بر آئين گنوسي تأكيد مي‌كرد كه باعث مي‌شد نظر اكثر انديشمندان و پژوهشگران جديد در حوزه معرفت الهي كه معتقد بودند مسيحيت دنباله‌ی يهوديت است را، ناديده بگيرد و ادعا كند كه: «آنچه در نهايت به پيدايش مسيحيت انجاميد از آن زمانكه يوناني‌ها آغاز به نقادي و سنجيدن جهان كردند، بوقوع پيوست يعني از دوران نزج آئين معرفت باطني(گنوس) به معناي وسيع كلمه.» جالب است بدانيم يونگ در سال‌هاي پايان عمر خويش همواره انگشتر فيروزه‌ی گنوسي در دست داشت

نوشته : آزاده مدنی



+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 21:27  توسط   | 



هنر در هنرمند ذاتي است، مانند غريزه كه بر انسان تسلط دارد و او را ابزار خود مي‌سازد. چيز با ارزشي كه در آخرين تحليل در اوست و به وي جان مي‌بخشد، شخص وي به عنوان انساني شخصي نيست، بل اثر هنريست كه مي‌آفريند. به عنوان شخص وي مي‌تواند خلق و خو، هوس‌ها و مقاصد خودخواهانه‌اش را داشته باشد. در مقابل، به عنوان هنرمند، او انسان به مفهوم بالاتر است؛ او انساني جمعي است كه حامل و بيانگر روح ناخودآگاه و فعال بشريت است.


کارل گوستاو یونگ



+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 11:25  توسط   | 



فعالیت خلاقانه تخیل ادمی را از اسارت (فقط ها) رها میکند و او را به مقام کسی که بازی می کند ارتقا میدهد. خیالها میوه های روح هستند و برای کسی ریخته میشوند که زندگی را پاس بدارد. آدم منفعل چیزی تجربه نمی کند جز ترسهای بیمارگونه خودش و به معنایی هم دست نمی یابد.

کارل گوستاو یونگ




+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 11:21  توسط   | 



عقل حکم می‌کند هر وقت به حقیقتی متافیزیکی دست یافتید، یک ماه با آن سر و کله بزنید و ببینید معده‌یتان را اذیت می‌کند یا نه؛ اگر کرد، می‌توانید مطمئن باشید کشفتان غلط است. داشتن عقاید متافیزیکی ضروری است -نمی‌توانیم بدون آنها زندگی کنیم- ولی این‌ هم ضروری است که چنین عقایدی را با جدیت به آزمون بگذاریم و ببینیم آیا با ذات بشری همخوانی دارد یا خیر: یک عقیده‌ی متافیزیکی خوب، معده‌ی کسی را خراب نمی‌کند. انسان تن زنده‌ای نیز دارد و اگر چیزی برای یک وجه انسان مفید است، باید برای وجه دیگر هم مفید باشد.

- کارل گوستاو یونگ





+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 11:21  توسط   | 



از دید روانشناختی، جای متافیزیک در ناخودآگاه است. کسانی که در ناخودآگاه زندگی می‌کنند، شبیه ناخودآگاه می‌شوند؛ اصلاً خود نیز ناخودآگاه می‌شوند. تا زمانی که حقیقتِ ناخودآگاه را دارای ماهیت الهی بدانیم، آنان نیز خداوارند: خدامانندند (به تعبیر نیچه).

این مسئله در زندگی واقعی خود را با این حقیقت نشان می‌دهد که آنان یقین خاصی در زندگی دارند، احساس موجه بودن می‌کنند؛ درست یا غلط بودن راهشان، «قطعی» و بی چون و چراست. هیچ شکی درمورد آن ندارند: چیزی مثل یقین فطری و ذاتی حیوانات است. از این دیدگاه، حیوانات نیز دارای وجهی خدایی‌اند. و فطرت بخش متافیزیک حیوانات است. یقینی آگاهانه نیست -همانقدر آکاهانه است که سرخپوستان "پوئبلو" از اینکه در یک دهکده‌ی سرخپوستی زندگی می‌کنند، آگاه‌اند و یا همانقدر که فیل از فیل بودن خود آگاه است.

با این حال وقتی فیل با انسان مواجه است، خیلی خوب می‌داند که فیل است، ولی ما معمولاً نمی‌دانیم چه هستیم.

- کارل گوستاو یونگ



+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 11:20  توسط   | 



منظور از اصطلاح «تصویر ذهنی» آنست که نه تنها شکل فعالیتی که انجام می‌گیرد، بلکه «وضعیت الگو»ای را بیان کند که فعالیت در آن امکان بروز می‌یابد. این «تصاویر ذهنی» تا جایی «کهن الگو» (Archetype) هستند که مختص یک گونه (Species) می‌باشند و چنانچه «مبدئی» داشته‌اند این مبداء باید لااقل با آغاز پیداش آن گونه مقارن باشد.

این تصاویر ذهنی، عبارتند از «صفت انسانی ِ» انسان، یعنی قالب خاصی که رفتار انسان به خود می‌گیرد. این قالب خاص موروثی است و از قبل در «germ plasm» وجود دارد و عقیده به اینکه موروثی نبوده، بلکه در هر طفلی جدیداً به وجود می‌آید، به اندازه‌ی این فکر بَدَوی مهمل است که می‌گوید: خورشیدی که در صبح طلوع می‌کند با خورشیدی که عصر روز گذشته غروب کرد فرق دارد.

- کارل گوستاو یونگ



+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 9:32  توسط   | 



خلاصه رویای یونگ که او را متقاعد به وجود ناخودآگاه جمعی کرد : 

در خانه ای دو طبقه بودم که آن را نمی شناختم ، آنجا خانه ی من بود . به خیالم رسید که نمی دانم طبقه ی پایین خانه چگونه است ، از پله ها پایین رفتم . در طبقه ی پایین همه چیز قدیمی بود ، مربوط به قرن پانزدهم یا شانزدهم .

تاسیسات آن به قرون وسطی تعلق داشت و موزائیک های قرمز رنگ داشتند.همه ی اینها در سایه روشن قرار داشت . از اتاقی به اتاق دیگر می رفتم و به خود می گفتم حالا باید همه ی خانه را ببینم . به دری سنگی رسیدم و آن را باز کردم پشت آن پله هایی سنگی بود که به زیرزمین منتهی می شد . پله ها را پایین رفتم .به اتاق خیلی قدیمی که سقف گنبدی قشنگی داشت رسیدم . وقتی که به دیوار توجه کردم ، بخصوص وقتی که به ملاط و آجر میان سنگ ها دقت کردم ، دریافتم که این دیوار متعلق به عصر امپراطوری رم است .کنجکاو تر شدم و علاقه مند شدم بیشتر جستجو کنم .

زمین اتاق از سنگ فرش شده بود . در یکی از آن سنگ ها حلقه ای دیدم ، حلقه را کشیدم و سنگ بلند شد و زیر آن پلکان های سنگی نمودار شد که به پایین می رفت . وقتی که از پله ها پایین رفتم به غاری سنگی که سقف کوتاهی داشت رسیدم . در خاک کف آن تکه های استخوان و ظروف و بازمانده هایی از تمدن بدوی را دیدم. جمجمه ی انسانی را پیدا کردم که نیمی از آن متلاشی شده بود .

در این موقع از خواب پریدم. وقتی خوابم را برای فروید تعریف کردم ، آنچه برایش جالب بود همان جمجمه بود از من خواست از میل نهفته ام درباره جمجمه بگویم می دانستم که فروید می پندارد که جمجمه نشانه ی میل پنهان به مرگ است . از خودم می پرسیدم فروید چه انتظار دارد و می خواهد بداند من مرگ چه کسی را آرزو می کنم ؟ برای اینکه قانع شود به او گفتم مرگ همسرم و خواهر او را آرزو می کنم .

در آن موقع من تازه ازدواج کرده بودم و هیچ محملی وجود نداشت که مرگ همسرم را آرزو کنم اما اگر تعبیر واقعی رویای خود را برایش می گفتم با مخالفت و مقاومت او مواجه می شدم . در آن موقع من هنوز تجربه کافی نداشتم تا بتوانم برداشت خود را به او بقبولانم . فروید از پاسخم خوشحال شد اینکه به فروید حقیقت را نگفتم از لحاظ اخلاقی کار درستی نبود . اما تفاوت نظریه من و او چندان بود که جز این چاره ای نداشتم .

یونگ می گوید آن خانه و طبقات آن و زیر زمین ها نمودار ذهن و ضمیر آگاه و ناخودآگاه آن زمان خود او بود . سالن انتظار خانه نمودار ضمیر آگاه و طبقات زیرین نمودار ضمیر ناخودآگاه بود . هر چه یونگ پایین تر می رفته ، همه چیز شگفت انگیز تر و تاریک تر می شد . غار در این رویا نماد بازمانده ی تمدن بدوی یا دنیای انسان بدوی در یونگ بود . وجود انسان بدوی و تمدن بدوی وجود خود را در غار کشف کرد .

یونگ تصریح می کند که بر اساس این رویا برای اولین بار وجود مضامین کنشی جمعی را در روان شخصی و فردی حدس زدم این مضامین که از پیش در ذهن بشر نهاده شده است به منزله آثار طریقه های کنشی گذشته است . خیلی بعدها یعنی وقتی که تجربه کافی پیدا کردم و دانشم استوار شد دانستم که این طریقه های کنشی غریزه ها و صورت های مثالی است. ( ک . گ . یونگ )

برگرفته از کتاب زندگی من نوشته ی آنیلا یافه که به زبان فرانسه ترجمه گردیده و در 532 صفحه تنظیم شده است که شامل خاطرات و اندیشه ها و رویاهای یونگ به زبان خودش است



+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 9:31  توسط   | 



يونگ در يکی از نامه‌هايش به ميگوئل سرانو می‌نويسد:

تصادفاً ما هم‌اکنون در زمانی زندگی می‌کنيم که «هومو هومينيبوس لوپوس» (انسان قائم مقام گرگ) درصدد تبديل خود به يک حقيقت وحشتناک است و در زمانی زندگی می‌کنيم که نيازی هولناک برای شناختن ماوراء خود داريم.



+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 9:31  توسط   | 




شخصيت مانا يا كهن‌الگوي قدرت در اندیشه یونگ:

مانا اصطلاحي مالينزيايي است كه به نيروي غيرفردي و فوق‌طبيعي گفته مي‌شود. برخي از مردم بدوي و باستاني، رستگاري و قدرت‌هاي ويژة جادوگري را ناشي از آن مي‌دانستند. اين شخصيت در خواب‌ها به صورت‌هاي مثالي مربي‌گونه مثل پير خردمند ظاهر مي‌شود. مانا قوي‌ترين و عميق‌ترين لاية اميال يا شخصيت در فرد است. يونگ، مانا را براي انرژي رواني به كار مي‌برد و تجلي آن در وسيع‌ترين تعريف از نظر او فر‌ّه يا كاريزما را تشكيل مي‌داد. عميق‌ترين لايه‌هاي روح هرچه ژرف‌تر شوند خصلت‌ها و صفات شخصي خود را از دست مي‌دهند و بيش از پيش جمعي مي‌شوند. به نظر يونگ غايت ژرفاي وجود مفهوم هم‌عرض جهان دارد. اين پيوستن به لايه‌هاي جمعي روح سبب تعالي رشد و تكامل انسان مي‌شود. به قول لائوتسه : تعالي در عمق نهفته است

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 9:30  توسط   | 




خداوند یک واقعیت روانی است که بی میانجی تجربه می شود. این مطلب در فهم اندیشه های یونگ اساسی است. تمامی اندیشه خدا استوار است بر تجربه ( انسان) ،نه بر موجودیت خدایی برین و انسان وار که به نظر وی دست نیافتنی است.

یونگ، خدایان و انسان مدرن، مورنو، ص 103،ترجمه داریوش مهرجویی




+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 9:29  توسط   | 





قصد ندارم خود را يك پيامبر پيش‌گو جا بزنم ولی بدون يادآوری اشتياق انسان برای دست‌يابی به آرامش در دوره‌ای از بی‌ثباتی و تمنای امنيت در عصر ناامنی نمی‌توان مشكل روحی انسان نو را به تصوير كشيد.

- كارل گوستاو يونگ

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 11:54  توسط   | 






ضمیر نیمه خودآگاه یک نوزاد ظرفی تهی نیست که بتوان در شرایط مساعد هر چیزی در آن ریخت، بلکه برعکس جوهر خاص بسیار پیچیده و بدقت مشخص شده‌ای است که چون نمی‌توانیم مستقیماً آن را ببینیم در نظرمان مبهم می‌نماید. اما در لحظه‌ای که نخستین علائم قابل روئیت «حیات روانی» آغاز به تجلی می‌کند باید کور بود تا سیرت فردی، یعنی آن شخصیتِ منحصر به فردِ پشت آنها را تشخیص نداد.

- کارل گوستاو یونگ



+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 11:53  توسط   | 




ذهن بیمار، میل به همانندی با قادر مطلق دارد و شک را گناه به شمار می‌آورد.

- کارل گوستاو یونگ

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 11:52  توسط   | 





زندگی درست، عبارت است از زندگی‌ای که روح و تن را یکسان در برگیرد، زیرا روح و تن دو چیز جدا نیستند، یکی هستند.

- کارل گوستاو یونگ


+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 11:51  توسط   | 




انسان مانند هر حیوانی، صاحب «روانی» است از پیش شکل گرفته که نوع خود را بوجود می‌آورد و در مطالعه‌ی دقیق‌تر می‌بینیم که خصوصیت مشخصی را بروز می‌دهد که در سوابق خویشاوندی‌اش قابل پی‌جویی است.

- کارل گوستاو یونگ

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم فروردین 1391ساعت 11:50  توسط   | 





کهن‌الگو (Archetype) اصطلاحی جدید نیست، پیش از زمان اگوستین قدیس به کار می‌رفت و با «مُثُل افلاطونی» مترادف بود .. اگر من نیز فیلسوف بودم از این شیوه‌ی افلاطونی پیروی می‌کردم و می‌گفتم، جایی، در مکانی فراسوی آسمانها پیش‌نمونه و یا تصویری ازلی از مادر وجود دارد که نسبت به تمام پدیده‌هایی که «مادری» به وسیعترین معنای کلمه در آن تجلی می‌کند، اعلی و ازلی است ..

اما من پیرو مکتب «اصالت تجربه» (Empiricist) هستم، نه فیلسوف و نمی‌توانم از پیش، فرض کنم که طبع خاص و برخورد شخصی من با مسائل فکری عموماً معتبر است. ظاهراً این پیش فرضی است که فقط ممکن است فیلسوف درگیر آن بشود .. به عنوان یکی از پیروان مکتب اصالت تجربه باید خاطر نشان کنم که حالتی وجود دارد که صور ذهنی (کهن‌الگوها) را نه صرفاً به عنوان لفظ بلکه به صورت «وجود»هایی واقعی به شمار می‌آورد.

کسی که همچنان به طرز تفکر افلاطونی ادامه می‌دهد غرامت این خطای خود را در شناخت مقتضیات زمان، هنگامی می‌پردازد که می‌بیند «عالم علوی» و مابعدالطبیعی مُثُل، به قلمرو قابل تحقیق و اثبات ایمان و خرافات محول گشته و یا خیرخواهانه به شاعر واگذار شده است ..

پیروزی مکتب جدید در حالی است که خود نیز مبتنی بر فرضیه‌ای است معین و محدود، که رنگِ طبع و تمایل شخصی دارد. و آن عبارت است از اینکه: ما چیزی را معتبر می‌شناسیم که از بیرون بیاید و پژوهش پذیر باشد. نمونه‌ی مطلوب در اینجا پژوهش پذیری از راه تجربه است. نقیض این فرضیه یا آنتی‌تز آن عبارتست از آنکه: ما چیزی را معتبر می‌دانیم که از درون بیاید و قابل پژوهش نباشد و بطلان این نظریه روشن است. فلسفه‌ی طبیعی یونان با توجه به ماده، همراه با استدلال ارسطویی، پیروزی دیررس اما همه جانبه‌ای بر افلاطون یافت.

مع‌هذا، هر پیروزی تخم شکست آینده را دربر دارد. در روزگار ما علائمی حاکی از تغییر شیوه‌ی نگرش و طرز تفکر بسرعت رو به فزونی است. در این باب، «اصول مقولات» "کانت" است که بالاخص و پیش از همه، هر تلاشی را جهت احیای مابعدالطبیعه به معنای قدیم کلمه در نطفه خفه می‌کند، اما در عین حال راه را برای تولد مجدد روح افلاطونی هموار می‌سازد ..

اگر درست باشد که هیچ امر مابعدالطبیعی، مافوق خرد انسان نیست، این نیز راست است که هیچ «دانش تجربی» وجود ندارد که به وسیله‌ی ساختار پیشینی و اولیه‌ی ادراک از قبل اخذ و محدود نشده باشد ..

در تمامی اعمال انسان عاملی پیشینی وجود دارد و آن یعنی ساختمان فطری و خاص «نیمه خودآگاه» و «ناخودآگاه» روان.

- کارل گوستاو یونگ



+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 22:44  توسط   | 





وارد اتاقی شوید که افراد زیادی در آن بوده‌اند و بی‌درنگ بوی بشریت را حس کنید، بوی جالبی نیست: به بوی حیوان شبیه است. سیاهپوستان معتقدند حیواناتِ وحشی از انسان دوری می‌کنند، چون تن آدم بویی شبیه بوی تن شیر دارد؛ شاید چون گوشتخواریم، بوی حیوانات درنده را می‌دهیم.

بوی تن سیاهپوستان توجه ما را جلب می‌کند، زیرا متفاوت است، اگر بخواهم درست بگویم، مشخصاً «غیر انسانی» است، ولی با بوی تن تعداد زیادی اروپایی که دور هم جمع باشند، فرقی ندارد.

روانشناسی توده‌ی مردم را می‌توان بر اساس بوی تن عده‌ی زیادی از آنان تعیین کرد: دقیقاً بوی روانشناسی‌شان را می‌دهند.

- کارل گوستاو یونگ، سمینار یونگ درباره‌ی زرتشتِ نیچه

* زیرنویس عکس:
سیاره‌ی مشتری رو به زمین: «شاید من کمی بوی آمونیاک از خودم در می‌کنم، ولی حداقل بوی مردم که نمی‌دم!»




+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 17:53  توسط   | 




نمی‌توان گفت اندیشه‌ی «ابرانسان»ِ نیچه ناموجه است؛ واقعیت این است که نظام‌های فلسفی و دینی، همگی بر چنین یقینی استوارند: حتی آن را تعلیم می‌دهند. 

این اندیشه که باید بر خود چیره شویم، باید خوب باشیم و ... همگی نسخه‌های گوناگون اندیشه‌ی ابرانسان است. اینکه باید بکوشیم به مرحله‌ی «نیروانا» برسیم، دیگر در آرزوی این و آن نباشیم، از تضادها رها شویم و به فراسوی نیک و بد دست یابیم، همه و همه نسخه‌ی هندی ابرانسان است. در تائو قرار گرفتن شکل چینی آن است. این‌ها همگی نمودهای متفاوت یک اندیشه (کهن‌الگوی ابرانسان که نمونه‌ی عظمت انسانی‌ست) می‌باشند.

- کارل گوستاو یونگ، تحلیل چنین گفت زرتشتِ نیچه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم فروردین 1391ساعت 17:42  توسط   | 



آن «کهن الگو»هایی (Archetype) که از دیدگاه تجربی به وضوح مشخصند، آنهایی هستند که بیشترین و ناراحت کننده‌ترین نفوذ را بر «من» (Ego) دارند، و عبارتند از: سایه، آنیما و آنیموس.

سایه (Shadow)، یک مسئله‌ی اخلاقی است که کل شخصیت «من» را به مبارزه می‌طلبد؛ هیچ‌کس نمی‌تواند بدون تلاش بسیار، نسبت به سایه هشیار شود.

با آنکه سایه مضمونی است که در اُسطوره‌ شناسی به اندازه‌ی «آنیما و آنیموس» (Anima/Animus) شناخته شده است، قبل از هرچیز، نماینده‌ی «ناخودآگاه شخصی» است، و به همین دلیل محتوای آن بدون مشکل چندانی می‌تواند به ضمیرآگاه بپیوندد. سایه از این لحاظ با آنیما و آنیموس فرق دارد، زیرا در جایی که می‌توان به باطن سایه پی‌برد و آن را کم و بیش به آسانی شناخت، آنیما و آنیموس از خودآگاهی به مراتب دورترند و نادر است که بتوان در شرایط عادی آنها را تشخیص داد.

انسان با اندکی انتقاد از خود می‌تواند سایه را بشناسد - البته تا جایی که طبیعت آن مشخص باشد. ولی هنگامی که همچون یک کهن الگو ظاهر می‌شود، انسان با همان مشکلاتی برخورد می‌کند که با آنیما و آنیموس دارد. به عبارت دیگر: 

کاملا امکان دارد که انسان، خباثت نسبی طبیعت خود را تشخیص دهد، اما خیره خیره نگریستن به خباثت مطلق، تجربه‌ای است نادر و خرد کننده.

- کارل گوستاو یونگ، آیون، صفحه‌ی ۱۸

همانطور که از کلام یونگ بر می‌آید، تا آنجا که مسئله مربوط به سلوک و رفتار اجتماعی فرد یا همان حوزه‌ی اخلاقیات می‌باشد، جایگاه سایه در ناخودآگاه شخصی است. این اولین مرحله‌ی شناخت و رشد شخصی است که در عرفان با عنوان «مبارزه با نفس» شناخته می‌شود. یونگ در این باره چنین استدلال می‌کند که هر جسم سه بعدی واجد سایه است. از آنجایی که فرد یک شخصیت خودآگاه دارد و خود را با صورتکی (Persona) به دیگران می‌نماید، پس واجد همان خصوصیات ولی در جهت عکس در ناخودآگاه خود است. زیرا وقتی از یک زاویه نوری به جسم سه بعدی تابیده شود، در جهت مخالف، ایجاد سایه‌ای متناسب با کیفیت تابش همان نور خواهد کرد. کیفیت و وجود سایه در این مرحله واکنشی است به وجود شخصیت خودآگاه، همانقدر که سایه وجودش را به جسمی مدیون است که در مقابل نور روز خودنمایی می‌کند.

اما به لحاظ فلسفی سایه یک وجود عمیق‌تر و مقدم‌تر نیز دارد. عالم وجود و صُور قابل ادراک همه از قانون «دیالکتیک اضداد» یا «دوگانگی» (Duality) تبعیت می‌کنند. هیچ امری به ادراک در نمی‌آید مگر در مقایسه با اصل متضاد خود: کوتاه در مقابل بلند، پایین در مقابل بالا، روز در مقابل شب و نور در مقابل سایه. این همان «یین و یانگ» چینی است که بر مبنای فلسفه‌ی «تائو» پایه و بنیاد وجود تمام عالم محسوسات و امکانات است. در این منظر، سایه یک امر ازلی است که هم‌پای نور وجود دارد، یک کهن‌الگو در دل «ناخودآگاه جمعی». یونگ در کتاب «پاسخ به ایوب» چنین استدلال می‌کند که انسان مسیحی وجه تاریک و سایه‌ی خدا را به شیطان فرافکنی کرده است، در حالی که این وجه در وجود خدا و در ذات او متحد است، همانگونه که «یین و یانگ» دو تجلی متضاد از ذات واحد تائو هستند.

از این منظر است که مواجه شدن با سایه در وجه کهن‌الگویی آن را یونگ به روبرو شدن با شر مطلق تشبیه می‌کند. و همانقدر که درک خیر مطلق برای ذهن ِ طبیعتاً دوگانه‌ی انسان ممکن نیست، درک شر مطلق نیز چنین است.

- وحید شاه‌رضا






+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 13:37  توسط   | 





یونگ در هفت موعظه براي مردگان در مورد اضداد می‌گوید:

پس برماست كه صفات سكان ملا اعلي را تمييز دهيم. اين صفات همانا اضدادند، از اين قبيل:

مؤثر و غيرمؤثر
وجود و بي‌وجود
زنده و مرده
تفاوت و تشابه
نور و ظلمت
گرم و سرد
نيرو و ماده
زمان و مكان
خير و شر
زيبائي و زشتي
واحد و كثير

اضداد، صفات سكان علا‌ اعلي‌اند، كه نيستند، چرا كه هر يك ديگري را هم طراز شود. از آن روي كه ما خود سكان ملا اعلي‌ايم، ما نيز اين صفات را در خويش صاحبيم، همانا چون بنيان سرشت ما تمايز است

کارل گوستاو یونگ - خاطرات، رؤياها، انديشه‌ها

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 13:36  توسط   | 




چه لزومی دارد که انسان به هر وسیله‌ی ممکن به خودآگاهی بیشتری رسد؟

براستی که این سئوالی اساسی است و من پاسخ آن را سهل نمی‌یابم؛ به جای پاسخ واقعی، فقط می‌توانم عقیده‌ی خود را ابراز کنم. به عقیده‌ی من، پس از هزارها و میلیونها سال کسی باید پی می‌بُرد که این دنیای شگفت‌انگیزِ ِ کوه‌ها و اقیانوس‌ها، خورشیدها و ماه‌ها، کهکشانها و سحابی‌ها، گیاهان و حیوانات «وجود دارد».

یک‌بار در آفریقای شرقی از فراز تل ِ پستی در دشتهای "آتی" (Athi)، گله‌های بزرگ حیوانات وحشی را می‌نگریستم که در سکوت و آرامشی که تنها نَفَس ِ جهان نخستین برآن می‌دمید، چونان می‌چریدند که از زمان‌های از یاد رفته چریده بودند. درآن هنگام، احساس کردم که من نخستین نفرم، نحستین موجودم که می‌داند همه‌ی اینها «وجود دارند».

تمام دنیای اطراف من هنوز در وضع نخستین خود بود، نمی‌دانست که «هست» و آنگاه، درآن لحظه که من می‌دانستم، دنیا به هستی درآمد. بی‌آن لحظه، جهان هرگز هستی نمی‌یافت. تمامی «طبیعت»، این هدف را می‌جوید و آن را در انسان می‌یابد، لیکن تنها در کمال یافته‌ترین و آگاهترین انسانها. در مسیر این ادراک آگاهانه، حتی ناچیزترین پیشرفتها نیز به سهم خود بر جهان می‌افزاید.

- کارل گوستاو یونگ


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 13:36  توسط   | 




وقتی بر تعصبی چیره شده‌اید، باید بردبار شوید و پُرطاقت. می‌گویید: «اوه، خدایا، بله، می‌توان چیزها را این‌طور هم درک کرد، ولی مردم هنوز متوجه نیستند.» اما افرادی که متعصب مانده‌اند، با آگاهی نصفه‌نیمه از اینکه اعتقادشان متعصبانه است، نسبت به کسانی که اعتقادشان را کاملاً کنار گذاشته‌اند، خشمگینند.

- کارل گوستاو یونگ





+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 13:34  توسط   | 




انسان پس از سیر در آگاهی خداوندی از کائنات، به خانه و به خویش باز گشته و منشاء همۀ محدودیتها را در خانۀ کوچک و تنگ و تاریک ذهن انسانی یافته است، تنگی و محدودیت خودآگاهی. و به وضوح، دلیل این محدودیت را تن دانسته است.

خودآگاهی «من» (Ego) بسیار کم دامنه و محدود است؛ تنها چیزی موجود در آن لحظه را شامل می شود و باقی چیزها متعلق به ناخودآگاه است.

جسم است که شما را در مکان خاصی در فضا و لحظۀ خاصی از زمان محدود می کند، و دلیل "تمایز"، این ظرفیتِ خاصِ دقتِ آگاهی است. جسم از شما دربرابر عدم تمایز و ابهام بنیادین موجود در کیهان محافظت می کند. چگونه چیزی بدون آگاهی، متمایز یا حادث می شود؟

اگر کسی از جهان آگاه نباشد، جهانی در کار نیست. اگر کسی نباشد که از وجود دنیایی سخن بگوید، آن دنیا وجود ندارد.

بدون محدودیت جسم، آگاهی دقیق چگونه وجود داشته باشد؟

جسم ضامن آگاهی است، و آگاهی وسیله ای است که به کمک آن معنا آفریده می شود. اگر آگاهی نبود، معنایی هم درکار نبود، و چون بدون جسم، آگاهی ای وجود ندارد، معنایی نیز بدون جسم متصور نیست.

- کارل گوستاو یونگ




+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 10:56  توسط   | 






اسطوره آدم و حوا در نگاه یونگ:

آدم و حوا نخستين انسان‌ها بودند و پدر و مادي نداشتند و خدا خود، مستقيماً آنها را آفريد ... آنها مخلوق كامل خدا بودند ... و با اين حال دست به عملي زدند كه خواست پروردگار نبود و مرتكب نخستين گناه شدند. چنين چيزي چگونه ممكن است. اگر خدا قابليت ارتكاب آن را در ايشان نگذاشته بود ياراي آن را نداشتند ... داناي كل همه چيز را چنان برقرار داشت كه اولين والدين مرتكب گناه شوند. پس گناه‌كردن آنها خواست خدا بود. اين انديشه مرا از عذاب اليم رهانيد، زيرا اكنون مي‌دانستم كه خداوند خود، مرا به چنين وضعي درافكنده است.

يونگ،‌ كارل گوستاو، خاطرات، رؤياها، انديشه‌ها، انتشارات آستان قدس رضوي، ص 50 و 51.





+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 10:55  توسط   | 




با فروریختن اعتقادات متافیزیکی، «من»ِ انسان مهم شد. زمانه، زمانه‌ی فردگرایی بود. فردگرایی (Individualism) هیچ ربطی به فردیت (Individuation) ندارد؛ فردگرایی نوعی بزرگ‌انگاری ایگو یا من ِ انسانی است، زیرا «من» ناگهان خود را در مقام ضدِ خدایی می‌یابد. تا آن زمان «من»ِ بزرگ جهان خدا بود و ما چیزی نبودیم جز افکار خداوندی، و حال ناگهان در می‌یابیم که خدا برخاسته از افکار انسان است. پس انسان با همه‌ی فروتنی و تواضعش به نخستین کارگزار کیهانی بدل می‌شود، زیرا اوست که سازنده‌ی همه‌چیز حتی خدایان است. و انسان برای همیشه در موقعیت مضحک خدانشناس مذهبی قرار می‌گیرد که خصوصیات روانشناختی‌اش را «برنارد شاو» به زیبایی در یکی از نمایشنامه‌هایش ترسیم کرده است:

خدانشناس می‌نالد و افسوس می‌خورد که باور بی‌خدایی و همه‌ی اعتقادات والایش را از دست داده است، دیگر نمی‌تواند به بی‌خدایی باور داشته باشد.

اینکه انسان باخدا باشد یا بی‌خدا، نتیجه یکی است؛ تنها پیشوندی اضافه و کم می‌شود. ولی این موضوع در تمامی زمان‌ها مشغولیت ذهنی انسان بوده است.

- کارل گوستاو یونگ





+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 10:54  توسط   | 




اگر می‌توانستم بدون تنم زنده باشم، درآن صورت گوشم هر جایی می‌توانست باشد، در نیویورک یا استکهلم. همه‌چیز را می‌دیدم و می‌شنیدم، خدا می‌داند چه چیزهایی. ولی حقیقت این است که تن وجود دارد و جسم در زمان و مکان می‌زید؛ اگر این‌طور نبود، محدودیت آگاهی هم درکار نبود. ضمناً اگر محدودیتی نبود، آگاهی هم نبود، چون اگر نسبت به میلیون‌ها چیزی که می‌بینید، آگاهی داشته باشید، به هیچ چیز آگاهی ندارید؛ درآن صورت آگاهیتان به شدت مبهم و نامشخص می‌شود. و تمایز که جوهر واقعی آگاهی ست، همان کنار گذاشتن و استثنا کردن است.*

- کارل گوستاو یونگ

* یونگ از لوگوس (Logos) یا خرد الهی به عنوان وجه متمایز کننده که خصوصیت خودآگاهی است در مقابل اروس (Eros) یا عشق الهی که مشخصه‌اش درهم آمیختگی و ادغامی است که خصوصیت اصلی ناخودآگاه است، به عنوان نماد استفاده می‌کند تا تفاوت بنیادین روان مرد و زن را توضیح دهد.

مرد در خودآگاهی قالباً «لوگوس» است، در حالی که در ناخودآگاه دارای خصایص «اروس» می‌باشد که یونگ آن را «آنیما» یا زن درون مرد می‌نامد. و زن در خودآگاه قالباً «اروس» است و برعکس در ناخودآگاه دارای فکر و عقیده است که خصوصیت «لوگوس» می‌باشد و آن را «آنیموس» یا مرد درون زن می‌نامد.
هدف غایی برای هر فرد انسانی زیستن کامل هر دوی این خصوصیات است.


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 10:53  توسط   | 





یک اصطلاح علمی بنام «تفرد» (Individuation) بدان معنا نیست که ما با چیزی شناخته شده و معلوم سرو کار داریم و دیگر مطلبی برای گفتن درباره‌ی آن باقی نمانده. کیمیاگری بی‌جهت خود را هنر نخوانده است که واقعا فقط به طریق تجربه قابل درک است؛ گرچه عقل ممکن است آنها را نامی دهد، خودِ کیمیاگران به ما چنین می گویند:

کتابها را پاره کنید؛ بگذارید قلبهایتان دو پاره شود. واین پند را علی‌رغم اصراری که به مطالعه دارند، داده‌اند. تجربه و نه کتاب آن‌چیزیست که به ادراک راهبر میشود.

- کارل گوستاو یونگ


+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم فروردین 1391ساعت 10:52  توسط   | 



وقتی کسی محتوایی در ناخودآگاهش دارد، مثلاً یک کهن‌الگوی خاص در آن شکل گرفته، خودآگاهش که نمی‌داند جریان از چه قرار است، مملو از تشعشعات حاصل از آن کهن‌الگوی فعال‌شده می‌شود. فرد ناخودآگاه، به گونه‌ای رفتار می‌کند که گویی خودِ آن کهن‌الگو است، ولی در عین‌حال هویتش را به صورت شخصیتِ «من»ِ فرد (Ego) بیان می‌کند، به این ترتیب هر انسان خوش فکر و بی‌غرضی می‌گوید: «اوه، بسیار خوب، این آدم دچار خودبزرگ‌بینی شده، پُرفیس و اِفاده است، مضحک است.» زیرا او ناخودآگاهانه نقش بازی می‌کند و می‌کوشد چیزی را مجسم کند که زندگی خودانگاشته است -البته نه آن «خود»ی که در فلسفه مد نظر است- بلکه فقط «شخصیتِ من»ی که با هجوم تشعشعات کهن‌الگوی ناخودآگاه، بزرگ‌تر از آنچه هست، نمایانده می‌شود. 

- کارل گوستاو یونگ، سمینار یونگ درباره‌ی زرتشتِ نیچه




+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 21:44  توسط   | 




دولت بویناک نمی‌شود، زیرا وجود خارجی ندارد. دولت موجودی قراردادی و انتزاعی است، فقط مردمان ابله برای دولت وجود خارجی قائلند. دولت زاییده‌ی خیال مطلق است، اصطلاحی قراردادی‌ست برای جمعی از انسان‌ها؛ تنها واقعیت آن، قراردادی بودنش است، نوعی توافق‌نامه است میان یک عده. اگر چیزی در این میان واقعاً بویناک باشد، همان نهاد بشری است.

- کارل گوستاو یونگ، سمنار یونگ درباره‌ی زرتشتِ نیچه


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 21:44  توسط   | 




اگر بخواهیم از خود شیفتگی خطرناک حذر کنیم؛ باید مسئولیت عملکرد فکری خودمان را به عهده بگیریم. البته آنچه کشف میشود چیزی نیست که بتوان آن را برای توده نگاه داشت. فقط چیزهای پنهانی است که می توانیم آنرا برای خودمان نگه داریم. تنها معدود مردمی هستند که میخواهند چیزی در مورد آن بدانند؛ زیرا موعظه کردن در باره نوشداروی عمومی برای دیگران بمراتب سهل تر از خوردن آنست و چنان که می دانیم وقتی همه در یک شرایط قرار می گیرند؛ هرگز یک چیز آنقدر ها بد جلوه نمی کند. در گله ؛شک و تردید نمی تواند وجود داشته باشد. هر چه جمعیت بزرگتر باشد حقیقت مسلمتر است و فاجعه عظیمتر. 

کارل گوستاو یونگ - روانشناسی و کیمیاگری


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 21:8  توسط   | 




فلسفه‌ی شوپنهاور ارتباط بسیار کمی با هستی خود او دارد، ولی زندگی و فلسفه‌ی نیچه‌ی انسان، به‌طرز غم‌انگیزی یکی است ..

شوپنهاور فلسفه‌ی شگفت‌انگیزی درباره‌ی رنج‌بردن در جهان می‌آفریند و بعد هرروز به هتلش می‌رود و ناهار معرکه‌اش را نوش جان می‌کند. البته که با چنین فلسفه‌ای باید منکر هستی شد و به نیروانا رسید و درآن ناپدید شد ..

نیچه حقیقتاً از شوپنهاوری که فلسفه‌اش رویداد ذهنی محض بود، فراتر می‌رود؛ برای نیچه که موضوع فلسفه‌اش بر تمامیت انسان قرار دارد، فلسفه واقعیتی بلافصل بود.

- کارل گوستاو یونگ

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم فروردین 1391ساعت 21:6  توسط   | 



ما با پیش داوری تصور میـکنیم که با خودآگاهی و اراده مان بر بالای قلۀ کوه نشسته ایم و دست هیچ چیز به ما نمی رسد؛ بعد ناخودآگاه از آن پایین گیرمان می اندازد؛ مردم چیزی را که فروتر واقع شده را به جای "ناخودآگاه"، "نیمه آگاه" می نامند؛ این یکی به گوش خوش تر است.

- کارل گوستاو یونگ





+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 13:3  توسط   | 



باید با کهن‌نمونه (آرکِتایپ) یکی‌انگاری کرد تا قادر به درک آن شد. حتی اگر با «آنیما یا آنیموس»* -که عامیانه‌ترین و فروپایه‌ترین کهن‌نمونه‌ها به شمار می‌آیند- سرو کار پیدا کنید، بدل به آنها می‌شوید و قادر به درکشان نیستید مگر زمانی که به تمامی تسخیرتان کرده باشند. 

درست انگار که هریک از این کهن‌نمونه‌ها به تنهایی قوی‌تر از «من» (Ego) هستند. به آسانی مسحورتان می‌کنند و جوری مُسَخرشان می‌شوید که انگار شیر یا خرسند، به این معنا که انگار با نیروهای بدوی‌ای روبه‌رویید که به 
مراتب از شما قوی‌ترند.

- کارل گوستاو یونگ

* آنیموس (Animus)، روانِ مردانه‌ در ناخودآگاهِ زن و آنیما (Anima)، روانِ زنانه‌ در ناخودآگاهِ مرد است.



+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 13:2  توسط   | 




خاصیت دیگر خودبزرگ‌بینی ِ ناشی از «پیرفرزانه»* شدن این است که فرد به‌جای خود، نیازمند مردمان است؛ دچار شیدایی تعلیم می‌شود، می‌خواهد مُبلغ ِ مذهبی شود، همه‌چیز را برای مردم بازگو کند و افراد بسیاری را به بهشت رهنمون سازد. این حالت همیشه منش مُبلغانِ مذهبی است و این اعتقاد را به همراه می‌آورد که راه درست دیگری جز این راه وجود ندارد.

- کارل گوستاو یونگ

*Senex Archetype


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 13:1  توسط   | 



روانکاوان روان نژندی های خاص خود را دارند. آلوده ی تمامی انتقال هایی (Transference)* می شوند که از بیمارانشان دریافت می کنند و این به مغزشان فشار می آورد. تحت تاثیر قرار می گیرند و قاعدتاً زودرنج و حساس می شوند و سخت می شود با آنها کنار آمد. این بیماری نتیجۀ این تخصص نفرین شده است: پیر فرزانۀ تمام عیارشان، نفرینشان می کند. باید بیش از اینها بدانند، ولی نمی دانند.

برای روانکاو مهم است که اعتراف کند بهتر از دیگران نمی داند، در غیر اینصورت، کمتر خواهد دانست. به این ترتیب فرصتی در اختیار بیمار قرار می دهد. ولی یادتان باشد که همیشه اعتبار طبیب مطرح است. مردم می خواهند باور کنند که طبیب از طایفۀ ساحران و جادوگران است. او با آرکتایپِ پیر فرزانه (Senex) یکی پنداشته می شود، حتی اگر همزمان بیمار یا مجنون باشد. به همین دلیل در جوامع بدوی، مردم می ترسیدند حکیم و طبیب قبیله شوند. موقعیت رشک انگیز و دلخواهی نیست.

- کارل گوستاو یونگ

*انتقال: عبارت است از همۀ انتظارات، باورها و پاسخ های هیجانی که بیمار در رابطۀ میان خود و درمانگر وارد می کند و در واقع بر پزشکش فرافکنی می کند.


+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 13:1  توسط   | 



ما چنان که لازمه تثبیت و بقای جان و روح در پایان تصعید است ؛این جریان هنگامی اتفاق میافتد که سنگ مرموز اضافه شود(سنگ معادل مسیح یا سلف)نه اینکه به واسطه حواس بلکه به واسطه عقل از طریق الهام یا کشف و شهود الهی ویا از طریق تعالیم یک محرم قابل درک است! اسکندر میگوید دو مقوله وحود دارد: دیدن از طریق چشم و فهمیدن از راه دل...

کارل گوستاو یونگ
روانشناسی و کیمیاگری -ص510



+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت 13:0  توسط   | 




اینکه انسانی با این اندیشه که مالک چیز بزرگی است به خود غره شود و با این احساس که خیلی دانا شده، همراهی دیگران را تاب نیاورد، به معنای "یکی انگاری" (Identification) است. و در خودبزرگ بینی ای که در پی این حس می آید، بشر به دورزخ می افتد. زیرا ممکن نیست بشر شبانه روز مانند پیرفرزانه زندگی کند؛ بدل به چیزی می شود میان دیوانه و نعش. مردم چنین می پندارند و حق نیز با آنان است. 

مردم نیچه را دیوانه می پنداشتند و همیشه واهمه داشتند که در پشت ظاهر او، جنونی نهفته باشد. او از سردردهای میگرنی شدید رنج می برد، تنها بدنبال بهبودی بود، جسدی متحرک به شمار می آمد: این شکل و شمایل کسی است که از سوی "آرکتایپ پیر فرزانه" (Senex) بلعیده شده است.

ولی پیر فرزانه باید باید بال داشته باشد، باید قو باشد، نه انسان. نباید راه برود، باید پرواز کند. می دانید که شرقیان بر این باورند که فرزانگانِ به کمال رسیده قادر به پروازند. این معیار شناسایی آنهاست: تاکسی نتواند پرواز کند، به اوج فرزانگی نرسیده است.

پس بگذاریم پیر فرزانه، موجودی پرنده باشد، با تنی ظریف و بالدار، و با او یکی انگاری نکنیم.

- کارل گوستاو یونگ





+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 3:20  توسط   | 




قطعاً خاک و کود لازم است تا گل سرخ بروید. اما گل سرخ نه خاک است و نه کود.

- کارل گوستاو یونگ

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 3:18  توسط   | 


خویشتن (Self) همیشه حاصل مجموع فرایندهای خودآگاه و ناخودآگاه است. "خویشتن" آگاهی را درک میکند؛ آگاهی جزئی از "خویشتن" است، درست مانند دایرۀ کوچکی در دل دایره ای بزرگتر.

کهن نمونه (Archetype) در ناخودآگاه جمعی جای دارد و صرفاً یکی از محتویات و چهره های ناخودآگاه جمعی است، در حالی که "خویشتن" تمامیتی است که هم تمامی کهن نمونه ها و هم خودآگاهی فردی را شامل می شود. 

دایره همیشه نماد تمامیت است، می توان گفت آگاهی در مرکز دایره واقع شده و اطرافش را ناخودآگاه فراگرفته که شامل کهن نمونه هاست .. "خویشتن" شامل همۀ این دایره است.

- کارل گوستاو یونگ



+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 3:17  توسط   | 




جلوه‌اي ديگر كه شگفت‌انگيز مي‌نمايد و بسيار رايج است، روح و نام را يكي مي‌پندارد، بدين معنا كه نام هركس روح او خواهد شد و بدين‌سان با بخشيدن نام نيكان به نوزادان روح آنان را در نوزادان مي‌دميدند و اجداد را در فرزندان جلوه‌گر مي‌ساختند. نگره‌اي كه به شناسايي جزء از كل بازمي‌گردد. يعني "من" معرف روحي است كه عرضه مي‌كند.

کارل گوستاو یونگ
انسان در جستجوي هويت خويشتن





+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 3:13  توسط   | 



من شخصاً نعمت پرارزش شک و تردید را به این دلیل ترجیح می دهم که بکارت چیزها را دور از چشم ما مورد تجاوز قرار نمی دهد.

- کارل گوستاو یونگ


+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 3:12  توسط   | 



در دنیای امروز؛ آن دسته از مردمی که دارای بینش و حسن نیت کافی هستند باید خود را بیشتر با روح خود مربوط دارند، تا اینکه برای خلایق موعظه کنند و یا بکوشند که برای آنان بهترین راه را انتخاب کنند. آنان ار آن جا دست به چنین عملی می زنند که خودشان را نمی شناسند

افسوس! این یک حقیقت تلخ است که معمولا آنانی که هیچ چیز درباره خود نمی دانند، به آموزش دیگران دست می زنند. حال آنکه بهترین شیوه تعلیم و تربیت، نمونه خوب بودن است

کارل گوستاو یونگ





+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 3:11  توسط   | 



«هِرمان هِسه» این کتاب را با کتاب مقدس مقایسه کرده و «کارل یونگ» آن را بخشی از میراث ادبی جهان بر شمرده و چنین گفته است: «تائو تِ چینگ» یکی از پایه‌های پل روحانی است که بر روی باتلاق تاریخ جهان کشیده شده است.


و اما «لائو تزو» خود چنین می‌گوید:

تائو از كسی جانب داری نمی‌كند؛
خوب و بد هر دو از آن به وجود آمده‌اند.
فرزانه از كسی جانب داری نمی‌كند؛
او به پرهيزكاران و گنه‌پیشگان هر دو خوش آمد می‌گويد.

تائو به نی می‌ماند؛
خالی است ولی قابليت‌هايش بی‌انتهاست.
هرچه بيشتر آن را بكار بريد، بيشتر قابليت‌هايش را می‌شناسيد؛
هرچه بيشتر درباره‌اش صحبت كنيد، كمتر می‌شناسيدش.

در مركز باقی بمانيد.




+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 13:37  توسط   | 





به تجربه می دانستم خداوند از کفر گویی نمی رنجد، بلکه بر عکس ممکن است بدان تشویق هم بکند. چه می خواهد نه فقط وجه روشن و مثبت انسان، بلکه تاریک و بدی او را نیز برانگیزد.

کارل گوستاو یونگ







+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 13:35  توسط   | 




انسان می تواند شرایط به زحمت باور کردنی را تجربه کند، به شرطی که متقاعد شود مفهوم دارند، اما اگر احساس کند افزون بر رنجی که می برد باید در "داستانی که توسط یک راوی احمق نقل می شود" نیز سهیم گردد در هم فرو می ریزد...

کارل گوستاو یونگ


+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 13:33  توسط   | 




تنهایی از آن نیست که آدم کسانی را در اطراف نداشته باشد، از این است که آدم نتواند چیزهایی را منتقل کند که مهم می پندارد، از این است که آدم صاحب عقایدی باشد که برای دیگران پذیرفتنی نیست... اگر انسانی بیش ازدیگران بداند، تنها می شود.


کارل گوستاو یونگ






+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 13:32  توسط   | 




در سفر به هند و در باز دید از تاج محل ، کارل یونگ تجربه اش را چنین می نویسد:
" این بنا ، نه راز آمیز و نه نمادین، بلکه اروس در خالص ترین فرم و متعالی ترین نوع ِ بیان عشق انسانی به انسان دیگر است. ( شاه جهان به همسرش ممتاز محل ) - در مقام مقایسه ، اسلام بنظر دین برتر ، روحانی تر و پیش رفته تر می آید. مساجد ، پاک و زیبایند و البته تقدس آسیائی دارند. هیچ ذهن - در آاین مکتب دیده نمیشود بلکه به میزان بسیار ی احساسی است. اروس اسلامی در معجزه ملکوتی ، آشکار شده است".
از کتاب تمدن در تحول- صفحه 184 - کارل یونگ

...It is Eros in its purest form; there is nothing mysterious, nothing symbolic about it. It is the sublime expression of human love for a human being In comparison [to other religions] , Islam seems to be a superior, more spiritual, and more advanced religion. Its mosques are pure and beautiful, and course wholly Asiatic. There is not much mind about it, but a great deal of feeling. Islamic Eros has been revealed by a divine miracle.

Carl Jung- Civilization in Transition. pp. 184- 1964


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 8:26  توسط   | 



روان ، فی ذاته از تصاویر تشکیل شده است، یک سری از تصاویر ، در حقیقی ترین مفهوم خود... و ساختار ش سرشار از معنا و غایت مندی است . روان " تصویر پردازی" است ازکنش های حیاتی ... ذهن و تن در واقع تجلی یک نهاد اند... این وجود زنده ، از بیرون یک بدن جسمی می نماید ، اما از درون ، مجموعه ای است از نقش ها ی کنش مند حیاتی... 
بخشی از رساله کارل یونگ در کتاب " روح و زندگی" 

The psyche consists essentially of images. It is a series of images in the truest sense… a structure that is throughout full of meaning and purpose; it is a “picturing" of vital activities… Mind and body are… the expression of a single entity …This living being appears outwardly as the material body, but inwardly as a series of images of the vital activities taking place within it". 
Jung’s essay- “Spirit and Life




+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 13:36  توسط   | 



دانش ناب که مختص پدیده " انطباق زمانی" است ، دانش ای ست که بی میانجی از حواس های تن است و این نکته که "معنا" خود کفا و خودجوش است را می رساند و یا حتی وجودش را بیان میکند. چنین شکل ای در عالم وجود ، تنها میتواند ماورائی و فراسوئی و خارج از قید زمان و مکان باشد.

این دانش ناب ، دانش غیر قابل توضیح ای است که در هنگام وقوع درک نشدنی است. انطباق زمانی، از دو عامل تشکیل شده است : یا تصویر ( ایماژ) ناآگاه ای است که مستقیم ( همانطور که هست وارد میشود ) و یا تصویر ( ایماژ) غیر مستقیم ای مانند نماد و یا تمثیل است که به فرم رویاء ، ایده ، و یا اخطار " برات شدن به دل " وارد حیطه آگاهی میشود. 
کارل یونگ - از کتاب طبیعت ِ روان


The absolute knowledge which is characteristic of synchronistic phenomena, a knowledge not mediated by the sense organs, supports the hypothesis of a self-subsistent meaning, or even expresses its existence. Such a form of existence can only be transcendental (irrepresentable space-time continuum). There seems to be an a priori, causally inexplicable knowledge of a situation which at the time is unknowable. Synchronicity therefore consists of two factors: a) an unconscious image comes into consciousness either directly (literally) or indirectly (symbolized or suggested) in the form of a dream, idea, or premonition).” ~ Jung-The nature of the psyche





+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 1:44  توسط   | 


با این واقعیت که ما از طریق خودآگاهی ، که همانا سیر و تفحص در روان خود است به غرائز و دنیای آنها که تصورات ( نقش ها) است، میرسیم ، باید قاعدتا قادر باشیم نور بر این چرت زدن ها و تنبلی های نیرومندانه در روان ، بیفکنیم. در آنجائی که ما بندرت باخبریم که آیا همه چیز در آنجا بخوبی پیش می رود یا نه. 

این غریزه های خواب آلود در روان ) ، پتانسیل هائی با پویائی فراوانی هستند ، و بسته به آمادگی رفتار آگاهانه ذهن دارد که این نیروها را در روان فوران بدهد و تصاویر و ایده هایی که با آن تو ام است را یا به سوی آبادانی، و یا بسوی فاجعه سوق بدهد.

روانکاو تنها فردی بنظر میرسد که از راه تجربه میداند که آمادگی روانِ انسان مدرن تا چه حد عاریه ای است! زیرا که او تنها کسی است که میتواند خودش را ببیند که چگونه ناگزیر بود برای پیدا کردن نیرو و ایده ها چه سیر و سیاحت ها که نکرده باشد تا قادر بشود راه حقیقی خود را از میان تاریکی و خطر پیدا کند .. 


کارل یونگ - از کتاب خویشتن کشف نشده پاراگراف 301


The very fact that through self-knowledge, that is, by exploring our own souls, we come upon the instincts and their world of imagery should throw some light on the powers slumbering in the psyche, of which we are seldom aware so long as all goes well. They are potentialities of the greatest dynamism, and it depends, entirely on the preparedness and attitude of the conscious mind whether the irruption of these forces, and the images and ideas associated with them, will tend towards construction or catastrophe. 

The psychologist seems to be the only person who knows from experience how precarious the psychic preparedness of modern man is, for he is the only one who sees himself compelled to seek out in man’s own nature those helpful powers and ideas which over and over have enabled him to find the right way through darkness and danger. --------THE MEANING OF SELF-KNOWLEDGE - Carl 

JUng " Undiscovered Self" P.301



+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 1:43  توسط   | 



عشق ، در حقیقت ، یک تجربه اصیل و بی چون و چرا ی ملکوتی است که نیروی فراسوئی اش هر چیز که فردی است را میسوزاند و معدوم میکند- یک پیوند راستین است با زندگی و نیروی فراشخصیِ تقدیر ...
کارل یونگ - مجموعه آثار ، کتاب هفدهم صفحه 187- 

"Love is, in truth, a genuine and incontestable experience of the Divine, whose transcendent force obliterates and consumes everything individual; a real communion with life and the impersonal power of fate” 
~Carl Jung~ The collected works -Vol. 17, pp. 187






+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 1:42  توسط   | 




ما در لحظه ای خاص متولد شده ایم، در محل ای خاص و مانند شراب ای که در سال بخصوصی

 تخمیرش
 میکنند ، ویژگی های آن سال ای که انگور ما را تخمیر کرده اند را در فصلی که بدنیا

 می آئیم دارا می
 باشیم. ستاره شناسی چیزی بیش از این ادعا ندارد.

کارل یونگ



"We are born at a given moment, in a given place and,like vintage years of wine, we have the qualities of the year and of the season of which we are born. 

Astrology does not lay claim to anything more"
~Carl Jung



+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 1:38  توسط   | 




رویاها شبیه خواب ها هستند، تنها اینکه در حالت بیداری اتفاق می افتند.
کارل یونگ

Visions are like dreams, only they occur in the waking state. (from "The Psychological Foundations of Belief in Sprits", 1920




+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 1:36  توسط   | 

یک عکس استثنایی: به افتخار تمام روسای انجمن بین المللی روانکاوی





+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 20:58  توسط   | 





قناعت به کمترین ِ چیزها در زندگی، اما با معنا، بسیار با ارزش تر از بسیارانی است بدون آن.

- کارل گوستاو یونگ




+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 20:58  توسط   | 



همیشه به نظرم اینطور آمده که, باید به پرسش هایی جواب بدهم, که سرنوشت در برابر نیاکانم گذاشته و هنوز هم جواب پیدا نکرده, یا انگار باید چیزهایی را کامل کنم یا ادامه بدهم که اعصار قبل ناتمام باقی گذاشته اند.

کارل گوستاو یونگ


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 20:57  توسط   | 

تحلیل روان شناختی یونگی



·        

نظام تحلیل روانشناختی یونگ نیز ریشه در فرهنگ مردسالارانه دارد.اگر چه یونگ به رغم وابستگیاش به فروید، در مواردی از مواضع وی فاصله گرفته است، ولی با نگاهی به نظریه بحث برانگیز آنیما/آنیموس(
Animus/Anima )یونگ، میتوان دید که او نیز در نمایش تصویری از روان زنانه ناتوان بوده است، زیرا او نیز از منظر مردسالارانه به موضع نگریسته است- البته نظریه یونگ، بدون توجه به دوگانگیهای متضادی که در آن چارچوب با زن در جامعه انسانی رفتار شده است قابل درک نیست.به عبارت دیگر، در اینجا نیز زن در ارتباط با مرد و به مثابه «دیگران»ارزیابی شده است.یونگ اشاره میکند که«هر انسان اساسا دارای یک حس تکامل و حس قوی نفس است.»(یونگ، 1964، ص 120)این نظریه میتواند از بحثبرانگیزترین بخش نظریه او باشد، چرا که وی نظریه«تکامل روانی»را به عنوان منشأ راه انسان به سوی فرآیند فردیت و فردی شدن میشمارد و در اینجا این سؤال مطرح میشود که آیا این فرآیند در مورد مرد و زن به یکسان صورت گرفته و به همان اندازه موفقیتآمیز است؟از نظر یونگ، روح انسان ترکیبی است از جنبههای مردانه و زنانه روان او.به عبارت دیگر، در هر مرد، زنی و در هر زن، مردی نهفته است.

آنیما (
Anima) در اصل تشخص همه گرایشهای روانشناختی زنانه در روان مرد است.(یونگ، 1964، ص 191)بنابراین، «آنیموس»تشخص مردانه ناخودآگاه در زن است:«آنیموس) جنبههای خوب و بد را شامل میشود، همان گونه که آنیما در مردان چنین است.ولی برخلاف آنیما، آنیموس شکل و حال و هوای هجوآمیز تخیل را شامل میشود و بجاست که شکل گرایش«مقدس»نهفته را به خود گیرد.»(یونگ، 1964، ص 198)در این بحث و تجزیه و تحلیل یونگ میتوان نشانههای تحقیر «زنانگی»را مشاهده نمود.حال باید به دوگانگی متضاد دیگر در نظریه یونگ بپردازیم:اروس (Eros) .لوگوس (Logos) .یونگ «لوگوس»را دانش مردانه میداند که در مقابل«اروس»-یعنی وابستگی زنانه-قرار میگیرد و وحدت آنها آیین نمادین ازدواج مقدس است.(یونگ، 1964، ص 125)بنابراین رشد زن بدون وابستگی به«دانش مرد میسر نیست و زن به یک ارزش کاربردی برای مرد تبدیل میشود که همواره به عنوان منشأ«نظرات مقدس»ظاهر میشود، این ویژگی مثبت آنیموس است.هنگامی که اروس بر حسب وابستگی (relatedness) تعریف میشود، موضوع تابعیت زن از مرد گریزناپذیر مینماید.بنابراین«یک زن باید عادت زیستن براساس منطق خود را به کنار گذارد.»(یونگ، ص 129)، پس«آنیما»ی یک مرد توسط مادرش شکل میگیرد و «آنیموس»از طرف دیگر، تحت تأثیر پدر زن است که نظرات «حقیقی»و بدون چون و چرای خود را در زن شکل میدهد. (یونگ، ص 198)ولی همان آراء مردسالارانه«حقیقی منشأ» نومیدی و بیگانگی برای زن را چنانکه هست شامل نمیشود.

این نظرها که توسط آنیموس شکل گرفته همواره در اعماقوجود زن این عبارات را نجوا میکند:«تو چارهای نداری، فایده تلاش چیست؟...زندگی هرگز برای تو رو به بهبود نخواهد بود.» بدین ترتیب، اگر زن با واقعیات روبهرو شود میتواند به یک «همراه و همدم درونی»ارزشمند تبدیل شود که ویژگیهای «مردانه»یعنی استعداد، شهامت، عینیت خرد معنوی را میپذیرد. کنایه و مطایبه این امر در طرح این سؤال متجلی میشود که چگونه است که آنیموس منفی که همواره نومیدی را در زن تقویت میکند، میتواند ناگهان به منشأ ویژگیهای مردانه که تا این حد انحصاری و قابل ستایش است تبدیل شود؟به همین جهت، اخیرا ناقدان به نکات مسئلهساز«آنیما»از تحلیل روانشناختی یونگ میپردازند:آنیما، هم از یک طرف منشأ قدرت مردانه است و هم از طرف دیگر صنعت، انفعال و فقدان آفرینندگی را در زن القا میکند.(پرویزی، 2001، ص 15)حتی نقش«راهنما»که وی
به آنیمای مردان نسبت میدهد، هیچ چیز جز تصور مرد از زن، به مثابه«دیگری»نیست که او خود از طریق آن به فردیت میرسد. بنابراین، یونگ«خرد حقیقی»را در مورد زن وقتی محقق مییابد که به«دانش»مردانه دست یابد و یا آنیموس خود بازگردد.(ساگوارو، 2000، ص 154)

بنا به آنچه گفته شد، بسیاری از ناقدان ناکامل بودن زبانی را که یونگ بدان اشاره دارد، مورد انتقاد قرار دادهاند و بر این باورند که این زبان باید تغییر یابد و با روح زمانه هماهنگ گردد.آنیس پرات (
Annis Pratt) در مقالهای میگوید:اگر چه او خود یک ناقد کهن الگویی و اسطورهای است، میداند که درکِ این نقد از نقش زن بسیار محدود بوده است.او میگوید، یونگ خود در اواخر عمر اعتراف کرد که یکی از مسائل او و پیروانش این بود که زنان را «درست در جایی قرار میدادند که سایه مرد افتاده بود.بنابراین امکان این وجود داشت که مرد، زن را با سایه خود اشتباه بگیرد.» پس از آن پرات ادامه میدهد که:«در کار خود زن را صرفا یک انسان محسوب میکند، در حالی که در کار یونگ زن هنوز به این درجه(یعنی انسانیت)نرسیده بود.»(گرین، لیبر، مورگان و ویلینگهام، 1992

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین 1391ساعت 2:57  توسط   | 

کارل گوستاو یونگ کیست؟



كارل گوستاو يونگ در 26 ژوئيه 1875 در كسويل (واقع در يكي از ايالت‌هاي آلماني سوئيس) در كنار درياچه كنستانس متولد شد. هنگامي‌كه شش‌ماهه بود، همراه والدينش به لوفن قلعه و اقامتگاه معاون اسقف ناحيه، برفراز آبشار رود راين كوچ كردند. كارل تنها پسر ژان پل آشيل يونگ، كشيش كليساي پروتستان بود. پدرش چندان بضاعتي نداشت، اما اين مطلب تا يازده‌سالگي كارل را نمي‌آزرد. از يادداشت‌هاي يونگ و يونگ‌شناسان چنين برمي‌آيد كه والدين او اختلافات عميقي با يكديگر داشتند؛ چنانكه يونگ‌شناسان نداشتن پايگاه محكم عشق و محبت زنانه در آثار يونگ را در محيط زندگي و خانوادگي او مخصوصاً در دوران كودكي جستجو مي‌كنند.

«مادرم چند ماهي در بيمارستاني در شهر بال بستري بود و احتمالاً بيماري‌اش به مشكلي در امر زناشوئي‌يشان ربط داشت. يكي از خاله‌هايم كه مجرد و بيست‌سالي از مادرم بزرگتر بود، از من مراقبت مي‌كرد. از دوري مادرم سخت رنجور بودم. از آن پس هرگاه سخن از مهر مي‌رفت، احساس شك و ترديد مي‌كردم. كلمة زن احساسي توأم با عدم‌اعتماد در من برمي‌انگيخت و پدر به معناي اعتماد و عدم‌اراده بود. من زندگي را با اين مشكل آغاز كردم. ليكن بعدها اين تصورات تغيير كرد: ‌به دوستان مذكرم اعتماد كردم و سرخوردم و به زنان اعتماد نكردم و مأيوس نشدم.» 

يونگ تا نُه سالگي خواهر و برادري نداشت به همين سبب و به علاوة روابط آشفته پدر و مادرش كم‌كم از دنياي واقعي فاصله گرفت و به يك زندگي دروني و شهودي روي آورد. او هرگاه از بدخلقي‌هاي پدر و رنجوري مادرش آزرده مي‌شد به گوشه‌اي پناه مي‌برد و ساعت‌ها با آدمك سنگي كوچكي راز و نياز مي‌كرد. گاه نيز بر روي سنگي مي‌نشست و به خيال‌پردازي مشغول مي‌شد:

«در باغ خانه ما ديواري كهنه از تخته‌سنگ‌هايي بزرگ وجود داشت ... در مقابل اين ديوار شيبي قرار داشت كه سنگي از آن سربرآورده بود. سنگ من. تنها كه بودم اغلب بر اين سنگ مي‌نشستم و سرگرم يك بازي خيالي مي‌شدم كه چيزي از اين‌گونه بود: "من بر اين سنگ نشسته‌ام و سنگ زير من است." اما سنگ هم مي‌تواند بگويد "من" و چنين بيانديشد "من در اين سراشيبم و او بر من نشسته است." آنگاه اين سئوال مطرح مي‌شد كه "آيا من آنم كه بر سنگ نشسته‌ام و يا سنگيم كه او بر من نشسته است؟"» 

افكار ماليخويايي يونگ ناشي از همين خلوت‌ها و بازي‌ها بود. 
در يازده‌‌سالگي هنگامي‌كه او را به دبيرستاني در شهر بال فرستادند، كم‌كم متوجه بضاعت اندك خانواده‌اش شد. كه پدرش كشيشي فقير است و او فرزند فقير يك كشيش؛ با كشف اين حس خانواده‌اش را با چشم ديگري نگريست.
«كم‌كم والدينم را به چشم ديگري نگريستم و توجهات و نگراني‌هايشان را درك كردم. براي پدرم مخصوصاً احساس دلسوزي مي‌كردم و عجيب است كه براي مادرم كمتر از او. بين آن دو مادرم را قوي‌تر مي‌پنداشتم، اما هرگاه پدرم به تندخوئي‌هاي دم‌دمي خود راه مي‌داد، خودم را هواه‌خواه مادرم احساس مي‌كردم.» 

كشف فقر خانواده و سپس عدم‌اعتماد به نفس ناشي از تربيت و برخوردهاي غلط اوليائش، سال‌هايي متزلزل را برايش به ارمغان آورد كه به خودگرايي و انزواطلبي‌هاي او مي‌افزود:

«مادرم عادت مذمومي داشت و آن اينكه هرگاه به جايي دعوت مي‌شدم، دم در خانه، با صداي بلند انواع و اقسام پند و اندرز را بدرقة راهم مي‌كرد. در اين مواقع نه تنها بهترين لباس خود و كفش‌هاي واكس‌زده‌ام را مي‌پوشيدم، بلكه اهميت عزم و حضورم را در جمع احساس مي‌كردم و به همين سبب، از فكر آنكه مردم كلمات زشت مادرم را بشنوند خفيف مي‌شدم.

مادرم مي‌گفت، "يادت نرود كه سلام بابا و مامان را برساني، دماغت را بگير، دستمال داري؟ دست‌هايت را شسته‌اي" و از اين قبيل. به نظرم كاملاً غيرمنصفانه بود كه بدين طريق احساس حقارت كه با احساس اهميت به خود، در من آميخته بود، نزد مردم دنيا فاش شود، حال آنكه از فرط خودنمائي و به سبب مغتنم‌شمردن فرصت‌هايي از اين‌گونه، حتي‌المقدور خودم را مي‌آراستم كه جاي ايراد نباشد.» 

علاوه‌بر احساس عدم‌اعتماد به نفس، درگيري‌هاي والدين و انزواطلبي بي‌اندازه يونگ، مسئله‌اي ديگر نيز سال‌هاي كودكي يونگ را تحت‌الشعاع قرار داد و آن عبارت بود از مذهب؛ خانواده او در مذهب غرق بودند؛ دو تن از عموهايش و شش تن از هفت تن از اعضاء خانوادة مادري‌اش از جمله پدربزرگ او كشيش بودند. هرچند كه مذهب در ميان خانواده پدري و مادري‌اش نمودهاي متفاوتي داشت؛ پدربزرگ پدري او مردي اهل علم و سياست بود و شهرت داشت كه فرزند نامشروع گوته است. پدرش، مردي خشك و مذهبي بود و زندگي را در چارچوب قوانين كليسايي معني مي‌كرد. پدربزرگ مادري‌اش ـ كه او نيز كشيش پروتستان بود ـ اما انديشه‌هاي كاملاً متفاوت داشت. اعتقاد عجيب او به ارواح و اجنه تمام مختصات زندگي‌اش را تحت‌الشعاع قرار مي‌داد. دخترش اميلي(مادر يونگ) نقل مي‌كند:

«وقتي پدربزرگ تو مشغول نوشتن خطابه‌اش مي‌شد، من بايد پشت سرش مي‌ايستادم تا ارواح پليد را دور نگه دارم.» 



تأثيرات دوگانه علم‌گرايي و فقه‌گرايي پروتستانيزم سوئيسي از يك‌طرف و اعتقادات به ظاهر مشركانه احضار ارواح از طرف ديگر سبب ايجاد حالت‌هاي دوگانه در يونگ شد.

او براي خود دو شخصيت قائل بود؛ در شخصيت اول، خصلت‌هاي اجتماعي، هيجاني، نابالغ،‌بي‌انظباط و در عين حال در پي موفقيت را داشت؛ اما دومين شخصيت او رازآميز بود، مبهم و مشغول جستجو در ماوراء‌الطبيعه بود. در بين اين دو شخصيت آنكه مبهم و رازآميز مي‌نمود يادگاري و ميراثي از مادرش و خاندان او به شمار مي‌رفت، تجلي‌اي قوي‌تري داشت. چنانكه مادر او نيز تأثير عميق‌تري بر يونگ داشت. يونگ در اين‌باره مي‌گويد:

«بي‌يقين [مادرم] از استعداد ادبي و ذوق و عمق بهره داشت. اما اين صفت هرگز كاملاً بروز نكرد. پشت ظاهر پيرزني فربه و مهربان و بسيار مهمان‌نواز و شوخ‌طبع پنهان ماند. او صاحب تمام افكار و عقايد مرسومي بود كه بايد، ليكن گه‌گاه شخصيت ناخودآگاه‌اش بروز مي‌كرد. اين شخصيت از اقتداري غيرمترقبه برخوردار بود ـ شخصيتي سنگين و پرابهت كه داراي قدرتي شكست‌ناپذير بود ـ بي‌پروا و رك و راست. يقين داشتم صاحب دو شخصيت است، يكي بي‌آزار و انساني و ديگر مرموز. اين شخصيت فقط گه‌گاه ظاهر مي‌شد، اما هربار غيرمترقبه و ترسناك بود. در اين مواقع چنان سخن مي‌گفت كه گويي با خويشتن است، ليكن روي سخن‌اش با من بود و معمولاً تا مغز استخوانم را مي‌لرزانيد و خاموش مي‌كرد.» 
يونگ شخصيت مادرش را به روز و شب تقسيم مي‌كرد؛ او معتقد بود كه مادر روزها مادري مهربان است و شب‌ها مرموز و كاهن مي‌نمود. يونگ طبيعت كهن خود را ميراث مادرش مي‌داند. جالب اين‌جاست كه بدانيم او اعتماد بيشتري به پدرش داشت؛ اما عقايد پدر به سرعت او را مأيوس كرد:

«دلم به حال پدرم خيلي سوخت و ناگهان تراژدي حرفه و زندگي او را دريافتم. او با مرگي در ستيز بود كه ياراي قبول وجودش را نداشت. بين من و او شكافي دهان گشود كه هرگز نتوانستم پي‌اي بر آن بنا كنم، زيرا بي‌حد بزرگ بود. نمي‌توانستم پدر عزيز و كريم خود را كه اغلب مرا به حال خود مي‌گذاشت و هرگز زور نمي‌گفت و اعمال قدرت نمي‌كرد در يأس و اهانت به مقدسات كه لازمة تجربة فيض الهي است غرق كنم. چنين كاري فقط از خدا ساخته بود.» 

به همين دليل يونگ هيچ‌گاه از اشتغالات ذهني خود در باب خداوند چيزي به پدرش نمي‌گفت. او اشتغالات خود را در اين مورد هيچ‌گاه فراموش نكرد؛ اما تعارض نيروهاي دروني خودآگاه و ناخودآگاه او كه سبب مشكلات متعددي براي او شده بود، با حادثه‌اي، هارموني و هماهنگي لازم در شخصيت او را پيدا كرد. يونگ به دليلي ساده و بچه‌گانه مثل تنه‌زدن يك نوجوان در ميدان كاتدرال به زمين خورد. حدود نيم‌ساعت پس از اين حادثه دچار گيجي شده بود. او كه مانند بسياري از كودكان منزوي و گريزپا به دنبال بهانه‌اي براي گوشه‌گيري، انزوا و نرفتن به مدرسه مي‌گشت، با تمارض توانست مدت طولاني خانواده‌اش را متقاعد كند كه بايد در خانه بستري شود. تا آنجا كه يكي از طبيبان معالج او بيماري‌اش را صرع تشخيص داد. پدرش غمگين از اين موضوع به اين فكر افتاد كه پسرش ديگر قادر به ادامه تحصيل و ايجاد يك زندگي عادي نيست. تلقي پدر از حادثه او را از شكست تلخي ترساند و اين ترس سبب شد دست از غش و ضعف‌كردن بردارد:
«وقتي كم‌كم وقايع را به‌خاطر مي‌آورم، متوجه شدم، حادثه ميدان كاتدرال و به زمين افتادن و در حالت گيجي قرارگرفتن و وقايع‌ بعدي ساخته و پرداخته ذهن خودم بوده است.» 

يونگ از آن روزها به عنوان آغاز بيداري وجدان خود ياد مي‌كند. با اين بيداري او به نوعي خودشناسي رسيد و در پرتو اين خودشناسي توانست تعادلي كامل بين دو شخصيت دروني خويش ايجاد كند. كم‌كم به مردي قد بلند، خوش‌صورت، پرجذبه و مملو از عشق به زندگي بدل شد كه اين خصوصيات‌اش بعدها در رابطه با ديگران، خصوصاً زنان، موفقيت‌هاي چشم‌گيري برايش به ارمغان آورد



اما در بين انديشه‌هاي نوجواني يونگ همان‌طور كه قبل‌تر نيز اشاره شد، انديشه در باب خداوند برايش حاوي نكته‌اي آزاردهنده بود. اين رنج سبب جستجوي عميقي شد كه بعدها پاية بسياري از اعتقادات اساسي و آراء و روش‌هاي او گشت. او آموخته بود كه خداوند جهان را براي انسان به جهت عشق به او آفريده است. در عين حال بارها از زبان كشيشان از قهر و عذاب الهي گناه نيز سخن‌هايي شنيده بود. براي يونگ نوجوان اين لطف و قهر توأمان ايجاد تناقض مي‌كرد. همين سبب شد كه او تا مدت‌ها به كنكاشي ژرف در چگونگي اين برخورد دوگانه خدا با انسان و تأثير آن در روح و روان بشر بپردازد. در اين‌باره مي‌گويد:

«آدم و حوا نخستين انسان‌ها بودند و پدر و مادي نداشتند و خدا خود، مستقيماً آنها را آفريد ... آنها مخلوق كامل خدا بودند ... و با اين حال دست به عملي زدند كه خواست پروردگار نبود و مرتكب نخستين گناه شدند. چنين چيزي چگونه ممكن است. اگر خدا قابليت ارتكاب آن را در ايشان نگذاشته بود ياراي آن را نداشتند ... داناي كل همه چيز را چنان برقرار داشت كه اولين والدين مرتكب گناه شوند. پس گناه‌كردن آنها خواست خدا بود. اين انديشه مرا از عذاب اليم رهانيد، زيرا اكنون مي‌دانستم كه خداوند خود، مرا به چنين وضعي درافكنده است.» 

نظير اين‌گونه انديشه‌ها، يونگ جوان را تؤامان شيفته علم و فلسفه كرد. با مطالعه كتاب‌هاي فلسفي در سن شانزده سالگي تا هجده‌ سالگي سردرگمي‌اش كمتر شد؛ اين تغييرات با ورود يونگ به دانشكده پزشكي سبب ايجاد انقلابي در انديشه‌هاي او شد. در كنار تحصيل پزشكي او از فلسفه لذتي وافر برد. از آثار فيثاغورث، امپدوكلس، افلاطون، هراكليتوس يا كانت، نيچه، سوئدن برگ و ديگران، براي او بهره‌هاي بسيار به همراه آورد. جالب اينجاست كه بدانيم انتخاب طب، توسط يونگ با اين همه عشق به كتب فلسفي و علمي ديگر انتخابي چندان سهل و آسان نبود و اشتهاي علم‌جو و كمال‌طلب او را كاملاً سيراب نمي‌كرد؛ به همين علت براي يونگ هيچ‌گاه طب همه‌چيز نشد، يا شايد بهتر باشد بگوييم طب يونگ آميزه‌اي است از علوم گوناگون، چنانكه رگه‌هاي قوي از فلسفه، الهيات، باستان‌شناسي، انسان‌شناسي و حتي فيزيك نيز در ميان آراء روان‌شناسانه او يافت مي‌شود. علاقة يونگ به فاوست، گوته و همذات‌پنداري او با فاوست را مي‌توان يكي از نشانه‌هاي حرص بي‌حد و همراه با ترس مرموز او نسبت به علم دانست: 

« ... مادرم و يا در واقع شخصيت دوم او ناگهان و بي‌مقدمه گفت: "يكي از اين روزها بايد فاوست گوته را بخواني" ما از آثار گوته چاپ خوبي داشتيم و من فاوست را از آن ميان برداشتم و اين كتاب براي روح من مرهمي معجزه‌آسا بود.» 

يونگ كه خود را به نوعي از اخلاف گوته مي‌پنداشت در اين دوران به مطالعه آثار گوته علاقمند شد. او فاوست گوته را الگويي از انسان امروز يافت. انساني كه براي كشف رازهاي وجودي خود بدون ترس از لعنت ابدي تا مرز نابودي و فنا پيش مي‌رود تا بتواند از اوج علم، دانش و لذت دست‌يافتن بر رازهاي هستي بهره‌مند گردد. در اين زمان يونگ احساس كرد كه به فاوست نزديك است؛ همين مسئله به او جسارت بيشتري داد:

«من تمام تهورم را بكار گرفتم، گويي كه مي‌خواستم خودم را در آتش جهنم بياندازم، و اجازه دادم اين افكار بيايند پيش رويم كليسايي جامع، آسمان آبي را ديدم. خداوند بر تخت طلا در افق عالي جاي داشت. و از زير تخت چيز عظيمي بر برج و باروي آن كليسا مي‌افتاد، و آن را درهم مي‌شكست.» 

يونگ احساس مي‌كرد جنبه‌اي ديگر از خدا را ديده است. تصويري كه هيچ‌گاه بستگان كشيش او نمي‌توانستند از خدا ترسيم كنند:

«اما آن راز چه مي‌شود؟ هيچ‌كدام از شما چيزي از آن نمي‌دانيد. شما هيچ‌كدام نمي‌دانيد كه خداوند مي‌خواهد من اشتباه كنم، به اعمال خلافم بيانديشم تا لطف او را تجربه نمايم.» 


يونگ با شيفتگي به علم در دانشگاه به روان‌شناسي علاقمند نشد، درس كسل‌كنندة روان‌شناسي برايش الهام‌بخش نبود، اما خواندن كتابي از كرافت ابينگ او را به اين زمينه علاقمند ساخت، يونگ متوجه شد كه روان‌پزشك نسبت به شخصيت بيمار با كل شخصيت خودش عكس‌العمل نشان مي‌دهد؛ به عبارتي روان‌پزشكي علمي ذهن‌گرايانه است. اين همان زمينه‌اي بود كه او به دنبالش مي‌گشت، يعني چيزي‌كه بين حقايق زيستي و روحاني پيوندي حاصل كند. در روان‌شناسي بالاخره برخورد بين طبيعت و روح را يافت. چند حادثه ديگر نيز بطور همزمان پيش‌آمد كه او را در انتخاب روان‌شناسي مصمم‌تر كرد. ميز قديمي با صداي تپانچه مانندي ناگهان از وسط نصف شد؛ چند هفته بعد، تيغه فولادي يك كارد نان بي‌دليل تكه‌تكه گشت. مادر يونگ معتقد بود كه اين‌ نشانه‌ها بايد معناي خاصي داشته باشد. يونگ در اين زمان به جلسات احضار روح نيز دعوت مي‌شد. او مي‌خواست بين مرگ پدرش (كه در آن موقع تازه اتفاق افتاده بود) و اين حوادث رابطه‌اي بيابد. اين جلسات مدتي به طول انجاميد، البته يونگ احضار روح را رها كرد، اما تجارب غيرعادي و جلسات احضار روح براي يونگ سبب انتخاب روان‌پزشكي شد.

در سال 1882 انجمن تحقيقاتي در باب روح تأسيس شد تا شواهدي را فراهم آورد كه روان انسان غير مادي بوده و براي وجود نيازمند به بدن نيست. به همين دليل يونگ و بسياري از معاصرينش به اين تحقيقات علاقمند شده بودند، خصوصاً كه آراء اين چنين در ميان فلاسفه‌اي كه يونگ قبلاً نظراتشان را مطالعه كرده بود، يافت مي‌شد. اما در مقابل طيفي كه روح را غيرمادي مي‌دانستند، ژان مارتن شاركو و بعد از او زيگموند فرويد و پي‌ير ژنه در جهت اثبات ماترياليستي‌ بودن روح تلاش كردند.

مصادف با اين زمان يونگ براي دوره كارآموزي روان‌پزشكي‌اش از دسامبر 1900 به عنوان دستيار وارد بيمارستان رواني بورگهوزلي كه از درمانگاه‌هاي وابسته به شهر زوريخ بود، شد. اين بيمارستان را اوژن بلولر اداره مي‌كرد.

«سال‌هايي كه در بورگهوزلي گذشت، دوران كارآموزي من بود. آنچه بر علايق و جستجوي من غلبه داشت اين پرسش سوزان بود: "در درون بيمار رواني واقعاً چه رخ مي‌دهد؟" و اين چيزي بود كه در آن زمان نمي‌فهميدم و هيچ‌يك از همكارانم نيز به چنين مسائلي توجه نداشتند؛ اما همة تلاش من صرف يافتن پاسخ و درك اين‌گونه مسائل شد.» 

به سال 1905 او در دانشگاه زوريخ دانشيار روان‌پزشكي شد و همان سال پزشك‌ارشد كلينيك گشت و چهار سال در اين سمت ماند؛ تا آنكه در سال 1909 به دليل گرفتاري‌هاي بيش از حد، خود از اين مقام استعفا داد؛ اما تا سال 1913 به تدريس خود در دانشگاه ادامه داد.

يونگ كه در سال 1903 با اما روزن باخ ازدواج‌كرده بود تا سال 1914 صاحب 5 فرزند شد. البته او از سال 1911 با آنتونيا وولف روابط عاشقانه داشت و اين رابطه تا مرگ آنتونيا يعني به سال 1952، ادامه پيدا كرد. اين ارتباط مثلث، براي هر دو زن مشكل بود، اما هر دو آن را تحمل كردند؛ تقريباً تمام اعضاي انجمن روان‌كاوي زوريخ از اين رابطه با خبر بودند. اِما و آنتونيا هر دو به عنوان روان‌كاو با يونگ كار مي‌كردند.


يكي ديگر از حوادث مهم زندگي كارل گوستاو يونگ، آشنايي و همكاري‌اش با زيگموند فرويد بود؛ البته اين رابطه دوام چنداني نيافت. او اين آشنايي را كه از سال 1906 آغاز شده بود تا 1913 پايان داد. اما تأثيرات عميق فرويد، بر آراء او انكارناپذير است.

«از زماني‌كه كار خود را در روان‌پزشكي شروع كردم، مطالعات بروير و فرويد و نيز كار پي‌يرژانه، گنجينه‌اي از آراء و انگيزه‌ها را در اختيارم قرار داد. بالاتر از همه آنكه دريافتم روش فرويد در تحليل رؤيا و نيز تعبير آن فروغي است تابناك، بر انواع بروز جنون جواني.» 

اما رابطه‌اي كه از سال 1906 با مكاتبات مختلف و از سال 1907 با ديدار دوستانه شكل گرفت و سبب شد كه يونگ خيلي زود چهرة درخشان در تحقيقات فرويد شود، و اولين رئيس انجمن بين‌المللي روان‌كاوي (آي.بي.اي) گردد، به سرعت در سال 1909 با مشكل روبرو شد. اين مشكل از سفر مشتركي كه يونگ و فرويد به آمريكا داشتند آغاز گرديد.

«سفر به ايالت متحده كه در سال 1909 از بِرمن آغاز شد، هفت هفته به طول كشيد و در اين سفر من و فرويد با هم بوديم و خواب‌هاي يكديگر را تحليل مي‌كرديم. در آن زمان چند خواب مهم ديدم. ليكن فرويد چيزي از آن سردرنياورد و من او را ملامت نكردم. به نظر من خواب جزئي از طبيعت ماست كه قصد فريب ندارد، و آنچه را كه بخواهد به بهترين وجهي بيان مي‌كند درست مثل گياهي‌كه رشد مي‌كند و يا حيواني‌كه در حد‌ّ توانش پي خوراك مي‌گردد. در گرما‌گرم تأليف كتاب Wand Lungen und Samboleder Libido بودم كه رؤيايي ديدم. اين رؤيا جدايي من و فرويد را در آينده پيش‌بيني مي‌كرد.

در اين زمان بود كه براي تحليل رؤيايم دست به قلم گرفتم و به مرزبندي نظريات فرويد و خودم پرداختم و وقتي‌كه فصل پاياني آن "موضوع قرباني" راجع به ليبيدو را نگاشتم و آن را منتشر ساختم، نتيجه آن از دست‌دادن رفاقت و دوستي بين من و فرويد گرديد. پس از گسستن از فرويد همه دوستان و آشنايانم كنار كشيدند. كتابم مزخرف مطرح شد، من يك عارف قلمداد شدم و همين، موضوع را ختم كرد.» 

فرويد اين‌زمان يونگ را مقدس‌مآب ناميد. او كه در جستجوي مريدي بود كه بي‌چون و چرا نظراتش را بپذيرد، نتوانست با يونگ كنار بيايد. فرويد معتقد بود كه يونگ مي‌خواهد پدر روان‌كاوي را (كه خودش باشد) بكشد و روان‌كاوي اين مادر زيبا را خودش به تنهايي تصاحب كند. 

پس از جدايي يونگ از فرويد، دوراني به سراغش مي‌آيد كه خود آن را گمگشتگي مي‌خواند. او در 39 سالگي بن‌بست را تجربه كرد؛ از كتب علمي بيزارشده و دوستانش رهايش‌كرده و سمت خود را نيز در دانشگاه از دست‌داده بود. بين سال‌هاي 1914 تا 1918 او از دنيا فاصله گرفت تا خود را تجربه كند. اين دوران مصادف است با جنگ جهاني اول، جنگي كه قبل از شروع يونگ آن را در رؤياهايش ديده بود:

«در بهار و اوائل تابستان 1914 خوابي ديدم كه سه بار تكرار شد. خواب ديدم كه در وسط تابستان، سرمايي از قطب شمال فرا رسيد و زمين را به يخ مبدل كرد. مثلاً سراسر لوزان و مكان‌هاي آن يخ زد و كاملاً خالي از سكنه گرديد و همه گياهان از سرما خشك شدند. اين خواب را در آوريل و مي و آخرين‌بار در ژوئن 1914 ديدم. اين‌گونه رؤياها شومند و من آماده وقوع واقعه‌اي هراسناك بودم و بالاخره در اول ماه اوت آتش جنگ جهاني اول درگرفت. و اكنون وظيفه من معلوم بود، كاويدن اعماق روان خود و اين مسئوليت را با نوشتن توهماتم آغاز كردم. تنها در اواخر جنگ جهاني اول بود كه به تدريج از تاريكي بيرون آمدم.» 
در اين دوران است كه او به تحقيقات وسيعي درباره افسانه‌ها مشغول مي‌شود و مجموعه اين پژوهش‌ها و درون‌نگري‌هاي يونگ در اثري به نام هفت موعظه براي مردگان در سال 1916 نگاشته مي‌شود. اين موعظه‌ها تصاوير و اشاراتي هستند كه طبيعت دو قطبي روان را توصيف مي‌كنند. يونگ اين كتاب را انتشار نداد، فقط به طور خصوصي در اختيار بعضي از نزديكانش قرار گرفت تا اينكه بالاخره در اواخر عمر خود در مجموعه‌اي كه شامل زندگي‌نامه‌اش بود، منتشر گرديد. اين موعظات در حقيقت مبنايي بر روان‌شناسي او هستند. تفكر دو قطبي و تضادگرايي اوست كه يونگ را به گنوسي‌ها نزديك مي‌كند. بطور مثال او بحث جنسيت را در موعظة پنجم ، اين‌گونه شرح مي‌دهد:

«مردگان مسخره كردند و فرياد زدند: اي ابله، ما را از دين و الفت مقدس آموز. جهان ايزدان در روحانيت و جنسيت جلوه كند. علويان در روحانيت جلوه كنند و خاكيان در جنسيت.
روحانيت ادراك كند و در آغوش گيرد. همانا زن گونه است و از اين روست كه آن را مادر علوي (Mater Coelestis) گوييم جنسيت بزايد و بيافريند. همانا مرد گونه است و از اين روست كه آن را فالوس يعني پدر خاكي گوئيم.
جنسيت مرد بيشتر جسماني است و جنسيت زن بيشتر روحاني. روحانيت مرد بيشتر از آسمان است و به برتر مي‌رود.
روحانيت زن بيشتر از خاك است و به پست‌تر مي‌رود.
دروغ زن و اهريمني است روحانيت مرد، چون به پست‌تر رود.
دروغ زن و اهريمني است روحانيت زن، چون به برتر رود.
بر هر يك فرض است كه به مكان خود رود.
مرد و زن به هم اهرمن شوند، آنگاه كه راه روحاني خود را جدا نكنند؛ كه سرشت نوع مخلوق تمايز است.
جنسيت مرد را، راه به سوي زمين است و جنسيت زن را به روحانيت. مرد و زن به هم اهرمن شوند آنگاه كه جنسيت خود را فرق ننهند. بر مرد است كه پست‌تر را بشناسد و بر زن است كه برتر را بشناسد. 

... 
آدميزاده ضعيف است، و از اين روست كه الفت واجب است. اگر الفت تو به نشان مادر نباشد، به نشان فالوس است. هيچ الفتي رنج و بيماري نيست. الفت در همه چيز، تفرّق و فنا است.
تمايز به تنهايي راهبر شود. تنهايي ضد الفت است.

...
ايزدان تو را به الفت اجبار كنند. الفت بدان اندازه واجب است كه ايشان ترا بدان اجبار كنند، و از آن بيش شرّ است.
بگذار كه در الفت هركس به ديگران تسليم شود تا الفت دوام يابد كه تو را بدان حاجت است. 
در تنهايي يكي از ديگران برتر قرار گيرد تا مگر هر كس به خود آيد و از بندگي حذر كند.

در الفت امساك است.
در تنهايي اسراف است.
الفت عمق است.
تنهايي اوج است.
اندازة درست در الفت تطهير كند و باقي دارد.
اندازة درست در تنهايي تطهير كند و فزوني دهد.
الفت ما را گرما دهد، تنهايي ما را روشنائي دهد.» 



يونگ غرقه اعماق تاريك زندگي خويش‌ شده بود كه با شخصيت‌هايي خيالي مواجه شد. مهم‌ترين شبحي كه در اين زمان به سراغش آمد، فيله‌مون بود. يونگ او را شبح راهنمايي مي‌دانست كه آمده تا راه روحاني به او بياموزد. بعد از آمد و شد اشباح و نگارش هفت موعظه او شروع به ترسيم ماندالاهايي كرد؛ كه البته در آن زمان معني‌اش را نمي‌فهميد. يونگ دوراني كه با محتويات توهمات خود بسر مي‌برد را، از مهم‌ترين دوران زندگي خود مي‌داند. اما غير از اين درون‌نگري‌ها نقطة عطف‌ تأثيرپذيري يونگ، سفرهايي است كه در دهه 20 انجام مي‌دهد. او اين سفرها را به چهار مرحله تقسيم مي‌كند
الف‌ـ سفر به آفريقاي شمالي 
ب‌ـ سفر به آمريكا و ميان قبايل سرخ‌پوست پوئبلو 
ج‌ـ سفر به كنيا و اوگاندا 
د‌ـ سفر به هندوستان 
البته او دو سفر به رم و راونا داشته است كه اهميت آن گرچه كم نيست، اما به علل گوناگون تأثيري به عمق سفرهاي او به مناطق بدوي‌تر نداشت. مهم‌ترين تأثير اين سفرها در مقبرة گالاپلاسيديا تجلي مي‌يابد. آنيلايافه معتقد است كه: «يونگ اين منظر را به عنوان آفرينش آني و جديد توسط خمير ناخودآگاه كه حاصل افكار خود او دربارة آيين تشرف نمادين بوده است، توجيه مي‌كند. به نظر او علت بي‌واسطة اين تجسم مبتني بر انعكاس انيماي او بر گالا پلاسيديا است» سفرهاي يونگ به كشورهاي شرقي و آفريقايي برايش گنجينه‌اي كه بعدها در آثار گوناگونش به تناوب از آن بهره مي‌گيرد. او در دهه 30 ميلادي اشتباهي را مرتكب شد كه بعدها براي جبرانش به دردسر افتاد: به سال 1933 با روي كار آمدن آلمان‌ها، كرچمر رئيس انجمن پزشكان عمومي براي روان‌درماني استعفا داد.

اعضاي برجسته انجمن از يونگ خواستند كه رياست را بپذيرد. يونگ كه به دليل داشتن تابعيت سوئيسي در معرض خطر آلمان‌ها نبود، رياست را پذيرفت تا هم روان‌تحليل‌گري در آلمان را فعال نگه دارد و هم تا حد امكان از تحليل‌گران آلماني خصوصاً يهوديان حمايت كند. يونگ، رئيس كل انجمن و رئيس بخش سوئيسي بود و رياست بخش آلماني را ام. اچ گورينگ از خويشاوندان مارشال هرمان گورينگ برعهده داشت كه تحت مقررات نازي‌ها بود. با اينكه يونگ اعلام كرده بود سياست و مذهب بي‌طرف خود را حفظ مي‌كند؛ اما اقدامات نازي‌ها مانع از بي‌طرفي انجمن مي‌شد. به همين دليل يونگ در سال 1939 استعفا داد. هرچند بعد از استعفاي يونگ نامش در ليست سياه قرار گرفت و از سال 1940 آثارش در آلمان ممنوع شد، اما اتهام ضديهودبودن تا مدت‌ها برايش باقي ماند



دهه 40 ميلادي به بعد را مي‌توان اوج شكوفايي علمي يونگ دانست. از اين به بعد يونگ بيشترين توجه خود را صرف ناخودآگاه جمعي، دين و كيمياگري مي‌كند. در ضمن اين بررسي‌ها با توجه به فيزيك جديد تئوري هم‌زماني را هم، با هم‌كاري وولفانگ پاوولي مطرح مي‌نمايد. نظريه‌اي كه در آن تثليث فيزيك سنتي يعني زمان، مكان و عليت را با اضافه‌كردن عبارت چهارمي به معناي هم‌زماني به تربيع تبديل مي‌كند.

او با بهره‌گيري از همين نظريه به تحقيقاتي در زمينة طالع‌بيني دست مي‌زند. در اين دوران است كه ديگر نميتوان به او تنها به عنوان يك روان‌شناس نظر كرد، بلكه او فرزانه‌اي مي‌شود، شبيه به آن شبحي كه مدت‌ها قبل‌تر به سراغش آمده بود؛ يعني فيله‌مون .

در سال 1955 اما همسر يونگ فوت مي‌كند. با فوت همسرش او به برج بولينگن يعني خانه‌اي ابتدايي كه آن را خودساخته بود، نقل مكان مي‌نمايد و بيشترين وقتش را آنجا مي‌گذراند. او به سال 1961 در سن 85 سالگي در كمال آرامش از دنيا مي‌رود. گفته مي‌شود يك ساعت پس از مرگ او طوفاني عظيم برخاست.

يونگ در مورد مرگ چنين مي‌گويد:
«از ميان‌سالي به بعد آن‌كس نيك مي‌زيد كه مرگ را همگام حيات حس كند. چون در لحظة اسرارآميز ميانة عمر منحني حيات قوسي نزولي را طي مي‌كند، و مرگ مي‌زايد. نيمه دوم عمر صعود، گشايش، افزايش، و بارآوري نيست، بلكه مرگ است، چون انتها جز آن نيست. نفي سرانجام زندگي همان انكار پذيرش پايان آن است. هر دو به اين معناست كه نخواهيم زندگي كنيم؛ زندگي را نخواستن؛ مرگ را نخواستن است. اوج و فرود هر دو سازندة يك منحني‌اند


+ نوشته شده در  جمعه چهارم آذر 1390ساعت 8:57  توسط   | 

یونگ و روانشناسی تحلیلی


 

 کارل گوستا یونگ دوران کودکی و نوجوانی را به طور عمده در تنهایی و تفکر در دامان طبیعت و خواندن کتابهایی گذرانید. در مدرسه از آنجا که راجع به چیزها و کسانی صحبت می کردکه از سن او انتظار نمی رفت ،مورد بدگمانی و محکوم به تنهایی بود.می خواست درباره پروردگار ،طبیعت و روح بداند. از تجلیات زمینی ((جهان پروردگار)) به درختان خیره می شد،درختان بویژه برای او مرموز بودند و آنها را تجسم مستقیم معنای ادراک ناپذیر حیات می دید. از این رو جنگل مکانی بود که در آن خود را به عمیق ترین معنای حیات و وقایع احترام آمیز آن نزدیک می یافت. در آن زمان ،از توان او خارج بود که احساسات و مکاشفه خود را به گونه ای روشن بیان کند.بین 16 تا 18 سالگی سردر گمی اوبه تدریج کاهش یافت زیرا مقدمه کوتاهی از تاریخ و فلسفه را خواند و از آنچه در این زمینه اندیشیده شده بود مختصر اطلاعاتی یافت. یونگ میگوید، خوشبختانه دریافتم بسیاری از مکاشفه هایم نمونه تاریخی دارندو بالاتر از همه آنکه به افکار فیثاغورث،هراکلیتوس ،امپدوکس و افلاطون ،علیرغم مباحثه های دور و دراز سقراطی جذب شدم....اما تنها در کار« استاد اکهارت»بود که ذات حیات را احساس کردم -نه آنکه درک کردم...از میان فلاسفه قرن نوزدهم ،(هگل) به علت زبان ثقیل و دشوارش مرا دلسرد کرد....اما ثمرة بزرگ تحقیقات من (شوپنهاور) بود . او نخستین کسی بود که از آلام جهان که آشکارا ما را احاطه کرده اند و نیز از سردرگمی ، هیجان، شر و از تمامی چیزهایی سخن می گفت که دیگران به ظاهر چندان در نیافته و همواره کوشیده بودندتا آن را در توازون و ادراک پذیری سراپا خوش خیالانه ای حل کنند.

به این ترتیب یونگ نوجوان به مطالعه آثار (شوپنهاور) پرداخت و تحت تأثیر رابطه او با (کانت) ،شروع به خواندن آثار کانت و بیش از همه( سنجش خرد ناب) کرد و آنگونه که خود می گوید به خیال خویش نقصی در سیستم شوپنهاور یافت. این تحول فلسفی از 17 سالگی تا دوران تحصیل در رشته پزشکی گسترش یافت و موجب دگرگونی و انقلاب در بینش ا و به دنیا و زندگی شد. قبلاً خجول،ترسو،شکاک بود و حتی سلامتی او ثباتی نداشت لیکن از آن پس به تدریج در هر زمینه ای اشتهای فراوان نشان می داد:«می دانستم چه می خواهم و خواسته ام را دنبال می کردم»علائق یونگ نوجوان او را به جهات گوناگون می کشانید :«از طرفی علم و حقایق آن را بسیار دوست داشتم و از سوی دیگر مجذوب چیزهایی بودم که مربوط به ادیان تطبیقی بود.

 از میان علوم ،جانورشناسی و از میان علوم انسانی ،باستان شناسی یونانی رومی ،مصری و پیش از تاریخ را دوست داشتم و البته در آن زمان نمی دانستم علاقه به این موضوعات مختلف ،چقدر به سرنوشت دوگانگی درونی من مربوط است. آنچه در علم مرا مجذوب می کرد واقعیات ملموس و سابقه تاریخی آن و در ادیان تطبیقی مسائل معنوی که فلسفه نیز جزءآن به شمار می رفت. در علم ،عالم معنی را کم داشتم ودر مذهب عالم تجربه گرایی را».این دوران زندگی یونگ مملو از اندیشه های متضاد بود،مسیحیت و شوپنهاور نیز ازاین  جمله بودند.سپس به این فکر افتادکه همه میتوانندخیال پردازی کننداما دانش واقعی چیز دیگری است. وی مشترک یک مجله علمی شدکه آن را به دقت می خواندو به گردآوری سنگواره ها ،مواد معدنی، حشرات و استخوانهای جانوران و انسان پرداخت. با این همه گاهی به کتابهای فلسفی باز می گشت.وقتی زمان نام نویسی در دانشگاه نزدیک شد هنوز تردید های او در این باره که علوم طبیعی بخواندیا تاریخ و فلسفه ،برجای بود.سپس دو رویا راه را به او نمود.در رویای اول در جنگلی تاریک در طول رود راین به تلی می رسد وشروع به کندن آن می کند و به چند تکه استخوان جانوران ماقبل تاریخ می رسد. در آن لحظه یونگ فهمید باید به دنبال شناخت طبیعت برود. در رویای دوم در تاریکترین نقطه یک جنگل،استخری مدور با درخششی سیلیسی رنگ بودبا سلولهای کوچک با اندامهای شاخک گونه نیمه شناور،  ویک جانور غول پیکر و با شکوه که یک پایش به اندازه یک متر بود  دور از مزاحمان در مکانی پنهان در آبی زلال و ژرف آرمیده و به گونه ای ناگفتنی شگفت  می نمود.میل شدید به دانش در یونگ پیدا شد و در  حالیکه قلبش می تپید از خواب برخاست . این دو رویا تردیدهای او را به نفع علوم طبیعی بر طرف کردند.

سپس این پرسش به سراغ او آمد که چه رشته ای از علوم طبیعی را بخواند. باز هم دچار بن بست شد و در این بن بست ناگهان به او الهام شد که می تواند پزشکی بخواند: «عجیب آنکه پدر بزرگ پدریم که آن همه راجع به او شنیده بودم پزشک بود و با این حال هرگز چنین فکری به ذهنم  راه نیافته بودو در واقع به همین دلیل خاص بود که نسبت به این حرفه مقاومت می کردم تقلید مکن شعارم  بود.»

 

ب- دوره 1900-1895: دانشکده پزشکی و تصمیم برای تخصص  = یونگ در بهار 1895 تحصیلات خود را در دانشگاه بازل آغاز کرد. اکنون می رفت تا حقیقت را راجع به طبیعت بشنود. می رفت تا کالبد شناسی و فیزیولوژی انسان را بیاموزد و دانش شناخت امراض را فراگیرد.دانشجویی سرشار از اشتیاق بود.دنیارا در برابر خود گشوده می دید و احساس می کردگنجهای بی پایان دانش در برابرش جای گرفته است.

در نخستین سالهای دانشگاه دریافت که هر چند علم بر انبوهی از دانسته ها راه گشوده است لیکن در مورد بصیرت های  ناب کاری چندان نکرده است و اینگونه بصیرتها،اصولا از طبیعتی خاصند:«از خوانده های فلسفی ام می دانستم که وجود روان، مسوول این وضع است. بدون روان نه دانشی هست نه بصیرتی و هرگز درباره روان ،چیزی گفته نشده بود. در همه جا بی سر و صدا آن را بدیهی دانسته بودند».

یافتن کتابی راجع به پدیده های مربوط به احضار ارواح نتایج عمده ای برای یونگ داشت. داستانهایی را خواندکه در همه ادوار وهمه نقاط جهان بارها و بارها گزارش  شده اند. فکر می کرد باید برای این موضوع دلیلی موجود باشد،اما:«حالا با تعصب پولادین مردم و ناتوانی کامل آنان در پذیرش وجود امکانات غیر معمول مواجه می شدم .... آنچه در من علاقه ای سوزان را برمی انگیخت برای دیگران پوچ ، باطل و حتی مایه ترس بود. ترس از چه؟ دلیلی برای آن نمی یافتم . وانگهی در این تصور که شاید وقایعی روی دهدکه از مقولات محدود زمان ،مکان و اصل علیت در گذرد چیز نامعقول یا چیزی که

دنیا رابرهم زند نمی دیدم.»

در همین اوقات بودکه یونگ با (آثار نیچه) آشنا شد. خواندن((چنین گفت زرتشت نیچه)) همانند (فاوو ست گوته) برایش تجربه ای مهیب بود، فاووست دری را براو   گشود ،زرتشت دری رابر او بست که برای مدتهای مدید بسته ماند.دریافت که انسان به جایی نمی رسد مگر آنکه با مردم فقط درباره چیزهایی حرف بزند که می دانند. فرد ساده لوح نمی داند چه اهانتی است که با انسان ها راجع به چیزهایی سخن می گوید که برایشان ناشناخته است.آنان چنین رفتار بیرحمانه ای را تنها بر نویسندگان ،روزنامه نگاران و شاعران می بخشند ومتوجه شد که یک تصور جدید یا وجهی غیر معمولی از یک تصور قدیمی را تنها می توان به وسیله واقعیات ابراز کرد. یونگ در سال 1898 به عنوان کسی که به زودی پزشک می شود نسبت به کار خود جدی تر اندیشید و به این نتیجه رسید که باید تخصصی داشته باشد. خود او به تخصص جراحی تمایل داشت. سپس به علت جاذبه ای که دکتر فردریک فومن مولرداشت ترغیب شد که خود را وقف پزشکی داخلی کند.

یونگ می نویسد:«گرچه در درسهای روان پزشکی و کلینیک ها حاضر شده بودم،اما تعلیمات رایج روان پزشکی  کاملا ً برانگیزنده نبود....از این رو وقتی خود را برای امتحان دولتی آماده می کردم آخر از همه به متون روان پزشکی مراجعه کردم. از آن هیچ انتظاری نداشتم و هنوز به خاطر می آورم وقتی کتاب(کرافت- ابینگ) را گشودم،این اندیشه از ذهنم گذشت :"خوب حالا ببینم یک روانپزشک چه دارد که برای خودش بگوید"سخنرانیها و مشاهدات بالینی کمترین اثری بر من نگذاشته بود. از مواردی که در کلینیک دیده بودم جز کسالت و بیزاری خود چیزی به یاد نمی آوردم  ....تا  آن زمان  روان پزشکی در دنیای پزشکی به طور کلی مورد نفرت بود.هیچکس واقعاًچیزی درباره آن نمی دانست و هیچ نوع روان شناسی وجود نداشت که انسان را به صورت یک کل در نظر گیرد و تفاوتهای او را از نظر آسیب شناسی در یک تصویر جامع قراردهد.مدیر ،با بیمارانش در یک موءسسه محبوس بود و موسسه هم چون جزامخانه های کهن،جدا و دور افتاده بیرون شهر بود...پزشکان نیز درباره روان پزشکی چیزی بیشتر از عوام نمی دانستندو از این رو در احساسات آنان سهیم بودند.بیماری روانی در آن زمان لاعلاج بود واین برروان پزشکی هم سایه می افکند و همان گونه که خیلی زود از تجربه شخصی خود دریافتم ،روانپزشک در آن روزها چهره ای غریب بود.با پیشگفتار کتاب (کرافت ابینگ) آغاز کردم و چنین خواندم «احتمالاً،ویژگی موضوع و مرحله ناکامل  پیشرفت روان پزشکی است که موجب می شود متون آن رادارای خصلتی کم وبیش ذهنی بدانند.»روان پریشها ، بیمارهای شخصیت خوانده می شوند. ناگهان قلبم شروع به تپیدن کرد ناچار شدم برخیزم و نفسی عمیق بکشم.هیجانم شدید بود،چه،مثل برق برایم روشن شدکه  تنها هدف ممکن برای من روانپزشکی است... در روانپزشکی حوزه تجربی مشترک بین واقعیات «زیست شناختی» و روحانی که آن را همه جا جسته  و نیافته بودم وجود داشت.

 

ج- دوره 1909 -1900 شاگردی و کارآموزی در بیمارستان روانی

 

یونگ در طول نه سالی که در بورگهولتزلی اشتغال داشت علاقه کمی به کنار هم قرار دادن نشانه های روان پزشکی برای رسیدن به تشخیص بر حسب طبقه بندیهای  مرسوم بیماریهای روانی نشان می داد.برای او«پرسش سوزاننده» این بود که واقعاً درون بیمار روانی چه می گذرد ؟ او در جستجوی پاسخ ، بینش های روان پزشکی و روان شناسی معاصر را به بینش های فیلسوفان رومانتیک درباره ناخودآگاه افزود.استاد مستقیم او،اویگن بلویلر به فهمیدن بیماران و ایجاد رابطه درمانی  با آنان اصرار داشت.یونگ در طول نیمسال در پاریس از پیرژانه درباره «خودکاری روانشناختی »،شخصیت دوگانه ،و افکار ثابت زیر خودآگاه را آموخت و از این دانسته ها در تکمیل فرضیه خویش به نام کمپلکس ها بهره گرفت. تأثیر بینه رادر کار یونگ می توان درباره نوع شناسی شخصیت ملاحظه کرد. اصرار فلورنوی بر اهمیت پدیده های سحر آمیز و پنهان روان برای فهم فرایندهای  ناخودآگاه ، به میزان زیادی در گزینش یونگ برای موضوع رساله دکترا تأثیر داشت.وی در آن رساله یک مورد واضح از «واسطه گری احضار روح » رامورد بررسی قرارداد. در طول این سالها وی از نظر خانوادگی وضع ثابت و مناسبی داشت و از نظر علمی و اجتماعی هم رو به پیشرفت بود.آشنایی او با فروید در همین دوران آغاز شد. در سال 1905 در دانشگاه زوریخ دستیار روان پزشکی و در همان سال پزشک ارشد درمانگاه روانپزشکی  شد و چهار سال در این سمت ماند. در سال 1909 به گفته خود،به علت گرفتاری و کار شخصی از کارش استعفا کرد تا به قول خود به کسب تجربه شخصی ادامه دهد.

د-دوره 1913-1900:روانکاوی و دوستی با فروید

اشتباه بزرگی است که روانشناسی تحلیلی یونگ را تغییر شکل یا انحراف از روانکاوی فرویدی تلقی کنیم.مطمئناً یونگ پیش از ملاقات با فروید و نیز در ابتدای روابطشان تحت تأثیر  اندیشۀ فروید قرار داشت،اما او پیوسته به پیشبرد فهم متمایز خویش از فرایند روانی مشغول بود. شدت رابطۀ این دو مرد بیشتر بر پایۀ عوامل شخصی بود تا عوامل حرفه ای . به همان اندازه که فروید نیازمند "پسر بزرگتر"و ولیعهد بود که بتواند آموزش های او را در وراء حلقۀ عمدتاً یهودی پیروان اولیه اش ادامه دهد،یونگ هم نیازمند یک تجسم قوی پدری بود.آنان با یکدیگر همکاری نزدیکی داشتندو به ایالات متحده سفر کرده و سخنرانی نمودند؛یونگ نخستین رئیس انجمن بین المللی روانکاوی  و سردبیرکتاب سالنخستین نشریه ادواری روانکاوی شد؛اودر ضمن یک دوره سخنرانی درباره روانکاوی در دانشگاه زوریخ انجام داد.اما پویاییهای " نمودگار باستانی پدر و پسر"به گونه ای فزاینده موجب خشم و سرخوردگی هردو شد. یونگ در سال 1913 از انجمن بین المللی روانکاوی و سردبیری نشریه روانکاوی استعفا داد. برای سومین بار وی آنچه را که دورنمای جالبی از پیشرفت به نظر می رسید به کنار نهاد،همانگونه که پیشتر دردانشکده پزشکی ودربورگهولتزی انجام داده بود.

در 1912و 1913 ،یونگ اثر دو بخشی خود به نام " نمادهای استحاله"را انتشار داد. اغراق او در موضوعات اسطوره شناختی ،پیرامون مجموعه ای از خیال پردازیهایی که یک زن جوان آمریکایی برای فلورنوی فرستاده بود،به معنی  خروج یونگ از چهار چوب روانکاوی فرویدی بود.لیبیدو که فروید با اصرار زیاد به عنوان مقوله ای جنسی شناخته بود در اینجا گسترش یافت تا تبدیل " کارمایۀ روانی " شود که به وسیله نمادهای جهانی اسطوره شناسی ابراز می گردد و به وسیله  نزول قهرمان در ژرفای ناخودآگاه استحاله می یابدو به یک خودآگاهی غنی شده باز میگردد. فوریت اکتشاف یونگ درباره این موضوع، نه تنها نشانۀ گریزناپذیری گسست او با فروید بود،بلکه رویارویی خود اورا با ناخودآگاه  و غنی شدن فرضیۀ درحال رشد وی را پیشگویی می کرد. یونگ بعدها درباره دوره های که می کوشید ارتباط معانی شخصی و اسطوره شناختی تصاویری را که سیل آسا از طریق رویاها ، بینش ها و خیالپردازی های او ظاهر می شد ، پیدا کند و بفهمد ، چنین به یاد می آورد که وی به صورتی خود آگاه خویشتن را تسلیم این فرآورده های ناخود آگاه کرد . آنچه او کرد حاکی از تسلط خیلی بیشتری از آنچه خود حس می کرد، است . در نتیجۀ تجربیات خارق العاده و اغلب هراس آور این سالها بود که یونگ حس کرد برای - باقیماندۀ زندگی -کار اومشخص شده است . در این زمان بود که او به گونه ای ژرف از طریق تماسهای شبه تصویری، شخصی شده کارمایه  نمودگارهای باستانی ، دریافت که روان انسان نه تنها جنبۀ شخصی دارد بلکه در ضمن گروهی است . باز ، در همین زمان بود که اوآغاز به فهم نقش " خود " به عنوان جزء عمده و نمودگار باستانی (سوگیری و معنی) کرد ، که در آن زندگی روانی ریشه دارد و بالاترین اهداف آن به سوی "خود " در جریان هستند .

آزمون تداعی واژه ها

 

یکی از ابداعات کارل گوستاویونگ است. البته شکل ساده ای از این آزمون، نخستین بار توسط «فرانسیس گالتون» برای مشخص کردن فرایند های تداعی تهیه شد، اما آنچه یونگ به کار برد از یک گروه واژه تشکیل می شود که معمولاً تعداد آنها به 100 می رسد و هر کدام به عنوان محرک به کار می رود. پیش از کاربرد آن به آزمودنی توضیح داده می شود که یک  گروه از واژه ها به آهستگی برایش خوانده می شود و او باید پس از شنیدن هر واژه با به زبان آوردن واژه ای که همان لحظه به ذهنش می رسد واکنش نشان دهد.

آزماینده،سرعت واکنش را با ساعت مخصوص اندازه  می گیرد. روش یونگ در کاربرد آزمون این بود که هر گاه در واکنش آزمودنی تأخیری روی میداد از او می پرسید علتش چه بوده است او با شگفتی متوجه شد که آزمودنی از تاخیر خود در پاسخگویی بیخبر است و به موردی اشاره می کند که در برابر واژۀ اسب یک دقیقه مکث کرد. پژوهش بعدی نشان داد که شخص مورد نظر خاطرۀ بدی از اسب دارد که از خاطره اش به کلی محو شده بود.بنابراین یونگ دریافت هر گاه شخص در پاسخ دادن به واژه ای تأخیری بیش از اندازه دارد،نمایندۀارتباط آن واژه  با خاطره ای در ناخودآگاه یا عقیده ای در فرد می باشد. تکرار واژه های محرک یا ناتوانی در ارائه واکنش نیز نشانه وجود عقده ای در شخص است.یونگ ضمن کاربرداین آزمون متوجه واکنش های گوناگون آزمودنی هایی بود که نشان می دادند واژه در آنان سبب بروز واکنش عاطفی شده است و واکنش هایی که یونگ آنها را شاخص های تنش عاطفی دانست عبارتند از:

1- واکنش تأخیری:تأخیر در واکنش ،نماینده ارتباط واژه محرک با عقده ویژه ای است.در این مواردآزمودنی که تهییج شده است نمی تواند واژه ای به زبان بیاورد.علت این نیست که وی قدرت فکر کردن را ندارد بلکه به علت تداخل حالت هیجانی است.

2-واکنش های متعدد:هنگامی که آزمودنی در پاسخ به جای یک واژه ،از واژه های متعدد استفاده می کند ناشی از ناتوانی در مهار واکنش خویش است. در چنین مواقعی آزمودنی خیلی سریع واژه ای را بیان می کند ولی چون فکر میکند این واژه ممکن است اثری از هیجان درونیش را به آزماینده نشان دهد، بی درنگ می کوشد آشفتگی خود را با بیان واژه های گوناگون بپوشاند .

3- واکنش شخصی

زمانی که آزمودنی در برابر واژه های عینی پاسخ های  شخصی می دهد که نماینده تمایل برای گسترش ایگوی خود می باشد، برای نمونه زمانی که واژۀ پول برای او خوانده می شود پاسخ می دهد:"ای کاش مقداری از آن را داشتم "یا در برابر واژه خوشبختی می گوید:آن را باور نکن.

4-تکرار واژه محرک

تکرار واژه محرک حاکی از آن است که واژه معنای  ویژه ای برای آزمودنی دارد و تکرار آن نوعی حالت دفاعی است. آزمودنی می کوشد از طریق تکرار واژه فرصت بیشتری را برای پاسخگویی بیابد.

5-مکررگویی بی تناسب

نشان دادن واکنش یکسان در برابر محرکهای گوناکون است. یونگ زنی را مثال می زند که در پاسخ گویی به گروه 100 تایی واژه ها 10 بار واژه (طولانی) را به کاربرده بود در حالیکه این واژه ارتباط منطقی با واژه های محرک را نداشت. بررسی آشکار کرد که واژه طولانی به مشکلی که آن زن با آن روبروست مربوط می شود، او طی پاسخ هایش گفته بود که وی و شوهرش به مدت "طولانی" کار کرده بودندتا قدری پول پس انداز کنندو خانه ای  بسازند. وقتی پس از زمانی "طولانی"ساختن خانه را شروع کردند پولشان را از دست می دهند،بنابراین مجبور می شوند دوباره مدتی "طولانی"صبر کنند تا باز بتوانند پول لازم را پس انداز کنند./

ساختار شخصیت از دیدگاه یونگ

یونگ نوعی پیرا- روانشناسی ظریف ایجاد کرد که از هر جهت مشروح و دارای ساختار دقیق مانند پیرا روانشناسی فرویدی بود. گر چه او بیش از هر چیز به طبیعت ناخود آگاه اشتغال خاطر داشت اما فرضیۀ او در باب شخصیت ، سامانه های گوناگون کارکرد شخصیت را در برمیگیرد. فرضیه های شخصیتی یونگ خطوط عمدۀ اشتباه در روانکاوی کلاسیک را نیز می شناسند. ساختاری که او برای سازمان روانی در نظر گرفت از ساختار فرویدی اید، ایگو ، سوپر ایگو، و آرمان ایگو متفاوت است برای اینکه ساختار بالنسبه پیچیده ای که یونگ برای روان در نظر گرفت به صورتی روشن  شناخته شود.

ساختار شخصیت

1- ایگو (من)

ایگو بصورت تقریبی معادل خودآگاهی است. ایگو در برگیرندۀ آگاهی ما ازجهان بیرون و آگاهی ما از خویشتن است. در واقع در مرکز شخصیت خودآگاه ، طبق اصطلاح یونگ کمپلکسی به نام ایگو وجود دارد(شرح کمپلکس  به بعد از آشنایی اولیه با مفاهیم بالنسبه روشن تر ساختار شخصیتی طبق نظریه  یونگ موکول می شود).  یونگ ایگو را خودآگاه محض می داندولی فروید معتقد است  بخش کوچکی از ایگو ناخودآگاه است که همان ساز و کارهای دفاعی روانی می باشد. یونگ مکانیسم های دفاعی را می پذیرد اما کمتر از فروید روی  آنها تأکید می کند و محل فعالیت آنها را هم در ایگو نمی داند.

 

2- پرسونا

پرسونا (به تبع نقابی که بازیگران باستانی یونان هنگام اجرای نمایشنامه بصورت می زدند) یا شخصیت بیرونی واسطۀ بین ایگو و دنیای واقعی است. در واقع مانیز می توانیم پرسونا را نقاب ایگو بدانیم یعنی تصویری که فرد به جهان بیرون عرضه می کند پرسونای ما با توجه به نقش هایمان تغییر می کند.  برای نمونه ، یک مرد تصویر ویژه ای را از خود به همکاران  حرفه ای خویش و تصویر دیگری را به کودکان خود عرضه می کند.به گفتۀ یونگ " نقاب شخصیتی روش سازگاری فرد با دنیاست یا رفتاری است که فرد در مواجهه با دنیا اتخاذ می کند هر کار و حرفه ای نقاب شخصیتی خود را دارد....منتهی خطر آنجاست که مردم با نقاب شخصیتی خود یکی می شوند- استاد دانشگاه با کتاب درسی خویش  و آوازه خوان با نوع صدای خویش.... با کمی مبالغه می توان گفت نقاب شخصیتی چیزیست که شخص واقعاً نیست، ولیکن  خود او و دیگران  می پندارند هست".

این هم واقعیتی است که ما به این بخش از شخصیت خویش برای رویارویی موثر با دیگران نیاز داریم. برای نمونه اغلب ضروری است تصویری از قابل اعتماد و مصمم بودن را در صورتیکه می خواهیم دیگران به ما گوش فرا دارند به آنان نشان می دهیم . پرسونا تا جایی که توازون شخصیت بهم نخورد  می تواند رشد یابد اما این امر نباید به قیمت حذف اجزای دیگر شخصیت تمام شود. پرسونا نیز یکی از کمپلکس های فراگیر جهانی است.

            

3-سایه

سایه تشکیل شده است از صفات و احساساتی که نمی توانیم در خود بپذیریم، سایه تصویری معکوس از پرسونا و در برگیرندۀ هر ویژگی است که برای پرسونا ناپذیرفتنی باشد. چه این ویژگیها مثبت باشند و چه منفی یک پرسونای شجاع سایه ای ترسو دارد.

سایه به عبارتی همان آقای هاید از دکتر جکیل است . در رویاها سایه به فردی از همان جنسیت فرافکنی می شود . مانند زمانیکه یک مرد دربارۀ یک قاتل شرور رویا پردازی می کند ، یا هنگامی که یک زن دربارۀ یک روسپی زشت خیالپردازی می کند .

در زندگی روزانه هنگامی که در موقعیت های ناخوشایند هستیم و برای نمونه به ناگهان تذکر خصمانه ای از دهان ما می پرد که : " این موضوع مطلقاً مورد نظر من و از من نمی تواند باشد" ، سایه ما خود را نشان می دهد . هنگامی که شکایت می کنیم از : " آن چیزی که ابداً نمی توانیم در مردم تحمل کنم " ، در واقع تظاهرات سایۀ خود را می بینیم ، زیرا چنین تندی و حرارتی دلالت دارد که ما در واقع علیه آگاه شدن از وجود این کیفیت در خود دفاع می کنیم .

در بیشتر موارد ، سایه به طور عمده منفی است زیرا متضاد تصویر مثبتی است که از خود داریم . به طور کلی سایه شامل همۀ آرزوها و هیجانات ناسازگار با تمدن امروزی است که در نتیجه با معیارهای اجتماعی و شخصیت آرمانی ما متناسب نیست . هر اندازه جامعه ای که فرد در آن زندگی می کند متعصب تر و مقیدتر باشد ، سایه نیز وسیعتر خواهد بود .

زمانی که یونگ مشاهده کرد اکثر بیمارانش سایه خود را انکار می کنند و آن را واپس می زنند ، به این نتیجه رسید که بیشتر باید راهی برای زندگی کردن با بخش تاریک شخصیت خود بیابد ودر واقع بهداشت جسمی و روانی او وابسته به این راهیابی است . البته پذیرش سایه مستلزم تلاش فراوان و اغلب به معنی کنار نهادن آرمانهای مورد علاقه است .اما یونگ متذکر می شود که این آرمانها اغلب بسیار بلند پروازانه و یا بر مبنای پندارهای نادرست هستند. به اعتقاد یونگ، سرکوبی یا واپس زنی  سایه و نپذیرفتن آن باعث می شود که ناخودآگاه قدرت زیادی بیابد و رفته رفته نیرومند تر شود که در چنین صورتی هنگام بروز شدت بیشتر خواهد داشت و خطرناک تر خواهد بود. در حالیکه اگر به شدت واپس زده نشود تظاهر و عمل آن جزئی و با شدت کمتر خواهد بود. نمونۀ آن را می توان در رفتار های مردم به ظاهری بسیار آرام و محبوب در هنگامۀآشوبها و شورش های خیابانی دید. گفته شد که سایه معمولاً منفی است لیکن در همان حد که تصویر آگاهانه ما از خود شامل عناصر منفی باشد،سایۀ ناخودآگاه مثبت خواهد بود. برای نمونه زن جوانی که خود را زشت می انگارد ممکن است درباره یک بانوی زیبارو ،رویا ببیند. وی این بانوی زیبا را فردی دیگر می پندارد اما ممکن است این بانو تجسمی از زیبایی خود او باشد که آرزو می کند ظاهر شود. تماس با سایه چه مثبت و چه منفی باشد مهم است. بینش نسبت به طبیعت سایه نخستین گام به سوی آگاهی از خود و انسجام شخصیت است.

 

4-آنیما و آنیموس

آنیما عبارتست از ته نشست همۀ تجارب از زن در میراث روانی یک مرد،آنیموس عبارتست از ته نشست همۀ تجارب از مرد در میراث روانی یک زن . این امر توسط صاحب نظران فراوان عنوان شده است که بشر،یک موجود دو جنسی است و یک مرد دارای عنصر مکمل زنانه و یک زن دارای عنصر مکمل مردانه است. چینی های  تائو ئیست از "ین" و "ینگ"صحبت می کنند یعنی جنبه های زنانه و مردانه شخصیت انسان. هر چند این نکته در ابتدا عجیب به نظر می رسد ولی یافتن خصوصیات زنانه و مردانه در شخصی از یک جنس واحد تجربه و استنباط بالنسبه شایع و مشترکی است. یونگ در کتاب "دو رساله دربارۀ روان شناسی تحلیلی "می نویسد تصویر قوی زن به صورت یک نمودگار باستانی در ناخودآگاه جمعی مرد وجود دارد که وی به کمک آن طبیعت زن رادر می یابد.

نمودگار باستانی زن ناشی از تجربه و استنباط باستانی مرد از زن است و به هیچ وجه منش واقعی زن مشخص و متمایزی  را نمی نمایاند. این تصویر در طول زندگی مرد از طریق تماسهای واقعی که با زنان دارد ، خود آگاه و قابل لمس می شود.نخستین و مهمترین تجربه یک مرد نسبت به زن به وسیله ارتباط با مادر حاصل می شود. تجربه و استنباط کودک از مادر خویش یک ویژگی ذهنی دارد زیرا تنها بر پایۀ چگونگی رفتار مادر نیست بلکه کیفیت احساس کودک از رفتار مادر خود حائز اهمیت است. تصویر مادرانه ای که هر کودک در ذهن خویش پدید می آورد ،تصویر دقیق مادرش نیست بلکه بر پایۀ آمادگی و زمینه کودک برای ایجاد تصویر یک زن ، یعنی آنیما شکل گرفته است. طبق نظر یونگ اصل زنانه شامل ظرفیت هایی برای پرستاری ، احساسات ، هنر،یگانگی با طبیعت است.آنیموس در زن،المثنای آنیما در مرد است که از سه ریشه منشعب شده است:

الف-تصویر قوی از مرد در ناخودآگاه جمعی که زن به ارث می برد.

ب-تجربه خاص زن از مردانگی، که از تماسهایی که درطول زندگی خویش با مردان داشته است حاصل می شود.

ج-زمینۀ پنهانی مردانه در خود او.

اصل مردانه شامل اندیشۀ منطقی ، ابراز وجود قهرمانانه و پیروزی بر طبیعت است.عنصر مردانه در زن باعث می شود در مواقع ضروری بتواند عهده دار اموری شود که ویژه مردان تلقی می گردد. پدر نخستین ناقل تصویر آنیموس برای دختر بچه است. همۀ ما از نظر زیست شناختی به میزان چشمگیری ظرفیت های جنس دیگر را داریم. هنگامی که انیما و انیموس در وهم ها و رویاها ظاهر میشوند نشان دهنده فرصت و مجال برای فهم چیزی هستند که تا کنون ناخودآگاه بوده است. این دو هیچگاه بطور کامل جزء خودآگاهی نمی شوند و همیشه بخشی از آنها پوشیده در لفافه ای از رموز و اسرار در ناخودآگاه جمعی ، پنهان می ماند.

 

5-ناخودآگاه

ناخودآگاه طبق تعبیر یونگ دارای دو لایه است. لایه سطحی تر عبارتست از ناخودآگا ه شخصی و لایۀ ژرف تر ناخودآگاه جمعی است. کمپلکس ها در ناخودآگاه شخصی ،اما سنخ های باستانی در ناخودآگاه جمعی یا روان عینی جای دارند.

6-نمودگارهای باستانی

نمودگارهای باستانی که در ناخودآگاه گروهی جمعی جای دارند به نام های گوناگون خوانده شده اند از جمله صور مثالی ، نمودگارهای باستانی ، تصورات بدوی ، تصورات اسطوره ای ، نمونه های رفتاری و قالب های ازلی اما برخی ترجیح می دهندکه همان اصطلاح آرکی تایپ را به کار ببرند که یونگ ابداع کرده است .

 

7-خود(SELF)

مهمترین  نمودگار باستانی که عبارت است از (خود)،یعنی کوشش ناخودآگاه ما برای مرکزیت ، تمامیت و معنی ،((خود))عبارتست از ظرفیت ذاتی برای کلیت ، تمایل درونی برای متوازن کردن و آشتی دادن جنبه های متضاد شخصیت و یک اصل ناخودآگاه که کل زندگی روانی را هدایت می کند  و منتج به ایگو  می شود که با واقعیت  بیرونی مصالحه می کند وتا حدودی به وسیلۀ آن شکل می پذیرد.((خود))((SELFبخش میانی شخصیت است و سیستم های دیگر شخصیت در گرد آن قرار دارند. (خود) این سیستم ها را به یکدیگر مرتبط  می کند و باعث یگانگی تعادل و ثبات شخصیت می شود. (خود) هنگام تولد وجود ندارد بلکه پس از سالها آزمایش و خطا و حل تضادهای درونی است که خود به تدریج تکامل می یابد.زیرا لازم است پیش از پدید آمدن (خود) همه سیستم های شخصیت به حد اعلای تکامل و تفرد رسیده باشند.

 آسیب شناسی در روان شناسی تحلیلی

 

رشد و تکامل ممکن است به صورت حرکت به بیرون یا به درون باشد . از دیدگاه یونگ ، پیشرفت به معنی سازگاری مناسب( ایگوی خود آگاه) با انتظارات محیط خارج و با نیازهای ناخودآگاه است . اما زمانیکه حرکت به پیش، به علت موقعیت ناکام کننده ای متوقف می شود ، به عوض اینکه جهت حرکت لیبیدو به طرف عواملی در محیط بیرون باشد، پس روی می کند، متوجه درون و وارد نا خود آگاه می شود . به طور کلی پیشرفت عبارتست از سازمان مثبت و فعال شخصی با محیط ؛ باز گشت یا پسرفت یا واپسگرایی عبارتست از سازگاری با نیازهای درونی و ذاتی . برای نمونه ، خواب نوعی واپسگرایی پس از مدتی فعالیت روانی است . این بازگشت ها لزوماً نابهنجار و ناسالم نیستند بلکه در بسیاری موارد برای ترمیم قوا لازم هستند زیرا امکان دارد طی بازگشتها ، ایگو در ناخودآگاه به مسائلی بربخورد که در حل مشکل و رفع ناکامی سودمند واقع شود . اما در حالت مرضی ، لیبیدو که وارد ناخود آگاه شده است در جستجوی منفذ و گریز گاهی است که بتواند خویش را به خود آگاهی برساند . در این موقعیت است که امکان تظاهر آن به صورت خیال پردازیها یا به شکل نشانه های روان – نژندی وجود دارد . یونگ نظریۀ روان پویایی خود را بر پایۀ دو اصل گذاشته است که عبارتند از اصل تعادل و اصل کهولت .

اصل تعادل می گوید هرگاه مقداری کارمایه ( انرژی )یا لیبیدو برای انجام کاری صرف شد ، این مقدار مصرفی در نقطه دیگری از سیستم ظاهر می شود . اصل تعادل ، قانون اول ترمودینامیک یا اصل بقای انرژی هلمهولتز است .

منظور یونگ از کاربرد این اصل در مورد کنش های روانی این است که هرگاه ارزش خاصی ضعیف شود یا از بین برود ، انرژی متعلق به آن در درون از بین نمی رود بلکه به شکلی دیگر ظاهر می شود و این کاملاً طبیعی است ، چه هرگاه ارزشی اهمیت خود را از دست داد در عوض ارزش دیگری قدرتمند تر می شود . کودکی که از پدر و مادر ناراضی است ، توجه خویش را به دیگر افراد معطوف می دارد . هرگاه ارزشی سرکوب شود ، انرژی آن به مصرف تظاهر در رویاها و خیالبافی می رسد .

اگر اصل تعادل را در مورد کنش کل شخصیت به کار بگیریم به این معنی خواهد بود که برای مثال ، اگر انرژی ایگو از آن گرفته شود ، این انرژی در پرسونا ظاهر خواهد شد ؛ یا کاهش انرژی خود آگاه همراه است با افزایش انرژی ناخود آگاه . انرژی پیوسته بین سیستمهای گوناگون شخصیت در جریان است . این گونه توزیع انرژی ، پویایی های شخصیت را تشکیل می دهد . اصل بقای انرژی را نمی توانیم به طور کلی کامل در مورد روان که سیستم مداری کاملاً بسته ای ندارد به کار ببریم . زیرا هم انرژی به آن افزوده و هم از آن مصرف می شود ، مانند وقتی که غذا مصرف می شود .

طبق اصل انتروپی یا قانون دوم ترمودینامیک ، هر گاه دو جسم با گرمای متفاوت نزدیک هم قرار گیرند ، جسمی که گرمای بیشتری دارد مقداری از حرارت خود را از دست می دهد که توسط جسم سردتر جذب می شود و تعادل حرارتی بین آن دو برقرار می شود . یونگ این اصل را هم برای توجیه پویایی های شخصیت به کار برده است . بدین معنی که توزیع انرژی در روان به صورتی است که خواستار تعادل است . هرگاه میزان انرژی در دو سیستم روان به شدت متفاوت باشد ، انرژی از سیستم قوی به سیستم ضعیف می رود تا تعادل انرژی بین آن دوبرقرار گردد . اما چون روان یک سیستم بسته نیست امکان دارد انرژی که از بیرون وارد آن می شود یا انرژی که از آن مصرف  می شود باعث بهم خوردن تعادل گردد .

گرچه برقراری تعادل پایدار و همیشگی بین نیروهای موجود در شخصیت امکان ندارد ولی به هر حال برقراری تعادل ، هدف آرمانی توزیع کارمایه است . این حالت آرمانی که طی آن کل کار مایه (انرژی) در سیستم های گوناگون شخصیت که به حد کمال خویش رسیده اند توزیع شده است "خود " نامیده می شود. از این رو زمانی که یونگ " خودشکوفایی" را هدف رشد روانی خوانده، این مقصود را داشته است که پویاییهای شخصیت به سوی برقراری تعادل کامل میان نیروها می روندو قانون توزیع انرژی بین سیستم های شخصیت برقرار است.

به این معنی که هرگاه مقدار انرژی جاری در یک سیستم افزایش می یابد سیستم ضعیف ترشخصیت با گرفتن انرژی از سیستمی که قوی تر است وجود خود را تحکیم می بخشد وبدن را گرفتار تنش می کند.

برای نمونه، چنین حالتی زمانی پیش می آید که ایگوی خودآگاه نسبت به ناخودآگاه از قدرت بیشتری برخوردارباشد و در نتیجه عبور بخشی از انرژی از خودآگاه به ناخودآگاه تنش های زیادی در شخصیت پدید می آید همین جریان را در درونگرایی و برونگرایی می توانیم ببینیم.

به عبارت تخصصی تر، زمانیکه یک کمپلکس با کمپلکس ایگو ناسازگار می شود، احساس اضطراب می کنیم . برای محدود کردن اضطراب، کمپلکس ناسازگار از ایگو جدا می شود وبه صورتی ناخودآگاه درخلاف ایگو یا دیگر کمپلکس هایی که با ایگو همانند شده اند حرکت می کند. این دو نیمه شدن افراد را قادر می سازد بتوانند با وجود دو کمپکس ناسازگار، روزگار را سپری کنند، به نحوی که یک کمپکس بیشتر با ایگو همانندی دارد ودیگری با ایگو بیگانه است. دومی اغلب به این صورت حس می شود که گویا به وسیله جهان بیرون بر او تحمیل شده است، برای نمونه، فرد می گوید "بامن بدرفتاری می شود"، به عوض اینکه دریابد که در اصل "من تعارض درونی دارم".

این دو نیمه شدن وتجزی خودآگاهی به ویژه در هیستری بارز است وتبیین خوبی برای پدیده شخصیت های چندگانه است (اختلال هویت تجزیه ای). درون روان، ایگو با شخصیت های جزئی یا کمپکس ها، همراه با شخصیت های سایه که متضاد  آنها هستند عمل می کنند. افزون براین آنیماوآنیموس وتصویرهای نمودگار باستانی از"خود" ، می کوشند منسجم شده برهرج ومرج مسلط گردند. شخصیت های گوناگونی که در اختلال هویت تجزیه ای ظاهر می شوند، تظاهرات کمپکس ها و "خود" هستند.

برونگرایان تمایل به ابتلاء صفات هیستریکال یاضد اجتماعی دارند، درحالیکه درونگرایان افسرده، مضطرب و وسواسی می شوند. نشانه ها اغلب مرتبط با کوشش کارکردهای فرودست برای بروز است. اگر موضوع را به این صورت بنگریم، وضعیت های آسیب شناختی ممکن است کوشش به سوی کلیت یا سلامتی را نمایان کنند; کوشش توسط کارکردهای فرودست برای اینکه با خود آگاهی منجسم گردند نه اینکه از آن مجزا شوند. انسجام این کارکردهای فرودست، اغلب مستلزم چیدمان دوباره اندیشه ها ، دیدگاهها وسبک زندگی خودآگاه است که اغلب ازنظر هیجانی رنج آور است.

کوشش کارکردهای فرودست برای تظاهر، لزوماً منجر به آسیب روانی نمی شود. افرادی با کارکردهای اندیشه ای خیلی پیشرفته ممکن است خود را آرزومند تجربه کامل تری از زندگی بیابند وممکن است خود را در روابط پرهیجان خارج از چهار چوب زناشویی درگیر نمایند. در بررسی، ممکن است فرد دریابد که ندیدن محبت مادرانه به علت سردی رفتار یا فقدان مادر یا جانشین او ، وحل نشده ماندن این محرومیت، منجر به ناتوانی در نیل به صمیمیت با یک زن می شود. فرایند نیل به صمیمیت ، در خارج از چهارچوب روابط زناشویی انجام می پذیرد زیرا به همسر، نقش مادر سرد وطردکننده داده شده است. این نمونه ای است از اینکه چگونه فرضیه یونگی می تواند از مسیری نسبتاً متفاوت به یک جمع بندی نمونه وار فرویدی برسد. 

 

کاربردهای عملی و اصول درمان

 

یونگ برای توصیف نحوۀ تلقی خاص خود اصطلاح " روان شناسی تحلیلی " را به کار برد که هدف نه تنها مداوای بیماران ، بلکه روشی است به منظور رشد و گسترش شخصیت انسانی از راه فرایند تفرد (فردیت) .یونگ روش درمانی خویش را مطابق سن و وضعیت رشد و نوع شخصیتی فرد تغییر می دهد ولی هیچگاه کشش جنسی یا ارادۀ معطوف به قدرت را (که موضوعات عمدۀ مکاتب فرویدی و آدلری است اما در نظریۀ یونگ نقش عمده ای ندارند ) ، اگر در مواردی عامل بیماری بداند مورد چشم پوشی قرار نمی دهد .

یونگ از نخستین درمانگرانی بود که دریافت حس توام با هیجان می تواند علاوه بر آثار روانی ، آثار جسمی هم داشته باشد و به صورت (بیماری روانی – تنی) ظاهر شود . زمانیکه اوهنگام کاربرد آزمون تداعی واژه ها ، الکترودهایی در دستان بیماران گذاشت و واکنش گالوانیک پوست را ثبت کرد ، متوجه شد هر بار که واژۀ خاصی به بیمار گفته میشود گالوانومتر پاسخ های پوستی متفاوتی را نشان می دهد .

هدف روان درمانی از نظر یونگ ، پدید آوردن سازگاری مناسب و کافی با واقعیت است . این واقعیت شامل خواسته های نا خوداگاه و سازگاری فرد با جامعه است . البته لزوم سازگاری با جامعه توسط روانپزشکان از اعصار قدیم شناخته شده و در کارهای بالینی روی آن تاکید زیاد شده است اما سهم بزرگ یونگ در درمان بیماران، ناشی از توجه او به سازگاری درونی است . به نظر او کشش های روانی سو گیری ارزشی ندارند بلکه دوگانه گرا هستند ، بدین معنا که آنها به خودی خود مثبت یا منفی نیستند بلکه این گرایش،ناخود آگاه شخص است که نقش سازنده یا مخرب آنها را تعیین می کند،یونگ معتقد است روان درمانگر باید میان کنش خود آگاه و ناخودآگاه فرد سازگاری ایجاد کند و به بیمار در کشف معانی و مقاصد نوین یاری کند و از پیش نمی تواند عقیدۀ ثابتی در مورد آنچه درست و بهنجار است داشته باشد .

همانگونه که دربارۀ فرضیۀ فروید مصداق دارد ،فرضیه یونگ ازکاربردهای عملی آن جدایی ناپذیر است . بیشتر فرضیه یونگ از کار او با بیماران ناشی می شود که به وی کمک کردند تا طبیعت ناخود آگاه را دریابد و انواع تجربیاتی را که برای انسجام زندگیشان لازم است بفهمد . روانکاوی یونگی بیش از همه برای بزرگسالان و سالمندان کاربرد دارد . در واقع بیش از دو سوم مدد جویان یونگ در دومین نیمۀ زندگی خویش بودند .  

به نظر می رسد عقاید یونگ حتی برای کسانی که هرگز به مطب روانکاو راه نمی یابند هم با ارزش باشد . اکثر میانسالان ، احتمالاً مسائل ویژه ای را که با افزایش سن پیش می آید ، حس کرده اند . آگاهی از انواع دگرگونی هایی که به طور معمول روی می دهد ممکن است به آنان در پذیرش این دگرگونی ها کمک کند احتمالا  بزرگسالان از کتابی همچون (گذرگاه ها) که بحرانهای مورد انتظار در دوران بزرگسالی را مورد بحث قرار می دهد ، میتوانندسود ببرند و از آنجا که این کتاب عقاید(( لوینسون ))را به صورت عامه فهم در آورده و لوینسون هم به میزان زیادی به یونگ مدیون است ، خواننده دراین میان ژرفترین پاداشها را از خود یونگ دریافت می کند .

وابستگی یونگ به روان شناسی و روان پزشکی در ورای بینش های ویژۀ او در مورد رشد روانی بزرگسالان گسترده است . ازآنجا که وی پرسش های مذهبی را به نوبۀ خود حیاتی و معنی دار تلقی می کند ،روحانیون،کشیشان و کسانی که  اغلب با مردمی که مشکل هیجانی دارندروبرو می شوند ، دریافته اند که یونگ پل با ارزشی بین حرفه های روان پزشکی وروحانی فراهم آورده است .

نوشته های یونگ ، بر برخی اندیشه های نوین دربارۀ طبیعت اختلالات روانی ، به ویژه اندیشه ی ( لنگ )سبقت جسته است . استدلال «لنگ» D.LAING)  R.) این است که نبایدتجارب روان پریشانه را به سادگی به عنوان نابهنجار و عجیب و غریب تلقی کنیم . این دیدگاه ، خاص فرهنگ فن سالارانه است که اعتبار جهان درون را رد میکندو انطباق بیرونی را ،تنها هدف و مقصود می داند .یونگ معتقد است: تجربۀ روان پریشانه ، با وجود همۀ رنج آن می تواند یک سفر معنی دار، درونی و یک فرآیند التیام بخش باشد . در این سفر درمانگر می تواند به عنوان راهنما عمل کندو به بیمار کمک کند تا نمادهای درونی خویش را بفهمد .اگاهی ازدیدگاه یونگ برای هر کس که آرزو دارد((روان پریشی)) را بفهمد ، ضروری است . یونگ نیمکتی را که بیمار روانکاوی روی آن دراز می کشید برداشت چون معتقد بود باعث تشویش بیمار می شود .

او میزی را در میانۀ اتاق گذاشت و پشت آن رو در روی بیمار نشست ، وسایل نقاشی و مجسمه سازی هم در دفتر کار خویش آماده داشت . اگر بیمار میتوانست حرف بزند و گفته های خویش را تعبیر کند چه بهتر، اما اگر از این روشها نتیجه نمی گرفت آزمون تداعی واژه ها را به کار می برد.

یونگ توصیه می کرد درمان با چهار جلسه در هفته آغاز شود و سپس فاصلۀ آن یک یا دو جلسه در هفته گردد . امروز درمانگران یونگی  یکبار در هفته و چهره به چهره با موضوعات روانکاوی خود کار می کنند . یونگ تأکید زیادی بر رابطۀ انسانی بین روانکاو و مراجع داشت و اشاره می کرد که هر دو در طول روانکاوی دگرگون می شوند . وی انتقال را به عنوان کوشش بیمار برای برقراری رابطه روان شناختی با پزشک تعریف کرد و عقیده داشت بدون رابطۀ درمانی و« رابطۀ شی ء» عملیات فنی روانکاو ارزشی ندارد . با توجه به تأکید تحلیل یونگی بر انسجام دوباره ، نماد گرایی و رویا ها، به نظر می رسد روش او برای یاری به افراد تحصیلکرده برای رویا رویی با مسائل رشدی نیمۀ زندگی مناسب باشد .

این افراد در حالیکه هویت حرفه ای کسب کرده اند و به موقعیت مادی نائل شده اند و نقش محکم خانوادگی برقرار کرده اند اغلب به این پرسش می رسند که من واقعا کی هستم؟ چه چیز برای من معنی دارترین  است  و رابطه من با نوع انسان و تاریخ انسان چیست؟و این افراد که در جهت بهبودبه شدت از  خودخرده می گیرند، از اینکه به عنوان یک فرد می کوشند تا به طور کامل تبدیل به خود شوند و نه به عنوان یک فرد روان – نژند ، توصیف شوند ، شاید احساس آرامش کنند . با توجه به روابط پیچیده و مبهم درون روانی که توصیف شد و علاقه به تجربۀ صوفیانه که سایۀ بالقوه ای از تفکر جادویی و محو بودن روابط بین درمانگر و بیمارایجاد می کند، بهتر است تنها درمانگرانی که از موهبت انسجام روانی کامل و دانش ژرف و گسترده برخوردارند و تجربه کافی از فرهنگ های جهانی و فرهنگ جامعه خویش دارند این روش درمانی رابه کار گیرند .

 

 

ارزیابی دیدگاههای یونگ

 

یونگ  از معدود روان پزشکان و روان شناسانی است که بر افراد دیگری از نظامهای علمی نیز تأثیر فراوان گذاشته است . آرنولد توین یک تاریخ دان ، فیلیپ ویل نویسنده ، لوییس مامفورد منتقد اجتماعی و پل رادین مردم شناس از طرفداران یونگ هستند .

یکی از تأثیرات عمدۀ یونگ در دیدگاه نوین مذهبی بود . او در سال 1938 دردانشگاه ییل ،سه سخنرانی دربارۀ روان شناسی و مذهب ایراد می کند که بعدها به صورت کتابی با نام «روان شناسی و دین» منتشر می گردد . در میان فرضیه های مرتبط با روان شناسی ژرفا ، روان شناسی تحلیلی او بیش از فرضیه های دیگر مورد خرده گیری قرار گرفت . واقعیت این است که فرضیه یونگ پیچیده است و او مرتباً تغییراتی را در آن ایجاد کرد که گاهی متناقص به نظر می رسند .

علی رغم تبحر زیاد یونگ در مردم شناسی و تاریخ فرهنگ ، وی تمایل زیادی داشت تا تنها شباهت را به عنوان مدرک علمی بپذیرد که نمونۀ آن را در توجیهی که از کیمیا گری می کند می تواند دید .

وی  می نویسد : کیمیاگر مواد را با هم ترکیب می کند و مواد گوناگونی را به وجود می آورد . فکر بشر هم مواد را ترکیب می کند و مادۀ جدیدی می سازد . بنابراین نتیجه می گیرد که کیمیاگری کلید روان شناسی است . پژوهش یونگ بر روی رفتار بشر بر پایۀ باورهای مذهبی و بر اساس مدرکات بشر در زمانهای گوناگون بوده که آنها را تصویر واقعی جهان دانسته است . مطالعات عمیق او در زمینه تاریخ تصوف و مذهب و نیز تفکر اولیۀ  غیر منطقی، مقام بزرگی را به او اعطا می کند لیکن دید منتقدانه نسبت به کشفیات خود نداشته است . از ایرادهایی که  به یونگ وارد است اینکه وی به جای کاربرد ابزار منطقی در توجیه پدیده های غیر منطقی فکر بشر در تکامل فردی و نوعی خویش ، از وسایل انتزاعی و غیر منطقی استفاده کرده است و این پدیده ها را به عنوان واقعیت علمی پذیرفته است .

تفاوتی که از این نظر بین یونگ و فروید وجود دارد این است که فروید شباهتی را بین اندیشۀ پیش از منطق اسطوره ، اندیشه دورۀ کودکی و آسیب شناسی روانی یافت ولی یونگ اسطوره را به عنوان یک مدرک علمی در روان شناسی به کار گرفت . فروید اسطوره را یک مفهوم علمی تلقی کرد اما یونگ آن را به عنوان یک مدرک علمی مورد استفاده قرار داد .

یونگ ، مورد حمله روانکاوان مکتب فروید و خود فروید نیز قرار گرفت . از جمله "گلوور" روانکاو انگلیسی در سال 1950 حملاتی را متوجه روان شناسی تحلیلی کرد و به طور عمده روان شناسی یونگ را باز گشتی به روان شناسی از مد افتادۀ  خودآگاهی دانست. او یونگ رامتهم به درهم ریختن مفهوم ناخودآگاه فرویدی، و بنیاد ایگوی خود آگاه به عوض آن می کند . اما در مورد روان شناسی تحلیلی تحقیقات منتقدانه عالمانه به نحوی که در مورد روانکاوی فروید انجام شده است به عمل نیامده ودر نتیجه جای شایسته ای در تاریخ روانشناسی پیدا نکرده است. گرچه یونگ نفوذ مستقیم در روان شناسی  نداشته است اما به نظر می رسد بسیاری از تحولات اخیر در این رشته بیش از آنکه بپنداریم تحت تأثیر نظریات یونگ بوده است.

از جمله"خود شکوفایی"که در نوشته های گلدشتاین،راجرز ،آلپورت و مزلو  این مفهوم یا مشابه آن را می توان دید. خوش بینی که نکته اصلی نظریه های نامبردگان را تشکیل می دهد، شاید ناشی از دید خوش بینانه یونگ یا انعکاسی از روح زمان باشد. بسیاری از افکار یونگ برای روانشناسان بیش از حد رمزآمیز و صوفیانه است. وی نه تنها ناخود آگاه گروهی را فرض و تایید کرد، بلکه به  ادراک فراحسی  و پدیده های مرتبط با آن معتقد بود. افزون بر این، گاهی وی به گونه ای غیر ضروری مفاهیم خود را در رمز و راز می پوشاند. برای نمونه ، می گوید نمودگارهای باستانی برای ما آگاهی ناپذیرند با این وجود وی آنها را با غرائز در جانوران مقایسه می کند یعنی موضوعی است که مطمئناً می تواند مورد بررسی علمی قرار گیرد.

 در یک مطالعه عمده در مردان بزرگسال لوینسون یافته های خود را در یک چهار چوب یونگی تعبیر می کند. وی دریافت اکثر آزمودنی های او در حدود 40 تا 45 سالگی متحمل بحرانی شدندو درحین آن شروع به تجربه صداهای درونی کردند که برای سالها ساکت یا خفه بوده اند و اکنون برای شنیده شدن فریاد بر می آوردند، لوینسون نتیجه می گیرد که ساختار زندگی تا سالها ی دهۀ چهارم زندگی برای سازگاری اجتماعی و دستاوردهای ملموس اولویت می دهد. اما در دهۀ پنجم زندگی بخش های غفلت شده "خود" بصورت فوری به دنبال آشکار ساختن خویش هستند و انسان را تحریک می کنند تا زندگیش را باز بینی کند. بررسیهای « نوگارتن» و همکارانش در دانشگاه شیکاگو نیز در تأیید بینش های یونگی است. نوگارتن گزارش می کند که در هر دو جنس ، بین سالهای 40 و 50 حرکت کارمایۀ روانی از سوگیری جهان بیرون به سوگیری جهان درون تغییر نشان می دهد". درون نگری ، اندیشه ورزی و ارزیابی از خود به میزان فزاینده ای تبدیل به شکلهای مشخص زندگی روانی می شود. افزون بر این ، مردان بیشتر پذیرای تحریکهای فرزندی مراقبتی و حسی خویش می شوند"در حالیکه به نظر می رسد زنان پاسخ  بیشتری به تکانه های پرخاشگرانه و خودمحورانه خویش می دهند و از این بابت کمتر احساس خجالت می کنند. بدینسان پژوهش «نوگارتن» هم مانند «لوینسون» بخشی از تغییر جهت شخصیت را که یونگ رئوس مطالب آن را شرح داده است مستند می کند.دانش نوین نورو پسیکولوژی،تأییدهای تجربی جالبی در مورد فرضیه های یونگ فراهم کرده است.

  ویژگی های انواع شخصیتی درونگرا ، عاطفی ، اشراقی ، به کارکردهای نیمکره راست و ویژگی های انواع شخصیتی برون گرا ، اندیشه ورز و حسی به نیمکره چپ نسبت داده شده است و یا احساس عالیترین هماهنگی که در فصل نمادها به آن اشاره شد می تواند ناشی از تحریک سامانۀ لیمبیک مغز باشد. آنچه امروزه به نظر می رسد فرضیه های یونگ به آن نیاز داشته باشند آزمایش آن بوسیله روشهای علمی روانشناسی است. مفاهیمی که یونگ از خود به یادگار گذاشته است می تواند مایۀ دهها سال کار تجربی برای روان پزشکی و روانشناسان علاقه مند قرار گیرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم فروردین 1390ساعت 0:12  توسط   | 

درباره دكتر كارل گوستاو يونگ

 

 

دكتر محمد رضا سرگلزايي-روانپزشك

"كارل گوستاو يونگ(1961-1875 )در سال 1913 كه سي و هشت ساله بود ،مي پنداشت دچار بيماري رواني شده است.تا سه سال بعد ،زير بار سنگين عذاب،از بيم اينكه درست فهميده نشود نمي توانست حال خود را با هيچكس در ميان بگذارد.يونگ آن وقت روانپزشكي موفق و محترم با بيماران خصوصي بسيار،همسر و پنج فرزند و سمت استادياري در دانشگاه زوريخ بود.به ظاهر از زندگي شخصي و حرفه اي غني و سرشاري برخوردار بود اما احساس مي كرد زندگي اش فاقد معنا و شور و شوق است.فعاليت هاي فكري اش متوقف شده بود.كم مي نوشت و نمي توانست كتاب هاي علمي بخواند.كار دانشگاهي را رها كرد و از استادياري استعفا داد زيرا فكر مي كد زماني كه وضعيت فكري و عاطفي اش چنين آشفته و اضطراب انگيز است نمي تواند تدريس كند....."  از كتاب "روانشناسي كمال":دكتر دوآن شولتز-نشر پيكان

ميليون ها نفر در جهان،دچار تجربه اي مشابه يونگ مي گردند.افرادي كه در زمينه هاي اجتماعي-از روابط خانوادگي گرفته تا مناسبات حرفه اي و شهروندي-افرادي موفق و برجسته اند اما ديگر از موفقيت،حسن شهرت يا ثروت خود لذت نمي برند و تصويري شبيه به "افسردگي"را تجربه مي كنند:از چيزهايي كه پيش از اين مشتاق آنها بودند ديگر لذت نمي برند و احساس پوچي،خلاء،بي معنايي و سردرگمي مي كنند.گاهي احساس مي كنند تمام زندگي را به اشتباه گذرانده اند و از آنجا كه چارچوب هاي هستي شناختي و ارزشي پيشين برايشان سست و كهنه به نظر مي رسند،در هر انتخاب كوچك و بزرگ زندگي دچار دودلي و ترديد مي گردند.

پيش از يونگ هم هزاران نفر از افراد موفق چنين تجربه اي را لمس كرده بودند اما يونگ از آنجا كه روانپزشكي دانشمند و انساني پ‍ژوهشگر،كنجكاو و خلاق بود همانطور كه "صليب خود را به دوش مي كشيد"از تحقيق و كنكاش راجع به چيستي و چرايي اين تجربه نيز دست نكشيد.

يونگ همزمان دو نقش را ايفا مي كرد : نقش دانشمندي كه پديده اي را مورد آزمايش قرار مي دهد و نقش پديده اي كه مورد آزمايش قرار مي گيرد!

نتيجه اين جستجوي كنجكاوانه و شجاعانه طراحي مدل جديدي از سير زندگي انسان بود،مدلي كه به نظر مي رسد نسبت به مدل فرويد"بسيط تر"بود.انگار فرويد تا نيمي از پلكان زندگي و رشد انساني را ترسيم كرده بود و در"پاگرد پله ها" توقف كرده بود،يونگ به توصيف"پس از پاگرد"پرداخته بود.

از نظر يونگ،اغلب آنچه در تعليم و تربيت ،از نو نهالي تا نوجواني مي آموزيم تنها ما را به مهارتهايي براي "اجتماع پذيري"مجهز مي كنند."اجتماع پذيري"مرحله اي است كه فرد مي تواند بطور موفق نقش يك "عضو اجتماع"بودن را بازي كند.پاداش خوب بازي كردن اين نقش دريافت توجه،تشويق و نوازش از جانب اجتماع است.

اگر انسان به موفقيت كافي نرسد،تمام عمر او صرف همين مرحله"اجتماع پذيري"مي شود.او سراسر زندگي خود را صرف كسب قدرت،ثروت و شهرت مي كند تا به حداكثر دريافت توجه،تشويق و نوازش نائل گردد.اين افراد هرگز تجربه"يونگي" را از سر نمي گذرانند.گروه ديگري از افراد نيز عليرغم رسيدن به موفقيت هاي اجتماعي تمام عمر را صرف همين مرحله"اجتماع پذيري" مي كنند.اينها افرادي هستند كه دچار"اعتياد" به قدرت،شهرت و ثروت مي شوند و هرگز"سيراب" نمي گردند.اين افراد نيز از"تجربه يونگي" محروم مي مانند.

اما افراد موفقي كه دچار اعتياد به قدرت و ثروت و شهرت نمي شوند،روزي دچار تجربه اي مي شوند كه مسير زندگي آنها را تغيير خواهد داد.آنها ديگر از توجه و تشويق و نوازش لذت نمي برند و "گمشده ديگري" را طلب مي كنند.اين "گمشده" چيزي نيست جز "خويشتن جديدي" كه با شهامت و خلاقيت خود فرد خلق مي گردد و "وراي طبيعت و تربيت او" قرار مي گيرد.خلق اين خويشتن جديد كار آساني نيست.بسياري از هوشمندترين افراد در ميانه اين راه جا مي مانند و به مقصد نمي رسند.شايد(دوباره تاكيد مي كنم"شايد")خودكشي افراد موفقي مثل آلبركامو،مارلون براندو،سنت اگزوپري و صادق هدايت را بتوان در قالب"جاماندن در ميانه تجربه يونگي"تحليل كرد.

يونگ براي طراحي مدل خود،ناچار شد از مدل"عقلانيت سقراطي "و "فلسفه تحليلي "فراتر برود و دست به دامان "عقلانيت تائويي"و "فلسفه تركيبي(گشتالت)"شود .بنابراين يونگ براي فهم مبسوط تري از زندگي،به سفر در هند، آفريفا و قبايل سرخپوستان پوبلو پرداخت.

چنين بود كه رويكرد يونگ برخلاف نامش(روانشناسي تحليلي)نه تنها روانشناسي و فلسفه تحليلي را درنورديد كه حتي از مرزهاي انسان شناسي(آنتروپولوژي)نيز عبور كرد و پايه گذار نوعي هستي شناسي(انتولوژي)شد.

ديدگاه يونگ نه تنها در روانشناسي كه حتي در هنر نيز رد پاي عميقي بر جاي نهاد.فيلم هاي سينمايي مشهوري چون"زندگي دوگانه ورونيكا"(از كيشلوفسكي)،"رويا"(از كيم كي دوك) و رمان هاي برجسته اي همچون"تسلي ناپذير"(اثر ايشي گورو) و "شاهدخت سرزمين ابديت"(اثر آرش حجازي) را هرگز نمي توان بدون دانستن"مدل يونگ" به طور كامل فهميد.

اگر علاقمنديد بيشتر با "تفكر يونگي" آشنا شويد از كتاب هاي"روانشناسي تحليلي"(ترجمه دكتر فرزين رضاعي)و "خاطرات،روياها،انديشه ها"(ترجمه پروين فرامرزي)شروع كنيد.پس از آن به سراغ"انسان و سمبول هايش"برويد (چاپ انتشارات اطلاعات از اين كتاب غلط هاي چاپي كمتري دارد)."دكتر علي شريعتي "نيز كتابي درباره يونگ دارد با نام"پايان غم انگيز زندگي يونگ" كه گرچه خواندني است اما نشان مي دهد كه اطلاعات ايشان در مورد يونگ ناقص بوده است و بيشتر از نظر علاقه دكتر شريعتي به يونگ حائز اهميت است تا كسب اطلاعات دقيق درباره يونگ.بسياري از كتاب هاي "پائولو كوئيلو" از جمله "كيمياگر"،"بريدا" و "ساحره پورتوبلو" صبغه يونگي دارند.كتاب هاي"دبي فورد"(نيمه تاريك وجود و راز سايه) و كتاب"خودت را دوست داري؟" نوشته من نيز با الهام از مدل يونگ نگاشته شده اند.يونگ اثري عميق و ماندگار در معرفت بشري به يادگار گذاشت.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم فروردین 1390ساعت 0:11  توسط   | 

دشمنی که باید دوستش داشت



این که من گرسنگان را طعام می دهم، توهینی را می بخشم، و دشمنم را دوست می دارم، خصایصی است بسیار متعالی. ولی اگر دریابم که فقیرترین فقرا وگستاخ ترین متجاوزان همگی در من حضور دارند و من نیازمند صدقات و محبت های خودم هستم، که من خود ان دشمنی هستم که باید دوستش داشت؛ آن زمان چه؟!
                                                                                        کارل گوستاو یونگ
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم فروردین 1390ساعت 0:3  توسط   | 

جملاتی از کارل یونگ

 

 

 

انسان زماني تمام عيار، وحدت يافته، آرام، بارور و شادمان مي شود كه فرآيند فرديت كامل گردد؛ زماني كه خودآگاه و ناخودآگاه او بياموزند كه در آرامش و يكرنگي با هم زندگي كنند و مكمل يكديگر باشند.((ك.گ.يونگ))


 

هدر دادن زمان، خودكشي حقيقي است.
((يونگ))


 

فرهنگ، رودخانه اي به قدمت تاريخ است.
((يونگ))


 

تا چيزي را نپذيريم نمي توانيم آن را تغيير دهيم.
((كارل يونگ))


 

روح و جان با خدمت كردن بيدار مي شوند.
(( يونگ))


 

هر چيزي كه ما را خشمگين مي سازد،
مي تواند ما را به خودآگاهي و شناخت بهتر خودمان هدايت كند.
((كارل يونگ))


 

كسي كه به ظاهر و بيرون مي نگرد،
در خواب است و آن كه درون را مي نگرد، آگاه و بيدار است.
((كارل يونگ))


 

رسيدن به آگاهي، بدون زجر نمي باشد.((كارل يونگ))



آنچه ما را از ديگران برآشفته مي كند،
راهنمايي است كه مي توانيم با كمك آن، خودمان را درك كنيم.
((كارل يونگ))


 

هر گونه ستمگري كه مرتكب شويم يا حتي در انديشه ي آن باشيم،
روزي، تلافي آن را از روان ما باز پس خواهد گرفت،
بي آنكه خود را درگير كاهش مجازات يا بخشودن ما كند.
((يونگ))

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اسفند 1389ساعت 1:10  توسط   | 

تجربه دینی

 

 

هم نیست كه دنیا در باره تجربه دینی چه می اندیشد؛ كسی كه چنین تجربه ای دارد صاحب گنجی عظیم است، چیزی كه برای او سرچشمه زندگی، معنا و زیبایی است، و شكوهی تازه به جهان و انسان داده است. او دارای سكینه و آرامش است.كدام معیار است كه بر اساس آن بتوان گفت كه چنین زندگانی مجاز نیست، چنین تجربه ای درست نیست، و چنین سكینه ای توهم صرف است؟ آیا ،به عنوان یك امر واقعی، در زمینه امور متعالی هیچ حقیقتی بهتر از آنچه شما را در زندگی یاری می دهد وجود دارد؟... هیچ كس نمی تواند بداند امور متعالی چیستند. بنابراین باید آن ها را چنان كه تجربه می كنیم در نظر آوریم. و اگر چنین تجربه ای باعث شود كه زندگی برای خودتان و برای آنان كه دوست می دارید سالم تر، زیباتر، كامل تر و رضایت بخش تر باشد، می توانید با اطمینان بگوئید: « این توفیق الهی بود»                       
                                                                                                 
                                   
                                                               كارل گوستاو یونگ  
                                            
  به نقل از: ( روانشناسی دین، دیوید.ام.ولف،محمد دهقانی، رشد، صفحه 641)

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم بهمن 1389ساعت 0:1  توسط   | 

تعصب


 

 

کارل گوستاو یونگ:

                               ــ تعصب واکنشی جبرانیست علیه تردیدی پنهانی!!

 

 


 

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم بهمن 1389ساعت 0:36  توسط   | 

کارل گوستاو یونگ

 

روانشناس شهیر کارل گوستاو یونگ در سال 1875 از پدری که کشیش پروتستان بود در کسویل به دنیا امد . چهارساله بود که خانواده او به بازل نقل مکان کردند . یونگ در جوانی علاقه مندی های زیادی داشت وطرفداری از بیولوژی فلسفه تاریخ و تاریخ ادیان کار انتخاب او برای رشته تحصیلی را بسیار سخت کرده بود . بالاخره با خود کنار امد و تصمیم گرفت در رشته پزشکی تحصیل کند و روانه دانشگاه بازل شد . سال 1895 تحصیل او اغاز شده و در 1902 با مدرک پزشکی از دانشگاه زوریخ خارج شد . کمی بعد به پاریس رفت و رشته روانشناسی را انتخاب کرد و در انجا همین رشته را به پایان رساند . در سال 1903 یونگ با (( اما روشن باخ )) ازدواج کرد . همسری محقق و دستیاری خوب که تا پایان عمر خود در سال 1955 در کنار شوهر خود باقی ماند . ان دو صاحب پنج فرزند شده و در ناحیه (( کوزنتاخت )) در نزدیکی دریاچه زوریخ زندگی کردند و یونگ تا پایان عمر در همین ناحیه زندگی کرد و در همان جا چشم از جهان فروبست . زندگی حرفه ای یونگ از سال 1900 و با دستیاری او در کنار دکتر (( یوجین بلولر )) در زوریخ اغاز شد . یونگ و چند تن از همکاران در چند سال تحقیق بر روی حافظه و ناخوداگاه ذهن به موارد اختلال ذهنی پرداختند و این همان نکته شد که یونگ ان را (( اختلالات )) نامید و هدف علمی خود را بر مبنای ان ترسیم کرد . وقتی یونگ کتاب (( تعبیر خواب )) فروید را خواند به این نتیجه رسید که در راه تحقیقات خود نیازمند اطلاعات بیشتری از ان زمینه ای است که فروید در ان تخصص دارد . یونگ یکی از اثار خود را برای فروید فرستاد و دوستی و همکاری انها که بین سال های 1907 تا 1913 به درازا کشید اغاز شد . یونگ بسیار مشتاق بود تا تعابیر روانشناسانه در رؤیا افسانه و خرافات را بشناسد و تحلیل کند . اما فروید قبل از او ساختار ناخوداگاه و تعابیر ذهنی را مورد بررسی قرارداده بود . به تدریج یونگ به این نتیجه رسید که این واژه ها و نظریات صاحب قانون ثابت نیستند و می توان از زاویه ای دیگر به انها نگریست و انها را تعبیر کرد . برای او ناخوداگاه ذهن عامل برهم زننده و تشویش روانی نبود بلکه منبع اصلی خلاقیت انسان و سرچشمه خوداگاه انسانی به شمار می اید . با اندیشیدن به چنین تفکری تضاد ارا بین یونگ و فروید اشکار شد که به نظر فروید عقاید او علمی نبود و یونگ فروید را به دگماتیسم متهم کرد . جدایی او از فروید چندان خوشایند نبود و کار خود را به تنهایی ادامه داد تا به تحلیل لایه تاریک ناخوداگاه ذهن بپردازد . بین سال های 1913 تا 1921 یونگ سه مقاله منتشر کرد : (( دو مقاله در تحلیل و انالیزروانشناسی )) و (( مقاله ای در روانشناسی و تحلیل )) عنوان این مقالات بود . یونگ در بررسی کارهای خود به تحقیق بر روی دو رفتار درونی و بیرونی ذهن پرداخت و نتایج کار او به نحوی بود که باز عده ای او را به دگماتیسم متهم کردند . پس از تیپ شناسی یونگ عمده کار خود را بر برخی رفتارهای انسان چون غریزه متمرکز کرد . اوچنین معتقد بود که غریزه یک ساختار استوار است و نقاط انرژی متفاوتی هستند که رفتار غریزی یا تصورات خودجوش را سازمان می دهند . رؤیاهای خودجوش از اسطوره ها یا محرک هایی است که به ذهن فرد رؤیابین نااشنا و غریبه است و به همین لحاظ برای او غریب می نماید . بر این اساس یونگ معتقد بود که این رفتارها پایه روان انسان هستند . انسان مدرن ساختاری منطقی برای خود ساخته و استقلال خود را از درون محدود کرده و همین امرعلت بسیاری از اختلالات روانی است . برای بررسی نظریات روان شناختی خود به بررسی رفتار قبایل پرداخت و در سال های 1924 و 1925 راهی نیومکزیکو و اریزونا شد . در سال های 1925 تا 1926 به کنیا رفت و پس از ان راهی مصر و هند شد . در نظر یونگ سمبل ها و نمادهای دینی در بودیسم و هندوئیسم درسی بود برای تفاوت های اساسی دنیای درونی این افراد که دنیای غرب هیچ شناختی از ان نداشت . یونگ تا سال 1944 کار تحقیق و نگارش در روانشناسی را ادامه داد و پس از ان در پی یک حمله قلبی جدی کار را کنار گذاشت . در دوران کاری خود چند سال در دانشگاه بازل تدریس کرد و از 1933 تا 1942 در دانشکده فلسفه و علوم سیاسی دانشگاه زوریخ به اموزش پرداخت و در ششم ژوئن 1961 در خانه خود چشم از جهان فروبست .
کامبیز توانا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم دی 1389ساعت 1:45  توسط   | 

بازي اشکنک داره ...

 

«کارل گوستاو يونگ» (روان‌شناس و متفکر سوئيسي) در خاطراتش از رويايي مي‌نويسد که به او هشدار مي‌داده جايي از ذهن و روح‌اش در حال ويراني است و آرام و سالم و راحت نيست. اين خواب آ‌ن‌قدر تکرار مي‌شود که يونگ 4-63 ساله را وا مي‌دارد براي فهميدن دليل آن خواب، همه زندگي‌اش را مرور کند و آخر سر به اين نتيجه مي‌رسد که در بچگي به اندازه کافي گل ‌بازي نکرده! آن وقت پروفسور کتاب و منشي‌ها و کلاس دانشگاهش را رها مي‌کند و مي‌رود کنار درياچه «زوريخ» قلعه شني مي‌سازد و يک دل سير گل ‌بازي مي‌کند؛ آن‌قدر که آن روياهاي هشدار ‌دهنده دست از سرش بر‌مي‌دارند و خيالش راحت مي‌شود که تهديد روان رنجوري از بغل گوش‌اش گذشته است. خيلي از ما خيال مي‌کنيم بازي مال بچه‌هاست و همين که صاحب کيف چرمي و عينک فلزي شديم، بايد به چيزهاي «واقعا جدي» فکر کنيم، از چيزهاي «واقعا جدي» حرف بزنيم و بازي مطلقا «واقعا جدي» نيست. بچه‌ها در بازي ياد مي‌گيرند که ‌بسيار کساني ‌جز خودشان وجود دارند که بدون آن‌ها نه دعوايي هست و نه زمين خوردني و البته نه لذت و خنده‌اي‌، پس مي‌فهمند جز خودشان بايد به زخم‌هاي وجودي ديگران و خواست‌هاي آن‌ها احترام بگذارند بچه‌ها در بازي ياد مي‌گيرند که بودن با ديگران قانون مي‌خواهد و اگر رعايتش نکنيد، همين دوستان صميمي‌، بي‌تعارف شما را از بازي مي‌اندازند بيرون! بچه‌ها در بازي ياد مي‌گيرند از حق خودشان دفاع کنند؛ ياد مي‌گيرند بايد به حق ديگران هم احترام بگذارند؛ ياد مي‌گيرند بجنگند، دعوا کنند، زمين بخورند‌، ياد مي‌گيرند اگر بلند نشوند و خاک لباس‌شان را نتکانند و دوباره به زمين برنگردند، از بازي مي‌روند بيرون و انگار نه انگار؛ ياد مي‌گيرند تنها بازي کيف ندارد و بايد براي لذت بردن از بازي‌، اخلاق نحس همديگر را تحمل کنند، ياد مي‌گيرند قهرکنند، آشتي‌کنند، منت‌کشي کنند؛ ياد مي‌گيرند هم را ببخشند تا دوباره بازي گرم شود. بچه‌ها در بازي ياد مي‌گيرند زندگي کنند و زنده باشند؛ به تمامي زنده باشند‌. ما چه‌قد‌ر بازي کرده‌ايم؟

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم دی 1389ساعت 1:37  توسط   | 

یونگ و دستاوردهایش - 4

 

منبع : روانشناسی و فرهنگ

 

بررسی ناخودآگاه وقتی خودآگاه خاموش است

در ناخودآگاه انبوهی از اطلاعات وجود دارد و گرایشی در ناخودآگاه هست که اطلاعات را به خودآگاه منتقل کند. ناخودآگاه در لایه‌هایی که ما می‌بینیم مثل انتقال درد یا اطلاعات وضعیت جسمانی و یا احساسات، اطلاعاتی را به خودآگاه منتقل می‌کند، بنابراین طبیعی است که که جاهایی هم که ما به طور خودآگاه کمتر متوجه آن هستیم و خودآگاهی کمتر فعال است ناخودآگاهی همچنان به انتقال اطلاعات مشغول باشد.

به قول فروید رویا شاهراهی است به سمت ناخودآگاه، در science وقتی که می‌خواهید تاثیر یک موضوع را روی آزمایش ببینید سعی می‌کنید که بقیه‌ی عامل‌ها را حذف کنید. به همین شکل هم بررسی اینکه وقتی خودآگاه خاموش است ناخودآگاه چه کار می‌کند بسیار مفید است. کاری که فروید کرده که در انسانی که دچار روان‌نژندی شده و جزیره‌ی خودآگاهی‌اش در ناخودآگاهی دارد غرق می‌شود به بررسی رفتارها پرداخته تا فعالیت‌های ناخودآگاه را درک کند همین‌طور هست. ولی یونگ حجم بیشتر اطلاعات را از رویای انسان‌های نه لزوما بیمار یا اسطورها می‌گیرد.

یونگ معتقد است که ناخودآگاه تقریبا به‌طور یکنواخت کار می‌کند. فقط موضوع این است که در طول روز سیگنال‌هایی که ناخودآگاه طول می‌کند نسبت به سیگنال‌هایی که ego موقع فکر کردن یا دیدن تولید می‌کند ضعیف‌ترند.

بررسی آرکتایپ‌ها از این جهت مهم هستند که بررسی آنها به علت اینکه از دورن ناخودآگاه جمعی برمی‌آیند به ما یک انسان‌شناسی می‌دهد و به همین علت هم مطالعه‌ی آنها حجم عظیمی را به خود نسبت داده نه اینکه واقعا حجم اطلاعاتی که ناخودآگاه به سمت خودآگاه می‌فرستد عمدتا به این موضوع مرتبط باشد، مانند خیلی از احساس‌ها که حتی صورت نمادین هم ندارند. یونگ می‌گوید اسطوره‌ها رویاهای جمعی هستند.

رویاهای بدی که از بیماری‌ها و از مرگ صحبت می‌کنند.

یونگ و فروید در مورد چگونگی بوجود آمدن این رویاها توضیحات متفاوتی دارند ولی هردو وجود آنها را می‌پذیرند. فروید در کتاب تفسیر رویایش که در ۱۹۰۰ نوشته شده به رویاهای مرگ اشاره می‌کند از جمله رویای ترک کردن ایستگاه با قطار.

بیماری‌های ریوی

بعضی بیماری‌ها رویاهای خاص را به‌طور مقدمه دارند. رویاهایی که مربوط به احساس خفگی می‌شوند مانند فرو رفتن در اعماق زمین یا اینکه چیزی به طریقی جلوی تنفس را بگیرد یا حالت‌هایی که شخص در رویا نمی‌تواند خوب تنفس کند و هیچ دلیل مشخصی هم وجود ندارد اینها می‌توانند نشان از بیماری‌های ریوی باشند. اینکه چه وقت این رویاها باید نمادین باید تعبیر شوند یا مرتبط با فعالیت‌های جسمانی نشانه‌هایی وجود دارد.

گواتر

بیماری گواتر به صورت رویاهایی که شخص در جایی از خواب دچار حالتی می‌شود که بی‌اختیار حرکت‌های متشنج انجام می‌دهد. رویابین می‌ببیند که وارد پیست رقص می‌رود و شروع به رقص می‌کند ولی از جایی به بعد شروع به یک سری حرکات غیرارادی لرزش‌مانند. معمولا رویا با این حالت تمام می‌شود.

بیماری‌های عفونی

به صورت دیدن مستقیم عفونت در بدن یک دیدن جسم زردرنگ می‌تواند دیده شود. بیماری‌های مربوط به زخم معده.

توجیه بیماری به‌صورت یک داستان تصویری/رویا حافظ خواب است

چرا ناخودآگاه در حالت خواب از یک داستان تصویری برای انتقال اطلاعات این بیماری‌ها به خودآگاه استفاده می‌کند؟ در رویا که خودآگاهی خاموش می‌شود و سیگنال‌هایی که ضعیف‌تر هست را انسان راحت‌تر دریافت می‌کند، بیشتر متوجه این سیگنال‌های دائمی ضعیف می‌شود.

فروید می‌گفت که رویا حافظ خواب است. فروید می‌گفت ما در یک حالت بیولوژیک خواب که به آن نیاز داریم قرار گرفته‌ایم و اگر مثلا در این زمان تشنه شویم برای اینکه از خواب بیدار نشویم مقاومتی وجود دارد و ممکن است در رویا ببینیم که آب زلالی می‌نوشیم تا از خواب بیدار شدن به تاخیر بیفتد.

برای همه پیش آمده که صدای زنگ ساعت وارد خواب می‌شود و ما می‌خواهیم آن را توجیه کنیم و پا نشویم. از نظر بیولوژیک هم توضیح واضحی وجود دارد که بدن در برابر چیزی که در برابر فرآیند حیاتی‌اش مزاحم است مقاومت می‌کند.

در خواب بهترین حالت این است که همه‌ی سیگنال‌ها خاموش باشد و آرامش کامل داشته باشیم. ولی وقتی بیماری‌ای وجود دارد این سیگنال‌ها بالاجبار ادامه دارند. بنابراین رویا همانطور که فروید در نظر می‌گرفت نتیجه‌ی یک سری اغتشاش‌ها و سیگنال‌های ردوبدل شده در هنگام خواب گرفت.

حالا فرض کنید که اختلال مربوط به تنفس چه تاثیری دارد؟ بیش از حد معمول مغز باید فعالیت کند که ریه فعالیت خود را انجام دهد. درحالتی که مشکلی وجود ندارد ما متوجه نفس کشیدن خود نیستیم ولی در شرایطی که تنفس ساده نیست متوجه تنفس خود می‌شویم بنابراین سیگنال‌های اضافه‌ای که تولید می‌شوند که خودش باعث اختلال رویا است، انتظار دارید که فرد قبل از بیدار شدن چه رویاهایی ببیند؟

وقتی جسم در سراشیبی بیفتد که دیگر راه برگشت نباشد مثلا در جنگی که بین سیستم دفاعی بدن و عامل بیماری رخ داده لحظه‌ای هست که شکست یک طرف قطعی می‌شود و می‌توان گفت اطلاعات نتیجه در جسم وجود دارد. یک حالت‌های قبل از مرگ وجود دارد که یک حالت خوشی قبل از مرگ هستند که اسم علمی هم دارند. بدن انسان وقتی کار تمام می‌شود دیگر نمی‌جنگد. حیوانی که شکار شده و دیگر کارش تمام است،‌ هورمون‌هایی ترشح می‌شود که یک حالت کرختی و خوشی به حیوان دست می‌دهد. بنابراین اطلاعات مرگ خیلی زودتر از اینکه به ظهور برسد در جسم وجود دارد.

اگر بیولوژیک نگاه کنید با همان تئوری فروید می‌توان اینگونه رویاها را توجیه کرد. در مورد بیماری‌های معمولا simulation حالت‌هایی بوجود می‌آید که خود بیماری تولید می‌کند.

چرا رویا اطلاعات را نه به صورت کلامی بلکه به صورت تصویری می‌دهد؟ آیا فایده‌ای دارد؟

جواب فرویدی

اگر مکانیسم فرویدی را قبول کنید که این اصلا سوال بی‌معنی‌ای است که رویا به صورت کلامی به ما در مورد بیماری بگوید چرا که از خواب می‌پریم. رویا از نظر فرویدی سعی در حفاظت از خواب دارد. اگر آرزوهای سرکوب‌شده به‌طور واضحی در رویا برآورده شوند ممکن است روند خواب به هم بخورد.

جواب با ایده‌ی یونگی

زبان نمادین زبان دنیای رویا که ما شاهد آن هستیم.

فرض کنید که ناخودآگاه یک موجود ناصحی و خیلی مهربانی است که دائما حرف‌هایی می‌زند که به نفع‌مان است - یونگ این دیدگاه را قبول ندارد که رویا یک پیام ناخودآگاه برای خودآگاه باشد بلکه بیشتر شبیه این است که حرفی که دونفر با هم می‌زند را ما می‌شنویم. با در نظر داشتن این موضوع ادامه‌ی مطلب را دنبال کنید.

ایده‌ی تا حدی یونگی چرا ناخودآگاه از زبان استفاده نمی‌کند برای انتقال اطلاعات؟ فرض کنید که می‌خواهد از زبان استفاده کند. از چه زبانی باید استفاده کند؟ اسم بیماری را باید بگوید؟ ما یک سنت پزشکی داریم که در آن بیماری‌ها دسته‌بندی شده‌اند. شاید این دسته‌بندی، دسته‌بندی خوبی نباشد. شاید نگاه ناخودآگاه ظریف‌تر باشد. ما با واژه‌ها جهان را افراز می‌کنیم. اگر افراز واقعی‌ای وجود داشته باشد شاید افراز ناخودآگاه از حقایق با افراز زبانی ما متفاوت باشد. واژه‌های زبان یک چیز قراردادی است. اینکه ناخودآگاه عوارض بیماری را در رویا نشان دهد خیلی بهتر است تا اینکه اسم خود بیماری را بگوید.

صحبت با کلام مجموعه‌ی information قابل انتقال را برای ناخودآگاه محدود می‌کند.

ناخودآگاه ما خیلی اطلاعات در مورد مکانیسم‌های روانی ما دارد که هنوز هم شناخته شده نیستند. اگر ناخودآگاه بخواهد در مورد آنیما صحبت کند آن هم قبل از یونگ که اسمی برای آنیما بگذارد باید چه کند؟ صحبت کردن با کلام - آن هم زبان معوج ما - محدوده‌ی اطلاعاتی را که ناخودآگاه می‌تواند منتقل کند را محدود کند، و این دقیقا ضد کاری است که ناخودآگاه می‌خواهد بکند. ناخودآگاه معمولا می‌خواهد چیزی که در خودآگاهی نیست و به آن دسترسی نداریم را به خودآگاهی منتقل کند. این تقریبا یک موضوع تثبیت شده در سنت یونگی است که ما رویاهایی از informationهایی که در خودآگاهی ما وجود دارد نمی‌بینیم.

یونگ می‌گوید وضعیت ما موقع خواب دیدن مثل کسی که است وارد کشوری شده که به زبان خودشان و برای خودشان صحبت می‌کنند. ما در حالت خواب با مشاهده‌ی این مکالمه‌ها اطلاعاتی را کسب می‌کنیم نه اینکه رویا از طرف یک موجود ناصح بخواهد چیزی به ما بگوید.

زبان خودآگاه ما روی این زبان ناخودآگاه ساخته می‌شود.

این زبان نمادین، زبان ویژه‌ی ناخودآگاه است. در زبان ما یک نماد یا واژه‌ی قراردادی را جای چیز دیگری می‌گذاریم. ناخودآگاه این کار را شروع کرده. اگر می‌خواهد چیزی در مورد آنیما بگوید، ممکن است دختربچه‌ای در رویا ظاهر شود. این یک نمادپردازی است که مقدمه‌ی ساختن زبان است. واژه گذاشتن یک حالت discrete دارد یک یک مقدار قدرت زبان را کم می‌کند. در ساختن زبان باید توازنی بین دو انگیزه وجود داشته باشد یکی اینکه به اندازه‌ی کافی واژه و گرامر بوجود آوریم که بتوانیم در مورد چیزهایی که می‌خواهیم صحبت کنیم و دیگری اینکه آن را مینیمم نگه داریم.

ممکن است در زبان فارسی ما برای احساس‌های‌مان نسبت به طبیعت واژه‌ای وضع نکرده باشیم. چه نیازی دارد که از واژه استفاده کند؟ ناخودآگاه می‌تواند در خواب همان احساس را ایجاد کند. این معنی‌اش این نیست که در ناخودآگاه کلام وجود ندارد. ناخودآگاه از کلام هم می‌تواند برای انتقال information استفاده کند، ولی خود را فقط به کلام محدود نمی‌کند.

رویای جبرانی (مهم‌ترین کارکرد رویا) در سنت یونگی

به نظر من این یک جنبه‌ی رویاهاست که خیلی درست و مهم است. همه‌ی این حرف‌هایی که در مورد بیماری‌های جسمانی زدیم را می‌توانیم در مورد مکانیسم‌های روانی بزنیم. هر نوع مشکل روانی در به صورت یک اشکال در جسم یا سیستم عصبی یا به هم خوردن تعادل هورمونی نمود پیدا می‌کند. مثلا زنی که از ازدواج می‌ترسد یا کسی از جنس مخالف واهمه دارد به نوعی این اختلال در سیستم عصبی و هورمونی‌اش هم نمود پیدا می‌کند. هر پدیده‌ی روانی که High levelتر می‌شود سیگنال‌هایش ضعیف‌تر می‌شود. مثلا نسبت به اینکه یک فردی یک مشکل خانوادگی دارد انرژی کمتری صرف می‌شود تا اینکه یک مشکل قلبی داشته باشد یا دستش در خواب در حال سوختن باشد. منظورم از high level چیزهایی است که مثلا حالت فرهنگی دارند نه بیولوژیک. ایده‌ی یونگ این است که کاری که در رویا صورت می‌گیرد برگشتن به حالت تعادل است. مثلا یک کسی که به علت مسایل فرهنگی به طور زیادی به عزاداری کردن علاقه دارد و عزاداری می‌کند در حالت بیداری از بخش خودآگاه مغزش سیگنال‌هایی در تایید رفتارهای عزاداری و گریه کردن صادر می‌شود و هورمون‌هایی ترشح می‌شوند. ولی وقتی می‌خوابیم این اختلال‌های فرهنگی توسط ناخودآگاه جبران می‌شوند. جسم سعی می‌کند به حالت تعادل خودش برگردد. وقتی ما می‌خوابیم.

تعمیم مکانیسم فرویدی

این نگاه به نوعی تعمیم مکانیسم فرویدی است. ما یک فعالیت‌های جسمانی در طول روز می‌کنیم و یک سری مواد زائدی در بدن ایجاد می‌شود و بعد به خواب نیاز پیدا می‌کنیم. خود خواب جزء مکانیسم‌های جبرانی است که در آن بدن خود را به حالت نقطه‌ی صفر اولیه‌اش برمی‌گرداند. بنابراین خود خوابیدن یکی از مکانیسم‌هایی است که ما را به سمت تعادل برمی‌گرداند و اگر چیزی بخواهد با آن مخالفت کند این جریان سعی می‌کند راه خودش را ادامه دهد. تمام چیزهایی که در طول روز یا زندگی تعادل را به هم زده‌اند به نوعی بروز می‌کند چون ناخودآگاه در طول خواب در جهت خلاف آن عدم تعادل‌ها حرکت می‌کند.

برای همین در سنت یونگی بیش از هرچیز کاربرد خواب کاربرد یونگی است. اگر شما از کسی بیش از اندازه خوشتان می‌آید خیلی طبیعی است که در طول خواب این آدم را به شدت بد یا وحشتناکی ببینید. از هرچیزی که حالت اضافه داشته باشد و از نظر مکانیسم‌های درونی من عدم تعادل باشد، مثلا یک مرد ممکن است در یک شرایطی - که معمولا انسان‌ها حساب‌گری‌های خود را هم کنار می‌گذارند - متوجه نباشد که یک ارتباط عاشقانه می‌تواند برایش خطرناک هم باشد و در یک مورد خاص این رابطه و شیفتگی زیاد برایش مضر باشد، رویایی برای این آدم ایجاد می‌شود که برخلاف جهت این شیفتگی باشد.

خود یونگ بنابر تجربه می‌گوید که آدم‌های درون‌گرا معمولا رویاهای پرجمعیت می‌بینند و آدم‌های برون‌گرا رویاهای تنهایی می‌بیند. رویا در مقابل انحراف‌هایی که پیدا می‌شود ساز مخالف می‌زند.

جبران عدم تعادل دینامیک (رشد)

چنین نگاهی به رویا کاملا شان رویا نسبت به رویای فرویدی تغییر می‌کند. رویاها منبع اطلاعات می‌شود برای اینکه چه مشکلات فرهنگی‌ای داریم یا چه اشتباهاتی در زندگی می‌کنیم نه اینکه فقط چه آرزوهایی داریم. اینکه بگوییم رویاها مربوط به این می‌شود که ما چه آرزوهایی داریم را می‌توانیم تعمیم بدهیم و بگوییم که انگار آرزوی جسم ماست که به تعادل برسد یا آرزوی ناخودآگاه است که آن اشتباهی را که تکرار می‌کنم را نکنم چرا که تعادلم را به هم زده. بنابراین دیگر به رویا به عنوان یک چیز بیمارگونه نگاه نمی‌شود. ممکن است چیزهای جدی یا بسیار مثبتی باشد.

همه‌ی این حرف‌ها در کنار این ببینید که مفهوم تعادل در تئوری یونگ یک تعادل دینامیک است. نوع برگشت تعادل در دیدگاه یونگی تعادل فقط یک تعادل در محور افقی نیست یک جور بالا رفتن هم هست مثلا اگر سطح یک هورمونی پایین است که نشان از یک جور عقب افتادگی رشد روانی است در رویا خودش را ظاهر می‌کند. اگر کسی از رشدش عقب بیفتد از تعادلی که در این سن خاص باید به آن می‌رسیده عقب افتاده.

یونگ می‌گوید که ما به طور منظم رویاهای رشد می‌بینیم. از نظر یونگ مکانیسم‌های روانی به سمت یک نقطه‌ی خاصی به نام فرآیند فردانیت است. بنابراین فردی ممکن است رویاهایی ببیند که مربط به عقب‌افتادگی‌های مزمنش باشد نه فقط عدم‌تعادل‌هایی که اخیرا ایجاد شده.

رویا منبع مهم information

یونگ می‌گوید به دفعات زیاد این تجربه را انجام دادم که وقتی که کسی برای اولین جلسه برای روان‌درمانی پیش من می‌آید و به او می‌گویم که از این به بعد هرشب رویاهای خود را یادداشت کنی و دفعه‌ی بعد برای من بیاوری - یکی از ویژگی‌های تفسیر رویا این است که به دنباله‌ای از رویاها توجه می‌شود نه فقط به یک رویا - یونگ می‌گوید اولین رویایی که این آدم همان شب می‌بیند و می‌آورد معمولا مهم‌ترین نکته‌ی زندگی‌اش درش است چیزی که باعث مشکلات روانی‌اش شده. همین اطلاع به خودآگاه که امیدی برای نجات هست انگار یک جوری به ناخودآگاه منتقل می‌شود و فعالیتی ایجاد می‌شود که همان شب یک رویای مهم تولید می‌شود.


پرسش و پاسخ

هر کدام از تئوری‌های روانکاوی برای حیطه‌ی خاصی کاربرد دارد. چرا دکان‌های فروید و یونگ و لکان نسبت به گذشته تعطیل شده؟ برای اینکه زمانی که فروید تئوری خودش را درست می‌کرد از هر ۱۰۰ هزار نفر یک نفر هم پیش روانکاو نمی‌رفت و بنابراین کسانی که روانکاو مراجعه می‌کرد که بیماری‌های بسیار حاد داشتند و تئوری فروید هم با مطالعه‌ی چنین افرادی ساخته شده. الان تعداد بسیار بیشتری از افراد برای مشکلات کوچک مانند وسواس به مشاور مراجعه می‌کنند. یا برای مشاوره در مورد مسائل خانوادگی. برای حل چنین مشکلاتی شناخت درمانی یا رفتار درمانی ممکن است بهتر جواب بدهد. برای خیلی از زوج‌ها جلسات مشاوره‌ای می‌گذارند که و بهشان با شناخت درمانی یاد می‌دهند که مسائل را درست ببینید و مذاکره کردن بهشان یاد می‌دهند. در عوض اگر کسی با مشکلات عمیق به روانکاو مراجعه کند رفتار درمانی مفید نیست و باید از روش‌های عمیق‌تر استفاده کرد.

چه در درمان و چه در نقد فرهنگی باید یاد گرفت که از کدام تئوری استفاده کرد و حیطه‌ی هر تئوری کدام است.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم دی 1389ساعت 0:56  توسط   | 

یونگ و دستاوردهایش -3

 

 

منبع : روانشناسی و فرهنگ

 

نقلی قولی از یونگ در جواب نقل قول‌های جلسه‌ی قبل از کتابی از فریدا فوردهام درباره‌ی روانکاوی یونگ: روانکاوی یونگ بر پایه‌ی تجربه و استنباط شخص وی از انسان‌های بهنجار دچار روان‌نژدی و یا روان‌پریشی می‌باشد. این مکتب روانشناسی نوعی آسیب‌شناسی روانی نیست و هرچند یونگ معلومات و مواد تجربی آسیب‌شناسی تجربی را دارد ولی فرضیاتش بنابر گفته‌ی خود او پیشنهادها و کوشش‌هایی برای ترتیب و تنظیم استنباط از موجود انسانی باشد.

در مطالعه‌ی یونگ این مهم است که اهدافش را در نظر بگیرید. فروید خیلی روان‌درمانگرتر از یونگ است. شاید یونگ از آنجا شروع کرده باشد ولی خواسته یا ناخواسته بیشتر تبدیل به یک مکتب انسان‌شناسی شده تا مکتب روان‌درمانی. عمده‌ی رویاهایی که فروید نقل می‌کند یا از خودش است یا از بیمارانش است ولی یونگ تعداد بسیار زیادی از رویاهای آدم‌های بهنجار قوم‌های مختلف را جمع کرده و یک نظریه‌ی تفسیر رویا ارائه کرده.

یک خلاصه‌ی کوتاه از آنچه جلسه‌ی قبل گفته شد

دیدگاه‌های علمی ۴۰ یا ۵۰ سال اخیر و کاری که شانون در information theory انجام داد و جهان رایانه‌ای پیشرفت کرد مفهوم information به‌طور جدی وارد زندگی ما کرده. مفهوم information از مهندسی شروع شده و راهش را به neroscience و حتی به عنوان یک مفهوم پایه‌ی فیزیک دارد مطرح می‌شود. دیگر مفهومی نیست که فقط در سیستم‌های مهندسی که انسان می‌سازد کاربرد داشته باشد. این مفهوم از اینجا شروع می‌شود که من در ذهن خودآگاه خودم خبری دارم و می‌خواهم این را مخابره کنم. این مفهوم در ابتدا به صورت چیزی که زایده‌ی ذهن انسان است شروع شد ولی بعدا این مفهوم به‌طور کاملا مشخصی کارایی خودش را در سایر جاها هم نشان داد. در بدن هم تبادل information داریم. مغز محل پردازش information است.

با پایه‌قرار دادن دیدگاه‌های جدید علمی می‌توانیم سعی کنیم که دیدگاه‌های یونگ را به دیدگاهی که مفهوم information در آن یک مفهوم پایه است ترجمه کنیم. همه‌ی ارگانیسم‌های زنده برای خودشان یک شرایط تعادل و مطلوب دارند. اگر در سیستم‌های غیر زنده در فیزیک کلاسیک فرض بر این بوده که سیستم خودش را در مینیمم پتانسیل انرژی قرار می‌دهد در سیستم‌های زنده این مفهوم تعادل می‌توان کمی پیچیده‌تر باشد. مثلا یک نوع ترکیب هورمونی خاص همراه با یک وضعیت عصبی خاص می‌تواند برای ارگانیسم زنده یک شرایط متعادل و مطلوب باشد. مثال خیلی روشن تعادل هورمونی است که اگر سطح یک هورمون بیش از مدتی از سطح تعادل خارج شود سیستم برای خودش یک سری واکنش‌های جبرانی دارد. دقیقا مثل سیستم‌های کنترل رفتار می‌کند. فیدبک وجود دارد. در این فرآیند قرار گرفتن در تعادل یک حجم عظیمی از information باید ردوبدل شود. کسانی که با سیستم‌های کنترل آشنا هستند می‌دانند که ساده‌ترین نوع سیستم کنترل مثلا یک ترموستات برای کنترل یک موضوع مشخص مثل دما یک سنسور به راحتی می‌تواند آن را اندازه بگیرد باز پیچیدگی‌هایی وجود دارد. پس اینکه یک سیستم اطلاعاتی خیلی پیچیده درون ارگانیسم زنده‌ای که می‌خواهد خودش را در شرایط تعادل قرار دهد چیز واضحی است.

این information به نوعی یک جور معرفت یا آگاهی است و در دیدگاه یونگی می‌توان آن را به دانش ناخودآگاه تعبیر کند. مثلا بدن از شرایط فعلی خودش آگاهی دارد. اگر اشکالی در روند کارش بوجود آمده باشد به نوعی این آگاهی در سیستم وجود دارد. مثلا بدن در برابر بیماری‌های درونی خودش حتی عکس‌العمل نشان می‌دهد. در مورد خیلی از اینها بدون اینکه ما خودمان آگاهی پیدا کنیم سیستم درون ما که مبتنی بر تبادل information است واکنش‌هایی به هر موقعیت نشان می‌دهد و نهایتا این سیستم سعی می‌کند با پیشرفت بیماری مقابله کند. این آگاهی صرفا حالت جسمانی ندارد. بدن ما یک لایه‌هایی از ساده‌ترین وضعیت‌های جسمانی شروع می‌شود و به حالت‌های روانی ختم می‌شود. مثلا فعالیت‌های هورمونی که بر عواطف ما تاثیر می‌گذارد بر احساس دردی که از طریق پوست می‌کنیم حالت‌های سطح بالاتری هستند. اگر حالت‌های روانی‌مان یا خودآگاهی خود را در بالاترین طبقه‌ی طیف چیزهایی که در درونمان مشاهده می‌کنیم قرار دهیم و حالت‌های جسمانی صرف را در پایین‌ترین طبقه قرار دهیم باز در تمام طبقات مختلف information تبادل می‌شود.

همه‌ی این information که نشانه‌ی یک جور آگاهی است به غیر از آن بخشی از پردازش information که آگاهانه توسط تفکر ما به آن دسترسی داریم یعنی آن بخش خودآگاه را کنار بگذاریم باقی‌ش آن چیزی می‌شود که یونگ به آن ناخودآگاه می‌گوید. با این توصیف آن تشبیه یونگ که خودآگاهی را یک جزیره‌ای در اقیانوس ناخودآگاهی می‌داند موجه جلوه می‌کند.

این تصوری کلی بود که سعی شد در جلسه‌ی قبل ایجاد کنیم تا بحث یونگ را با مبنای علمی‌تری شروع کرده باشیم. طبعا این نوع نگاه، نگاهی نیست که خود یونگ داشته باشد. این نگاه سابقه‌ای قبل از دهه‌ی ۶۰ ندارد. اگر یادتان باشد در جلسه‌ای که در مورد reduction صحبت شد عقیده به اینکه باید حتما reduction انجام شود و حتما باید از سمت سطوح عالی‌تر دانش به سمت فیزیک انجام شود کاملا یک عقیده‌ی دلبخواهی است. ما می‌توانیم به reduction معتقد نباشیم و دانش‌ها را مستقل از هم در نظر بگیریم. یا اینکه به عقیده‌ی شخصی من به unity of science معتقد باشیم. اینکه نهایتا باید دانش‌های حوزه‌های مختلف را با هم هماهنگ کنیم این به معنای reduction به فیزیک نیست.

رسیدن به unity of science بدون reduction

به این اشاره شد که بخشی از آگاهی ما نسبت به مسایل روانی نسبت به جهان فیزیکی دست‌اول‌تر هستند. اگر مثلا آگاهی ما از جهان فیزیکی توسط حواس ما اتفاق می‌افتد بعضی از حالت‌ها درونی‌مان را بی‌واسطه‌تر می‌توانیم درک کنیم. بنابراین اینکه بخواهیم روانکاوی و دانش‌های مربوط به انسان که از نظر نحوه‌ی دسترسی‌مان درجه اول هستند را به دلیل عقاید آکادمیک درجه‌ی چندم فرض کنیم و آگاهی‌های فیزیکی را درجه‌ی اول فرض کنیم کار عجیبی است. به‌طور طبیعی احساس می‌کنیم که اگر نخواهیم همه چیز را به روانکاوی reduction انجام دهیم برای روانکاوی حداقل یک حوزه‌ی مستقل فرض کنیم که حتی ممکن است بتواند به ما آگاهی‌هایی در مورد جهان بدهد که با مطالعه‌ی مستقیم فیزیک به آن نرسیم. یعنی ما پدیده‌ای را درون‌مان مشاهده می‌کنیم و اگر زیادی به علم فیزیک مقید باشیم ممکن است این مشاهده‌ی خود را زیر سوال ببریم. فرض کنید همه‌ی آدم‌ها تجربه‌ی دیدن رویاهایی در مورد بخش‌هایی از آینده به آنها اطلاع می‌دهد داشته باشند. این با دانش فیزیک امروز نمی‌خواند. یک برخورد این است که بگوییم فیزیک که دانش کاملی نیست که ما به آن اطمینان کنیم. می‌توانیم بگوییم که این مشاهده یک مشاهده‌ی خیلی دست اولی است و بایستی فیزیک خودمان را جوری تصحیح کنیم که چنین مشاهده‌ای را در خود بپذیرد. این بحث در یکی از جلسات شد که روانکاوی دانشی است که می‌تواند یک دوره‌ای جدیدی در Science باز کند. مشاهداتی در روانکاوی هست که می‌شود روی آن به عنوان fact توافق کرد. به این صورت به نفع این مشاهدات می‌توان تئوری‌های فیزیکی را اصلاح کرد. انجام این کار منجربه unity of science می‌شود بدون اینکه reduction انجام دهیم. به نظر می‌آید قانون دوم ترمودینامیک در سیستم‌های حیاتی دارد نقض می‌شود. البته باید با احتیاط با این مسائل برخورد کرد و در چنین مسائلی عجله نکرد. مثلا شرودینگر توجیه‌هایی پیدا کرد که چطور می‌شود به حیات نگاه کرد بدون اینکه قانون دوم ترمودینامیک زیر سوال برود. من شاید توجیه‌های شرودینگر را قبول نداشته باشم ولی عجله نباید کرد.

فیزیکدان‌ها بدون فکر کردن به رویا بعضی‌شان نسبت به اینکه ما در یک singularity زمان زندگی می‌کنیم احساس خوبی ندارند. اینکه یک لحظه‌ی singularی از زمان وجود دارد و نه چیزی قبلش و نه چیزی بعدش وجود ندارد از نظر بعضی به دلایل فیزیکی و منطقی خیلی مدل ریاضی جالبی برای جهان نیست. اگر شما داده‌های روانشناسی را داشته باشید به چنین نظری علاقه پیدا می‌کنید که شاید یک حاله‌ای از آینده حداقل وجود دارد در زمان حال.

این احساس جزمی که همه چیز باید از همه جهت به سمت فیزیک reduction انجام دهیم جلوی پیشرفت علم را دارد می‌گیرد. ما داریم خودمان را از مشاهدات خارج از آزمایشگاه‌های فیزیکی و شیمیایی خودمان را محروم می‌کنیم. درحالیکه اگر بیشتر به بیولوژی و روانکاوی توجه کنیم ممکن است یک سری ایده‌های خوبی در مورد جهان فیزیکی بگیریم.

مفهوم information

می‌شد خیلی زودتر از اینکه شانون در مورد مفهوم information صحبت کند ما با مطالعه‌ی روانشناسی و بیولوژی به مفهوم information دست پیدا کنیم. تاخیر بسیار طولانی است برای اینکه مفهوم information به فیزیک راه پیدا کند. تئوری یونگ با مفهوم information خوب بیان می‌شود. برای اینکه مفهوم information در تئوری یونگ وجود دارد. اسمش وجود ندارد ولی وقتی دارد از مفهوم ناخودآگاهی صحبت می‌کند اگه آدمی با روحیه‌ی scientific که فیزیکی بلد بود تئوری یونگ را یاد می‌گرفت و سعی می‌کرد آن را تعبیر کند شاید به مفهومی شبیه information می‌رسید. شاید نه آن مفهوم ریاضی که شانون تعریف کرده ولی لااقل مفهوم information به عنوان مفهومی که در طبیعت وجود دارد نه در ذهن انسان‌ها کاملا در تئوری یونگ هست.

اهمیت دانش شخصی introspection در مقابل علوم بین‌الاذهانی

این روحیه که باید روانکاوی و بیولوژی فقط از بیرون به عنوان اشیاء فیزیکی مطالعه شود باید شکسته شود. انگار ممنوع شده است که از کانالی که در درون‌مان وجود دارد دریافت‌هایی انجام دهیم و دنیای روان انسان را مطالعه کنیم. چرا ممنوع شده است؟ چون introspection یک چیز فردی است و محیط آکادمیک دارد سعی می‌کند که بین‌الاذهانی باشد. رویا را نمی‌شود بین‌الاذهانی کرد. اگر شما بتوانید دستگاهی را به یک آدم وصل کنید که تصاویری که در رویا می‌بیند را روی پرده بیندازد باز حاصل چیزی متفاوت از رویایی است که آن آدم می‌بیند. گاهی عواطفی با آن همراه است که روی پرده ظاهر نمی‌شود. حتما رویاهایی دیده‌اید که بی‌نهایت ترسناک بوده ولی اگر برای کسی تعریف کنید و بگویید که خیلی ترسناک بوده طرف شما متوجه نمی‌شود که کجای این رویا ترسناک بوده! مثلا در رویا دری بسته شده. این را روی پرده نمی‌شود انداخت. بنابراین رویا برای ابد یک تجربه‌ی فردی می‌ماند. ولی این تجربه‌های فردی بالاخره مشترک هستند چراکه همه‌ی آدم‌ها رویا می‌بینند.

ما احساسی نسبت به دیدن داریم که انگار همه به طور همزمان یک چیز را داریم می‌بینیم ولی واقعا تجربه‌ی دیدن هم در درون ما اتفاق می‌افتد. به هرحال هر دانشی دانش شخصی است. ولی بعضی از انتقال اطلاعات طوری است که توافق رویش خیلی ساده است. وقتی یک دستگاه اندازه‌گیری می‌گذارید و عقربه‌ای تکان می‌خورد کسی نمی‌تواند بگوید که نه من ندیدم! مگر اینکه واقعا ایرادی در سیستم عصبی‌اش یا چشمش باشد.

آیا information که خودآگاه نیست به خودآگاهی راه پیدا می‌کند؟

جواب یونگ این است که این سیستم‌های اطلاعاتی با هم تبادل اطلاعات می‌کنند. از عمیق‌ترین قسمت‌های ناخودآگاه اطلاعات می‌توانند وارد خودآگاهی شود. یونگ با مطالعات بسیار خود سعی کرده که نحوه‌ی این تبادل اطلاعات از آن عمیق‌ترین قسمت‌های ناخودآگاه به خودآگاه را بررسی کند.

اگر این تبادل اطلاعات انجام می‌شود به چه شکل انجام می‌شود؟

آیا اطلاعاتی که در ناخودآگاه است می‌تواند فکر تولید کند یا امر و نهی کند یعنی به صورت زبانی خود را ظاهر کند؟

اگر فرض کنیم که پذیرفتیم که هر سیستم زنده‌ای سعی می‌کند خود را در حالت تعادل نگاه دارد و برای حفظ در حالت تعادل هرکاری می‌کند از جمله تبادل اطلاعات با بخش خودآگاه. اگر عدم تعادل توسط ناخودآگاه ایجاد شده ناخودآگاه عکس‌العملی نشان می‌دهد که این عدم تعادل را جبران کند (این موضوع جلسه‌ی قبل بحث شد). ما این برگشتن به حالت تعادل را به در درون خود به این شکل نمی‌بینیم که از درون ما به ما به‌صورت کلامی امر و نهی شود ولی فعالیت‌های هورمونی و غیره به یک حالت غیر کلامی در برابر عقاید و افکار و اعمال غلط ما که باعث عدم تعادل شده واکنش نشان می‌دهند.

آیا نیازی دارد از دیدگاه فرویدی دور شویم؟

حتی با فرض قبول این موضوع چه نیازی وجود دارد که از دیدگاه فرویدی دور بشویم؟ فروید می‌گفت ارگانیسم خود را در حداقل تنش یا به نوعی در حداکثر لذت نگاه می‌دارد. ما می‌توانیم بگوییم که همه‌ی حرف‌هایی که می‌زنیم همین است. تمام عدم تعادل‌ها و همه‌ی مشکلات به نوعی به سیستم عصبی ما برمی‌گردند و اونجا تنش ایجاد می‌کنند. بنابراین می‌توان به جای در نظر گرفتن چند لایه‌ی مختلف که همه با هم تبادل اطلاعات می‌کنند اون قسمتی که همه چیز را represent می‌کند را نگاه داریم و با آن کار کنیم. همه‌ی تبادل اطلاعات به سیستم عصبی می‌آید. چون به نظر می‌آید این تبادل اطلاعات بیشتر یک حالت الکتروشیمیایی هستند و به سیستم عصبی ما ربط دارند. اگر شما دست‌تان را بسوزانید این عدم تعادل و آسیب‌دیدگی به صورت سیگنال‌های عصبی به صورت عدم تعادل در سیستم عصبی ظهور می‌کند. می‌توان به جای بحث در مورد همه‌ی این لایه‌های مختلف ناخودآگاه فقط به سیستم عصبی نگاه کنیم و مثلا به جای نظام هورمونی که خود را در حالت تعادل نگاه می‌دارد به represenation آن که سیستم عصبی است و خود را در مینیمم تنش عصبی نگاه می‌دارد نگاه کنیم.

این دیدگاه یک جاذبه‌ای برای ما از این جهت دارد چرا که انگار یک حالت reduction به قرار گرفتن در مینیمم پتانسیل انرژی. ولی صحبت در مورد بقیه سطوح مثل تعادل هورمونی شباهتی به قرار گرفتن در مینمم پتانسیل ندارد ولی قرار گرفتن در حداقل تنش عصبی چیزی است که در بقیه جاهای طبیعت هم می‌بینیم.


نکته‌ی اصلی مورد نظر یونگ این است که حجم عظیمی information که مبادله می‌شود از نوع ناخودآگاه حساب می‌شوند و نوعی دانش هستند و می‌توانند با خودآگاهی تبادل information انجام دهند. توجه کنید که این ایده را هرکاری کنید فرویدی نست. مفهوم تعادل را به نوعی ممکن است کسی بتواند به مفاهیم فرویدی برگرداند ولی کل ماجرا متفاوت است. در نگاه فروید تبادل اطلاعات بین خودآگاهی و ناخودآگاهی شخصی صورت می‌گیرد. و اگر فروید اشاره‌هایی مبهمی به لایه‌هایی می‌کند که جنبه‌ی ناخودآگاهی جمعی دارند همیشه بلافاصله می‌گوید که آنها قابل مطالعه نیستند. بنابراین حتی اگر مفهوم تعادل یونگی را به مفهوم تعادل فرویدی برگردانید نمی‌توانید کل ماجرا را به حرف‌های فرویدی برگردانید. یونگ دارد یک کار کاملا نو می‌کند.

آیا می‌شود ما هیچ حرفی از لایه‌های دیگر غیر از لایه‌های عصبی نزنیم و هیچ چیز را فرویدی نگاه کنیم؟ آیا این تعادل را می‌شود به حداقل تنش سیستم عصبی برگرداند یا نه؟ به نظر من هیچ اشکالی ندارد مثل یک مدل علمی برای ساده کردن بحث این کار را بکنیم. به هرحال هر informationی که هست در سیستم عصبی پردازش می‌شود و بنابراین نیازی نیست که از حیطه‌ی سیستم عصبی بیرون برویم. اما یک نکته‌ی بسیار مهم این است که چه همه چیز را به سیستم عصبی برگردانیم چه برنگردانیم - که به نظر من مناسب نیست چرا که از عادت‌های آکادمیک خود داریم پیروی می‌کنیم - اما حتی اگر این کار را هم بکنیم نکته‌ی اصلی این است که تعادلی که یونگ در نظر می‌گیرد یک تعادل دینامیک است نه یک تعادل استاتیک. یعنی تعادل یک کودک با تعادل یک نوجوان با تعادلی که یک انسان میان‌سال همانطور که انسان به تدریج رشد می‌کند ویژگی‌های جدیدی به خود می‌گیرد. این چیز در فروید به صورت پررنگ وجود ندارد و اگر همه چیز را بخواهید به سیستم عصبی reduce کنید به نظر می‌آید که ممکن است این را از دست بدهید.

تصور یونگ از اتفاقی که در درون ما می‌افتد این است که همانطور که در کودکی وجود ما نیاز به رشد دارد و در نتیجه سیگنال‌هایی از درون به سطوح خودآگاهی می‌رسید که چنین چیزهایی را طلب می‌کند غذا طلب می‌کند یا به بازی علاقه دارد چون همه و همه برای رشدش مناسب است.

بین یونگ و فروید دو تفاوت عمده وجود دارد. یکی حجم عظیم ناخودآگاه است که شامل همه چیز جز جزیره‌ی کوچک خودآگاهی می‌شود و همه‌ی لایه‌های وجود information می‌گیرند و می‌دهند ما از پایین‌ترین سطوح ناخودآگاهی می‌توانیم اطلاعاتی بدست بیاوریم غیر از این پایه‌ای بودن مفهوم رشد است در یونگ به جای لذت در فروید. به این توجیه هم توجه کنید که همانطور که ما رشد می‌کنیم تا در نوجوانی و جوانی به حداکثر رشد جسمانی برسیم از دیدگاه یونگ مکانیسم‌های روانی در انسان همچنان در حال رشد هستند تا پایان عمر. یونگ معتقد است که ارگانیسم حیاتی ما همه‌ی فعالیت‌های خود را با آن رشدی که به زبان امروزی در ژنوم‌ش ترسیم شده هماهنگ می‌کنند.

تعادل دینامیک یونگ/تعادل استاتیک فروید

اگر مثلا فرض کنید در دوران کودکی هورمون‌های جنسی در بدن انسان به اندازه‌ی خیلی خیلی پایینی وجود داشته باشد به هیچ عنوان بدن شما سیگنالی نمی‌فرستد که مشکلی وجود دارد بلکه برعکس اگر از آن حد نازل خود بالاتر برود ممکن است سیگنال‌هایی دریافت کنید که انگار نوعی بیماری برای‌تان پیش آمده. همانطور که زمان می‌گذرد به یک سنی می‌رسید که اگر این‌ها به علت نوع زندگی شما یا نوع تغذیه یا آب‌وهوا یا مخصوصا مسایل فرهنگی به تاخیر افتاده باشند،‌ وقتی ژن‌هایی می‌خواهند فعالیت کنند ولی مانع‌هایی وجود دارند، این مشکلات جایی منعکس می‌شود. یونگ تا ۴۰ سالگی حداقل به همین معنا می‌گوید که در سنین مختلف اتفاق‌هایی باید بیفتد و بعضی مکانیسم‌های روانی باید تکمیل شوند بعضی فعالیت‌های شناختی باید تکمیل شوند و اگر نشوند شما با سیگنال‌های اخطار مواجه می‌شوید. این تعادل به معنای توضیح داده شده دینامیک است و پارامتر زمان هم در آن تاثیر دارد. در دیدگاه یونگی جسم و روان خیلی چیزهای خیلی مجزایی نیستند. یک چیز سرهمی هست که کلا جسم و روان و همه چیز است. مفهوم وحدت یکی از مفاهیم اساسی یونگ است. مفهوم وحدت هم جزء مفهوم رشد یونگی است. و جدایی بین این لایه‌ها واقعا وجود ندارد. اولین باری که کسی نظریه یونگ را می‌خواند مشابه تئوری‌های ذرات بنیادی آدم احساس می‌کند که روان انسان خیلی شلوغ هست و کلی چیز وجود دارد:‌ آنیما و آنیموس و سلف و پیرخرد و ... یونگ می‌گوید تعداد آرکتایپ‌ها به تعداد موقعیت‌های مشترکی است که بشر در آن قرار می‌گیرد:‌ آرکتایپ‌های ستاره و درخت و ... . این احساس شلوغی وقتی در مورد یونگ برطرف می‌شود که یونگ جهت رشد را در جهت جذب و یگانه شدن این اجزای روانی می‌داند. مفهوم وحدت به این معنا که با قرار است از درون وجودمان به یک وحدتی برسیم حتی بین خودآگاهی و ناخودآگاهی مفهوم اساسی رشد یونگی است.

یونگ تعادل را دینامیک می‌بیند تا آخر عمر خیلی فراتر از رشد فرویدی. در دیدگاه فرویدی رشد فقط سه مرحله دارد و بعد از رسیدن به بلوغ به خاتمه یافته و فقط ما با در مینیمم تنش یا ماکزیمم لذت بردن سروکار داریم. در دیدگاه یونگی غیر از رشد جسمانی، رشد عاطفی داریم و همین‌طور رشد مکانیسم‌های روانی که به‌هیچ‌وجه با بلوغ خاتمه تکمیل نمی‌شوند و ما تا آخر عمر تحت تاثیر این مکانیسم روانی که می‌خواهد ما را به رشد برساند هستیم.

به نظر من چندان فایده‌ای ندارد که بخواهیم مفهوم تعادل را به سیستم عصبی reduce کنیم. بعضی از هورمون‌ها مستقیما با عواطف ما درگیرند. حتی اینکه سیستم عصبی بالاترین لایه و نزدیک‌ترین لایه به حالت‌های روانی باشد جای بحث و تجدید نظر دارد. بعضی از فعالیت‌های شیمیایی بدن ما خیلی مستقیم‌تر با عواطف سروکار دارند. ما به سادگی نمی‌توانیم مثلا تاثیر هورمون صمیمیت را روی سیستم عصبی بررسی کنیم. می‌توان با دستگاه‌های موجود دید که مثلا احساس ترس در کجای مغز پروسس می‌شود یا موسیقی گوش می‌کنید کجاها بیشتر فعال است یا ... ولی عملا نوروساینس به این نتیجه‌ی قطعی رسیده که این چیزهایی که ما می‌بینیم همه‌اش قابل تعویض است. اگر جایی از مغز صدمه ببیند این فعالیت‌ها به جای دیگری منتقل می‌شوند. همچنین در آدم‌های مختلف این جایگاه‌های پروسس در مغز فرق می‌کند. همین‌طور در طول زندگی یک انسان به علت اینکه nueral network مغز به نوعی در حال آموزش دیدن متفاوتی است، چون ممکن است در یک انسان یک قسمت‌های مغز به علت فعالیت‌هایی که آن انسان دارد بیشتر فعال باشد یا کمتر فعال باشد، ممکن است این pattern‌ها در مغز افراد مختلف تا حدی متفاوت باشد. اما هورمون‌ها خیلی راحت‌تر قابل بررسی کردن هستند. مثلا خیلی راحت می‌توانید میزان هورمون صمیمیت را اندازه بگیرید تا ببینید که چقدر این انسان الان احساس صمیمیت می‌کند.

ناخودآگاه یونگی منبع دانش است/ناخودآگاه فروید منشاء روان‌نژدی

انگار که ناخودآگاه یونگی یک منبع عظیمی از دانش است. اگر طرز کار پیچیده‌ی مغز و بدن را بررسی کنید احساس نمی‌کنید یک منبع عظیمی از دانش وجود دارد که چنین سیستمی کار می‌کند؟ بنابراین با این ارتباط‌های ناخودآگاه ما ممکن است بتوانیم به قسمتی از دانش دست پیدا کنیم و این اصلا با دیدگاه ناخودآگاه فرویدی قابل مقایسه نیست. در دیدگاه فروید ناخودآگاه فرویدی یک عاملی است که بیشتر روان‌نژندی ایجاد می‌کند. در یونگ این‌طور نیست که ناخودآگاه شخصی نداشته باشیم. ناخودآگاه شخصی می‌تواند به صورت یک حایل بین ناخودآگاهی جمعی و خودآگاهی باشد. و معمولا مثل یک جور آلودگی هستند و ممکن است جریان اطلاعات را از ناخودآگاه جمعی به خودآگاه ما را دچار اشکال کند. مثلا آدم بیمار انگار که بخش عظیمی از این اقیانوسی که نزدیک خودآگاهی هست را آلوده کرده و دیگر سیگنال‌های تنظیم‌کننده‌ای که باید از درون دریافت کند را دریافت نمی‌کند، تعادلش بهم خورده و نمی‌تواند به حالت تعادل برگردد. و آدم سالم به سادگی اطلاعات زیادی را از این اقیانوس دریافت می‌کند. وقتی مثلا کار مضری می‌کند که با مقتضیات ارگانیسمش سازگار نیست بلافاصله احساس بدی بهش دست می‌دهد و حس می‌کند که کار بدی کرده ولی آن آدم بیمار که بخش بین خودآگاهی و ناخودآگاهیش آلوده است سیگنال‌ها را به خوبی دریافت نمی‌تواند بکند. و معمولا این اختلال آلودگی توسط والد ایجاد می‌شود و نه لزوما توسط مکانیسم‌هایی که به علت تجربیات شخصی بد ایجاد شده باشند. یعنی والد ما یک گزاره‌ای را به ما تحمیل کرده و آن گزاره آنجا حک شده و حالا که ما یک کار بدی می‌کنیم و احساس بدی به ما دست می‌دهد و ناخودآگاه فریاد می‌زند که این کار را تکرار نکن، ولی آن گزاره با انرژی زیاد آنجا هست و مانع کنار گذاشتن آن کار غلط می‌شود.

تا اینجا دو سوال مطرح شد:

  • تبادل اطلاعات بین ناخودآگاهی و خودآگاهی در یونگ به چه شکل اتفاق می‌افتد؟ اگر ناخودآگاهی برای خودآگاهی فکر ایجاد نمی‌کند پس از چه مکانیزمی استفاده می‌کند؟
  • آیا می‌توان مفهوم تعادل یونگی را به مینیمم تنش فرویدی برگرداند؟

سوال از بین جمع: این سیستمی که بحث‌ش شد آیا آخر یک سیستم فیزیکی هست یا نه؟

جواب: سوال می‌تواند این باشد که:‌ یونگ چطوری فکر می‌کند یا فروید چطوری فکر می‌کند. فروید که فکر می‌کند که همه چیز را به زیست‌شناسی reduce می‌کند و زیست‌شناسی را به فیزیک. فروید احساسش این است که دارد کار داروین را ادامه می‌دهد. ولی در یونگ صراحتی وجود ندارد. تا یه زمانی به نظر می‌رسد که آکادمیک فکر می‌کند به معنای معمولش و در مورد سیستم‌های فیزیکی صحبت می‌کند ولی این احساسش تا آخر عمر باقی نمی‌مانده نه به این معنا که فکرش عوض شده باشده بلکه به این معنا که اهمیت خودش را از دست داده است. روانکاوی یک دانش مستقل است و دارد آن را بررسی می‌کند. در دیدگاه یونگ روانکاوی یک دانش خیلی جدید است که هنوز خیلی زود است که در موردش چنین قضاوت‌های کلی انجام گیرد. اینکه بگویید همه‌ی مکانیسم‌های روانی مکانیسم‌های فیزیکی هستند دارید حرف بسیار بزرگی می‌زند که ممکن است مانع مطالعات‌تان شود. شاید باشند یا نباشند. یونگ معتقد است که حتی نظریه‌پردازی هنوز زود است. یونگ می‌گوید ما فعلا باید تجربه کنیم و fact جمع کنیم. اگر فروید به این سوال جواب می‌دهد جوابش از طریق مطالعات روانکاوی نیست انگار که دارد عقیده‌ی فلسفی خودش را می‌گوید.

هرکسی که به این سوال جواب دهد مطلقا دارد ایده‌های فلسفی خودش را می‌گوید نه اینکه دانش روانکاوی الان دارد به ما می‌گوید که مکانیسم‌های روانی ما قابل reduce به فیزیک هستند یا نیستند. از من بپرسید می‌گویم که اصلا معلوم نیست که فیزیک چیست برای اینکه همین‌طور در حال بسط پیدا کردن است. یک آدم معروفی است به نام چالمرز که رسما پیشنهاد کرده که conciseness را به عنوان یک عنصر جدید بنیادی به فیزیک اضافه کنیم برای اینکه قابل توجیه و reduce به فیزیک نیست. اگر این طور است که دیگر همه چیز فیزیکی می‌شود بر اساس قرداد! این سوال و جواب‌ها جزء روانکاوی نیست جزء فلسفه است.

فکر کنید یک هرمی از چیزهای جسمانی و هورمونی و مغز داریم که نوک هرم یک چیز ماوراءطبیعی است. تمام سیگنال‌ها از این پایین می‌رود به آن بالاها که مغز است و تحلیل می‌شود و می‌آید پایین. اگر آن نقطه‌ی بالای هرم رو هم بردارم از نظر ساینتفیک چیزی از دست نمی‌دهم مغز را نگاه می‌کنم که یک سیگنال‌های به سمتش می‌رود یا ازش می‌آید. حالا شما می‌توانید بگویید آن بالا یک conciseness غیر مادی وجود دارد که در فرآیندهای مغزی دخالت می‌کند یا همچین چیزی نیست. این قابل قضاوت از نظر ساینتیفیک نیست که در آن نقطه‌ی بالا چیزی جز فعالیت‌های مادی وجود دارد یا ندارد. ساینس به نظر من هیچ وقت نمی‌تواند به این نتیجه برسد که آن بالا نقطه‌ی غیر مادی هست یا نیست. ساینس مطالعات خودش را دارد که این سیگنال‌ها در مغز چطور پردازش می‌شوند و اگر هم متوجه نشود که بعضی از این مکانیسم‌ها چگونه است هیچ‌وقت نمی‌گوید که یک چیز غیرمادی آنجا وجود دارد یا حتی ندارد.

اداعاهایی که راجر پنروز در مورد non-computational بودن فعالیت‌های مغز انسان کرد با یک استدلال‌هایی می‌گوید که ذهن ما non-computational کار می‌کند ولی همه‌ی فیزیک ما computational است. پس باید دنبال قانون‌هایی در فیزیک بگردیم که ریاضیات‌شان non-computational باشد. این استدلال خیلی استدلال جالبی است. کجای فیزیک است که ابهام دارد؟ Quantum Gravity. پنروز پیشنهادش این است که آنجایی که قوانین این حیطه را بررسی می‌کند دنبال معادله دیفرانسیل و ریاضیات computational نباشیم.

تبادل اطلاعات بین ناخودآگاهی و محیط خارج

نکته‌ی سوم این است که اگر سیستم بیولوژیک ما انباشته از information است که ما به عنوان ناخودآگاه در نظر می‌گیریم و به وضوح می‌بینیم که محیط خارج با محیط داخل information مبادله می‌کند، آیا می‌توانم امیدوار باشم که ناخودآگاه من information‌های بیرون از خودش را هم جذب و تحلیل و حتی وارد به خودآگاهی کند. این تصور دیگر خیلی غیر فرویدی است. این اقیانوس دارد کم‌کم وصل می‌شود به اقیانوس‌های دیگر. اگر فیزیکی نگاه کنید این امکان وجود دارد. عجیب‌ترین بخش نظریه یونگ که به شدت اعتراض‌های آکادمیک داشته این قسمت بوده. که یونگ معتقد بوده که ما با ناخودآگاه خود با آگاهی جهانی در ارتباط هستیم. یونگ به عنوان مثالی از چنین فرآیندهایی از شیوه‌ی فراموش‌شده‌ای که تکیه کردن به ناخودآگاه به عنوان یک فن در جهان غیر مدرن متداول بوده از سرخ‌پوست‌هایی یاد می‌کند که اصطلاحی داشته‌اند به عنوان مرد بزرگ. درون هر انسانی یک مرد بزرگ زندگی می‌کند که همه چیز را می‌داند و انسان باید به حرفش گوش کند. اگر اشتباه نکنم، یونگ در کتاب انسان و سمبل‌هایش در مقاله‌ای که خودش نوشته که یک آیین تشرف طولانی وجود دارد که جوان‌ها باید بروند و در جنگل زندگی کنند. نکته این است که این آدم در این دوران یاد می‌گیرد که به حرف‌های مرد بزرگ گوش کند. اعتقاد آن‌ها این بوده که مرد بزرگ وقوع طوفان را گزارش می‌دهد. اینکه شکار در کدام طرف هست را می‌گوید. در افسانه‌های یکی از قبایل سرخپوستی در مورد اینکه چطور این محل زندگی را پیدا کرده‌اند آمده که اجدادشان در یک جزیره‌ی یخ‌زده زندگی می‌کردند که هوا آنقدر سرد شده بود که زندگی ممکن نبود. مرد مقدس در رویا دید که قایق ساخته‌اند و به سمت خاصی رفته‌اند و به یک سرزمین بسیار سرسبز و خوبی رسیده‌اند. این ظاهرا ماجرای رفتن از Greenland به آمریکاست.


دنیای مدرن دنیایی است که ما بی‌نهایت به خودآگاهی خود اتکا می‌کنیم و از الهام‌های درونی استفاده نمی‌کنیم. یونگ به احترام به این فرهنگ‌های غیرغربی و غیرمدرن نگاه می‌کند. همین وجود آگاهی کیهانی به دلیل اینکه به عنوان یک چیز بدیهی و تئوریزه شده در هندویسم و ادیان شرقی وجود دارد یونگ را به مطالعه‌ی این ادیان علاقه‌مند کرد. از دیدگاه این ادیان آگاهی کیهانی‌ای وجود دارد و قرار است که ما آگاهی خود را در این آگاهی کیهانی حل کنیم و متصل بشویم. وحدت وجود و رسیدن به خدا که در ادیان ابراهیمی وجود دارد در آنها شکل متفاوتی دارد. آگاهی کیهانی وجود دارد که من قرار است به آن متصل شود. این آگاهی کیهانی شخصیتی ندارد که بشود باهاش ارتباط برقرار کرد و ازش چیزی خواست یا دعا کرد. بیشتر مثل یک واقعیت scientific می‌ماند. بیرون ما یک منبعی عظیمی از علم و آگاهی وجود دارد و ما براساس یک سری فرآیندهای طریقت عرفانی می‌توانیم ناخودآگاه و خودآگاه خود را به آن وصل کنیم و به کمال برسیم. این خیلی برای عرفا یا فلاسفه شاید جالب باشد ولی در مباحثی که ما اینجا مد نظر داریم خیلی به درد ما نمی‌خورد.

یونگ معتقد است که information در جهان وجود دارد همانطور که فیزیکدان‌هایی وجود دارند که سعی می‌کنند اینطوری نگاه کنند مخصوصا به مکانیک کوانتم. به نظر من حرف‌های فروید و یونگ و لکان را می‌توان با هم هماهنگ کرد. فروید ارتباط بین جزیره و اطرافش را بررسی می‌کند. به نظر من سه‌گانه‌ی فرویدی و همین‌طور مکانیسم‌های دفاعی فروید بسیار ارزشمند هستند و باید حتما حفظ شوند.

چگونگی جریان اطلاعات از ناخودآگاهی به خودآگاهی

سوال اول این بود که مکانیسم انتقال اطلاعات از ناخودآگاه به خودآگاه چگونه است؟ آیا همانطور که جریان طبیعی information از والد به خودآگاهی در قالب زبان است آیا جریان اطلاعات از ناخودآگاهی به خودآگاهی هم در قالب زبان است؟ اصولا والد شخصیت زبانی دارد یک گزاره‌هایی می‌گوید که در ذهن ما حک شده بدون اینکه تحلیلی رویش انجام شده باشد. معمولا این اطلاعات والد در زمانی که ما قدرت تحلیلی نداشتیم در کودکی در ذهن ما حک می‌شوند.

یک ایده‌های خوب این است که بیایید به لحظه‌هایی نگاه کنید که خودآگاهی خاموش است و ناخودآگاهی فعال است و ببینید که اگر informationی دارد رد و بدل می‌شود و ناخودآگاهی در چه سطحی دارد فعالیت انجام می‌دهد. در سطح زبانی انجام می‌دهد یا نه؟ نمونه‌ی خیلی واضحش رویاست و از نظر یونگ اسطوره‌هاست. اسطوره‌ها به اصطلاح یونگی رویاهای دسته‌جمعی هستند، اولا از طرفی آنقدر خارج از منطق هستند که به‌نظر نمی‌رسد فعالیت‌های خودآگاه در آنها نقش دارد و جمعی هستند برای اینکه یک نفر آنها را نقل نمی‌کند، در طول تاریخ آدم‌های مختلف چیزهایی به آنها کم و زیاد می‌کند تا با روحیه‌ی یک ملت هماهنگ می‌شود. این ویژگی در هنر فلکوریک هم است. با گوش کردن یک موسیقی محلی واقعا می‌شود روح آن مردم را لمس کرد دلیلش هم این است که یک نفر که آن را نساخته،‌ اگر موسیقی با روحیه جمع هماهنگ نبود باقی نمی‌ماند.

یونگ نهایتا از بررسی رویاها و اسطوره‌ها و آیین‌های قومی کلا به این نتیجه می‌رسد که نحوه‌ی تبادل اصلی اطلاعات از ناخودآگاه به خودآگاه جنبه‌ی نمادپردازی دارد. و زبان ناخودآگاه یک زبان نمادین است. عین همین حرف را فروید هم می‌زند. اما فروید و یونگ در مورد علت گفتن این حرف مشترک از هر نظر با هم دیدگاه متفاوتی دارند. فروید علت اینکه چرا رویا به صورت نمادین ظاهر می‌شود را این می‌داند که رویا می‌خواهد سانسور انجام دهد. ناخودآگاه می‌خواهد چیزی را به خودآگاه منتقل کند. آرزویی وجود دارد و من می‌خواهم آرزوی خود راببینم ولی آن آرزو ممکن است آرزوی وحشتناکی باشد. و اگر من آن آرزو را به صراحت ببینم ممکن است از رویا بیدار شوم. یکی از امکان‌هایی که رویا خواب را از بین نبرد این است که آن آرزویی که تحقق پیدا می‌کند فرم سمبلیک به خودش بگیرد. در دیدگاه فرویدی علت اصلی اینکه زبان ناخودآگاه چه رویا چه اسطوره‌هایی مثل ادیپ شهریار نمادین است پدیده‌ی سانسور است. ناخودآگاه می‌خواهد غیرمستقیم حرفش را بزند. درحالیکه یونگ اصلا این‌طور نگاه نمی‌کند. این زبان نمادین، زبان ویژه‌ی ناخودآگاه است. این زبان نمادین تا حدود زیادی مشترک بین همه‌ی انسان‌هاست. این زبان درونی بیشتر حالت تصویری دارد و کمتر حالت computational که زبان سمبلیک معمولی ما دارد. باید به این زبان به عنوان یک زبان طبیعی‌تر نگاه کرد و زبان‌هایی که ما در کودکی یاد می‌گیریم مصنوعی‌ترند.

همه‌ی اطلاعات از نظر یونگ اینطوری منتقل نمی‌شود. یک بخش وسیعی از اطلاعات ناخودآگاه بخش مربوط به غرایز هست. اون جنبه‌هایی که مستقیما روی احساسات و عواطف ما تاثیر می‌گذارد. مثلا فرض کنید به شما احساس بد یا خوبی دست می‌دهد. یک روزی اصلا نمی‌دانید که چرا اینقدر خوشحالید یا اینقدر گرفته‌اید. و ممکن است اینها به یک سری فرآیندهای خیلی عمیق ناخودآگاه ربط داشته باشد. اینکه احساسات ما و غرایز ما مستقیما تحت تاثیر ناخودآگاه قرار می‌گیرد یک نوع انتقال اطلاعات است. وقتی احساس بدی به شما دست می‌دهد مثل این است که ناخودآگاه به شما یک اطلاعاتی منتقل می‌کند که یک چیزی اینجا بد است. ولی این خیلی دور از کلام است.

علاقه‌ی بیشتر یونگ برای اینکه بیشتر می‌توان اطلاعات بیشتری از آن درآورد مطالعه‌ی آن بخش‌های نمادین است چرا در ناخودآگاه جمعی حقایق بیشتری ممکن است متمرکز شده باشد. بنابراین اینکه بیشتر یونگ روی جنبه‌ی نمادین ناخودآگاه بیشتر کار کرده معنی‌اش این نیست که همه‌ی محتویات ناخودآگاه این است. قسمت نمادین برای یونگ جالب‌تر بوده.

اگر سوال این است که information چطوری به خودآگاه منتقل می‌شود. جواب این است که بخش بسیار عمده توسط احساسات و عواطف و چیزهایی که حتی جنبه‌ی نمادین هم ندارند و خیلی مستقیم هستند ولی یک بخش دیگر که بخش جالب‌تر هم هست یک شاهراهی هست که ما را می‌تواند همانطور که فروید هم می‌گفت به محتویات ناخودآگاه و مکانیسم‌های روانی خودمان آگاه کند. این آن بخشی است که وقتی به آن نگاه می‌کنید آرکتایپ‌ها را می‌بینید. در دیدگاه یونگی این‌ها مکانیسم‌های بیماری نیستند. مکانیسم‌هایی هستند که همه‌ی ما در وجودمان داریم.

چیزی که یونگ به آن می‌رسد و خیلی هم مهم است این است که حتی نمی‌توان گفت که ناخودآگاه نماد تولید می‌کند. یونگ می‌گوید که در ناخودآگاه ما ظرف‌های تولید می‌کند که در آن ظرف‌ها نمادها می‌توانند جای بگیرند. مثل اینکه آمادگی تولید یک سری نمادها در ناخودآگاه تولید می‌شود. به عنوان مثال وقتی حرف از آرکتایپ می‌زند اون بخش‌های خاصی از ناخودآگاه هستند که خوب است به آن‌ها اسم محتویات ناخودآگاه ندهیم بیشتر شبیه ظرف هستند تا شبیه چیزی که توی ظرف هستند. ولی بالاخره این ظرف‌ها همیشه توسط یک محتوایی پر می‌شوند.

مثال خیلی خوب آرکتایپ آنیما و آنیموس است. آنیما اشاره به اون ویژگی‌های زنانه و تصوری از زن که درون هر مرد هست دارد است و آنیموس برعکس. حالا این می‌تواند به صورت یک سری تصورات خاصی که مرد از یک زن ایده‌آل دارد و همان تصورات هماهنگ هستند با خصال زنانه‌ای که مرد از خودش نشان می‌دهد. انگار هر مردی ویژگی‌های زنانه‌ای دارد. این برمی‌گردد به آن شکلی که آنیما به خودش گرفته. همانطوری که یک بچه تصوری از غذا دارد و مکانیسم‌های ناخودآگاهی هستند که چطور به دنبال غذا بگردد و آن رو قورت دهد و ... به همین ترتیب وقتی یک مردی در حال رشد است و به بلوغ می‌رسد و هورمون‌های جنسی‌اش به حد استانداردی می‌رسد،‌ یک احساس و تصوراتی ایجاد می‌شود که انگار منتظر است توسط یک زنی پر شود حتی اگر این مرد در زندگی‌اش زنی را ندیده باشد اولین باری که زنی را می‌بیند تصویر آن زن در ظرف آنیمایی‌ش قرار می‌گیرد. نمی‌توانیم بگوییم که اگر قبلا زنی را ندیده باشیم ناخودآگاه تصویری از زن را ایجاد می‌کند، ولی جای خالی‌ای برای اینکه همچین تصویری بوجود بیاید را ایجاد می‌کند. و ما منتظر اینکه آنیمای ما توسط چنین تصویری پر شود هستیم. به طور طبیعی ظرف آنیمای من توسط مادرش پر می‌شود. بعد در طول زندگی براساس تجربه‌ای که با جهان خارج و زن‌ها دارد محتویات آنیما تغییر شکل می‌دهد. مثلا در مورد آنیما یونگ از اسطوره‌ها و رویا انواع و اقسام شکل‌هایی که آنیما می‌تواند به آن شکل درآید را جمع کرده. مثلا زن نابودکننده. مثل اینکه این ظرف توسط یک سری محتویاتی که stability خاصی دارند پر می‌شود. آنیماهای آدم‌های مختلف را که بررسی کنید انگار که محتویات آن حول یک سری نقاط تعادل خاصی جمع می‌شوند. مثلا مریم مقدس یک شکل خیلی متعالی از آنیما است. همین الان آدم‌هایی هستند که آنیمای‌شان گرایش دارد به زن جادوگر بنابر تجربیاتی که در زندگی‌شان داشته‌اند و در رویاهای‌شان هم ممکن است که زنانی با ویژگی‌های خاص ببینند. نمی‌توان گفت که ناخودآگاه این فرد این تصور نمادین زن جادوگر را خلق کرده. بلکه ظرفی بوجود آورده و مکانیسم‌هایی که آن نقاط تعادل را می‌دهند ولی تجربیات شخصی آن آدم هست که آنیما را پر می‌کند.


مطالعه‌ی آرکتایپ یعنی اینکه انواع و اقسام حالت‌هایی که آرکتایپ به خود می‌تواند بگیرد را بشناسیم و این در مطالعه‌ی آدم‌ها موثر است. مثلا در تحلیل فرهنگی یک اثر هنری به راحتی می‌توانید ببینید که مثلا در آثار فلینی، کارگردان خیلی معروف، یک آنیمای خیلی خاص ظاهر می‌شود[۱]. می‌توان گفت که فلینی تحت آرکتایپ آنیما زندگی می‌کند و همه‌ی آثارش بیان حس آنیمایی است. و این آنیما یک فرم‌های خاصی دارد و می‌شود در مورد نحوه‌ی تحولش در طول زمان بحث کرد.

از نظر یونگ آرکتایپ‌ها متنوع هستند و امکان ترکیب با هم دارند. بنابراین اگر بتوانیم حالت‌های اصلی آرکتایپ را بشناسم بعد می‌توانم چهره‌های عجیب و غریب در بعضی از اسطوره‌ها را تحلیل کنم. مثلا از ترکیب آنیما در این حالتش با یک آرکتایپ دیگر در یک حالت تعادلش فلان چهره ظاهر شده. یکی از مهم‌ترین جاهایی که تئوری یونگ را مرتب به کار می‌برند در تحلیل آثار هنری است برای اینکه خیلی از صورت‌های نمادین کهن که در اسطوره‌ها هست در آثار هنری هم به طور ناخودآگاه ظاهر می‌شوند. جلسه‌ی آینده یک مقدار بیشتر در مورد مکانیسم بوجود آمدن آرکتایپ‌ها و همین‌طور در مورد آرکتایپ‌های مهم بیشتر صحبت می‌کنیم.

مراجع :

 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه ششم دی 1389ساعت 0:55  توسط   | 

یونگ و دستاورد هایش -2

 

 

منبع : روانشناسی و فرهنگ

مقدمه‌ای بر رویکرد ما در این جلسات

چون یونگ نظریه‌پرداز نیست آنقدری که فروید نظریه‌اش را بر اساس اصولی بیان می‌کند، ما که در دانشکده‌ی‌های فنی ذهن نظریه‌پردازی داریم و با تئوری‌های بیان شده در قالب اصل موضوعه راحت‌تریم روایت نظریه‌وارتری از نظریه‌ی یونگ ارائه می‌کنیم. شاید یک آدم یونگ شناس خیلی حرفه‌ای اعتراض کند که این نحوه‌ی بیان در آثار یونگ نیست. ما اینجا رسما می‌گوییم که نحوه‌ی بیان ما همان نحوه‌ی بیان یونگ نخواهد بود.

ما هدف‌مان این خواهد بود که اولا روایت اصولی‌تری از یونگ داشته باشیم و ثانیا بگوییم که پذیرفتن تئوری یونگی با فرویدی لزوما تعارض ندارد به این صورت که نشان دهیم که مدلی می‌توان برای روان انسان پذیرفت که شامل مولفه‌های یونگی و فرویدی باشد. و همه‌ی این کارها در جهت استفاده در نقد فرهنگی خواهد بود نه روان‌درمانی.

کارهای یونگ از حالت روان‌درمانی‌ای که در ابتدای کارش داشته خارج شده شاید یک حالت انسان‌شناسی بیشتر پیدا کرده روی اسطوره‌ها مطالعه کرده و نقد فرهنگی انجام داده و در مورد یی‌چینگ تحقیق کرده. خلاصه اینکه حجم کار زیاد ولی پراکنده‌ای دارد و هیچ‌وقت به قسمت نظریه‌پردازی آن به اندازه‌ی کافی نپرداخته.

ناخودآگاه در نگاه یونگی

هویت ناخودآگاه در یونگ به چیزی که همیشه وجود داشته نگاه می‌شود و این جزیره‌ی خودآگاهی است که در اقیانوس ناخودآگاهی ظاهر می‌شود - برخلاف فروید. و دیگر ناخودآگاهی صرفا عامل بیماری نیست. ناخودآگاهی یونگ منبع معرفت است. رویا یک پدیده‌ی روان‌نژندی نیست. در فروید به ناخودآگاه به عنوان عامل بیماری نگاه می‌شود. و نحوه‌ی درمان فرویدی این است که آن چیزی که در پستوی ناخودآگاه قرار گرفته و دیگر انرژی‌ای که حول آن در آنجا جمع شده زیاد است را به خودآگاهی بیاوریم. بنابراین روند انتقال اطلاعات از خودآگاه به ناخودآگاه یک روند بیمار است. سرکوبی خواسته‌های دست‌نیافته است. ولی مقام ناخودآگاه در نظریه‌ی یونگ چیز دیگری است.


شروع بحثی از میان جمع در حمایت از فروید. جواب: .... یونگ در زمان خود در زمان ظهور نظریه‌ی روانکاوی از لحاظ آکادمیک خیلی سرشناس‌تر از فروید بوده فروید قبل از اظهار نظریاتش دستیار بروئر بوده عصب‌شناسی خوانده بوده. این هم معنی‌اش بی‌سواد بودن فروید نیست. عصب‌شناسی خوانده بوده و بعدا به روانکاوی علاقه‌مند شده بود. و بعدا به‌خاطر نبوغی که در نظریه‌پردازی داشته آنقدر مطرح شده. یونگ پس از جدا شدن از فروید به علت فراتر بودن از زمانش از حدود آکادمیک موجود فراتر رفته نه اینکه خود قبلا موقعیت آکادمیکی نداشته و شیادی را شروع کرده باشد. ضمن اینکه نظریه‌پرداز بودن نقطه‌ی قوت فروید و نظریه‌پرداز نبودن نقطه‌ی ضعف یونگ است ولی همان‌طور که در جلسات قبل گفته شد اینکه همیشه سعی شود که در هر حیطه‌ی جدید علم به اصول علمی خاصی reduction انجام شود در حال حاضر دیگر پسندیده نیست بنابراین از یک دیدگاه هم reductionist نبودن یونگ در حیطه‌ی مثل روانکاوی که یک حیطه‌ی خیلی سطح بالاتر نسبت به علوم دیگر است نوعی مزیت هم است. لکان و یونگ هر دو آدم بزرگی بودند. فروید به شدت سعی‌ش این بوده که روانکاوی را به اصول زیست‌شناسی reduce کند و اینکه از نظر آکادمیک نقطه‌ی قوت بوده دیگر در سال ۲۰۰۷ نقطه‌ی قوت محسوب نمی‌شود. یک مقاله‌ای از هاوکینگ هست به نام ایده‌های یک reductionist خجالت نزده [۱]. می‌بینید که این یعنی reductionist بودن در محیط فلسفه‌ی علم و حتی دانش فیزیک خجالت‌آور است. آن زمان reductionist بودن یک اصل بوده اینکه روانکاوی به عصب‌شناسی برگردانده شود کار خیلی ارزشمندی محسوب می‌شده. اگر ببینید که در Britanica در در مورد یونگ فقط در مورد روان‌درمان‌گری نوشته شده می‌تواند به این علت باشد که آن را به یک روان‌درمان‌گر داده‌اند او هم در مورد کارهای روان‌درمان‌گرانه‌ی یونگ نوشته. در حال حاضر کلینیک‌های رفتاری و شناختی که خیلی متداول هستند و کمتر کلینیک‌هایی می‌بینید که با روش‌های شناختی فرویدی و یونگی کار کنند. در عین حال که اینها به موفقیت‌هایی در روان‌درمانی رسیده‌اند که مثلا یونگ و فروید به آن نرسیده‌اند ولی مدلی برای رفتار انسان ندارند بنابراین کاری جز درمان نمی‌توانند انجام دهند انگار که شیوه‌های عملی درمان کشف کرده‌اند. ما سعی می‌کنیم که به یک مدلی برسیم که هرسه‌ی فروید و یونگ و لکان را در خود جا دهد. این سه مدل ذاتا با هم در تضاد نیستند. ما دنبال نظریه‌ی نه چندان صریح یونگ که به درد نقد می‌کنند و جنبه‌ی مدل‌سازی روان دارند کار داریم. در فروید این مدل‌سازی خیلی واضح است ولی در یونگ به طور تلویحی این مدل وجود دارد. مدلی که در آن رشد جانشین لذت به معنای فرویدی می‌شود. شاید یونگ صریحا هیچ‌وقت نگفته باشد که در مدل من رشد جانشین لذت می‌شود. وقتی یونگ به آرکتایپ self معتقد است و آن را مرکز روان می‌داند بنابراین به طور تلویحی رشد را محور روان می‌داند. نوشته‌ای از فروید در مجله‌ی ارغنون هست که جزء آخرین نوشته‌های فروید است و در آن سعی کرده که تمام نظریه‌هایش را جمع کند. از آن می‌شود به عنوان مرجعی از کارهای فروید استفاده کرد. در جلسات مربوط به reduction یک ایده‌ای مطرح شد که اصولا چرا reduction باید به سمت فیزیک انجام شود. اگر آن را بفهمید می‌توانید ببینید که چرا کار یونگ موجهی در روانکاوی است که اصلا ایده‌ی نظری نداشته باشیم ایده‌ی reduction نداشته باشیم. سعی کنیم که fact جمع کنیم شاید بر اساس آن بتوانیم علوم قدیمی را ترمیم کنیم فرض را بر این نگذاریم که فیزیک ما درست است.

رشدمحوری - جنبه‌ی دوم تفاوت اساسی دیدگاه یونگ با فروید

نهایتا می‌توان دید که میل به رشد جانشین میل به لذت فرویدی می‌شود. یونگ معتقد است که مثل تمام حرف‌هایش این نظریه را بر اساس تجربه بوجود آورده. در مرکز وجود انسان عاملی وجود دارد - چیزی که یونگ به آن آرکتایپ self می‌گوید - که به طور مداوم احساس و حتی به نوعی افکار ایجاد می‌کند که ما را مجبور می‌کند که مسیر رشد را طی کنیم. اگر کودک غذا می‌خورد به هدایت self است. اگر از چیزی لذت می‌برد مثل اینکه self تشخیص می‌دهد. self به هرچیز لذت‌بخشی فرمان نمی‌دهد - یونگ با این اغراق که فرمانی از self صادر شود صحبت نمی‌کند. اگر در زندگی مسیر رشد جسمانی متوقف شود مثلا در جایی بدنیا آمده باشید که غذاهای مطبوعی نمی‌خورید self واکنش نشان می‌دهد، اگر شما در شرایطی زندگی می‌کنید که تحرک‌تان کم است و بنابراین مانعی در رشد جسمانی در کودکی شده self دخالت می‌کند ممکن است در نشستن و تکان نخوردن لذتی باشد ولی self این لذت را نمی‌پذیرد. اگر لطمه‌ای به رشد انسان می‌خورد به هر معنایی چه از نوع جسمانی و چه از نوع روانی. همان‌طوری که از زمان کودکی احتیاج به طی یک مسیر برای حداکثر رشد جسمانی داریم یک سری مکانیسم‌های روانی درون ما وجود دارد که باید رشد کنند و به جایی برسند. این ممکن است در ظاهر پیدا نباشد بعد از بلوغ خیلی آدم‌ها به‌نظر می‌رسد که به یک حالت طبیعی و استاتیک رسیده‌اند ولی یونگ معتقد است که در عالم درون رشد تا یک مقصد خیلی طولانی ادامه دارد و self عامل کنترل کننده‌ی رشد است. یونگ self را از آرکتایپ‌های اصلی می‌داند. در دیدگاه فرویدی انسان دنبال لذت است و تکامل داروینی انسان را به جایی رسانده که آن چیزهایی که برایش لذت‌بخش هست برایش خوب هم هست. لذت و مینمم کردن تنش است که عامل اصلی تصمیم‌گیری است و روند تکاملی کاری کرده که این لذت و درد با مسایل تکاملی مربوط است. من به عنوان یک موجود زنده تنش خود را مینیمم می‌کنم و این به طور خودکار باعث می‌شود که به یک رشدی هم برسم از بیماری و عامل‌های مضر دوری کنم ولی در نهایت پایین بودن تنش است که اصل است مانند یک جسم فیزیکی که می‌خواهد در پایین‌ترین نقطه‌ی پتانسیل قرار بگیرد. سلسله اعصاب می‌خواهد خودش را در مینیمم انرژی نگاه دارد. بنابراین سیگنالی برای رشد صادر نمی‌شود رشد جنبه‌ی ثانویه دارد. اگر جایی بتوان تنش را مینیمم کرد و تنش مینمم در جهت رشد نباشد در درون من مخالفتی پیش نمی‌آید. بسته به اینکه ما چقدر قبول داشته باشیم که طبیعت طی روند تکامل ما را به صورت یک شاهکار درآورده که پایین بودن تنش سلسله اعصاب دقیقا منطبق با تمام مقتضیات تکامل فردی ما هست خوشبین باشیم می‌توانیم بگوییم انگیزه‌های رشد و لذت با هم منطبق یا غیر منطبق هستند. ممکن است بگوییم جاهایی هست که از چیزی لذت می‌بریم ولی منطبق بر رشد ما نیست ولی طبیعت نتوانسته آنجاها را درست کند.

نظریه‌ی فروید فاقد الگوی کمال یا انسان کامل است. انگار که مکانیسم سالمی در روان ما وجود ندارد. اگر یک هنرمند با والایش غریزه‌ی جنسی آن را به زیبایی‌شناسی تبدیل کرد آیا این نشانه‌ی سلامت است یا بیماری و سرکوب غریزه‌ی جنسی. آیا یک آدم بی‌بندبار آدم سالم است؟ نه فروید این را نمی‌گوید. اصولا نظریه‌ی فروید فاقد روانشناسی کمال است. وقتی روان‌شناسی را به فیزیک و شیمی reduce کنید مفهوم کمال معنا ندارد. در واقع می‌توان گفت تمام کسانی که سعی می‌کنند الگوی رشد و کمال به نظریه‌ی فروید اضافه کنند دارند از ایده‌های فرویدی تخطی می‌کنند. ایده‌های فرویدی به ذات نمی‌توانند شامل روانشناسی کمال باشند. نظریه‌ی تکامل اسمش به زبان فارسی تکامل است در زبان انگلیسی تطور است. نمی‌تواند گفت طبیعت به سمت تکامل پیش می‌رود می‌توان گفت به سمت پیچیدگی پیش می‌رود یا به سمت سازگاری بیشتر موجود زنده با محیط پیش می‌رود. کمال معنا ندارد. شما می‌توانید در فیزیک بگویید که این سیستم از آن سیستم رشد یافته‌تر است؟ ایدئولوژی اصیل یا هنر اصیل در نظریه‌ی فروید معنا ندارند.

معیار برای مقایسه‌ی دو نظریه‌ی مختلف

یونگ به طور ذاتی دیدگاهش شامل ایده‌ی رشد و ایده‌ی کمال و نهایتا ایده‌ی انسان کامل است. یونگ تحت عنوان فرآیند فردانیت به رشد روانی انسان و رسیدن به مقصدی که self به آن راهنمایی می‌کند اشاره می‌کند. انگار که در self یک ایده‌آلی از رشد و کمال وجود دارد که از اول در آن برنامه‌ریزی شده و در تمام زندگی سیگنال‌هایی از آن دریافت می‌شود که ما درست می‌رویم یا نه. نکته‌ی مهم این که این هسته‌ی مرکزی روان انسان است. رشد و کمال بخش مرکزی روان انسان است. قضاوت ارزشی که مثلا چون من خوشم می‌آید که الگوی کمال برایم معرفی بشود و یونگ این کار را کرده پس از فروید بهتر است، قضاوت قابل قبولی نیست. مدلی علمی مدلی است که factها را بهتر توجیه می‌کند.

در قرن نوزدهم همه احساس خوبی دارند که توسط تئوری نیوتن همه چیز را فهمیده‌اند و خیلی هم دوست‌ش دارند. ولی factهایی پیدا می‌شوند که مجبور می‌شوند آن را کنار بگذارند. شما ممکن است reductionist باشید و از نظریه‌ی فروید خوش‌تان بیاید. اینها علایق شخصی است و هیچ ارزشی ندارد. نظریه‌های علمی را برای مقایسه با یکدیگر عرضه می‌کنند به موارد تجربی تا ببینند کدامیک از پس factها بهتر برمی‌آید.

مثلا می‌توان گفت که فروید از اصولی تبعیت کرده که رد شده‌اند و این نقطه‌ی ضعف اساسی است. می‌توان گفت یک نظریه‌ی علمی ضعیف است وقتی مبنای کارش ضعیف است یا اینکه وقتی با موارد تجربی آزمایش می‌شود بگوییم که خوب موارد تجربی را توضیح نمی‌دهد.

دانسته‌های تجربی برای ساخت نظریه

در مقایسه‌ی نظریه‌ی یونگ و فروید باید دنبال چنین چیزهایی باشیم. کسی که می‌خواهد نظریه‌پردازی کند اول مجموعه‌ای fact در برابرش می‌گذارد که مدل علمی‌ای که می‌خواهد درست کند این factها را توجیه کند. نیوتن نظریه‌اش را طوری ساخت که قوانین کپلر را بشود از آن نتیجه گرفت. چرا گفت قانون جاذبه با عکس مجذور شعاع رابطه دارد؟ برای اینکه می‌دانست مدارها بیضوی هستند اگر عکس مجذور شعاع نباشد مدار بیضوی در نمی‌آید.

اصولی که پذیرفته شده

هر کسی قطعا یک سری اصول را می‌پذیرد که حتی شاید خودش هم بعضی از آنها را نداند. ممکن است بعدا بفهمیم که اقلیدس یا نیوتن اصولی را داشته‌اند که پذیرفته‌اند و رسما در نظریه‌ی خودشان بیان نکرده‌اند. همه‌ی نظریه‌پردازها همیشه مجموعه‌ی اصول بیان نکرده‌ای هم دارند.

قطعا نظریه‌پردازها در یک طیف قرار می‌گیرند کسانی که به factها بیشتر توجه می‌کنند تا کسانی که به نظریه‌پردازی و اصول بیشتر توجه می‌کنند. در جمع آکادمی یونان سال‌های طولانی یکی از بحث‌های جذاب این بود که اگر یک سنگی از بالای دکل کشتی به پایین انداخته شود مسیرش چیست. گاموف می‌گوید در تمام سال‌ها کسی این را آزمایش نکرد. اصلا یک جور تقلب حساب می‌شد. می‌خواستند ببینند آیا می‌توانند با اصول عقلی اثباتی بیاورند که همچین مسیری دارد. مثل تقلب است که کسی آزمایش کند که مسیر چیست بعد اصول‌ش را جوری بچیند که این مسیر درآید. مهم استدلال کردن برای‌شان بوده. طبیعات را می‌خواندند تا ذهن‌شان برای استدلال‌های انتزاعی فلسفی آماده شود. بعضی فکر می‌کنند که این واژه‌ی متافیزیک یعنی ماورای طبیعت یکی فرشته‌ها و اینها. فیزیک پیش‌نیاز متافیزیک بوده و متافیزیک یعنی بعد از فیزیک. مابعدالطبیعه یعنی اولا فیزیک می‌خوانید و بعد از داشتن تجربه‌ی کافی توانایی فهم مابعدالطبیعه را بدست می‌آورید.

یونگ آدم به شدت تجربه‌گرا و در جستجوی fact است و فروید نظریه‌پرداز و reductionist است. سعی خواهیم کرد که نکات مثبت هردو را در این جلسات با هم جمع کنیم.

نظریه‌پردازی برای ناخودآگاه یونگ

توضیح می‌دهیم که چرا ایده‌ی ناخودآگاه یونگ مستقل از ارائه‌ی هیچ fact تجربی‌ای ایده‌ی خوبی است و چرا یک base ناخودآگاه داریم که منجر به دانش می‌شود. فعلا روی قسمت رشد آن تاکیدی نداریم.


مکانیسم‌های حیاتی سرشار از information هستند

یک انسان به عنوان یک موجود زنده که یک ارگانیمسم زنده در نظر بگیرید. ما می‌دانیم که که مجموعه‌ای از هورمون‌ها وجود دارند که روی عواطف ما تاثیر می‌گذارند. تمام موجودات زنده سطح هورمون‌های خود را در یک نقطه‌ی تعادل نگاه می‌دارند. مثلا اگر آدرنالین همراه با ترس زیاد شود موجود زنده رفتارهایی می‌کند که ترس و آن هورمون کاهش یابد تا به وضعیت تعادل برگردد. بدن یک طوری کار می‌کند بنابراین یک سری مقتضیات خاصی دارد. ما در اوایل قرن بیست‌ویکم در مورد ارتباط‌هایی که بین حالت‌های روانی ما و وضعیت فیزیولوژیک خیلی بیشتر از اطلاعاتی که در زمان یونگ و فروید داشتیم داریم. پس یک مکانیسم‌های جسمانی وجود دارند که به حالت‌های روانی ما مربوط‌ند - مقدم و موخر بودن آن هم مهم نیست. می‌توان با تزریق یک هورمون حالت‌های روانی ایجاد کرد و می‌دانیم که حس‌ها به طور طبیعی به افکار ارتباط دارند و کسی که احساس‌های خاصی در او ایجاد شده افکار متناسب با آن در ذهن‌ش ایجاد می‌شود. آدم‌های افسرده افکار افسرده هم پیدا می‌کنند. آدمی که آدرنالین خیلی زیادی چه به دلیل بیماری یا تزریق یا قرار گرفتن در شرایط ترس افکار ترسناکی هم پیدا می‌کند که با افکار یک آدم عادی متفاوت است ممکن است خواب‌های وحشتناک ببیند تصورات عجیبی دارد و ... نمی‌توان گفت که با تزریق یک هورمون می‌شود فکر خاص یا تصور یک موجود خاصی را در فرد بوجود آورد ولی می‌توان گفت که فرد را می‌توان آمده‌ی یک مجموعه‌ی تصورات خاص کرد. وضعیت جسمانی و فیزولوژیک آمادگی پیدا شدن یک سری افکار و تصورات را می‌تواند کم یا زیاد کند. واضح هست که وضعیت جسمانی روی مغز و مکانیسم‌های روانی فرد تاثیر می‌گذارد. حتی با اعتقاد به روح باز هم این حرف‌ها صادق است چرا که به هرحال روح در تعامل با جسم قرار گرفته (در دیدگاه یونگی اسطوره‌ها و دین محترم هستند چون از یک فرآیند باستانی تولید شده‌اند ولی این حرف‌ها به معنای اعتقاد یونگ به دین نیست در نقطه‌ی مقابل فروید قرار دارد که دین را به نوعی نتیجه‌ی پدر کشی اولیه می‌داند و انگار که دین در نگاه فرویدی احترامی ندارد و اوهامی دانسته می‌شود که بهتر است از دست آنها خلاص شد. فروید کتاب معروفی به نام «آینده‌ی یک توهم» دارد که در فارسی به «آینده‌ی یک پندار» ترجمه شده در آن تحت عنوان توهم به دین اشاره می‌کند.)

مکانیسم‌های روانی و عصبی و فیزیولوژیک و جسمانی ما به هم مربوط‌ند و یک سری حالت‌های تعادلی وجود دارد که ما میل داریم که در آنها قرار بگیریم. همانطوری که می‌دانیم که جسم‌مان به طور مداول سیگنال‌هایی می‌دهد که وارد آگاهی می‌شود مثلا سیگنال‌های لمس کردن و درد و ... وقتی که سیگنال درد صادر می‌شود مثل این است که بدن‌مان به ما می‌گوید فلان عضو دچار مشکل شده. به‌طور مداوم information از لایه‌های پایین جسم به لایه‌های خودآگاهی وارد می‌شود. اگر تعادل هورمون‌ها به هم خورده باشد توسط احساس بدی که پیدا می‌کنیم می‌فهمیم که در وضعی هستیم که برای ما مفید نیست. این ایده که تمام مکانیسم‌های جسمانی ما پر از information است از خیلی بدیهی است. در زمان یونگ مفهوم information جا نیفتاده بود. در neuroscience جدید مغز یک سیستم پروسس کردن information است.

خودآگاهی سوار بر اقیانوس مکانیسم‌های حیاتی است

این informationها که رد و بدل می‌شوند و به آگاهی ما فشار می‌آورد همه و همه آن چیزی است که یونگ به آن ناخودآگاه می‌گوید. ناخودآگاهی که بی‌نهایت انباشته از معرفت است. معرفتی که اگر لازم باشد به سمت خودآگاهی‌مان هم می‌آید. از این دیدگاه واضح است که ذهن ما روی اقیانوس ناخودآگاهی قرار گرفته اگر ناخودآگاهی را به این صورت مدرن تعبیر کنیم. روان ما روی یک سیستم information سوار است و خودش نوعی سیستم پردازش information است.

(کم‌کم information دارد به مفهوم مرکزی science تبدیل می‌شود. اگر به فیزیک علاقه‌مندید مقاله‌ی Quantum Mechanics as Quantum Information and only a little more از کریستوفر فوچز[۲] توصیه می‌شود. مفهوم information دارد به مفهوم مرکزی science تبدیل می‌شود. بعد از پیشرفت Quantum Information بعضی می‌گویند که اشکال اصلی تئوری کوانتم این است که مفهوم Information به عنوان مفهوم پایه‌ای در نظر گرفته نمی‌شود اگر در نظر گرفته شود خیلی از مشکلات حل می‌شود و فقط یک خورده‌ی آن می‌ماند طبق ادعای نویسنده‌ی این مقاله.)

ناخودآگاه یونگی خیلی شبیه حرف‌هایی است که در neuroscience زده می‌شود. الان می‌دانیم که هم جهان بیرون و هم جهان درون پر از information است. در نگاه ۵۰ سال قبل information فقط به چیزی که در ذهن ما وجود داشت گفته می‌شد.

سوال از طرف جمع در مورد information که چیست. ایده‌های جالب در جواب: منظور ما همان information به معنای Shannon آن است. شانون در یک مقاله‌ای مفهوم information را مطرح کرده و موضوع را به انتها رسانده که امروز بسیار به آن مقاله ارجاع داده می‌شود. در بیوانفورماتیک مفهوم information در بیولوژی وارد می‌شود. در رشته‌ی DNA می‌گوییم که information وجود دارد و طی یک مراحلی این information آزاد می‌شود. امروز یک نظریه‌ی بزرگ Complexity داریم. نظریه‌ی Complexity با information theory کاملا ارتباط دارد مخصوصا از طرف کارهای خیلی جالب Chaitin. سوزوکی که برنامه‌های مستند علمی popular می‌سازد برنامه‌ی طولانی‌ای به نام راز ژن‌ها دارد که از تلویزیون پخش شد. برنامه‌ی ژنتیکش همیشه با قدم زدن او در یک محوطه‌ی بزرگ از فایل‌ها قدم می‌زد. information ساخته شدن هر عضوی و اینکه چطور کار کند در رشته‌ی DNA نوشته شده است.

حداقل ایده برای شروع این است که تا وقتی که سیستم خوب کار می‌کند نیازی به خودآگاهی نیست. لازم نیست سیستم به خودآگاهی حرف بزند یا به قول فروید سیستم در مینیمم تنش قرار دارد. وقتی از وضعیت تعادل خارج می‌شویم سیستم شروع می‌کند به انتقال information به ما تا ما کاری انجام دهیم برای مثال تصور کنید که یک بچه دستش را به بخاری چسبانده سیگنالی برای قسمت پیش‌آگاهی او فرستاده می‌شود تا سیستم حیاتی حفظ شود.


اگر مشکلی که برای سیستم حیاتی ما پیش آمده و تعادل هورمونی به هم خورده نتیجه‌ی رفتارهای غلط ما باشد به علت فرهنگ غلط - مثلا تصور کنید که یک فردی در جایی بدنیا آمده که بیش از اندازه به عزاداری توصیه می‌شود و در نتیجه هورمون‌های خاصی در بدن‌مان به طور مداوم ترشح می‌شود - آیا سیستم بدن‌مان در برابر این فکر غلط از ما دفاع نمی‌کند؟ یونگ می‌گوید اگر افکار غلطی داشته باشیم که وضعیت روانی و یا جسمانی ما را مختل کرده باشد و رفتارهای غلطی می‌کنیم که وضعیت ما را دچار اختلال کرده قطعا سیستم حیاتی ما در برابر این وضعیت عکس‌العمل نشان می‌دهد. مثلا اولین باری که کسی می‌رود عزاداری فکر می‌کند کار خوبی است. چون احساس می‌کند کار خوبی است لذت می‌برد. ولی وقتی خیلی افراط می‌کنید دیگر احساس لذت نمی‌کنید احساس کسلی و خستگی یا احساس اینکه چقدر باید در این مجلس بشینم! طرف چقدر حرف می‌زند! چرا صدای این بلندگو اینقدر بلند است و ... این احساس‌ها بار اول وجود نداشت ولی احساس‌ها و ایده‌هایی بوجود می‌آید که از ما دفاع می‌کند انگار که می‌گویند این چه زندگی‌ای است تو داری می‌کنی؟ در چنین شرایطی یک بار که خوشحال می‌شوم بیش از اندازه لذت می‌برم برای اینکه مدت‌هاست که اصلا نخندیدم. در دی‌ان‌ای یک اطلاعاتی وجود دارد که فعالیت‌های مربوط به هورمون‌ها در چه زمانی و در چه سنی شروع شود و در چه سنی تمام شود. gene expression بعضی‌ها مداوم انجام می‌شود و در بعضی مواقع فقط یک بار بعضی از اعضا در اثر آسیب‌دیدگی ترمیم می‌شوند و بعضی نمی‌شوند.

ارگانیسم وجود ما در برابر رفتارهای غلط مثل خوردن چیزهایی که برای ما مضر است واکنش نشان می‌دهد. سیگنال‌هایی فرستاده می‌شود تعادل هورمونی تغییر می‌کند احساس‌های منفی بوجود می‌آید تا آن رفتار غلط کنار گذاشته شود.

اگر قبول کنید که منظور یونگ از اقیانوس ناخودآگاهی یعنی مجموعه‌ی معرفت و دانشی که ربطی به افکار خودآگاه ما ندارد، علم امروز تایید می‌کند که به‌وضوح یک چنین اقیانوسی وجود دارد و واقعا نسبت این information نسبت به information که در مغز پروسس می‌شود نسبت اقیانوس به جزیره است پایه‌ی منطقی برای پذیرش ناخودآگاهی یونگ وجود دارد. شما از یک neuroscientist بپرسید نسبت حجم سیگنال‌هایی که در مغز هنگامی که ما به یک چیزی داریم فکر می‌کنیم به حجم همه‌ی سیگنال‌هایی که پروسس می‌شوند و نتیجه‌ی تفکر خودآگاه نیست چقدر است. اکثر مردم که مخ‌شان آکبند است یعنی سیگنال‌های مربوط به فکر کردن‌شان وجود ندارد فکر می‌کنند که دارند فکر می‌کنند! واقعیت این است که شاید حتی مکانیسم‌های ناخودآگاه‌شان باعث می‌شود که حالت فکر کردن به‌شان دست بدهد. فرض کنید که خودآگاهی به معنای واقعی کلمه وجود دارد و سیگنال‌هایی تولید می‌کنند که واقعا اتوماتیک نیست. نسبت این سیگنال‌ها به سیگنال‌های دیگر واقعا مشابه تمثیل جزیره به اقیانوس است. نکته این است که ما بیشتر این نوع سیگنال‌ها را می‌بینیم. و وقتی می‌گویم من معمولا به آن قسمتی که خودآگاه خود که اختیارش را دارم اشاره می‌کنم. و کمتر متوجه سیگنال‌های آن اقیانوس می‌شویم.

اقیانوس ناخودآگاهی چطور وارد خودآگاهی می‌شود؟

سوال این است آیا وارد شدن انبوه information که پایه‌ی حیات است به خودآگاهی به صورت افکار به طور موازی وارد می‌شوند یا مکانیسم‌های دیگری وجود دارد. مثلا ما کتابی می‌خوانیم و افکاری وارد ذهن ما می‌شود. آیا ناخودآگاهی هم مکانیسم‌هایی دارد که فکر ایجاد کند یا چیزی پایین‌تر از فکر ایجاد می‌کند؟ در جلسه‌ی آینده به این بحث می‌پردازیم که یونگ چگونه توضیح می‌دهد ناخودآگاه چگونه در خودآگاه تاثیر می‌گذارد. به‌طور موازی مشابه فکر کردن چیزی را در جزیره ایجاد می‌کند؟ یا جور دیگری؟ مفهوم آرکتایپ که مفهوم مرکزی یونگ است. جواب یونگ به این سوال است. این‌طور نیست که ناخودآگاه فکر ایجاد کند. در جلسات آینده توضیح داده خواهد شد که چرا باید به آرکتایپ که به نوعی واسطه‌ای بین ناخودآگاه و خودآگاه است معتقد باشیم.

ایده‌های جالب در سوال‌ها و جواب‌ها

به نظر می‌آید که سیستم فیزیولوژیک ما هم به هورمونی که به صورت مصنوعی تزریق شده و هم به هورمون‌هایی که در اثر نوعی افکار یا نوعی زندگی آزاد شده‌اند یکسان رفتار نشان می‌دهد.

روانکاوی می‌تواند روند science را تغییر دهد. ما می‌توانیم به یک انقلاب علمی فکر کنیم که از روانکاوی شروع می‌شود. اگر تا به حال رسم بر این بوده که فیزیک مبناست و پدیده‌های فیزیکی پدیده‌های شیمیایی و زیستی را بوجود می‌آورند و اینها تبدیل به پدیده‌های روانی می‌شوند ولی ما آزمایش‌هایی می‌بینیم که مثلا تلقین می‌تواند پدیده‌هایی فیزیکی ایجاد کند یا در روانکاوی factهایی پیدا می‌کنیم که با فیزیک نمی‌خواند چه اشکالی دارد که بیایم فیزیک را اصلاح کنیم. مشاهدات در روانکاوی با فیزیک موجود نمی‌خواند.

 

 

مراجع

 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 0:52  توسط   | 

یونگ و دستاورد هایش -1

 

 

منبع : روانشناسی و فرهنگ

یونگ بیشتر به شناخت اعماق ناخودآگاه شناخته می‌شود و کارهایی که در شناخت خودآگاه انجام داده بیشتر در مراحل اول کاری‌اش بوده.

اساس ایده‌های جلسه‌ی قبل این بود که ما حداقل دو تا محور مستقل در فانکشن‌های خودآگاهی خود می‌بینیم یکی محور تقابل عاطفه و تفکر است و محور دیگر تقابل شهود و حس است. تستی هست که کسی با اضافاتی به تئوری یونگ طراحی کرده که در اینترنت قابل دسترسی است.

آشنایی با یونگ

یونگ یک شخصیت آکادمیک خیلی موجهی بود ولی فروید بیشتر یک روانکاو تجربی محسوب می‌شد که به عنوان دستیار بروئر سال‌ها کار کرده بود. با اینکه فروید پزشک و عصب‌شناس بود ولی به عنوان روانکاو شخصیت ناشناسی بود. بعد از اظهار ایده‌هایش و جبهه‌گیری افراد در مقابل او یونگ از او حمایت کرد. یونگ نقل می‌کند که ما آن موقع در بیمارستان کاری بیش از اینکه روی اختلال‌ها اسم‌هایی بگذاریم و معتقد باشیم که اکثرا قابل درمان نیستند کاری نمی‌کردیم و فقط با اقسام داروهایی که تعدادشان زیاد می‌شد آن‌ها را تسکین می‌دادیم. ما حسی داشتیم که باید این بیماریهای روانی مثلا اسکیزوفرنی منشاءای در گذشته‌ی فرد دارند و باید بشود با بررسی گذشته‌ی بیمار آن را کشف کرد یا آن را درمان کرد. همین که فروید به عنوان اولین فردی که سعی کرد به‌طور سیستماتیک بیماری‌های روانی را مطالعه و تقسیم‌بندی کند و راه‌های درمانی غیر دارویی پیدا کند خیلی کار بزرگی بوده. و یونگ به شدت شیفته این کار شده و به عنوان اولین افراد در خیل اندک طرف‌دارانش به او پیوست. بعدا از نظر تئوریک بین آنها اختلاف ایجاد شد و خیلی زود هم یونگ و هم آدلر از جنبش روانکاوی بیرون آمدند. اکثر کارهای که در جلسه‌ی قبل به آن اشاره شد مخصوصا آزمون تداعی و مفهوم کامپلکس - عقده - درون‌گرایی برون‌گرایی موضوعاتی بود که در سال‌های اول روی آنها کار کرده بود.

تعریف یونگ از عقده یک بخشی از احساسات و مفاهیم و چیزهایی روانی هستند که حول و حوش‌شان یک انرژی‌های متراکمی وجود دارد که به راحتی نمی‌توان به آن فکر کرد. مثل نقطه‌های کوری می‌شوند که خودآگاهی نمی‌تواند به آن نفوذ کند. مثلا یک نفر ممکن است رابطه‌ی بیماری با پدرش داشته باشد. اگر با چنین فردی در مورد مسایل خانوادگی صحبت کنید می‌بنید که بدون اینکه دست خودش باشد یک مقاومت‌هایی در وجودش هست چیزهایی را نمی‌فهمد سوال‌های عجیب می‌پرسد. این مفهوم یک جور مفهوم فرویدی است از این جهت که انگار خودآگاه یک چیزهایی را به ناخودآگاه واپس زده. راه حل آن که فروید آن را ابداع کرده بود این است که این خاطرات را یک بار دیگر به صورت کنترل شده به خودآگاه برگرداند به‌طوری که شخص دچار هیجان‌های روحی شدید نشود و در نتیجه با آن خاطرات عجیب و غریب از ذهنش پاک شود. فروید گزارش کرده بود که توانسته هیستری را به این صورت درمان کند. ادعای فروید هم این بود که این تنها راه درمان کامل است.

آزمون تداعی یونگ

در فیلم تنهایی دونده‌ی دوهای استقامت از تونی ریچاردسون[۱]، کارگردان خوب انگلیسی دهه‌ی شصت، این آزمون تداعی روی یک زندانی انجام می‌شود. آزمون این است که به ازای هر واژه‌ای که روانکاو می‌گوید بیمار اولین چیزی که به ذهنش می‌رسد بگوید. شرط آزمون این است که سرعت‌عمل به خرج دهد و زیاد فکر نکند آزمون گیرنده لغات و مدت پاسخ‌گویی را ثبت می‌کند.

تکه زیر را الان نخوانید اگر می‌خواهید خودتان این آزمون را بدهید

در این آزمون برداشت اولیه بیمار این است که یک لیست معنی‌داری قرار است به او گفته شود و اینکه چه جوابی بدهد مهم است. ولی روانکاو فقط یک کرنومتر دارد و زمان پاسخ‌گویی را اندازه می‌گیرد. هر جایی که به کمپلس‌ها نزدیک شود بیمار طبعا دیر جواب می‌دهد. آدم‌ها از نظر متوسط زمان پاسخ‌گویی فرق دارند. ابتدا روانکاو این متوسط را در می‌آورد با یک سری واژه‌هایی که مهم نباشند. بعد واژه‌های معنی‌دار وسط واژه‌ها می‌گویند - مادر - پدر و ... بعد

‍‍‍انتهای توضیح آزمون

نگاه کلی به کارهای اختصاصی یونگ

اینها کارهای ابتدایی قدیمی یونگ بود در این جلسه بیشتر یک نگاه کلی به مجموعه‌ی کارهای یونگ بعد از جدا شدنش از فروید انجام می‌شود. در این جلسات هدف یادگیری قسمتی از تئوری است که در تحلیل کارهای فرهنگی کمک می‌کند نه مثلا ایده‌های درمانی. فروید کل کارهایش درمان‌محور بود هرچند که مدلی بدست آورد که ادعا می‌کرد می‌توان به آن به همه‌ی ابعاد زندگی انسان نگاه کرد ولی حجم کوچکی از کارهای یونگ درمانی است.

یونگ حجم زیادی از نقدهای فرهنگی ایجاد کرده مثلا چنین گفت زرتشت نیچه را ده‌ها جلسه تحلیل روانکاوانه کرده در مورد اسطوره‌ها و کل تاریخ و همین‌طور موضوعات سیاسی قرن خودش و حتی در مورد یوفو - بشقاب پرنده - و اینکه چرا این ایده برای بشر اینقدر حتی بدون وجود دلایل کافی جذاب است.

ایده‌ی فرویدی در مورد ناخودآگاه این است که ناخودآگاه یک جای پستو مانندی است که عواطف و خاطراتی که ما نمی‌خواهیم در خودآگاه ما حضور داشته باشند به طور غیر خودآگاهانه به آنجا منتقل می‌کنیم. و این انتقال حالت بیمارگونه‌ای دارد و منشاء بیماری است. ایده‌ی یونگ اصلا اینطور نیست.

 

در متنی که قبلا از مجله‌ی ارغنون برای خواندن پیشنهاد شد - متن فشرده‌ای که فروید در اواخر عمرش در مورد کل کارهایش نوشته - فروید در حد یک جمله اشاره می‌کند که همه‌ی ناخودآگاه اینطوری نیست بخشی از ناخودآگاه به نظر می‌آید که خیلی عمیق‌تر است و ربطی به تجربه‌های شخصی ندارد ولی ما آن را نمی‌توانیم بررسی کنیم. فروید عامدانه مطالعه‌اش را به ناخودآگاه شخصی معطوف کرده مخصوصا تجربیاتی که مربوط به دوران کودکی است و کارش هم موجه است چون فروید درمان محور است. توجه کنید اینکه مثلا یک آدمی هیستری گرفته به تجربیات شخصی مرتبط است.

مشخصه‌ی اصلی یونگ کنجکاوی مهار نشده است. یونگ به‌طور تجربی دریافته بود که در رویا محتویات عمیق ناخودآگاه بیرون می‌زند او سعی می‌کرد که در طول روز به یک حالت‌های شبیه خواب فرو برود و با آن محتویات مواجه شود در حالیکه قلم در دست دارد و یادداشت می‌کند. یونگ می‌گوید مطمئن نبودم که اگر وارد چنین حالت‌های بشوم بتوانم در بیایم ولی چاره‌ای نبود. در این آزمایش‌ها یونگ ساعت‌ها با یک گاو شاخدار - مشابه اسطوره‌های یونانی - صحبت کرده بود با مارها ... فروید به شدت محتاط‌تر بوده و موقعیت اجتماعی‌ش برایش مهم بوده. همین الان که کارهای یونگ را می‌خوانید شک می‌کنید که این آدم دیوانه است یا بعد از این تجربیات سالم مانده!

یونگ بعد از جدا شدن از فروید مشغول مطالعه‌ی این قسمت از روان که آن را ناخودآگاه جمعی می‌خوانده بوده. این قسمت از روان ربطی به بیماری‌ها ندارد و در همه‌ی انسان‌ها مشترک است. این مطالعات به درد تکمیل مدل انسان‌شناسی می‌خورد. رفتارهای روزمره‌ی کاملا سالم - که ما حداقل آنها را سالم می‌دانیم - تحت تاثیر این بخش ناخودآگاه هستند از دیدگاه یونگ. ناخودآگاه زباله‌دانی خودآگاه بشر نیست. بلکه یک منبع عظیمی از معرفت بشر است که انگار تجربه‌ی همه‌ی اجداد بشر در آن جمع شده. بنابراین در نظام یونگی حس مثبتی به ناخودآگاه وجود دارد.

معرفت ناخودآگاه

آگاهی فقط ناشی از فکر کردن خودآگاه نیست. همه‌ی انسان‌ها می‌دانند که می‌میرند ممکن است که کسی مرگ دیگران را ندیده باشد و کسی هم به او نگفته باشد ولی از درون انسان یک جور آگاهی وجود دارد که می‌میرد. یک بچه وقتی چیزی با سرعت به سویش پرت می‌شود کنار می‌رود بدون اینکه آموزشی دیده باشد. تمام چیزهایی که غریزی هستند چنین حالتی دارند اگر ناظری از بیرون نگاه کند راحت نمی‌تواند تشخیص دهد که آیا این رفتارها نتیجه‌ی خودآگاهی است یا غریزی است. نوزاد در بدو تولد غذا می‌خورد خودآگاهانه نیست ولی یک جور معرفت غریزی در آن است. ما رفتارهایی در شرایط خاص داریم که به یک معرفت‌هایی برمی‌گردد که ما به آنها آگاه نیستم و با تفکر بدست نیامده‌اند و آموزش داده نشده‌اند. حیوانات و انسان‌ها در دوران کودکی رفتارهای perfect انجام می‌دهند. یک مجموعه‌ی از فعالیت‌های حیاتی - ضربان قلب و نفس کشیدن و ... - در بدن ما بدون دخالت خودآگاهی انجام می‌شوند. تصور یونگی این است که همان‌طور که جسم دارد این‌طور کار می‌کند روان ما که برمی‌گردد به شبکه‌ی اعصاب و مغز که در آنها کلی فعالیت‌های ناخودآگاه انجام می‌شود فعالیت‌هایی که احساس‌هایی ایجاد می‌کنند. وقتی یک چیزهایی وارد خودآگاهی ما می‌شوند آنها در خودآگاهی ما تحیلی می‌شوند به نظر می‌رسد که تحلیل‌های ناخودآگاه هم وجود دارد مثلا بدون اینکه بدانید چرا، می‌ترسید. احساس‌های بد یا خوب دارید که تحت کنترل‌تان نیست. بخش عمده‌ای از این احساس‌ها در همه‌ی بشر مشترک است همه در شرایط خطرناکی احساس‌هایی مشابه پیدا می‌کنند. این احساسات تبدیل به یک نوع تفکرات و گرایش‌های فکری می‌شوند. آدم‌هایی به دلایل روانی یا مصنوعی خیلی می‌ترسند و اضطراب دارند کم‌کم ایدئولژی‌های خاصی پیدا می‌کند در خودآگاهی خودش بی‌نهایت محتاط می‌شود.

پایه‌ی ناخودآگهی فعالیت‌های حیاتی است که ما را زنده نگه می‌دارد: مکانیسم‌های عصبی و مکانیسم روانی ما را آماده می‌کنند که ایده‌هایی داشته باشیم. بشر در طول تاریخ فکر می‌کند که خیلی متنوع دارد فرهنگ ایجاد می‌کند ولی این طور نیست. هر ایده‌ای در ذهن بشر راحت جای نمی‌گیرد. همانطوری که هر غذایی نمی‌توانید بخورید هر ایده‌ای هم نمی‌توانید داشته باشید.

یونگ می‌گوید خودآگاهی جزیره‌ای است در اقیانوس ناخودآگاهی. فرهنگ غربی که ریشه‌اش یونان است و متمایز از تمام فرهنگ‌های شرقی و دیگر نقاط دنیاست مشخصه‌اش این است که انسان را معادل با بخش خودآگاهش می‌گیرد. یونگ به‌شدت با این ایده مخالف است و آن را نقطه ضعف آن می‌داند. چیزی در شرق هست که در غرب نیست که جالب است. ما دوست داریم که فکر کنیم تمام روان ما خودآگاه ماست ولی این‌طور نیست. یک عارف یاد می‌گیرد که الهامات ناخودآگاه خودش را نظم بدهد و به آنها راه دهد که وارد خودآگاهش شود. یونگ در سال‌های آخر عمر ارادت خاصی به فرهنگ‌های چینی و هندی و مطالعه‌ی آنها داشت.

سال‌های نوزادی

فروید احتیاج به ایده‌ای داشت که چرا ما چند سال اول زندگی خود را به یاد نمی‌آوریم - عقده‌ی ادیپ. فروید لازم دارد که بگوید که یک ترومایی در سنین نوزادی وجود دارد که همه‌ی خاطرات مربوط به آن را همراه با دیگر خاطرات فراموش می‌کند. انگار که نوزاد خودآگاهی داشته ولی به دلیل ثانویه آن را فراموش کرده. درحالیکه یونگ نیازی به هیچ توجیهی ندارد چرا که جزیره‌ی خودآگاهی هنوز در سنین کودکی در دیدگاه یونگی بیرون نیامده.

عواطف و الهام

در فرهنگ غربی حتی عواطف که لایه‌های پایین‌تری نسبت به تفکر هستند ارزش کمتری دارند. بیرونی‌ترین لایه‌ی خودآگاه که تفکر سمبولیک است بیشترین توجه را در غرب دارد. ما قطعا مجموعه عواطف و افکاری داریم که به حالت الهام به ذهن ما می‌رسند و نمی‌دانیم چرا درست هستند. ولی دیدگاه مدرن می‌گوید که باید طرد شوند و منشاء اشتباه هستند. تفکر ارسطویی می‌گوید اگر با تمام وجود احساس می‌کنی که چیزی درست است قبول نیست باید اول بتوانی به صورت یک گزاره آن را بیان کنی و بگویی چرا درست است. اگر گنگ و مبهم است قبول نیست. باید بتوان آن را در زبان بیان کرد و بعد ثابت کرد بعد از آن است که در تفکر ارسطویی رسمیت پیدا می‌کند. عرفان - در همه‌جای دنیا غیر از اروپا - اینطور نیست. الهام‌ها ارزش دارند. در عرفان شرقی باید ما خودمان را تربیت کنیم تا وقتی حقیقتی را می‌بینم بفهمیم که حقیقت است و از درون احساسمان آن را تایید کند. لازم این قیاس تشکیل بدهیم. عارف کسی است که حقایق به او الهام می‌شوند و درستی آنها را درک می‌کند. اگر الهام غلطی هم داشته باشد فوری نادرستی‌اش را می‌فهمد. قلب عارف تبدیل به آینه‌ای می‌شود که حقایق در آن منعکس می‌شوند و کج و معوج نمی‌شوند.

شما وقتی می‌خواهید مساله‌ای را حل کنید بعضا ممکن است ایده‌های گنگی در مورد راه حل به ذهن‌تان برسد بعدا با دقت بیشتر جاهای خالی را پر می‌کنید. یک منبعی از معرفت در وجود ما است اقیانوسی که مدام متلاطم است و ما مدام در تاثیر این ناخودآگاهی هستیم که بخشی از آن شخصی است - مانند آشغال‌هایی که دور جزیره‌ی خودآگاهی در اقیانوس ریخته‌ایم - و بخشی از آن بسیار عظیم است و همیشه در حال کار است و احساسات و عواطف ایجاد می‌کند رفتارهای حیاتی را کنترل می‌کند تا حتی فکر برایمان ایجاد می‌کند. عواطف خیلی دور از کنترل کردن است. ما اگر از یک قطعه موسیقی خوشمان می‌آید اولا ممکن است یک روز دیگر از آن لذت نبریم ثانیا توضحی نداریم که چرا از آن خوشمان می‌آید. ممکن است حتی تداعی‌کننده‌ی یک خاطره‌ی خوب باشد که یک بار همزمان بوده و فراموش شده. بیشتر از موسیقی حس بویایی تداعی کننده خاطرات گذشته است.

ممکن است آنقدر حول‌وحوش جزیره را آلوده کرده باشیم که متوجه اقیانوس ناخودآگاهی نشویم. ممکن است آدمی به دلیل نوع زندگی‌ای که کرده افسرده است و دیگر ارتباطش با اقیانوس ناخودآگاهی قطع شده باشد و مدام احساس‌های بدی را تجربه کند. در اثر گناه و آلودگی است که انسان‌ها درد می‌کشند و گرنه باید مشابه دیدگاه‌های دینی همیشه شاد باشیم. یونگ دیدگاه دینی ندارد، ولی هرچه بیشتر روی ناخودآگاهی کار کرده احساس مثبت‌تری به آن پیدا کرده است.

ناخودآگاهی و بیماری

در دیدگاه یونگی بخش عمده‌ی ناخودآگاه، ناخودآگاه جمعی است و منشاء خودآگاهی ناخودآگاهی است. این دقیقا معکوس نگاه فرویدی است. مطالعه‌ی یونگ بیشتر در اقیانوس ناخودآگاهی است درحالیکه برای مطالعه‌ی بیماری‌ها باید اطراف جزیره که ناخودآگاه شخصی است بررسی شود، احساسات و افکار آلوده‌ای که به جزیره‌ی خودآگاهی هجوم می‌آورند و جزیره را هم آلوده می‌کند. انگار که در آدم‌های بیمار این آلودگی کم‌کم جای آدم را در جزیره کم می‌کند و آدم بیمار محدوده‌ی خودآگاهیش که روی آن کنترل دارد کم‌کم از دستش می‌رود. یک صحنه‌ای در فیلم یک ذهن زیبا هست - مستقل از اینکه چقدر این فیلم مستند بوده - کسی از جان نش می‌پرسد که آیا هنوز آن آدم‌های خیالی را می‌بینی. نگاهی می‌کند و می‌گوید آره. یک آدم اسکیزوفرنی کنترلی بر چیزهایی که می‌بیند و می‌شنود هم دیگر ندارد. نه تنها احساسات درون را نمی‌تواند کنترل کند حتی بیناییش هم که به نوعی منشاء‌ خودآگاهی است آلوده شده. آدم‌های دیوانه کلا جزیره را از دست می‌دهند.

یونگ به شدت آدمی تجربه‌گراست که سعی می‌کند fact جمع کند. فروید که مخصوصا شهود خوبی در مورد کودکی دارد، نظریه‌پرداز است. برعکسِ فروید که توانایی خوبی در منظم کردن افکار خودش و نظریه‌پردازی داشت، یونگ حرف‌های پراکنده‌ی بسیاری زده و ممکن است یک نکته‌ی خیلی جالب را جایی در حاشیه گفته باشد.

کتاب یونگ، خدایان و انسان مدرن[۲] در مجموع کتاب خوبی است. گرایش کتاب این است که دیدگاه‌های یونگ در مورد دین و مدرنیسم را تحلیل کند. چند فصل اول که سعی می‌کند نظریه را شرح دهد و در مورد فرآیند فردانیت صحبت می‌کند خیلی منظم و خوب است. مترجم کتاب هم داریوش مهرجویی است که علاقه‌ی خاصی به یونگ دارد. مهرجویی به یونگ و گرجیف و مارکوزه علاقه‌مند است.

همانطور که در مطالعه‌ی سیستم گوارش به این نتیجه می‌رسیم که یک سری غذاها برای ما خوردنی هستند و یک سری نیستند در مطالعه‌ی سلسله اعصاب هم می‌توانیم به نتایجی برسیم که مثلا بعضی از افکار یا اعمال تعادل‌های هورمونی و سیستم عصبی را به هم می‌زنند. بنابراین قطعا ما یک پتانسیل‌هایی برای یک سری افکار و احساسات خاص داریم و برای یک سری دیگر پتانسیل نداریم. بنابراین طبیعی است که ما گرایش‌هایی به افکار یا عواطف خاصی داشته باشیم.

نمادهای مشترک

یونگ در مطالعات خود به این پدیده برخورده که سیاه‌پوستان آفریقایی رویاهایی برایش تعریف می‌کنند که در آن شخصیت‌ها و نمادهای اسطوره‌های یونانی ظاهر شده، با اینکه نه خود آنها این اسطوره‌ها را شنیده‌اند و نه خودشان می‌دانند که چه هستند. تنها راهی که برای توجیه این مساله برای یونگ وجود داشته این بوده که بگوید مکانیسم‌هایی وجود دارد که اسطوره‌ها را در یونان تولید کرده و حالا هم در رویاهای این افراد چنین رویاهای مشابهی را ایجاد می‌کنند.

 

تشابه بین اسطوره‌های جاهایی که به نظر می‌آید با هم ارتباط فرهنگی نداشته‌اند مثلا در اسطوره‌های آمریکای لاتین یک سری از اسطوره‌های یونانی عینا وجود دارد. مثلا خورشید قهرمان یک شخصیت اسطوره‌ای که قهرمان است و با خورشید ارتباط دارد. پس معلوم است که در ذهن ما بین فعالیت خورشید و حس قهرمانی لینکی برقرار می‌کند.

برای یونگ اصلا مهم نیست که این پدیده از نظر فیزولوژیک چطور اتفاق می‌افتد. یونگ خودش را پایبند اینکه بعضی از fact‌ها را کنار بگذارد چون با علم روز هماهنگ نیستند نیست. به همین علت هم در مجامع آکادمیک طرفداران کمتری از فروید دارد. این کار یونگ هم حسن است هم عیب. در جلسات قبل صحبت شد که اگر قرار است که از reduction استفاده نشود باید حداقل unity of science را حفظ کنیم. اروپایی‌ها رویاهایی برای یونگ تعریف می‌کنند که به اسطوره‌های سرخپوست‌ها مرتبط است. نمادهای کیمیاگری هنوز در رویاهای بعضی انسان‌های مدرن ظاهر می‌شود. در کتاب روانشناسی و دین که از قدیمی‌ترین کتاب‌های ترجمه شده‌ی یونگ است یونگ تعریف می‌کند که بیماری در رویایش یک دستگاه عجیب دیده بود و بعدا یونگ در مطالعاتش در شرح خواب یک کشیش قرون وسطایی، توصیف خیلی شبیهی برای چنین دستگاهی در رویا پیدا کرده است.

معمولا حیوانات و خورشید و ماه در رویاها معانی نسبتا ثابتی دارند. به‌نظر می‌آید بخش نمادپردازی ما که در رویاهای ما از نمادهای ثابتی استفاده می‌کند بنابراین آن اقیانوس نمادپردازی ثابتی دارد. فروید در تعبیر رویا بیشتر نظرش این است که سمبل‌ها از زندگی شخصی آدم‌ها آمده. توجیه فروید از نمادهای مشترک می‌تواند این باشد که همه‌ی آدم‌ها تجربیاتی مشترک دارند. همه‌ی آدم‌ها زمانی کودک بودند و مثلا پدر و مادر خود را به صورت غول دیده‌اند، بنابراین در رویا غول‌ها می‌توانند نماد والدین باشند. در دیدگاه فرویدی چون تجربیات شخصی مشترک وجود دارد نمادهای مشترک داریم. ولی از نظر یونگ بخشی از سیستم نمادپرداز روان ما خارج از کنترل ما و در ناخودآگاه جمعی قرار می‌گیرد. گزارش‌های قطعی‌ای از بعضی آدم‌ها داریم که بعضی کشفیات علمی را در خواب انجام داده‌اند. ماجرای معروف کشف فرمول بنزن که رویابین در خواب می‌بیند که ماری دم خود را گاز می‌گیرد و می‌فهمد که اشتباهش این است که فرمول را خطی می‌نویسد. از نظر کیکوله رویا دقیقا مربوط به کارش بود. رامان جان ریاضی‌دان بزرگ می‌گفت من همه‌ی فرمول‌هایی را که کشف می‌کنم در خواب می‌بینم. رویا منبعی است که حقایقی را می‌تواند بگوید. اگر منبع رویا یک مجموعه عقده‌ها و چیزهای واپس‌زده شده به ناخودآگاه است چطور ممکن است چنین حقایقی را رویا به ما بگوید؟

یونگ سعی کرده که در رویاهای مردم مختلف و اسطوره‌ها جستجو کند و نشان دهد که چه چیزهای تکراری در رویاها و اسطوره‌ها از دوران باستان تا دوران مدرن وجود دارد. موضوعاتی که نشان‌دهنده‌ی جهت‌گیری‌هایی در ذهن ماست که به آنها آگاهی نداریم. چرا خورشید برای همه‌ی ما نشانه‌ی خرد و آگاهی است و ماه نشان‌دهنده‌ی عواطف و زنانگی است. مکانیسم‌های روانی ما با جهان بیرون و جهان درون برهم‌کنش دارند و نمادهای ثابتی ایجاد می‌کنند. دیدن صحرا در رویا چه خود فرد صحرانشین باشد چه نباشد خوب نیست. دیدن جای خوش آب و هوا که در آنجا آب هست به نوعی می‌تواند نویدی از رسیدن به شرایط روانی بهتر باشد. ممکن است در رویای کسی باغی ظاهر شود که باغ آشنایی باشد و در آن تجربه‌ای داشته ولی اگر در رویا باغی دیده شود که فقط باغ بودنش مهم است اشاره به سرزندگی حیاتی می‌کند.

همانطور که لغزش زبانی و بیماری‌های روانی منابع کشف ناخودآگاه شخصی برای فروید هستند یونگ از رویاها و اسطوره‌ها و داستان‌ها کمک می‌گیرد. منابع یونگ و فروید غیر از رویا خیلی با هم اشتراک دارد. شیوه‌ی اساسی در تعبیر رویای فرویدی این است که از رویابین خواسته شود تداعی خودش را بگوید که رویا چه را به یاد او می‌آورد ولی یونگ خیلی کم ممکن است از چنین روشی استفاده کند. تفسیر رویای یونگی به این متمایل است که رویا دارد از حقایقی صحبت می‌کند در صورتی که در فروید چنین چیزی نیست. فروید هم به رویاهای پیشگویانه معتقد است ولی همانطور که در مورد نمادهای مشترک خیلی صحبت نمی‌کند در مورد رویاهای پیشگویانه نیز تئوری پردازی نمی‌کند. فروید ذکر می‌کند که اگر در ایستگاه قطار سوار قطار بشوید و بروید این رویا می‌تواند نماد این باشد که به زودی می‌میرید.

در کتاب انسان و سمبل‌هایش[۳] که در زمان یونگ توسط نزدیکانش نوشته شده - کتاب خیلی جالب و خواندنی‌ای است - یونگ در مقاله‌ی خودش یاد می‌کند که یک دختر بچه‌ای دفترچه‌ای از رویاهای خود را در ۸ سالگی به پدر خود تقدیم کرده. این دفترچه پر از نمادهای مرگ هستند و این دختر در ۱۰ سالگی هم مرده. یونگ می‌گوید که رویاها تکان‌دهنده بودند رویاهایی بودند که چیزی که یونگ فرآیند فردانیت می‌خواند در آن با دقت زیاد ظاهر شده است.

مقایسه‌ی فروید و یونگ

برخلاف فروید که لذت‌طلبی به معنای فرویدی - دور شدن از تنش - در یونگ با یک چیز مثبت جایگزین می‌شود که خواست کلی مکانیسم‌های روانی ما چیزی است که به رشد متنهی می‌شود. دقیقا مثل جسم که به مرور تکمیل می‌شود مکانیسم‌های روانی هم انگار از ما می‌خواهند که در مسیری حرکت کنیم که به رشد روانی منتهی شود. در مورد کودک می‌توان گفت تمام فعالیت‌های کودک هم منجر به رشد می‌شود و هم منجر به لذت. کودکی را در نظر بگیرید که غذا می‌خورد. تعبیر یونگی این است که سیگنال‌های از اعماق روان به او می‌رسد که باید غذا بخورد چون غذا خوردن لازم است برای زنده ماندن و رشد کردن. وقتی کودک این سیگنال‌ها را جواب دهد پاداش هم می‌گیرد و لذت می‌برد. تعبیر فرویدی این است که کودک این کار را می‌کند که لذت ببرد ولی طبیعت بنابر دیدگاه‌های داروینی لذت را جایی قرار داده که به نفع طرف هم باشد و گرنه id چیزی نمی‌فهمد که رشد چیست. اگر اینطوری نگاه کنید به شدت انگیزه‌ها جسمانی می‌شوند چرا که فروید نمی‌تواند بگوید بعد از اینکه رشد جسمانی تمام شد و تولیدمثل هم انجام شد حالا یک چیزی مثل فرآیند فردانیت هست که هنوز سیگنال‌هایی برایش می‌آید. فرآیندی که ممکن است خیلی هم لذت‌بخش نباشد و راه پردردسری باشد ولی دیدگاه یونگ این است که بعد از اتمام رشد جسمانی و حتی تولید مثل هنوز سیگنال‌هایی از اعماق روان می‌آیند که فرآیند فردانیت باید طی شود. فرآیند فردانیت در دیدگاه یونگی یک فرآیندی است که یونگ برای آن fact‌های تجربی دارد.

مراجع

 
 
 
+ نوشته شده در  شنبه چهارم دی 1389ساعت 0:49  توسط   | 

گرفتار در واقعیت سراب زده


آمنه فرخي:

كارل گوستاو يونگ (1961-1875) يكي از پيشگامان روان‌شناسي قرن بيستم و از بنيانگذاران روان‌شناسي تحليلي است.
 

 يونگ تا سال‌ها به‌نظريات فرويد در مورد ناخودآگاه، روياها و بيماري‌هاي رواني پايبند بود و در فعاليت‌هايش از آنها بهره مي‌برد تا اينكه به تدريج به‌دليل سوء تفاهم و اختلافات نظري و فكري كه با فرويد پيدا كرد از او فاصله گرفت و استقلال يافت.

 يونگ در پي استقلال فكري به تكميل‌كردن نظريات خود در زمينه ناخودآگاه، روياها، نشانه‌ها و سمبل‌ها پرداخت كه از جمله آنها مي‌توان به رساله‌هاي وي در حوزه روان‌شناسي تحليلي، تيپ‌هاي روانشناختي و آثار ديگري چون روان‌شناسي و دين، انسان و سمبل‌هايش، خاطرات، روياها و... اشاره كرد.

 او در مواردي چون مباحث مرتبط با «خود» ديدگاه‌هاي فرويد را رد كرده  و مباحث جديدي مطرح كرد.

در نشست نشانه‌ها و سمبل‌ها ازديدگاه يونگ كه به همت مركز هنر پژوهي نقش‌جهان، يكشنبه (25 فروردين) در محل اين مركز برگزار شد، دكتر سيد محسن فاطمي، استاد دانشگاه بريتيش‌كلمبياي كانادا پيرامون ديدگاه‌هاي يونگ در باره سمبل‌ها، نشانه‌ها و مفاهيم آنها در زندگي انسان مباحث ارزشمندي را در اختيار دانشجويان و علاقه‌مندان اين حوزه قرار داد.

دكتر سيدمحسن فاطمي دكتراي روان‌شناسي از دانشگاه كاليفرنياي  آمريكا، در زمينه‌هاي مختلفي چون زبان و ارتباطات، روان‌شناسي، روان‌شناسي رسانه، زبان و آموزش، هرمنوتيك، خلاقيت و گفتمان و روان‌شناسي عمومي، روش تحقيق (كمي‌و كيفي)، در دانشگاه‌هاي بريتيش‌كلمبيا، آتاباسكا، آپرآيووا و ان‌.واي.تي نيويورك تدريس كرده است.

از مهم‌ترين آثار مكتوب او مي‌توان به كتاب روايت‌شناسي و زبان چاپ دانشگاه سنت توماس كانادا و دانشگاه استراليا و مقاله خلاقيت، هوشياري و زبان در انجمن بين‌المللي آموزش در استراليا و لندن اشاره كرد. كوتاه شده‌اي از سخنراني اين نشست از نظرتان مي‌گذرد.

يونگ در سيستم روان‌شناسي خود نشانه‌ها را به شيوه‌اي خاص تعبير و تفسير مي‌كند. نشانه‌ها در سيستم يونگ از لحاظ تحليل به چند جهت قابل ملاحظه‌ و بررسي‌اند، چراكه از سيستم‌هاي ديگري چون سيستم سوسور متمايز هستند. در سيستم سوسور كه در واقع با نشانه‌شناسي آغاز مي‌شود از چند وجه برخوردار هستيم. يكي تصوير يا صدايي كه به آنsignifier يا دلالت‌كننده اطلاق مي‌شود.

هر صدا و تصويري كه اشاره‌اي به يك معنا دارد - آن معنايي كه به آن اشاره مي‌شود- signified است كه مدلول تلقي مي‌شود، رابطه بين signifier و signified در كنار هم نشانه را تشكيل مي‌دهند.

 پس وقتي از sign يا نشانه صحبت مي‌كنيم، در واقع از تركيب اين دو صحبت مي‌كنيم كه اولي به صدا و تصوير اشاره مي‌كند و دومي به مفهومي كه صدا و تصوير به آن ارجاع داده مي‌شود. به رابطه بين اين دو signification گفته مي‌شود.

 بعد از سوسور، چارلز پرز كه بحث معناشناسي را مطرح كرده است از وجه و زاويه ديگري به نشانه‌ها نگاه كرده  و در اين وجه نشانه‌ها را به‌صورت ديگري كه مجاورت‌ها، مشابهت‌ها و علت و معلول در مورد آنها معنا دارد مورد بررسي و بحث قرار داده است.

دكتر سيدمحسن فاطمي، استاد دانشگاه بريتيش‌كلمبيا با ارائه مطالب فوق در مورد ديدگاه يونگ در اين باره گفت: نگاه يونگ به نشانه‌ها متفاوت است. از لحاظ يونگ، يك sign داريم و يك symbol. اولي اشاره به معاني مي‌كند كه شناخته شده‌اند.

 از نظر يونگ معاني معرف، آشكار و واضح و روشن هستند در حالي كه سمبل‌ها در سيستم يونگ معاني غيرآشكار و  غيرمشخص دارند. پس وقتي از سمبل‌ها صحبت مي‌شود وضوح و آشكار بودن در مورد آنها نمي‌تواند معنا و مفهوم داشته باشد.

ما از لحاظ يونگ وقتي به اين بخش نظر مي‌كنيم مي‌توانيم sign را با عقل و خرد دريافت كنيم، يعني درك نشانه‌هايي كه در سيستم خردمندانه دركشان امكان پذير است  و به ابزاري احتياج دارد كه همان خرد و خردمندي است. مثلا هر كلمه در سيستم sign اشاره و ارجاع به كلمه ديگري دارد و آن اشاره با سيستم خردمندانه معنا و مفهوم مي‌يابد در حالي كه در ديدگاه يونگ سمبل‌ها به مطالبي اشاره مي‌كنند كه غيرآشكار، غيرمتعارف و غيرمشخص هستند.

پس سمبل‌ها باز‌كننده دنياي غيرواضح، پيچيده و دنياي آكنده از ايهام هستند. وقتي از سمبل‌ها صحبت مي‌كنيم لايه‌هاي وضوح آشكار مي شود  و لايه‌هاي روشني كنار مي‌رود و لايه‌هاي ابهام، ايهام و پيچيدگي جلوه گر مي‌شود.

از ديدگاه يونگ وقتي از دنياي ناخودآگاه صحبت مي‌كنيم ، اين دنيا خودش تجلي خودش را در روياهاي ما نشان مي‌دهد. در اينجا يكي از مهم‌ترين تجليات سمبل‌ها نشان داده مي‌شود. به عبارت ديگر سمبل‌ها در‌رؤيا به منصه‌ظهور مي‌رسند. زبان كشف و فهم ‌رؤيا زباني است كه با نشانه‌ها امكان‌‌پذير نيست.

وقتي كلمه‌اي را در‌رؤيا مي‌بينيد نمي‌توانيد از كلماتي استفاده كنيد كه در دنياي خودآگاه به واسطه ابزار تعقل و استدلال از آنها ياد مي‌شود، رمز فهميدن سمبل‌ها در دنياي خودآگاه ارجاع معنايي و فهم آثار آنها در دنياي ناخودآگاه به كمك ابزاري است كه از شهود، فلسفه، مذهب، معنويت و از زمينه‌هاي مربوط به معنا متاثر هستند و معنا مي‌گيرند. بنابراين يونگ معتقد است كه نشانه‌ها نهايتا ما را به زبان و به معناشناسي و به فناوري سوق مي‌دهند در حالي‌كه سمبل‌ها ما را به معنويت، اسطوره‌شناسي، مذهب و فلسفه هدايت مي‌كنند.

استاد دانشگاه بريتيش كلمبيا در رابطه با استقرار عقل نظري بر جهان انسان‌ و فاصله او از دنياي نشانه‌ها و سمبل‌ها گفت: بعد از دوره روشنگري تمركز به روي نشانه‌ها باعث شده به عقل نظري روي آوريم و تكيه بسيار روي عقل نظري داشته باشيم، پس اين موضوع باعث شد كه از نشانه‌ها و دنياي سمبل‌ها فارغ و عاري شويم.

يونگ در اين باره مي‌گويد: از لحاظ علم قوي و ثروتمند شده‌ايم اما از لحاظ دانايي ضعيف و كم خرد. مركز جاذبه علاقه ما به دنيا و وجه مادي گرايي متوجه شده است در حالي كه كساني كه در گذشته زندگي مي‌كردند وجهي از تفكر را ترجيح مي‌دادند كه مربوط به معنا و معنويت بود. براي يك ذهن مرتبط با دنياي قديمي همه چيز آكنده و اشباع شده از اسطوره‌‌شناسي بود.

به اعتقاد يونگ خردمندي برخاسته از دوره روشنگري، ما را درحصارهاي خرد نظري مغلوب كرد و به همين جهت ديگر محيط نيستيم و به وضعيت محاط دچاريم. با نگاه يونگ نشانه‌ها مفاهيم خاصي را از واقعيت تحليل مي‌دهند. بنابراين  اين مسئله  ايجاد مي‌شود كه واقعيت اين نيست كه ما مي‌بينيم، اين گفته يونگ و تفسير او تكان دهنده است چون او لايه‌هاي ظاهري و سطحي واقعيت را كاملا كنار مي‌گذارد.

از لحاظ او واقعيت آن چيزي نيست كه ما مي‌بينيم. حواس مي‌توانند در دنياي آكنده از توهمات مختلف فرو رفته باشند و ما به واسطه اين توهم‌ها واقعيت را اصلا و ابدا درك نكنيم، بنابراين درك ما مي‌تواند درك كاملا وهمي، هذيان زده و آلوده و آشفته به مفاهيم و معاني باشد كه در بستر واقعيت، واقعيت خاصي ندارد.

 از اين جهت يونگ روي تجديد نظر و بازنگري واقعيت‌ها به واسطه سمبل‌ها معتقد است و مي‌گويد: با فهم بهتر سمبل‌ها مي‌توان با دنيايي مرتبط شويم كه آن دنيا ما را با وراي خود مرتبط مي‌كند.دكتر فاطمي در اين باره اضافه كرد: از لحاظ يونگ ما دو خود داريم، يكي خود اول و ديگري خود دوم.

يونگ براي اينكه مخاطب را متوجه كند كه منظور از خود دوم انشقاق و شكاف شخصيتي كه از آن در بيماري‌هاي چند شخصيتي صحبت مي‌كنيم، نيست، خود را اين گونه شرح مي‌دهد؛ وقتي با خودهاي مختلف صحبت مي‌كنيم هر كدام از خودها از ديگري مطلع و آگاه است و يك رابطه اتحاد و انضمامي بين خود اول ودوم مشهود است. خود اول و خود دوم وحدت و انضمام مرتبط با شخصيت را تعريف مي‌كند. يونگ معتقد است كه خود اول، خود زميني است.

انسان‌ها در ارتباط با زمين و ماديت و حصارهاي مادي مشغول هستند از آن جهت كه حواس زده و حس زده هستند و به اين جهت با اين خود كاملا مرتبطند و چون با اين خود اتصال دارند ممكن است آنقدر در اين خود  فرو روند كه به‌خود ديگر اصلا توجه نكنند همان خودي كه ما را به سمبل‌ها متوجه مي‌كند. انقطاع از خود دوم از لحاظ يونگ باعث چيزي مي‌شود كه ما آن را بيگانگي از خود مي‌ناميم.

به اعتقاد دكتر فاطمي آنقدر روي خود اول متمركزيم و آنقدر در ماديت برخاسته از خود اول غرق شديم كه به‌خاطر استقرار در خود اول كاملا از خود دوم غافل هستيم كه خود دوم را بالكل فراموش كرده‌ايم.

خود دوم چون مورد نسيان كامل قرار گرفته و خود اول سيطره كامل را نشان مي‌دهد جهان برخوردار از خرد اول جهاني است كه با خرد نظري معنا مي‌شود در حالي‌كه خود دوم ما را به زمينه‌هاي ماوراي زمين سوق مي‌دهد. از لحاظ يونگ سلامت انسان‌ها در دنياي امروز منوط به اين است كه با خود دوم مرتبط باشند، از لحاظ بيماري ما با يك فرد مواجه نيستيم.

مشكل دنياي امروز ما مشكل تمدن بيمار هست كه اين تمدن بيمار از آن جهت كه در حصارهاي مادي فرو رفته بارقه‌هاي معنويت را نمي‌تواند بييند و چون زمينه‌هاي معنويت براي او پژمرده شده و درون او كاملا تهي از توجه به‌خود دوم است گرفتاري‌هاي او نيز در دنياي امروز كاملا بيشتر شده است. مولانا همين مباحث را عميق‌تر و دقيق‌تر در اشعارش سروده است.

مي گريزند از خودي در بي‌خودي
 يا به مستي يا به شغل‌اي مبتدي

مقصود اين بيت اين است كه انسان‌ها با مشغول كردن خود به مستي يا چيزهاي ديگر توجه‌شان را از زمينه‌هاي مربوط به‌خود حذف مي‌كنند و از اين جهت ممكن است به چيزهايي برسند كه دانايي كامل را برايشان به ارمغان نمي‌آورد.

يا در جايي ديگر مي‌فرمايد:

عالم چو حباب است وليكن چو حباب
 ني بر سر آب بلكه روي سراب
آن نيز سرابي كه ببيند به خواب
 آن خواب چه خواب خواب مستان خراب

يونگ اين واقعيت سراب زده را در دنياي نشانه‌ها مورد سؤال قرا ر مي‌دهد و معتقد است تا گرفتار اين سراب‌ها هستيم نمي‌توانيم واقعيت زمينه‌هاي خود را آن طور كه بايد و شايد درك كنيم.

دكتر فاطمي در مورد ناخودآگاه جمعي و شخصي از ديدگاه يونگ گفت: از لحاظ يونگ ناخودآگاه جمعي داريم و ناخودآگاه شخصي. يكي از تمايزات فرويد از يونگ اين است كه ناخودآگاه را در يك ارتباط مطرح مي‌كند در حالي‌كه يونگ ناخودآگاه را از دو جهت درنظر مي‌گيرد. ناخود آگاه فردي كه مرتبط با تجربيات و خاطرات فردي است كه براي هر فردي اين ناخودآگاه معنا دارد و ناخودآگاه جمعي كه اين ناخودآگاه خويش را در كهن الگو‌ها نشان مي‌دهد.

يونگ در اين باره مثالي مي‌زند: انسان‌ها در روياهاي خود به‌صورت ناخودآگاه و خودجوش سمبل‌ها را توليد مي‌كنند. براي مثال يكي از بيماران من از زني  ژوليده و بسيار عامي كه اسم او را همسرش مي‌گذاشت صحبت مي‌كرد كه در خواب ديده در حالي‌كه همسر او در واقعيت متفاوت بود.

معذالك اين مسئله آن چيزي است كه‌رؤيا بر آن دلالت مي‌كند به‌طور كلي چنين گزاره و جمله‌اي قابل‌قبول به‌نظر نمي‌رسد و فورا به‌عنوان مطلبي هجو و مهمل طرد مي‌شود. اگر شما اجازه دهيد بيمار مبتلا به اين‌رؤيا به‌طور آزادانه به تداعي معاني پيرامون اين معنا بپردازد به احتمال زياد از فكر برخاسته از اين موضوع تا جايي كه ممكن است خود را جدا مي‌كند تا با يكي از عقده‌هاي پيچيده در اين حوزه روبه‌رو شود اما با اين روند مربوط به تداعي آزاد هيچ‌چيزي  به‌دست نخواهد آمد.

ناخودآگاه چه چيزي را در جهت انتقال با چنين عبارت غيرصادق و غيردرست مي‌خواهد مطرح كند. واضح است  اين‌رؤيا در جست‌وجوي بيان ايده‌اي است كه زني كه اضمحلال پيدا كرده با فردي كه‌رؤيا را مي‌بيند آشكار مي‌كند.

اين ايده مرتبط با همسر فرد است اما اين ايده ناصحيح است. پس به چه چيزي اشاره مي‌كند؟ يونگ خود به اين سؤال پاسخ مي‌دهد كه اذهان فرهيخته، دقيق و ظريف در قرون وسطا پيشاپيش مي‌دانستند كه هر مردي در درونش حوا را حمل مي‌كند. بعد مونث كه در هر مردي موجود است و براساس ژن‌هاي اقليتي كه در خانم‌ها هست در مردها در حضور فيزيولوژيكي اسم آن را  آنيما گذاشته ام.

اين بعد مرتبط با مونث اساسا شامل نوعي مرتبط بودن با فضاي زنان و فضاي برخاسته از مونث بودن مي‌شود كه اين فضا به‌طور دقيقي از ديگران و از جمله از خود دور نگه‌داشته مي‌شود يعني فرد خودش را از آن دور نگه مي‌دارد.

 يك شخصيت واضح و آشكار يك مذكر و مرد ممكن است كاملا طبيعي باشد حال آنكه وجه مونث او وضعيت رقت‌انگيزي داشته باشد- اين موضوع مرتبط با كسي بود كه‌رؤيا را ديده بود- بعد مونث درون او خوب نبود. اگر بخواهيم اين بعد مونث را براي او به‌طور عملي درك كنيم و كاربرد آن را ذكر كنيم جمله مرتبط با‌ رؤيا بيان‌كننده نكته بسيار مهمي است.

وقتي دقيق بيان مي‌كند شما مانند يك خانم رقت انگيز و از بين رفته عمل مي‌كنيد. آن طور كه بايد مسئله را مطرح كند مسئله را شرح مي‌دهد اما نبايد چنين رؤيايي را به‌عنوان شاهد ماهيت اخلاقي ناخودآگاه تعبير و تفسير كرد. اين ديدگاه تنها تلاشي است براي رساندن اينكه توازن بين زمينه‌هاي داخلي فرد كاملا از هم گسسته است و او در زمينه دروني مردكامل و برخاسته از كمال نمي‌شناسد.

نويسنده كتاب روايت‌شناسي و زبان ديدگاه‌هاي يونگ را درباره سمبل‌ها در روياها اينگونه خلاصه كرد: چنين تجربياتي به ما آموخت كه در تداعي معاني، ديگر به‌دنبال تداعي معاني كه از گزاره و جمله مرتبط با‌رؤيا به‌طور آشكار تبعيت  و پيروي مي‌كرد، نگردم. متمسك مي‌شدم روي خود متن‌رؤيا به‌طور واقعي آنگونه كه خود را در ناخودآگاه نشان مي‌داد.

پس‌رؤيا را محو نمي‌كردم، سعي مي‌كردم‌رؤيا را و فضاهاي مرتبط با آن را بكاوم و بشكافم.  به همين دليل يونگ سعي مي‌كند ارتباط روياها را با اسطوره‌ها و مذهب بيان كند. وقتي از ماشين صحبت مي‌كند ماشين ارتباطي را با خود مي‌رساند مثل كسي كه ماشينش سقوط مي‌كند، يونگ به جاي آنكه از تداعي معاني كمك بگيرد سعي مي‌كند كه اين مفهوم را در ارتباط با اسطوره، مذهب و زمينه‌هاي فلسفه و پيوندهاي ناگسستني  در اين زمينه‌ها و سطوح مختلف مطرح ‌كند.

دكتر فاطمي در مورد كهن‌الگوها از ديدگاه يونگ مي‌گويد: كهن الگوها مي‌توانند در بخش آگاه و هشياري ذهن به‌صورت‌هاي مختلفي خود را نشان دهند. كهن الگوها، الگوهايي بسيار ابتدايي هستند كه در سطح ناخودآگاه خود را نشان مي‌دهند اما تنوع نامتناهي و تصويرهايي از آنها وجود دارد كه مي‌تواند به الگوهايي اندك برگردد يا به الگويي اصلا برنگردد.

 از اين‌رو ممكن است ما از آنها هراس داشته باشيم يا وجود آنها را به واسطه انكار سركوب كنيم. اين ويژگي بارز انسان مدرن است انساني كه به‌واسطه انقلاب فرانسه نو شده؛ انساني كه به دنبال اين است كه زندگي را كاملا خردمندانه و تحت كنترل هوشيارانه قرار دهد.

دكتر فاطمي اضافه كرد: كهن الگوها با بدن‌هاي ما مرتبط هستند. در كارهاي بعدي، يونگ متقاعد شد كه كهن‌الگوها تشكيل‌دهنده ماده، نقش و روح هستند؛ به عبارت ديگر كهن الگوها نيروهاي اساسي هستند كه نقش حياتي در ايجاد جهان و ذهن انساني به‌وجود مي‌آورد.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم آبان 1389ساعت 14:6  توسط   | 

مطالب قدیمی‌تر