ز گهــواره تا گــور ...

 

این حقیقت دارد که چنان با جان احساس آشنایی می‌کنیم که آن را به عقل و منطق بدل کرده‌ایم و مانند خدمتکاری به خدمت گرفته‌ایم. ولی این آشنایی و خو گرفتن کمترین ارتباطی با ماهیت واقعی جان ندارد؛ ما با دست یافتن به آن، صاحب کارآمدترین و مهم‌ترین ابزار انسانی -عقل و منطق- شده‌ایم، ولی این هیچ ربطی به جان ندارد. 

البته فقط با دست و پنجه نرم کردن با روح و جان است که توانسته‌ایم عقل و منطق را بیافرینیم، ول

ی این هوش و آگاهی از طریق ارتباط با روح و جان، باعث می‌شود به خود باد کنیم، زیرا وقتی جان فروکش می‌کند و آرام می‌شود، تصور می‌کنیم این ما بودیم که بر آن غالب شدیم و آرامَش کردیم. در حالی که روح ناپدید شده تنها به این دلیل که روالش این است که بیاید و برود. مانند اینکه در برابر توفان مقاومت کنید و توفان پس از مدتی فروبنشیند و بگویید من بر آن غلبه کردم. در حالی که توفان خود فروکش کرده است. آموخته‌اید که در برابرش مقاومت کنید، ولی اگر فرض کنید که این مقاومت شما بوده که بر توفان اثر گذاشته، سخت در اشتباهید. نه، این توفان است که شما را متأثر کرده؛ و شما صرفاً آموخته‌اید که در برابر آن بایستید.

باد دوباره خواهد وزید و مقاومت شما در بوته‌ی آزمایش قرار خواهد گرفت، و اگر توفان اراده کند که از شما قوی‌تر شود و بر مقاومت‌تان غلبه کند، شما را به زمین خواهد افکند. پس اشتباه ما آنجا بود که با آنچه روح تصورش کردیم و عقل خواندیمش، خو گرفتیم؛ و آن‌گاه به این نتیجه رسیدیم که حقیقتاً توانسته‌ایم با روح کنار بیاییم و بر آن چیره شویم و آن را در جامه‌ی عقل و منطق به مالکیت خویش درآوریم.


- کارل گوستاو یونگ، سمینار زرتشتِ نیچه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


این تمایل که روح را عیناً معادل با عقل (ذهن) بگیریم در اروپای پس از رونسانس شکل گرفت، که خود واکنشی جبرانی به دوران حکومت کلیسا و سرکوب عقل و خرد در طی آن دوره بود. باور اندیشمندان بر این شد که به کمک عقل و علم می‌توانیم حجاب جهل را از اذهان آدمیان بروبیم و به واسطه‌ی فن، طبیعت را یوغ نهیم و دور نخواهد بود که مدینه‌ی فاضله را در جهان بنا کنیم.

اما نه تنها چنین نشد که عصر خردگرایی (Rationalism) جهان را به بهشت بدل کند، که به وارونه، آتش دو جنگ جهانی اول و دوم آنچنان آن روی دیو منش و جهنمی بشر را عریان کرد که از هر ذهن کمتر بهره برده‌ای از عقل نیز کاری جز حیرت بر نمی‌آمد. و این‌جاست که سخن منتقدان این نحله‌ی فکری شنیدن پیدا می‌کند. کارل یونگ، بزرگ‌انگاری و بیش بهاء دادن به جزء عقلانی بشر را عامل اصلی بروز فجایعی چون جنگ‌ها، انقلابات و دیکتاتوری‌های قرن بیستم می‌دید. از نظر او انکار بخش‌های فرودین شخصیت که او آن را «سایه» می‌نامید باعث می‌گردد تا فرد در مقابل حجوم قریب‌الوقوع نیروهای ناهوشیار بی‌سلاح و آسیب‌پذیر باقی بماند. اینکه با رویکردی حق به جانب، پشت نقاب روشنفکری و عقلانی منظر، وجود ناخودآگاه را انکار کنیم، باعث نمی‌گردد که ناخودآگاه وجود نداشته باشد، بلکه این تنها باعث می‌شود که ما هیچ‌کدام از علائم دال بر فعالیت‌های آتشفشانی زیرزمینی را ندیده یا به گونه‌ای تحریف شده ادارک کنیم. و زمانی به خودمان بیاییم که دیگر خیلی دیر است. 

فروید که خود به نوعی جزء آخرین نسل خردگرایان به حساب می‌آمد با ارائه‌ی نظریه‌ی ناهوشیارش تیشه به ریشه‌ی خردگرایی زد. مدل معروف او از شخصیت یا همان کوه یخ این را بازگو می‌کرد که بخشی از روان، که ما آن را بلاواسطه تجربه کرده و می‌توانیم کنترل عقلانی بر آن داشته باشیم تنها ذره‌ای ناچیز در مقابل عظمت اصلی کوه یخ است که در زیر آب قرار گرفته. و وقتی یونگ مبحث ناهوشیار جمعی را مطرح کرد معلوم شد که اوضاع از این هم خراب‌تر است؛ زیرا کل آن اقیانوسی که این کوه یخ در آن شناور است نیز بخشی از شخصیت محسوب شده و ذهن خودآگاه فرد مدام تحت تأثیر امواجی‌ست که از اعماق به سطح می‌آیند.

فروید قرار بود به عنوان یک خردگرا علمی را بنا نهد -روانشناسی- که باعث گردد انسان بر ذهن خود چیره شود، ولی در عمل پرده از ناتوانی فرد در مقابله با نیروهای غریزی و ناهوشیار وجودش برداشت. او که یک جبرگرا بود، معتقد شد که شخصیت فرد تا پنج سالگی شکل گرفته و بعدها جز اندکی نمی‌تواند تغییر کند. آدمی از نظر او جز یک پوسته‌ی متمدن و اخلاقی نیست، آنچه مدام از پایین و به گونه‌ای نامحسوس به تمایلات، نیات، گفتار و کردارش شکل می‌دهد همانا عقده‌ها، حسرت‌ها و آرزوهای ارضاء نشده، غریزه‌ی لجام گسیخته و خودخواهانه‌ی اوست. 

در این میان اما، نظریه‌ی یونگ بیشتر امیدوار کننده است. یونگ در درجه‌ی اول همانند فروید معتقد نیست که ناخودآگاه یک دیو پلید است، یا حداقل همزمان و به موازات آن معتقد است که فرشتگان مهربانی نیز در خود دارد. درست است که ناهوشیار فردی غالباً با عقده‌ی جنسی و عقده‌ی حقارت تعریف می‌شود، ولی ناهوشیار جمعی خزانه‌ی بزرگی از کل دانش و خرد زیسته شده در طول اعصار و قرون متمادی است. شاید هیبت غول‌هایی که در ناهوشیار جمعی خفته‌اند به مراتب عظیم‌تر از غولچه‌های مینیاتوری ناهوشیار شخصی باشند، ولی نیروهای سازنده‌، پیوند دهنده و فرارونده‌ی آن نیز به همین قیاس بس بزرگتر از ناملایمات یک زندگی ناچیز زمینی‌اند. در ناخودآگاه جمعی، فرد حمایت، راهنمایی و همراهی خردی به قدمت آفرینش را همراه خود دارد.

در درجه‌ی دوم یونگ معتقد است که روان گرایش به اتحاد نیروهای متضاد خود را دارد: درون و برون، خرد و نابخردی، عقل و احساس، ذهن و بدن، و فرشته و حیوان به هم می‌پیوندند و فراسو را می‌آفرینند. همانقدر که کیهان بسان مجموعه‌ای عظیم، مدام به تعادل نیروهای متضاد خود -جاذبه و گریز از مرکز- می‌پردازد، روان نیز به مثابه‌ منظومه‌ای کوچکتر در دل آن، از همین اصل پیروی می‌کند. پیش‌فرض طبیعت نه اختلال روانی که تعالی آن است. اما اینکه چرا بشر در واقع، چیزی دیگر را تجربه می‌کند پاسخ یونگ تمثیلی ساده و به تأمل وادارنده است: ناخودآگاه به خودی خود شر و پلید نیست، بلکه انکار و سرکوب آن توسط ذهن خودآگاه (به عنوان نماینده‌ی تمدنی یکسویه) است که از آن یک حیوان زخمی و خطرناک می‌سازد. حیوان به خودی خود نه تنها پلید نیست که مایه‌ی اصلی حیات، خودانگیختگی، خلاقیت و سرزندگی است، ولی وقتی حیوان را زخم بزنید، دیگر نمی‌توان واکنش‌اش را پیش‌بینی کرد.

و در نهایت، یونگ شخصیت انسان را در تمام طول عمر پویا و قابل تغییر می‌بیند. اگر اسفل و افضل، هر دو، در وجود آدمی نهفته‌اند پس این خود اوست که انتخاب می‌کند کدام یک بر او چیره گردند. در واقع، اگر بشر از سر راه زندگی کنار برود، زندگی که خود گرایش به تمامیت دارد، عالی‌ترین را بنا به اقتضاعات روح فرد در گذر زمان و متناسب با مکان برایش فراهم می‌آورد. این امر نیازمند ذهنی هوشیار است که مدام نشانه‌ها را بنگرد و با ناهوشیار خویش گفتگو کند، وگرنه جز این نمی‌شود که بنا به پیش‌فرض‌های ذهنی خود -چه علم باشد، چه مذهب، چه سنت و چه هر ایسم دیگری- بر خواسته‌های خویش پافشاری کرده و جبران‌های ناگوار ناخودآگاه برای برقراری تعادل را به همراه آورد.

در این راه اما بزرگترین پندی که یونگ به رهرو تمامیت می‌دهد این است که خود را با نتایج جزئی که به دست می‌آورد یکی نپندارد. آن‌چه فرد تنها می‌تواند از این تجربه بیا‌موزد هوشیاری در مقابل نیروهای متضاد درونش و اجازه دادن به آن‌ها برای کیمیا شدن در روندی خودانگیخته است. اینکه فرد فضیلت و رذیلتش را از آن خود ببیند بسیار خطرناک است؛ اولی به غرور و دومی به یأس می‌انجامد، که غرور دید فرد را مه‌ آلود کرده و یأس توان حرکت را از او می‌ستاند.

و اما سخن آخر، این راه، راه ابدیت است: ز گهــواره تا گــور ...


- وحید شاهرضا، یکشنبه
۱۲ آذر ۱۳۹۱

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 9:42  توسط   | 

نماد : آبی


آبی (BLUE)

آبی یکی از ژرفترین رنگها است.نگاه بدون اینکه به مانعی برخورد کند در آن فرو می رود، و تا بی نهایت پیش می رود،گویی در مقابلِ حریمِ جاودانه ی رنگ باشد.آبی،غیر مادی ترین رنگها است.آبی در طبیعت همچون خلاءاست، همچون خلاء هوا، آب، بلور یا الماس ،خالص ،صریح و سرد است.

وقتی رنگِ آبی برای شیئی به کار می رود، آن را سبک می کند، آنرا باز و ازآن گره گشایی می کند.سطحی که آبی بشود دیگر یک سطح نیست،یک دیوار آبی ،دیگر دیوار نیست.حرکات و صدا ها در آبی ناپدید می شوند، و در آن غرق می شوند .در آن محو می شوند، مانند پرنده یی در آسمان.آبی به خودیِ خود غیرِ مادی است و هر آنچه به آن بستگی دارد راغیر مادی می کند.آبی راهی ست به بی نهایت ،جایی است که واقعیت به تخیل تغییر شکل می دهد.

ورود به آبی ، کمی مانندِ آلیس در سرزمینِ عجایب است، گذر به دیگر سوی آینه است.آبی ،قلمرو، یا بیش از آن ، دیار عدم واقعیت_ یا فرا واقعیت_ است. در سکون، تضاد ها و تناوبها را در خود حل می کند، به مثابه تناوبِ روز و شب که به زندگیِ بشری ضرباهنگ می دهد.آبی بی باک است است و بی تفاوت است و متعلق به این جهان نیست.آبی مفهومِ ابدیت را القا می کند که ابر انسانی یا غیر انسانی است.

در نقاشی به معنای دور شدن از انسان است.آبی حرکتی است که انسان را به طرفِ مرکزِ خود می کشاند، و در عین حال، او را به طرف بی نهایت سوق می دهد، و در او میل به خلوص و عطش به مافوقِ طبیعت را بیدار میکند.

مصریان، رنگ آبی رارنگ حقیقت می دانستند. حقیقت، مرگ و خدایان با هم هستند، و به همین جهت است که آبیِ آسمانی، آستانه یی است که انسان را از آنهایی که از عالم آخرت بر سرنوشت او فرمان می رانند، جدا می کند.این آبی لاجوردی اقامتگاه بهشتیان و زهدانی است که از لابه لای آن انوار زرین عبور می کند،انواری که نشانه ی مشیت خدایان است.

لاجورد و طلا، ارزشهای مونث و مذکر هستند.آبی در کنارِ قرمز وصلت یا رقابتِ میانِ آسمان و زمین را نشان می دهد.آبی رنگِ یانگ است ،رنگِ اژدهای فالگو، و بنابر این دارای تاثیرات نیک است.

زبانِ عامیانه که زبانی زمینی است به تعالی باور ندارد و به همین دلیل جایی که همگان آن را یک تغییر یا شروعِ جدید می بینند،این زبان آن را کمبود ،زیان،غم ،قطع و اختگی می داند.به خاطرِ همین در زبانِ عامیانه آبی مفهومی منفی دارد. 


- برگرفته از کتاب فرهنگ نمادها، ترجمه‌ی سودابه فضایلی، نشر جیحون، با تلخیص

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۱ساعت 9:38  توسط   | 

سایه را کجا باید جست؟



 

دردکشیدن تا حدود بسیار زیادی به این بستگی دارد که چگونه به موقعیتی خاص پاسخ می‌دهید. به عنوان مثال، وقتی می‌فهمید شخصی، به بدی پشت سر شما سخن می‌گوید، اگر عکس‌العمل نشان دهید، با این نکته‌ی منفی، با این احساس رنجش یا خشم، آرامش ذهنی خود را به‌دست خود نابود می‌کنید. این درد، ساخته‌ی خود شماست. ازسوی دیگر، از به‌وجود آمدن احساسات مثبت، اجتناب می‌کنید. اجازه دهید این سخنان چون بادی ملایم از کنار گوش‌تان بگذرد و این‌گونه، خود را از احساس درد و رنج و غم نجات دهید. بنابراین، با مشخص‌کردن چگونگی پاسخ‌گویی‌تان به وضعیتی خاص، حوزه و محدوده‌ی رنج خود را مشخص می‌کنید.

- دالایی لاما
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


نمی‌توان دنیا را در بند خود کشید، هر قدر هم که بزرگ شوی باز بزرگتری در کار است، هر قدر هم که دانا شوی باز ناشناخته‌ای در کار است، ولی می‌توان ذهن خود را در بند کشید. نمی‌توان محرک‌ها را به آمدن یا رفتن وا داشت، ولی می‌توان واکنش‌های ذهن خود نسبت به آن محرک‌ها را به تمکین وا داشت.

وقتی از دست کسی یا چیزی عصبانی می‌شوی، در واقع، اجازه داده‌ای تا ذهنت به صورت پیش‌فرض و شرطی‌شده‌ -که آن را نیز جایی در مسیر رشد خود آموخته‌ای- واکنشی همیشگی را نسبت به یک رویداد نشان دهد. این در حالی‌ست که خشم چون ذغالی گداخته در دستان توست، دارد تو را می‌سوزاند، ولی تو متوجه این امر نیستی و تنها در آرزوی این که ذغال را به دامن او بیاندازی به سر می‌بری! حسادت چون خوره‌ای بر جانت افتاده، چونان اسیدی که در حال خوردن ظرف خود است و تو از حال خویش بی‌خبر و در فکر اینکه چگونه وجود او را بخوری!

این‌ها واژگان آشنایی‌ست: «او مرا عصبانی می‌کند» «او می‌داند چگونه مرا دیوانه کند» «او مرا اغوا کرد» «او مرا فریفت» «او بود که اول شروع کرد» و ... ما با تمام وجود سعی می‌کنیم که مسئولیت اعمال و احساسات خود را به گردن دیگری بیاندازیم. مدام در حال فرافکنی ترس‌ها و فرومایگی‌های خود به این و آن هستیم و غافل از اینکه اگر با خوک کشتی می‌گیریم به این معناست که چیزی خوک صفت در ما عاشق غلطیدن در گل و لای است! دریغ، از این که کسی نمی‌تواند مرا عصبانی، اغوا، فریفته، و یا تحریک کند، مگر اینکه که خودم به او این اجازه را داده باشم. عملاً وقتی که کنترلی بر اعمال شرطی‌شده‌ی ذهن خود نداریم به دیگران اجازه می‌دهیم تا ما را دستکاری کنند، انگار که دستگیره‌ی درب خانه‌یمان را بیرون قرار داده‌ایم، هر کسی می‌تواند سرش را بیاندازد پایین و بی‌خبر داخل شود.

وقتی مشاهده‌گر ذهن خود می‌شوید، وقتی تمناها، انفعالات و احساساتی را که در وجودتان برمی‌انگیزد زیر نظر دارید، دیگر ناآگاهانه به آن‌ها پاسخ نمی‌دهید. صبر می‌کنید و با شکیبایی به بارقه‌های خشم و شهوت و ترسی که در وجودتان برانگیخته شده -جدا از اینکه چه عاملی بهانه‌ی این تحریکات بوده است- می‌نگرید و متوجه می‌شوید که جلوی چشمان شما در حال رنگ باختن و کمسو شدن هستند. شما در درون خود این را تجربه می‌کنید که هیچ حسی -از خوشایند و ناخوشایند- ماندنی نیست و همه در حال گذر هستند. اگر من در خودم انبار باروتی نداشته باشم، جرقه‌ی او دیگر مرا منفجر نخواهد کرد و به همان سرعت که روشن شده خاموش می‌شود. در واقع این خود ما هستیم که به خشم، شهوت، حسادت، ترس و تعصب‌های خود سوخت می‌رسانیم.

آن زمان که تصمیم گرفتی از این بازی خارج شوی و دیگر ذهن خود را در مقام اربابی ننشاندی، از آن روز تو خود ارباب جهان خویش خواهی بود. شهوت قدرت هرگز سیر نمی‌شود، در حالی که رستگاری -به معنای رها شدن از تمناهای ذهن- به تو چنان قدرتی پیش‌کش می‌کند که حتی به تصور هم نمی‌آید. ما فکر می‌کنیم که باید کسی باشد که دوستمان بدارد، تا حس خوبی داشته باشیم، تا با خودمان در صلح باشیم، اما غافل از اینکه تا زمانی که به صلح درونی نرسیده باشیم اگر تمام دنیا را نیز به گرد خود جمع کنیم باز نیازمندیم، باز هم می‌ترسیم: نکند که او را از دست بدهم! اگر دوست خود شدید، اگر ذهن خود را که چون اسبی تنومند و چموش است رام کردید، آنگاه دیگر هرگز تنها نخواهید بود.



- وحید شاه رضا، دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۱

 



+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 3:7  توسط   | 

زن


بنظرم میرسد گذشته از نفوذ زن ، خود ِ کیفیت زنانگی در مرد میتواند طبیعت پیچیده زنانه را در روح مرد توجیه کند. اینجا و

در این "بازی زبانی" هیچ تصادفی نیست که در زبان آلمانی نام خورشید یک نام زنانه (در دستور زبان آلمانی، هر شئی با

پیشوند زنانه و یا مردانه و یا خنثی نامگذاری میشود) و در زبانهای دیگر مردانه است. ما در این مورد گواهی و تصدیق هنری

همه قرون را داریم.
 

بیشتر مردان که دارای بصیرت روانی باشند میدانند که وقتی " رایدر هاگارد" میگوید " آن زن – که –باید – او را اطاعت کرد" منظورش از این حرف چه بوده.. از اینها گذشته آنها (مردان) فورا می دانند چه گونه زنی حاضر و آماده برای پر کردن این فاکتور اسرار آمیز است.--( اینکه زنها بتوانند آن نت نزده را بصدا در بیاوردند)-- فاکتوری که زنها حس پیش بینی و فراست شان در آن بسیار قوی است.

تائید گسترده ای که از کتابهایی در این باره نوشته شده نشان میدهد که باید یک ویژگی ورای فردی در این تصویر آنیما باشد، یک چیزی که واجد یک موجودیت فراٌر و گذرا و منحصر به فرد نبوده، بلکه بیشتر یک تصویر نوعی و تیپیکال ، با ریشه هایی که ژرف تر از تعلق ها و وابستگی های ظاهری که به آن اشاره کردم متصل باشد. 

متضمن و پیش فرض ِطبیعت مرد، ، وجود "زن" است، چه به لحاظ جسمانی و چه از حیث معنوی. سیستم مرد از همان ابتداء امر، با "زن" کوک و ساز میشود ، درست به همان نسبت که مرد برای جهانی که در آن پای میگذارد، آب، نور، هوا، نمک و کربوهیدرات و غیره ، بطور قطع از ملزومات زندگی او است. فرم و صورتِ جهانی که مرد در آن متولد میشود، الزامِ این تصویر خیالی را بطور فطری در او نهفته گردانیده است. 

به همین ترتیب هم همسر، فرزندان ، تولد و مرگ اینها همه در "مرد"، تصاویری مجازی (ویرچوآل) اند که بطور فطری بشکل استعداد روانی در او نهفته شده اند. این مقوله ها ی " بالذات" ، بطور طبیعی دارای یک کاراکتر جمعی اند که شامل تصاویر والدین، همسر و فرزندان بطور عام هستند و سرنوشت فردی او نمی باشند. 

بنابراین ما باید بدانیم که این تصاویر از آنجائیکه محتوای محکم و جسمیت یافته ندارند، "ناآگاه" هستند. آنها استحکام، نفوذ و متعاقبا آگاهی خود را از راه رویاروئی با داده های تجربی بدست میاورند که تمایلات و گرایشات ناآگاه را لمس کرده و آنها را از ناآگاهی وارد زندگی کرده و به آنها جان می بخشند. 

اینها به گونه ای ته نشین و سپرده همه تجربیات اجداد ما هستند، اما دست کم برای ما در این محدودیت دانائی و آگاهی ای که داریم، اینها فقط تجربه خشک و خالی نیستند.

من (یونگ) باید اعتراف کنم که هرگز سند و مدرک مصون از خطائی برای این تصاویر حافظه ای به ارث رسیده نیافته ام، اما این هم نیست که بطور قطع بخواهم ممانعت برای این نکته که علاوه بر اینکه این ته نشین های جمعی که محتوایشان هیچ چیز بخصوص فردی نیست ، حافظه های به ارث رسیده یک فرد معین در آنها یافت بشود، هم داشته باشم!

اختیار سر خودی ِ کمپلکس های روحی، طبعا پشتیبان این مفهوم که یک نهاد شخصی نامشهود، که گویا در این عالم کاملا متفاوت از ما عمل میکند است. لذا فعالیت روح به مثابه یک نهاد خود مختار ، بدون هیچ نقطه وصلی با ذات میرنده احساس میشود. این چیزی جز تصور اینکه این موجودیت نامرئی، هدایت کننده یک نهاد خود مختار و مستقل است نمی باشد. در عین حال این مشخص نیست چرا نامشهودی این وجود مستقل باید همزمان دلالت بر نامیرندگی خودش هم بکند. کیفیت نامیرندگیِ این وجود، باید از یک حقیقت دیگر نشات گرفته شده باشد که من قبلابه آن اشاره کرده بودم من باب ِ مثال، جنبه تاریخی کاراکتریستیک روح. "رایدر هاگارد" در کتاب (She) بهترین توصیف را در این مورد نموده است.

وقتی که بودائی ها میگویند که توسعه و پیشرفت به سوی کمال از طریق مدیتیشن ، خاطرات زندگی های قبلی را بیدار میکند ، آنها هیچ تردیدی به اشاره به همین واقعیت روانشناختی ندارند . تنها تفاوت این است که آنها فاکتور های تاریخی را نه به روان بلکه به "آتمن" منسوب میکنند.

در مجموع، در راستای رفتار برون گرایانه غربی ها این نکنه که نامیرندگی باید از نقطه نظر احساسی و سنتی نسبت به آنیما با کیفیات زنانه ای که متفاوت و متمایز از "ایگو" ست ، مستند و قابل اثبات گردیده و در صورت ژرف سازی آن بخش غفلت شده درون گرای فرهنگ معنوی در غرب، و بوجود آوردن ِ استحاله ای که شبیه به ذهنیت شرقی باشد ، کیفیت نامیرندگی را از حالت دو پهلو و ابهام آمیزِ آنیما به سوی خود رهنمون کند و این امر برای غربی ها یک کیفیت ِ کاملا منطقی هم میتواند داشته باشد. 

در دیدگاه مشرق زمین، فقدان مفهوم "آنیما"، همانطورکه اینجا اشاره شد، وجود دارد ، و لذا بطور منطقی مفهوم پرسونا هم مورد فقدان است. و این قطعا تصادفی نیست چون هماننطور که قبلا اشاره کردم، یک رابطه سازشی و موافقت آمیز میان "پرسونا" و "آنیما" وجود دارد. 


It seems to me that apart from the influence of woman there is also the man’s own femininity to explain the feminine nature of the soul-complex. There is no question here of any linguistic “accident,” of the kind o that makes the sun feminine in German and masculine in other languages. We have, in this matter, the testimony of art from all ages. Most men, probably, who have any psychological insight at all will know what Rider Haggard means by “She-who-must-be- obeyed. Moreover they know at once the kind of woman who most readily embodies this mysterious factor, of which they have so vivid a premonition.

The wide recognition accorded to such books shows that there must be some supra-individual quality in this image of the anima, something that does not owe a fleeting existence simply to its individual uniqueness, but is far more typical, with roots that go deeper than the obvious surface attachments I have pointed out. The whole nature of man presupposes woman, both physically and spiritually. His system is tuned in to woman from the start, just as it is prepared for a quite definite world where there is water, light, air, salt, carbohydrates, etc. The form of the world into which he is born is already inborn in him as a virtual image. 

Likewise parents, wife, children, birth and death are inborn in him as virtual images as psychic aptitudes. These "a priori" categories have by nature a collective character; they are images of parents, wife, and children in general, and are not individual predestinations. We must therefore think of these images as lacking in solid content, hence as unconscious. They only acquire solidity, influence, and eventual consciousness in the encounter with empirical facts, which touch the unconscious aptitude and quicken it to life. They are in a sense the deposits of all our ancestral experiences, but they are not the experiences themselves. So at least its seems to us. in the present limited state of our knowledge.. (I must confess that I have never yet found infallible evidence for the inheritance of memory images, but I do not regard it as positively precluded that in addition to these collective deposits which contain nothing specifically individual, there may also be inherited memories that are individually determined.)

In the Eastern view the concept of the anima, as we have stated it here, is lacking, and so, logically, is the concept of a personal. This is certainly no accident, for; as I have already indicated a, a compensatory relationship exist between persona and anima.
Two essays on Analytical Psychology- Carl Jung


+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 11:52  توسط   | 

آنیما و آنیموس

ترجمه : نسرین بیرق دار


Anima and Animus- 
from the book: Two Essays on Analytical Psychology, Carl Jung-

برای کودک ، در میان همه روح ها، روح والدین، مهمترین اند و این یک امر جهانشمول ا ست. پس والدین کودک، نزدیک ترین و با نفوذ ترین بستگان او هستند. اما همانطور که کودک رشد می یباد این نفوذ کمرنگ تر میشود و سرانجام "تصویرذهنی" والدین بطور روزافزونی از آگاهی کودک خارج میشود و می شکافد تا بدانجا که سیطره نفوذ آنان میتواند یک جنبه منفی هم بخود بگیرد.

در چنین حالتی "تصویر ذهنی" یک عنصر خارجی و حتی "بیگانه " در سایکی فرد قلمداد میشود. آنوقت به جای والدین، برای یک مرد بالغ ، یک زن دیگر است جایگاه پر نفوذ ترین تاثیر محیط را اشغال میکند.

او همراه و رفیق او میشود و به او تعلق پیدا میکند و زندگی خود را با این فرد که کم و بیش همسن و سال خودش است را طی میکند این زن یک فرد بالادستی نیست، و بخاطر جوان بودن اش قدرت نمائی و یا سخت گیری بر این مرد ندارد. اما با این حال این زن یک فاکتور با نفوذ در روان این مرد است درست مانند والدین خودِ مرد، این زن یک "تصویر ذهنی" که نسبتا اختیار سر خود است { اما نه مانند آن تصویر ذهنی ِوالدین که قبلا شکسته و به دو نیم شد، بلکه این تصویرقاعدتا با آگاهی مرد هم در ارتباط است}. 

زن، با دستگاه روان شناختی متفاوت خود، منبع اطلاعات ای میشود که مرد توان دیدن اش را ندارد. او میتواند باعث الهام مرد بشود؛ توانائی شهودی زن که بسی بیش از مرد است ، میتواند به او اعلام خطر کند و احساس زن که همیشه مستقیم و شخصی است ، میتواند به او راههائی را نشان بدهد که خود مرد هرگز نمیتوانست آن راهها را کشف کند. 

اینجا بی تردید، منبع اصلی کیفیت زنانگی روح وجود دارد. اما این (زن بیرونی) تنها منبع بنظر نمی رسد. هیچ مردی نهایتا و بطور کامل "مردانه" نیست و این نیست که چیزی "زنانه" در خود نداشته باشد. واقعیت این است که آن مردهای خیلی مردانه ، در واقع دارند بخش زنانه خودشان را با محافظت بسیار می پوشانند و پنهان می سازند. زیرا که زندگی خیلی لطیف عاطفی، بنظر اینگونه مردان خیلی "زنانه" است.

فضیلت برای چنین مردانی ، سرکوبی بخش زنانه خود تا حد ممکنه است، درست مثل زنان که دست کم تا به امروز ، حرکات مردانه را بر خود روا ندارند و نمی پسندند. 
فروکوفتن ویژگی ها و تمایلات زنانگی در مردان ، یک نیاز جنس مخالفی که در ناآگاه تلنبار میشود را باعث میشود. و طبعا یک "تصویر ذهنی" از زن ( صورتِ جان) مایه پذیرش این نیاز میشود. برای همین است که مرد در انتخاب عاشقانه بطور مجکمی قصد بر بدست آودرن زنی را دارد که با ناآگاه خودش و زنانگی درون خودش همگون است و میتواند آن "فرافکنی" را پذیرا باشد. 

در حالیکه با اینکه این انتخاب بنظر این مرد یک انتخاب ایده آل است، اما ممکن است که منجر به این بشود که مرد با ضعیف ترین بخش روان خودش ازدواج کرده است. این متیواند روشنگر بسیاری از تزویج ها باشد.



Among all possible spirits the spirits of the parents are in practice the most important; hence the universal incidence of the ancestor cult. For the child, the parents are his closest and most influential relations. But as he grows older this influence is split off; consequently the parental "imagos" become increasingly shut away from consciousness and on account of the restrictive influence they sometimes continue to exert, they easily acquire a negative aspect. In this way the parental " imagos" remains an alien element somewhere “outside” the psyche. In place of the parents, woman now takes up her position as the most immediate environmental influence in the life f the adult man. She becomes his companion; she belongs to him in so far as he shares his life and is more or less of the same age. She is not of a superior order, ether by virtue of age, authority, or psychical straining. She is, however, a very influential factor and, like the parents, she produces an imago of a relatively autonomous nature- not an imago to be split off like that of the parents, but one that has to be kept associated with consciousness. Woman, with her very dissimilar psychology, is and always has been a source of information about things for which a man has no eyes. She can be his inspiration; her intuitive capacity, often superior to mans, can give him timely warning, and her feeling, always directed towards the personal, can show him ways which his own less personally accented feeling would never have discovered. 

Here, without a doubt, is one of the main sources for the feminine quality of the soul. But it does not seem to be the only source. No man is so entirely masculine that he has nothing feminize in him. The fact is, rather, that very masculine men have-carefully guarded and hidden- a very soft emotional life, often incorrectly described as “feminine.” A man counts it a virtue to repress his feminine traits as much as possible, just as a woman, as least until recently, considered it unbecoming to be “mannish.” The repression of feminine traits and inclination naturally causes these contra sexual demands to accumulate in the unconscious. NO less naturally, the imago of woman ( the soul image) becomes a receptacle for these demands, which is why a man , in his love- choice, is strongly tempted to win the woman who best corresponds to his own unconscious femininity-a woman, in short, who can unhesitatingly receive the projection of his soul. Although such a choice is often regarded and felt as altogether ideal, it may turn out that the man has manifestly married his own worst weakness. This would explain some highly remarkable conjunctions.



+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 11:50  توسط   | 

خیال فعال




در عالم واقع خدا یک عقیده نیست؛ بلکه حقیقتی روان‌شناختی‌ست که بر مردمان حادث می‌شود. ایده‌ی خدا از تجربه‌ی ماورای طبیعت (numinosum) نشأت گرفت: تجربه‌ای روانی مربوط به لحظاتی که انسان حس می‌کرد نیرویی بر او چیره شده است؛ این واژه از ریشه‌ی ل
اتینی «numen» به معنای اشاره یا نشانه مشتق شده است.

این واژه متعلق به تجربه‌ای کهن در تاریخ باستان است، زمانی که انسان ناچار شد در برابر پیکره‌ی خداوند به نیایش بنشیند، پس به سوی سنگی گام برداشت که افراشته شده بود تا مردمان طوری دعاهایشان را به گوشش بخوانند که خدا صدایشان را بشنود؛ سپس آنقدر بر آن پیکره چشم دوخت تا خدا سری جنباند یا چشمانش را باز و بسته کرد یا به طریقی دیگر پاسخی به او داد.

این شیوه‌ی خلاصه شده‌ی یک خیال‌پردازی فعال (Active Imagination) است: تمرکز بر یک تصویر یا پیکره تا زمانی که به حرکت درآید؛ لحظه‌ای که خدا در آن اشاره‌ای می‌کند تا پذیرش یا عدم پذیرش خود را نشان دهد، همان لحظه‌ی ماورای طبیعی‌ است.

- کارل گوستاو یونگ، سمینار زرتشتِ نیچه




+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد ۱۳۹۱ساعت 5:2  توسط   | 

طبقه بندی تاریخی مردم





می‌توان طبقه‌ بندی مردم را به نوعی یک طبقه بندی تاریخی دانست: مردمانی هستند که زمانه‌ی ایشان هنوز فرا نرسیده است؛ این‌ها از لحاظ تاریخی نابهنگامند و آینده را پیش از موعد می‌بینند و به آن می‌پردازند. طبقه‌ی بعدی افرادی هستند که متعلق به زمانه‌ی خویشند؛ ولی بسیاری هم هستند که به هیچ‌وجه به این زمانه تعلق ندارند؛ بلکه باید در دوره‌ی والدین یا اجداد ما می‌زیستند. در طبقات بعدی افراد زیادی جای می‌گیرند که به قرون وسطی تعلق دارند و دیگرانی که به زمان‌های بسیار دورتر و حتی دوران غارنشینی متعلقند؛ در خیابان و قطار به آن‌ها بر می‌خوریم، مثلا گاهی غارنشین پیر و مضحکی را می‌بینیم که واقعاً نباید بیش از این زندگی کند. 

این مسئله ناشی از این حقیقت است که مشکلات خاص هر زمانه‌ای را بسیاری از مردم آن دوران درک می‌کنند، ولی همان مشکلات برای گروهی از مردم همان زمانه محسوس نیست، دست کم درک مستقیمی از آن‌ها ندارند.

- کارل گوستاو یونگ، سمینار زرتشتِ نیچه


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


در گذر زمان همه‌چیز در طبیعت دست خوش تغییر و تبدل می‌شود؛ جوامع انسانی نیز از این قاعده‌ی کلی مستثنی نمی‌باشند. انسان‌ها از این منظر که چگونه به این تغییرات پاسخ می‌دهند با هم متفاوتند: برخی، تغییرات را شهود می‌کنند و بو می‌کشند؛ آن‌ها نه تنها زودتر از دیگران متوجه این می‌شوند که زمانه آبستن چه تغییری‌ست بلکه خود نیز پیشتر از دیگران به سمت آن حرکت می‌کنند و پذیرایش می‌گردند. کار این دسته از افراد که همیشه جزء اقلیت هر اجتماعی هستند بسیار سنگین و در عین حال حیاتی‌ست. آنها پیش قراولان تغییراتند، موتور محرک جامعه، و بدون آن‌ها جامعه درجا می‌زند و مانند آبی که راکد شده باشد شروع به گندیدن می‌کند. از آنجایی که اکثریت جامعه از تغییر گریزان است و ترجیح می‌دهد به عادات و رسوم شناخته شده‌ی خود بچسبد به پیش قراولان یا آنگونه که نیچه می‌گوید به «نابهنگامان» سخت می‌گیرد. 


دسته‌ی دیگر در زمان حال زندگی می‌کنند: ایشان چرخ دنده‌های ماشین جامعه‌ می‌باشند. آنچه در گذر زمان در متن هر جامعه‌ای رسوب کرده و به قوانین و قراردهای مشترک بدل شده توسط این قشر به اجرا در می‌آید و زندگی می‌شود. برعکس دسته‌ی پیشین که دغدغه‌ی چیزی را دارند که تنها با ظرافت ویژه‌ای می‌توان در لابه‌لای روال معمول زندگی مردم آن را دید، اینان دغدغه‌ی آشکارتری دارند. پیش‌ قراولان کمبودها و کاستی‌های زیربنایی را درک می‌کنند و کسانی که در لحظه‌ی اکنون به سر می‌برند مشغول تاثیرات مشهودی هستند که از آن دلایل زیربنایی نشات می‌گیرند. می‌توان دسته‌ی اول را درگیر معنی و دسته‌ی دوم را مشغول فُرم دانست. دسته‌ی اول تغییرات نگرشی و کلی‌تری را باعث می‌شوند و دسته‌ی دوم، نیروهای اجرایی برای دست یافتن به آن بینش‌ها را فراهم می‌کنند. پیش‌قراولان، حکومت، ایدئولوژی، فلسفه‌ی علم و اخلاق و منش کلی یک جامعه را می‌بینند و اکنونی‌ها علم، تکنولوژی، دولت و سازمان‌های اجتماعی را.

در حالی که این هر دو گروه عمیقاً درگیر مسائل اجتماع خود هستند و هر کدام به سهم خود در پیش‌برد مسیر تکامل جامعه‌ی خویش تاثیرگذاراند، دسته‌ی سومی نیز وجود دارد که حساسیت بسیار ناچیز و حتی نزدیک به صفری نسبت به تغییر دارد. این همان انسان کهن است که در گذشته زندگی می‌کند، در خواب و خیال روزگاری که تنها تعریف آن را شنیده‌ است؛ ایشان پیشرفت جامعه را در مواجه شدن با مسائل پیش‌رو نمی‌بینند، بلکه با انکار آن‌ها و بازگشتن به زندگی ساده‌ی اجدادشان موافق هستند. متاسفانه در هر جامعه‌ای این قشر است که اکثریت را تشکیل می‌دهد. انسان توده‌ای چون کودک نابالغی‌ست که جورش را دیگران می‌کشند. او نه تنها درک درستی از مسائل واقعی که جامعه با آن روبروست ندارد، بلکه خود در واقع بخش مهمی از این مشکلات و مسائل است. با این حال همان‌طور که کودک در وجود هر فردی غریزه و قوه‌ی خلاقه را نمادینه می‌کند، انسان جمعی نیز نیروی آفرینش‌گر جامعه است: نیرویی که کور است.


از این‌رو، نابهنگام واقعی کسی نیست که توده را خوار شمرده، یا ترک می‌کند و به انزوا می‌رود، بلکه او این نیروی عظیم را چشم می‌شود، تا توان دیدن بیابد. گفتن این حرف که این جامعه خواب است، ناپخته و نابالغ است، و دون‌شان من می‌باشد هیچ‌چیز را حل نمی‌کند. درست است که پیش قراول از همه بهتر می‌داند که رنجی که او و همه‌ی هم‌قطارانش متحمل می‌شوند از جهل و ناپختگی انسان جمعی‌ست، ولی او همچنین نیک می‌داند که در واقع همین خاکِ توده است که توان بارور کردن بذر اندیشه و بینش روشن‌تر فردایی را که او در سر می‌پروراند دارد. با ترک، سرکوب و نادیده گرفتن روانشناسی انسان جمعی، روشنفکر به موجودی بی‌ریشه و معلق در هوا بدل می‌شود. پیش‌قراول حقیقی خود را نزدیک زمین، که حتی در زیر آن نگاه می‌دارد، او می‌بایست به غایت فروتن باشد تا بتواند رشد خود و جامعه‌اش هر دو را شاهد باشد. خردمند چین باستان، لائو تزو می‌گوید: «فرزانه در پشت‌سر قرار می‌گیرد، از اینروست که او همیشه پیش‌تر از دیگران در حرکت است.»


- وحیـد شاهـرضا؛ دوشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۱


vahid.shahreza@gmail.com



+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 0:29  توسط   | 

هزینه رشد


 


اگر شخصیت خودآگاه خود را در معرض خطر غرق شدن قرار ندهید، هرگز رشد نخواهید کرد.

- کارل گوستاو یونگ، سمینار زرتشتِ نیچه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هر فردی در کنش‌های رشدیافته‌‌تر شخصیتش، از اقتدار و آرامش برخوردار است، و میلی هم ندارد تا‌ با کنش‌های فرودینش روبرو شود. راحت‌تر این است که فردی با کنش «فکری» رشدیافته حوزه‌ی احساسات را سخیف و خُرد بنامد و از آن دوری کند تا اینکه خود را در شرایطی قرار دهد که احساساتِ نابالغ و ناپخته‌اش را به چالش بگیرد. به وارونه فردی که کنش برترش «احساسی»‌ست نیر ترجیح می‌دهد از موقعیت‌هایی که نیازمند تعقل و ارزیابی منطقی‌ست دوری کند و افراد «فکری» را سرد و خشک و بی‌روح برچسب بزند. «درونگرا» از قرارگیری در موقعیت‌های اجتماعی دوری می‌کند و برونگراها را سطحی خطاب می‌کند و «برونگرا» نیز از تنها شدن با خود فرار کرده و درونگراها را منزوی و مرموز برچسب می‌زند.

هر بخشی از وجودمان را که انکار کنیم در نهایت به انکار ما می‌انجامد. فرقی نمی‌کند که تا چه اندازه در سرکوبِ کنش‌های فرودین خود موفق باشیم، آن‌‌ها درست در بدترین زمان ممکن بیرون می‌جهند و کنترل اوضاع را به دست می‌گیرند: اخلاق‌گرای خشک و افراطی ناگهان در یک درگیری به بدوی‌ترین شکل ممکن با احساس خشم خود روبرو شده و کسی را به قتل می‌رساند، استادِ دانشگاه عاشق خدمتکار خود می‌شود!، فرد بشاش و اجتماعی در روبرو شدن با مشکلش ناگهان احساس فلج بودن می‌کند و به گوشه‌ی خانه می‌افتد و نمی‌تواند از هیچ‌کدام از روابطش در کمک به خود سودی ببرد و درونگرا ناگهان خود را در امواج خروشان احساساتِ جمعی غرق شده می‌یابد و احساس فردیتش را از دست می‌نهد.

همه‌ی این موقعیت‌ها و هزاران موقعیت مشابه دیگر در زندگی روزمره‌ی ما حکایت از این می‌کنند که سرکوب کردن، بدترین راه‌حلی‌ست که ما می‌توانیم برای روبرو شدن با محتویات روان خود برگزینیم. یونگ معتقد است که سرکوب باعث می‌شود تا ناخودآگاه رنگ و بویی شرور و خطرناک به خود بگیرد، در حالی که اگر آن را پذیرا باشیم چون کودک یا حیوانی خود را به ما می‌نمایاند که انرژی سرشاری برای زندگی به ما هدیه کرده و به مرور در تماس با تجربه پخته‌تر و رشدیافته‌تر می‌شود. اما برای این‌که بتوانیم «آن دیگری» را در درون خود پذیرا شویم باید هزینه‌‌اش را نیز بپردازیم. وارد شدن در سرزمینی که در آن چون کودکی بی‌دست و پا هستیم کار چندان دلچسبی نیست، خودپنداره‌ی ما در معرض تحدید قرار می‌گیرد: این‌طور به نظر می‌رسد که شخصیتِ خودآگاه‌مان در حال غرق شدن است و داریم هویت‌مان را از دست می‌دهیم. شاید این احساس چندان هم بی‌مورد نباشد، چراکه ما مشغول شکستن تصورات‌مان از خود و جهانیم و در تلاشیم که از زاویه‌ای متضاد به همه‌چیز بنگریم. بی‌شک این چالشی بزرگ برای شخصیت شکل‌گرفته‌ی ما در طول زمان است، اما نکته این‌جاست که اگر این احساس را تاب بیاوریم در نقطه‌ای به یک سنتـز جدید از «من»ِ پیشین و حوزه‌ی شناختی جدیدمان دست می‌یابیم. این لحظه‌ی تولد دوباره است، وقتی جفت اضداد به اتحادی کیمیایی دست می‌یابند و ما در «من»ی جدید زنده می‌شویم که وسیع‌تر از نقابِ خشک و یکسویه‌ی دیروز است و می‌تواند جهان را بیشتر در خود پذیرا گردد و دامنه‌ی ادراکات و تجربیاتش وسیع‌تر و غنی‌تر می‌شود.

یونگ می‌گوید: «هرچیز خوبی پر هزینه است، و گسترش شخصیت از پرهزینه‌ترین چیزهاست.» تا زمانی که اقتدار خود را واننهیم، عجز را در وجود خود نپذیریم و داوطلبانه وارد سرزمین سایه‌ها نگردیم، هیچ‌چز تغییر نمی‌کند، هیچ اتفاقی‌ رخ نمی‌دهد، لااقل هیچ‌چیز درستی هم به وقوع نمی‌پیوندد. شناختِ خود، پشت میز مطالعه رخ نمی‌دهد، در میانه‌ی میدان زندگی اتفاق می‌افتد. تا زمانی که جسارت خطا کردن را نداشته باشیم و نتوانیم خود را درست در پست‌ترین حالت‌هایمان پذیرا شویم، تا آن زمان که آگاهانه به سراغ تاریکی خود نرویم، هیچ نوری نیز نخواهیم یافت.

- وحیــد شاهـرضا؛ تهران، یکشـنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۱
 
vahid.shahreza@gmail.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 21:26  توسط   | 

توده







هیـچ‌چیز جز خلاقیتِ کور توده‌ی مردم قادر نیست کلیسـایی نوین خلق کند؛ عوام‌الناس چنان کلیسای جدیدی می‌آفرینند که هیچ انسان هوشمندی قادر به خلق آن نیست. زیرا برای آفرینش کلیسا باید نابینا باشید: هوش یا خودآگاهی بیش از اندازه به کارتان نمی‌آید

. نابخردی محض لازم است. تنها نیرویی که می‌تواند کلیسایی نوین بر روی زمین بسازد توده‌ی مردم است.

وقتی عوام‌الناس توانستند دیوارها را درهم بشکنند، خودشان هم بلافاصله یک کلیسا می‌سازند، کلیسایی که شاید بدتر از قبلی باشد، مثلاً می‌تواند یک نظام حکومتی باشد. ما دین سالاری نداریم، ولی دولت داریم. می‌دانید که از دید یک فرد هوشمند، دولت موضوعی انتزاعی‌ست. او هرگز آن را موجودی زنده قلمداد نمی‌کند، ولی توده‌ی مردم آن‌قدر کودنند که آن را موجودی زنده بدانند که باید داری قدرت مطلق باشد، بنابراین از آن کلیسا می‌سازند. برای نمونه، دولت فعلی روسیه یا حتی آلمان و ایتالیا [منظور روسیه‌ی بولشویک، آلمان نازی و ایتالیای فاشیست است] در واقع نوعی کلیساست با خصوصیاتی مذهبی؛ و قوانین درون این کلیسا بسیار مرگبارتر و مخرب‌تر از کلیسای کاتولیک است.

- کارل گوستاو یونگ، سمینار زرتشتِ نیچـه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

انسان توده‌ای از خودش چیزی نمی‌داند، و نمی‌توان واژه‌ی هوشیاری یا خودآگاهی را برای او اتلاق کرد. در واقع، توده‌ی مردم در نوعی نیمه‌هوشیاری زندگی می‌کنند، گونه‌ای خواب‌گردی، و شاید تنها در لحظات واقعاً بحرانی و آن هم برای چند لحظه هوشیاری کامل خود را بدست می‌آورند و دوباره به سرعت خودشان را از شرش خلاص می‌کنند؛ برای مثال وقتی جان فرد در خطر است و او ناگهان و به گونه‌ای غریزی تمام نیروهایش را برای دفاع از خود بسیج می‌کند. هوشیاری هزینه‌ی بالایی طلب می‌کند که اکثر انسان‌ها حاظر نیستند پرداختش کنند. هوشیاری به این معناست که فرد عمیقاً درک کند که موجودی تنها و مخیّر است که آگاهی نسبی و اندکی دارد و در نتیجه در هر لحظه از زندگیش با انتخاب‌هایی روبروست که احتمالاً گزینه‌ی اشتباهی را در موردشان انتخاب خواهد کرد. هوشیاری در ذات خودش اضطراب تنهایی، شکست و مرگ را نهفته دارد.

در واقع، همان‌طور که نیچـه به درستی اشاره می‌کند وضعیت انسان وضعیتی بینابینی‌ست یا به بیان خود او: انسان پلی‌ست میان حیوان و ابرانسان. حیوان با غریزه‌ی صرف زندگی می‌کند و از نوعی هماهنگی پیشین با طبیعت برخوردار است، ولی انسان از نوعی آگاهی و نیروی تامل -به معنای بازسازی دوباره‌ی گذشته در ذهن و مقایسه‌ی آن با موقعیت‌های دیگر- برخوردار است. این آگاهی تمیز دهنده به انسان تا حد زیادی اراده‌ی آزاد نیز بخشیده است و در نتیجه او باید خودش این هماهنگی را به وجود آورد؛ ولی با این‌همه انسان تازه در شروع راه است. هنوز میزان دانسته‌های بشر در مقابل نیازموزده‌هایش کمتر از هیچ است؛ ما هنوز زمین خود را به خوبی نمی‌شناسیم، هنوز جسم و روان خود را به تمامی درک نکرده‌ایم و آن بیرون با کهکشانی روبروییم که حتی انتهایش را نیز نمی‌توانیم تخمین بزنیم و این وضعیت عیناً در مورد کهشکشان درونی (روان) خودمان نیز صادق است.

از اینروست که اکثر مردم از مواجه شدن با وضعیت وجودی خود طفره می‌روند و از پذیرفتن آگاهی، آزادی و مسئولیت خود سرباز می‌زنند. آنان نمی‌خواهند که بر روی این پل معلق و خطرناک قدم بگذارند و ترجیح می‌دهند تا به عقب برگردند و آن پیوستگی و یکی بودن ناهوشیار که دیرزمانی وقتی حیوان بودند و یا نزدیکتر، در زهدان مادر تجربه کرده‌اند را به گونه‌ای دوباره بازیابند. اما واقعیت تلخ برای آنان این است که زمان به عقب بازنمی‌گردد؛ زندگی یک جاده‌ی یکطرفه است که تنها در آن می‌توان به پیش رفت، دیگر نمی‌توان وضعیت دیروز را تجربه کرد. بشر چاره‌ای ندارد جز این‌که از روی این پل گذر کند و آگاهی برتری که در آنسو انتظارش را می‌کشد به چنگ آورد. هر انسانی که به ترس خود از تغییر چیره شود، هر انسانی که پای در راه خود شدن بگذارد به سهم خود، آگاهی جمعی را یک قدم به ابرانسان نزدیک‌تر کرده است و هر انسانی که زبونی پیشه کند و خود را در مخدر غرق کند -فرقی نمی‌کند تریاک باشد، الکل، دین، ملیت‌پرستی یا ایدئولوژی‌های سیاسی- چون یک لنگر به پای زندگی و به پای هم قطاران هم‌نوعش در این مسیر بسته شده‌ است.

انسان جمعی نیازمند یک قیم است تا با فرافکنی مسئولیت خودش بر گردن او از شر اضطراب آزادی رها شود. توده می‌کوشد تا قوانین و بنیان‌های قابل اتکایی بیابد که قابل تکرار باشند: ذهن انسان با چند هفته تمرین می‌تواند «ده فرمان» را بیاموزد و از آن پس بدون نیاز به هوشمندی و هوشیاری مثل یک ماشین آن را اجرا کند. اگر بشود، فرد هرگز خودش را از مادرش جدا نخواهد کرد -آنگونه که در روران‌رنجوری‌ها شاهد آن هستیم- و اگر چاره‌ای نداشته باشد جز جدایی، باید برای آن جایگزینی پیدا کند. اینجاست که قوم، قبیله، کیش، سازمان و دولت جایگزین بهشت وابستگی ناهوشیارانه با مادر می‌شوند. فرد اراده‌ی خود را در سازمان‌های اجتماعی حل می‌کند و هویتی جعلی را به دست می‌آورد که به او احساس ارزشمندی و حق به جانبی می‌دهد. در واقع، جمعی روان‌رنجور به هم می‌پیوندند و به علت توافق نظری که باهم دارند و نیرویی که جمع به آن‌ها می‌بخشد از بیماری‌شان ارزش می‌آفرینند. متاسفانه وضعیت دنیای امروز اینگونه است: تعداد افرادی که فریت‌یافته‌اند و یا در این مسیر حرکت می‌کنند از دو درصد کل جمعیت دنیا نیز کمتر است و در واقع ایشان از نگاه اکثریت، غیرعادی و مشکل‌دار هستند. وضعیت بسیار شبیه آن داستان مثنوی‌ست که یک بینا وارد شهر کورها شده بود. عامی نمی‌خواهد که بینا شود، می‌خواهد تو را کور کند!

در چنین دنیایی بزرگترین فریبی که یک روشنفکر می‌تواند بخورد این است که به نیروی توده‌ی مردم اعتماد کند و تصور کند که عوام‌الناس قادرند در جوشش‌ها و انقلاب‌هایشان چیزی نو بیافرینند. بزرگترین خودفریبی برای کسی که پا در عرصه‌ی خود شدن می‌گذارد این است که از خودش یک مُصلح اجتماعی بسازد. مردم به دنبال تکیه‌گاه هستند، به دنبال یک منبع اقتدار که ایشان را از شر خودآگاهی و انتخاب‌های دردناکشان برهاند. توده یک فرد را جلو می‌اندازد، او را بالا می‌برد و از آن بالا به زمین می‌کوبد و دوباره به سراغ نفر بعدی می‌رود؛ این مسیر همیشگی آن است، تا زمانی که تک تک افراد آن جامعه به هوشیاری و قبول مسئولیت فردی نرسیده باشند این چرخه‌ی معیوب ادامه می‌یابد. نیروی تلقین جمعی فوق‌العاده بالاست و هر انسان فردیت‌یافته‌ای را تحدید می‌کند تا از خودش خارج شود و ناهوشیارانه نقش قیم و پدر را برای ملت بازی کند.

کارل گوستاو یونگ معتقد است که شعار دادن و تلاش‌های جمعی و سازمانی برای برقرای صلح و عدالت و اعتدال به جایی نخواهند رسید، بزرگترین خدمتی که یک فرد می‌تواند به اجتماع بزرگ بشریت بکند این است که آن‌سوی تاریک و شر بشریت را در خودش بیابد و رام کند، کسی که به تعادل درونی رسیده باشد، در حوزه‌ی تاثیرگذاری طبیعی‌اش در فضایی که نفس می‌کشد اعتدال می‌آفریند. لائو تزو، فرزان‌اندیش چین باستان این تناقض را چنین عنوان می‌کند: «فرزانه کمک کردن به دیگران را ترک گفته است، پس به راستی که کمک ایشان است.»

- وحیــد شاهــرضا؛ تهران، یکـشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۱

vahid.shahreza@gmail.com


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 21:25  توسط   | 

خیال پردازی



 

 


خیال پروری خطرناک است. این کار برای بیماران و حتی برای خود ما نیز خطرناک است، زیرا هرگز نمی‌دانید چه نتیجه‌ای به بار می‌آورد. عاقبت همان چیزی حاصل می‌شود که بیش از همه از آن واهمه دارید. وقتی به چنین تجربه‌ای پا می‌گذارید، بدانید راهی‌ست که ممکن است در آن کشته شوید.

- کارل گوستاو یونگ، سمینار زرتشتِ نیچه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نیروی آفریننده کور و نابیناست و از اینرو شما هرگز نمی‌توانید مطمئن شوید که چه چیزی از طریق شما خلق خواهد شد. وقتی وارد دنیای تصاویر ذهنی می‌شوید، وقتی به سراغ رویاهای‌تان می‌روید اگر از دانش کافی و شناخت مناسبی از طبیعت این جهان شگفت‌انگیز برخوردار نباشید -یا به تعبیر یونگ اگر وسایل لازم برای غواصی نداشته باشید- با جنازه فرق چندانی نخواهید داشت.

جهان درون ما به لحاظ اخلاقی خنثی است، تمام نیروها در آن حضور دارند و اضداد چنان در کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند که هیچ یکسویگی در آن‌ها مشاهده نمی‌شود: مرگ و تولد، نیروی ویرانگر و آفریننده چنان دوشادوش هم قراریافته‌اند که گویی دستِ راست و چپ یک وجود هستند. اینکه در سفر دریایی شبانه‌مان با کدام بخش از این انرژی‌ها ملاقات خواهیم کرد و کدامین را در وجود خود جذب و تحلیل بریم بستگی تام و تمام به بینش و نگرش ذهن خودآگاه ما دارد. نمی‌توان فردی که ایگوی بی‌ثبات و ضعیفی دارد را با ناخودآگاه مواجه کرد، زیرا ظرف او تحمل پذیریش جفت اضداد را ندارد و به جای اینکه محمل کیمیا گردد، درهم فرو می‌پاشد.

در سراسر دنیا آیین‌های تشرف وجود دارند، در همه‌ی تمدن‌های کهن برای سالک جهان اسرار یک سری مقدمات و روش‌های خودسازی پیش‌بینی شده است. تمدن مدرن ما از این حیث تمدنی بسیار فقیر است، زیرا از یکسو وجود ساحت‌های دیگر آگاهی را انکار می‌کند و از سوی دیگر افرادی که طبیعت شهودی بیشتری دارند را نیز نمی‌تواند برای وارد شدن به این ساحات راهنمایی کند، که البته این نیز نتیجه‌ی همان انکار اولیه است، چو هر چیزی که در روان سرکوب شود به شکلی نامناسب بیرون می‌ریزد و فرد را تسخیر می‌کند -چه در شکل فردی و چه جمعی آن. برای همین است که سرخپوست تولتک بعد از تجربه‌ی مصرف یک گیاه توهم‌زا با دانش و خردی برتر به جامعه‌ی خود باز می‌گردد، ولی جوان شهرنشین امروزی بعد از مصرف داروی توهم‌زای مشابهی مثل LSD گم‌گشته‌تر از پیش و به شکل یک (freak) به اجتماع خود باز می‌گردد.

روانشناسی تحلیلی یونگ یکی از روش‌هایی‌ست که می‌توان با آن به سراغ ناخودآگاه رفت و در این سفر دریایی شبانه و خطرناک چون کشتی‌ای می‌ماند که شما را از غرق شدن در امواج غیرقابل پیش‌بینی اقیانوس ناهوشیاری حفظ می‌کند. یونگ تمام تلاش خود را کرد تا روش‌های سنتی را به گونه‌ای تغییر دهد تا برای انسان مدرن (ذهن غربی) مناسب باشد. می‌توانید با واژگان او آشنا شوید و اگر احساس کردید برای‌تان مناسب است، آن را بیازمایید و اگر مناسب نیست حتما به سراغ روش‌های دیگری بروید، ولی هیچ‌گاه قصد این مرحله بی‌همرهی خضر نکنید! .. : )

- وحیــد شاهـرضا؛ تهران، پنج‌شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۱

vahid.shahreza@gmail.com
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 21:24  توسط   | 

تراژدی


 

 

 


این تراژدی ِ همه‌ی دست‌آوردهای انسانی‌ست، به این معنا که زمانی فرامی‌رسد که دیگر به کار نمی‌آیند و کافی نیستند، زمانی که کم و بیش باید اصطلاح «شکستِ مفتضحانه»‌ی ولتـر را به کار بُرد، دوره‌ای مانند انقلاب فرانسه که قدرت مطلق کلیسا عملاً نابود شد.

- کارل گوستاو یونگ، سمینار زرتستِ نیچه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زمان می‌گذرد و با عبورش همه‌چیز را می‌شورد و می‌برد‌، می‌کُشد و نابود می‌کند؛ حتی کوه‌هایی که به نظر می‌رسد با چه عظمت و استواری در جای خود میخ‌کوب شده‌‌اند و سر و شانه‌ی خود را به بلندی‌های آسمان می‌سایند، در دروره‌های زمین شناسی مثل تکه‌ای یخ زیر نور خورشید آب می‌شوند و جای خود را به دره‌های عمیق و تاریکی می‌دهند که در ذهن‌شان غرور فقط یک خاطره است! دریا‌ها به صحراهای لم یزرع بدل می‌گردند و خاکِ کویرهای شکاف برداشته از تابش آفتاب به ژرفاهای اقیانوس‌هایی بدل می‌گردند که نور را تنها در رویاهای خود می‌بینند. این سرنوشت مختوم هر چیزی‌ست که صورتی (form) دارد، این‌که روزی از پشت صورتک پر بکشد و در جای دیگر و به شکل دیگری لباسی نو به تن کند: گه لباس آفتاب و گه پیراهن مهتاب، گه خیس آب و گه سرخ ِ آتش، گه سخت چو خاک و گه روان چو باد.

هستی حتی ذره‌ای از وجودش را دور نمی‌ریزد، تنها به سادگی همه‌چیز را دست خوش تغییر می‌کند، تغییری مداوم، از شکلی به شکل دیگر و از قالبی به قالب دیگر (transformation)؛ در این تغییر شکل حتی ذره‌ای از ماهیتش قلب نمی‌شود، حتی لمحه‌ای جانش بی‌جان، و هستی‌اش نیست نمی‌گردد. زندگـی ‌بال دارد و پر می‌زند، پل می‌زند شرق و غرب را: در مشرق زنده می‌کند و در مغرب می‌میراند و دوباره در مشرق جان می‌دمد. آری، مرگ و تولد دوبال‌اند، پرنده‌ی زندگی را. همه‌ی موجودات از ذرات زیراتمی تا بزرگترین کهکشان‌ها، از موجودات تک سلولی تا انسان، همه وجود خود را بین این دو بال می‌یابند. فیزیک نو به ما می‌گوید که ذره‌های بنیادین که من و شما -و همه‌چیز- را می‌سازند در آن واحد هر دوی این حالات را از خود نشان می‌دهند، هم هستند و هم نیستند، هم مرگ‌اند و هم زندگی. در فاصله‌ی یک چشم بر هم زدن زندگی تا بی‌کرانه‌ی مرگ رفته و تا بی‌انتهای زندگی بازگشته است. چرا ما انسان‌ها تصور می‌کنیم که حیات اجتماعی ما -این چند ثانیه‌ی حقیر در مقیاس خلقت کائنات- موردی استثنایی‌ست؟ چرا ما تصور می‌کنیم که باورهای‌مان، نظام‌های ارزشی و قراردادهای اجتماعی‌مان ازلین و ابدین‌ هستند؟ چرا باید بپنداریم که ایسم‌های ما فراتر از زندگـی گام بر می‌دارند؟

در واقع، حیات اجتماعی و نگرش کلی (جهان‌بینی) ما انسان‌ها نیز از دوره‌ها و چرخه‌های طبیعی تبعیت می‌کنند. بذری جوانه می‌زند، بالغ شده و میوه می‌دهد و در نهایت به دل همان خاکِ تیره‌ای باز می‌گردد که از آن زاییده شده است. از دل یک اغتشاش و بی‌نظمی، به آرامی نظمی جدید خود را هویدا می‌کند ‌و با سعی و خطا به بلوغ لازم می‌رسد، و در نهایت دوباره به یک اغتشاش و بی‌نظمی جدید می‌انجامد که از دل آن نیز نظمی نوین سر بر می‌آورد. هر دوره‌ای از شکوفایی تمدن انسانی، از خاکستر دوره‌ی قبل زاییده شده و خاکِ زاینده‌ی دوره‌ی بعدی می‌شود. این سه مرحله را همه‌ی نظام‌های خُرد و کلان -هم فرد و هم اجتماع- طی می‌کنند. در ابتدای راه، دوره‌ی پیش‌کلاسیک (preclassic) را داریم که طی آن پایه‌های یک نگرش جدید در حال شکل‌گیری هستند، سپس به مرحله‌ی کلاسیک (classic) یا تدوین کامل و بلوغ آن بینش می‌رسیم و در نهایت به دوران افول و غروبش، یعنی مرحله‌ی پساکلایسک (postclassic) خواهیم رسید. برای مثال اروپا زمانی را به خود دید که در آن اسطوره‌ها حکومت می‌کردند، تا اینکه خدایان غروب کردند و جای خود را به اسطوره‌ی تک خدا، به مسیح دادند و کلیسا تنظیم امور را به دست گرفت، کلسیا نیز خود خاکستری شد تا از دلش خردگرایی (rationalism) سر بیرون آورد و عصر مدرن سیمایش را آشکار کند، اینک مدرنیته نیز به دروان پسا‌کلایسک خود نزدیک می‌شود و می‌رود که جایش را به دوره‌ای دیگر بدهد، به «پُست مدرنیسم» که خودش هنوز در مرحله‌ی پیشاکلاسیک‌اش است و هنوز مشغول پی‌ریزی ستون‌های بنایش می‌باشد. فیزیک نو مشغول ویران کردن دنیای جامد و سفت و سخت نیوتونی‌ست و فروید، خِرد و اندیشه‌پرستی دکارتی را با افزودن واژه‌ی «ناخودآگاه» به چالش می‌کشد، یونگ دوباره به اسطوره‌ها جان می‌بخشد، و تکنولوژی معنای ارتباطات را دگرگون می‌کند. و در نهایت هنر نیز به عنوان تبلور غریزه‌ی زیبایی‌شناختی در انسان به دنبال همه‌ی این تغییرات چهره مبدل می‌کند.

تغییر غیرقابل اجتناب است. زمانی ماشین‌ها همه مکعب‌های زاویه‌دار و زیبایی بودند که با غروری مردانه جاده‌ها را می‌خرامیدند، ولی در نهایت نیروی باد بر طرح و نقش‌ پر صلابت‌شان پیروز شد و به تخم‌مرغ‌های بی‌زاویه با ظرافتی که خاص زنان است بدلشان کرد. گذر زمان همه‌چیز را دست‌خوش دگرگونی می‌کند، و مسئله تنها این است که آیا ما به استقبال این تغییر می‌رویم و یا به تلاش مذبوحانه‌ی خود برای حفظ کردن آنچه ناپایدار و ناماندنی‌ست ادامه می‌دهیم. زمان با کسانی که در برابرش مقاومت می‌کنند بی‌اندازه سخت گیر است و با آنان که به رویش آغوش باز می‌کنند دوست و همراه. روزی می‌رسد که باید همه‌ی نظام باورهای‌مان، همه‌ی اندیشه‌های اخلاقی و همه‌ی قراردادهای اجتماعی خود را رها کنیم، پس چه بهتر که خود این تغییر را پذیرا شویم و با کمترین هزینه به آن دست یابیم. بهتر است که چو ماهی چابکی باشیم که با چشم بر هم زدنی از این حوز به آن آبگیر می‌پرد تا تن ِ لشی که این فاصله را باید به زمین بخزد! آنکه از جنس زندگـی‌ست و به روی آن باز است، چون خود زندگـی خلاق است، همیشه پذیرای تغییر است و به دنبال افق‌های جدید و به وارونه انسان توده‌ای، کهن و سنتی است و تغییر برایش سخت‌ترین کار است، حتی سخت‌تر از ایستادن زیر نور آفتاب سوزان تیرماه در صف‌های طویل خرید قُدقُد!

- وحیــد شاهـرضا؛ یکـشنبه، ۱ مرداد ۱۳۹۱
 
 
 vahid.shahreza@gmail.com

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 21:23  توسط   | 

زیستن با یقین به مرگ


 

 


زیستن با یقین به مرگ، همان شیوه‌ای است که زندگی برای زیستن می‌پسندد.

- کارل گوستاو یونگ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

«در واقع مرگ از ابتدای تولد و یا حتی قبل از آن شروع شده اما ما برای آن زمانی توافقی تعریف می‌کنیم.» (آلن واتس)
ما همه در دنیای قراردادها زندگی می‌کنیم، به نظر می‌رسد بدون قراردادها و پایدبندی به آن‌ها سنگ روی سنگ بند نشود و حتی یک روز زمینی را نیز نتوانیم به شب برسانیم. به نظر من این درست است. ما انسان‌ها بدون این توافق‌ها اساساً نمی‌توانیم چیزی به عنوان زندگی اجتماعی داشته باشیم. ما باید نقش‌های مکمل بپذیریم و در انجامش خود را متعهد بدانیم. تا اینجای کار ایرادی وارد نیست، مشکل از جایی آغاز می‌شود که ما قراردادها و توافقات مابین خود را پیشین، ازلین و حقیقی می‌انگاریم و انتظار داریم که تا ابد نیز وجود داشته باشند و تکرار شوند. درست همین‌جاست که از توان‌مندی‌‌هایمان برای گردن خود طناب‌ِ دار می‌بافیم. ما متوجه نیستیم که قراردادها را خودمان به وجود آورده‌ایم و در این به وجود آوردن یک نیت وجود داشته است: بهتر روبرو شدن با موقعیت و داشتن کارایی بیشتر. ما فراموش می‌کنیم که زندگی روند دائمی تغییر است و شناخت ما به صورت نسبی در حال گسترش و عمق پیدا کردن است. در واقع موقعی که فراموش می‌کنیم که قراردادهای‌مان باید پویا باشند و قابلیت تغییر و سازگاری با لحظه‌ی همیشه نو شونده‌ی «اکنون» را حفظ کنند دیگر کارکرد اصلی خودشان را از دست داده‌اند؛ در چنین شرایطی دیگر آن‌ها نه تنها به سازگاری ما کمکی نمی‌کنند، که به وارونه سنگ این راه می‌شوند.

کارل یونگ می‌گوید: «بزرگترین دشمن آرمان‌های جدید، آرمان‌های کهنه هستند.» در واقع، باید این‌طور در نظر گرفت که مشکل بشر ضعف آگاهی او و نسبی بودن شناختش نیست، بلکه ترس او از تغییر و میل وافرش به محافظه‌کاری و برقراری ثبات -هر چند مصنوعی و ذهنی- می‌باشد. بزرگترین ترس بشر، یعنی ترس او از مرگ نیز در واقع، ترس از تغییر است، ترس از روبرو شدن با خود در ساحتی ناشناخته. کسی که آماده است همه‌ باورها و اندیشه‌هایش را در مواجهه با تجربه‌ی زندگی -تجربه‌ی ویژه‌ی لحظه‌ی «حال»- رها کند و یا به چالش بکشد، بی‌شک قادر خواهد بود تا دیدگاهش به زندگی و در نتیجه قرادادهایش را نیز از نو بیافریند و این به معنای ماندن در مرکز جریان زندگی و سرشار بودن از روح حیات است. وقتی زندگی را کنترل نکنید، او به درون شما راه باز می‌کند و وقتی به وارونه، تلاش می‌کنید تا به چنگش آرید، خود را بر روی شما می‌بنند، و وقتی زندگی شما را از وجود خود محروم کند، شما در معرض تجربه‌‌ی مرگ قرار می‌گیرید. شدت و ضعف این تجربه به شدت و ضعف تمایل و پافشاری شما در چسبیدن به کنترل تغییر می‌کند: اگر چون کودکان نرم و انعطاف پذیر باشید، از جنس زندگی هستید و اگر سفت و نامنعطف شده‌اید، چون شاخه‌ای خشک و شکننده هستید که مرگ‌تان فرا رسیده است؛ و دیر یا زود آن بادی که شما را خُرد می‌کند از راه خواهد رسید. به بیان یونگ: «در حالی که قدیس -به معنای کسی که دچار باورهای جزمی درباره‌ی خود و زندگی‌ست- چون تیرکی آهنین بر کف رودخانه‌ی زندگی فرو کوبیده شده است، رقصنده چون گیاهی‌ست که به هر حرکت آب پاسخ می‌دهد.»

به زندگی خود نگاه کنید، به بدن خود نگاه کنید، ببینید به چه موقعیت‌هایی سفت چنگ اندخته‌اید و حاضر نیستید از آن‌ها خارج شوید. ببینید که کدام بخش‌های بدن‌تان منقبض است. به درستی نگاه کنید و حتماً متوجه می‌شوید که کدام بخش از قراردادهای‌تان دیگر کارکرد خود را از دست داده‌اند و مثل یک بافت مرده با شما حمل می‌شوند. به محض اینکه نسبت به آن‌ها هوشیار شوید و در این هوشیاری «حضور» یابید، یعنی آن‌ را مدام در نظر آورید، روند پوست اندازی‌تان آغاز می‌گردد، تا در نهایت با یک قالب جدید، شاداب و نرم، دوباره متولد شوید. فقط امتحان کنید!

به خود نگویید که «این بار من» است، به جای آن بگویید «این بار است». اگر به سختی‌های زندگی خود، «من» را بچسبانید، اگر به باورهای‌تان، به نقش‌هایتان، «من» را ضمیمه کنید، دیگر نمی‌توانید از آن‌ها جدا شوید، چون آن‌ها را بخشی از خود می‌دانید و نبودنشان به معنای نبودن شما می‌شود. درک کنید که احساس «من» بودن‌ شما به هیچ‌چیز بستگی ندارد، این احساس مانند خود زندگی‌ست، در اوج بی‌ثباتی و تغییر پیاپی‌اش همیشه هست و نوعی جاودانگی بی‌بدیل است و تضمین جاودانگی‌اش نیز چیزی نیست به جز «مرگ»: توان مردن در دیروز و زنده شدن در امروز، رها کردن اندیشه‌ی کهنه و بارقه زدن اندیشه‌ی نو، توان جاری شدن، نو شدن، احیاء شدن. شاید بتوان گفت که این بزرگترین راز است: «آن‌هایی که مردن را خوب می‌دانند، زندگان‌اند!»

- وحیــد شاهـرضا؛ جمعه، ۳۰ تیر ۱۳۹۱

vahid.shahreza@gmail.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 21:22  توسط   | 

توده انبوه


 

 


هرچه توده‌ی مردم انبوه‌تر باشد، غیر اخلاقی‌تر و کهن‌تر می‌شود.

- کارل گوستاو یونگ، سمینار زرتشتِ نیچـه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از آنجایی که انسان جمعی «فردیت» ندارد، یعنی معیارها و ارزش‌های درونی خویش را نیافته است، تنها با سنت و معیارهای عمومی همنوایی می‌کند. در اصل انسان جمعی سنت‌گرا و کهن است، او به هیچ‌چیز جدیدی اجازه‌ی بروز نمی‌دهد و تنها با ارزش‌های پیشـینیـانش همزادپنداری می‌کند. هر چیز جدیدی توده را می‌ترساند، چراکه نیاکانش آن را ندیده‌اند و درباره‌اش سخنی نگفته‌اند، پس او دستورالعملی برای مواجه شدن با آن ندارد، از اینرو عامی نه تنها ابتکار به خرج نمی‌دهد و چیز جدیدی خلق نمی‌کند که به وارونه با هر نوآوری‌ای نیز سر ستیز دارد و آن را در نطفه خفه می‌کند. برای او جدید، همان اهریمن است، جادوی سیاه است و دشمن او، پدران و خاکش قلمداد می‌شود.

از طرف دیگر وقتی توده‌های عظیمی از انسان جمعی گرد هم می‌آیند همان اخلاقیات قراردادی و سنتی نیز نمی‌تواند ایشان را رام کند، چراکه ریشه‌ی ارزش‌های آن‌ها همیشه در بیرون از ایشان بوده است و در شرایطی مانند انقلاب‌ها و جوشش‌های جمعی این ریشه‌ی بیرونی سست می‌شود و فرد به کلی یک حیوان رام نشده و وحشی می‌گردد، حیوانی که توسط تمدن سرکوب شده و اینک زخم خورده و پریشان از زندان خود بیرون می‌جهد؛ کافی‌ست یک نفر فریادی سر دهد تا کل جمع گلوی خویش را پاره کنند، یک نفر شیشه‌ای بشکند تا جمعیت هرچه در سر راه خود می‌بینند را ویران کنند.

بی‌شک یک گله‌ی رمیده‌ی گاو نر فقط می‌تواند خرابی به بار آورد و باید به هر ترتیبی که شده جلوی آن را گرفت. اینکه دولت‌ها اغلب مانند هیولا عمل می‌کنند تا اندازه‌یی طبیعی و درست است، زیرا تنها با یک هیولا می‌توان جلوی هیولای توده ایستاد. در واقع برای کنترل کردن انسان جمعی می‌بایست سازمانی منسجم با دیوارهای آهنین وجود داشته باشد. تا زمانی که وضعیت یک جامعه این‌چنین باشد وجود چنین سازمان‌هایی نیز ضروری‌ست. اما به محض اینکه تعداد افرادی که در بدنه‌ی یک جامعه به فردیت دست یافته‌اند افزایش می‌یابد، خود به خود دولت نیز از کنترل همه‌چیز دست بر می‌دارد.

بزرگترین خدمتی که یک فرد می‌تواند به جامعه‌ی خود بکند این است که با «سایه»‌ی درونی خود مواجه شود و از خود، خویشی بسازد که خودبسنده و ریشه‌دار است. اینکه فرد با هر نسیمی جابه‌جا نشود و از قدرت تعقلی ژرف برخوردار باشد باعث می‌گردد که در حوزه‌ی تاثیرگذاری او، دیگران نیز تشویق به تامل و خویشتن‌نگری شوند، و این نیز در نهایت به یک جامعه‌ با افرادی فردیت‌یافته می‌انجامد. به گونه‌ای متناقض‌نما بزرگترین فداکاری که فرد می‌تواند برای جمع بکند این است خودش شود. در واقع، آنچه اکثرا فداکاری و ایثار نامیده می‌شود، یک میل پنهانی برای غرق شدن در جمع و همنوایی با انسان جمعی‌ست؛ از آنجایی که خود بودن و نظام اخلاقی درونی داشتن (اخلاق اربابی) خبر از پذیرش مسئولیت بالایی می‌دهد، فرد ترجیح می‌دهد با نقاب فضیلتی چون فداکاری از پذیرش تنهایی خود سرباز زند و به سازمان و جمعی پیوسته، و آزادی و اختیارش را در آن حل کند.

این همه در حالی‌ست که جامعه شخصی که در مسیر فردیت خود گام برمی‌دارد را به چشم یک بیگانه و دشمن می‌نگرد و بیشترین فشار را برای همنوایی کردن با خودش بر دوش او می‌گذارد. برای ارباب خویش شدن این هزینه‌ی نسبتا گزافی‌ست که باید پرداخت شود؛ شاید فرد مجبور باشد که به حداقل‌ها بسنده کرده و به کناره‌ی جامعه کشیده شود، و از اینروست که می‌گویم بزرگترین ایثار را چنین فردی انجام می‌دهد. در ظاهر او برای خودخواهی خویش است که منزوی می‌شود، ولی در عمل جامعه‌اش را یک پله به جلو می‌راند، در صورتی که آن فدایی که برده‌وار به جمع می‌پیوندد باعث درجازدن جامعه‌ی خود شده و در حالی که می‌اندیشد از خودگذشتگی کرده است، بدترین شکل خودخواهی را انجام داده، خودخواهی بیمارگونی که به ویرانی خودش و اجتماعش منجر می‌شود.

- وحیــد شاهـرضا؛ تهران، سه‌شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۱

vahid.shahreza@gmail.com


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۱ساعت 21:20  توسط   | 

داستان گربه





 شروع داستان 

داستان گربه ، یکی از داستانهائی است که آن ماری فون فرانتس در یکی از سمینارهایش در زوریخ بازگو کرده است. این داستان و تحلیل آن بصورت کتابی در آمده که در اینجا خود داستان و چکیده تحلیل را از این کتاب را پست میکنم. اول می پردازم به خود داستان و بعد برای هر پاراگراف خلاصه ترجمه تحلیل را به ترتیب در اینجا می آورم. از آنجائی که در کتاب ، فون فرانتس مطالب را پراکنده تحلیل میکند و ممکن است خواننده بطور منظم نتواند مطالب را دنبال کند ، برای هر پاراگراف تحلیل مناسب خودش را انتخاب ، ترجمه و بازنویسی خواهم کرد.ء

******************

یکی نبود ...پادشاهی بود که هیچ فرزندی نداشت ولی ثروت زیادی داشت که نمیدانست با آن چه کند. اما با این حال او و همسرش برای نداشتن فرزند خیلی ناخشنود بودند. یک روز ملکه به او گفت که شوهر عزیز، من میخواهم یک کالسکه بردارم و برای گردش به بیرون بروم. پادشاه گفت خب به جای آن ، من برایت یک کشتی درست میکنم که زیباترین کشتی دنیا باشد. وقتی کشتی ساخته شد او به ملکه گفت که فردا تو باید یک سفر دریائی بروی اما اگر "باردار" برنگردی ، پس دیگر هرگز بر نگرد.ء

ملکه با چندی از همراهانش به این سفر رفتند. مدتها گذشت تا اینکه یک شب یک مه غلیظ ای در دریا دیدند و در نزدیکی های صبح وقتی مه فرو نشست ، ملکه دید که یک قصر ی در دریا برافراشته شده است. چون آذوغه شان تمام شده بود ، او دو نفر از همراهانش را برای پیدا کردن غذا به آن قصر فرستاد. همراهان بازگشتند و گفتند که این قصر متعلق به زن جادوگر ( سایه ء مادر خدا) است و وقتی که این رافهمیدند دیگر جرئت نکردند که به آنجا بروند.ء

این بار ملکه دوباره اصرار کرد و همراه با آنان رفت و در حیاط قصر دیدند که یک درخت سیب با سیب های طلائی به آن آویزان در وسط حیاط قرار دارد. ملکه گفت من باید یکی از این سیب را بچینم و بخورم. اما خدمتکاران نمی توانستند به آ ن درخت نزدیک بشوند بالاخره بعد از تقلای زیاد یک سیب را چیدند و ملکه بعد از خوردن آن احساس کرد که شش ماهه باردار است. بعد گفت پس حالا که من باردار هستم به خانه برگردیم .ء

اما زن جادوگر از خواب بیدار شده بود و متوجه شد که یکی از سیب ها روی درخت نیست. گفت این را کی برداشته؟ کسی جواب نداد. بعد گفت اگر از این سیب یک دختر متولد بشود به زیبائی خورشید خواهد بود اما در اولین روز هفدهمین سال تولد خود تبدیل به یک گربه خواهد شد و فقط پسر پادشاه میتواند او را به حالت اول برگرداند. 
وقتی ملکه بازگشت پادشاه از خبر بارداری او خیلی خوشحال شدو آنها دختری زیبا پیدا کردند . سالها گذشت .. وقتی دختر شانزده سالش تمام شد او ناگهان تبدیل به یک گربه شد و با همراهانش یکباره ناپدید شد...

*************

از آنطرف هم در یک سرزمینی دیگر پادشاهی بود که سه پسر داشت. همسرش از دنیا رفته بود و پادشاه در غم از دست دادن ملکه اش خیلی شرابخواری میکرد. یک روز پادشاه پسرانش را خواند و گفت من باید از میان شما یکی را برای جانشینی خودم انتخاب کنم . شما باید لطیف ترین و نازک ترین نخ ای را برای من پیدا کنید که آنقدر لطیف و نازک باشد که با فوت کردن خودش به سوراخ سوزن وارد بشود. هرکس چنین تار نخی برای من بیاورد او جانشین من میشود. پسران قبول کردند و از قصر خارج شده و بسوی جنگل روانه شدند. سه روز و سه شب با همدیگر بودند و بعد از همدیگر جدا شدند و قرار شد سال بعد همانجا همدیگر را ببینند.ء

پسر بزرگتر راهی را انتخاب کرد که در این راه خودش خیلی گرسنه ماند ولی اسب اش هنوز غذا برای خوردن داشت. تنها چیزی که این پسر در سر راه خود دید یک سگ کوچک بود.

پسر دومی راهی را انتخاب کرد که در این راه خودش غذا برای خوردن داشت اما اسب اش همیشه گرسنه بود. او یک نخ کلفت و زمختی پیدا کرد که با زور و زحمت داخل سوزن میشد..ء

پسر سومی راهی را انتخاب کرد که بسوی یک جنگل تاریک میرفت و یک مرتبه دید که باران خیلی شدیدی میبارد و او نمی تواند چیزی را ببیند. خیلی ناامید شده بود. همینطور سه شبانه روز در باران بود تا اینکه روز چهارم وقتی باران تمام شد از دور یک قصری را دید. به قصر نزدیک شد و در ها همه بسته بود. او گفت من خیلی گرسنه هستم کسی هست که بمن غذا بدهد؟ بعد دید که یک تکه گوشت از در آویزان است اما آن گوشت در واقع قطعات جواهر بودند . پسر پادشاه از دیوار بالا رفت و تا دستش به این جواهرات خورد دیگر نمی توانست دستش را از ان جدا کند. 

بعد صدای زنگی شنید و در باز شد ولی او هیچکس را جز یک" دست" که در را باز کرده بود ندید. او به داخل رفت و گفت هر چه باداباد. بالاخره وارد یک اتاقی شد و در آنجا در یک اتاق یک میز و یک شمعی بر روی ان ویک تختخواب را دید و با خود گفت حالا که من خیلی خسته هستم میروم و روی این تخت میخوابم. همینکه آمد روی تختخواب دراز بکشد همان دست آمد و او را کتک مفصلی زد آنقدر که همه لباس هایش از تن اش درآمد و او کاملا عریان شد. و بلافاصله غذاهای بسیار متنوعی را روی میز دید و بعد لباسهای بسیار زیبائی که روی صندلی گذاشته بودند. پسر پادشاه لباسها را پوشید و غذاها را خورد و به اتاق دیگر رفت. اما در این اتاق هم همان دست ، او را کتک مفصلی زد و لباسهایش را در آورد و بعد به او شربت گوارائی نوشانید.سه شبانه روز گذشت...

روز چهارم "گربه" که ملکه آن قصر بود به همراهانش دستور داد تا پسر پادشاه را به اتاق طلائی ببرند وقتی پسر وارد اتاق شد دید که صدها گربه نشسته اند و ساز میزنند و آواز میخوانند. بعد گربه ها او را روی تخت نشاندند و تاج بر سرش گذاشتند . پسر پادشاه همینکه داشت فکر میکرد که چه کسی فرمانروای این قصر است ، ناگهان گربه خیلی زیبائی را دید که در یک سبد گرد طلائی نشسته بود. بعد از سه روز که او در آ ن اتاق ماند ، ناگهان آن گربه از سبد بیرون آمد و به گربه های دیگر گفت که از حالا به بعد این پسر پادشاه ما است و من دیگر فرمانروا نیستم. همه گربه های فرمانبرداری کردند و به پسر پادشاه خوشامد گفتند. بعد گربه از او پرسید که داستان او چیست و پسر پادشاه هم ماجرای سفر خود برای پیدا کردن نخ جادوئی را به گربه گفت. 

*********************************

دو برادر دیگر حالا به خانه بازگشته و هدایای خود را داده بودند اما از پسر کوچکتر خبری نبود. 
یک روز گربه از پسر پادشاه پرسید حالا که یکسال گذشته، تو دلت نمیخواهد به خانه بروی ؟ پسر گفت نه من اینجا خیلی راضی و خوشحالم اما گربه گفت تو باید بروی و چیزی را که پدرت خواسته به او بدهی . پسر گفت اما من نمیدانم آن نخ کجاست ؟ بعد پسر از گربه پرسید این راست است که هر سه روز این قصر مثل یکسال است؟ گربه گفت بله و حتی بیشتر. حالا نه سال است که تو از خانه دور هستی. پسر پرسید پس نه سال طول میکشد که من برگردم . گربه گفت نه. برو آن شلاق که روی دیوار است را برای من بیار. بعد با آن شلاق که آتشین بود سه بار نواخت ویک کالسکه آتشین ظاهر شد و بعد پسر در کالسکه آتشین نشست و او شلاق دیگری زد و گفت حالا به خانه میروی اما این "جوز" را با خودت ببر و وقتی پدرت از نخ جادوئی پرسید این جوز را جلوی پدرت بشکن.. 

وقتی که کالسکه آتشین به قصر فرود آمد پادشاه و دو پسر دیگر در ایوان ایستاده بودند . پدر از شاهزاده پرسید نخ را آوردی و پسر گفت بله پدرو بعد جوزی که گربه به او داده بود را شکست و در میان جوز یک دانه ذرت دید و او دانه ذرت را بیرون آودر و به دو نیم کرد و در میان آن یک دانه گندم بود و بعد دانه گندم را شکست... بعد پسر خیلی خشمگین شد و گفت که این گربه لعنتی من را گول زده همان موقع دید که گربه نامرئی به دستهای او پنجه کشید و از دستهایش خون می آید. او بالاخره دانه گندم را هم باز کرد و یک دانه شوید از آن بیرون آمد و بعد دانه شوید را که باز کرد یک نخ خیلی لطیف و نامرئی از ان بیرون آمد که او به پدر داد. پادشاه گفت : پسرم تو با پیدا کردن چنین نخ جادوئی ، حالا جانشنی من و صاحب تاج هستی. اما پسر گفت که نه پدر. من ثروتمند هستم و خودم یک پادشاهی دارم که میخواهم به آن بازگردم. اما پدر گفت نه نمیتوانی برگردی و باید هر سه نفر شما همسری بگیرید. 

اما پسر کوجکتر به داخل کالسکه آتشین رفت و به پیش گربه بازگشت و ماجرا را برای گربه گفت. مدتی گذشت . گربه از او پرسید نمیخواهی به خانه ات برگردی؟ و پسر پادشاه که به گربه خیلی علاقمند شده بود و هرگز نمیخواست از او جدا بشود گفت که نه . همین جا خیلی خوب است و اینجا را دوست دارم و میخواهم که بمانم. بالاخره یک روز گربه گفت پس بیا با همدیگر به پیش پدرت برویم. آن شلاق من را از روی دیوار بردار و به من بده و بعد شلاق اش را به دست گرفت و با چند ضربه کالسکه زرین ای درست شد و بعد آن دو در آن نشستند و کالسکه به هوا برخاست و آنان به قصر پدر رفتند. 

وقتی پدر او را دید از او پرسید : آیا همسرت را پیدا کردی؟ و پسر پادشاه گربه را نشان داد و گفت این همسر من است و گربه رفت توی سبد طلا را نشان داد.. پادشاه گفت این گربه؟ تو حتی حرف هم نمیتوانی با او بزنی ... گربه خشمگین شد و از سبدش پرید بیرون و قهر کرد و به اتاق دیگری رفت. وقتی که برگشت او دیگر تبدیل به دختر زیبائی شده بود. پسر پادشاه او را در آغوش گرفت و دیگران همگی حیرت زده به او نگاه میکردند. پادشا ه گفت که این زیباترین همسری است که میتوانی برای خودت پیدا کنی. حالا باید با او ازدواج کنی و تخت و تاج من را صاحب بشوی. اما چون آ« دختر زیبا نمی توانست برای مدت طولانی در آن شکل بماند، فورا تبدیل به گربه شد. پسر دوباره گفت که تاج و تخت را نمی خواهد چون خودش امپراطوری خودش را دارد. پادشاه تاج ر ا به پسر بزرگتر داد. اما خیلی از اینکه گربه نمی توانست تبدیل به دختر زیبا بشود ناراحت بود. تا اینکه گربه به او گفت اگر میخواهی که من همیشه به شکل حقیقی خودم در بیایم باید سر من را قطع کنی. پسر پادشاه گفت من هرگز این کار را نمی کنم تو نباید بمیری. اما وقتی که گربه اصرار کرد او بالاخره دست گربه را قطع کرد ودست دختر زیبا بیرون آمد .تا بالاخره با اصرار فراوان گربه او سر گربه را قطع کرد و از آ ن دختر زیبا بیرون آمد. آنها به نزد پادشاه رفتند و خوشحال و خندان هفت شبانه روز عروسی گرفتند.


خب ، در شروع تحلیل این قصه به رقص آرکی تایپ های درون این قصه نگاهی بیندازیم: ء

از یک طرف، می بینیم در کشوری پادشاه و ملکه ای زندگی میکنند که سترون و عقیم هستند و فرزندی ندارند. اینکه وضعیت جسمی و ساز و کار یک پادشاه و یا یک رئیس قبیله بر روی سرنوشت آن کشور و یا قوم تاثیر می گذارد را در بسیاری از داستانها دیده ایم. 

بطور کلی، بیماری و عقیمی یک پادشاه، به منزله ناتوانی مردم اوست. درست مثل "سلف" در روانشناسی یونگی است – این سلف که بیمار میشود، کل شخصیت از پا در می آید. بهمین دلیل پادشاه باید مواظب باشد که به بیماری، ناتوانی و سستی دچار نشود وگرنه مردم اش او را دیگر نمی خواهند و یا او را قربانی میکنند و یا او را عزل میکنند. در برخی از جوامع باستانی پادشاه، در عین حال روحانی هم بوده و برای اینکه بتواند سلامتی درونی و بیرونی خود را بخاطر مردم اش حفظ کند باید به خلوت میرفته و دست به دعا می برده. ( مثلا در شاهنامه، "منوچهر شاه" ضمنا مغ و رئیس مغان هم بوده است. در یک مورد دیگر جمشید شاه وقتی که دچار تورم ایگو گشت و خودش را با "سلف" اینهمانی کرد، آنوقت فر ایزدی -سلامتی ساختاری آن جامعه - ازاو روی برتافت و در پایان کار او با ارٌه از میان به دو نیم شد).ء 

در پست های قبلی این صفحه، این نکته که آرکی تایپ سلف یا خدا ،( مانند بقیه نماد ها) وقتی کهنه و نخ نما شود باید پوسته خود را به در آورد و رخت نو بپوشد و خود را تازه و نو کند در یک کوت که آبی عزیز به فارسی ترجمه کرده را برای یادآوری دوباره در اینجا پست میکنم: یونگ می گوید : "وقتی خدا کهنه شود ( ایده خدائی که میشناسیم در ذهن ژنده و نخ نما شود ) او تبدیل به سایه میشود، بی معنا و فرو افتاده... و حقیقت اعظم به دروغ اعظم و روشن ترین روز به تاریک ترین شب بدل می گردد" - "کارل یونگ"- کتاب قرمز

پس پادشاه نماد سلف است و مانند کانون هماهنگ کننده ِ یک قوم و یک ملت عمل میکند . او نماد وحدت است و کارش انسجام همه مردم و مملکت اش است. بنابراین هر نوع آلودگی وارد به پادشاه ، آلودگی آن قوم را هشدار میدهد. درست همین احوال در سایکی ما است. "سلف" باید در جایگاه ای باشد که بتواند کار تنظیم تمامیت فردیت و شخصیت را انجام بدهد و نوعی انسجام و وحدت را در شخصیت ما ایجاد کند.

برگردیم به داستان: 

همیشه دوران نازائی، دوران سترونی و دوران عقیم ماندن ،شرایط دوران قبل از تولد قهرمان و یا تولد یک کار خلاق و پویا است. از حیث روانشناسی هم دوران افسردگی و خلاء روحی ، شبیه به دوران عقیمی و نازائی است. دورانی است که انرژی در ناآگاهی تلمبار شده و برون شو ندارد. در چنین شرایطی همه چیز بی حال و بی رمق و ساکن و صامت است. مثلا برای یک نویسنده این دوران میتواند دوران فروبستگی خلاقیت او در نوشتن اثرش باشد و یا برای یک نقاش، سوژه نقاشی دست نمیدهد و او باید صبر کند. این دوران صبر، دوران عقیمی او قبل از خلاقیت است. درست مانند پادشاه و ملکه ای که فرزندی نداشتند و با وجود همه ثروت شان از زندگی خشنود و راضی نبودند. 

یک اتفاق دیگر هم که در این بخش داستان می بینیم، غیبت "اروس" در میان پادشاه و ملکه است. این دو بنظر میرسد خسته، دلزده و غمگین اند و میان شان هیچ اروس ای در کار نیست. لذا ملکه درخواست بیرون رفتن و گردش کردن با کالسکه را میکند.... اما پادشاه نقشه بهتری برای او دارد.... او گردش با کالسکه بر روی راه خشکی را کلید مشکل گشای کار را نمی بیند بلکه به ملکه میگوید برایش کشتی خواهد ساخت تا به سفر دریائی برود و آنقدر در این سفر بماند تا "باردار" بازگردد.

*******************

طبیعی است که گاهی حالت سترونی و خشکی روحی با سفر روی جاده یعنی با پیمودن راه با آگاهیِ ملموس و محسوس کار ساز نیست. بلکه باید چاره ای دیگر اندیشید... باید کشتی ای ساخت و بر روی دریای ناآگاهی افکندش و به دوردست ها سفر کرد... 

بقول مولانا : 
"تا بدین جا، کار اسب و زین بود 
بعد از این ات، مرکب ِ چوبین بود 
مرکبِ چوبین به خشکی ابتر است 
خاص آن دریائیان را رهبر است...

پس پادشاه، (سلف) سفر با اسب و زین و بر روی خشکی را هنوز در سیطره آگاهی و انتلکت ماندن می بیند و میداند که از این راه هیچ دردی دوا نخواهد شد. در تراپی هم قضیه از همین قرار است. وقتی که با گفتگوی به روش کاکنیتو تراپی و با طرح مسائل عقلی و رفع سوء برداشت و کژ بینی های فرد میخواهیم یک درد عمیق روحی را فورا درمان و آثارش را بزدائیم ، درست مانند این است که با اسب و زین و کالسله در جاده های خشکی گردش کنیم. چنین کاری، حتی اگر کسالت خاطر را موقتا زودوده کند خیلی زود دوباره فرد را به سر جای اول اش برمیگرداند و ماجرا همان آش است و همان کاسه... پس باید دست به یک سفر دریائی با کشتی دست زد.ء

نماد کشتی اینجا مهم است. کشتی مانند یک ظرفی است که مثل یک وسیله انتقال عمل می کند چیزی شبیه به انبیق در آزمایشگاه کیمیاگری... یونگ می گوید بدون کشتی نمیشود به این چنین سفرهائی دست زد...این کشتی میتواند نماد فلسفه، دین، آئین، باورها و ایمان روحی فرد باشد و باید از آن به مثابه وسیله ای که ما را به مقصد ببرد بهره گرفت... به یاد داستان معراج پیامبر و "براق" اسب او که با او همراه بود افتادم... "براق" هم مانند یک کشتی برای این معراج ( سفر دریائیِ) پیامبر عمل میکرد. .. در این قصه هم ملکه باید به سفر دریائی خودش برود و تا به گوهری که باید بیابد، نرسد، به خانه باز نگردد. پس پادشاه برای او تدارک می بیند و کشتی ای بسیار بزرگ فراهم میکند و آنوقت ملکه با ندیمه ها و خدمه های خود سوار بر کشتی به سوی نقطه نامعلومی رهسپار میشود..... 


در قسمت قبلی داستان ما به آنجا رسید که ملکه و همراهانش سوار بر کشتی شدند و به یک سفر دریائی دور دست رهسپار شدند. و در قسمت کامنت ها دوستی پرسید که "کشتی نوح چه فلسفه ای میتواند داشته باشد" و آنچه بنظرم رسید با او درمیان گذاشتم. اما در این قصه کشتی ای که ملکه سوار میشود و به دور دستها می بردش، توسط خود پادشاه ساخته شده و حاصل اندیشه وایده پادشاه است. حالا باید کمی فکر کرد که این کشتی از چه جنس ای باید باشد که پادشاه، ملکه ( آنیمای) خود را برای بر آوردن آرزویش، در آن سوار و رهسپار دور دست ها میکند....ء

با آنکه کشتی، حاصلِ ساختار و سیستم و نقشه و ایده مردانه است،اما خودِ کشتی، نمادی زنانه است ( در همه زبانهائی که سوم شخص مونث و مذکر دارد، واژه کشتی بشکل مونث خطاب میشود.) در این قصه پادشاه ژرف تر از ملکه می اندیشد زیرا که او میداند که برای باور شدن باید به فراسو رفت اما در عین حال فکر ساختن کشتی هم میکند تا او بر روی آبهای بیکران اقیانوس شناور باشد و دراعماق آن غرق نشود. به یاد این شعر مولانا افتادم: "آب در کشتی هلاک کشتی است/ آب اندر زیر کشتی پشتی است." از آن طرف هم کشتی، این فرآورده حاصل فکر و اندیشه ، باز تبدیل به محمل زنانه ( زهدان و یا ظرف کیمیاگری) شده و ملکه را درخود جای میدهد. پس بازی و رقص "یین" و "یانگ" را در این قسمت میتوان شاهد بود.ء

در ادامه قصه که می رسیم به آنجا که ملکه و همراهانش بالاخره پس از فرو نشستن مه، قصری را در دریا برافراشته دیدند که می فهمند آن قصر متعلق به زن جادوگر- مادرخدا ست. ( فون فرانس، یک بحث مفصلی درباره ایده های مسیحیت در قرون وسطی،کلیسا، تثلیث مقدس و رل مریم بدون "سایه" و از این قبیل دارد. اینکه چطور مادر خدا ناگهان تبدیل به زن جادو میشود و ملکه را جادو میکند و چطور آنیما بخاطر بریده شدن اش از صحنه مسیحیت، آن طرف خودش یعنی بخش تاریک خودش را نمایان میکند بحث و تحلیل مفصلی دارد)...ء

ملکه وقتی سیب های طلائی را از درخت آویزان می بیند میگوید که من یکی از این سیب ها را میخواهم.اگر من یکی از این سیب ها را نخورم خواهم مرد. خدمتکاران سعی میکنند یکی از این سیب ها را بدزدند اما موفق نمی شوند. بعد خود ملکه با شوق و شور جلو می آید و یکی از آنها را با دست خودش می چیند و وقتی آن را گاز میزند ، ناگهان به او حالت تهوع دست میدهد و او می فهمد که شش ماهه باردار است. پس موتیف قصه در اینجا خوردن سیب و باردار شدن است یا بهتر بگویم "درک این موضوع" که او باردار است. هرچند فرزند او مشروع است اما او از بارداری خودش بی خبر بوده تا آنکه سیب را گاز زده است. –موتیف این قسمت قصه، ما را به یاد داستان آدم و حوا و سیب بهشتی از درخت شناسائیِ خوب و بد نمی اندازد؟ حوا هم همین کار را کرد و از سیب بستان خدا بی اجازه خورد و با این کار هم آگاهی از خود و هم آگاهی از مرگ را به فرزندانش ارمغان داد.ء

ضمنا این سیب طلائی ، باز ماجرا آفرینی دیگری که منجر به کشاکش و کشمکش میشود در اسطوره یونانی دارد. اگر یادمان باشد بدست آوردن این سیب برای خدابانوان، آنقدر با اهمیت بود که در داستان "داوری پاریس" برای خاطر آن "هرا" قدرتمندی را پیشنهاد میکند، "آتنا" پیروزی در همه جنگ ها را و"آفرودیت"، تصاحب زیباترین زنها را.... قاعدتا این سیب طلائی باید برای "حوا" و برای خدابانوان وبرای ملکه این قصه و برای همه زنان دیگر جلوه ای جادوئی باشد که زنانگی آنان را هویت و اعتبار ببخشد....ء

یونگ هم در کیمیاگری درباره دردرخت کیمیاگر که سیب های طلائی و نقره ای ثمر میدهد نوشته است. اگر سیب طلائی مظهر "گوهر فیلسوف" و "دریتیم" باشد، پس سیب طلا نماد اصل مردانه یانگ و سیب نقره، نماد اصل زنانه یین باید باشد... گوهر فیلسوف که طلا آفرین است و طلا فلزی ست که هرگز زنگ نمی زند و فاسد نمی شود، بی مرگی و جاودانگی می آورد ...پس سیب طلائی هم رمز دانش و شناسائی خوب و بد است و هم رمز بی مرگی... یعنی آن درخت دومی که در بهشت بود و آدمی دستش به آن نرسید....ء

وقتی که مادرخدا یا زن جادو فهمید که یکی از سیب های او را ملکه خورده است او را طلسم کرد که دختر زیبائی که از او به دنیا می آید در روز هفدهمین روز تولدش تبدیل به "گربه" خواهد شد. 

یکی از چیزهائی که درباره گربه چشمگیر است، دو جنبه ای بودن این حیوان است. یعنی گربه هم مثل "مار"، میان نماد حیوان مقدس و حیوان خبیث در تناوب است.

گربه های نخستین در مصر بوجود آمدند و همه گربه ها نسل شان برمیگردد به گربه های مصری. یعنی قدرت آرکی تایپی شان به زمان مصر باستان برمیگردد. در آن دوره، گربه حیوان مقدسی محسوب میشد.( تقدیس گربه به این معنی است که این حیوان از جنبه های تاریک خودش تطهیر و شستشو شده است.) 

این حیوان منسوب به "آیزیس" و همسرش "اوزیریس" است. خدابانوی گربه ها "باس تت" نام داشت و معبدش در مرکز شهر با نهرهای آب به دور آن قرار داشت. این خدابانوی گربه، دخترِ خدای زندگی "را" است که مصریان باور داشتند که هر بامداد با "مار" تاریکی شب گلاویز میشود و او را قلع و قمع میکند و به این ترتیب هر صبح آغاز میشود. گربه برای داشتن نور درچشمهایش در هنگام تاریکی شب هم مورد ستایش قرار میگرفت که با "ماه" در ارتباط بود. به این ترتیب گربه با انرژی و آگاهی زنانه شناسائی میشد. 

خدابانو "باس تت" با خدابانوی یونانی "آرتیمس یا دایانا" هم پایه است و هر دو به باروری زنان و زایمان نظارت داشتند. بنا بر یک روایت، وقتی که خدایان یونانی توسط " تایفون" آخرین فرزند "گایا" مورد تعقیب قرار گرفتند، آنها به مصر گریخته و آرتیمس خودش را به شکل یک گربه در آورد و به این شکل و شمایل به "ماه" پناهنده شد. "هکاته" هم خودش را به شکل گربه در آورد (هکاته بخش تاریک زنانگی، مادرِ بد و پلشت است که دیوانگی و وسواس را هدایت میکند). خدابانو "باس تت" بر موسیقی و آواز و ترانه سرائی نظارت دارد و همه ساله بر روی رود نیل، فستیوال موسیقی و آواز برای این خدابانو بر قرار بوده است.

گربه با آگاهی و فرآیند خلاقیت در ارتباط مستقیم است. "باس تت" خدای گربه ها در هنگام عشقبازی دسته جمعی، باعث ازدیاد سبزیجات ، حیوانات و قدرت باروری انسانها میشد. گربه سفید ، نقش شفا گر کوران و بیماران را داشت و همه قدرت گربه را در دم او می دانستند. اما گربه سیاه را نشانه بد شانسی، فقر و بد یمن ای میدانستند. گربه سفید در پیش پای مسیح و گربه سیاه در پیش پای یهودا می نشیند. 

بر اساس باور های گنوستیکی، گربه در باغ بهشت، نگهدار درخت دانائی نیک و بد بود. گربه در آئین مصر هم با درخت "پرسیا" که درخت آگاهی بود مربوط میشد. به عقیده گنوستیک ها، گربه میانجی میان عالم تاریک و روشن و عالم درون و بیرون است. و چون هر دو راه را خوب می شناسد، دارای قدرت راهبری و پیامبرانه برای نشان دادن جهت است و او را شایسته اعتماد، قدردانی، دنباله روی و تبعیت می دانستند. در قصه "گربه چکمه پوش"، قهرمان قصه یک گربه نر است که ویژگی های هرمسی ( مرکوریال) دارد و همه راهها و ترفند ها را میداند و با خورشید در ارتباط است.( گربه ماده با "ماه" در پیوند است). گربه با نامیرندگی هم در ارتباط است و میگویند که گربه ها نه تا جان دارند و دارای قدرت پیش بینی و حس ششم و بصیرت هستند. این حیوان به دلیل مستقل بودن اش با "باکره" و همینطور با "جادوگر" که هر دو موجودات مستقلی ست در پیوند است. 

بخش تاریک و اهریمنی گربه ، فقط در مسیحیت دیده میشود که مربوط به قوانین مردسالاری و دوری از قدرت های زنانه است. گربه ها موجودات مستقلی بودند که به انسان ها نیاز نداشتند و وابستگی از خود نشان نمی دادند و همین امر که آرکی تایپ زنان مستقل را در ضمیر آنان بر می انگیخت، نفرت و غیظ مردان را از این حیوان بوجود می آورد. در قرون وسطی، زمان تفتیش عقاید کلیسا برخی زنان را به داشتن رابطه با شیطان محکوم کرده و می گفتند که این زنان قدرت های شیطانی شان را از روح گربه های سیاه می گیرند. این زنان را جادوگران ای میدانستند که با قدرت های سیاه و شیطانی گربه در ارتباط بوده اند. در دین کاتولیک هر گونه ارتباط با جنسیت و جنسگونگی ، غریزه و بطور کلی زنانگی و طبیعت زنانه ارتباط مستقیمی با گربه به عنوان نماد ویرانگر، و غریزی زنانه ، مطرود بود. پس گربه هم نماد روشنائی محسوب میشده و هم نماد تاریکی. در مراسم سالانه مردان در هنگام شب بطور دسته جمعی به "گربه کشی" میرفتند و "سایه" خود را بر روی این حیوان فرافکنی و سپس او را می کشتند. با قربانی کردن گربه، فرض بر این بود که تسخیر جن و تاریکی انجام میگیرفت. 

در دوران جادوگر کشی و گربه کشی، زنان زیبا که مورد حسادت زنان دیگر و میل جنسی سرکوب شده مردان دیگر بودند به عنوان جادوگر سوزانیده میشدند؛ به این ترتیب پدیده "اروس" در این زنان، بشدت طرد و تقبیح و پاکدامنی و به جای آن پرهیزکاری مریم مقدس تشویق میشد، لذا بخش تاریک مریم مقدس، زن جادوگر قلمداد میشود. در این قصه هم می بینیم که "گربه" همان بخش جادوگرانه ء مادرِخدا است که پس از بلوغ جنسی دختر جوان خودش را نشان میدهد.

در این قصه می بینیم که دختر جوان به شکل گربه ( حیوان مستقل) در ناآگاهی باقی می ماند تا شاهزاده او را بیابد و سر و دم او را قطع کند و او را تبدیل به زن با ویژگی های انسانی نماید و او را از زنانگی خود آگاه سازد.

گربه غالبا در خواب زنان ای که از استقلال و شخصیت و هویت زنانه بطورکافی برخوردار نیستند ظاهر میشود. 

- نسرین بیرقدار




+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر ۱۳۹۱ساعت 11:14  توسط   | 

فراافکنی Projection




کارل گوستاو یونگ ، روان شناس سوئیسی قرن بیستم با ارائه مفاهیم آنیما و آنیموس ، آگاهی ما را از خود به عنوان زن و مرد افزایش می دهد . واقعیت روان شناختی نشان می دهد انسان موجودی دو جنسی است . یونگ عنصر متضاد در درون مرد و زن را آنیما ( روان زنانه ) و آنیموس ( روان مردانه ) نامیده است . آنیما یعنی عنصر مونث در شخصیت مرد و آنیموس یعنی عنصر مذکر در روان زن . آنیما و آنیموس در پدیده های گوناگون رفتار انسان دیده می شوند زیرا این دو شریک و یار پنهان در هر رابطه انسانی و در هر تلاشی برای تکامل فردی هستند. 

یونگ آنها را کهن الگو می خواند زیرا آنیما و آنیموس مصالح اصلی ساختار روانی زن و مرد به حساب می آیند . اگر چیزی کهن الگو باشد پس شاخص است . کهن الگو مبنای الگوهای رفتاری غریزی و غیر اکتسابی مشترک در تمام انسان ها را شکل می دهند و خود را به شیوه های خاص در خودآگاه انسان متجلی می سازند . 

تفاوت های میان جنس مردانه و زنانه از سوی فرهنگ جامعه تعیین می شود و جامعه نقش یا وظیفه خاصی را برای زنان و مردان به عنوان الگوی رفتاری در نظر می گیرد . این واقعیت که زنان و مردان قادر به انجام دادن بسیاری از اعمال مشابه هستند ، شاهد این مدعاست که هر شخصی تلفیقی از قطب های مونث و مذکر است . 

حقیقت این است که یک مرد به طور عادی هویت خود را با مردانگی اش تشخیص می دهد و زنانگی او در ناخوداگاهش قرار دارد ،در حالیکه یک زن هویت خود را آگاهانه مونث می داند و جنبه مردانه در ناخودآگاه او جای دارد .


***


فرافکنی ساز و کاری روانی است که به هنگام فعال شدن جنبه هایی از شخصیتمان که از وجود آن آگاه نیستیم، رخ می دهد . وقتی چیزی فرافکنده می شود ، آن را خارج از خود می پنداریم . فرافکنی ساز و کاری ناخودآگاه است و ما برای آن تصمیم نمی گیریم بلکه خود به خود رخ می دهد . بر اثر فرافکنی انیما و انیموس ، به دلیل وجود این تلقی که در خارج از ما وجود دارند، معمولا تشخیص نمی دهیم که متعلق به ما هستند . 


مردان با جنبه مذکر خود شناخته می شوند و جنبه زنانه خود را به زنان فرافکنی می کنند و زنان هم با علائم زنانگی معرفی می شوند و جنبه مردانه خویش را به مردان فرافکنی می کنند . این تصاویر روانی فرافکنده شده، یاران پنهان در روابط فیمابین هر زن و مردی هستند و بر روابطشان به شدت تاثیر می گذارند .


در هر فرافکنی ،فرد پذیرنده تصاویر فرافکنده شده ، بیش از حد ارزشمند یا بی ارزش می شود . برای مثال اگر جنبه مثبت تصورات آنیما از مرد به زنی فرافکنده شود ، زن برای او مطلوب و خواستنی می شود . زنی که فرافکنی آن مرد را در خود حمل می کند هدف رویاهای عاشقانه و اشتیاق جنسی مرد می شود . چنین حالتی را عاشق شدن می نامیم . به طور طبیعی زنی که چنین فرافکنی قوی آنیما را حمل می کند، در وهله اول احساس رضایت می کند اما بعد، زن از اینکه حامل بخش نا مطلوب روح شخص دیگری است ، زود پشیمان می شود . زیرا مرد ، در واقع ، زن را نه آن گونه که واقعا هست ، بلکه آنگونه که خود می خواهم میبیند . و بالعکس مردی که زمانی جذاب و با شکوه به نظر می رسید ، به سهولت می تواند فردی سرد و خشمگین تلقی شود . 


فرافکنی مثبت زمانی از بین می رود که آشنایی ، رابطه را در معرض میزان درست و صحیحی از واقعیت قرار می دهد ، و فرافکنی منفی درست در همین لحظه آماده است تا جای آن را بگیرد! 
حال روشن است که ، آنجا که رابطه بر اساس فرافکنی شکل می گیرد ، عامل عشق انسانی حضور ندارد و ما تنها به این دلیل جذب آنها میشویم که بازتاب تصاویر درونی روح ما هستند . به عبارتی این عشق به خود است نه به دیگری . حالت عاشقی علی رغم زیبایی ظاهری رویای عشقی که در دل داریم ، در واقع می تواند تصوراتی کاملا خودخواهانه باشد.


**عشق واقعی تنها زمانی شروع می شود که یک فرد در صدد شناسایی انسان واقعی دیگری برآید و توجه و عشق به او را تجربه کند **



****


فایده فرافکنی

هر بار که انتقال یا فرافکنی صورت می گیرد ، فرصت دیگری داریم که درون خود را شریک درون خود را ، بشناسیم و این راهی است برای شناخت درون خودمان . 


این حقیقت دارد که فرافکنی ابتدا جنس های مخالف را به سوی یکدیگر جلب می کند . زن و مرد به قدری متفاوتند که در وهله ی نخست، برای قرار گرفتن در کنار هم ، وجود یک قدرت جاذبه ضروری است . فرافکنی با فریبندگی که به جنس مخالف می بخشد ، این جاذبه را فراهم می کند . 


نکات مهم در باب فرافکنی: 

• دنیا بر فرافکنی استوار است. ما هرآنچه از بد و خوب را که در ناخوداگاه خود میشناسیم، بر دنیای اطراف خود تصویر میکنیم. اما این به این معنا نیست که ما قادر به دیدن خوبی ها و بدی ها در دیگران نیستیم. علامتِ فرافکنی ای که باعث بسته شدن چشمان ما برروی حقیقت دنیای اطراف میشود آنست که خوداگاه ما نسبت به آن ابژه یا موضوعی که در اطرافش میبیند، واکنش ها و حساسیت های شدید نشان دهد. 

یعنی زمانیکه واکنش های از حد بیرون رفته در خوداگاه ما دیده میشود، آن زمان است که باید بداینم در حال فرافکنی هستیم و حقیقت چیزها و افراد را نمی بینیم. برعکس زمانیکه ما دچار فرافکنی نیستیم، مشاهده گر و ناظر میشویم و از غلبۀ جنبۀ دیگر روانمان در امان، در نتیجه حقایق را آنطور که هستند می بینیم. بدی و خوبی های افراد را چه در ما باشند و چه نباشند می بینیم. 


• گاهی از اوقات موضوع یا فردی که مورد فرافکنیِ ما قرار میگیرد، دارای قلاب است به این معنا که بعضی از خصوصیات فرافکنده شدۀ ناخوداگاه ما با آنچه که ابژه حقیقتا هست، مطابقت میکند. این موضوع میتواند باعث قویتر شدنِ فرافکنی شود که باید به آن واقف بود.



• فرافکنی اگر در جهت شناخت وجوه ناشناختۀ ناخوداگاه که دارند بر محیط بیرون افکنده میشوند، بکار گرفته نشود، بسیار مخرب است و سبب فاصله گرفتن شخص از خودش میشود و ذهن را از دنیای بیرون بطوری منزوی میکند که رابطۀ او با حقیقت چیزها و افراد قطع میشود و در توهم بسر میبرد.


• حذف فرافکنی به مفهوم این نیست که دیگر رخ نخواهد داد بلکه به این معناست که هنگام رخ دادن، آنها را بسان تصاویری در درون خود درک کنیم و در نهایت رابطه حیاتی را با ناخود آگاه خود شروع کنیم.



****



نکاتی دربارۀ آنیما یا آنیموس: 

آنها مراحل تکاملی از سطحی به عمیق دارند. برای به وحدت رسیدن ناخوداگاه و خوداگاه(فردیت) ، آنها باید مراحل تکامل خودشان را طی کنند:


• ویژگی های منفی آنیما یا آنیموس را بشناسیم و در خود بررسی کنیم و ببینیم که آنها را داریم یا نه. اگر آنها را داریم باید بدانیم که آنیما یا آنیموس، ما را تسخیر کرده اند و تحت تسلطشان درآمده ایم و این باعث اختلالاتی در روان ما شده است. در چنین وضعی، فرافکنی شخص بر روی دیگری بسیار مخرب است؛ یعنی در چنین وضعی روابط حقیقتا عاشقانه نیستند، بلکه معجونی از خواسته های و ترسها هستند. در حقیقت شخص تنها دارد با تصویر خودش روبرو میشود و نمیتواند شخص مقابلش و در نتیجه خودش را بشناسد. پس باید این خواست ها و نفسانیات را شناخت و این شناخت یعنی شکاف انداختن بین آن حالات منفی و خودم. یعنی دیدن آن نفسانیات و منفی گرایی های خلقی که حقیقتِ آنیما یا آنیموس من نیستند.


• وقتی که بتوانیم بر آنیما یا آنیموس منفی خود آگاه شویم و شروع به تسلط یافتن بر جنبه های درونی خود کنیم، آنگاه یار درونی در بُعد مثبتش در ما شروع به ظاهر شدن میکند. در واقع برای در تعادل درونی بودن، هر فرد باید بتواند با یار درونی اش به صلح برسد. 



• یار درونی در یک وضع و سطح قرار ندارد، آنیما و آنیموس هم مراحلی را باید طی کنند تا به تکامل برسند. این همان فرآیند "فردیت" است که یونگ از آن صحبت میکند. آنیما و آنیموس در ناخوداگاه ما نشسته اند و همچنین با لایه های عمیقتر روان که "ناخوداگاه جمعی" باشد، در ارتباط اند. ناخوداگاه جمعی به کهن الگوهایی دسترسی دارد که در همۀ انسانها یک شکل و یکسان است و محل کشف رازهای بین انسانهاست. 

زمانیکه یار درونی کاملتر میشود و از مراحل جنسی به مراحل خرد و عقل کلی نزدیک میشود، خوداگاه ما به ناخوداگاه جمعی نزدیکتر میشود و این یعنی خلاق تر شدن و ناخوداگاه جمعی را در عالم ماده به تصویر کشیدن. یک هنرمند در حقیقت کارش بیرون کشیدن و تصویر کردنِ ناخوداگاه در عالم مادی و بوسیلۀ ابزار مادی است، حال آنکه هرچه که خوداگاه و ناخوداگاه در هنرمند بهم نزدیکتر شوند، هنر هنرمند هم زیباتر و برتر و عمیقتر میشود و بحای اینکه تنها با یک یا دو یا ده شخص مرتبط شود، با تمام دنیا مرتبط میشود چراکه روان آن هنرمند قدرت دستیابی به ناخوداگاه جمعی اش که منبع رازهای مشترک در ناهشیار همۀ انسانهاست را پیدا کرده است. 



• در حقیقت زمانهایی که به سوی آنیما و آنیموس برمیگردیم، به خود کمک میکنیم نه زمانی که از آنها دور میشویم. یکی از راه های برقراری ارتباط با یار درونی، تخیل فعال است که میتواند شامل گفتگویی بین ما و آنیما یا آنیموس باشد. وقتی با آنیما و آنیموس گفتگو میکنیم باید آنها را واقعی و مستقل در نظر بگیریم. باید تشخیص دهیم که شخصیت ما نه تنها از خودآگاهی بلکه از شخصیت های کوچکتر فرعی و متعددی ساخته شده است. هرچه رابطه خودآگاه فرد با بخش های مختلف وجودش بیشتر باشد، به واسطه هماهنگی و اتصال شخصیت رشد بیشتری می یابد. (یار پنهان/ جان.ا.سنفورد)


• فن "تخیل فعال" یونگ: به روحیه ای که شما را در غوطه ور کرده و از بین نمیرود، آنچه را دوست دارید بگویید و بنویسید. درست مثل آنکه به فردی واقعی مینویسید. بعد تصور کنید که روحیه مجسم پاسخ میدهد. هر چه به فکرتان برسد میتواند پاسخ او باشد. مدام بپرسید و پاسخ بگیرید. (یار پنهان/ جان.ا.سنفورد)


• زن و مرد همزمان با فراگیری گفتگو با آنیما و آنیموس، باید مکالمه با یکدیگر را هم یاد بگیرند. همان گونه که گفتگو با آنیما و آنیموس به ما کمک میکند تا تشخیص دهیم چه چیزی به «خود» و چه چیزی به اشکال نا خود آگاه تعلق دارد. گفتگو با زن مرد شریکمان هم به ما کمک میکند که تفاوتها و شخصیت "واقعی" یکدیگر را درک و تصدیق کنیم. 
(یار پنهان/ جان.ا.سنفورد)


• در تخیل فعال: فرد باید دریابد که آنیما/آنیموس چه میخواهد:
1) برای مرد، زندگی باید شامل روابط انسانی گرم و معنا دار باشد
2) برای زن، زندگیش در رابطه با اهداف، آرزوها، روح و فکرش باید به دستاوردهای قطعی نایل گردد.
(یار پنهان/ جان.ا.سنفورد)

• اگر مردی بخواهد با بخش زنانه خود ارتباط برقرار کند، باید شخصیت زنی که در زندگیش اهمیت دارد را بشناسد و زن نیز متقابلا.



****



نکاتی دربارۀ آنیما و تفاوت رابطۀ سالم و رابطۀ فرافکنی وار:


آنیما در مرد چهار مرحلۀ تکاملی دارد:
1- حوا: پایین ترین و جسمانی ترین سطح است. منشا غریزه و بر انگیزاننده جنسی
2- هلن تروا: تجسم روح و زیبایی است، کاملا با غریزه برابری نمیکند
3- مریم باکره: امکان ارتباط با خدا
4- سوفیا: اصل رابطه با «خرد برتر یا عقل کل»

بسته به اینکه آنیما در مرد در کدام مرحله باشد، او هنگام رابطه با یک زن، همان مرحله از آنیما اش را با آن زن مرتبط میکند. وقتی رابطه ، رابطۀ فرافکنی میشود، آنیما بر روان غلبه کرده و عکس العمل های خوداگاه میتوانند از تضاد بین دو بعد روان به ما خبر دهند.. 

وقتی آنیما در مراحل تکاملی اش هست، همراه و یار و رهنما میشود، مولانا یک مرد است، شمس هم یک مرد است، اما شمس برای مولانا "آن صنم همچو جان" است، شمس مولانا را بیدار میکند و رابطِ خوداگاه مولانا و یار درونی اش میشود. البته که اشعار مولانا سرشار از آتش عشق اش با پری رخ و صنم و نگار است اما همچنین این آنیمای او گاه و بیگاه برایش چون یک پیر خرد و دانشمند است که راهش را روشن میکند و هادی میشود. چون آنیمای تکامل یافتۀ او برای او رهنمای کشف و شهود است. 

این آنیما از مراحل سطحی اش گذشته پس بهمین دلیل میتواند حتی در رابطه با یک جنس مذکر باشد اما به تعالی برسد. یعنی آنیمایی که از مراحل جنسی رد شده ، برای تصویر کردنِ خودش در قالب مادی و ارتباط گیری با عالم ، نیاز به روبرو شدن با یک زن ندارد.

رابطۀ شمس و مولانا فرافکنی نیست، بلکه یگانگی و وحدت خوداگاه و ناخوداگاه در مولاناست که با حضور شمس انجام پذیر میشود. شمس، مولانا را به ناخواگاه جمعی اش متصل میکند و مولانا وارد دریایی میشود که میتواند با تمام مردم دنیا رابطه برقرار کند، چون ناخوداگاه جمعی در حقیقت محلی است که تمام کهن الگوها نهفته اند و کهن الگو یعنی الگوهای یکسان درونی در همۀ انسانهای دنیا. ناخوداگاه جمعی محل کشف و شهود هنرمندان، شاعران و افراد خلاق دنیاست. به قول یونگ هنرمند مفسر رازهای زمان خویش است. و اصلا خلاقیت یعنی همین، یعنی مفسر راز بودن در یک ساختار جدید.


****


راه رها شدن از فرافکنی و دیدن حقیقت عالم و افراد در زدودنِ آیینۀ دل است:
ار مولانای عزیز در مثنوی: 

در دل آیینه من، در دل من آینه 
تن کی بود محدثی دی و پریرینه‌ای



وقتی آیینۀ دل تمییز شود، ما هم حقیقت عالم را آنطور که هست میبینیم و هم حقیقت خودمان را. زدودن آینۀ دل از مراحل اصلی فرآیند فردیت و وحدت و یگانگی جنبه های ناخوداگاه و خوداگاه با هم است.

اثر ایمان بر آینۀ همدیگر شدن:

ممنان آیینه‌ی همدیگرند 
این خبر می از پیمبر آورند 


عامل کور شدن ما در ندیدن حقیقت دنیای اطراف، خودمان و قرار دادن شیشۀ کبود در برابر چشمانمان است:

پیش چشمت داشتی شیشه‌ی کبود 
زان سبب عالم کبودت می‌نمود 
گر نه کوری این کبودی دان ز خویش 
خویش را بد گو، مگو کس را تو بیش 




مومن آینۀ مومن است چون او به نور ایمان دارد، نور را می بیند نه نار را:

ممن ار ینظر بنور الله نبود 
غیب ممن را برهنه چون نمود 
چون که تو ینظر بنار الله بدی 
در بدی از نیکوی غافل شدی!



راه شکستنِ شیشۀ کبودی که در برابر چشمان ماست، دست در آب طهور زدن و نار را نور کردن است:

اندک اندک آب بر آتش بزن 
تا شود نار تو نور ای بوالحزن 

تو بزن یا ربنا آب طهور 
تا شود این نار عالم جمله نور 

آب دریا جمله در فرمان تست 
آب و آتش ای خداوند آن تست

گر تو خواهی آتش آب خوش شود 
ور نخواهی آب هم آتش شود

برگرفته از : یار پنهان، جان.ا. سنفورد

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد ۱۳۹۱ساعت 11:41  توسط   | 

تفکر زنانه





به صورت تاریخی، اجماعی شکل گرفته مبنی بر اینکه زنان به صورت متفاوتی از مردان می اندیشند. ارسطو، کانت، روسو و فروید از جمله کسانی بودند که اعتقاد داشتند که زنان بیشتر به صورت شخصی، عاطفی و کمتر به صورت انتزاعی و هدفمند می اندیشند. یکی از دلایل تبعیض علیه زنان، ناشی از همین عقیده بوده که باعث شده زنان در عرصه های علمی، مدیریت اجرائی و رهبری سیاسی، کمتر پذیرفته شده و برای آنها نقش هائی همچون همسری، مادری، پرستاری و ... قائل بودند


فمنیست ها این عقیده را به چالش کشیده و بیان کردند که تفکر زنان از منظر عقلانیت، کمتر از تفکر مردان نیست. اگرچه این افراد، تفاوت در نحوه اندیشیدن زنان را قبول دارند اما ادعا می کنند که این تفاوت در روش تفکر، دلیلی نیست مبنی بر اینکه زنان در کارهای تفکری مانند استدلال، برنامه ریزی، حل مسئله و .... به کار گرفته نشوند


تفکر مردانه بیشتر به رقابت و سلسله مراتب و اعتبار فردی اهمیت می دهد در صورتی که تفکر زنانه به روابط و همکاری اهمیت می دهد و به دنبال آن است که بین مردم ارتباط ایجاد کند. همچنین مردان در موضوعات فلسفی و انتزاعی بیشتر تمایل دارند در صورتی که زنان به مسائل عینی و اجتماعی. البته از نظر نروبیولوژیست ها، دلیل این اختلاف به علت تفاوت در ساختار مغزی زنان و مردان است. در واقع مغز زنان دارای ارتباطات عصبی بیشتری بین دو نیمکره مغزی شان است
الگوی تفکر مردانه و زنانه در واقع مکمل یکدیگرند و هیچ کدام به تنهایی کامل نیستند. اگر انسان ها می توانستند این دو الگوی تفکری را با هم پیوند دهند، تاثیر آن از همجوشی هسته ای بیشتر بوده و بسیاری از مسائل به ظاهر غیرقابل حل بشر، به صورت خلاقانه ای حل می شد


توضیح: همجوشی هسته ای روشی است برای تولید انرژی که ازترکیب دو هسته اتم شکل می گیرد. منبع انرژی ستارگان ، همجوشی هسته ای است. اما انسان از طریق شکافت هسته ای در رآکتورها، دست به تولید انرژی می زند که روشی خطرناک و دارای آلودگی بسیار است


منبع: 
Feminine thinking by Rosalind S. Simson



+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 21:49  توسط   | 

تصاویر ناخودآگاه، رویا و آیین ها






علم روانشناسی، علم مدرنِ خوانشِ رویاها، به ما آموخته است که به این تصاویرِ خیالی توجه کنیم. همچنین راهی یافته که به این رویاها اجازه دهد وظیفه شان را انجام دهند. به این ترتیب که فرد، بحرانِ خطرناکِ بلوغ شخصیتی را زیر نظرِ یک محرمِ رازِ با تجربه و آشنا به دانش و رسومِ جمعی و زبانِ رویاها از سر می گذارند و این محرمِ راز سپس نقش یک راز آشنا و راهنمای کهن را به عهده می گیرد،.... ـ

یک دکتر روانشناس در جهان مدرن، ارباب قلمرو اسطوره‌هاست، آشنای کلام موثر و راه‌های مخفی است. نقش او دقیقا نقش پیر و مرشد در اسطوره‌ها و قصه‌های پریان است که کلامش، یار قهرمان برای عبور از آزمون‌ها و وحشتِ ماجراهای عجیب می‌باشد. او کسی است که ناگهان پدیدار شده، به شمشیر ِ جادویی ِ درخشانی اشاره می‌کند که با آن می‌توان اژده‌های وحشت را کشت، کسی است که از عروس نشسته به انتظار و قلعه‌ی سرشار از گنج‌ها می‌گوید و مرهمی شفابخش بر زخم‌های درمان نشدنی می‌گذارد و در انتها فاتح را پس از گذراندن ماجراهای بزرگ در دلِ شب‌های جادو، به جهانِ عادی باز می گرداند.


حال وقتی با این تصویر ذهنی باز می گردیم تا نگاهی به مراسمِ عجیب و بی شمارِ قبایلِ ابتدایی و تمدن های بزرگِ گذشته بیندازیم، این نکته برای مان روشن میشود که هدف و تاثیر واقعیِ این مراسم، راهنماییِ انسان ها برای عبور از آستانِ تحولاتِ مشکل بوده است.

چنین گذاری نیازمندِ تغییر، هم در الگوهای زندگیِ خودآگاه و هم در الگوهای زندگیِ ناخوداگاه است. آیین های گذار (مثل مراسم تولد، نام گذاری، بلوغ، ازدواج، تشییع جنازه و غیره) که جایی مهم در فرهنگِ یک جامعه ی بدوی دارند، از طریق مراسمِ رسمی و معمولا بسیار سخت و تمرین های جداسازی مشخص میشوند که طیِ این مراسم، ذهن کاملا از انگاره ها، وابستگی ها و الگوهای مرحله ی پیشین که باید آن را پشت سر گذارد، جدا میشود. 

به دنبالِ این مراسم وقفه ای کمابیش طولانی وجود دارد که طیِ آن فرد گوشه گیری میکند؛ این گوشه گیری فرصتی برای تاثیرگذاریِ مراسمی است که باید این مسافرِ راه زندگانی را با ظواهر و احساساتِ مناسب با وضعیتِ جدید، آشنا کند و به این ترتیب هنگامی که زمان برای بازگشت به زندگیِ عادی مناسب باشد، فردِ تشرف یافته گویی دوباره متولد شده است، پای به زندگی می گذارد!


جوزف کمبل، قهرمان هزار چهره



+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 9:13  توسط   | 

اشکال و تجلیات الهه‌ها:





كمبل معتقد است كه كهن‌الگوهاي مادر زمين يا همان اسطوره‌هاي الهه‌هاي بزرگ شفقت در قبال كليه‌ي موجودات زنده را ياد مي‌دهند و در اين اسطوره‌هاست كه انسان به درك تقدس واقعي خود زمين مي‌رسد. البته الهه‌هاي بزرگ كه نمادي از شفقت بودند، هركدام چه در بين آثار هنري و چه در ميان آئين‌هاي قومي اشكال و تجليات مختلفي داشته‌اند. اين اشكال و تجليات در دايره‌المعارف اديان الياده با صور متنوعي معرفي مي‌شوند :

1ـ تقدس طبيعت زنانه 
2ـ زمين 
3ـ غار به عنوان زهدان زمين 
4ـ تقدس زنانه و آب‌ها 
5ـ بانوي حيوانات 
6ـ تاريكي، شب، ماه 
7ـ تپه‌ها، صخره‌ها و كوهستان‌ها 
8ـ گياهان 
9ـ آتش و خورشيد 
و ...

همين اشكال مختلف تجليات زنانه سبب بوجود آمدن خدابانوان مختلفي در اديان گوناگون جهان مي‌گردد. خدابانوي زمين ، خدابانوي آب‌ها ، خدابانوي شكار ، خدابانوي باروري و حاصلخيزي و .... جلورفتن زمان خدابانوان ديگري نيز كه از مفاهيم مؤنث به دست آمده‌اند به اين اضافه مي‌شود. چنان كه بطور مثال آتنا يكي از بزرگ‌ترين خدابانوان يونان باستان هم خدابانوي خرد است، به عنوان مفهومي مؤنث، هم حافظ شهر آتن است (زيرا اشكال و كشورها داراي جنبه‌اي مؤنث هستند) و هم خدابانوي جنگ است كه بطور ناخودآگاه جنبه‌ي قدرت آتش و خرد و حفاظت‌كنندگي را در هم مي‌ريزد. البته هرچه زمان پيشتر مي‌رود، الهه‌ها قدرت خود را از دست مي‌دهد، اما بنابر انديشه‌ي يونگ، نياز رواني پرستش الهه‌ها از بين نمي‌رود، بلكه تبديل به نيازي ناخودآگاه مي‌گردد.


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 9:2  توسط   | 

رابطه ي افسانه و حقيقت!





در اعصار و قرون گذشته دوره هايي بوده است كه انسان انديشه اي افسانه اي داشته و جهان هستي را بصورت افسانه اي ترسيم مي كرده است.البته در دوره هاي بعد رفته رفته افسانه ها مورد ترديد واقع مي شوند و حساب آنها از حساب حقيقت جدا مي گردد.تفكيك ميان افسانه و حقيقت سرآغاز دوراني است كه اهل انديشه آن رامبدآ پيدايش فلسفه دانسته اند.البته با پيدايش فلسفه و گسترش خردورزي در هر يك از جوامع بشري انديشه هاي افسانه اي از ميان نرفته و در هر سرزميني و محيطي آثار خود را متناسب با آن محيط ظاهر مي سازد.انديشه هاي افسانه اي مي توانند خود را در خلال انديشه هاي عقلي جايگزين كرده و حتي گاهي در كنار اين انديشه ها به زندگي خود ادامه دهند.درست است كه انديشه افسانه اي با انديشه عقلي در تعارض قرار مي گيرد و نمي تواند خود را در قالب استدلال هاي منطقي نشان دهد ولي انسان به همان نحو كه اهل خرد و استدلال و منطق است با عالم تخيل و آنچه مي تواند منشآ افسانه وقع شود نيز سرو كار دارد.بنابراين انسان موجودي است كه نه تنها با افسانه بيگانه نيست بلكه حتي قبل از بلوغ به مرحله ي عقل و خردورزي با افسانه زندگي كرده است.منشآ پيدايش افسانه نيروي تخيل است و نيروي تخيل به هيچ وجه با انسان بيگانه شناخته نمي شود.عارف معروف محيي الدين ابن عربي درباره وسعت عالم خيال به تفصيل سخن گفته و براي گسترده بودن آن شواهد بسيار ذكر كرده است.مولوي بلخي نيز در آثار خود از گسترش عالم خيال سخن گفته و دلايل نغز و زيبايي براي اثبات آن ارائه داده است و همين طور در آثار ساير عرفا نظير شيخ اشراق و ... اين موضوع اهميت زيادي داشته است.
حافظ شيرازي در يكي از ابيات خود گويد:

گفتم كه بر خيالت راه نظر ببندم
گفتا كه شبرو است او،از راه ديگر آيد

به هر صورت اهميت عالم خيال در زندگي مادي و معنوي انسان به هيچ وجه اندك نيست و نبايد ناديده انگاشته شود.زيرا افسانه ها از فعاليت ذهن در مرحله ي خيال سرچشمه مي گيرند و اين افسانه ها چه در جهت مثبت و چه در جهت منفي،مي توانند زندگي انسان را بطور كلي دگرگون سازند.شعر و موسيقي و بسياري از انواع گوناگون هنر از آثار مثبت و فرخنده ي افسانه شناخته مي شوند.البته بسياري از جنگها و تباهي ها و خونريزي ها نيز از آثار شوم و هولناك افسانه به شمار مي آيد.اين گونه افسانه ها را شايد بتوان افسانه هاي وهمي خواند چراكه برخلاف افسانه هاي مثبت ( كه به جنبه معنوي و آسماني حقيقت نظر دارند)،بيشتر نگرش مادي و خواهش هاي دنيوي در آنها انعكاس يافته است.افسانه ها در ميان ملل مختلف به شكل هاي متعدد و متنوع ظهور پيدا مي كند ولي همه آنها در افسانه بودن شريك بوده و از سرچشمه خيال جاري مي شوند.خصلت ذاتي افسانه اين است كه با احكام عقل و منطق هماهنگ نبوده و در قيد مقولات منطقي محدود و مقيد نمي گردد.انديشه منطقي با ايجاد روابط و تنظيم امور به ثمر مي نشيند در حاليكه انديشه افسانه اي امور را بطور جداگانه مورد مشاهده قرار مي دهد.در هر حال افسانه از تخيل ناشي مي شود و تخيل نيز به تجربه فرد مربوط مي گردد.با اين همه بايد توجه داشت كه از جهان افسانه به جهان معني راهي وجود دارد كه از آن طريق مي توان به حقيقت دست يافت.انسان پيوسته در جستجوي معني است به همين جهت از طريق افسانه مي تواند به معني نايل گردد.
درست است كه افسانه صورت تخيل است و جهان خيال نيز غير از عالم عقل شناخته مي شود ولي هم عقل و هم خيال از لايه هاي ذات و حقيقت آدمي بوده و همه آنچه از اين لايه ها ظاهر مي شود،در آسمان گسترده و فراگير جان و باطن انسان آرميده است.حكماي اسلامي بر اين باورند كه نفس ناطقه آدمي در عين وحدت و بساطت، با همه ي قوه هاي مختلف و متعدد خود متحد بوده و بر آنها اشراف و احاطه دارد.نفس در مرحله ي عقل با معقول بالذات خود متحد است و همين نفس است كه در مرحله ي خيال و حس ، با متخيل و محسوس بالذات خود نيز متحد و يگانه است.بنابراين در عين اينكه عقل و خيال غير يكديگرند،همان حقيقت و ذاتي كه با معقول بالذات متحد است با متخيل و حتي محسوس بالذات نيز متحد و يگانه به شمار مي آيد و در اينجاست كه مي توان گفت عقل و خيال دو مرتبه ي مختلف،از مراتب متعدد حقيقت انسان را تشكيل مي دهند و اختلاف مراتب را مي توان در يك وحدت تشكيكي (وحدت در طول هم يا وحدت عمودي)مرتبط و متحد ديد.همانگونه كه حقيقت هستي داراي مراتب مختلف شديد و ضعيف است و اين اختلاف در مراتب،مراتب تشكيك ناميده مي شود،نفس ناطقه ي انسان نيز داراي مراتب مختلف و متعدد است.در نزد حكيم متآله،شهاب الدين سهروردي اين مراتب،با ميزان شدت و ضعف انوار قابل مقايسه و بلكه عين آن است.وحدت مراتب به دليل حقيقت نور بودن آنها و تفاوت مراتب از ضعيف تر بودن هر مرتبه نوراني نسبت به مرتبه نوراني بالاتر خود ناشي مي شود و بالاترين نور همان حقيقت مطلق عالم يا نورالانوار مي باشد.نزد حكيم عارف صدرالدين شيرازي وجود به جاي نور قرار مي گيرد كه نهايتا معني نور را دارا خواهد بود.وحدت تشكيكي وجود نزد عرفا مسئله اي پذيرفته شده است و در آثار هر يك به طور مستقيم ياغير مستقيم به آن پرداخته شده است.اگر كسي به اين مسئله توجه داشته باشد به خوبي مي داند كه عقل و خيال در عين اختلاف با يكديگر دو مرتبه از مراتب يك حقيقت را تشكيل مي دهند كه با وحدت حقيقت ذات ناهماهنگ و ناسازگار نيست.بنابراين همان حقيقتي كه در مرتبه عقل ، آثار عقلي و خردمندانه از خود ظاهر مي سازد دقيقا همان حقيقت و ذاتي است كه در مرتبه خيال صورتهاي خيالي را آشكار مي نمايد.از اينرو حقيقت واحد و يگانه در مراتب مختلف و شرايط متعدد،جلوه هاي گوناگون داشته و به اين ترتيب مي توان در قالب افسانه به تماشاي معني نشست و از آنچه در جهان ملك مي گذرد به آستانه ملكوت رسيد و حتي از آنهم فراتر رفت و تا سرچشمه نور مراتب را طي نمود.نظير اين انديشه در ادبيات عرفاني و پربار ايراني اسلامي كم نيست.اين همان راهي است كه حكيم ابوالقاسم فردوسي پيموده و با سرودن افسانه براي رسيدن به حقيقت،گام برداشته است .پر واضح است كه در اين ميان نقش ويژه انسان به عنوان موجودي كه بين دو بي نهايت امتداد يافته و به تعبيري از اسفل السافلين تا اعلي عليين را در خود دارد بسيار پررنگ مي شود،اينجاست كه خداوند متعال مي فرمايد،بار امانت مرا آسمانها و زمين نمي توانند حمل كنند و من در هيچيك نخواهم گنجيد الا دل انسان مومن.واين چنين انساني در فرهنگ اسلامي،انسان كامل ناميده مي شود.

برگرفته از كتاب دفتر عقل و آيت عشق،تاليف غلامحسين ابراهيمي ديناني ( با اندكي تلخيص و تغيير



+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 8:56  توسط   | 

ملاقات با خدابانو






با پشت سر گذاشتن تمام موانع و غول ها، به خوان آخر میرسیم که معمولا ازدواجِ جادوییِ روحِ قهرمانِ پیروز با خدابانو، ملکه ی جهان است و این بحرانی ست که در اوج حضیض و یا در منتهی الیهِ زمین، در نقطۀ مرکزیِ جهان، در محرابِ معبد و در تاریک ترین و عمیق ترین جایگاهِ <<قلب>> رخ میدهد.

بانوی خانۀ خواب، شخصیتی آشنا در داستان های پریان و اسطوره هاست. قبلا هم دربارۀ او در قالبِ (برینهیلد و بریر-رز کوچک یا همان زیبای خفته) سخن گفته ایم. او معیار تمام زیبایی ها، پاسخی به تمامِ خواسته ها، و هدفی موهبت آور، برای تمام قهرمانانی است که به طلبِ خواسته های زمینی و یا ماورایی برآمده اند.


او مادر، خواهر، معشوقه و عروس است. آنچه در جهان، فریبنده است و هرآنچه نویدِ شادی میدهد، حس و هشداری است که بر وجودِ او، در خواب عمیق دلالت میکند. هرچند ممکن است نتوان او را در شهرها و جنگل های این دنیا یافت، ولی او تجلیِ نوید بخشِ کمال است. 
آرامش و اطمینانِ روح است از اینکه در انتهای تبعید به جهانی متشکل از بی کفایتی ها، موهبتی را که یک بار شناخته بود، دوباره خواهد شناخت. 

و آن موهبت، مادری خوب و آرام بخش، روزی دهنده و زیبا و جوان است همانطور که در گذشته های دور او را می شناختیم و همانطور که طعم اش را چشیده بودیم. زمان بر او مُهر گذاشت، ولی هنوز مثل کسی که در زمانِ لایزال به خواب رفته باشد، آرام در انتهایِ دریایِ بی زمان سکنی دارد.


با این حال، صورتی که در خاطر ماست همیشه مهربان نیست؛ چون مادر "بد" هم در همین قلمروِ پنهان، یعنی قلمروِ خاطراتِ نوزادی یک بالغ باقی می ماند و گاه نیروی بیشتری هم دارد. این مادرِ بد به صورت های زیر نمایان میشود:

1) مادری غایب و گریزپا که در روانِ فرد، تمایلاتِ مهاجمی بر علیه اش به وجود می آید و در عینِ حال، روان از هجومِ متقابلِ او می ترسد.

2) مادری سرکوب گر، منع کننده، و تنبیه گر

3) مادری که کودکِ رو به رشد را که می خواهد از او جدا شود، در چنگ خود نگه میدارد.

4) مادری محبوب، ولی ممنوع (عقدۀ ادیپ) که حضورش وسوسه ای برای خواسته های خطرناک است (عقدۀ اختگی) او در اعماق و ریشه های خدابانوانِ بزرگِ دست نیافتنی همچون دیانای هراس انگیز و پاک دامن وجود دارد.



جوزف کمبل



+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 8:52  توسط   | 

ملاقات با خدابانو /2






مثالِ نابودیِ کاملِ جوانِ ورزشکار، اکتیون، به دستِ دیانا، نشان دهنده ی تندبادهایِ خوف انگیزی است که در این سمبل ها وجود دارند، و این سمبل ها چیزی جز تمایلات سرکوب شدۀ ذهن و جسم نیستند!

اکتیون بصورتِ تصادفی، سر ظهر با این خدابانوی خطرآفرین ملاقات کرد، یعنی لحظه ی سرنوشت سازی که خورشید از مرزِ جوانی در میگذرد، در اوجِ صعود در تعادل ایستاده و آمادۀ شیرجه زدن به دل مرگ است.

اکتیون دوستانش را ترک کرده بود تا استراحت کند و خود با سگ های اصیل اش، پس از یک مسابقۀ دو در صبحگاهان، بدون قصدی قبلی، برای گشت و گذار، از درختستانها و مزارعِ آشنا عبور کرد و برای کشف و جستجو واردِ جنگل های همسایه شد. به دره ای سراپا پوشیده از درختانِ سرو و کاج رسید و با کنجکاوی به دلِ جنگلِ انبوه نفوذ کرد.


در دل جنگل، به غاری رسید که چشمۀ آبی آرام و جویباری که راه به سوی برکه ای سبز می گشود، در آن وجود داشت. این پناهگاهی مسقف، استراحتگاهِ دیانا بود و در همان لحظه او، کاملا برهنه، با پریانِ همراهش، به حمام رفته بود. او نیزۀ شکار، تیردان و کمانی زه گشوده اش را کنار گذاشته بود و سندل ها و ردای اش را از تن درآورده بود. یکی از پریانِ برهنه، طره های گیسوانِ خدابانو را گره زده بود و چند پری دیگر با کوزه های بزرگِ آب بر او آب می پاشیدند.


هنگامیکه مرد جوان و سرگردان، سرزده وارد آن محلِ دل انگیز شد، فریادِ وحشتِ زنان به آسمان رفت و تمام پریان به سوی بانویشان شتافتند تا او را از چشمِ نامحرم بپوشانند. ولی دیانا طوری ایستاد که سر و شانه هایش، بالاتر از پریان بود. جوان او را دیده و باز هم به تماشای اش مشغول بود. دیانا در جست و جویِ کمان اش، نگاهی به دور و بر انداخت ولی کمان خارج از دسترس بود، پس به سرعت دست سوی اولین چیزی که در ان نزدیکی بود دراز کرد، مشتی آب برداشت و به صورتِ اکتیون پاشید و با عصبانیت فریاد کشید: "حالا اگر میتوانی برو و به همه بگو خدابانویی را برهنه دیده ای".


بر سرش شاخ سبز شد، گردن اش کلفت و دراز و سرِ گوش هایش تیز شد. بازوهای اش به اندازه ی پاهای اش دراز شد و دست ها و پاهای اش به سُم بدل گشت.وحشت زده از جای جهید و دور شد. در حالیکه خود از سرعتِ زیادش در شگفت شده بود.



ولی هنگامیکه برایِ تازه کردنِ نفس و نوشیدنِ آب لحظه ای مکث کرد و بر برکه ای آرام خم شد، با دیدنِ چهرۀ خود وحشت زده و متعجب به عقب پرید. سونوشتی هراس انگیز در انتظار اکتیون بود. سگ های شکاری خودش، با شنیدنِ بویِ گوزنِ نر، عوعوکنان به سوی اش آمدند. 

لحظه ای از شنیدنِ صدای آنها خوشحال شد و مکث کرد ولی بعد خود به خود ترسید و فرار کرد. گروهِ شکار او را تعقیب کرده، اندک اندک نزدیک میشدند. وقتی سگ ها به پاشنه های پایش نزدیک شدند و اولین سگ بر تهیگاه اش جهید، اکتیون سعی کرد آنها را به نام بخواند ولی صدایی که از گلوی اش خارج شد، صدایی انسانی نبود. سگ ها او را در چنگال گرفتند، او به زمین افتاد و یارانِ شکار، در حالیکه برای تشویقِ سگان فریاد میزدند، (به موقع سر رسیدند تا تیر خلاص را بزنند). دیانا که از فرار و مرگ او به صورت معجزه آسایی خبردار شده بود، اکنون میتوانست آسوده بیارامد.



جوزف کمبل



+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 8:49  توسط   | 

آیین تشرف / هماهنگی با پدر




وابستگیِ بیش از حد به چزندیاتِ تعلیمی و تثبیتِ آنها، خود مشکلی است که فرد را در حسی سرشار از گناه فرو می برد و بر روح، که بالقوه است مُهر میگذارد و اجازه نمیدهد که منظری واقع گرا و متعادل از پدر و به دنبال او از جهان داشته باشد. 

آشتی (یکی شدن) عبارت است از پشت سر گذاشتنِ این هیولای دوگانه که از خود زاده شده است؛ اژدهایی که فکر میکنند خداست و (اژدهایی که فکر میکنند گناه است، نهادِ سرکوب شده).

سختی کار اینجاست که برای رسیدن با این حالت، فرد باید از "من" (ایگو) رها شود. او باید ایمان داشته باشد که پدر بخشنده است و به این بخشندگی توکل کند به این ترتیب مرکز ایمان از حلقه یِ جِرم گرفته و تنگِ این خدای شکنجه گر، خارج میشود و این دیوهای خوفناک ناپدید میگردند.

در این آزمونِ سخت و دشوار است که قهرمان به کمک و پشتیبانیِ یک هیئتِ زنانه نیاز دارد تا با توسل به جادوی او (طلسم گرده ی گل یا نیروی شفاعت گر) آیین های تشرفی را که پدر برای اش وضع کرده، پشت سر گذارد و از چنگِ "منِ" خود خلاص شود. 

اگر در این راه، اطمینان کردن، به صورتِ هراس انگیزِ پدر غیر ممکن باشد، پس باید به چیز دیگری ایمان داشت، (مثل زن عنکبوتی، یا مادر متبرک) ، چون با توکل به این حامی است که شخص بحران را پشت سر میگذارد، تا در انتها دریابد که پدر و مادر، یکدیگر را منعکس میکنند و جوهری یگانه دارند.

جوزف کمبل

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 16:47  توسط   | 

هماهنگی با پدر


در بیشتر اسطوره ها، تصاویر مربوط به رحمت و فیض، به روشنیِ تصاویرِ مربوط به عدالت و خشم توصیف شده اند و به این ترتیب تعادلی به وجود آمده که توسط آن در طی مسیر ، قلب آرام میگیرد و نیازی با تازیانه ی مجازات نداشته باشد.* خداشیوا در حین رقصِ "نابودیِ جهان" در مقابل مومنان با دست نشان میدهد:


"خوف مکن،
خوف مکن، 
که همه در خدای آرام گیرند.
هیکل هایی که می آیند و میروند و بدن تو، یکی از آنان است، همه جرقه هایی هستند که از زیر پاهای من هنگام رقص بیرون میشوند.
در همه چیز مرا ببین، دیگر از چه می هراسی؟"


جادوی آیین های مذهبی را که از (طریق رنج عیسی بر صلیب، یا مراقبه ی بودا بر ما تاثیر میگذارند)، نیروی محافظ و افسون های ابتدایی و امداد رسان های غیبیِ اسطوره ها و قصه های پریان، همه به انسان ها اطمینان می دهند که تیرها، شعله های آتش و سیل آن چنان که به نظر میرسد، دهشتناک نیستند.

جنبه ی دیو مانندِ پدر، انعکاسی از من یا(ایگو) خودِ قربانی است. این انعکاس از حس کودکانه ای برخاسته که آن را پشت سر گذاشته ایم ولی به مقابلِ خود، فراافکنی کرده ایم.


*هرجا در قرآن توصیفی از جهنم آمده باشد، تصویری از جنت و رحمت آن را دنبال میکند.


جوزف کمبل
+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 16:47  توسط   | 

آشتی و هماهنگی با پدر



"کمان خشم خداوندی کشیده شده و تیر بر زهِ کمان آماده ی پرتاب است؛ عدالت، تیر را سوی قلب شما نشان گرفته و کمان را تا آخرین حد، کشیده است؛ و اگر هنوز آن لحظه نرسیده، که تیر از چله رها شده، از خون شما سیراب گردد؛ علت هیچ نیست مگر خواست و تمایل خداوند، خداوندی خشماگین، بدون هیچ التزام و تعهد..."


با این سخنان جاناتان ادواردز، قلب آن دسته از ساکنان نیوانگلند را که به کلیسای او می آمدند، به لرزه می انداخت و صورتِ دیو مانند پدر را بی هیچ کم و کاست، برای شان ترسیم میکرد و با توصیفِ تصاویری از آزمون های سختِ اسطوره ای، آنان را بر نیمکت های شان میخکوب مینمود. 

اگرچه پیوریتن ها، تصویرسازی و شمایل نگاری را قدغن کرده بودند، ولی او به خود اجازه میداد با کمک کلام ، تصاویری رسم کند. جاناتان ادواردز هم چون رعد می غرید: "خشم خداوند همچون آبی است که در حال حاضر پشت سد جمع شده است و لحظه به لحظه بر مقدار آن افزوده شده، ارتفاع آن بیشتر و بیشتر میشود، تا هنگامی که راهی برای خروج از سد بیابد، هرچه مدت توقف جریان آب بیشتر باشد، پس از رهایی با سرعت و قدرت بیشتری به جریان می افتد". 

این درست است که تاکنون درباره ی اعمال شرورانه ی شما هنوز به داوری ننشسته اند و سیل انتقام خداوندی، تاکنون جاری نشده است، ولی در این بین، هر لحظه بر گناهان شما افزوده میشود و هر روزی که میگذرد خشم خدا فزونی میگیرد و ارتفاع آب و حجم آن لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر میشود و هیچ چیز جلوی آبی را که می خواهد جاری شود و با تمامِ نیرو به جلو حرکت کند، نمی گیرد مگر خواست و تمایل خداوندی. اگر فقط دست خداوند از مقابل مسیر آب کنار رود، درجا به جریان می افتد و سیل آتشینِ خشم خداوند، با شدتی غیر قابل تصور، به حرکت درآید و نیرویی عظیم و مطلق بر شما فرود آید. حتی اگر نیروی شما ده هزاربار بیشتر از اکنون بود، آری حتی اگر نیروی تان ده هزار بار بیش از مغرورترین و قوی ترین شیطان جهنم هم بود، در مقابل خشم خدا ذره ای تاب نمی آورد و هیچ نبود...."


پس ار تهدید با عنصر آب، پیشوای روحانی جاناتان، به سراغ تصویر آتش می رود....
.
.
ای گنهکارا... تو به ریسمانی باریک بندی، که شعله ی خشم الهی بر آن میتابد و هر لحظه خطر آنست که ریسمانت بسوزد و به دو نیم شود؛ هیچ شفاعت کننده ای از برای تو نیست و هیچ تکیه گاهی نیابی که تو را نجات دهد و هیچ چیز نمی تواند تو را از آتش خشم الهی در امان دارد. هیچ از خود نداری، هیچ یک از اعمالی که تاکنون انجام داده ای و یا میتوانی انجام دهی لحظه ای به مهلتِ تو نخواهد افزود..."


و بالاخره، برای لحظه ای هم که شده تصویرِ روشنگرِ تولدی دیگر نمایان میشود! :

"پس همۀ شما که هرگز قلبتان متحول نشده و هرگز روح خدا بر جان تان سایه نیافکنده و همه ی شما که دوباره متولد نشده اید و موجودیتی نو نیافته اید و از مرگ ناشی از گناه، به جای دیگر رستاخیز نکرده اید، در چنگال خدایی خشمگین اسیرید. (هرچند ممکن است از بسیاری جهات زندگی تان بهبود یافته باشد، شاید احساسات مذهبی در شما وجود داشته باشد، شاید در خانه ها و پستوهای به ظاهر مذهبی باشید و در خانه ی خدا ظاهر را حفظ کنید و حتی بر آن تعصب بورزید)، اما همه ، پیش از تجربه های نور و زندگی، در چنگال خدایی خشمگین اسیرید و هیچ چیز جز میل و اراده ی او هر لحظه شما را از نابودی جاودان، حفظ نمیکند".


"میل و اراده ی خداوندی" که گنهکاران را از تیر بلا، سیل و شعله های آتش حفظ میکند، در لغتنامه ی سنتی مسیخیان به عنوان "رحمت الهی" شناخته میشود و "نیروی روح خدا" که قلب را متحول میکند، "فیض الهی" است.


جوزف کمبل
+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 16:46  توسط   | 

شمنیسم


اعتقادات پایه ای شمنیسم آنگونه که الیاده بر می شمارد عبارت اند از: 


۱.جهان ارواح وجود دارد و ایشان تاثیر مهم و مستقیمی بر زندگی انسان چه به طور فردی و چه در بعد اجتماع دارند. 

۲.شمن می تواند با ارواح گفت و گو کند.

۳.ارواح ممکن است نیک سرشت یا خبیث باشند.

۴.شمن می تواند بیماری هایی را که ارواح خبیث باعث آن ها هستند درمان کند.

۵.شمن می تواند به خلسه فرو رود و به تعاقب آن مکاشفاتی دریافت کند یا به ماموریت های درون جهان ارواح برود.

۶.روح شمن می تواند بدنش را به قصد جهان ارواح و گشتن به دنبال پاسخ ها ترک کند. 

۷.شمن می تواند برای منتقل کردن پیشگویی ها، هدایت ارواح یا فرستادن پیام از توهم هایی چون پیکر حیوانات استفاده کند.

۸.شمن می تواند به طرق مختلفی چون بررسی دل و روده ی جانور قربانی، مهره و اسخوان اندازی و غیره...پیش گویی کند.



+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 16:39  توسط   | 

بازگشت / عالم ذر / زمان مقدس و زمان آفرینش





سفرِ هراس انگیزِ قهرمان برای بدست آوردنِ چیزی نیست، بلکه برای بازپس گرفتنِ آن است. برای اکتشاف نیست، برای بازیافتن است! آنگاه مشخص میشود که این نیروهای الهی که قهرمان به جست و جوی شان برخاسته، و به سختی بدست آورده است، تمام این مدت در قلبِ خود قهرمان وجود داشته اند.
جوزف کمپبل

زمان مقدس دقیقا هم زمان با آفرینش است و به قول الیاده، اسطوره معادل بازگشت به ریشه ها و رجوع به زمان اسطوره ی بهشت گمشده است و برای شمن در حالت خلسه این جهان که بنابر تعبیرات نوین تحت سلطه ی قوانین زمان و مکان است وجود ندارد...
میرچاالیاده

هر شکلی به هر صورت، فقط به این علت که وجود دارد و تداوم می یابد، سرانجام نیروی خود را از دست می دهد و می پوسد؛ و برای این که دوباره نیرو بگیرد باید، ولو برای لحظه ای، در بی شکلی ذوب شود؛ باید به وحدت ازلی که از آن پدید آمده است بازگردد...به بی نظمی...به از خود بی خودی...به تاریکی...به آب (همان جا که آغاز شده)
میرچاالیاده اسطوره ی بازگشت جاودانه


هر چند ذهن مایل به بازگشت به عدن و لذت بردن از زمان مقدس است ولی در ناخودآگاه خود می داند که زمان مقدسی که در پس سر قرار دارد بی شک در دسترس نیست. بنابراین باید امکانی را در روبه رو در نظر گرفت......یوحنا مدعی می شود که به علت تبلیغ پیام خداوندگارش به جزیره ی پطموس تبعید شده است و در روز خداوند(منظور روز عیسی مسیح است) مشغول عبادت بوده که «صدایی بلند همچون صدای شیپور شنیدم که می گفت من الف و یا هستم. من ابتدا و انتها هستم......» (مکاشفات یوحنا ۱:۱۱)


به یاد آور زمانی را که پروردگارت از پشت [و صلب] فرزندان آدم، ذریة آنها را بر گرفت و آنان را گواه بر خویشتن ساخت [و فرمود]: آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: آری، گواهی می دهیم. برای اینکه در روز رستاخیز نگویید ما از این غافل بودیم.»

.....أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قالُوا بَلی شَهِدْنا 
قرآن حکیم، اعراف 172



+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 16:33  توسط   | 

نماد گرایی درخت کیهانی




درخت باژگون 

در قرون وسطی،انسان را غالبآ به درختی وارونه تشبیه می کرده اند،بدین معنی که سرش با ریشه درخت و تن و اندامهایش با تنه درخت و شاخه هایش قیاس شده اند.زندگانی از ریشه نشات می گیرد و ریشه خود به مثابه حجر فلاسفه یا حاوی اکسیر طول عمر،تلقی شده است

مسعودی در "مروج الذهب" به قولی از افلاطون اشاره می کند که:"انسان گیاهی آسمانی است،زیرا همانند درختی وارونه است که ریشه اش به سوی آسمان و شاخه هایش به جانب زمین است". در "کمدی الهی"دانته نیز مجموع افلاک چون درختی تصور می شود که ریشه هایش رو به سوی بالا دارند:"پنجمین شاخه،فلک سیاره مشتری(ژوپیتر) است،درختی که ریشه زندگانی آن در قلّه اش جای دارد".

در روایات فولکلور ایسلندی و فنلاندی نیز روایتی از "لاپون"ها وجود دارد که به هنگام قربانی کردن گاو،درختی را به صورت ریشه در هوا و راس بر خاک در کنار مذبح می گذاشتند. در تعالیم اسلامی نیز برگهای "شجره طوبی" که توسط خود خداوند غرس شده و ریشه اش در بهشت است،به سوی دنیا گشوده شده است.
همچنین در اوپانیشادها،عالم،درخت باژگونی است که ریشه در آسمان داشته و شاخ و برگهایش بر سراسر زمین گسترده اند.

می توان گفت درخت واژگون مبیّن این باور است که زندگی از آسمان به زمین می آید و در زمین رخنه می کند،اما در برخی توصیف هایی که از این درخت به عمل می آید،رابطه عبادی انسان و خدا،بر رابطه ی وجودی آن دو غالب می گردد.
"گیتا" برای نشان دادن رابطه ی آفریده و آفریننده به تمثیل درخت واژگون متوسل می شود.

درخت"آشواتا" را در گیتا چنین شرح می دهند:
"درخت آشواتای ابدی،درختی که ریشه های آن در بالا و شاخه های آن در پایین است و وداها برگ های آن هستند....مدرکات حواس شکوفه های آن درخت اند و در جهت پایین یعنی در دنیای آدمیان این درخت ریشه دوانیده و به اعمال آدمیان گره خورده و پیوسته است".

در این تمثیل، ریشه های آسمانی،برهمن(علت العلل عالم)و ریشه های نزولی،در عالم ناسوت و حاصل تاثرات کردار گذشته است. در "مهابهارت" از دیگر متون مقدس هندو نیز چنین نمادی حامل حقیقتی کیهانی است،در آن، کیهان درختی دانسته می شود که ریشه اش در عالم غیب و تنه اش هوش و عقل،گل های آن خیر و شر و میوه هایش لذت و الم است. در آموزه های باطنی عبرانیان نیز این معنا وجود دارد که:"درخت زندگی از بالا به زیر گسترش می یابد و خورشید بر سراسرش می تابد".

در تفکری یهودی، قوای الهی با توالی لایه های خود نظیر یک درخت است که هر شاخه ی آن صفتی را نشان می دهد و از خدا هستی می گیرد. در مجموع،چنان که میرچا الیاده بر اساس تحقیقات و مطالعات خود در متن مذاهب و ادیان می گوید،درخت واژگون و کیهان،هم ذات و دارای هویتی واحد هستند

میرچا الیاده


+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 16:25  توسط   | 

نماد گرایی درخت کیهانی






این تقدس است که ژرفترین ساختارهای جهان را آشکار می کند.کیهان به عنوان رمز فقط در چشم انداز مذهبی ظاهر می شود.برای انسان مذهبی است که اوزان و آهنگهای نشو و نمای گیاه خود به خود رمز حیات و آفرینش و رمز تجدید(نوزادن)،جوانی و جاودانگی را آشکار می کند.

می توان گفت تمام درختان و نباتاتی که مقدس تلقی شده اند (مثلآ،درخت آشواتا در هند) در تجسم بخشیدن تصور باستانی نمونه نشو و نمای گیاهی دارای موقعیت ممتازی هستند. به عبارت دیگر،آنچه موجب می شود که گیاهی مورد توجه واقع و کشت شود ارزش مذهبی آن است. آنچه آیینهای نشو و نمای گیاهی نامیده شده اند مبتنی بر تجربه ی"طبیعت گرایانه" مثلآ،مربوط به بهار و بازبیداری نباتی نیستند.

بالعکس،تجربه ی مذهبی تجدید(باز زادن)(=دوباره آغازیدن،دوباره آفرینش) جهان مقدم بر این است و ارزشیابی بهار را به منزله ی رستاخیز طبیعت توجیه می کند.
این رمز باز زادن مقطعی و به فواصل معین کیهان است که بنیانی برای اهمیت مذهبی بهار محسوب می شود. بی تردید یک چیز روشن است:اینکه کیهان سازواره ای زنده است،که خود را به فواصل معین تجدید می کند. رمز پدیداری و ظهور پایدار حیات محدود به تجدید وزن دار کیهان است.به این علت است که کیهان به شکل درخت عظیمی تصور شده،و پیش از همه گنجایش آن برای نوزایش بی پایان، به گونه ی نمادین به حیات درخت تشبیه و توصیف شده اند.

برای انسان مذهبی،پدیداریِ حیات،رمز اصلی جهان است و نهایتآ از اینجا منحرف می شود و به ماوراء می رود،در راهی تا اندازه ای مرموز در مکان ناشناخته ی دسترسی ناپذیر برای اکثر انسانها ادامه می یابد. از اینرو،برای انسان مذهبی،مرگ پایانی برای حیات نیست،بلکه مرگ جهت دیگر وجود انسان است.

میرچا الیاده



+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 16:24  توسط   | 


عالم از مرکز خودش بوجود می آید، از نقطۀ مرکزی یعنی ناف خود چنانکه بوده گسترش می یابد. بدین شیوه است که طبق روایت ریگ ودا، عالم از یک هسته، از یک نقطۀ مرکزی زاده و گسترش یافته. سنت عبرانی از این هم روشن تر است: "مقدس ترین خدا، جهان را بصورت جنین آفرید. همچنانکه جنین از ناف رشد میکند. 

سپس نیز به سبب اینکه آفرینش انسان المثنای کیهان آفرینی است، نتیجه می شود که نخستین انسان در ناف زمین یا در بیت المقدس(سنت های یهودی و مسیحی) درست شده بود.

هر ساخت یا ساختمان تکوینی، سرمشق نمونه ای دارد. آفرینش جهان باستان نمونۀ هر حرکت انسان آفرینی می شود، سطح بازگشت آن هرچه ممکن است باشد، ما قبلا دیده بودیم که استقرار در مرز کیهان آفرینی را تقلید میکند.


مقدس و نامقدس، میرچا الیاده


+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 16:23  توسط   | 

خدای آسمان




در اینجا طبیعت پرستی مطرح نیست. خدای آسمانی با خدای آسمان همسان نبوده، زیرا او همان خدایی است که کل کیهان، آسمان را نیز آفریده. به این علت است که او آفریننده، قادر متعال، خداوندگار، پدر و از این قبیل نامیده شده.

خدای آسمانی ذات است نه تجلی آسمانی.

لیکن او در آسمان زندگی میکند و در پدیده های کایناتی ( رعد، برق، توفان، شهابها و غیره ) تجلی یافته است. این بدان معناست که ساختارهای ممتاز معینِ کیهان ،آسمان، جو، تجلیت مطلوب موجود برتر را تشکیل می دهند؛ او حضور خویش را با آنچه خاص و ویژۀ اوست یعنی برتری بیگرانگی آسمانی، وحشتِ توفان آشکار میسازد.


میرچا الیاده


+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 16:22  توسط   | 

تکرار بندهشن/ مرکز



به زعم پیشینیان "مرکز" ، مثال اعلای حریم قدس و واقعیتِ ناب است، چنان که همۀ نمادهای دیگرِ واقعیت ناب (مانند درخت زندگی، درختِ بی مرگی و چشمۀ جوانی و غیره) نیز در "مرکز" قرار دارند. راهی که به "مرکز" ختم می شود، راهی ست دشوار و این حکم در مورد همۀ وجوه واقعیت صدق میکند: 

طواف دشوار و پر زحمت پیرامونِ حرم ها، راه سپردن های دور و دراز برای زیارت اماکن مقدس (مکه، بیت المقدس، هردوار و غیره) ، سفرهای مخاطره آمیز پهلوانان برای به دست آوردنِ چیزهای شگفت و جادویی مانند "پشم زرین"، "سیب طلایی"، نوشدارو، و غیره، سرگردانی در تپه ها و پیچ لاخ ها، دشواری هایی که سالک در پی یافتن راهی به خود، به مرکز هستی خویشتن، با آنها مواجه میشود همه دشوار و پر خطرند. 

راه دشوار و آکنده از خطر، چون در واقع حرکت به سوی مرکز نوعی آیین عبور و انتقال است از ناسوت به لاهوت، از موهوم و سپنجی به واقعیت و جاودانگی، از مرگ به زندگی و از انسان به خدا.

رسیدن به "مرکز" معادل است با تقدیس شدن و تشرف به رموز، به ترتیبی که حیاتِ ناسوتی و موهوم پارینه جای خود را به زندگی نوینی می بخشد که راستین و ماندگار و پربار است.



اگر بپذیریم که فعل خلقت، جریان گذار از نهان به عیان و یا در سطح جهانی، انتقال از آشوب به سامان را، محقق می سازد و اگر بپذیریم که آفرینش از یک "مرکز" آغاز شده است و در نتیجه همۀ صور هستی از جاندار گرفته تا بی جان، فقط در حریمی کاملا قدسی است که می توانند به حلیۀ وجود آراسته شوند، در آن صورت همۀ این مطالب به بهترین وجهی، مفهوم نمادها و رمزیات مربوط به شهرهای مقدس را (که به عنوان مراکز عالم تصور شده اند) روشن میسازند و نشان می دهند مرواهای نجومی که در پی افکندنی شهرها از اهمیت زیادی برخوردارند و نیز مراسمی که به هنگام بنای این شهرها اجرا میشوند، چه حکمتی دارند.


در اینجا در باب مراسم معماری روی دو مسئله تاکید اساسی خواهیم کرد

یک - هرگونه خلاقیت تکراری است از مثال اعلای آفرینش یعنی خلقتِ عالم.

دو - پس هر بنایی که اینک بنیانگذاری می شود شالوده اش در مرکز عالم قرار دارد، زیرا همچنان که دیدیم خود آفرینش عالم در یک "مرکز" به وقوع پیوسته است.



میرچا الیاده - اسطورۀ بازگشت جاودانه



+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 16:22  توسط   | 

نمادهای مرکز



در کنار اعتقاد دیرین به نمونه های مینوی شهرها و معابد، با معتقدات دیگری روبرو میشویم که در منابع کهن با تفصیل بیشتری بدانها اشاره شده است و مطابق این معتقدات، جاهای یاد شده از شکوه و اعتبار "مرکز" بودن برخوردارند. . . 


نمادهای مرکز در ارتباط با معماری و برافراشتن بناها را میتوان به صورت زیر خلاصه و تدوین کرد:

یک - "کوه مقدس" که آسمان و زمین در آنجا بهم می پیوندند، در مرکز جهان قرار گرفته است.

دو - هر معبد و کاخی و با بسط معنی شاید بتوان گفت هر شهر مقدس و بارگاه شاهانه ای یک "کوه مقدس" محسوب میشود و در نتیجه بصورتِ یک مرکز در می آید.

سه - شهر و حرم مقدس به عنوان "ناف گیتی" محل تلاقی آسمان و زمین و دوزخ انگاشته میشود.


میرچا الیاده

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 16:21  توسط   | 

تکرار / آغاز!





انسانِ بدوی یا مرد باستانی، در مجموع رفتار آگاهانۀ خود کاری سراغ ندارد که پیشتر توسط کسی دیگر، "موجود دیگری که برتر از انسان بوده" نهاده و آزموده نشده باشد. آنچه او اینک انجام میدهد، قبلا انجام داده اند. سرتاسرِ زندگیِ او تکرار وقفه ناپذیرِ اعمالی ست که دیگران آغاز کرده اند.

تکرارِ آگاهانۀ رفتارهای مثالی، از هستی شناسیِ اصیلی حکایت میکند. فرآورده های خامِ طبیعت در چیزهایی که به دستی انسان ساخته میشوند، فقط به میزانِ انبازیشان در یک واقعیتِ برین و مینوی است که حقیقت و هویتِ خود را باز می یابند. 

اعمالِ آدمی فقط به میزانی که کرداری آغازین را تکرار میکنند از اعتبار و واقعیت برخوردار میشوند.



میرچا الیاده، اسطورۀ بازگشتِ جاودانه، ترجمۀ بهمن سرکاراتی



+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 16:20  توسط   | 

تقدس



اگر در رفتارِ کلیِ انسان بنگریم با شگفتی در خواهیم یافت که نه چیزهای جهانِ برون از نظر او دارای ارزشِ ذاتیِ مستقل هستند و نه رفتار و کارهای آدمی. چیزها و کارها هنگامی ارزش پیدا می کنند و از این رهگذر، واقعی میگردند که از یک طریق و یا طریقی دیگر با واقعیتی انباز شوند که فراتر از آنهاست. 

از میان سنگ های بیشمار، تنها یک سنگ مقدس و سپندینه میشود –و در نتیجه بی درنگ از هستی سرشار میگردد- برای اینکه چنان سنگی در چشمِ مردمان جلوه گاهی است قدسی و یا اینکه از نیروی ورج برخوردار است، و یا یادگار کرداری ست اساطیری و الی آخر.

چنان می نماید که شی ء آوندی است از برای "نیروی خارجی" که آن را از پیرامونش جدا میکند و بدان ارزش و معنی ارزانی میدارد. این نیرو ممکن است که در ذات و گوهرِ چیز جایگزین باشد و یا در صورت و نمایِ ظاهرِ آن.

صخره ای مقدس می گردد برای اینکه عین وجودش تجلایی است قدسی، پدیده ای است کاستی ناپذیر و رویین تن و درست آنچه که انسان نیست، یعنی در برابر زمان پایداری میکند و ذاتش با ماندگاری قرین و انباز میشود. پیش پا افتاده ترین سنگ ها را در نظر بگیرید که فقط به یمنِ شکلِ نمادیِ ویژه اش و یا بخاطرِ منشاء و خواستگاهش، منزلت یافته و در ردیف "احجارِ کریمه" در می آید، یعنی آبستنِ نیرویی مذهبی و یا جادویی می گردد.


میرچا الیاده، اسطورۀ بازگشت جاودانه، ترجمۀ بهمن سرکاراتی

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 16:19  توسط   | 

خدایانِ اقوام





کیهان کار نمونۀ خدایان، چنان ایجاد شده است که معنای مذهبی استعلای خدا با وجود واقعی خدا میسر گشته است. و از آنجایی که آسمان مطلقا وجود دارد، بسیاری از خدایان برتر مردمان نخستین با اسم های خاص عرش، گنبد آسمانی، پدیده های کایناتی، یا ساده تر مالک آسمان یا ساکن آسمان نامیده شده اند.

خدای برتر مائوری، ایهو نامیده شده است؛ ایهو به معنای رفیع و برتر است. خدای برتر نگروهای آکپوزو به معنای آنچه بلند، قلمروهای بالاتر است. در میان سلکنامهای تیرا دلفیوگو، خدا ساکن آسمان یا کسی که در آسمان است نامیده میشود.

پیولیوگا، موجود برتر جزیره نشینان آندامان، در آسمان اسکان دارد؛ رعد صدای او، باد نفس او ، توفان نشانۀ خشم اوست، چون وی با اشتغالش کسی را که از فرمانهایش سر بتاباند تنبیه میکند. خدای آسمان یوریویای اسلیوکاست، اولوریون نامیده شده است که تحت الفظی به معنای مالک آسمان است.

سامواها (اهل جزیرۀ ساموا در پُلینزی) نوم خدایی را که در بلندترین آسمان اسکان دارد و نامش به معنای آسمان است نیایش میکنند. در میان کویام ها، خدای برتر خدای در بالا، صاحب متعال، کسیکه وجود نامیده شده است. آینیوها، او را بعنوان خدای اصلی آسمان، خدای آسمان، آفرینندۀ خدای جهانها، لیکن بهنوان کامیویی، یعنی آسمان میدانند. و . . .

میرچا الیاده - مقدس و نامقدس



+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 8:21  توسط   | 

خدای آسمان





ميرچا الياده معتقد است كه چه اديان ابتدائي و چه اديان چندخدائي از تصويري كه ايزد آفريننده، خداي متعالي و داناي كل دانسته مي‌شود، غافل نيستند. در حقيقت انگاره يكتاپرستي در تمام اقوام و اديان وجود دارد، چه اديان الهي متأخر و چه اديان باستاني متقدم؛ و اين به عبارتي يكي از مهم‌ترين و كهن‌ترين سرنمون‌ها يا صور مثالي است. 
اين سرنمون‌ با تصاويري از آسماني بي‌انتها همراه است. تقريباً در تمامي اديان جهان خداي آسمان وجود دارد. رمز خداي‌خدايان بودن او نيز، همين آسماني‌بودن است؛ يعني داراي تعالي بي‌اندازه، خداي بي‌انتهايي‌ها.

آسمان صورت مثالي نظام عالم است، و خداي آسمان هم ضامن پايندگي و خدشه‌ناپذيري وزن‌هاي كيهان و هم‌ نگهدار تعادل جوامع انساني است. وي خان، پيشوا، قائد يعني فرمانفرماي عالم است. در نتيجه، فرامينش بايد جهان‌مطاع باشد.

ميرچا الياده - رساله در تاريخ اديان


خداي آسماني هسته مركزي حيات مذهبي تمام اقوام را تشكيل‌مي‌داده، اما كم‌كم اين خدا، حكمفرمايي خود را به موجودات مذهبي ديگري سپرده و به اعماق آسمان‌ها مي‌رود. وجود متعالي آسماني با سقوط تدريجي قداست، خود را بيشتر پنهان مي‌كند و در صورت جانشيناني كه به نظر كارسازتر و اثربخش‌تر هستند، زيراكه دردسترس‌ترند، درمي‌آيد. اين همان مفهوم مرگ خداي نيچه است. درواقع مرگ خدا نيز كهن‌الگويي قديمي بوده و معناي پوشيدگي و استعلاي خدا را دربردارد. خدا بالاتر مي‌رود و از انسان بيشتر فاصله مي‌گيرد. مرگ در اساطير تفو‌ّق بر مقتضيات بشري و گذر به عالم علوي است. در ادوار گذشته با صعود خدا به اعماق آسمان‌ها جايش را خدايان ديگر، در ابتدا خدايان باروري و سپس ديگران پر كردند. اما امروز مرگ خدا اعلام خدايي انسان است، يعني بيشترين فاصله انسان با آسمان‌ها. انسان امروز خود را براي انديشيدن برتر از كل هستي مي‌بيند. اما تصور خدا همواره به صورت يك جريان دائم از نيروهاي حياتي وجود داشته است، هرچند تغييرشكل يافته؛ گرچه تاريخ توانسته است خداي آسماني را عقب براند و يا آن را به صورت خداياني ديگر (مثل خدايان باروري) پست كند و يا آن را در حد انسان نزول دهد، اما نتوانسته الهامات، وحي و كشف ماوراي زمان و تاريخ را باطل كند. خداي آسماني در شكل آسمان همواره در حيات او و رؤياهايش نقش‌داشته، چون داراي موجوديتي سرمدي بوده است



+ نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 8:17  توسط   | 

نمادگرایی درخت کیهانی - پرتوا





باور مذهبی درباره واقعیت مطلق،که بیانی نمادین در بسیاری از تصورات پیدا می کند،با میوه ای معجزه آسا،بخشاینده جاودانگی،علم لایتناهی و نیروی نامحدود،میوه ای که می تواند مردان را به خدا تبدیل کند توصیف شده است.
تصور درخت فقط برای نمادین ساختن کیهان برگزیده نشده،بلکه برای توصیف حیات،جوانی،جاودانگی و خرد نیز بوده.بعلاوه برای درختان کیهانی مانند "درخت همیشه سبز بی خزان" از افسانه شناسی آلمانی،تاریخ درختان یادبودهای ادیان درباره حیات(مثلا در بین النهرین)،درباره جاودانگی(آسیا،کتب عهد عتیق)،درباره معرفت(کتاب عهد عتیق)،درباره جوانی(بین النهرین،هند،ایران) و....گزارش میشود.

به عبارت دیگر،درخت برای توصیف هر چیزی که انسان مذهبی آن را به مثابه امر واقعی و مقدس برجسته ای می داند،هر چیزی که وی خدایان را مالک طبیعت آنها می داند و اینکه فقط به ندرت قابل دسترسی برای افراد ممتاز،قهرمانان و نیمه خدایان است،توجه دارد.
به این علت است که افسانه های مربوط به جست و جوی جوانی یا جاودانگی جای برجسته و والایی به درختی با میوه طلایی یا برگهای معجزه آسا،درختی روییده"در سرزمین دوردست" (در واقع در جهانی دیگر)و به دست هیولاها(شیردالها،اژدهایان،مارها) حفاظت می شود،می دهند.

در چنین نمادهای مربوط به به درخت کیهانی،یا درخت جاودانگی یا معرفت است که بنیانهای مذهبی نشو و نمای نبات در نهایت قدرت و روشنی توصیف شده اند.به عبارت دیگر،درخت مقدس یا نباتات مقدس ساختاری را که در انواع گیاه واقعی دیده نمی شود نمایش می دهند.

میرچا الیاده

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین ۱۳۹۱ساعت 22:38  توسط   | 

سفر قهرمانی زن





یک - زن از زنانگی خود موقتا جدا میشود تا برای کارزار ( درونی یا بیرونی ) آماده بشود.

دو- زن با وجه مردانه خود موقتا شناسه یا اینهمانی میکند و دوستانی هم ( درونی یا بیرونی ) می یابد. 

سه - راه و جاده بر او آشکار میشود . در این راه او غول ها و اژدها را ملاقات میکند

چهار - او فرمان اعطائی موفقیت را می یابد.

پنج - در کشاکش راه ، او یک سردی و خشکی روحی را احساس میکند : مرگ

شش - آنگاه پاگشائی و فرو رفتن به جهان خدا بانو

هفت - ناگهان شوق بی تابانه برای باز پیوستن به زنانگی 

هشت - مرحله شفا یافتن از( جدا شدن مادر و دختر) آغاز میشود.

نه - مرحله شفا یافتنِ بخش زخم خورده مردانه در روان زن، آغاز میشود. 

ده - بهم پیوستگی آرکی تایپ های زنانگی و مردانگی در روان قهرمان زن تحقق می پذیرد. زن قهرمان پس از استحاله بسوی سفری دیگر ممکن است راهی شود.

منبع: کتاب سفر قهرمان- نوشته خانم مارین موردوکیس
Maureen Murdockis a Jungian-oriented psychotherapist
با تشکر از خانم نسرین بیرقدار به جهت ترجمۀ متن



+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 13:4  توسط   | 

کارکردهای آنیموس در روان زن



بررسی قسمتی از کارکردهای آنیموس در روان زن
نوشته: عاطفه عبدی
....................

چرا خانم ها به نسبت آقایون دستاوردهای مکتوب کمتری دارند و چرا دانشمندان و خردورزان مطرح دنیا بیشتر مرد بوده اند تا زن. مشکل از کجاست؟ و چه راه حلی می توان برای آن ارائه داد؟

اگر بخواهم خیلی کوتاه به این سئوال پاسخ دهم، باید بگویم چنانچه زن عنصر مردانه یا آنیموسش را دریابد می تواند به گنجینه هایی از خرد و خلاقیت پنهان دست یابد، توانمندی هایی که تا قبل از آن هیچ تصوری از وجود و حضور آنها در خود نداشته است. اما قبل از آنکه بخواهم در ارتباط با نقش آنیموس در روان زن به طور مفصل صحبت کنم و تاثیرات مثبت آن را در حوزه خرد و خردورزی و تعقل در زنان بررسی کنم لازم می دانم تا به نکته ای مهم اشاره کنم.

زمانی که با این جنس و مدل سئوالات روبه رو می شویم خیلی باید مراقب باشیم تا در دام رقابت های زن آمازون* گرفتار نشویم. چنین رقابت هایی از پایه غلط و اشتباه است. مقایسه جنس و کمیت دستاوردهای زنان با مردان همان دامی است که باید مراقب بود تا در آن گرفتار نشویم. زنان جایگاه منحصر به فردی دارند که اگر به خوبی از آن آگاه شوند دست از رقابت های بی حاصل با مردان بر می دارند. رقابت هایی که آنها را تبدیل به «مردانی بدلی» کرده است.

نفوذ و تاثیرگذاری زنان نه در کمیت دستاوردهای بیرونی آنها، بلکه در عمق و ویژگی خاص و منحصر به فرد خرد آنها نهفته است. نیچه در کتاب " زن یونانی" از زبان تاسیتوس مورخ مشهور رومی می نویسد: "یونانیان باور دارند که نوعی حرمت و گونه ای علم غیب به زنان تفویض شده است و از این رو یونانیان بدون آنکه احساس حقارت کنند از مشورت با زنان و شنیدن پاسخ های آنها بهره می برند."

زنان می بایست با آگاهی از ویژگی های منحصر به فرد زنانۀ خود و همچنین آشتی و اتحاد با وجه مردانۀ خود در مسیر تمامیت و فردیت گام بردارند. اما به راستی چه چیز باعث می شود زنان کمتر ابراز وجود کنند ونتوانند گوهرهای نهفته در اعماق وجودشان را استخراج کنند؟

بسیاری از مکاتب فکری فمنیستی و حتی غیر فمنیستی گناه را بر گردن جامعه مرد سالار و تبعیض های جنسیتی در جامعه می اندازد و از محدودیت هایی که در طول تاریخ بشریت بر زن روا شده گلایه می کنند و در نتیجه بزرگترین عامل این ضعف و نقصان را بر چیزی موهومی و البته مذکر در بیرون از خود فرافکن می کنند. چیزی به نام جامعه مرد سالار. درحالی که آنچه که زن به آن نیاز دارد و باید به آن توجه کند وجه مردانه روانِ خویش یا آنیموس است که در درونِ او نهفته است و یارِ پنهان اوست.

البته وجود تبعیض های جنسیتی را که در طول تاریخ بر زنان رفته است را نباید و نمی شود انکار کرد، اما اگر بخواهیم همه مسئولیت را از دوش خود برداریم و همه تقصیرات را بر گردن آن موجود غول پیکر و مذکر بیرونی بیندازیم اشتباه محض است، و نشان از تفکری کودکانه دارد که حاضر نیست سهم خود و مسئولیت خود را درک کند و بپذیرد. براستی که یونگ به زیبایی به این مفهوم اشاره می کند که؛ آنکس که به بیرون می نگرد در خواب و رویا به سر می برد و آنکس که به درون می نگرد بیدار است.

زنان ابتدا باید از این خوابِ سنگین بیدار شوند و دست از فرافکنی* های مثبت و منفی خود بردارند و کمی به درون بپردازند و با پرورش صحیح وجه مردانه روان خویش گامی در جهت صلح با مردان بیرونی و البته استخراج توانمندی های درونی خویش بردارند.

تنها راه برون رفت از این مسئله در آشتی و اتحاد بین وجه زنانه و مردانه روان است. چیزی که یونگ از آن به نام «ازدواج جادویی» یاد می کند. او می‌گويد: در نهايت، انسانی به كمال انسانيت خود می‌رسد كه آنيما یا عنصر مادینه وآنيموس یا عنصر نرینه در او به وحدت و يگانگی كامل برسند. 

آنیموس مثبت می تواند نقش هادی و راهنمای درونی را برای زن ایفا کند. دقیقا چیزی که خانم ها نیاز دارند تا به واسطه آن از خرد نهفته در درون خود آگاهی یابند و آن را به شیوه صحیح به بیرون منتقل کنند. تمرکز حواس و قوه تشخیص و برون نگری از هدایای آنیموس به روان زن است.

در داستان ها و افسانه های کهن زمانیکه یک شاهزاده مرد توسط یک جادوگر طلسم، و به یک دیو یا یک حیوان وحشی تبدیل می شود، تنها بوسیله عشق واقعیِ یک دختر جوان می تواند نجات یابد. این اسطوره ها در واقع نشان دهنده این است که دیدار و آشتی و اتحاد آگاهانۀ زن با عنصر مردانه اش به راحتی بدست نمی آید. این امر مستلزم صرف وقت بسیار و رنج فراوان است.

به تعبیر یونگ " اگر زن طبیعت عنصر نرینه اش را دریابد و به نفوذی که بر وی دارد دست یابد. دراین صورت عنصر نرینه می تواند یک همراه درونی گرانقدر شود و او را به صفات مردانۀ خلاقیت، شجاعت، عینیت و خرد روحی آراسته کند."

یونگ در کتاب انسان و سمبل هایش در توضیح و تشریح مراحل مختلف کشف و تجلی آنیموس در روان زن می گوید: "عنصر نرینه هم به مانند عنصر مادینه شامل چهار مرحله ی انکشاف است. نخست به صورت نیروی جسمانی ظاهر می گردد، مثلا در قالب یک ورزشکار. در مرحله بعد، دارای روحی مبتکر و قابلییت برنامه ریزی می شود. عنصر نرینه در مرحله سوم در قالب «گفتار» بروز میکند و به صورت کشیش یا استاد پدیدار می گردد و سرانجام در چهارمین و والاترین مرحله با تجسم اندیشه نمود می کند. در این مرحله، عنصر نرینه هم بمانند عنصر مادینه نقش میانجی تجربه مذهبی را ایفا می کند و به زندگی مفهومی تازه می بخشد. عنصر نرینه به زن صلابت روحی می دهد، نوعی دلگرمی نادیدنی درونی برای جبران ظرافت ظاهرش. عنصر نرینه در پیشرفته ترین شکل خود زن را به تحولات روحی دوران خود پیوند می دهد و حتی سبب می شود بیش از مردان انگاره های خلاق را پذیرا شود و از همین رو در دوران گذشته در بسیاری از کشورها وظیفه ی پیشگویی آینده و ارادۀ خداوند به عهدۀ وی بود."

و این همان خرد نابیست که نیچه در کتاب زن یونانی از آن یاد می کند وآن را نوعی علم غیب می داند، تا جایی که پادشاهان یونانی تلاش می کردند از طریق مشورت با زنان به این خرد دست پیدا کنند.

اگر زنی این وجه مثبت آنیموس را در خود شناسایی و کشف نکند به احتمال خیلی زیاد در معرض ابتلا به فرافکنی خصوصیات این آرکیتایپ بر مردان واقعی بیرونی قرار خواهد گرفت. یعنی عاشق می شود! شیفته و مسخ مردانی می گردند که اندکی شبیه به آن وجه خفته و پنهان وجودیشان است. در این حالت زنان اغلب شیفته مردانی با قدرت بالای سخنوری و تعقل می شوند. مردانی که توانایی و قدرت بالایی برای بیان عقایدشان هستند بیشتر هدف فرافکنی های آنیموس مثبت در زنان قرار می گیرند. در حالی که این درست همان خصوصیاتی است که زنان باید در خود کشف و بیدار کنند. البته این فقط یکی از آسیب های عدم آشتی و اتحاد با آنیموس است. زنی که آنیموس در او به شکل نادرستی فعال است، اغلب در ارتباطش با مردان دچار مشکل می شود. ولی در اینجا سعی بر این است تا تمرکز بر تاثیرات مثبت آشتی و اتحاد با آنیموس در زنان باشد به خصوص سعی شده، محور صحبت در حوزه تاثیر گذاری آن بر توانمندی های عقلیِ خلاقانه و خردمندانه و چگونگی تجلی و نمود آنیموس در شیوۀ اندیشیدن زنان باشد.

زنی که با وجه مردانه روان خود رابطه ای ندارد مانند کسی است که درغاری تاریک بسر می برد. این غار حاوی گنجینه های نفیس و بی نظیر است اما زن به خاطر تاریکی مطلق قادر به دیدن آنها نیست. او در انتظار کور سو نوری ضعیف از بیرون بسر می برد و با اولین بارقه های ضعیف نورِ بیرونی پروانه وار به گرد شمع وجود مردان دیگر می گردد. غافل از اینکه در درون او مشعل داری آگاه وجود دارد که با روشنایی بخشیدن به زوایای مختلف غار درون زن، می تواند او را به گنجینه های درونیش آگاه کند و قدرت برون ریزی و بیان صحیح آنها را به زن بدهد. 

سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد/ وآن چه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد
گوهری کز صدف کُوْن و مکان بیرون است / طلب از گمشدگانِ لبِ دریا می‌کرد

حفظ تعادل در روان انسان یکی از مهمترین دستاوردها و تلاش های علم روانشناسی است. تعادل چیزی که معمولا از آن غفلت می شود. افراط و تفریط در هر دو زمینه منجر به آسیب های جدی در روان زن می گردد.
جنبش های بزرگ حمایت از حقوق زنان با شعارها و آرمان هایی فریبنده به راه افتادند اما حاصل امر چه بود؟ چنین جنبش هایی زنان را ترقیب به پرورش وجه مردانه روان خود و دوری و جدایی از " زن بودن" کردند !

اما چنانچه شاهد هستیم " زن امروزى پی برده است كه زندگی كردن، فقط با جنبه مردانه شخصیتش برای او دارای فواید معدودی ست. در پس ظاهر فریبنده، كامل و خودكفای بسیاری از زنان امروزی موجودی عصبی و غمگین نهفته است كه غالباً احساس می‌كند برای زندگی واقعی وقت ندارد. زن اگر پیش از این در بندخانه و شوهر و فرزندانش بود، اكنون غالباً با كار و اهدافش به زنجیر كشیده شده است و هیچ وقت در گذشته فشار را مثل امروز احساس نكرده است"2

پرورش جنبه مردانه روان زن به هیچ وجه به معنای انکار و حذف زنانگی در وی نمی باشد. بلکه صحبت از یک اتحاد و یک وحدتِ درونی بین این دو عنصرِ روانیِ متضاد ولی مکمل می باشد.

خواندن کتاب یار پنهان نوشته جان سنفورد را به همه شما توصیه می کنم. در این کتاب با تعریف آنیما و آنیموس و وجوه مثبت و منفی آن وآلودگی ها و فرافکنی های آنها آشنا می شوید. ضمن اینکه راهکارهایی در این کتاب ارائه شده است که می توان به وسیله آنها با آن یار پنهان ارتباطی موثر برقرار کرد و در نتیجه از فوایدِ آشتیِ با او بهرمند شد. از جمله تکنیک های ارائه شده تکنیک "تخیل فعال"* است. این تکنیک را یونگ برای گفتگوی آگاهانه با آنیما، آنیموس و عناصر نا خودآگاه پیشنهاد می دهد. در ضمیمه این کتاب به این تکنیک اشاره شده است. تخیل فعال میتواند در قالب رویاها، نقاشی ها، کشیدن رسم ها، دل نوشته ها و بازی ها خودش را نشان بدهد. شخصا بسیار تحت تاثیر شیوه دیالوگ ها و تخیلات فعال یونگ در ارتباط با آنیمای خودش در "کتاب قرمز" قرار گرفتم. بوسیله این تکنیک یونگ روان ناخودآگاه خود را میکاود و به درون سفر می کند. اما برای رویارویی و تحمل چنین سفر عظیم درونی انسان به ایگویی قوی نیازمند است تا روانش از هم نپاشد. در این سفر است که یونگ با روان ناآگاه خودش ملاقات و خودش را ترمیم، تازه و نو میکند. در طی فرآیند تخیل فعال بسیاری از عناصر ناخودآگاه بر او ظاهر می شده اند ولی او همچنان در جایگاه مشاهده گری آگاه باقی می مانده است و با آن عناصر دیالوگ برقرار می کرده است. یونگ در زمانی که کتاب قرمز را می نوشت نگران از دست دادن سلامتی روحی اش بود ولی با این حال روحیه اش را بالا نگه میداشت و با قدرت، فرآیند تخیل فعال را دنبال میکرد. بیش از این صحیح نمی دانم در ارتباط با این تکنیک صحبت کنم چرا که این تکنیکیست که بهتر است تحت نظارت یک کارشناس و یک روانکاو ماهر انجام شود.

مثل همه تکنیک ها و آموزه ها صرفا با مطالعه این کتاب نمی توانیم تغییری در خود مشاهده کنیم. تنها زمانی می توانیم تاثیرات مثبت این تکنیک ها را در خود مشاهده کنیم که آنها را به کار ببندیم ضمن اینکه بهتر است در این راه صبور باشیم. تحولات روحی پایدار نیازمند صبر و البته گذشت زمان هستند. بهتر است به هشدار و توصیه یونگ در این ارتباط توجه شود او در کتاب "ضمیر نامکشوف "می گوید:

"برای مشاهده تاثیرات و دگرگونی های روانی ای که بتوانند پایدار بمانند، به زمان نیاز داریم. بصیرتی که کم کم دارد جوانه می زند به نظر من بیش تر از آرمان گراییِ نا منظم - که بعید است مدت زیادی دوام آورد- اثرات دراز مدت دارد."


عاطفه عبدی
.............................................................................
2و1- کتاب "زن بودن – تونی گرنت" 
*- زن آمازون دارای تمركز حواس بالا و فزون خواه است، ابراز وجود می‌كند، هدف‌دار و متكی به نفس و خود كفا است، ارتباط او با مردان زندگی‌اش در قالب همكار، رفیق و رقیب است. زن آمازون امروزى، نه آرامش یافته و نه حصارهای خود را گشوده است. او پریشان و فرسوده است. نسبت به جنس مخالف نگرشی رقابتی دارد و با آنها مبارزه می‌كند «تا مردی بهتر از آنها باشد» از درك تفاوت‌های روانشناختی و رشدی میان دو جنس عاجز است. برای وی صرفِ وجود داشتن به تنهایی كافی نیست و به معنای هیچ بودن است.

*- "در هر فرافکنی، فرد پذیرندۀ تصاویرِ فرافکنده شده، بیش از حد ارزشمند یا بی ارزش می شود. فرافکنی به خودی خود نه خوب است و نه بد ، و نحوۀ برخورد ما با آن مهم است. هر بار که انتقال یا فرافکنی صورت می گیرد، فرصت دیگری داریم که درون خود را، شریک درون خود را، بشناسیم و این راهی است برای شناخت درون خودمان."( یار پنهان- جان سنفورد)

*- تخیل فعال (active imagination) اصطلاحی است که کارل گوستاو یونگ برای مشاهدهٔ آگاهانه تصورات و نمادهای ناخودآگاه و واکنش به آنها وضع کرده است. این فرآیند را می‌توان رویاپردازی آگاهانه هم خواند. البته این رویاپردازی نه خودجوش بلکه هدایت شده است. تخیل فعال از بسیاری جهات با برخی اشکال مراقبه و تأمل روحانی فرقی ندارد. تخیل فعال نوعی اندیشیدن است که در خلال آن فرد می تواند به طور ارادی با ناخوداگاه خود ارتباط برقرار کند و رابطۀ خودآگاهانه ای با پدیده های روانی خویش داشته باشد. تخیل فعال یکی از مهمترین کشفیات یونگ است.




+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین ۱۳۹۱ساعت 23:42  توسط   | 

بسوی مرحله دوم مرحله کیمیاگری - عبور از مرحله سیاهی




انضمام با "سایه" ها 




گفتیم که بخش سیاهی در کیمیاگری منحصرا مربوط به رویاروئی با سایه ها و انضمام با آنهاست رویاروئی با سایه ها ، از طریق مشاهده فرافکنی های ما بدست می آید. .فرافکنی سایه ها ، تجربیاتی هستند که ما بطور مستقیم نمی توانیم داشته باشیم بلکه باید بطور غیر مستقیم یعنی با افکندن بر روی دیگری تجربه شان کنیم. 

در این مرحله در کنار پی بردن به فرافکنی ها ، با خدایان ناآگاه جمعی ( که امروزه آنها را علائم ناهنجاری و ناراحتی های روحی میخوانیم ) که در روان ما مستتر هستند وارد مراوده میشویم .. و تا با آنها صلح و مذاکره نکنیم ، صلح به روان ما باز نمی گردد و مصرف داروها برای رفع بیماری روحی هم امری موقت است. تا هنگامی که دین خود را به این خدایان پرداخت نکنیم ، برده آنها باقی خواهیم ماند و گرفتار بحران های روحی.... در غیر اینصورت ، انکار کردن و قبول نکردن ، طغیان های روحی بیشتری را بدنبال خواهد داشت. ایده جهانشمول اخلاق دینی ، مانند دزدی نکردن ، فحشا نکردن ، آدم نکشتن و غیره... دستورات ای هستند که هرچند برای زندگی روزمره لازم و مفیدند اما این فشارهای روحی را نمیتوانند کنترل کنند. 

در این مرحله است که "سایه" های پس رانده شده و فرو خورده مانند مردگانی از گور تاریکیهای حافظه دوردست به پا خاسته و به سوی آگاهی سرازیرمیشوند تا با پس گرفتن فرافکنی ها با آگاهی ما در بیامیزند و متحد بشوند. 


Albedo مرحله دوم کیمیا گری – سپیدی 
شستشو و غسل کیمیاوی شاه و ملکه

فرد در این مرحله بعد از دست به گریبان بودن با سایه ها و سیاهی های ناآگاهی اکنون به آرامش و صلح رسیده و در شستشوی روح خودش از "من پیشین" خودش است.معمولا این مرحله ای است که فرد با شعر و عرفان و هنر و موسیقی فرهنگ خود نزدیک تر میشود و ساختار کهن بنظر میرسد که نخ نما شده و یک انرژی تازه ای وارد سیستم میشود. 

در این مرحله پرداختن به رویا ها و تحلیل آنها بسیار مهم اند. رویا ها همگی از سیر و سلوک درونی حکایت میکنند و راهنمائی های لازمه هم در آنها نهفته است. تخیل فعال از دیگر راههای ایجاد ارتباط با ناآگاه است که در این مرحله به دفعات صورت می گیرد. خلوت و گوشه گیری ، مراقبه و مدیتیشن ، نگرش های عرفانی و معنوی، تعمق در تاویل های احادیث دینی در این مرحله سپیدی توصیه میشود.

دعا، "مانترا" و یا "ذکر" و همینطور پیاده روی و یوگا ، برای تسریع این مرحله از پاک سازی از دیگر موارد ضروری است.( فرد در این حالت به همه اینها خود به خود میل و گرایش پیدا میکند). کارهای روزانه با تمرکز ( ذن) از دیگر تمرینات این دوره است. پاکیزه ساختن نیت ها ، اندیشه های پاک و خواسته های خوب برای دیگران هم همینطور . در این مرحله است که فرد احساس میکند با همه هستی و عالم در عشق و سرمستی بسر می برد و یک حالت عرفانی بسیار شدیدی به او دست میدهد. انرژی عشق در قلب او فوران میزند و فرد دائما در حال رخوت و سرخوشی عارفانه بسر می برد. 

در مرحله سفیدی ، به کمک نور راهنما، کیمیاگر ( فرد) حقایق عمیق درونی خودش را و آنچه را که از خود دور ساخته و بر دیگران فرافکنی میکرد را کشف میکند. اما در این مرحله او باز باید با مدیتشن ، و خیال فعال ، سایه های تلطیف شده که حالا بصورت فرافکنی معنوی در می آیند نیز از خود بپردازد ، زیرا که این نوع فرافکنی او را از دیگران جدا میسازد. یونگ در این باره می نویسد: " فرافکنی های معنوی و تلطیف شده این دوره از کیمیاگری ، فرد را از درون دو پاره میکند و او را از ارتباط با محیط اطرافش دور میسازد. یونگ در این باره می نویسد: " در مرحله همجواری شاه و ملکه ( آنیما و آنیموس) - مراقبه و مدیتیشن برای تشخیص کیفیت گمراه کننده فرافکنی لازم است . زیرا که اینگونه فرافکنی ها ( سایه های تلطیف شده و معنوی ) ، انسان را از "خود" جدا میسازد و فرد دراوهام و در برج عاج ، بدون تعامل و تماس با دیگران باقی می ماند " -- یونگ مجموعه کتابها جلد 14--

به همین سبب مرحله دیگری در پیش است که فرد را دوباره به فعالیت زندگی و در میان جمع بودن با شخصیت تفرد یافته خود رهنمون سازد.. .



+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم فروردین ۱۳۹۱ساعت 23:23  توسط   | 

اولین مرحله کیمیاگری " سیاهی"



اولین مرحله کیمیاگری " سیاهی" نام دارد. در این مرحله فلز مورد کار، ( روان) در تنور کیمیاگری گذاشته شده ( به تنور کیمیاگری "تنور" می گویند احتمالا این واژه را از کیمیاگران عرب گرفته اند) و همه عناصر آن را در آتش از هم تجزیه میکنند. بخش های (فعال و منفعل) از هم دیگر گسسته و بعد دوباره بهم می پیوندند ( ازدواج کیمیاوی) و بعد محصول این اتحاد دوباره باز به خاکستر تبدیل شده و دوده می گیرد. این مرحله را "سیاه تر از سیاهی" می نامند. یونگ به آن شب تاریک روح نام نهاده است. 

در روانشناسی یونگ ، این مرحله سیاهی را روبرو شدن با "سایه ها" و یا پس راندن مواد آگاهی به ناآگاه می نامند. تا وقتی که نخواهیم به "سایه" های خود نگاه کنیم ( که میتوانند پتانسیل های نشکفته در ما هم باشند) در حالت اندوه و غم باقی می مانیم ، بی خوابی ، بی معنائی در زندگی و یا فعالیت های هیجانی در این وضعیت به فرد دست میدهد. در این مرحله است که فرد احساس میکند "یک اشکالی در کار هست" اما نمیداند که چیست. 
این مرحله دشوار برای فرآیند کیمیاگری بسیار حائز اهمیت است ، زیرا فرد در این مرحله است که ارزش های واعقی و معنا را در درون دل افسردگی خویش پیدا میکند. عا شق شدن ، بحران های جدی ، از دست دادن یک رابطه، مشکلات سلامتی جسمی و یا عدم امنیت مالی و از این قبیل می توانند فرد را به زیر سوال بردن اساس وپایه زندگی خویش بکشاند تا به حدی که فرد دیگر نه بتواند و نه بخواهد مسائل اش را پنهان سازی کند و ناگهان مثل یک بمب منفجر بشود و ظاهر سازی را نتواند ادامه بدهد. 

در آغاز، فرد به کشف اینکه افکارش دیگر معتبر نیستند، پی میبرد و زمانی فرا میرسد که فرد همه هویت خودش را زیر سوال می بردو بسیاری از بخش های هویت کاذب او ذوب می شوند. ایگو در این مرحله باید از هویت قدیمی خود جدا بشود . این حالت درست مثل روز اول مدرسه رفتن کودکان است، کودک خانه را ترک میکند و خودش را کاملا در یک مکان ناآشنا می یابد که احساس آسیب پذیری ، تنهائی و غریبی به او دست میدهد. 
" پیدایش بحران روحی " ، پاسپورت این سفر است و البته بجز موارد بسیار نادری که برای برخی پیش می آید، این سفر بسیار گران تمام میشود. در این مرحله است که ایگو و آن تصویر آگاهانه ای که فرد از خودش دارد ، ناگزیر به گسستن و ترک پیوند ها با "من قدیمی " است و همه منابع امنیت خود را باید رها کرده و بسوی نامعلوم های ناآگاه به پیش برود. سرزمین هائی که نادیدنی و ناشناخته در اعماق روان قرار دارند. 

در این مرحله توقف کامل برای در آمیختن با تاریکیها و تمامیت با آنها واجب است . مواد سایه ها در ناآگاه همینطور بسوی آگاهی حباب وار سرازیر میشوند و به روی سطح می آیند. اگر توجه و اهمیت به این مرحله را پشت گوش بیندازیم ، این کشف و دریافت از وضعیت جدید حقیقت زشت ای جلوه میکند که با عجله میخواهیم روی آن را بپوشانیم و هر حرکتی بسوی جلو رفتن و کشف و فهم بیشتر از خود را به تعویق بیندازیم .

از دست دادن تصویر قهرمانی که از خود داشته ایم به نابودی دفاعیات ایگو از خود می انجامد. این مرحله بسیار دردناک است و معمولا بیشتر افراد در این مرحله بسوی سرگرمی ها و راههای فرار می روند تا با این واقعیت مواجه نشوند. حتی بعضی افراد بعنوان یکی از راههای فرار، دست به خودکشی میزنند تا درد این مرحله را تحمل نکنند.
اما ایگو باید در این مرحله تاب بیاورد و خالی بودن خودش را بپذیرد و پوسته مرده و کهنه خود را به خاک بسپارد. در اینجا جدائی کامل فرد از ایگوی خودش کاملا ضروری است و خواباندن ورم ایگو و صاف کردن شدن که بسیار دردناک است بطور موقت باید صورت بگیرد. 

همچنین در این مرحله حالت های بالا و پائین رفتن های حالات روحی هم مشاهده میشود. گاهی دوقدم به جلو و یک قدم به عقب برداشته میشود. گاهی باز فرد میخواهد به تصاویر گذشته خود بچسبد و آنها را حفظ کند. هویت کهنه هنوز نیمه جان است و خطر بیدار شدن دوباره اش هست و در نتیجه فرد ممکن است دوباره اندوه و احساس فقدان را حس کند که لازمه دوباره به تنور کیمیاگری سردرگمی ها ، افسردگی ها و دردهای روحی رفتن و سوختن بیشتر است. در این مرحله ایگو باز در برابر باختن و از دست دادن بیشتر مقاومت میکند.
مرحله بعدی این سفر وارد شدن به دریائی بی ساحل است ! ( شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین حائل )- فرد در این حالت برروی آبهای نامعلوم ناآگاهی شناور است و گوئی سیلی از احساسات و تکانه های ناگهانی در زیر آگاهی او روانه میشوند. اینجا سرزمین ای تازه و غیر قابل شناسائی است و کشتیرانی در این خطه غیر ممکن و خطرناک است. 
احساسات فرد در این مرحله بیرحمانه به او می تازند ، افکار جوراجور آشکار میشوند و تکانه های غیر قابل تحمل به او رخ می نمایند. فرد در امواجی از موجهای انرژی روانی خود دست به گریبان است و بالا و پائین میرود. مسائل فردی و همینطور آرکی تایپی ، یکی پس از دیگری به او رو می نمایند و گاهی حتی روی آب شناور شدن هم دشوار میشود. گوئی کوسه های دریای ناآگاهی به فرد حمله کرده تا او را ببلعند.

هنوز وسوسه اینکه فرد بخواهد به هر ترفندی شده به "من قدیمی" خود بازگردد وجود دارد . در این جهان زیرین و مرگ و باخت هویت است که ایگو آخرین تلاش هایش را میکند که فرد را از قبول این وضعیت نجات بدهد و به گذشته اش باز گرداند..

در این موقع ناگهان ناجی پیدایش میشود- از درون ناآگاهی موجوداتی برای کمک آشکار میشوند . فرد خوابهای فراوانی می بیند و در این رویاها بسیاری از پیام ها بر او ابلاغ میشوند. اینها کمک ها و میانجی هائی هستند که فرد را در این بحران و سختی محنت زا کمک کنند. گاهی اتفاقات همزمانی هم رخ میدهد که بسیار با معنا هستند. ناگهان یادی ، خاطره ای ، فکری برای فرد مثل یک کلید گشایش میشود..




در این مرحله و در اوج تلاطم احساسی و روحی که فرد دست و پا میزند ممکن است چیزهائی از این قبیل بگوید: " من نمیخواستم که اینطور بشود" و یا من که نخواستم وارد این قضیه بشوم و یا بقول خاقانی : " من چه دانستم که عشق این رنگ داشت؟" و جملاتی از این قبیل!:-)

در هنگام ورود به خطه ناآگاهی ، نگهبان های پرزوری هستند که ورود ما را به تعویق می اندازند. ممکن است بارها و بارها وارد مرز ناآگاهی بشویم و ما را باز گردانند. این نگهبانها و بقول صوفی ها " حاجب " ها به آسانی نمی گذارند که وارد آستانه شویم. درست مانند مجسمه های تبتی که چهره های مخوف و ترسناکی دارند ، آنها هم ترسناک اند و می خواهند که تو بترسی و برگردی.... ترس از نامعلوم ... ترس از مرگ ... غم و غصه از رنجی که می کشیم اینها همه اعلان جنگ است! بقول مولانا: "دانی که در این کوی رضا بانگ سگان چیست؟ تا هر که مخنث بود آن اش برماند! "

اما با این حال وقتی مقاومت میکنیم و وارد آستانه میشویم ، پرسونا – آن شخصیت ظاهری ما فرو می ریزد و می میرد درست مانند یک تخم مرغی که می شکند ... حالا دیگر ما در مرحله دوم کیمیاگری هستیم... دریای بی ساحل ناآگاه.... 

این قلمرو جدید حتی از آن قلمرو قبلی هم ترسناک تر است چون تسلیم و آسیب پذیری را طلب مند است. در این قلمرو تو گوئی که در روی یک زمین لیز ایستاده ای و تکیه گاهی نیست! نه جهت ای ، نه راهنمائی و نه راه دانی که به تو راه را نشان بدهد. اینجاست که باید گوش بزنگ "همزمانی " های در اطراف و پیام های هستی بود. 

رفته رفته ، با نرمی و ملایمت با ایگو که حالا به اندازه کافی قابلیت انعطاف هم زیادتر شده است ، میتوان کمی جلوتر رفت و به بخش های جدید در ناآگاهی وارد شد. اما وسوسه تسلیم شدن به سیل خروشان ناآگاهی است که میتواند در این جایگاه خطرناک ، بیماریهای روانی سایکوسیس بوجود بیاورد. معمولا اگر چنین رخدادی پیش بیاید ، حالت رجعت و بازگشت به دوران کودکی به مثابه یک راه فرار و یک راه نجات است. 

مرگ یک رویا ء ، یک امید و مرگ یک آرزو ، و بازگشت و رجعت به دوران کودکی اگر طولانی بشود ، خطر ماندندگاری و تبدیل شدن به جوان ابدی را در پی دارد. عوض کردن معشوق های متعدد، خوش باشی های ادامه دار حتی تا سن پیری ، و پای بند شدن به وسائل و تجملات زندگی مانند کودکی که به اسباب بازیهای مختلف دل می سپارد از خطر های این دوران است زیرا که این معبر گذر ، همیشه با ترس از پیری، فقدان و مرگ همراه است و فرد در همین معبر ممکن است که ماندگار بشود و به جلو نرود .

این مرحله ، مرحله ای است که اراده کاملا از کار می افتد، فرد در حالت رویا بافی است و دریائی در مقابل خود می بیند بدون هیچگونه افق در پایان آن ... فرد در حالت معوق و معلق دارد دست و پا میزند و این دست و پا زدن را گوئی پایانی نیست... باز یک توقف دیگر در تداوم روحی پیشین فرد رخ میدهد. ... ناگهان فرد احساس میکند که دیگر " آن من قبلی نیست" . آنجه که قبلا بنظر محکم و قابل پیش بینی بود حالا سست و غیر قابل اعتماد بنظر میرسد. چه احساس اضطراب با این حال توام باشد و چه نه ، اینجا فرد در حال پوست انداختن و از دست دادن کامل هویت پیشین خودش است. گوئی در یک کویر بی حد و مرزی داری راه میروی و در میا ن اقیانوس عظیمی داری شنا میکنی... تنها و خسته... باز غم ، اندوه ، ناامیدی و افسردگی بیداد میکند- اینجاست که درهای ناآگاه ، درهای جهان زیرین کاملا باز شده اند و تاریکیها ی آن زیر زمین تو را به خود فرا می خوانند و هر آنچه را که از کودکی تا به بزرگسالی با زحمت پس رانده ای ناگهان به سوی تو به پیشباز می آیند.....تو دوام آورده ای ... فرار نکرده ای و زخم ها را پذیرفته و هنوز مانده ای ... حالا سفر تو آغاز میشود....

این تاریکی ، هم مرگ کامل روحی است و هم زهدانِ تولد دوباره... پایان دانسته های قبلی و آغاز دانسته های بعدی تو ست.... اما چشم تو در این تاریکیها باز است و می بیند... اینجا وقار در ژرف ترین معنای خودش به تو ظاهر میشود و با تو یکی میشود، تصاویر دیگری نیز از راه میرسند ... تو در این مرحله خاموش و بهت زده نشسته ای و لباسهای جدیدی که این تصاویر برتن تو می کنند می نگری.. اما در خودت احساس آرامش میکنی.... احساس میکنی که رها شده ای و این مرگ تو را آزاد کرده .... حالا با هویت جدید دیگری باید باز به زندگی برگردی.. گاهی هم احساس صلح درونی و آرا مش نداری ... بلکه اصلا حس ای نداری... کاملا سکوت است ...

گاهی ناآگاهی بشکل نقش یک حیوان و یا یک کودک خودش را در رویاء و یا یک خاطره ناگهانی می نمایدو گاهی تصاویر خدایان به تو رخ می نمایند. ولی هنوز آرکی تایپ های دیگری هم هستند که با زور خود را به تو نشان میدهند .. اینها الزاما از خدایان نیستند بلکه شرور هم هستند مانند وسوسه ها ، ترس ها ، گسستگی های روحی ، اینها خبیثان و اشراری هستند که در این راه پیدایشان میشود ... ما به این ارواح خبیث امروزه ناهنجاریهای روانی میگوییم. 

.این قدرت های آرکی تایپی باید انکار نشوند و تائید بشوند. اگر تائیدشان کنیم که اجازه شادی و سلامتی را به ما میدهند اما اگر انکارشان کنیم و تائیدشان نکنیم ، حال ما را بدتر میکنند و ممکن است ما را با خودشان به مرزهای جنون بکشانند وببرند. 
در این مرحله تعامل با این نیروهای آرکی تایپی ساکن جهان زیرین ، لازمه اش ایجاد یک رابطه سلامت و دوستانه با این نیروهاست. تا با این نیروها صلحی نباشد ، ما در چنبره شان اسیر هستیم. و تا تعهد خود را به آنان نپردازیم رهایمان نمی کنند و هر دم طغیان میکنند و ما را با خود عمیق تر و ژرف تر می کشانند واز قدرت اراده و خواست ما دورترمان میکنند... اعتباد به الکل ، به مواد مخدر، به روابط متنوع جنسی، به قمار ، به، مصرف زیاده روی در غذا خوردن ، به خشم و کتک زدن و رفتارهای غیر قابل کنترل ... اینها همه در چنبره این خدایان بودن است . 






نسرین بیرقدار - مارچ 2012 کالیفرنیا 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین ۱۳۹۱ساعت 2:55  توسط   | 

شش عنصر زنانه در مرد



مرد دارای شش ارتباط اساسی با دنیای زنانه است. تمام این ها برای مرد مفیدند و هر کدام از آنها از اصالت خاص خودش برخورد دار است. آنچه مشکل آفرین می شود، آلوده شدن یکی از این رابطه ها با دیگری است. تمام گرفتاری های مرد در گذر زندگی، از همین مشکلات ناشی می شود.

(هر آنچه در مورد مادر انسانی، عقده ی مادر و کهن الگوی مادر گفته می شود، در روانشاسی زن نیز عینا مصداق می یابد)

این شش عنصر زنانه در مرد عبارتند از:

1. مادر انسانی او. این زن واقعی و مادر اوست، با همه ی خصوصیات اخلاقی اش و با تمام بی همتایی و ویژگی های فردی اش.

2.عقده ی مادر او. این مورد کاملا در درون خود مرد مستقر است. این، تمایل واپس گرایانه ی مرد است که می خواهد به مرحله ی وابستگی به مادرش بازگردد و دوباره یک کودک باشد. این، همان آرزوی مرد است برای عدم کامیابی، همان گرایش او به شکست خوردن است، همچنین شیفتگی نهاییِ اوست در استقبال از مرگ و سوانح، و بالاخره خواست وی برای مورد مراقبت قرار گرفتن است. درروانشناسی مرد، این مورد جز یک سم خالص و مهلک نیست.

3. کهن الگوی مادر او. همان گونه که عقده مادر او سم خالص است، کهن الگوی مادر طلای ناب به شمار می آید. کهن الگوی مادر، نیمه زنانه ی خدا و شاخ فراوانی در جهان هستی است. مادر- طبیعت، آن فراوانی و بخشایشی است که بی وقفه و رایگان نثار می شود. ما حتی یک لحظه هم نمی توانیم بدون فراوانی و بخشایش آرکتایپ مادر زندگی کنیم. کهن الگوی مادر همواره قابل اطمینان، تغذیه کننده و حمایتگر است. 

4. دوشیزه زیبا رویِ وی. این یکی از اجزای مونث در ساختار روانی هر مرد است و همراه درونی یا الهام بخش زندگی اوست. این همان دوشیزه ی پاک نژاد است، همان بانوی محبوب است. به زندگی انسان معنا و رنگ می بخشد. دکتر یونگ این کیفیت را آنیما نامید، آن که جان میبخشد و زندگانی می آفریند.

5. همسر و شریک زندگی او. همراهی از جنس گوشت و استخوان، همدمی انسانی که در سفر زندگی مرد با او سهیم است.

6. سوفیا. ایزدبانوی خرد، نیمه ی زنانه خدا. ممکن است برای مرد حیرت آور باشد که بداند خرد مونث است، ولی تمام اسطوره ها آن را بدین سان تصویر کرده اند.

رابرت جانسون / اسطوره جام مقدس

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۱ساعت 0:15  توسط   | 

درباره روانکاوی تحلیلی یونگ و مراحل کیمیاگری




 

مقدمه 

مارتین هایدیگر ، فیلسوف اگزیستانسیالیستی آلمانی ، میگوید که فرد اگر بتواند " گامی به عقب برداشته و لختی تامل کند و همه تعاریفی که برای او تثبیت شده اند را برای بدست آوردن معنائی والاتر به کناری بگذارد، یا به بیان دیگر، با قطع کردن و پوست انداختن از سیستم های باوری و این همانی کردن با آنها و همینطور کد گذاریهای ( آگاهانه و یا ناآگاهانه) آنها که باعث شده اند جلوی جریان رودخانه زندگی و مقصود و هدف روان- یعنی بدست آوردن گوهر فیلسوف - را مسدود کنند ، قادر خواهد گشت که آزاد از الگوی ذهنی خود ، دارای " وحدت فکری" و یگانگی با هستی بشود. (1) 

به همین اعتبار، یونگ به عنوان یک روانپزشک علوم تجربی ، تئوری روانکاوانه "فرآیند تفرد" خود را به این سبب مرهون حکمت کیمیاگری میداند که اعتقاد دارد " کیمیاگری بیش از هر علم دیگری از غرض ها و تعصب های شخصی فرد به دور است و عینیت را در نظر دارد. لذا روانشناس این امکان را دارد که اگر بخواهد ، لااقل اشتباهات ناپخته و نسنجیده در قضاوت خود را فاکتور گرفته و به کنار بگذارد و در بالاترین حد ممکنه بر تقارن های تاریخی و ادبی متکی باشد. (2) 

یونگ باور داشت که نماد های کیمیاگرانه ، نقطه نظری ر اتامین میکنند که کاملا از زمان و مکان زندگی انسانی خارج اند و به این ترتیب می توانند عینیت امر را در نتیجه گیری ممکن بسازند. علاوه بر آن ، یونگ فواید دیگری را در کیمیاگری پیدا کرد. یکی اینکه در کیمیاگری نمادهائی را پیدا کرد که با رویاهای بیمارانش ، کاملا وجه تشابه داشت و یاد گرفتن درباره کیمیاگری، در واقع شکافنده و باز کننده تصاویری که بیمارانش در خواب می دیدند و به او گزارش میدادند بود* . دوم اینکه یونگ در می یابد که ناآگاه ، به مثابه یک "فرآیند " عمل میکند که بعدها او نام این فرآیند را "تفرد" میگذارد و می گوید که روان انسانی بشکل یک فرایند عمل میکند و از آنجائیکه در کار روانکاوی ، این بیمار است که از مرحله ای به مرحله دیگر ، پیش به سوی تفرد، در حال حرکت است ، روانکاو با فراگیری کیمیاگری ، میتواند یک نقشه نسبتا قابل اعتمادی برای همه مراحل فرایند داشته باشد تا بفهمد که حال و احوال بیمار او در کدامین مرحله فرایند تفرد است . شاید بشود گفت که یکی از دلائلی که کیمیاگری برای یونگ و یونگین ها حائز اهمیت است ، این است که کیمیاگری میتواند به گونه ای نقشه ناآگاهی را کم و بیش مجسم کند! بی تردید در این که یادگرفتن کیمیاگری به فهم دقیق تری از آرکی تایپپ ها می انجامد جای هیچ بحث ای نیست. 

ماری لوئیز فون فرانتس ، ( دوست و همکار یونگ) یعد ها این نکته را که نماد های کیمیاگرانه ، تشریح و توضیح مواد ناآگاهی هستند را گسترش بیشتری داد. از دیگر منابعی که بتوان با آن به فهم بیشتری از ناآگاه دست یافت را میتوان اسطوره، داستانها و اسوه های دینی دانست که از درون یک قوم و یک فرهنگ خاصی بر میخیزند. 

* در اینجا که بحث نماد ها پیش آمد ، لازم میدانم کمی به تعریف و چگونگی نماد اشاره کنم : نماد و تمثیل وسیله ترجمانی در بطن کیمیاگری هستند و همچنین نماد ها ، یکی از مهمترین جنبه های روانکاوی ژرف است . ژوزف کمپبل درباره نماد چنین می گوید: " تصاویر اسطوره ای که در قعر روان ناآگاه نشسته اند ، آنجائی که انسان دیگر یک فرد منفرد نیست بلکه ذهن اش چنان گسترده است که تمامی انسانیت را در بر گرفته و با همه چیزو همه کس یگانه است . (3) 

خود واژه نماد به زبان انگلیسی" سیمبل" ، از واژه یونانی ای می آید که ریشه اش (Syyn) به معنی " با هم دیگر بودن است " و بخش دیگر کلمه (boal) به معنی انداختن و افتادن . ترکیب هر دو این کلمات یعنی "سیم ٌبل" (ما فارسی زبانها با لفظ فرانسوی سمبل به آ ن اشاره میکنیم ) ، به معنی " با هم انداختن" و یا همان "اتفاق در آن واحد" است. یک نماد زنده ، اشاره به چیزی در ماوراء خودش دارد و بقول اهل ذن، مانند انگشتی است که به ماه اشاره میکند. 

یونگ می گوید که این روان دسته جمعی است که نماد ها را می آفریند. وقتی که یک نماد از ناآگاهی بر می آید ، اسطوره ، تمثیل و کیفیت های احساسی که با آ ن ایماژ مربوط است را به سوی آگاهی می راند و آگاهی هم به آن فرم و شکل و نام میدهد. اما کار به اینجا ختم نمیشود و این تبادل و بده و بستان میان آگاه و ناآگاه در یک دیالوگ همینطور ادامه دارد. این فرآیند نماد سازی و نماد های نهفته در ناآگاهی یک وضعیت پارادوکسیکالی با هم دارند یعنی هم جامد و قابل لمس هستند و هم انتزاعی و غیر قابل دسترسی – درست مانند خود آرکی تایپ ها. ... ادامه دارد... 

منابع : 
1-Palmer, R. (2001). "The Liminality of Hermes and the Meaning of Hermeneutics
2- " یونگ کتاب خاطرات ، رویاها ، افکار
3- ژورف کمپبل از کتاب تصاویر اسطوره ای



نسرین بیرقدار - کالیفرنیا مارچ 2012



+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 3:0  توسط   | 

شرح کوتاهی بر مراحل چهار گانه در کیمیاگری




این نکته که کیمیاگری به گونه ای یک حکمت " زن مدارانه" و "هنر" مندانه است، ( اروس و هنر) " قابل تامل است. کیمیاگر در کار خودش ، مانند هر هنرمند دیگری ، باید خود را به "هنر" ش تسلیم میکرد . هایدیگر فیلسوف آلمانی هم در مورد هنر اصیل همین نظر را دارد و میگوید: " هنرمند باید ساز وجود خود را با آنچه که میخواهد عیان کند، کوک کند و بگذارد که اثر هنری از میان او عبور کند و به ظهور برسد". (1) 

به همین سبب کیمیاگران قرون وسطی نمی توانسته اند این کار را خودشان به تنهائی انجام بدهند و برای آنها حضور نیروی زنانه ولو بطور نمادین، لازم و ضروری بوده است . بهمین جهت در عملیات کیمیاگرانه خود ، همیشه یک دستیار زن را در کنار خود داشتند تا توسط انرژی زنانه او بتوانند به کار خلق خود بپردازند، زیرا که ویژگی مردانه که شامل عمل، نقشه و برنامه، بیان شیوا، تفکر و یافتن پاسخ برای حل مسائل و سر وکار داشتن با زاویه و خط است ، نیاز به ویژگی زنانه که شامل پرورش ، حفظ و ابقاء ، صبر و حوصله و در بر گیرندگی و شمول را دارد تا بتواند " کار عظیم- Magnum Opus" را انجام بدهد . بنابراین کیمیاگر هم مانند هنرمند اصیل ، به جستجوی استحاله تصاویر مقدس عالم خیال و تبدیل آنها به یک کار هنری نبوده ، بلکه او حائل و واسطی بوده است که هنر از طریق او ، خودش را به عرصه ظهور برساند.

( در عصر حاضر می بینیم که در کار شعبده بازان سیرک ها و کاباره های سراسر دنیا، شعبده بازان همیشه یک دستیار زن دارند که با آنها همکاری میکند و شعبده باز بر روی آنها عملیات شعبده بازانه خود را انجام میدهد. این کار ، بر آمده از همان ایده نخستین کیمیا گرانه است که کیمیاگر باید کار خودش را از طریق آنیمای خودش بر روی ماده اولیه فرافکنی کند و گاهی هم آنچه بر روی میز کیمیاگرانه او اتفاق می افتاد متقابلا بر روی آنیمای او یعنی برروی روح او اثر متقابل می گذاشت . دستیار شعبده باز امروزی ، رمز همان آنیمای کیمیاگر قرون وسطی است که در روی سن نمایش ، با شعبده باز در حال تعامل و همکاری است.) 

از دیگر مناسک کیمیاگران ، در هنگام ای که دست به عمل کیمیاگرانه می زدند ، عزلت در آزمایشگاههای تاریک ( معمولا چهل روز) و مدت طولانی مراقبه و دعا بود. از آنجائیکه کیمیاگران در طی دوران کیمیاگری به مکاشفات درونی و یا به تعبیر یونگی به فرافکنی محتوای ناآگاهی خود می پرداختند این گوشه گیری و در تنهائی کار کردن حتمی و ضروری بود. در روانکاوی ژرف هم یونگ ، در ازای مراقبه ، بر " خیال فعال" به مثابه مراقبه تاکید فراوانی میکند و دیالوگ درونی حاصل از رویاروئی با ناآگاه را مورد ترغیب قرار میدهد. 

آن ماری فون فرانتس در کتاب " Aurora Consurgens " می نویسد: کیمیاگری برای کیمیاگر ، یک جور تقدیر است یعنی
وظیفه ای است که به او اعطا شده تا با بکار گیری آن ، بخش زنانه الوهیت را از درون زندان ِ فرم و ماده بیرون کشیده و آن را با قدوسیت ملکوتیِ مردانه پیوند دهد. ( پیوند نفس و روح در اصطلاح دینی ) – ( پیوند آنیما و آنیموس در اصطلاح یونگی) – ( پیوند شاه و ملکه در اصطلاح کیمیاگری ) . با آنکه شفای حقیقی از مرحله زن بودن و مرد بودن فراتر میرود ، مع الوصف ، شفای آغازین را نقش "زن" بایستی ایفا کند. 


یکی از مهمترین چیز ها در کیمیاگری ، رنگ است. هر مرحله از مراحل چهار گانه کیمیاگری، به یک رنگ خاص منسوب است. این رنگها عبارتند از : سیاه ، سفید، زرد و قرمز - در کتاب های کهن کیمیاگری ، این مراحل و رنگهائی که این مراحل را معرف اند از زبان پاراکلسوس حکیم یونانی به این شکل سروده شده است: 
" او ( ماده اولیه ) با جلوه خارق العاده ای ظهور می یابد... سیاه تر از کلاغ ... آنگاه در نوبت بعدی ، سفید تر از قو میشود ...و بالاخره وقتی از مرحله زردی عبور میکند ، سرخ و سرخ تر میشود مانند خون ." (2)


در مرحله سیاهی " (nigredo)" ، ویژگی های ظاهری فلز - لایه های پرسونا ، صورتک دروغین- شخصیت کاذب، برداشته شده و ماده اولیه ( در کیمیاگری فلز) توسط آتش و آب و بدن و روح از هم دیگر گسسته میشود و در روانکاوی یونگی ، این روان فرد است که چهار عنصرش یعنی : شهود، تفکر، احساس و حواس فرد همگی در حالت فروپاشی درونی، از هم دیگر گسسته میشود و حالت خائوس ( هرج و مرج ) در روان فرد رخ میدهد. این تجربه ، برای فلز ، تجربه سوخته شدن و تجزیه شدن و برای روان انسان مانند تجربه افسردگی عمیق روانی است. اما در هر دو مورد این مرگ موقت است و به منظور بازگشت به زندگی نوین. 


در مرحله سفیدی " (albedo)" ، فلز پس از شستشو و تطهیر ، تبدیل به نقره شده - در روانکاوی یونگی، ایگو ، بشدت منفعل و لطیف شده از جنس جان میشود و پس از آن با روان متحد میشود. آنوقت ایگوی درآمیخته با جان ، " به گرمی و نرمی پنبه شده " و عناصر ( تایپولوژی ) در لطیف ترین حالت خود به شکل هارمونی و توازن در میایند.

در مرحله سرخی " (rubedo)" که تمامیت مراحل است ، نفس و روح تلطیف شده یکبار دیگر بر می گردد و با بدن ( ایگو) می آمیزد تا مرحله سرخی که پایان کار کیمیاگری است شکل بگیرد. درست مانند آنکه طلای نزم بدست آمده باید دوباره با فلز دیگری بیامیزد تا محکم بشود. البته هرچه میزان فلز دیگر ( ایگو) بیشتر بشود ، عیار طلا هم کمتر است. از آنطرف هم طلای خالص هم بکار نمی آید و قطعا نیازمند یک فلز کم بهاتر ( ایگو، تن) است تا بتواند زیبائی خودش را در حالت فرم دار نشان بدهد. ... ادامه دارد...

نسرین بیرقدار - مارچ 2012

منابع: 
1- Mercurius: The marriage of heaven and earch- written by P. Harpur
2- یونگ مجموعه آثار - کتاب 19








+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 2:53  توسط   | 

5 شنبه 9/4/90 جلسه عملی روانشناسی تحلیلی یونگ


در ابتدای جلسه طبق قرار قبلی شرکت کنندگان مواردی را که طی هفته گذشته برای آنها رخ داده ودر قالب synchronicity (همزماني) جای می­گرفتند عنوان نمودند و دکتر سرگلزایی در رابطه با هر مورد صحبت­های مفیدی بیان کردند که بدین علت موارد لازم در زیر آورده شده است: یکی از شرکت کنندگان مورد قفل درب منزل را مطرح کرد که مدتها یک قفل کوچک بود و با آن چندان احساس امنیت نمی­کردند و در این فکر بودند که قفل را عوض کنند ولی به دلایلی این کار به تعویق می­افتاد تا اینکه در هفته گذشته سرانجام قفل را عوض کرده و یک قفل بزرگ و مطمئن را جایگزین قفل قبلی کردند. شب گذشته خانم خانه تعدادی کلید پیدا کرده و پرسیده بود اینها مال کدام قفل هستند؟ پس از بررسی زیاد معلوم شد که کلیدها به هر دو قفل می­خورند و در واقع با اینکه احتمال این مسئله که دو قفل دارای کلید یکسان باشند یک در میلیون است.  در مورد این دو قفل که چه از حیث کارخانه تولید کننده و چه از حیث اندازه با هم متفاوتند، ولی این اتفاق افتاده بود. به گفته دکتر سرگلزایی این به تنهایی نمونه­ای از synchronicity نیست و اگرچنانچه در آن هفته اتفاق دیگری نیز رخ داده باشد که چنین احتمال پایینی را دارا باشد، و این دو اتفاق بدون هیچ ارتباط سبب شناسي رخ دهند، در آن صورت نمونه­ای از همزماني است. مورد دیگر که همین شرکت کننده تعریف کرد اینکه زمانی با خانمشان در جایی قرار داشتند ولی ایشان اشتباهاً یک ایستگاه زودتر از اتوبوس پیاده شدند و در این فکر بودند که عجب اشتباهی کردم که همان موقع خانمشان با ماشین ميرسد  و پس از بررسی معلوم می­شود امروز ایشان هم تصمیم گرفتند از این مسیر به قرار برسند. به گفته دکترسرگلزایی این هم شبیه به پدیده همزمانی نیست.  در همزمانی  باید هیچ ارتباط سبب شناسي بین دو اتفاق وجود نداشته باشد، مثلاً اینکه شخصی تصمیم می­گیرد در کارگاه یونگ ثبت نام کند، این موضوع را با هیچ کس در میان نگذاشته و در این هفته مثلاً جشن تولد اوست، بر حسب تصادف دو تن از مهمانان بدون زمینۀ قبلی برای او کتاب یونگ هدیه می­آورند، هدیه­ای که قبلاً هیچگاه دریافت نمی­کرد. یعنی یک اتفاق subjective (ذهنی) که در ذهن ماست، هم عرض و معادل آن در بیرون رخ می­دهد. عملاً ذهن ما با بیرون هیچ ارتباط علت و معلولی ندارد و گفته­هایی مثل اینکه امواج مغزی ما در حوادث مؤثرند هیچکدام اثبات شده نیست، پس بنا به اعتقاد یونگ این طور نیست که پدیدۀ ذهنی پدیدۀ مادی را ایجاد می­کند بلکه طبق تفکر چینی به عوض تفکر ارسطویی، اینگونه است که چیزهای مشابه، علاقمندند که با هم رخ دهند، یا به عبارتی وقایع میل به انباشته شدن دارند. پس عملاً دو چیز که یکی ذهنی و یکی عینی است با هم رخ می­دهند که انگار دنیای ذهنی ودنیای عینی دو دنیای موازی هستند که در عین حال با هم متناظر بوده و با یکدیگر دیالوگ می­کنند. مورد دیگر دوست دندانپزشکی بود که معتقد بود راجع به هر بیماری فکر می­کند، قطعاً ظرف همان روز یا یکی دو روز آینده مراجعه خواهد کرد و برای این پدیده از روی قصد و تعمد روز جمعه به بیمار خاصی فکر کرد و او دوشنبه مراجعه نمود. دوست دندان پزشک در حال بررسی اینکه برای مثال هم­زمانی می­توانم این مورد و همچنین موردی را مطرح کنم که یک ماه پیش داشتم به دوستی فکر می­کردم که مدتی است با او تماس نگرفتم باید به او زنگ بزنم، که همان موقع و همان موقع وی به دیدنم آمد، و در حال فکر کردن به این دو مورد بودم که همان دوستم که مجدداً یک ماهی از او بی خبر بودم به من زنگ زد. دوست دندان پزشک در حال تجزیه و تحلیل این اتفاقات با توجه به مطالب عنوان شده در کلاس دکتر باقری بود که " شاید ما چیزی را که برایمان اتفاق افتاده آگراندیسمان کرده و صد مورد دیگر را که اتفاق نمی­افتد در نظر نمی­گیریم". به اعتقاد طنزآلود دوست دیگری این نوع پیشرفتۀ نوبت دهی به بیماران بدون نیاز به منشی است. بنا به تصریح دوست دندان پزشک، وی از دسته پزشکانی است که اعتماد به کار منشی نداشته و خود شخصاً کار نوبت دهی به بیماران را انجام می­دهد. به اعتقاد یکی از شرکت کنندگان این نوعی تله پاتی است. یا شاید بتوان آن را تله پاتی هدفمند نامید. به گفتۀ دکتر سرگلزایی تله پاتی زمانی است که دو نفر با هم ارتباط فکری داشته باشند ولی این چیزی است که در فکر من است و در دنیای بیرون اتفاق می­افتد. مثلاً من با دوقلوی خودم تله پاتی دارم پس وقتی من هوس شله زرد می­کنم او هم هوس شله زرد می­کند، ولی این چیز دیگری است که انگار دنیای بیرون آینه­ای است از دنیای درون و دنیای درون هم آینه­ای است از دنیای بیرون. بنابراین بدون ارتباط علت و معلولی چیزی که در ذهن من اتفاق می­افتد یا با آن اشتغال ذهنی پیدا می­کنم و یا تصمیمی می­گیرم، معادل آن در دنیای بیرون هم اتفاق می­افتد. انگار دنیا دارد به من پاسخ می­دهد، انگار جهان با من دیالوگ می­کند. به گفتۀ دوست شرکت کننده این مثل تمرین تله پاتی است و هر چه قدرت ذهن بیشتر باشد می­توان آن را هدفمند به کار برد. مثلاً هر شب 20 دقیقه بخصوص وقتی طرف خواب است به او فکر کنیم. دکتر سرگلزایی: اینطور نیست. اینها دو پدیدۀ متفاوتند.    Synchronicity را نمی­توان هدایت نمود. این یک نظریۀ یونگ است که دنیای ذهن ما و دنیای ماتریالیستی با هم تعامل و تناظر دوسویه دارند. ولی اینکه من تلاش کنم مثلاً دو نفر هر شب سر ساعت 9 به یک چیز فکرکنند تا فکرشان همسو شود، این هیچ ارتباطی با هم­زمانی یونگ ندارد. به نظر شبیه می­رسند ولی یونگ هیچگاه نمی­گوید باید synchronicity را در خود تقویت کنیم یا اینکه در مسیر رشدی دارای ارزش است. اصلاً اینطور نیست. ولی همانطور که در قسمت تئوری گفتم، یونگ از پیشتازان نظریۀ سورئالیست است؛ انگار جهان ذهن ما هم بخشی از جهان واقعیت است و نه اینکه جهان ذهن دارای یک جهان واقعی است. پس یونگ synchronicity را بیان می­کند تا به آن توجه کنیم و متوجه دیالوگ­های بین جهان ذهن و جهان بیرون شویم ولی "جیمز ردفیلد"[1] که یک سری کتاب­های داستان مانند دارد مانند کتاب "پیشگویی آسمانی"، " دهمین مکاشفه"، "راهنمای تجربی پیشگویی آسمانی" و تئوری خود را در کتاب "بینش مینوی" بیان می­کند. وی در این کتاب نگاه دیگری به synchronicity یونگی دارد. اینها نئویونگی هستند و نظریۀ یونگ را به روایت خود بازتعریف کرده­اند. به اعتقاد وی انگار در حرکت در مسیر تفرد، synchronicity نشانۀ این است که درست حرکت می­کنیم مثل بازی بگرد و پیدا کن بچگی­های ما، که با ضربه زدن علامت می­دادیم که به هدف نزدیک شده.  بنا به تعریف جیمز ردفیلد، وقتی در مسیر تفرد گام برمی­داریم integrity (یکپارچگی) بین ما و جهان اتفاق می­افتد. همان چیزی که در کتاب "جهان هولوگرافیک" نوشتۀ "مایکل تالبوت" بیان می­کند که انگار هرچه در جهان بیرون است در درون ما هم در ابعاد کوچک­تر وجود دارد یعنی در مسیر تفرد عملاً این مدل هولوگرافیک بین ما و جهان بیرون برقرار است، پس همان چیزهایی که دربارۀ آن­ها فکر می­کنیم یا تصمیم می­گیریم، معادل­هایش در جهان بیرون رخ می­دهد. ولی همان طور که دوست ما اشاره کردند که آیا این یک سوگیری شناختی نیست که وقتی به صد چیز فکر می­کنیم و رخ نمی­دهند ولی به یکی فکر می­کنیم و رخ می­دهد و آن را بزرگ می­کنیم؟ فروید در این زمینه اینطور فکر می­کند. کتابی هم هست از فروید به نام "روانکاوی و علوم غریبه" که 4 یا 6 مقاله از فروید است ودر آن مقالات فروید ضمن بحث­های متعدد به این نتیجه می­رسد که اینها چیزی جز سوگیری یا همان bias شناختی ما نیست و در واقع مصداق این بیت است که: پیش چشمت داشتی شیشه کبود                       زان سبب عالم کبودت می­نمود ولی یونگ اینطور فکر نمی­کند. اولاً به نظر یونگ همزماني متفاوت از تله پاتی است و ثانیاً به عنوان پدیده­ای است که نشان دهندۀ تعامل و دیالوگ بین جهان ذهن و جهان عین است و هیچ ارزش داوری در مورد آن نمی­کند. اما جیمز ردفیلد این را یک نشانه در مسیر تفرد می­داند.  نشانه­هایی هم که پائولو کوئلو بیشتر در کتاب­های اول خود زیاد به آنها اشاره می­کرد، منظور همین هم­زمانی بود. پائولو کوئلو بسیار تحت تأثیر یونگ بود و اولین جمله­ای را هم که در مقدمۀ کتاب کیمیاگر خود نوشته با نام یونگ شروع کرده. مثال دیگر از دوست دندانپزشک و اینکه آیا این مورد synchronicity  است یا تله­پاتی؟ سال­ها پیش که در ایران نبودم یک شب خواهر کوچکم را می­بینم و با گریه از خواب بیدار می­شوم. این مسئله بسیار باعث تعجب من شد چون اصلاً اهل گریه نیستم. این گذشت و مجدداً یک هفتۀ بعد خواب مادرم را دیدم و باز با گریه بیدار شدم و خیلی این مسئله فکرم را به خود مشغول کرد، البته در این مدت تلفن هم میزدم که جویای اوضاع شوم ولی هر بار کس دیگری گوشی را برمیداشت و می­گفت که همه خوب هستند. بعد از گذشت یکی دو ماه مادرم تلفن زد و گفت آن موقع که تلفن می­کردی من و خواهر کوچکت در بیمارستان بودیم. خواهرت آب آلوده خورده و حصبه گرفته بود و دربیمارستان که بستری شده بود من بار اول خواب دیده و تلفن زده بودم. بعد از مدتی مادرم که در بیمارستان از خواهرم مراقبت می­کرد، وی هم بیمار و بستری شده بود و این در موقع خواب دوم من بود. حال نمیدانم این همزمانی است یا تله پاتی؟ دکتر سرگلزایی: این همان synchronicity است که یک پدیدۀ ذهنی با یک واقعۀ عینی که ارتباط علت و معلولی هم ندارند همزمان اتفاق می­افتند ولی تله پاتی دو چیز است که در ذهن دو نفر اتفاق می­افتند. سؤال: پس خواب دیدن هم نوعی synchronicity است؟ دکتر سرگلزایی: بله. اینکه چیزی در ذهن شما اتفاق می­افتد و بعد در بیرون هم بدون رابطۀ علت و معلولی رخ دهد، می­شود synchronicity پس خواب دیدن هم همان است. ولی اینکه کسی چیزی را تعریف کند و بعد 10 نفر بگویند اتفاقاً برای من هم همین اتفاق افتاد، این پدیدۀ همزمانی نیست، چون وقتی چیزی را تعریف می­کنند با رابطۀ علت و معلولی تداعی­های متناظر هم به ذهن افراد می­رسد. البته فروید این را هم زیر سؤال برده و می­گوید؛ ما عملاً خواب­های خود را به یاد نمی­آوریم بلکه آنچه به یاد می­آوریم چیزی است به نام Dream residue یعنی باقیماندۀ خواب. پس صبح بیدار می­شویم و از 90 دقیقه خواب که دیدیم فقط مثلاً 9 دقیقه یادمان می­آید. کدام 9دقیقه؟ آن که در دنیای بیرون متناظر دارد . مثالی از شرکت کنندۀ دیگر: دیروز دختر من بدون دلیل از روی میز به زمین افتاد و بعد هم مدام می­گفت سرم درد می­کند و امروز هم چند بار زمین خورد. امروز ظهر که برادرم را دیدم گفت دیشب خواب "آیدا" را دیدم. او را بردیم دکتر و درسرش یک غده بود. یک لحظه جرقه­ای در سرم زد و زمین خوردن­ها و... و او را زیر نظر گرفتم که از نظر تعادل و حرکاتش چطور است. این چه حالتی است؟ دکتر سرگلزایی: این همان dream residue است که فروید گفته. او خواب چیزی را دیده و شما دارید تفسیر می­کنید و هیچ ارتباطی با هم ندارند. ولی اگر خدای ناکرده بعد معلوم شود که در سرش اتفاقی افتاده، این می­شود synchronicity. سؤال: آیا افرادی که بیشتر synchronicity برایشان اتفاق می­افتد افراد شهودی نیستند؟ دکتر: من جایی به این شکل ندیدم تصریح شود که افراد شهودی بیشتر همزمانی برایشان رخ میدهد. مثالی از شرکت کنندۀ دیگر: چند وقت پیش که شما کتاب "نمادهای اسطوره­ای و روانشناسی زنان" را معرفی کردید، خیلی علاقمند شدم که آن را مطالعه کنم ولی بعد از کلاس متوجه شدم که نام انتشارات را فراموش کردم و به چند انتشارات در این رابطه تلفن زدم و با گفتن اسم کتاب آن را نمی­شناختند و نمی­دانستند متعلق به کدام انتشارات است و در این گیرودار روبروی کتابخانۀ خودم ایستاده بودم و کتاب­ها را نگاه میکردم که انگار یک کتاب جلوی چشم من برجسته شد به نام کتاب "خنده و فراموشی" نوشتۀ "میلان کوندرا" که چندی قبل دوستی به من هدیه داده و آن را نخوانده بودم و بدون اینکه قصد خواندنش را داشته باشم آن را برداشتم و صفحۀ اول را که باز کردم دیدم نام انتشارات را نوشته "انتشارات روشنگران و مطالعات زنان" و بلافاصله به یادم آمد که نام انتشارات همین بود و به همان شماره زنگ زدم و گفتند که کتاب را دارند که خریدم و از مطالعۀ آن لذت بردم و اگر این را synchronicity بدانیم، کل این دوره شاید نوعی همزمانی باشد چون مدتی بود که با کتاب­هایی مثل " جهان هولوگرافیک" و "ذهن هولوگرافیک" اشتغال ذهنی داشتم و در این اثنا ایمیل شرکت در کلاس " روانشناسی تحلیلی یونگ" را دریافت کردم و با شرکت در این کلاس­ها برخی سرنخ­ها را به دست آوردم. دکتر: این synchronicity نیست، بلکه مربوط به deep structures است که نوام چامسکی می­گوید و فروید و لاکان هم در موردش صحبت می­کنند. همان پدیده­ای که انگار چیزی سرزبان ماست ولی هر چه تلاش می­کنیم به یادمان نمی­آید، مثل همان مردموشی rat man که نمیدانم چرا و به چه دلیل اولین بار که این نام را شنیدم اسم "رت باتلر" به ذهنم آمد. حالا هر وقت می­خواهم بگویم rat man مدام کلمات مختلف مثل "راتن" و "رات" "رت باتلر" در ذهنم میاد . این بخاطر گیر کردن در deep structure هاست بعد اگر صد کلمه جلوی چشمم باشه و به سرعت نگاه کنم یکدفعه کلمۀ rat man جلوی چشمم برجسته میشه، چون انگار این وجود داره ولی چیزی دیگری که جلوشه نمیگذاره پدیدار بشه. این که شما گفتید این پدیده است، اما اگر اینطور اتفاق می­افتاد که من به شما می­گفتم از کتابفروشی روشنگران این کتاب را بخرید و شما اشتباهاً بروید به کتابفروشی روشنفکران و آنجا بگویند اتفاقاً همین امروز این کتاب را آوردیم و شما بخرید. بعد چند قدم جلوتر یادتان بیاید که به شما گفته بودند کتابفروشی روشنگران و با فکر اینکه نکند کتاب اشتباه باشد بروید به روشنگران و آنجا بگویند اتفاقاً آخرین کتاب را چندی قبل فروختیم و همین کتاب بود. این میشه synchronicity که ذهن شما روشنگران را با روشنفکران اشتباه میکند و انگار این اشتباه را باید بکند چون در جهان بیرون هم همین الان این کتاب در روشنگران تمام شده و در روشنفکران موجود است. ولی اتفاقی که برای شما افتاده نمونه­ای از گیر کردن در deep structure هاست که منجر به یک فراموشی میشه که در عین حال که میدانم ولی نمیدانم اما تا سرنخ آن پیدا شود، می­فهمم. سؤال: اما اینکه بکدفعه این کتاب را برداشتم که بدون دلیل هم بود چطور توجیه میشود؟ دکتر: گفتید به سرعت کتاب­ها را نگاه میکردید که یکدفعه انگار این کتاب جلوی چشم شما برجسته شد. می­گویند برای اینکه ما آگاهانه متوجه یک محرک بصری شویم آن محرک باید 3/0 ثانیه در شبکیۀ ما باقی بماند. اما محققین به این نتیجه رسیدند که برای آگاهانه دیدن محرک، باید 3/0 ثانیه روی شبکیه بماند اما اگر به جای آن 2/0 یا 1/0 ثانیه باشد، باز هم محرک را می­بینیم ولی نه به شکل خودآگاهانه. این مطلب را از این تحقیق فهمیدند که در فروشگاه­های بزرگ که آرم برندهای مختلف روی تابلوهای تبلغاتی به نمایش گذاشته میشد، می­خواستند ببینند با چه سرعتی عوض شوند تا تأثیر بیشتر داشته باشد. متوجه شدند اتفاقاً وقتی مدت اقامت آنها در بیل بورد زیر 3/0 ثانیه می­شود، فروش افزایش می­یابد چراکه وقتی بیش از 3/0 ثانیه می­شود، خودآگاه می­گردد و می­فهمیم که تبلیغ است ولی زیر 3/0 ثانیه در حالیکه هیچ اطلاعی نداریم ولی در کنار قفسۀ کالای تبلیغ شده که قرار می­گیریم، انگار برای ما هایلایت میشه، بزرگ و براق میشه و آن را می­بینیم. این نمونه­ای از ادراک زیر آستانه است. مثالی از شرکت کنندۀ دیگر: هفتۀ پیش که گفتید دقت کنید در این هفته چند همزمانی برای شما رخ می­دهد، من تعجب کردم و فکر کردم حالا مگر چند همزمانی در عمر من اتفاق می­افتد که در این هفته هم باشد؟ ولی دقیقاً همان هفته با یکی از خانم­ها در کلاس در مورد شخصیت شناسی به روش "انگرام" صحبت کردیم و همان ظهر جایی مهمان بودم و تلویزیون روشن بود و صدای آشنایی بود که دیدم همان استاد مدرس انگرام است در حالیکه هیچوقت او را ندیده بودم و فوراً گفتم چه جالب هیچوقت فکر نمیکردم همزمانی در زندگی من هم رخ دهد. بعد یکی دیگر اولین بار که به این کلاس آمدم با مسئلۀ هیپنوتیزم ربرو شدم و برایم جالب شد، چند روز پیش یکی از دوستانم گفت کتاب "سفر روح" را خواندی؟ گفتم نه. گفت حتماً بخوان. وقتی کتاب را گرفتم دیدم روی جلد نوشته " بررسی طبقات زندگی ارواح از طریق هیپنوتیزم" و احساس کردم این هم یکی از همزمانی­هاست که رخ داده. دکتر: بله، این نوعی synchronicity است. سؤال: میشود گفت که اینها نوعی نشانه است؟ دکتر: جیمز ردفیلد و پائولو کوئلو اینطور می­گویند ولی در هیچ جا ندیدم که یونگ چنین چیزی گفته باشد. سؤال: آرکي تایپ­های زنانه را در کتاب نمادهای اسطوره­ای و روانشناسی زنان، خاص زنان معرفی کرده ولی ما در تست­ها ممکن است این را به عنوان آرکي تایپ  غالب یک مرد دربیاوریم. توضیح این مطلب چطور است؟ دکتر: برداشت شینودا بولن اینطور بوده که خدابانوهای زنانه می­توانند یک سری از زنان را تحت تأثیر خود قرار دهند. در حالیکه اینطور نیست، یعنی آن آرکي تایپ که در ناخودآگاه جمعی است می­تواند روی مردها هم تأثیر گذارد یعنی جنسیت خدایان به این معنی نیست که فقط هم جنس خود را متأثر سازند. برداشت یکی از شرکت کنندگان: می­تواند مسئله به دلیل آنیما یا آنیموس باشد؟ یعنی آرکي تایپی که ما در تست به دست می­آوریم وضعیت آنیما یا آنیموس فرد باشد که مثلاً یک مرد آنیمای قوی داشته و در نتیجه به آرکتایپ زنانه نزدیکتر باشد. دکتر: ولی آنچه ما در این تست بررسی می­کنیم وضعیت ایگوی فرد است نه آنیما یا گوروی او. اگر اینطور فکر کنیم خوب درست است که هر کدام از ما آرکتایپ­های مختلفی در زندگی داریم، یعنی یک آدم ممکن است مثلاًایگوی هرمسی داشته ولی گوروی پوزيدونی و آنیمای دیمیتری و شادوی زئوسی داشته باشد. در نتیجه وقتی در وضعیت ایگوست شخصیت هرمسی دارد بعد در فرآیند تفرد، پوزیدون، زئوس و دیمیتر خود را هم پیدا می­کند، که در نتیجه self میشود یک امکانات افزایش یافته. در حالیکه ممکن است فرد دچار یک بیماری گورویی شود، یعنی در فرآیند تفرد هرمس خود را گم می­کند تا پوزیدون پیدا کند یا دچار یک بیماری شادویی شود یعنی توسط shadow تسخیر شود، shadow possession پیدا کرده و هرمس خود را گم می­کند و میشود زئوس.  همانطور که در دورۀ تئوری برای shadow possession فیلم جن­گیر یا fight club را مثال زدم، این چنین وضعیتی مشکلاتی است که می­تواند در فرآیند تفرد رخ دهد که برای پیدا کردن self چیزی را گم می­کند و همچنان موجود ناقصی می­ماند، در حالیکه در فرآیند تفرد باید فرد گسترش یابد و آنچه در ناخودآگاهش بوده همه در خودآگاهش بیاید. بنابراین آنچه گفتید درست است که ممکن است یک فرد زئوس و دیمیتر را هم در درون خود داشته باشد ولی وضعیت ایگو، یکی از این حالت­ها را دربر می­گیرد، آنچه در تفرد صورت می­گیرد اینکه ایگو سرجای خودش است ولی ایگوی قبلی که تمام شخصیت من بوده حالا تبدیل به یکی از امکانات بالقوه میشود و "من" میشه چیزی که به تمام این امکانات نگاه میکنه و این self از ego انتزاع میشه. سؤال: یعنی طبق این تعریف کسی که مثلاً قبلاً سه تار میزده و شعري مي خوانده، یکدفعه تبدیل به یک قاتل میشه؟ دکتر: بله میشه. یعنی مثلاً یک شادوی زئوسی داشته. شادوی زئوسی یعنی چه؟ اینکه یک نفر در زندگی عقدۀ حقارتی داره، در زندگی تحقیر شده. در نتیجه در شادوی خود همیشه reaction formation میکنه و میگه من اصلاً قدرت را دوست ندارم، یعنی آدم حقیری است که برای درمان حقارت خود reaction formation میکنه و میگه من هیچ علاقه­ای به قدرت ندارم، من اصلاً درویشم که با تار و سه­تار و شعر و... ارتباط داره،  بعد قسمت قدرت طلبش میره در shadow، در قسمت پنهان، زئوسی هست که دوست داره قدرت را به دست بگیره. بعد زمانی که این امکان برایش پدید آید، این زئوس او را تسخیر میکنه، مثل فیلم جن­گیر، انگار هیولا، جن یا دیو فرد را تسخیر میکنه و دیگه اون فرد سابق نیست. یک نویسندۀ ایتالیایی به نام "اينياتسيو سيلونه" از سوسیالیست­های زمان فاشیسم موسولینی در ایتالیا، چند کتاب دارد که برخی به فارسی ترجمه شده؛ مثل: نان و شراب، دانۀ زیر برف، مکتب دیکتاتورها، خروج اضطراری، یک مشت تمشک. بعد در کتاب نان و شراب که داستان فاشیسم موسولینی است، گروهی از جوان­ها هستند که زمانی که موسولینی دور اول می­خواست کاندید شود تا رأی بیاورد به او به عنوان آدم ساده زیست عدالت طلب که می­خواهد آقازاده­ها را افشا کند بهش رأی دادند و بعد که بالا رفته و تبدیل به آن هیولا شده اینها نمی­توانند باور کنند که بنیتو موسولینی همان است و دچار یک سناریو شدند که می­گویند موسولینی ما را دزدیدند و یک بدل به جاش گذاشتند. در واقع به دلیل اینکه این تغییر را نمی­توانند بفهمند، یک سناریوی فانتزی درست کردند و آن دنیا را بصورت گروهی باور کردند و دنبال این بودند که اطلاعات بدست آورند که موسولینی ما کجا و در کدام سیاه­چال زندانی است و ما باید به مردم اعلام کنیم که موسولینی ما آنجاست. سؤال: آیا این یک مکانیسم دفاعی است؟ دکتر: بله، یک مکانیسم تحریف واقعیت یا distortion زمانی که واقعیت برای ما غیرقابل فهم است به جای آن یک واقعیت مجازی را برای خود خلق می­کنیم. سیلونه با ظرافت در این داستان همین فرآیند دیکتاتور شدن را معرفی می­کند که یک نفر یک shadow دارد که به جای آگاهی پیدا کردن به آن، shadow بر او غلبه می­کند. یعنی به عوض اینکه شادو یکی از امکاناتش شود و او از بیرون به آن نگاه کند، او را تسخیر کرده و تمام وجود او را می­گیرد. سؤال: حال اگر یکی از امکاناتش شود انتظار داریم چه اتفاقی بیفتد؟ درواقع به جای اینکه من به قدرت علاقه­ای ندارم و درویشم دیالوگ او چگونه می­شود؟ دکتر: در آن موقع دیالوگ تبدیل می­شود به اینکه؛ من به قدرت علاقه دارم، دوست دارم قدرت داشته باشم، اما در عین حال به دلیل آزادی هرمسی که دارم، عملاً قدرت را به صورت چیز تمام وقت نمی­خواهم، نمی­خواهم تمام زندگیم قدرت شود، قلمرویی برای خودم انتخاب می­کنم و می­شوم مثلاًزئوس شرکت خودم، مطب خودم. یعنی هر دو را در کنار هم قرار میده نه اینکه تمام شخصیتش را بگیرد. سؤال: مگر اینکه آدم زئوس شرکت خودش باشد یا زئوس مملکت، در عمل چیزی عوض می­شود؟ دکتر: زمانی هست که من نشستم بیرون صفحۀ شطرنج و در جلوی خود شاه هم دارم، وزیر و فیل و سرباز هم دارم. الان تصمیم می­گیرم سربازم را حرکت دهم، زمان دیگر شاهم را حرکت می­دهم. من از مهره­های بازی dissociate هستم. ولی در حالتی که من associate هستم، خودم همون مهرۀ شاه هستم، در نتیجه یعنی شاه نقش من را تسخیر کرده و بنابراین من نمی­توانم چیزی غیر از شاه باشم. شاه کالبد من است، اما در آن حالت دیگر شاه برای من یک لباس است، از در شرکت که به داخل می­روم آن را به تن می­کنم. مثل قاضی­ها در برخی کشورها که یک ردا و یک کلاه گیس سفید به سر می­گذارند. این برای چیست؟ برای اینکه راحت در نقش بروند و به همان راحتی که در نقش می­روند، به راحتی در آوردن لباس از نقش هم بیرون آیند، اما اگر غیر ازاين باشد عبا و ردا به شخصیتش غلبه می­کند.  بنابراین فرق زئوسی که جزئی از ما باشد یا زئوسی که بر ما غلبه کرده باشد، عین فیلم قوی سیاه است که تصمیم می­گرفت لباس قوی سیاه را بپوشد و نقش متفاوت را بازی کند و بعد لباس قوی سفید را پوشیده و متفاوت بازی کند. پس تفاوت این دو حالت در این است که نقش ما را در خود غرق کند و یا اینکه ما بیرون باشیم. همانطور که قبلاً هم گفتم جوزف كمپل در کتاب قدرت اسطوره، می­گوید فرق بین دیوانه و عارف این است که عارف در همان دریایی شنا می­کند که دیوانه در آن غرق می­شود. چرا چون عارف در بیرون آن دریاست و ناظر و شناگر در آن، در حالیکه دریا دیوانه را دربرگرفته و دیوانه در دریا غرق شده. سؤال: Shadow از بدو تولد در ما بوجود آمده یا فعالیت­های محیطی باعث ایجاد آن می­شوند؟ دکتر: اتفاقی برای خودآگاه شما می­افتد، مثلاً به یک سفر می­روید. شما می­دانید که دارید به سفر می­روید و تجربۀ سفر کاملاً برای شما خودآگاه است اما ضمناً در ناخودآگاه جمعی ما یا در میراث شعور جهانی ما، یک طرح باستانی یا یک آرکي تایپ از سفر، کوچ، هجرت و ماجرا وجود دارد. این سفر که ما کردیم المان­هایی دارد و با این سفر آرکتایپی مقایسه می­شود. در دیالوگ بین تجربۀ خودآگاه ما از سفر و تجربۀ آرکتایپی سفر، یک تصویر ذهنی خلق می­شود که آن را می­گوییم complex یا عقده که این قسمت در ناخودآگاه فردی ماست و قسمت آرکي تایپی در ناخودآگاه جمعی است. بنابراین برای این آدم یک اتفاق خودآگاه می­افتد، یعنی از شکم مادر که زاییده می­شود، شادو وجود ندارد بلکه یک فضاهای بالقوه در ناخودآگاه جمعی وجود دارد راجع به قدرت، راجع به تغذیه، حمایت، زنانگی و مردانگی که تجربۀ این آدم راجع به قدرت و حقارت در تعامل با آن کهن الگوها در این آدم یک complex را تشکیل میدهد به اسم شادو .  Shadow, goru  ,ego و آنیما و آنیموس همه کمپلکس­های ما هستند. بنابراین کمپلکس که یونگ میگه اصلاً به مفهومی که ما می­گوییم فلانی عقدۀ حقارت داره یا فلانی عقده­ایه نیست. کمپلکس اصلاً در معنای کلمه هم یعنی پیچش، چیز جمع شده و انباشته شده. خوب کمپلکس ایگو داریم، کمپلکس شادو، گورو و ...اینکه چرا این آدم دچار این کمپلکس شادویی شده، از تعامل بین این تجربه و یک اتفاق آرکي تایپی یک شادو، یک ایگو و آنیما و آنیموس و غیره بوجود می­آید. سؤال: میشه مثال درویش را در این الگو پیاده کنید. همان که قبلاً گفتید فردی چون می­ترسد، می­گوید من زیاد با قدرت میانه­ای ندارم. دکتر: داستان آرکي تایپ اینطوری است که ما یک آرکي تایپ داریم مثلاً به اسم آرکي تایپ مادر که این خودش را در سمبل­های ملل مختلف نشان می­دهد با کسانی که سمبل مادر در افسانه­ها هستند مثل مثلاً میترا یا مریم که سمبل مادری هستند، در اوج مختصات آن آرکي تایپ مادری را به ما نشان می­دهند. این آرکي تایپ مادری در آرکي تایپ بزرگی قرار می­گیرد که مثلاً آرکي تایپ حمایت و تغذیه است. در نتیجه آرکي تایپ پدری هم با آرکي تایپ مادر همراه است، آرکي تایپ معلم هم ممکن است همراه باشد، آرکي تایپ دوست هم همینطور. ضمناً آرکي تایپ مادری غیراز اینکه زیرمجموعه­ای از آرکي تایپ حمایت و تغذیه است، زیرمجموعه­ای از آرکي تایپ دیگری هم هست به نام آرکي تایپ زنانگی، که در آن آرکي تایپ زنانگی، آرکي تایپ خواهری هم هست، مادربزرگ و همسر و...هم هست. در نتیجه آرکي تایپ­ها یک فضای پیچیده هستند که مادر از یک طرف زنانگی را در ذهن ما می­آورد و از یک طرف حمایت و تغذیه را.  مادری که ذهن ما توقع آن را دارد یک مادر کهن الگویی است که برای دانستن ویژگی­های آن مادر باید ببینیم در اسطوره­ها مادر برای فرزندش چه می­کند و یک مادر خوب مثل آناهیتا در مقابل یک مادر بد مثل مدوزا اینها چه سناریوهایی را دارند و هر کدام با فرزندانشان چه می­کنند. این آرکي تایپ مادری که مورد توقع ماست، عیناً برای ما محقق نمی­شود( این مادر آرکي تایپی در ناخودآگاه جمعی ماست). در خودآگاهی ما هم یک مادر هست، یک تصویر واقعی از یک مادر، که مثلاً این مادر افسرده است بنابراین نه آرکي تایپ زنانگی مطلوب که رسیدگی به خود و آرایش و زیورآلات است در او وجود دارد و نه به اندازۀ کافی توان حمایت و تغذیه را پیدا می­کند.  این تصویر خودآگاه در مقابل آن توقعی که انگار به شکل ارثی در ما وجود دارد، اینها با یکدیگر تعامل کرده و در نتیجه در ذهن من یک کمپلکس یا یک نشخوار ذهنی یا یک cathexis ایجاد می­شود( یعنی ذهن من با یک چیزی در رابطه با زنانگی، تغذیه و حمایت و راجع به مادری کردن درگیر است). این درگیری بسته به اینکه بقیۀ عناصر این آرکتایپ چگونه باشند مثلاً مادربزرگ، خواهر و غیره چطور باشند متفاوت بوده و در نتیجه این تجربیات در برابر آرکي تایپ­های متداخل آن باعث می­شوند ذهن من درجه­ای و آستانه­ای از حساسیت پیدا کند. مثلاً کسی که درگیری ذهنی او با موضوعی مثل قدرت و حقارت است، هر چیزی، هر محرکی با هر آستانه­ای که تحقیرکننده باشد، بلافاصله به او برمی­خورد. درحالیکه آدمی که اساساً در مورد این مسئله هیچ کمپلکسی نداشته باشد و مثلاً در عوض کمپلکس در مورد تغذیه دارد، به شکلی دیگر در برابر هر سرنخی که راجع به گرسنگی در برابر سیری یا خوش طعمی در برابر بد طعمی باشد، توجه می­کند. این دو نفر با هم به رستوران می­روند، این یکی حواسش است که گارسون با احترام رفتار کرد یا نه، دیگری حواسش به طعم یا بوی غذاست. بنابراین یک تجربۀ خودآگاه بسته به سایر تجربه­های خودآگاه که آرکي تایپ­های متداخل را با هم تعامل می­کنند، یک نقطۀ ایست ذهنی ایجاد می­کند به نام کمپلکس. بنابراین آدمی که تجربۀ خودآگاه تحقیر شدگی دارد در مقابل آن با آرکي تایپ­های قدرت ، شهرت، محبوبیت، خدایی و ... دیالوگی پیدا می­کند که یکی از این دیالوگ­ها یافتن شادوی زئوسی است در حالیکه یک ایگوی مثلاً عارف مسلک و هرمسی پیدا می­کند. در واقع پشت این ایگوی هرمسی یک شادوی زئوسی هست که چون نسبت به آن ناخودآگاه است می­تواند او را تسخیر کند مثل مرد نامرئی، چون شما او را نمی­بینید می­تواند از هر طرف به شما ضربه بزند و شما نمی­توانید از خودتان دفاع کنید اما همان مرد نامرئی اگر تصویر پیدا کند می­بینید از کجا ضربه می­زند و فرصت دفاع پیدا می­کنید. بنابراین ناخودآگاه بودن این باعث می­شود که در شرایط مناسب او را تسخیر کند و ایگوی این آدم در تسلط شادو قرار گیرد مثل داستان فاست گوته که دکتر فاست تحت تأثیر شادوی خود که مفيستوفس یا شیطان است قرار می­گیرد و روح خود را به شیطان می­فروشد یعني مفيستوفس یا شیطان ایگوی این آدم را تسخیر می­کند. سؤال: طبق فرمایش شما آیا این فرد در برابر محرکات محیطی ممکن است بجای شادوی زئوسی، شخصیت زئوسی پیدا کند؟ دکتر: بله، همانطور که گفتم این تجربه در مقابل سایر تجاربی که با آنها تداخل دارد عمل می­کند. مثلاً یک نفر گرسنگی زیاد کشیده اما می­بینید واکنش او به گرسنگی این است که تا پولی به دستش می­آید گرسنه­ها را سیر می­کند، فرد دیگر که گرسنگی زیاد کشیده اینطور واکنش دارد که خسیس می­شود و مرتب پول جمع می­کند تا دیگر گرسنه نماند، یک نفر دیگر وقتی پولدار شود می­خواهد به مردم نشان دهد که من چقدر توان دارم دو دیس غذا سفارش می­دهد و بقیه را دور می­ریزد. پس چه چیز باعث می­شود که این تجربۀ خودآگاه کمپلکس­های متفاوت ایجاد کند؟ اینکه تنها یک تجربه نیست بلکه تجربه­های متداخلی است و آرکي تایپ­های متداخلی هستند که می­توانند تعدیل کنندۀ یکدیگر و یا تقویت­کنندۀ هم باشند. مثلاً جبار باغچه بان در خاطراتش نوشته که در کودکی در نیمه­های شب شعری به ذهنش آمده و بلند شده که شعر را بنویسد، چون قلم و کاغذی نبوده یکی از ذغال­های کرسی را برداشته و روی دیوار شعر را نوشته و پدر که کار و ذوق و الهام هنری برایش اهمیتی نداشته، صبح روز بعد می­بیند روی دیوار سیاه است، با چوب به جان او می­افتد و مادربزرگی داشته که در این مواقع از او حمایت می­کرده و پدر هم گرچه بسیار قلدر بوده ولی دست روی مادرش بلند نمی­کرده و نوشته " با وساطت مادربزرگم از کتک خوردن می­رهم". حالا اگر این مادربزرگ در خانه نبود، این پدر می­توانست منجر به سرکوب این آدم شود و یا طبع شاعری را کنار می­گذاشت. آن مادربزرگ باعث شده که با او همانندسازی کند و ضمن اینکه شاعری را کنار گذاشته ولی ضمناً می­خواهد مثل مادربزرگ حمایت­کنندۀ کسانی باشد که می­خواهند فرهنگ آموخته و مثل خودش که قلم و کاغذ نداشته و از ذغال استفاده می­کرد، او هم به بچه­هایی که زبان ندارند زبان اشاره را یاد دهد. این مادربزرگ با آن پدر دو نقش کاملاً متداخل دارند تا یک شخصیت شکل بگیرد. سؤال: پس می­توان اینطور گفت که از 3 سالگی که حافظه شکل می­گیرد، شادو هم شکل می­گیرد و بعد در بزرگسالی باز هم ممکن است شادوهای جدید ساخته شود یا مثلاً اگر متوجه شویم آنها را تغییر دهیم. دکتر: حافظه که در واقع قبل از تولد هم فعال است. این از کجا معلوم می­شود؟ چون دیده شده که بعضی از ریتم­های موسیقی بدون هیچ دلیلی ما را مضطرب می­کند، و دلیل آن تنها این است که در شکم مادر که بودیم ضربان قلب مادر 70 تا در دقیقه بوده، هنگامی که نوراپی نفرین خون مادر بالا می­رفته یعنی مثلاً می­ترسیده، ضربان قلبش بالا می­رفته و مثلاً به 90 می­رسیده، بنابراین ما صدای ضربان بالای 80 که می­شنیدیم نوراپی نفرین ما هم بالا می­رفته و مضطرب می­شدیم و لذا شرطی شدیم بدون هیچ دلیل منطقی ریتم بالاتر از 80 در دقیقه نوراپی نفرین ما را بالا می­برد. در حالیکه آن ریتم هیچ ارتباطی با بدن ما ندارد پس از چه طریقی این اتفاق می­افتد؟ از طریق حافظه. پس ما در دوران جنینی هم حافظه داریم. آن چیزی که شما راجع به آن صحبت می­کنید زبان است. زمانی که زبان در ما شکل می­گیرد، اتفاقات سمبلیک می­شود، خوب و بد و زشت و زیبا می­شود. خاطرات خوش و ناخوش می­شود یعنی اتفاقات برای ما قابل طبقه بندی و ارزش داوری می­شوند. از زمانی که زبان شکل می­گیرد و اتفاقات برای ما ارزش سمبلیک پیدا می­کند، یک اتفاق یک مفهوم انتزاعی پیدا می­کند و از آن موقع ایگو، شادو، آنیما، آنیموس و سلف ایجاد می­شود.        سؤال: آیا ممکن است یک شادو در سنین بالاتر هم ایجاد شود؟ یعنی یک فشار روحی مثلاً در یک جوان 25 ساله که با همان تضادها درگیر شده منجر به ایجاد یک شادوی جدید شود؟ دکتر: ما یک مفهومی داریم در مدل یادگیری به نام imprinting effect یا همان نقش پذیری، همان که لورنس جوجه مرغابی­ها را به دنبال خود به راه می­انداخت. اولین مواجهۀ ما با پدیده­ها در واقع سنگ مبنایی برای سایر تجربه­ها می­شود همان مثال "اسب کنده" که گفتم پسر من از اول همیشه اسب­ها را متصل به درشکه دیده بود و اولین بار که اسب بدون درشکه دید اسمش را گذاشت "اسب کنده". یعنی مبنای مقایسه درشکه و اسب بود و چون این همان imprinting effect­ بود تجربۀ بعدی در قیاس با آن مقایسه می­شود و به همین خاطر هر مفهومی که برای اولین بار در ذهن متبادر شود به راحتی در ذهن اثر ایجاد می­کند. اگر قرار باشد این اثر عوض شود معمولاً نیاز به یک شوک دارد یعنی در آن حادثه باید سطح بالای کورتیزول وجود داشته باشد، مثل PTSD یا مثلاً Panic. آدمی که مبتلا به Panic  می­شود قبلاً مثلاً از تهوع نمی­ترسیده ولی حالا تهوع او را وحشت­زده می­کند. فردی که PTSD می­شود، مثلاًقبلاً از بوق نمی­ترسیده ولی حالا می­ترسد. سطح خیلی بالای کورتیزول روی هیپوکامپ تأثیر می­گذارد و آن هم مثل جوهری است که می­ریزد و برخی اوقات تجارب قبلی را پاک می­کند و یک imprinting جدید ایجاد می­کند. بنابراین اگر قرار باشد تجربه­ای اثر تجربۀ قبلی را که نقش پذیرفته است از بین ببرد باید با سطح بالای هیجان همراه شود. و اینجا این احتمال می­رود که  کمپلکس­های جدید ایجاد شده و کمپلکس­های قبلی از بین روند. سؤال: آیا فرد با آرکي تایپ خاصی به دنیا می­آید یا آن را در محیط خود به دست می­آورد؟ دکتر: آرکيتایپ­ها جهانی هستند یعنی همۀ ما با آنها به دنیا می­آییم. اصلاً آرکي تایپ فردی نیست. همۀ ما با مخزن­های جهانی مشترکی که فرآیند آن 50 میلیون سال طول کشیده به دنیا می­آییم. تجاربی که در اطراف ماست و البته چیدمان ژنی ما که کدام ژن در ما حاضر و آماده­تر و در دسترس­تر است، اما مجموع ناخودآگاه جمعی یک مخزن جهانی است، در درون ما وجود ندارد. سؤال: طبق نظریۀ فروید تا سن 3 سالگی ناخودآگاه ما قوی بوده و خودآگاه بعد از 3 سالگی تشکیل می­شود و به همین دلیل بیشترین لطمه­ها زیر 3 سالگی وارد می­شود و بعد از 3 سالگی که خودآگاه تشکیل می­شود شاید همان مفهوم از حافظه باشد که بیان شد، یعنی شاید حافظۀ خودآگاه از 3 سالگی شکل می­گیرد. دکتر: نظریۀ فروید نظریۀ روانی-جنسی یا psycho sexual است. بدین معنی که فروید از نظر کانون تجربۀ لذت زندگی ما را به 5 قسمت تقسیم می­کند؛Oral ، Anal ، Oedipal ، Latency و آخرین مرحله Genital که تجربۀ جنسی واقعی است. در این 5 مرحله مرحله­ای که از نظر فروید مرحلۀ شکل­گیری شخصیت ماست، مرحلۀ اودیپال است، که در این مرحله ما بر اساس احساس اروتیکی که به والد جنس مخالف داریم با والد هم­جنس خود شروع به رقابت و همانندسازی می­کنیم. بنابراین وقتی فروید می­گوید تا 5 سالگی غضروف رشدی عمدۀ شخصیت ما بسته می­شود، بخاطر این است که از نظر فروید 3 تا 5 سالگی مهمترین سن شکل گیری هویت است. ولی بلافاصله بعد از فروید شاگردان او که نئوفرویدین­ها بودند این را زیر سؤال بردند و چیزی که به نظرشان خیلی مهم آمد اینکه ما همپای همانندسازی با والدین خود و حتی بیش از آن با گروه همسالان و دوستان و تعاملات اجتماعی و معلم­ها همانندسازی می­کنیم. بنابراین هری استک سالیوان اهمیت دورۀ نوجوانی را تعریف کرد و اریک اریکسون مرحلة Identity را در نوجوانی قرار داد. بنابراین در نظریۀ psychosocial بر خلاف نظریۀ psychosexual عمدۀ چیزی که باعث شکل­گیری شخصیت ما می­شود در دورۀ نوجوانی اتفاق می­افتد که مرحلۀ Identity versus role diffusion است. البته طبق نظریۀ اپی­ژنتیک برای اینکه هویت در برابر سردرگمی نقش درست اتفاق بیفتد باید پله­های قبلی هم به سلامت طی شوند، بنابراین اینکه می­گویید تا 3 یا 5 سالگی شخصیت دیگر بسته می­شود، نظریۀ فروید است و نئوفرویدی­ها آن را قبول ندارند. سؤال: شما قبلاً که در مورد چگوارا صحبت کردید گفتید که چند آرکي تایپ دارد، مثل آپولون، آرس، پوزیدون، این به چه معناست؟                دکتر: فقط خدایان هستند که خالصند. مادر ترزا ترکیبی از آرکتایپ دیمیتر و آرکتایپ هستیاست، یعنی ترکیبی از آرکتایپ راهبه و آرکتایپ مادر. چگوارا هم اینطور است، او یک هرمس، پوزیدون، آپولون است. بنابراین خیلی از ما تحت تأثیر یک آرکي تایپ قرار نداریم بلکه تحت تأثیر آرکي تایپ­های متعدد هستیم. این همان چیزی است یونگ می­گوید باید توجه داشته باشیم. تئولوژی یونانی و چند خدایی از تئولوژی یهودی و مسیحی که مونوتئیست و تک خدائیست مترقی­تر است. کل تاریخ تک خدایی حدود 5000 سال است درحالیکه تاریخ چندخدایی حدود 10 یا 15 هزار سال قدمت دارد. پس در این 20،000 سال که تاریخ نشان می­دهد انسان­ها پرستش داشتند حدود 4/3 یا 3/2 آن دوران پلی­تئیستیک یا چندخدایی بوده و 3/1 یا 4/1 آن دورۀ تک خدایی بوده و برخلاف قرآن که تک­خدایی را بهتر می­داند اما یونگ به صراحت می­گوید که تئولوژی چندخدایی از دیدگاه روانشناختی برتر از تئوری تک­خدایی است. انسان­های یونان باستان وقتی دچار دودلی یا تعدد و تکثر ایده­ها می­شدند، اذیت نمی­شدند چون که اینها را ناشی از چندمنبع و مسند می­دانستند مثل معلمی که می­آید برای تدریس در کلاس و باخیال راحت می­گوید کاپیتالیست­ها این را می­گویند و اينها به نفع نظریۀ آنها و اینها برعلیه آن است و همینطور در مورد سوسیالیست­ها چون خودش نه سوسیالیست است و نه کاپیتالیست. خودش با خودش درگیری ندارد کسانی هم که در دوران چندخدایی زندگی می­کردند، براساس تحقیقات مردم­شناختی و باستان­شناسی یونگ کمتر دچار تعارض­ها و مشکلات روانی بودند. از زمانی که تکخدایی بوجود آمد و انسان معتقد شد یک خدا وجود د ارد که مظهر تمام پاکی­ها و درستی­هاست، یک رآي دارد ، یک دستورالعمل و قانون دارد و در مقابل او هر چه قانون هست و هرچه احساس است تاریک و سیاه و شیطانی و ناپاک است، دچار یک روان گسیختگی و جنگ درونی شد. درواقع یونگ می­گوید جنگی که قبلاً بین خدایان و در آسمان بود حالا به داخل کاسۀ سر ما منتقل شد و عذاب جنگ آنها را باید ما بکشیم. حالا ممکن است شما بپرسید مگر خدا وجود دارد که یکی باشد یا چند تا؟ جواب این است که خدا یک بازی زبانی است، یک کلمه است، همانطور که تورات هم می­گوید "در اول هیچ نبود، کلمه بود که آن کلمه خدا بود. خدا یک کلمه است، اما از آن جهت که زبان context روان را تشکیل می­دهد، بنابراین بر اساس تعریفی که از خدا،  یا تصویری که از او داریم، روان ما هم متفاوت می­شود. زبان شناسان قبل از نهضت ساختارزدايي (Deconstructivism)تصور می­کردند که زبان مظروف است، محتواست و روان context یا همان ظرف است و اگر روان ظرف باشد فرق نمی­کند مایع داخل ظرف شراب باشد یا شربت آلبالو و کاملاً تحت تأثیر ظرف، شکل آن را به خود می­گیرد. اما بعد از نهضت ساختارزدايي این مسئله کاملاً برعکس شد یعنی به این نتیجه رسیدند که زبان context و روان content است. بنابراین نمی­توان پرسید که آیا روان ما از اید و ایگو و سوپرایگو تشکیل شده یا اینکه از والد و بالغ و کودک، و یا از ایگو و سلف و شادو گورو و soul. چون روان ما از آن چیزی تشکیل می­شود که زبان ما راجع به آن صحبت می­کند. بنابراین همانطور که از کلمۀ روان هم برمی­آید، روان یعنی چیزی که سیال و روان است، روح از رایحه و باد می­آید، ویژگی مایع و گاز این است که شکل مشخصی ندارند. حالا اینجا البته روان مد نظر ماست و با روح کاری نداریم. پس ویژگی روان این است که کاملاً سیال است همانگونه که نامگذاری و توصیفش می­کنیم، همانگونه می­شود. این همان است که جورج اورول در کتاب 1984 سعی کرده بیان کند که حکومت­های توتاليتار برای اینکه روان انسان­ها را در انقیاد در آورند ، زبان و مدل گفتمان خلق می­کنند، از همان ابتدا با یک سبک گفتمانی می­آیند. تفاوت حکومت­های توتالیتر با اوتوریتر یا استبدادی این است که حکومت استبدادي  فقط می­خواهد زندگی بیرونی مردم را کنترل کند و کاری به اعتقادات و باورها و رویاهای مردم و زندگی درونی آنها ندارد ولی حکومت توتالیترمی­خواهد زندگی درونی مردم را هم کنترل کند. بنابراین به فرهنگ، ازدواج، طلاق، فرزندپروری، عشق وسکس و به همه چیز کار دارد. برای اینکه بتواند این همه چیزها را کنترل کند، مهمترین کار این است که زبان سازی کند، حال یا کلمات جدید خلق می­کند یا کلمات را به گونه­ای خاص که قبلاً باب نبوده مورد استفاده قرار می­دهد چون به این نتیجه رسیدند که وقتی شما زبان را کنترل کنید روان را هم کنترل می­کنید. شناخت درمانی هم از همینجا ناشی می­شود. مراجع می­گوید حالم بد است، می­گویید حالت برای این بد است که وقتی اتفاقی برایت می­افتد ادبیات مونولوگ خودت این است که عجب بدبختی، عجب بیچارگی، خاک برسرم شد. اگر مونولوگ تو اینطور باشد که خوب یک مشکلی پیش آمده باید این را هم حل کنم. این دو ادبیات دو زبان است که دو روان متفاوت خلق می­کند. اگر زبان شما امپرسیونیستی باشد، روان شما روان نوروتیکی می­شود. اگر زبان شما objective باشد( رئال باشد، نه امپرسیونیست) روان شما هم روان stable می­شود که زیاد حوادث روی آن اثر نمی­گذارد. بهرحال اینکه خدا یک کلمه است و چیزی جز یک کلمه نیست، اما کلمات یا زبان ساختار ذهن ما را تشکیل می­دهند،بنابراین وقتی سرخپوستان به خدا می­گویند مادرزمین یا گایا، همین که این کلمه یک کلمۀ زنانه است، روان این افراد context زنانه پیدا می­کند، context پذیرنده پیدا می­کند ولی همین که اسم خدا شد "هُوَ" ، "یهُوه"، و مذکر شد context ذهن انسان که قرار است به خدا نزدیک شود و به خدا واصل شود، نیز مذکر و مردانه می­شود. اگر همانطور که یونگ اعتقاد دارد و می­گوید خدا یعنی ناخودآگاه، اگر خدا مساوی با ناخودآگاه باشد، و بنابراین اگر ما پلی­تئیست فکر کنیم، ناخودآگاه ما براساس آن زبان اینطور می­شود که ما پذیرش ویژگی­های متضاد را در خودمان داریم، انگار من dissociate و جدا هستم از این تحولات، به قول حافظ؛ تبارک الله از این فتنه­ها که در سر ماست؛ انگار این جنگ­ها و فتنه­ها در سر ما دارد اتفاق می­افتد و ما تنها تماشاگری هستیم ولی زمانی که ما تصور کنیم یک خدا وجود دارد که باید به آن واصل شویم در نتیجه تمام جنگ­ها در کاسۀ سر ما وجود دارد. یونگ اعتقاد دارد که ما باید چندخدایی یا آرکتایپ­های متعدد را بپذیریم و وقتی تصور کنیم یک آرکتایپ می­خواهد ما را در برگیرد، این بیماری self ماست که گفتیم ممکن است ما در مسیر تفرد چند بیماری بگیریم؛ یکی اینکه ego را حذف کنیم و بشویم shadow، یا ego را حذف کنیم و بشویم goru، یا اینکه خودمان را فدای آنیما یا آنیموس خود کنیم. یونگ می­گوید زمانی که شما خیال می­کنید یک تصویر ثابت و واحدی است که باید به آن واصل شوید، دچار آماس روانی می­شوید و در واقع کمپلکس گورو شما را تسخیر کرده یا کمپلکس شادو شما را تسخیر کرده، به ندرت ممکن است که شما یک نفر باشید، شما متعدد و متکثرید و بنابراین هر آدم آرکتایپ­های متعدد دارد. حداقل اینکه هر آدم4  جور آرکتایپ دارد؛ ایگو، گورو، شادو، آنیما یا آنیموس. در این صورت یک نفر مثل چگورا ممکن است ایگوی هرمسی ولی گوروی پوسیدونی و مثلاً شادوی زئوسی و آنیمای دیمیتری داشته و این کاملاً محتمل است.   بعد از استراحت Transcendental Functioning: یک روش درمانی است که یونگ به این نام معرفی کرده و همان را در Vipasana که یک روش شرقی است می­گویند Insight meditation و در متدی از روان شناسی که روش­های ذهن آگاهی یا mind awareness هستند به نام mindful meditation می­خوانند و از یک نظر شبیه free association فروید است. در نگاه کلی می­توان اینطور نوشت: Jung: Transcendental functioning (imaginary)- Vipasana: Insight meditation (Kinesthetic)- Mind awareness:  Mindful  meditation (Kinesthetic)- Freud: Free association (linguistic)- هنگام رویا دیدن، می­بینید آگاهی شما در یک بستر وسیع و بی­شکل یعنی یک بستر formless و integrated، که همه چیز به همه چیز ارتباط دارد، گسترده است، انگار همه چیز در هم حل شده. انگار این یک محیط مایع باشد و یک جوهر آبی که مثلاًمردانگی باشد در آن ریخته و تمام آن حل می­شود، بعد یک جوهر قرمز زنانگی بریزید، آنهم در همه­اش حل می­شود. بعد جوهر سبز که مهربانی باشد آنهم در همه­اش حل می­شود، جوهر سیاه نفرت هم همینطور. هیچ جا نمی­توانید بگویید اینجاست که مهربانی پایان یافته و نفرت آغاز می­شود، یا اینجاست که مردانگی تمام شده و زنانگی آغاز می­شود. در خواب، در چنین سطح و بستری از آگاهی هستیم که بعد از بیدار شدن می­بینیم کاملاً بی­ربط است، مثلاً گربه­ای دراز کشیده روی میز من و همان موقع من طعم چای را حس می­کنم و در همان موقع سوار ماشین هستم و دارم کوه­نورد می­کنم. اینها هیچکدام تعارضی با هم ندارد. این یک بستر formless و integrative آگاهی است که در واقع در فضای زبانی همان deep structure زبانی است. حال ما قسمتی از مغزمان که قسمت مدیان پره­فرونتال است مأمور است که ما را در هر لحظه کمک کند تا به شکل هدف مدار فکر و حرکت کنیم. پس طوری ارزیابی می­کند که قرار است مثلاً ما در پایان این کلاس مجموع اطلاعاتی در مورد یونگ داشته باشیم. پس مثل نخ گردن بندی است که به مهره­های خاصی اجازۀ نخ شدن می­دهد. برای همین دیگر باد کولر یا صدای استکان­ها و زنگ و موسیقی حواسمان را پرت نمی­کند، چون سوراخ آن مهره­ها با این نخ گردنبند متفاوت است. کار این قسمت مدیان پره­فرونتال این است که از داخل آن فضای formless و integrative که به آن ground یا context می­گوییم، یک figure یا نمادی را در آورده و آن را مشخص کند. حالا عملاً ماجرا این است که در تمام این روش­ها اعتقاد داریم یک ماجرایی برای ما figure شده، مثلاً یک مشکلی به نام ترس از سخنرانی، می­گوییم این ماجرا که الان فیگور کردیم و می­خواهیم حلش کنیم، این در سطح خودآگاهی کریستالیزه و فیگور است، در سطح ناخودآگاهی کریستالیزه نیست، مایع میشود و در تمام مایع آگاهی formless و borderless پخش می­شود. پس با این پیش فرض ما در این درمان­ها ترس از سخنرانی را به عنوان یک سرنخ یا cue درنظر می­گیریم. این پاتولوژی که فرد با آن مراجعه کرده یک کریستالیزه و سرنخی است از یک چیز بسیط، بی­شکل و بی­مرز. ما این سرنخ را می­گیریم و می­رویم اینجا می­چرخیم و در حین این راه رفتن از سوژه­ها و محتویات مختلفی عبور می­کنیم، که عبور، تکرار و مشاهدۀ آنها و آگاه شدن از آنها، باعث می­شود decathexis شوند ( یعنی انرژی آنها را که می­گوییم cathexis به معنای نیروگذاری روانی، را برمی­دارد). بنابراین در متدهای روانکاوانه هدف و وسیله در دل یکدیگر هستند، یعنی اینطور نیست که مسیری را طی کنید تا در پایان مسیر به نقطه­ای برسید، مثلاً مثل درس دادن که تکه تکه اطلاعات را بدهید و در آخر کنار هم بچینید تا چیزی بیرون بیاید، بلکه شما در هر لحظه که پیش می­روید چیزهایی را decathexis می­کنید، همینطور که راه می­روید تحول ایجاد می­کنید، بنابراین هیچ نقطه­ای نیست که بگوییم اینجا چون interpretation صورت گرفته، روانکاوی اثر کرده است. در واقع از دیدگاه لاکان، خود فروید نفهمید یا نتوانست درست بیان کند که روانکاوی چرا اثر می­کند. تصور فروید این بود که با interpretation است که روانکاوی اثر می­کند، یعنی وقتی یک نفر 10 جلسه حرف می­زند، بعد شما جمع­بندی کرده و می­گویید اینها نشان می­دهد که شما فلان مشکل را دارید، این تفسیر نقطۀ اوج درمان است. برای همین فروید با تفسیر خودش خیلی حال می­کرد و به افتخار خودش یک سیگار برگ روشن می­کرد. ولی ژاک لاکان می­گوید در واقع این تفسیر نیست که درمانگر است بلکه همان انتقال از فضای figure به فضای formless است که انگار این ماجرا دوباره می­رود در آن فضا می­چرخد و حرکت ما در فضای بی­شکل و نگاه کردن و آگاه شدن از فضا، بدون اینکه ما بدانیم با چه مکانیسمی، خود این نگاه کردن و آگاه شدن در او تحول ایجاد می­کند، و باز نگاه ما و آگاه کردن ما دوباره در آن تأثیر گذاشته و آن را متحول می­کند. پس در واقع خود فرآیند کاوشگری است که درمانی است نه نتیجه­گیری از فرآیند کاوشگری که اکتشاف چیز خاصی باشد. مثل اینکه بگوییم خود فرآیند کوهنوردی را دوست دارم نه فتح قله را. وقتی می­گوییم خود تداعی آزاد درمانگر است، یعنی همان کوهنوردی را دوست دارم، ولی اگر بگوییم تفسیردرمانگر است این یعنی فکر می­کنیم وقتی به قله برسیم کاری انجام داده­ایم، پس اگر یک نفر 15 جلسه به روانکاوی آمد و ما نتوانستیم تفسیر مؤثری ارائه کنیم، خیال می­کنیم کار خوبی انجام نشد، در حالیکه اگر تداعی آزاد اتفاق بیفتد، خود آن درمانگر است. حالا شباهت همۀ این روش­ها این است که ما را از فضای کریستالیزۀ روان، به فضای بی­انتها، بی­شکل و بسیط روان می­برد. اما تفاوت اینها چیست؟ هر کدام به جنسی از سرنخ­ها توجه دارد، یعنی هر کدام سرنخ­های متفاوتی را دنبال می­کند. راه آنها متفاوت است ولی function یکی است. آنچه فروید به آن معتقد است، سرنخ زبانی را دنبال می­کند. کلمات هستند که یکدیگر را دنبال می­کنند، همان کاری که ما در تست watch word انجام می­دهیم. ما هم در آنجا سرنخ­های کلامی را دنبال می­کنیم و به هم ارتباط می­دهیم و البته تفسیر هم می­کنیم. روش vipasana  و mindful meditation سرنخ­های لمسی یا kinesthetic را دنبال می­کنند و روش transcendental یونگی روش imaginary است، یعنی تصورات و تخیلات بصری را دنبال می­کند. برای همین گفتیم اساس guided imagery را هانس کارل لودر، بر مبنای active imagination یونگ بنا کرد. در واقع active imagination نام دیگر همین روش transcendental functioning است. کار عملی: کاری که می­کنیم این است که شما ذهن خود را آزاد می­گذاری، من یک چیز به ذهن شما می­دهم. شما زنجیرۀ تصاویر را که به ذهنت میاد، شاید بدون هیچ ارتباط، هر تصویری که میاد به من بگو. در این حالت به چشم­ها هم دقت کنید، که طبق آنچه در NLP گفته شد، وقتی چشم به سمت بالا می­رود، نشان­دهندۀ تجسم بصری است، بالا و چپ تصاویری هستند که قبلاً دیده و بالا و راست تصاویری که قبلاً ندیده و تخیلی است. بهرحال همین که چشم­ها به سمت بالا می­رود نشان دهندۀ visual imaginary است. حالا اگر فرآیند درمان را در تفسیر بدانیم، باید آنقدر تداعی­ها گفته شود تا متوجه شویم مایۀ مشترکی بین تمام این فضاها وجود دارد، مثلاً در همۀ اینها،  تنهایی است و به یک احساس عمیق تنهايی می­رسیم و بعد این را تفسیر می­کنیم. ولی در روش transcendental فقط گوش می­دهیم و این فرق قرائت فرویدی و لاکانی از سایکوآنالیز است، که فروید می­گوید باید آنقدر در فضای صحبت مراجع بچرخید و free floating attention یا توجه مواج آزاد داشته باشید (درواقع بالای این چرخش تصاویر یا کلمات روید) تا نهایتاً یک چیزهای مشترکی درآورده و تفسیر کنید. در رویکرد لاکانی اصل ماجرا فقط همین است که وسیله و هدف یکی است. یعنی همین کار که مراجع تصاویر را تداعی می­کند، یعنی دارد مغز را reset می­کند، روان را بازنویسی می­کند. البته اگر فرد با مشکلی بیاید، ما می­گوییم این در خیال ما مشکل است، و در واقع یک کریستالیزه شدن چیزهایی است که در آن زیر بی­شکل هستند، ما حالا همین را دوباره می­بریم و ترجمه می­کنیم به شکلی که بوده و به جای اینکه این کریستال را حل کنیم، کل این دریاچه را که کریستال از آن درآمده، دستمالی و دستکاری می­کنیم، و دیگر این کریستال آن کریستال نیست. سؤال: انتخاب کلمۀ اول که برمبنای آن تداعی را انجام می­دهید بر چه اساس است؟ دکتر: بر هیچ اساس. البته اگر مشکل خاصی داشته باشد مثلاً ترس از گربه می­گوییم از تصویر گربه شروع کن، ولی نه قصد حساسیت زدایی داریم، نه می­خواهیم تفسیر کنیم که مثلاً در آخر بگوییم؛ گربه در ناخودآگاه تو تداعی کنندۀ برادر بزرگت است و امثال اینها. هیچ اینطور نیست. این روش که یونگ در transcendental functioning بکار می­برد اصلاً تفسیر ندارد، فقط قرار است فرم کریستالیزۀ ذهن مراجع تبدیل شود به شکل formless و آن شکل مرور شود. سؤال: چند وقت زمان لازم است تا به نتیجه برسیم؟ دکتر: مدت­ها وقت لازم است. حتی 3 سال. مثلاً ژاک لاکان 3 سال وقت می­گذاشت، ولی او زبانی کار می­کرد، یعنی تداعی آزاد. فروید با تداعی کلمات و تداعی جمله­ها کار می­کرد، مراجع برای او حرف میزد، از اتفاقات و غیره، یعنی تصویر و کلمه، تصویر و کلمه، ولی فروید در آخر دنبال تفسیر بود در حالیکه ژاک لاکان می­گوید همیشه جلسۀ درمان را ناتمام تمام کنید یعنی آخر جلسه لازم نیست نیست بگوییم "خوب پس در این جلسه ما به این نتیجه رسیدیم که..." انگار از هر نقطۀ جلسه که ببرید فرق نمی­کند و ما قرار نیست چیزی را معنی کنیم. ( شبيه به كتاب در جستجوي زمان از دست رفتة مارسل پروست كه شما مي توانيد آنرا از هر جا شروع كنيد و در هر جا تمام كنيد). در این معنا درمانگر تنها یک تسهیل کننده است. مثل اینکه شما یک گروه درمانی داشته باشید که گروه تعاملی است و نقش درمانگر فقط بعنوان تسهیل کننده است و تنها مراقب است که یک نفر زیاد حرف نزند، کم حرف نزند، مشارکت داشته باشد، و درمانگر چرخش تعامل را می­چرخاند و اصلاً لازم نیست روانکاو یا روان پزشک باشد، فقط یک دورۀ کوتاه را بعنوان facilitator می­گذراند. آنقدر این فرآیند ادامه می­یابد که در آخر مراجع خودش بگوید انگار احساسم نسبت به گربه عوض شده، ديروز گربه­ای در خیابان دیدم و هول نشدم و... سؤال: در اینجا نقش درمانگر کم رنگ است. این با آن حالت صندوقچه­ای که اگر درش باز شود، درمانگر باید بتواند ببندد، متفاوت است. دکتر: اینجا اصلاً اینطور نیست. خود روانکاوی یک الگوی ثابت ندارد. الگوهای متعددی دارد با پیش فرض­های متفاوت. پس در روانکاوی چه اتفاقی می­افتد؟ بعضی­ها می­گویند احساساتی که verbalized نشده­اند، کلامی­می­شوند، همین که شما بخواهید احساسات غیرکلامی را در قالب کلمات بیاورید انگار آنها را از نیمکرۀ راست احساساتی به نیمکرۀ چپ منطقی انتقال می­دهید. بنابراین آن سنگینی subjective به سبکی objective تبدیل می­شود. این یک حرف. دیگری می­گوید همین که یک نفر در یک فضای امن در حضور یک authority figure امنیت را تداعی می­کند و به بازیابی اطلاعات می­پردازد، همان reciprocal inhibition که ولپه می­گوید، اتفاق می­افتد و در یک فضای امن بارها و بارها abuse شدن خود را توضیح می­دهد و reciprocal inhibition باعث می­شود دفعۀ دهم دیگر آن احساس را نداشته باشد. دیگر اینکه اهمیت این کلمات این است که شما بتوانید فصل مشترک آنها را کشف کنید و حلقۀ اتصال را بیابید و آن میشود interpretation و این تفسیر است که درمانگر است. دیگر اینکه confrontation درمان کننده است. یعنی شما از حرف­های مراجع یک احساس پیدا کنید و احساس خود را صادقانه و با صمیمیت کامل به او انتقال دهید. می­گویید "میدانی حرفهای امروزت چه احساسی در من ایجاد کرد؟ احساس کردم خیلی زندگی برای تو کسل کننده است". مثلاً راجرز تمام درمانش فقط 2 قسمت دارد؛ reflection(یعنی تکرار حرفهای مراجع) و confrontation، و او می­گوید تمام اثر روانکاوی از همین confrontation است. ژاک لاکان می­گوید اثر روانکاوی نه بخاطر confrontation است و نه interpretation، نه بخاطر reciprocal inhibition و نه verbalize کردن non verbalizeهاست، بلکه اثر آن تنها به این دلیل است که مشکل را از فضای کریستالزۀ می­بریم در فضای formless می­چرخانیم و این فضای بی­شکل با بازگویی و مشاهده تغییر می­کند. بنابراین آن چیزی هم که کریستالیزۀ آن فضا بوده تغییر می­کند. بنابراین، اینکه سایکوآنالیز اثر می­کند یا خیر، خود بسیار مورد چالش است چون درمانی بسیار طولانی و غیرقابل کنترل است. برخلاف رفتاردرمانی که علامت هدف دارد و در صورت رفع علامت می­گوییم درمان اثر کرده و درغیر اینصورت اثر نکرده، ولی اریک فروم در مورد روانکاوی در کتاب هنر گوش دادن می­گوید که روانکاوی هنر تغییر دادن شخصیت است. بنابراین علامت هدف نداریم، می­خواهیم back ground شخصیتی مراجع را تغییر دهیم، پس هیچ چیز قابل پایش نداریم. هم زمان متغیر است، یعنی شما نمی­توانید بگویید باید بعد از 12 جلسه نتیجه بگیریم. در حالیکه رفتاردرمانی یا CBT می­گوید مثلاً بعد از 12 جلسه باید این علامت هدف از نظر کمّی تغییر کرده باشد. پس به دلیل اینکه روانکاوی از حیث پلان جلسات ساختار تعریف شده ندارد و از حیث اینکه علامت هدف تعریف شده ندارد، پس اثربخشی روانکاوی اثبات شده نیست. حال به فرض اینکه بپذیریم روانکاوی اثربخش است، تازه چگونگی اثربخشی آن در بین روانکاوان بسیار متفاوت است. بهرحال این روش transcendental functioning یونگ است و آن چیزی که باعث می­شود یک نفر حاضر شود 10 جلسه برود و بنشیند و کلمات بگوید و یونگ راحت پیپ خود را بکشد، اوتوریتی است. بخش بسیار مهمی از درمان اوتوریتی است. یعنی آدمی صد بار تصمیم گرفته ناخن نجود ولی نتوانسته، حالا پیش درمانگر می­آید، او هم کار بزرگی نمی­کند، مثلاً می­گوید در هفتۀ آینده ناخن­هایت را یکی در میان بجو، یک روز بجو و یک روز نجو. اینها کار بزرگی نیست شاید خودش هم کرده ولی حالا یک چیز وارد ماجرا شده؛ اوتوریتی، قدرت. نظریۀ آدلر این است که آن چیزی که انسان­ها بسیار تحت تأثیر آن هستند، قدرت است انگار ذهن ما با ساختار قدرت چنان عجین است که ما برای بالا رفتن در ساختار قدرت بسیاری از انتخاب­های زندگی خود را انجام می­دهیم و بسیاری از انتخاب­های زندگی ما تحت تأثیر ساختار قدرت است. نیچه و میشل فوکو هم در واقع همین را می­گویند: آن چیزهایی که ما تحت عنوان ترجیح­های معرفتی، عقلانی، غیرعقلانی، منطقی، غیرمنطقی، اخلاقی و غیراخلاقی پذیرفتیم، چیزی نیست جز انعکاس ساختارقدرت. آنتونیو گرامشی از پایه­گذاران سوسیالیسم اروپایی و رهبر سوسیالیست­های ایتالیا در زمان موسولینی اصطلاحی به کار برد تحت عنوان کالچرال هژمونی(هژمونی به معنای استیلا). Cultural Hegemony در واقع نظریۀ كارل مارکس را نقد کرد .  مارکس می­گفت اگر در جامعه تعاملات اقتصادی به این نقطه برسد، انقلاب بوجود می­آید. آنتونیو گرامشی این را نقد کرد و گفت ساختار قدرت ، ساختار فرهنگی مردم را تحت تآثير قرار می­دهد، بنابراین ساختارقدرت می­تواند با یک استیلای فرهنگی کاری کند که هرقدر هم مردم تحت فشار اقتصادی قرار گیرند، انقلاب نکنند بلکه مثلاً خودکشی کنند، معتاد شوند، با یکدیگر در صف نان کتک کاری کنند. این سیستم هژمونی یا استیلای فرهنگی می­تواند واکنش مردم را به شرایط عینی تغییر دهد. بنبابراین میشل فوکو و نیچه و آنتونیو گرامشی اعتقاد داشتند بسیار از چیزهایی که از نظر ما ترجیح معرفتی، عقلانی دارد، اصلاً تعریف عقلانی و غیرعقلانی، منطقی و غیرمنطقی و درست و غلط بیش از آنکه یک تعریف معرفتی باشد، تعریفی است تحت تأثیر ساختارقدرت. یعنی زمانی که ساختارقدرت نیاز به این داشت که کارگر ارزان و فراوان داشته باشد در سیستم کاپیتالیسم یا سرمایه­داری کاری که کرد این بود که نهضت­های فمینیسم، نهضت­های لیبرال دموکرات را راه­اندازی کرد تا آدم­ها تبدیل به فردهای جدا از هم شوند و از خانواده و ساختار قبیله و خانواده کنده شوند تا بتوانند از روستاها و قبایل خود مهاجرت کرده به شهر آیند و علاقه­ای هم به تشکیل خانواده و بارداری و بچه­داری نداشته باشند. زن­ها هم نیاز به استقلال مالی و کاری داشته باشند. نتیجه اینکه تعداد زیادی کارگر از زن و مرد بدون خانه و خانواده در مراکز بزرگ جمع شده و تولید انبوه کنند. به محض اینکه وارد عصر فرامدرن و اطلاعات شدیم که کیفیت کار بیش از کمیت آن اهمیت داشت، دیگر عملاً مهم نبود که کارگرهای زیادی سرکار باشند، بلکه مهم بود که کار برای آنها جنبۀ عاطفی پیدا کند پس می­بینیم دوباره همان کاپیتالیسم الگوهای فرهنگی کاملاً متفاوتی را تزریق می­کند که اگر فیلم­های آمریکایی 20-10 سال اخیر را تماشا کنید، اولویت اول خانواده است و بچه­ها. یعنی عملاً دیگر قرار است کار برود در ساختار عاطفی خانوادگی و جزو آن شود تا کیفیت پیدا کند تا مواجهۀ فرد با کار یک مواجهۀ عاطفی باشد تا برایش نیمکرۀ راست هزینه کند، نه صرفاً نیمکرۀ چپ.  بنابراین شما می­بینید الگوهای اخلاقی ما کاملاً تحت تأثیر ساختار قدرت است. این چیزی است که میشل فوکو و نیچه و آنتونیو گرامشی به آن اعتقاد داشتند. بنابراین بسیاری از اتفاقاتی که در اتاق درمان می­افتد معجزۀ ساختار قدرت است نه معجزۀ تکنیک درمانگر. سؤال: تفاوت مدل یونگ با مدل ژاک لاکان در چیست؟ دکتر: در مدل لاکان مراجع جمله می­گوید چون زنجیرۀ زبانی مهم است ولی در مدل یونگ پشت سرهم تصویر می­بیند. در خودکاوی یونگ با این روش که در کتاب انسان و سمبل­هایش ذكر مي كند با نام Transcendental functioning مثلاً در قطار نشسته و سوئیس را طی می­کند، به دشت­ها نگاه می­کند، بعد می­گوید به دشت نگاه می­کنم می­بینم دشت قرمز می­شود، تمام دشت را خون می­گیرد، آسمان سیاه می­شود. بعد از سال­ها که خودش این را بازبینی و تفسیر می­کند می­گوید ناخودآگاه جمعی داشت به من هشدار می­داد که جنگ جهانی اول در راه است، انگار من پیش پیش می­دیدم که دشت­های اروپا پر از خون می­شود. البته از نظر متدولوژی علمی این نوع تعبیر retrospective بعد از حل معما هیچ ارزشی ندارد ولی خود یونگ معتقد بود که این تهاجم ناخودآگاه جمعی بود در transcendental function من. سؤال: برای مراجع باید منطق درمان را توضیح دهیم؟ دکتر: بستگی به ساختار قدرت دارد. برای بعضی­ها لازم نیست، بعضی­ها در یک برابری اوتوریتی با شما هستند، مثلاً طرف خودش استاد دانشگاه یا دکترای ریاضی است، این مراجع نیاز به یک ارتباط partnership و کار مشارکتی دارد و علاقمند است بفهمد. این خیلی فرق دارد ولی دیگری عملاً آمده زیرسایۀ شما قرار بگیرد و خودش را به شما بسپرد و درمان شود، در این حالت عملاً اوتوریتی است که درمان را پیش می­برد نه منطق درمان. کاری که در یک رابطۀ partnership منطق درمان می­کند، در یک رابطۀ authority figure ساختار قدرت می­کند. حالا همین کار را به روش mindful meditation و insight meditation که هر دو یک چیز هستند، انجام می­دهیم. شما مسئله یا مشکلی را که امروز با آن مواجه باشید دارید؟ دکتر به حاضرین: به چشم­های او نگاه کنید که به سمت پایین آمد، یعنی کاوش احساسات، ولی وقتی به شکل تصویر پیدا کرد، نگاه حالا به روبروست چون روبرو هم مثل نگاه به بالا بازيابي تصویری است. در این روش ما اصلاً با آن مشکل کاری نداریم و اصلاً نمی­پرسیم مسئلۀ شما چیست. می­خواهیم روی kinesthetic representational system برویم. سیستم kinesthetic همان سیستم احساسی است. پس اصلاً ما با مسئله کاری نداریم چون مسئله همان territory است و ما با map کار داریم. همان جملۀ معروف " ،the map is not the territory". یعنی representation(بازنمایی) ذهنی از واقعیت عینی که می­تواند سمبلیک یا زبانی باشد، تصویری و یا حسی باشد. پس اصلاً نمی­پرسیم مشکلت در زندگی چیست. بلکه اینطور عنوان می­کنیم؛ حالا وقتی به همان مسئله­ای که در زندگی داری فکر می­کنی، ببین در کجای بدنت، چه احساسی برجسته می­شود و خودش را نشان میدهد. یک احساس سبکی، سنگینی، خارش و... هرجایی از بدن که باشد. شرکت کنندۀ مورد بررسی: روی سرم. دکتر: چه جور احساسی روی سرت داری؟ جواب: درد و گرمای خفیف. دکتر: درد و گرم شدن خفیف، بسیار خوب حالا تمام آگاهی خودت را روی این متمرکز کن، ذهنت به هرکجا و هر خاطره و صدایی میره، دمش را بگیر و روی همین احساس نگه دار تا زمانیکه یکی از این اتفاقات بیفته، یا این احساس گم میشه یا یک حس جسمی در جای دیگه از این بزرگ تر میشه، یا خود این حس تغییر میکنه کم و زیاد میشه، تغییر را به من بگو. (چشم­ها می­توانند باز یا بسته باشند، هر طور که راحتی). جواب: فکر می­کنم در سرم پخش تر میشه. دکتر: حالا ذهنت را روی این حس پخش نگه دار و تغییر را به من بگو. جواب: احساس کمی داغ شدن در سرم. دکتر: خوب حالا این حس را بهش توجه کن تا تغییر کنه. جواب: خیلی کوچک شد، اندازۀ یک نقطه،...داره خیلی داغ و سنگین میشه...حرکت میکنه به سمت پس سرم... رفت، دیگه حسش نمیکنم. دکتر: خوب در این روش از نظر ما دیگر ایشان درمان شد. سؤال: یعنی آن مشکل رفع شد؟ دکتر: ما که اصلاً با آن مشکل یا مسئله کار نداریم. آن در بیرون است ما با بازنمایی ذهنی آن مشکل کار داریم. الان در گوشه­ای از دنیا ممکن است هوا از اینهم گرمتر باشد ولی آنها اصلاً از این گرما ناراحت نباشند. مثلاً در BBC نشان میداد یک پرنس عربستان بعد از چند روز کار سخت تصمیم گرفت یک پیک نیک بره. رفتند وسط برّو بیابان زیر آفتاب سوزان و آنجا خیلی لذت میبرد، می­گفت اینجا که میام احساس عجیب آرمیدگی به من دست میده. بعد دورتادور هم در چادر بزرگ سفید وسط بیابان می­نشستند و چای داغ می­خوردند و قلیان می­کشیدند، این خستگی آنها را درمی­کرد. بنابراین ما عملاً که نمی­خواهیم واقعه را تغییر دهیم، کار روانشناسی تغییر وقایع بیرونی نیست، تغییر بازنمایی ذهنی وقایع بیرونی است. الان در این چند دقیقه بازنمایی آن واقعه در ذهن ایشان تغییر کرد و از نظر ما اگر ایشان به دلیل این مشکل مراجعه کرده، کار ما تمام میشود. سؤال: یعنی در همین یک جلسه؟ بله. سؤال: و اگر مراجه مجدداً با همین مشکل برگردد آن وقت چه کنیم؟ دکتر: ممکن است دوباره همین کار را بکنیم یا کار دیگر. مثل کسی که امروز مشکلی ندارد ولی ممکن است مشکلی پیدا کند. یک نفر هم که امروز درمان میشود ممکن است مشکل دیگر پیدا کند. سؤال: اگر احساسات می­رفت به سمت وخیم تر شدن چه می­کردیم؟ دکتر: آن موقع از suggestion(تلقین) استفاده می­کردیم. یعنی یک مقدار با بازی­های کلامی بازی میدادیم. مثلاً در مورد حس ایشان که سبکی و سنگینی بود و می­گفت داره سنگین­تر میشه، مسیر را تغییر میدادیم و می­گفتیم ببین چه رنگی دارد؟ مثلاً می­گفت: سرخ. می­گفتیم حالا نگاهش کن تا صورتی شود در واقع 2 تکنیک بکار می­بریم. یکی اینکه سیستم بازنمایی ذهنی را از مدل حسی به مدل بصری تبدیل می­کنیم، چون در حال غرق شدن در این سیستم است می­بریم در سیستم دیگر که در آن غرق نمی­شود. بعد بصورت خیلی رندانه بجای اینکه بگوییم قرمز است، تجسم کن داره صورتی میشه، می­گوییم به قرمزه آنقدر نگاه کن تا صورتی بشه. یعنی اینکه این اتفاق قرار است بیفتد، برای یک نفر یک دقیقه طول میکشد برای دیگری 3 دقیقه. آن قسمت که قضیه را مثلاً از سیستم بازنمایی حسی به بصری می­بریم، به طور مثال، سردرد را تبدیل می­کنیم به رنگ، در NLP به آن context reframing(بازسازی بستر) می­گویند. آن قسمت که در یک سیستم بازنمایی مثلاً در سیستم بصری، قرمز را تبدیل به صورتی می­کنیم، به آن content reframing(بازسازی محتوا) می­گویند. سؤال: آیا باید در آخر اینطور باشد که مراجع بگوید تمام شد و رفت؟ دکتر: بله. این اتفاق یا از درون میفته یا ما با suggestion تحمیل می­کنیم.           سؤال: insight meditation چه فرقی با mindful meditation دارد؟           دکتر: فرقی ندارد. فقط در Vipasana اسمش مراقبة بصیرت است، در تکنیک­های ذهن آگاهی اسمش مراقبل پرذهنی یا mindful است.              سؤال: اینها همواره همراه با درمانگر انجام میشود یا مثل مراقبۀ معمولی آموزش میدهند خود شخص انجام دهد؟                دکتر: درمانگر اینجا یک معلم است. یک تکنیک یادش میدهد و ممکن است تجویز کند در 40 روز آینده هر روز این تکنیک را انجام بده، روزی یک یا دو بار.              حالا اندیکاسیون هر یک از اینها: سيستم بازنمايي درگير مثال درمانهاي پيشنهادي بصري(VISUAL) PTSD كه فلش بك داريم ويا فوبي هاي خاص TRANSCENDENTAL FUNTIONNING حسي(kinesthetic) GRIEF -Love  grief Impulse dyscontrol INSIGHT MEDITATION MINDFUL MEDITATION زباني ( سمبليك) Dysfunctional Automatic thought Free Association                 و البته در همۀ موارد context reframing جواب میدهد. هر مشکلی را از یک سیستم درگیر به سیستم دیگر ببریم از قدرتش کم می­شود. Grief    همان گیرهای عاطفی و احساسی که یک بغضی در دل گیر کرده و همینطور در مسائل سوماتوفرم یا شبه جسمی هم که در واقع بیان kinesthetic تعارض­های روانی است، در این مواقع هم insight med.  کمک می­کند. سؤال: لکنت زبان هم جزو همان مشکلات زبانی است؟ دکتر: خیر. آن مشکل speech است و با language فرق دارد. کلام با زبان فرق دارد.  Language ساختار ذهنی زبانی است. مثل اینکه شما به جای اینکه بگویید بدشانسی آوردم بگویید فاجعه شده. حتی زمانی که شما دهانتان را باز نمی­کنید، اتوماتیک مونولوگ شما فاجعه است. Speech زبان است. یعنی حتماً باید کلام articulate شود و بیرون بیاید. بنابراین مشکل لکنت در articulation کلام است و در speech است و می­شود در گروه speech therapy. ولی این کار language therapy است که در واقع می­گویند Neuro Linguistic Programming یا همان برنامه ریزی عصبی زبانی که متأسفانه بعضی­ها تحت عنوان عصبی-کلامی ترجمه می­کنند که بهتر است عصبی-زبان شناختی ترجمه شود. برای انجام کار عملی ببینیم کسی از چیزی فوبی ندارد؟ هری استک سالیوان می­گوید در جلسۀ اول درمان، درمانجو باید بتواند شما را متقاعد کند که مشکل او جدی است، یعنی ما اینطور برخورد می­کنیم؛ هنوز متقاعد نشده­ام انقدر مشکل جدی است که باید درمان را شروع کنم. اگر نتوانست ما را متقاعد کند درمان را شروع نمی­کنیم. یکی از شرکت کنندگان: تصویری از وقایع و اتفاقاتی در گذشته که وقتی به یاد می­آیند آزارنده هستند، مثل زخمی که روی دستم گذاشته حالا واقعآ تمام شده ولی زخم مانده. دکتر: از شما می­خواهم به همان زخم نگاه کنید و تغییر شکل­های آن را به من بگویید. به آن نگاه کنید و تمام کیفیات آن را گزلرش دهید. اگر زخم در ذهنتان نمیاد، حس لمسی آن را بگویید، مثل سوزش، خارش، درد. جواب: حسی مثل لرزش ناشی از سرما در تمام بدنم بوجود می­آید. دکتر: خوب مثل کاری که گفتم، تمام ذهن خود را روی آن حس نگاه دارید و تغییرات را مرحله به مرحله به من اطلاع دهید. جواب: حالتی مثل لرزش و دارد سفت می­شود، مدام سفت تر می­شود بطوری که اگر اراده نکنم... دکتر: به سایر حس­ها هم توجه کنید مثلاً انگار حالت چشم­ها تغییر کرد.( این کار context reframing است. یعنی تصاویری در ذهن ایشان هست که هر وقت می­آید یک حالت کینستتیک آزارنده با خودش میاورد. بعد یک اتفاق دیگر در ذهن ایشان افتاده بود که این تصاویر در یک فرآیند سمبلیک به یک زخم تبدیل شده بود. یک فرآیند سمبولیک و استعاره سازی است، زخم به عنوان استعارۀ یک تجربۀ خشن بود. من اول خواستم از این راه بروم و روی زخم کار کنم. اگر موفق میشدند زخم را ببینند کاری که می­کردم یک content reframing بود یعنی زخم شروع میکرد به بهبود و چون نمایندۀ آن حالت سمبولیک بود، وقتی خوب میشد آن هم خوب میشد. تبدیل این تصویر به یک استعاره نوعی context reframing است که خودشان می­خواستند انجام دهند، آن وقت تصوير ذهني  این زخم ،يک زخم التیام یافته میشد content reframing. ولی این اتفاق نیفتاد و در این کار موفق نبودیم. دوباره رفتیم سراغ تصویرهایی که حس ایجاد می­کند و لرزش ایجاد شد و همین حس را با روش insight meditation یا mindful meditation چرخاندیم تا حس تمام شد. برای اینکه ببینیم کامل تمام شد، دوباره چک کردیم و گفت کم شده، هست ولی آزارنده نیست. دوباره رفتیم چک کردیم تا اینکه کلامی و غیرکلامی گفت دیگه مهم نیست. این روشی است که در PTSDها می­توانیم انجام دهیم. اما اگر می­خواستیم از روش یونگ استفاده کنیم باید کار دیگری می­کردیم. باید تصویری را که ناراحتی ایجاد کرده می­آوردند، بعد ذهن را آزاد می­گذاشتند تا ادامۀ تصویر یا کابوسی که شبها آزار میدهد بیاید و تصاویر پشت سرهم بیایند. از نقطه نظر تئوری ناخودآگاه، تمام این تصاویر و استعاره­ها و حس­هایی که اینجا تعقیب می­کنیم وپیدا می­کنیم در deep structure ایشان هستند ولی گفته نمی­شوند. کاری که ما می­کنیم این است که اینها را به خودآگاهی می­آوریم، یعنی این حس لرزش، سفتی فک و سفتی دست همگی بودند و وجود داشتند اما خودآگاه نبودند یعنی percept می­شوند اما uppercept نمی­شوند. با این کار تمام اینها که در deep structure  و در ناخودآگاه هست تبدیل به خودآگاه می­شوند. سؤال: اینکه ما می­گوییم سمبل­ها و یک جور رمز برای بیان آرکي تایپ­ها استفاده می­شود، پس به این معناست که از ناامنی ناشی می­شود؟ چون ما همیشه رمز را موقع ناامنی به کار می­بریم. دکتر: این ماجرا با آن فرق می­کند. این ماجرا این است که اگر خاطرتان باشد در دورۀ تئوری راجع به این صحبت می­کردیم که ما می­توانیم نگرش حلقوی و دورانی به جهان هستی داشته باشیم یا نگرش خطی. همچنین گفتیم که انگار ذهن فعلی ما قادر به ادراک حلقوی نیست بنابراین هروقت هم بخواهد از نگرش خطی که dichotomy هست به سمت نگرش حلقوی یا طیفی یا spectrum  برود، باز دوباره در نگرش خطی دیگر میفتد. به عنوان مثال وقتی مسیح گفت قضاوت نکن، یعنی آدم­ها و رفتارهایشان را به خوب و بد تقسیم نکن، انسان­ها در خوب و بد نمی­گنجد  بلکه در فضای طیفی و معلق بین خوبی و بدی می­گنجند، به نظر میرسد که به ما می­گوید از نگرش خطی به نگرش دورانی مهاجرت کنید. اما عملاً وقتی از surface structure کلام او که می­گوید "قضاوت نکن" عبور کنیم deep structure کلام او خودش آدم­ها را به دو دسته تقسیم می­کند؛ آدم­هایی که قضاوت می­کنند و آدم­هایی که قضاوت نمی­کنند، در واقع اینها همان خوبها و بدها هستند. مثلاً همین گفته که قضاوت نکن که قضاوت خواهی شد، از نظر deep structure یعنی بد نکن که بدی می­بینی، اما در surface structure عنوان آن تغییر می­کند. به نظر می­آید شیوۀ فکری بشر این است که فقط میداند که می­تواند شیوۀ فکر کردن حلقوی هم وجود داشته باشد ولی در عمل نمی­تواند به شکل عمیق و اصیل تجربه­اش کند، مگر اینکه یک موتاسیون دیگر هم در ژن بشر رخ دهد که منجر به ایجاد فرابشری شود که بتواند حلقوی ببیند و حلقوی زندگی کند. به نظر میرسد که شعار سکون و سکوت (عمل با بي عملي)و در عمل همیشه پارادوکسیکال بوده و برای ما غیرممکن است. حالا، میدانید که اگر جهان هستی را به شکل دایره و دورانی در نظر بگیریم، در این دایره نسبت محیط دایره به قطر آن یعنی تبدیل جهان حلقوی به جهان خطی. از نقطه نظر ریاضی نسبت محیط/قطردایره مساوی است با عدد پی یا همان 14/3. البته در زمان غیاث الدین جمشید کاشانی که عدد پی را محاسبه کردند مساوی 14/3 بدست آمد ولی امروز با ماشین­های محاسبه­گر قوی تا 168 رقم اعشار برای آن بدست آمده که این رقم اعشار با ساخت ماشین­های قوی تر همچنان بیشتر خواهد شد بنابراین ما به یک بی­نهایت می­رسیم. بی­نهایت یعنی تعریف نشده. تبدیل دنیای حلقوی به خطی همیشه منجر میشود به چیزی تعریف نشده، ما به جای آن چیز تعریف نشده قرارداد می­گذاریم که یک کد بگذاریم مثلاً پی مساوی با 14/3.این هم یک قرارداد است. این آن سمبولیسم است که در روان ما وجود دارد، یک دنیای بی­انتها و formless قرار است تبدیل شود به یک دنیای dichotomy، بنابراین چاره­ای ندارد جز اینکه با نمادهای قراردادی خودش را نشان دهد،سمبولیسم روانی ما در واقع چنین ماجرایی است. سؤال: این قراردادها چطور وضع میشوند. وقتی از سمبل­هایی مثل عدد پی صحبت می­کنیم اینها جهانی است و یک چیز مشخص است ولی ارتباطات ما با ناخودآگاه خود متفاوت است. دکتر: وقتی یونگ راجع به سمبل­ها صحبت می­کند راجع به سمبل­های فرازمانی و فرامکانی صحبت می­کند، یعنی اعتقاد دارد که این سمبل­ها ازلی است فرهنگی نیست، انگار یک تصویر ازلی غیرقابل فهم برای ذهن بشر به ذهن بشر نازل شده و او در این نزول کیفیت و زبان خود را تغییر داده و در واقع Encoding شده. سؤال: پس در واقع آیا می­توانیم اینطور استنباط کنیم که این زبان سمبولیک زبان برتر است و ما به سمت آن پیش میرویم؟ دکتر: بله. یعنی می­توانیم بگوییم که ممکن است تکامل، بعد از انسان قادر باشد موجودی را بیافریند که قادر باشد به زبان برتری به فهم کامل­تری از جهان formless نائل شود و این سمبل­ها از بین برود. سؤال: در قبایل نامتمدن اولیه خیلی از ارتباطات با نگاه و حالات سمبولیک بود که حالا برطرف شده و زبان به جای آن نشسته تا بوسیلۀ زبان بتوان احساس را منتقل کرد. ولی انگار ناخودآگاه مثل سیستم قبل عمل می­کند و با علائم ما را راهنمایی می­کند. دکتر: اینکه ما در یک قبیله ببینیم یک سری علائمی به شکل سمبولیک هست که مثلاً برای سلام کردن زبان درمیاورند و... و در قبیلۀ دیگر به شکل دیگری است، این آن سمبولیسم که ما در موردش صحبت کردیم نیست. این سمبولیسم قراردادی است در یک محیط خاص. اما سمبولیسمی که در روانکاوی از آن صحبت می­کنیم همان زبان رویاهاست که  یک فضای formless مجبور میشود خود را به سطوح تصاویر موجود فروبکاهد. چون ما عملاً آن موجودیتی را که وجود دارد از یک طرف به سبکی پرنده است و از یک طرف به سنگینی ببر است و از طرف دیگر به زیبایی یاس، بعد می­بینیم ببری که مثل پرنده بال درآورده و به جای پشم، یاس برآن روئیده. پس درواقع چیزی را که تجربۀ ناگفتنی من است با یک سمبل بیان می­کند، این سمبل یا زبان رویاها جهانی است. سؤال: پس درواقع سمبل­ها می­خواهند به ما کمک کنند تا از دیدگاه خطی به حلقوی برسیم؟ دکتر: این سمبل­ها نمی­خواهند به ما کمک کنند، تنها چارۀ بشر هستند. مثل اینکه شما یک مکعب داری اما قدرت لمس ندارید، چشم شما هم سه بعدی نیست و دو بعدی می­بینید،عمق نمی­بینید. در نتیجه تنها چارۀ ذهن ما این است که دو مربع متداخل ببیند. این تنها چارۀ بشر است. می­گویند در یک جهان دو بعدی یک لوزی و یک مثلث رفتند به یک پارک دو بعدی که راجع به زندگی آینده صحبت کنند که ببینند آیا تفاهم دارند و وسط این پارک دو بعدی متوجه یک اتفاق می­شوند. اینکه یک سوراخ وسط پارک درست میشود، و این سوراخ شروع میکند به بزرگ شدن، و بزرگ شدن و ... و بعد یکدفعه دوباره شروع میکند به کوچک شدن، و کوچک شدن و...تا دوباره بسته می­شود. این دو شروع می­کنند به فرضیه سازی راجع به اتفاقی که وسط پارک رخ داده. ولی این دو هیچگاه واقعیت را نخواهند فهمید، واقعیت این بوده که یک کره از صفحۀ پارک عبور کرده است. داستان زندگی ما هم این است. ما موجوداتی هستیم که می­خواهیم جهان 10 بعدی را در 4 بعد طول و عرض و ارتفاع و زمان فهم کنیم. این برای ما غیرقابل فهم است. روایت آن دو نفر از واقعیت این است که سوراخی که گشاد می­شود، تنگ می­شود. این واقعیت با عبور کره فرق می­کند ولی فهم این موجودات  دو بٌعدي  از حضور و عبور یک موجود سه بعدی است. سؤال: لطفاً در مورد معانی سمبل­ها کتاب معرفی کنید. دکتر: کتاب روانشناسی و کیمیاگری یونگ و کتاب دیگر فرهنگ نمادها ترجمۀ سودابه فضائلی—و كتاب زبان فراموش شدة اريك فروم. پايان         [1] James Redfield
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۰ساعت 2:5  توسط   | 

جلسه هشتم روانشناسي تحليلي يونگ-پنجشنبه 22/2/90 - دكتر سرگلزايي


پاسخ به يك سوال درباره نسبت مذهب و معنوٌيت : در يك دوره تاريخي ما يك چيزي داشتيم به اسمreligiosity مساوي با spirituality، يعني اينه دو تا دايره بودند كه با هم همپوشاني داشتند توي يك عرصه تاريخي بودند.  دوره تاريخي اول: Spirituality= religiosity                                            .در يك تحول تاريخي اجتماعي ، اين مدل اين جوري شد، يعني  spirituality، باقي موند، از هم انفكاك پيدا كردند ، يه چيزهايي اين وسط  مثلا هم پوشاني شد.     دوره تاريخي دوم:                                                        Religiosity                                              Spirituality                                                                         يعني ما سه جور آدم داشتيم ، آدمهاي مذهبي غير معنوي ، آدمهاي غيرمعنوي مذهبي ، و آدمهاي مذهبي معنوي ، امروز در عصري هستيم كه اين ماجرا اين جوري شده، يعني اساسا امروز اگر كه كسي مذهبي باشه نمي تونه معنوي باشه ، و اگر كه معنوي باشه ، نمي تونه كه مذهبي باشه .يعني امروز اصطلاح محال و  پارادوكسيه ، مثل روشنفكر ديني مي مونه مثل جمهوري اسلامي مي مونه، مثل اين ميمونه كه بگيد  پايين - بالا. حالا از  ديدگاه تائوئي  شما مي تونيد كه همه چيز را در هم بينيد مثل  فلسفه هگلي ، اما منظره  اجتماعي امروزاينجوريه كه انسان اگر مذهبي بمونه نمي تونه معنوي باشه و برعكسش. اين تفاوت اين هست. خوب عرض كنم خدمتتون كه يكي felling و  thinkingبود كه براتون مثال زدم ، جنبه ديگه sensation و  intuition هست .     sensation  تنها با چيزهايي ارتباط برقرارمي كنه كه كاملا ماترياليستيكه  و جزء به جزء،  انساني كه  sensation  بالا داره ، انساني است كه دنياشو  بوها ، رنگ ها صداها، نواها، لمسي،‌ زبري ، خشكي ، اينها پر مي كنند، اينها آدمهاي sensation- oriented هستند.  نقطه مقابل آدمهاي intuition هستند،آدمي كه ميره بيرون و مياد ميگه كه برداشت كلي من اينه كه شركت ورشكست ميشه ، نمي تونه هم بگه  كه بابت چه چيزي ورشكست ميشه، اصلا نمي تونه بر اساس اجزاء به شما بگه .اگر كه يادتون باشه ، خانم مارپل ،نوشته خانم آگاتا كريستي نمونه داستاني  اين شخصيت شهودي بود ، مي رفت فضاي جرم رو مي ديد و مي اومد بيرون و مي گفت كه يه چيزي جور در نمياد، خودش هم نمي دونست كه چه چيزي جور در نمي اد ، يكدفعه يه جايي مثلا يك ميز چوبي  مي ديد و ميگفت كه فهميدم بدو بدو مي رفت و معلوم ميشد كه از اونجا يه  چيزي رو فهميده كه از اون تكه از  پازل كه ناقص بوده ،با ديدن اين ميز چوبي يه چيزي تداعي شده ، اينو بهش ميگويند جنبه ديگر شخصيتي درون گرليي-برون گرايي intuitional ،  اينها در واقع  برعكس هم هستند . باز افراد درونگرا داريم كه ، يعني از جمع فاصله مي گيرند با تنهايي و انفرادي ارتباط برقرار مي كنند ،و نقطه مقابل  افراد برونگرا هستند.  يعني افرادي كه بدون جمع ( اين با سوسياليزيشن فرق مي كنه ، يعني افراد درونگرا افرادي نيستند كه سوشيالاز نيستند، در ساختار اجتماعي كارهاي انفرادي رو انجام ميدهند) اگر قرار باشه كه تو يه اتاق باشه قصه بنويسه 14 ساعت مي نشينه و قصه مي نويسه، ، قصه نوشتن كار اجتماعي است و مخاطب داره ، اما افراد برونگرا( اكستراورژن ها) نمي تونند كه توي يه اتاق تنهايي بشينند و قصه بنويسند،  وليدرون گراهه 14 ساعت تو تنهايش كار مي كنه ، كار اجتماعي هم مي كنه ، ولي كار درونگرا مي كنه .   خوب اون اركي تايپ ها كه هفته پيش گفتم يادتونه كه زئوس و آفروديت و .....اينها رو شما مي تونيد كه توي اين ماجرا قابل فهم تر كنيد من دو سه تا مثال مي زنم ، بقيه اش رو شما خودتون مثال هاشو پيدا كنيد. براي مثال زئوس تايپ ها چه جور آدمهايي هستند؟..  اقتدارگرا ، حاكم ، قدرت طلب، توسعه طلب ، جاه طلب.افراد thinking و  extrovert، شما مي تونيد هر كدوم از اينها اينتروورتش رو ببينيد ، اكستروورتش رو ببينيد SENSATIONAL INTROVERT ، SENSANTIONAL   EXTROVERT افراد تينكينگي اكستروورت ميشوند  زئوس تايپ. آفروديت تيپ ها چي كساني هستند؟ افراد .Extrovert Feeling-oriented   حالا اگر كه فيلينگي اينتروورت باشه ميشه چي؟.. .ديونيزوس ها.، ديونيززوس ها  فيلينگي ، اينتروورت هستند. حالا همه شخصيت هايي رو كه هفته پيش گفتم شما دربياريد، معلوم ميشه كه آركي تايپ ها توي كاركردهاي روانيشون چه جوريند.   Individuation    : اون تماميت و اينتيگريتي كه توش وجود داره اين هست كه اون آدمي كه به شدت تينكينگي هست از شدت تينكينگيش كم بشه و به فيلينگش اضافه بشه.يونگ اعتقاد داره Increase in one area (for example thinking) means decreasing another (for example felling) يعني آدمي كه خيلي زياد تينكينگي هست ،يه جاي كار داره ميلنگه و اون هم تو جاهاي احساسي است. خيلي چيز ها رو آدم نمي فهمه ، وقتي كه ميگي به اين آدم آيا از كدام يك از اين خواستگارهات كه 75/18هستند خوشت مياد؟ اين آدم اصلا نمي فهمه ، اصلا دانلود نمي شه اين برنامه تو مخ اين آدم،اين آدم زماني تفرد پيدا مي كنه ، علامتش اينه ،( اصلا كاري به تكنيك هاي مسير تفرد نداريم) كه براش قابل فهم بشه چيزهايي رو كه فيلينگي هست.   وآدم فيلينگي ، دو دو تا چهار تا رو ، يك قرون دو زار رو از دست نده، اين ميشه اكي والانس شدن. يك قصه خيلي قشنگي داره پائولو كوئيلو كه حالا نمي دونم مال خودشه يا از جايي برداشت كرده......قصه يك جواني است كه ميره پيش يك خردمندي و ميگه كه من مي خوام كه به Individuation برسم ، اين خردمند يه ليوان آب ميده دستش و ميگه برو دور اين باغ اطراف بگرد و برگرد و مواظب هم باش اين آب نريزه ، اين ميره دور باغ اطراف و مي گرده و برمي گرده و مواظبه كه آب نريزه ، برمي گرده و ميگه كه بفرماييد آب خدمت شما ...مي بينه كه آفرين آب نريخته، ( مثلا چاي توي نعلبكي نريخته )  بعد استاد مي پرسه كه : آيا درخت ها رو هم ديدي؟ ميگه كه بله....مي پرسه كه چه درختي بود؟...شكوفه داده بود؟ ميوه داده بود؟ ميگه كه والا من حواسم نبود....استاد ميگه كه برگرد دوباره ليوان رو بردار و  برو بچرخ و اين دفعه ببين كه درختها چي بودند؟...پرنده ها چي بودند ؟ رفت و خندان برگشت و گفت ، عجب ميوه هايي بودند، عجب شكوفه هايي بودند و عجب خرمالويي و .....خرگوشه بود و پروانه ها اينجا بودند... ...عجب دنيايي ..! استاد گفت كه از ليوانت چه خبر ؟..ديد كه نعلبكي پر چاي هست و ليوان خاليه....گفت اهان ...هنر زندگي اين هست كه شما تمام باغ رو ببيني و حواست به اون ليوانت يا استكان چاي هم باشه...با يك  استعاره خيلي قشنگي  Individuation    يونگي رو بيان ميكنه . اگر كه مي خواهيد كهsensation رو خوب بفهميد كتاب هاي تولستوي رو بخونيد.وقتي كه مي خواد يك صحنه رو توصيف كنه ميگه كه پرده هاي اتاق اناكارنينا كه به رنگ مخمل قرمز بافته شده بود و...كنار تخت انها كه از آبنوس روغن خورده فلان بود و .....بوي غذا ...ميخواد رابطه انا كارنينا و كنت رو بگه ...ولي از رو تختي و ...همه چيز توصيف مي كنه.... هر كسي كه اين جوري تعريف مي كنه يك رويدادي رو، اونوقت شما مي فهميد كه اين sensation  هست.اما نقطه مقابلش intuition-oriented كه هيچ كدام از اينها رو نمي بينه ولي ميگه كه سهام بالا ميكشه برو بخر بدون هيچ توضيحي ،" شمٌ اش ميگه سهام كرايسلر بالا ميكشه!"  يعني ما دو جور آدم داريم كه كارشناس سهام هستند يكي آدم تينكينگي كه مي نشينند پنج سال گذشته رو نمودار مي كشند و ميگويند كه اين نموداره سقوطه...عرض كنم كه اين سهام دارو سازي....در سه ماه آينده سقوط مي كنه و شما هر چي داري بفروش .اينها با think  عمل مي كنند. ولي آدمهاي intuition  اين جور نيست...ميگه كه ...بوش به مشام مياد....كه اين سهام افت پيدا مي كنه .از من مي شنوي برو بفروش ...  يونگ ميگه كه اينها در يك تعادلي بايد قرار بگيرند ، اصلا تعادل به اين معني نيست كه همه اينها حداكثر عين هم ميشوند...چون در اون صورت ما يك شخصيت استاندارد خواهيم داشت.اما از اين يك وجهي بودن در مي آيند  ، يعني يك آدم intuition  هم مي تونه از يك لقمه ناني كه مي خوره ،از بوي نان و بوي خاك بارون خورده لذت ببره...و يه آدم sensation هم مي تونه  بعضي چيز ها كه قابل لمس و بوييدن و ديدن نيست رو  بفهمه.  اين اون فضاي اكي والانسي هست كه اين وسط پيش مياد. طرح تفردي كه يونگ ترسيم مي كنه ميگه كه تفرد زماني كه اتفاق مي افته تماميت ناخوداگاه فردي در خودآگاهي قرار مي گيره ، يعني آدم مي فهمه كه كدوم انتخابش ،( لحظه به لحظه)  ناشي از عقده حقارت بوده، ناشي از عادت بوده، كدومش ترس بوده . ..سقراط ميگه كه "خودآگاهي يعني آگاهي از نيات اعمال در لحظه وقوع " والا خيلي از آدمها بعدآ و فكر مي كنند و يا پيش درمانگر فكر مي كنند كه به خاطر اينكه من خيلي طرد شده بودم ، باعث شد كه باز هم فكر كنم كه اين آدم مي خواد طردم كنه ، و براي اينكه طرد نشم به صورت افراطي اين كار رو كردم ، و در واقع همين كار باعث شد بيشتر طرد بشم. يونگ اين جوري ميگه كه هروقت كه تماميت ناخودآگاه شخصي شما در خودآگاهي قرارگرفت ، ( اين چهار تا هم چهار تا فانكشن روان است ،feeling,  thinking, sensation, intuition ) اونوقت شايد به تفرد رسيديد اونوقت چنين نيست كه آدم تفرد يافته مسلط بر ناخودآگاه جمعي بشه ، ناخودآگاه جمعي خيلي بزرگتر و عظيم تر از اين است كه ما بر ان مسلط بشيم، هميشه ناخودآگاه جمعي بر ما مسلطه ، او روي ما تاثير ميگذاره ، تفاوت رويا ديدن يه فرد individualize با يك فرد غير individualize اين هست كه فرد تفرد نيافته  چون از ناخوداگاه شخصي خودش اطلاع نداره ، ناخودآگاه فردي بر او مسلطه، روي رفتارش تاثير مي گذاره و به صورت سمبوليك هم تو خوابهاش تاثير مي گذاره.پس اگر كه احساس گناه مي كنه خواب مي بينه كه پليس اومده ببردش . اما آدمي كه در Individuation   قرار داره ، اين بر ناخوداگاه فردي خودش كاملا ، آگاهي داره ، تسلط داره .بنابراين انچه كه ازش ناآگاهه ناخوداگاه جمعي است .اونوقت روياي اين ميشه روياي جمعي. يعني رويايي كه مي بينه پليس منو گرفت برد، به معني احساس گناه نيست ، مي فهمه كه اين سمبولي از يك اتفاقي است كه در سطح گونه(species (داره مي افته، بنابراين اينو مي تونه در سطح يك راهنما يك رسالت اينو به ديگران اعلام كنه . باز پائولو كوئيلو تو كتاب كيمياگرش ، اونجا كه سانتياگو براش مكاشفه ايجاد ميشه كه دو تا قرقي دارند با همديگه مي جنگند و ميره به بزرگان قبيله ميگه كه شب دشمن به اين واحه حمله مي كنه.... مي خواد اينو بيان بكنه .  به قول يونگ يعني حمله هاي  ناخودآگاه به خودآگاه ، حمله هاي ناخوداگاهه جمعي به خوداگاهه (invasion (.ناخوداگاه جمعي   داره اين تصاوير رو بالا مياره . به صورت سمبوليك اين فرايند رو با شكل هاي مختلف بيان مي كنند يونگ بيشتر دوست داشت كه با ماندالا بيان كنه ، اون دايره هاي متحدالمركز و اون مربع ها رو اونجور بيان كنه ، خيلي از جاها به صورت يك تخمي بيان ميشه كه  قراره جوجه اي سر از تخم در بياره ، يعني چيزي در درون ماست كه بعد از درون ما  جوانه ميزنه و مياد به بيرون و بعد چه اتفاقي ميافته وقتي كه جوجه داره مياد بيرون؟...تخم از بين ميره.گرچه تخم مرغ در واقع ضروري ست براي ايجاد جوجه ، ولي وقتي كه جوجه رشدش به وقوع پيوست ، ديگه تخمش از بين ميره.  مولانا در يك قصه قشنگي اينو بيان كرده ، اون قصه كه ميگه "مرغ خانه تصميم گرفت كه با شتر دوستي كنه ، و شتر را به خانه اش دعوت كرد بي خبر از اينكه وقتي كه شتر وارد خانه اون بشه ، ديگه خانه اي باقي نخواهد موند. بنابراين اين فرايندي كه رخ ميده ،اينه كه  اون من محكم اجتماعي كه اسمش ايگو هست ، از بين ميره .  حيلت رها كن عاشقا ، ديوانه شو ديوانه شو            اندر دل آتش دراي ، پروانه شو پروانه شو هم خويش را ديوانه كن ، هم خانه را ويرانه كن       انگه بيا با عاشقان ، هم خانه شو هم خانه شو يعني زماني تو مي توني كه اين همخانه شدن رو تجربه كني كه ديگه خانه اي نداري     . اين فرايند Individuation هست.چيني ها با يين و يانگ بيانش مي كنند ، يعني دو تا چيز متضاد كه از درون هر كس ، ضد خودش داره مي جوشه و اون تائو ، اين هماهنگي وجود اين دو تا در كنار هم هستند.ماري كه پوست مي اندازه ، اينهم يكي از استعاره ه و سمبل هاي اين ماجراست . ماري كه پوست مي اندازه ، پوست قبلي رو رها مي كنه و به پوست بعدي ميره.يا كرمي كه پروانه ميشه ،هم كرم مي ميره ، هم پيله اش داغون ميشه ، تا پروانه بيرون بياد . اين استعاره ها انگار ميخواهند كه پيام Individuation  رو به ما برسونند.و خيلي تاكيد هايي هم در واقع روي اعداد خاص و مقدسشون داره كه هفته قبل اگر خاطرتون باشه يه ريزه راجع بهشون صحبت كردم. يونگ يا اين تضاد هايي كه از شكم هم مي ايند بيرون ، دايره اي كه از شكم مربع مياد بيرون ،مربعي كه از تو دايره مياد بيرون،دايره تماميت نياز به يك چهار چوب داره، اون ايگو هست ، يعني آدمي كه ايگو هنوز پيدا نكرده به self  نمي رسه ، آدمي كه هنوز سوشيالاز نشده به Individuation نمي رسه يه استعاره خيلي قشنگي رو لائوتزو  تو كتاب تائو ته چنگ  بيان مي كنه ميگه "ما از فضاي خالي اتاق استفاده مي كنيم در حالي كه چهار ديوار هست كه فضاي خالي اين اتاق رو ميسازه ، ما از فضاي خالي كوزه استفاده مي كنيم ، در حالي كه ديواره هاي كوزه هست كه فضاي خالي اين كوزه رو ميسازه" اين رو( ماندلا  رو ) يونگ ،اين طور بيان مي كند كه درون  چهار چوب يه چيزي بيرون مياد و طلوع مي كنه و بيرون مياد كه از جنس چهار چوب نيست   .  خوب اسم اينو ميگذارند  self يعني من برتر،  اگر كه ايگو رو اسمش رو بگذاريم من،    اينو( self ) رو ، اسمش رو بگذاريم خويشتن.  مذهب در چين باستان در واقع مذهبي بوده كه  ما اسمش رو مي گذاريم Deism، در شرق (منظورم خاور ميانه كه هميشه تفكر يوناني درش نفوذ داشته  نيست) در چين و شرق دور ، تفكر مذهبي هميشه تفكر دئيستي بوده ، تفكر دئيستي يا تفكر وحدت وجودي ، شما مي بينيد كه ما در شرق پيغمبر نداريم ، خردمند داريم .آدمها رو به آسمان نمي ايستند، رو به درون مي ايستند.يعني اساسآ چيدمان ايدئولوژي شرقي چيدمان دئيستي است دئيست يعني چي؟ دئيست يعني نوعي تفكره كه خود زندگي رو خدا مي دونه ، خود جهان رو خدا مي دونه ، و نه اينكه خدا فردي باشه از بيرون ،به عنوان يك سازنده بياد جهان رو مثل كاردستي ساخته باشه،  بلكه همون جور كه بهار ، تجليش، شكوفه و درخت هست ، همون طور كه زمستون ، تجليش سرما هست ،جهان هم تجلي يه چيز برتر ، يه چيز فرا ما ، بهتره كه خدا هم ندانيم ، اين كلمه هيچ وقت در مكتب دئيست در فضاي زباني شون جاي نداره، يك همچين فضايي هست ، بنابراين اون تعادل ، اون جنبه مذهبي كه شما مي بينيد مكتب دئيسته ، مكتب د دئيستي يعني  يك تعادلي بين آسمان و زمين ،بين  سرما و گرما ، بين رطوبت و خشكي ، بين نرينگي و مادگي ، بين خشم و بخشش ، اين تعادل وقتي كه برقرار هست ، اون تعادل ميشه كمال ، اون كمال اسم يونانيش ميشه " خدا"  لااقل وقتي  در مورد مذهب شرقي صحبت ميكنيم ، شما بايد اين سيسيتم عامل ذهنتون رو تغيير بديد اگر باور هاي مذهبي شرقي بخواد با زبان غرب بيان بشه  غير قابل فهم ميشه ، باور ها و تفكرات مكاتب غربي هم اگر كه به زبان شرق بخواد بيان بشه غير قابل فهم ميشه، چون اينها دو تا سيستم عامل متفاوت هستند شما در سيستم عامل ويندوز مي تونيد كه برنامه office داشته باشيد ، اما آيا در سيستم عامل فورترند يا داس ، مي تونيد office داشته ياشيد؟ در سيستم عامل مكتب غربي يك نرم افزاري به اسم  "خدا"  قابل نصب هست. در سيستم عامل فلسفه يا تفكر شرقي يا Deism اساسآ نرم افزاري به نام خدا قابل نصب  نيست . شما  اگر كه يه همچين نرم افزاري رو بخواهين نصب كنيم  ، يا اون نرم افزار  ساقط ميشه ( يعني عملكردش ) يا اون نرم افزار سيستم عامل شما رو خراب مي كنه و يا اون نرم افزار سيستم عامل خودش رو Auto run  مي كنه ميده بيرون. اينها استعاره هاي است كه از نظر يونگ هر وقت كه مي خواهند كه راجع به self صحبت كنند، با اين استعاره ها بيانش مي كنند.جام مقدس،حالا راجع به جام مقدس كه خيلي باهاش اشتغال ذهني داشت يونگ و نهايتآ نتونست رمز گشاي اش بكنه .در اون كتاب خاطرات روياهاش كه اواخر عمرش نوشته آخر ميگه كه من سر از اين ظرافت هايي كه  در سمبوليسم جام مقدس هست در نياوردم .و تقريبآ پنجاه سال بعد از فوت يونگ اين استعاره رمز گشايي شد كه من بعدآ براتون خواهم گفت. ققنوس چگونه متولد ميشه؟... به جاي آميزش با يه جنس مخالف ،با آتش آميزش ميكنه و در آتش خود سوزي مي كنه ، مي ميره ، تخم جديد از  خاكسترققنوس سر مي زنه .اين ققنوس ، يا پرنده افسانه اي، افسانه  self هست. جام مقدس  ،  دايره ،و كراس (صليب)  اون هفته خيلي توضيح دادم در موردش كه يكي از سمبل هاي self هست . بخصوص ماندلا ، يونگ خيلي به ماندلا علاقه داشته،و باد ، باد شدن ، باد شدن رو...... در بعضي اسطوره ها شما خيلي قشنگ مي بينيد .قشنگ ترينش رو خيام ميگه: چندي به كودكي استاد شديم                    چندي به استادي خود شاد شديم  پايان سخن شنو كه ما را چه رسيد            از خاك بر آمديم و بر باد شديم در واقع اگر كه شما يونگ رو نفهميد ، هيچ وقت اين بيت خيام قابل راز گشايي نيست. دوباره در كتاب كيمياگر پائولو كوئيلو  نهايت رشد سانتياگوكجاست؟  اونجا كه راهزنان مي گيرندش و بعد كيمياگر ميگه كه رفيق من مي تونه  تبديل به باد بشه ، و اونا باور نمي كنند ، بعد سانتياگو ميشينه با جهان ارتباط برقرار مي كنه و بعد طوفان برقرار ميشه. اين سمبلي از وصال با  self هست . در واقع پائولو كوئيلو  اونجا مي خواد بگه كه سانتياگو به self رسيد و فرآيند Individuation اون تكميل شد.همان فنا شدن براي بقاي مجدد.  يكي از افسانه هاي قشنگي كه به صورت سيمبوليك فرايند Individuation و self رو بيان مي كنه ، افسانه جادوگر شهر زمرد يا افسانه OZ  است .اين دخترك رو باد بلند مي كنه و به يك سرزميني مي بره كه در اون سرزمين در واقع چيز هاي ناتمام رو باهاشون برخورد مي كنه ، شيري كه شهامت خودش رو از دست داده، مترسكي كه عقل نداره، و آدم آهني كه قلب نداره، و اين فرد همه اينها رو دور هم جمع مي كنه و به قول شيخ عبدالرحمن جامي "هر كه ناقص آمد اينجا شد تمام .يعني همه ناقص ها رو دور هم جمع مي كنه و به تماميت مي رسونه .حالا چرا اون دختر بچه اينجا اين تماميت رو انجام ميده ، خودش يك رمز گشايي مفصلي داره، اينكه دختر داره اينو انجام ميده نشون ميده كه بر خلاف مرحله سوسياليزيشن كه بايد با يك انضباط و ديسيپلين و منطق ورزي مردانه صورت بگيره ، در مرحله  Individuation ما نياز به يك منطق زنانه ، منطق شرقي ، و در واقع منطق انعطاف پذير داريم . بنابراين براي رسيدن به مرحله post modern كه منطقي زنانه داره ، ما لزومآ بايد از مدرنيته عبور كنيم ، اينو ميگويند "Historicism "اون چيزي كه هم هگل وهم ماركس بهش اعتقاد داشتند .ما بايد از مراحل تاريخي خاصي عبور كنيم كه اريك اريكسون هم درسطح  روانشناسي فردي آورده ، تحت عنوان  نظريه"اپي ژنتيك " كه ما نمي توانيم از پله دوم بپريم به پله هشتم ، ما تا زماني كه مدرن نشيم نمي توانيم  post modern  شويم و تا زماني  كه  تقدس زدايي نكنيم ، مدرن نمي شويم ،  مثل كفشي ميشه كه بايد اول پامون كنيم ، خودمون را اسير كنيم ، تا بعد آزاد شويم تا بتونيم توي سنگلاخ و توي علفزار و توي همه جا بريم .ابتدا اون اسارته لازمه ، اون عقلانيت rationality يوناني مي طلبه ، و بعدش اون آزاديه مياد كه به تعبيري مي تونيم بگيم كه rationality زنانه ، يا شرقي هست. دومين چيزي كه در اينجا وجود داره، اين دختر بچه هست ، يعني  صداقت كودكانه وجود داره ، با نفع طلبيدن، با حساب دو دو تا كردن ، چي  به نفع منه ، چي برام خطرناك نيست ، با اين حسابها كسي به تفرد نمي رسه.با يك صداقت كودكانه بايد وارد ماجرا بشه، و اون بچه گربه اي هم كه هميشه همراه اين بچه هست ، نشان دهنده اون غريزه حيواني است.ما غريزه حيوانيت خودمون رو هم اگر كه يه جايي گم كرديم و ولش كرديم ، عملا اين مسير دچار مشكل ميشه . مي بينيد كه تو يه قصه چقدر سمبوليزم بكار رفته ، انگار كه يك فشرده و يه كنسانتره  توي قصه ها وجود داره كه ما بايد ، قصه ها رو باز كنيم ، قابل فهم كنيم . مثل فيلم  CONTACT كه اون خانمي بود كه مي خواست كه با فضا ارتباط برقرار كنه...علتش هم اين بود كه مادرش فوت كرده بود و فكر مي كرد در بچگي ،كه شايد مادر يه جايي در فضا باشه ، بعد كه بزرگ شد ، فضا شناس شد فقط براي اينكه اون داستان روكامل كنه ...وقتي كه فيلم رو نگاه مي كنيد به صورت سمبوليك ، يه جايي مي بينيد كه كد هاي خيلي كوچكه كه اين كد ها رو خيلي بايد بازش كنند تا بهشون نقشه بده.اگر اين فيلم رو شما ببينيد اون راز گشايي روعيني مي كنه و  به شما نشون ميده . يكي از كتابهايي كه حتمآ من پيشنهاد مي كنم كه بخونيد و بعد بشينيد توش  راز گشايي بكنيد " كتاب ماجراي خرسهاي پاندا و ساكسيفون نوازي كه در  فرانكفورت زندگي مي كرد" –مال ويسني يك – نويسند ه مجار ، چند تا كتاب داره كه همه ترجمه شده ،دو تا از كتابهاش بسيار سمبوليك هست ، يكي كتاب" سه شب با مادوكس "و يكي هم كتاب ماجراي خرسها و ساكسيفون نواز ي كه در فرانكفورت زندگي مي كرد . سوال اينكه آيا كارلو پرودي و يا  ماتني ويسني يك   همچين قصدي داشتند كه اينهمه مفهوم گذاشتند؟؟ يونگ ميگه كه هر اثري كه ماندگار ميشه ، يعني فراتاريخي ، فراجغرافيايي ميشه بايد پايه هاش روي آركي تايپ ها بنا شده باشه ، يكي از ويژگي هاي آثار ماندگار فراتاريخي و فرا جغرافيايي شده  ، از نظر يونگ اينه كه اونها آركي تايپال هستند.حالا دو حالت داره يك سري ما فيلسوف نويسنده داريم ، مثل پائولو كوئيلو  ، كه ميشنه چيدمانهاي آركي تايپي رو براي خودش تنظيم ميكنه ، وبعد اونها رو سمبل سازي مي كنه، اين ها بحثي است كه تو روانشناسي هنر وجود داره ،مثلا ميگه كه من مي خوام كه اين مسير تفرد رو رسم كنم . سانتيگو اون كسي است كه قراره مسافر اين مسير باشه مليكيصدق ميشه اون كسي كه  راهنماست، اون زن كولي سمبل روان زنانه است ،  فاطمه سمبل انيما است ، اينهارو چيدمان مي كنه و بعد قصه مي سازه . يك سري كه قصه نويس ها هم هستند كه مثل اينكه يك دفعه hand writing پيدا مي كنند ، يعني يكدفعه يه چيزي توش مي جوشه ، مثل شعر حافظ ( شايد)، بلند ميشه از اول تا آخر مي نويسه و يه جا هم تموم ميشه يعني هر چه زور مي زنه يه بيت هم نمي تونه بياد . من يه دوستي دارم كه تو مشهد ايشون شاعر، و ايراني هم هست ، ولي فقط به زبان انگليسي و هندي مي تونه شعر بگه ، (دوره دانشجوي اش رو در هند گذرونده و در اونجا شاگرد مستقيم كريشنا مورتي بوده )  ولي به فارسي يك بيت هم نمي تونه شعر بگه و شعر گفتنش هم اين جوريه كه ما الان تو كلاس نشسته ايم و داريم و صحبت مي كنيم ، بعد يك دفعه ميگه كه دكتر....اومد...!چي اومد؟...در حالي كه ما داريم ماكس وبر صحبت مي كنيم ، يكدفعه پانصد بيت به زبان انگليسي مياد ، ميگه كه يه جا به من بده اين پانصد بيت رو بيارم رو كاغذ . اين حالت رو يونگ بهش ميگه تهاجم ناخوداگاه جمعي ،‌يه چيزي تو ناخوداگاه جمعي سر ريز مي كنه مي ريزه بيرون .اون خودش هم نمي دونه ، پس اينها دو تا فراينده كه شما تو قصه هاي ماندگار ، تو اشعار ماندگار اينها رو مي بينيد.  واما پينوكيو،پينوكيو سميوليزم آدم شدن هست ، يكي از قصه هاي تفرد هست،شما مي بينيد كه پينوكيو در واقع آدم نيست ،آدم زاده است ، يك عروسك چوبي است كه قرارهست اين عروسك چوبي يك سفري رو طي كنه تا آدم بشه ، براي اينكه مطمئن باشيد كه كارلا كلودي نويسنده اين كتاب مي دونسته كه داره راجع به آفرينش انسان مي نويسه ، فقط به همين نقطه دقت كنيد كه اسم پدر پينوكيو ، پدر ژپتو هست. و ژپتو ، ژوپيتر هست در زبان يوناني ، پدر در زبان مسيحي ، خداست و ژوپيتر در زبان يوناني خداست.در واقع از يك فرايند تاريخي امپراطوري روم ، امپراطوري مسيحي اسمش پدر ژپتو رو برداشته،  كلمه پينوكيو هم ريشه اش در لاتين هست پيكنو ، پيكنو يعني دم بريده ، يعني اين يك عروسك خيمه شب بازي بوده اما نخ هاش رو بريدند. انگار كه همه حيوانات رو ، همه جانوران هم عروسك هاي خيمه شب بازينداما نخ دارند (غريزه ) اما پينوكيو تبديل شده به پيكنو ، دم بريده شده . اين فرايند تفرد هم يك فرايند طولاني هست و دو تا از سمبولهاش كه من مي خوام بهش اشاره كنم كه چقدركارلو كلودي شبيه مولانا فكر مي كنه اين است كه اون كساني كه پينوكيو رو گمراه مي كنند چه كساني هستند؟...گربه نره و روباه مكار ، گربه نره كوره ، روباه مكار شل هست،گربه نره حماقت داره ، فقط مي خواد كه زود بخوره ، زود بگيره، روباه مكار اما برنامه ريزي داره ،اين دو تا هم در واقع ادعا مي كنند  مي خواهند كه پينوكيو رو نجاتش بدهند اما در واقع پينوكيو رو گمراه مي كنند.   گربه نره نماد غريزه هست ، غريزه كور..بو مي كشه ، آب دهنش سرازير ميشه،كوره نمي دونه كه كجا داره ميره .ما اگر كه مي خواهيم اينو بفهميم بايد قصه اول  مثنوي رو بفهميم  كه مي گويد: "عشق هايي كز پي رنگي بود    عشق نبود ، عاقبت  ننگي بود"   در واقع به رنگ داره نگاه مي كنه اما رنگ اصلي رو نمي بينه ، كور رنگي داره ، رنگ مجازي رو مي بينه ، اين ميشه گربه نره. روباه مكار نماد عقل جزوي ، عقل مصلحت انديش هست . اين باز همونه كه مولانا ميگه "پاي استدلاليون چوبين بود پاي چوبين سخت  بي تمكين بود ."تا زماني كه هدايتگر پينوكيو اين دو تا هستند ، هي پينوكيو اشتباه مي كنه و ميخواد كه به پدر ژپتو هم يه حالي بده ، يه كمكي بكنه ولي دچار اشتباه ميشه و نهايتآ يه اتفاق خيلي مهمي ميافته ، اين اتفاق خيلي معنا داره ، اونهم اينه كه بالاخره پينوكيو به خانه برمي گرده ، اما وقتي كه به خانه برمي گرده پدر ژپتو گم شده.اين بار پدر ژپتو به دنبال پسرش رفته و گم شده ، تا حالا پسري كه خودش رو گشته و پيدا كرده ، حالا بايد يك دور ديگه بگرده و پدر رو پيدا كنه. براتون گفتم كه يونگ اعتقاد داشت كه اگر بر مبناي عهد عتيق ، برمبناي تورات ما مي خواستيم خدا رو بشناسيم ، ادعاهايي  كه او در مورد خودش كرده كه ميشه گفت قرآن هم كپي برداري همون هم هست، خدايي كه موجود هست ، خدايي پارانوييد ، نارسيسيستك است ، بسيار شخصيت خود شيفته و پارانوييدي داره ،  به  شكل كودكانه اي نسبت  به خودش  نا خودآگاهه و اسم shadow خودش رو گذاشته " شيطان "  اونوقت سنت فرانسيسكو ... اون قديس مسيح حرف خيلي قشنگي زده ،ميگه كه وظيفه انسان اين نيست كه بر شيطان غلبه كنه ، بلكه و وظيفه انسان اين است كه شيطان رو به درگاه خداوند برگردونه يعني خداوند ناآگاه  ، پارانوييد ، نارسيسيستيك رو به بخش نا خودآگاه خودش آگاه بكنه ، يعني گونه بشر انگار اومده كه خدا رو رشد بده .يك همچين فضايي ،كه مي بينيد كه كارلو كلودي هم به همين اعتقاد داره ، چون نهايتآ خدا رفته همون جا كه يونس رفت ، تو شكم ماهي ، خودش هم رفته همون جا گير كرده ، و حالا  انسان مياد اين دفعه او رو در مياره و رشد ميده و وقتي كه اين اتفاق افتاد انسان تبديل به انسان مي شود .  خوب دو تا روايت وجود داره بعضي روايت ها خطيه از Individuation. گفتم كه غربي ها وقتي كه مي خواهند كه شرق رو بفهمند ، اشتباه مي فهمند ، و شرقي ها هم كه مي خواهند غرب رو بفهمند اونها هم اشتباه مي فهمند ، ما هم كه ....اسم خودمون رو مي گذاريم شرق ولي همه چيزمون برگرفته از منطق غربيه ، از ملا صدرامون گرفته ، شيخ شهاب الدين سهرورديمون ، همشون از سقراط و ارسطو و افلاطوني ها يه برداشتي كرده اند و اسمش رو گذاشته اند فلسفه اسلامي ، يك كلمه تو فلسفه اسلامي پيدا كنيد كه  تو فلسفه افلاطوني و نوافلاطوني نيامده باشه ، اونوقت ايني كه شما ترجمه عربي كرده ايد كه اسلامي نمي شه ديگه .   به محمد زكرياي رازي ميگويند دانشمند اسلامي در حالي كه محمد زكرياي رازي در بحث فلسفي ميگه كه هم معاد و هم نبوت غير عقلاني است.اما كسي اينو جايي نمياره ، اما الكل رو كه كشف كرده ميشه دانشمند اسلامي ، خود ابن سينا هم كه دانشمند اسلامي شده مي دونيد كه در زمان خودش كاملا محكوم به ارتداد بود ، كه اون شعر معروف رو گفته :  كفر چو مني گزاف و آسان نبود        محكم تر از ايمان من ايمان نبود  در دهر چومن يكي و آن هم كافر      پس در همه دهر يك مسلمان نبود وقتي كه مي خواهند راجع به تمدن ايران اسلامي صحبت كنند ، راجع به خيام صحبت مي كنند ،خيام بد بختي كه سيصد سال بعد از مرگش ، رباعياتش مخفي بود . مي دونيد كه خيام اجازه دفن در قبرستان مسلمانها پيدا نكرد وجنازه اش رو به دستور امام جمعه سنگسار كردند و بعد در باغ خودش مجبور شدند كه دفنش كنند .و همين جايي رو كه ما ميريم و مي بينيم گورستان نبوده. حالا خيام كه مسلمان ها سنگسارش مي كنند ميشه فيلسوف اسلامي ، ابن سينايي كه متهم به ارتداد ميشه ميگند كه دانشمند اسلامي ، رازي رو هم همينطور! چون يونگ با ديدگاه غربي به ماجرا نگاه كرد گرچه نگاه به شرق داشت اما از اون ، فهم غربي مي كرد.  يك برداشتي كه از تفرد مي كنند يه برداشت خطي است . يعني از نقطه اي به نام  ايگو عبور مي كنيم ، و مي رسيم به يك نقطه اي به نام self و اين مسير،  مسير Individuation هست .بعضي از كتابهاي يونگ اين تلقي رو ايجاد مي كنه كه اين يك سفري است در يك همچين شرايطي . در حالي كه خود يونگ،  در سميناري كه راجع به چنين گفت زرتشت  نيچه ،خودش  برداشت خودش رو يه ذره شروع كرده به اصلاح كردن ، ولي اينو روي كاغذ  نياورده ، فقط در بين سوال و جوابها يي كه توي اون سمينارش بوده ، معلوم ميشه كه يونگ هم در اواخر عمرش در واقع به ديدگاه دايره اي و حلقوي چيني رسيده بوده،در اون ديدگاه ، ايگو و self خطي به هم نمي رسند،ايگو ميشه self و اين self ميشه ايگوي حركت بعدي ، دوباره اينجا ميشه self اين ، دوباره ميشه ايگو و دوباره اين ميشه self ....يعني حركت رشد ، يك حركت مارپيچي و اسپيرال هست ، حركتي كه هيچ وقت توقف نداره، يعني فرايند Individuation يه فراينديه كه شروع ميشه و پايان نداره ، تا پايان عمرمون اين فرايند ادامه پيدا مي كنه . حالا بعضي از آدمهايي كه كلآ تائويي به مسئله نگاه مي كنند ، كه هرچيزي ضد خودش رو در خودش داره ، ميگند همين هم كه شما تقسيم مي كنيد،  حركت خطي و حركت حلقوي رو ، باز هم داريد خطي نگاه مي كنيد  براي اينكه وقتي كه شما اسپيرال رو در نظربگيريد كافيه كه يه مقطع از اسپيرال رو برداريد،  ميشه خطي ، و وقتي هم كه خطي رو نگاه مي كنيد ممكنه كه در درون اين ، كل اسپيرال داره مي چرخه ، بنابراين  Iاينكه بگيد  كه اسپيراله يا خطي به نحوه نگاه شما برمي گرده ، همون اصل عدم قطعيت هاينزنبرگ كه براي شما راجع بهش صحبت كرديم كه هميشه ما يه جوري در حيرت باقي مي مونيم ، مي بينيم كه طبق  تقسيم بندي عطار از مراحل رشد ، مرحله ششم ، يعني مرحله يكي مونده به آخر عرفان صوفي ،در واقع وادي حيرت است كه بعد از اون وادي فنا است.  يعني انگار كه بالاترين مرحله رشد مرحله حيرت است ، چون فنا، اون زماني است كه شما نيستيد و اثر شما در جهان به يادگار مي مونه . به قول دكتر خانلري "لحظه اي براوج آن جهان سقف كبود               نقطه اي بود و سپس هيچ نبود " يعني  زماني كه تفرد زندگي انسان تمام ميشه ، اونوقت به فنايي مي رسه كه توش يه بقاي  مجددي وجود داره ، يا به قول همان عطار توي كتاب منطق الطير ميگه كه "چون شوي در راه حق مرغ تمام       حق بماند ، تو نماني والسلام " يعني آن زماني كه ديگه حافظ سفر زندگيش تمام ميشه ،و فنا ميشه اون روز بقاي جاودانهء تفكر اون و آركي  تايپي است كه او به سطح خودآگاهي ما آورده .  بنابراين نهايت راهي رو كه ما مي تونيم كه در سفر مادًٌي مون طي بكنيم ، حيرت است .باز شيخ عطار ميگه كه : " كار دنيا حيرت است و حيرت است    حيرت اندر حيرت اندر حيرت است " بنابراين اگر كه همچنان در حيرتي و حيرت زده اي بدون كه سر جاتي، و آن زمان كه به يقين ميرسي بدون كه به مقصد نرسيده اي . براي همينه كه انيشتن ميگه كه : مذهب من مذهب باور نكردنه ،مذهب من مذهب به يقين نرسيدنه، هر زماني كه من به يقين مي رسم ، مي دونم كه بي مذهب شده ام . بنابراين اگر كه از اين ديدگاه نگاه كنيم مي بينيم كه هيچ وقت به آخر خط نمي رسيم. اين اون كتاب بسيار برجسته يونگ هست كه منتها  چون به صورت صحبت كردن در مورد چنين گفت زرتشت نيچه بوده گاهي به عنوان يك كتاب محسوبش نمي كنند ، چون موضوع كتاب اساسآ نظريه خودش نيست ، بلكه داره چنين گفت زرتشت نيچه رو شرح ميده. و در لابلاي پرسش و پاسخ هايي كه انجام ميده ، يونگ هم نشون ميده كه در اوخر عمر به نظريه spiral روي آورده ، در واقع هر  self پايان يك ايگويي است ، و شروع حركت به سمت يك self ديگر.  يكي از چيز هايي كه در سخنرانيهاي يونگ بارز است اين است كه يونگ بسيار طنز آميز صحبت مي كرده ،با كنايه و ايما و نشانه ، بنابراين بايد يه هفت هشت دور بخونيد تا بفهميد كه چه مي خواسته بگه.توي اين كتابش( اين سخنراني كه در واقع كتاب شده، اين سمينار هم چهار سال ، هفته اي يك بار ادامه داشته كه خانم دكتر سپيده حبيب هم ترجمه فوق العاده اي هم كرده اند، و انتشارات كاروان هم منتشرش كرده ) كاملا اينو ديگه مطرح مي كنه .  تو اين كتاب ميگه كه "اگر كه كسي احساس رسيدن كرد ، يه بيماري داره. اسم اون بيماريش تورم رواني است  .باد كردن رواني .هر وقت كه كسي احساس كرد كه من اون نجات دهنده بشريت هستم ،اين دچار تورم رواني شده ،‌اين با اون ديدگاه خطيش فرق مي كرد ، تو اون ديدگاه خطي آدمي كه به  self  مي رسه تجلي خداست ، بنابراين ولايت تشريحي و تكويني بر همه موجودات و سنگ و بز و اين جور چيزهارو داره .اما در اين نگاهش گفته كه هر كسي كه احساس كرد اين ولايت رو داره دچار  inflation psychic شده ، اين مسير ، مسيري است كه دائمآ در حال حركته و كسي كه احساس رسيدن به اون مي كنه مريضه. اونوقت توضيح داده كه چي باعث ميشه كه بعضي دچار  inflation psychic بشوند؟ آيا اينها ژنهاشون خرابه؟..آيا اينها IQ پايين دارند؟ اين آدم داشته خوب حركت مي كرده ...اما در يك نقطه به inflation psychic ميرسه و به خودش اجازه ميده كه تق بزنه يه آدم بي گناه رو بكشه.... ميگه چي ميشه كه اين ايجاد ميشه ؟ و بعد ميگه كه اين inflation psychic يك پاتولوژي اجتماعي است .جه پاتولوژي اجتماعي؟..در اجتماعي كه مردم مسير تفرد رو طي نمي كنند ،خودشون شهامت مسير تفرد رو ندارند ،يكي كه در اون اجتماع مسير تفرد رو طي مي كنه ، مردم تمام آرمان هاي خوشون  در اون متجلي مي بينند ، به قولي تمام انرژي روانيشون رو تزريق مي كنند به اون ، عكس اون رو توي ماه مي بينند، آب دهن اونو  روي چشمشون مي مالند،كفش اونو ليس مي زنند،و بعد يونگ ميگه كه اين روان توده اي ، اسم اينو ميگذاره روان توده اي ، يعني ، توده اي كه در مسير Individuation  نيست ، اينها اون انرژي رواني رو كه مثل يك جوجه اي از تخم مي خواد كه سر بيرون كنه ، و نمي تونه كه سر بيرون كنه ، اين انرژي تزريق ميشه به يك انساني كه اون وسط رهبره، قهرمانه ، دانشمنده،اديبه و جلوتر از بقيه است ، اون  دچار  inflation psychic ميشه و اونوقته كه اين آدم ميشه خطرناك ترين موجود در زمين. در واقع هيتلر ، هيتلر نبود ، هيتلر يه رهبر موفق بود كه هيتلرش كردند. تورم رواني اينگونه ايجاد ميشه كه ، جمعيت ميليوني ، بايد بروند تو مسير تفرد ، نمي روند تو مسير تفرد،يا نمي فهمند، يا نمي دونند ، يا مي ترسند ، يا اون روباه مكارشون مصالح لحظه اي شون رو در نظر داره ، و يا اون گربه نره غرايز رو در نظر داره ، اين جوجه اي كه از تخم نمي گذاره كه بيرون بياد ، سقط جنينش مي كنيد ،   به قول فيزيكدانان هيچ چيزي نابود نمي شود ، هيچ چيزي بوجود نمي ايد، تنها از صورتي به صورت ديگر تبديل مي شود اينها تو شكم همديگه دارند ايجاد مي شوند.  قانون اصل بقاي ماده وانرژي . اون جنين سقط شده رواني ميليونها آدمي كه مسير تفرد رو طي نكرده اند ، انرژي خودش رو ، حق حيات خودش رو اعانه ميده ، واگذار مي كنه به يك شخصيتي كه اون شهامت داره ، قهرمان رو تبديل مي كنه به يك  قهرمان فرا بشري . اوسوه  رو تبديل مي كنه به اسطوره ، حالا هر فرهنگي يه اسطوره هايي داره كه به نظر خودش فنا ناپذيرند ، خطا ناپذيرند ومعصومند ،  و او هر دستوري كه بده ميرند و اون كار رو انجام مي دهند و اين ميشه خطر اجتماعي ، ميشه  آلمان هيتلري ، ميشه  ايتالياي موسيليني  ، ميشه امپراطور ژاپن  زماني كه امپراطورس فكر مي كرد كه فرزند الهه خورشيده ،  ميشه ايران اتمي ،ولي فقيه، اينا به خاطر روان توده اي است كه باعث inflation psychic شده. اينجا اشو اعتقاد داره كه self قابل تحققه . هر چند كه ايشون هندي هست و شرقي ، ولي به اين فرآيند داره خطي نگاه مي كنه ، ميگه كه انسان يك بالقوه است.اما بالفعل هم در مياد ، اما ميگه  در كيا بالفعل در مياد ؟.در ..بودا و مسيح.. اشو ميگه كه اينها نمونه اي از افرادي بودند كه به self   رسيدند. اما اروين لايوم روانكاو اگزيستاليست  تو كتاب مامان و معناي زندگي( كه خانم دكتر سپيده حبيب به خوبي  ترجمه كرده  كاملا قابل فهمه ، انگار كه ما انگليسي رو داريم مي فهميم. خوب تو اين كتاب ، مامان و معناي زندگي كه اروين لايوم فلسفه اگزيستانسياليسم رو در فرايند درمان در اين كتاب بيان مي كنه، يه جمله اي داره كه به نظر من شاه بيت غزل اين كتابه ،   و   ميگه كه "آنان كه براي ما اسطوره شده اند  خود گرفتار  اسطوره بوده ا ند".يعني اساسآ رد ميكنه كه مسيح و بودايي ، جدا از حكايت ها، به عنوان يك انسان دو پا ، آنگونه كه در حكايتها مانده اند وجود داشته اند.همون چيزي كه شاهنامه ميگه كه :     "رستم يلي بود در سيستان    منش كردم آن رستم داستان " ميگه رستم داستان با اون يلي كه در  سيستان بود اينها دو تا هستند ، در واقع يك  تمثيل بود ، خود شاهنامه بعد از كلي حرف از رستم آخرش  به مردم اين پيام رو مي ده كه نكنه كه بخواهيد قبر رستم رو پيدا كنيد و يه ضريح هم بر روش بسازيد  و يه گنبد هم بالاش بگذاريد و فكر كنيد كه شفا ميده ، نه ، رستم يلي بود در سيستان ، منش كردم آن رستم داستان  . اروين لايوم ميگه كه نه مسيح و نه بودا كه ما اسطوره شون كرديم واقعي نبودند  خود اسطوره ها درگير اسطوره هستند. و نيكوس كازانتزاكيس ، رمان نويس يوناني  تو كتاب مسيح باز مصلوب (كه در " آخرين وسوسه مسيح " مارتين اسكورتيزي هم فيلمش رو ساخته ) به شكلي خيلي قشنگ و فوق العاده اينو نشان ميده . نشون ميده كه مسيح در لحظه به لحظه تصميم گيريهاش ، دغدغه مند بود، گرفتار بود، منتظر نشانه مي گشت ، منتظر يكي كه بياد بگه كه كجا برم مي گشت كه اين دقيقآ برخلاف تصويري است كه كليسا از مسيح به عنوان يك شخصيت اسطوره اي نشان ميده وخوب  طبيعتآ هم واتيكان  اين فيلم رو تحريم كرد، طبيعتآ هم اين فيلم فروش چهار پنج برابر كرد ،مردمي كه مدرنيته رو تجربه كرده اند، هر چه رو كه كليسا گفت كه نريد، يعني به نفع ماست كه نريد،  چون كليسا يك نهاد پيش مدرن هست و براي حفظ خودش مجبوره كه در مقابل رشد ما بايسته ،بنابراين نشانه گرفتند  و هر چه  كه كليسا ميگه نكن ، مردم ميگن كه  اون كار رو مي كنيم . خوب توي اين فيلم وسوسه مسيح يه صحنه اش فوق العاده قشنگه ، اون صحنه كه مسيح حاضر نشد بر دار بشه ، با همون كسي كه به او دلباخته بود بالاخره ازدواج كرد و هفت هشت تا بچه پيدا كرد و يه بچه اين دستش و يه بچه اون دستش و ....داره راه ميره تو بازار  مي بينه كه بله ، يكي از اون حواريونش ايستاده و مردم رو دور خودش جمع كرده كه بله.. مسيح بردار شد ، و ..... ميگه عجب پررويي هست ، مياد ميگه كه منو مي شناسي ؟...اون هم انگار نه انگار كه اونو مي شناسه ، دست اونو مي گيره وميكشه پايين ، ميگه كه مگه تو منو نمي شناسي؟..!ميگه كه من كه توبه نامه دادم و انصراف دادم از دار اومدم پايين! ميگه كه من راجع به تو صحبت نمي كنم ، من راجع به مسيحي كه مردم به او نياز دارند صحبت مي كنم .مردم نياز دارند كه مسيح بر دار شود، از دار فرود آيد، برآسمان عروج كند، مردم به اون نياز دارند . چرا مردم به او نياز دارند ، چون روان توده اي دارند ، و تا مردم روان توده اي دارند ، (همون جامعه شناسي ، نخبه كشي ) يعني عملا جامعه داره يكي رو نخبه مي كنه ، يكي رو هم ديكتاتور مي كنه ، يكي رو هم قهرمان شهيد.اين جامعه تا ساختارش اين هست ، يكي ميشه رستم ، يك قلدر، دروغگوي مقدس، و يكي هم ميشه سهراب، صادق ، شهيد و به دست پدر كشته شده.   بعد مسيح ميبينه كه راست ميگه اون و پشيمون مي كنه مسيح رو و آخرش ميگه كه حالا مي خوام كه به صليب كشيده بشم و دوباره فيلم فلاش بك مي زنه و دوباره مسيح هست كه ديگه حاضر نيست از صليب پايين بياد ، چون به اين نتيجه مي رسه كه با اين فضايي كه مردم دارند ، نياز به اين دارند كه خلاصه يكي باشه كه پاش پول بريزند .اين ماجرا رو توي اين فيلم و اين كتاب خيلي قشنگ مي بينيد . نقطه جالب اينجاست كه تمام ديكتاتور ها تلاششون اين بوده كه يه چهره فرابشري از خودشون بسازند، از خودشون مجسمه ساختند، تصاوير 5 متر در دو متر مي ساختند .مي بينيد كه در خيابان تصوير 5 متر در دو متر مثلا صدام يا ولايت فقيه يا بشار اسد در خيابان است ، چرا اينها اين چيز ها رو مي ساختند؟ مجسمه بزرگ...مي خواهند كه گنده جلوه كنند،فرا بشري جلوه كنند . اين آقايي كه داره با صدام حسين دست ميده و هر دوي اينها ساقط شدند ،اسمش هست  نيكلاي چائوشسكو كه رهبر روماني كمونيستي بود ، به سبك استاليني روماني رو اداره مي كرد ، جالب اينجاست كه انقدر اين ديكتاتور شديدي بود كه رابطه اش با همه قطع شده بود و آخر سر روس ها هم نمي پذيرفتنش ...و روسها هم باهاش قطع رابطه كرده بودند.اين نيكلاي چائوشسكو مديران برنامه تلويزيوني موظف بودند كه برنامه اش رو  چند بار باز بيني كنند، كه نكنه كه وسط يه فيلم خودش رو خارونده باشه، عرقش رو پاك كنه، عطسه كنه، چرا؟..! چون مي خواستند كه وجههٌ فوق بشري داشته باشه.يك بار توي يكي از فيلم ها از دستشون در رفت و نشون دادند كه آقا داره دماغش رو مي گيره...،اون كارگردان بنده خدا گم و گور شد. اين فرايند فوق بشري شدن ، خيلي فرآيند خطرناكي است ، بنابراين آلن دوباتن ، تو كتاب تسلي بخش كه در واقع 5-6 تا فيلسوف رو انتخاب كرده ،و اونها رو به عنوان اينكه ما حتمآ بايد ميراث اونها رو تو بشريت زنده نگه داريم ذكر كرده ، يكيش" ميشل دو مونتني" هست. ميشل دو مينتني فيلسوف فرانسوي ، يه رساله نوشت درباره خودش، درباره زندگي خودش، "بيوگرافي من" بعد فكر مي كنيد كه به چي اشاره كرد؟..كباب خوردم ، آروغ زدم،آبجو خوردم ، ديشب تا صبح دستشويي رفتم،يبوست مرا فرا گرفته است . من مي خوام كه يه الگويي براي بزرگان بسازم ، مي خوام كه به بزرگان بگم كه چهره بشري خودشون رو به يادگار بگذارند كه مردم يادشون نره ، بفهمند كه در فلان تاريخ ، آقا به علت يبوست مزمن روغن كرچك خورد، تاثير نكرد و بيزاكوديل خورد و شكمش كار كرد . بنابراين ميراث ميشل دومونتني اين بود كه هرچه كه شما بزرگتر ميشويد، بايد حواستون باشه كه وجه بشريتون رو بيشتر نشون بديد، بنابراين يكي از كاركرد هايي كه رسانه ، در كشورهاي مدرن داره ، اينه كه لو ميده كه بله آقاي ساركوزي با معشوقه اش اينجوري ....آقاي برلوسكوني دختر باز بود.... آقاي كلينتون با  مونيكا رو هم ريخته بود، به نظر ميرسه كه اينا چرا خودشون رو خراب دارند مي كنند؟..دشمنان ازش سوء استفاده مي كنند ، چرا اينها دارند براي مخالفينشون خوراك درست مي كنند ؟ رسانه يكي از تكليف هاش اين هست كه از فرابشري شدن صاحبان قدرت جلوگيري كنه،نشون ميده اوباما در يك مغازه مثلا به دنبال  قلاده سگ براي دخترش مي گرده ، اين از اسطوره شدن و ديكتاتور شدن داره جلوگيري مي كنه ، ما جلوي پرده رو مي بينيم، كاركردش رو نمي بينيم  و ميگيم كه اين كه خيلي بده اگر كه رسانه اين طور باشه كه اتاق خواب همه مون مياد رو .نه اتاق خواب اونهايي مياد رو ، كه نزديك به اينه كه اسطوره بشوند،سريع ميارند رو ميگند كه اين هم مثل شما ، بي دل و دين بود آن را  كه لقب عاقل و فرزانه نهاديم ..اسطوره زدايي مي كنند. محسن مخلباف هم در فيلم فرياد مورچه ها به  همين ماجراي  اسطوره  اشاره كرده، اونجا كه اون مسافر ها به دنبال perfect man مي گردند،" مرد كامل " .توي فيلم فرياد مورچگان نشون ميده كه آدم هايي  به دنبال perfect man مي گردند..شاه بيت فيلم اونجاست كه ميگه كه آدم به حقيقت  رسيده فاشيست ميشه.آدمي كه تصور رسيدن بكنه فاشيست ميشه ، حالا در هر جايي كه مي خواد باشه، فاشيست خانواده ميشه ، فاشيست قبيله ميشه ، فاشيست شهرش ميشه ، فاشيست جهان ميشه. اينجاست كه ژان پل ساتر ميگه كه انسان بودن يعني دغدغه داشتن، اگر انسان  روزي ديد كه دغدغه نداره ، وميگه كه من رسيدم ، من اين راه كمال را طي كردم و رسيدم ،                           گر به اقليم عشق رو اري          همه آفاق گلستان بيني                         هرچه بيني دلت همان خواهد    هرچه خواهي دلت همان بيني..    .من خيلي شادم ...من چه آروممم...من چقدر خوشحالم ، ميگه بدون كه اون يه جايي  گير كرده توي يه چاله اي كه مثل اون كرمه كه:  چنان كرمي كه  در سيبي نهان است   زمين  و آسمان اوهمان است ، انقدر زمين و آسمان اون بدبخت كوچك شده كه احساس رسيدن به نهايت داره مي كنه .احساس ولايت داشتن بر ديگران مي كنه .احساس "واصل شدن" اينجاست كه ژان پل ساتر ميگه :              "انسان بودن يعني دغدغه داشتن"
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۰ساعت 2:2  توسط   | 

جلسه نهم –روانشناسي تحليلي يونگ – پرسونا-دكتر سرگلزايي-پنجشنبه 22/2/90



پرسونا يعني اون چهره اجتماعي كه ما به دليل ضرورت و مقتضيات اجتماعي مون به چهره مون زده ايم، خيلي از آدمها برداشتشون از نظريه يونگ اين است كه اون زماني كه ما از ايگو به سمت self  حركت مي كنيم ،بايد پرسونامون رو كلآ بيندازيم بيرون،در حالي كه خود اين بيرون انداختن پرسونا،يكي از چيزهايي است كه خود عامل ميشه كه تورم رواني اتفاق بيافته. پرسونايي كه ما براي ارتباط با اجتماع ساخته ايم ،اين چيزي نيست كه در مسير تفرد ،لازم باشه كه بيرونش بياندازيم.اگر اين پرسونا را ما بيرون بياندازيم دچار يك بي هويتي ميشيم و براي جبران اون به استفاده افراطي و آماس روان پناه

يك فيلم خيلي قشنگي اينگماربرگمن داره،به اسم پرسونا، فيلم فوق العاده قشنگي هست نشون ميده كه يك كسي كه پرسوناي خودش رو، و يا همون من خوش رو ، هويت اجتماعي خودش رو از دست ميده ، چه جوري خودش رو با ديگران قاطي مي كنه ،نياز پيدا مي كنه كه يه كسي مريدش بشه ،تا او از كانال مريد بتونه زندگي اجتماعي پيدا بكنه.در واقع ما يك اصطلاحي در روانشناسي داريم كه ميگم "in proxy" يعني وكالتي ، يعني بعضي ها كسي رو مامور مي كنند كه زندگي نزيسته اينها رو باي پروكسي زندگي كنه.مثل پدر ي كه دوست داشته بزرك بشه اما شرايط اجتماعي اجازه نمي داده حالا تمام فشار خانواده رو مي گذاره بر دوش بچه كه اين بايد پزشك بشه ، اون بچه در واقع پزشك نمي شه ، اون بابا پزشك ميشه ، باي پروكسي ، از طريق وكالت .اون بچه در واقع وكيل زندگي نزيسته ي والدين است.

اينجاست كه يونگ ميگه كه زندگي بچه ها چيزي نيست به جز زندگي نزيسته ي والدين .مي خواهيد ببينيد كه اين بچه چه مسئله اي داره ؟...بايد ببينيد كه باباش تا كجاي كار رفته و كجاي كار رو نتونسته بره ، تا وقتي  اين ماموريت  بر دوش اين آدمه ، اين ادم رو نمي تونيد كه تغيير بديد.

 خوب كساني هم كه مرشد و مراد يه عده اي ميشوند و يه حلقه اي رو دور خودشون جمع مي كنند و بالاخره اون مقلد و تابع واهل بيت اين آدمها مي شوند اينها كساني هستند كه پرسوناي خودشون رو گذاشته اند كنار و بعد نياز به اين دارند كه مريد ها جايگزين پرسوناي اونها بشوند.

ما دو نوع همانند سازي داريم  و تو همانند سازي دو تا اصطلاح داريم ،

= Identification --        همانند سازي   )يكي الگوي ما ميشه، الگو برداري كه اشكالي نداره. (

 Identify --       كه بر اساس     Identificationما  شكل مي گيره ، اما اين  دو جور  ممكنه كه شكل بگيره .يك شكل سالم و يك شكل ناسالم. شكل سالم رو ما بهش ميگيم  " دروني سازي " شكل ناسالمش رو ميگيم " دروني فكني "    

    Introjections    درون فكني يعني چي ؟ يه زماني ماركسيست ها همه  سبيل استاليني مي گذاشتند اين اينتروجكشن بود يعني استالين رو به عنوان پيغمبر ماركسيسم لنينيسم روسي ، چنان محوش شده بودند كه سبيلشون رو مثل اون مي كردند ، لباس مثل اون مي پوشيدند، اين ميشه پروجكشن. اشتباه اون رو هم تكرار مي كنند. در واقع اونا زندگي نمي كنند  ، اون داره زندگي مي كنه از كانال اونها.حرف زدنشون مثل اون ميشه اصطلاحاتشون مثل اون ميشه .اين فرايند پروجكشن يك فرايند بيمارگونه ايست .اما در دروني سازي ما ميايم از فرض كنيد كه استالين ، يه چيزي رو مي گيريم ،از يكي ديگه يك چيزي رو مي گيريم و از ننه جون آقاي كروبي هم يه چيزي رو مي گيريم و از بابا بزرگ خودمون هم يه چيزي رو مي گيريم ، اينها رو در يك چيدماني براي خودمون مي چينيم.

شما مي تونيد بفهميد كه از كي ، چي رو گرفته ولي اين آدم تجلي اونها نيست بلكه با بخشي از اونها همانند سازي كرده .اين ميشه اينترناليزيشن كه سالمه ولي اون ميشه اينتروجكشن كه ناسالمه . 

مريدها مراد خودشون را اينتروجكشن مي كنند .اين اشكال داره .اما شاگرد ها با استاد خودشون اينترناليزيشن مي كنند. يونگ يك نمونه اينترناليزيشن با فرويد بود. تا يه جايي با فرويد رفت ، يه چيز هايي رو از فرويد گرفت و رو پاي  فرويد ايستاد و از اونجا فراتر رفت.و خيلي از كساني كه به نئوفرويدي معروف شدند مثل اريك فروم وكارن هورناي همين كار را كردند در مقابلش يك سري ْدم چنان با فرويد مواجه شدند كه انگار فرويد تا آخر كار رفته و اونها فقط بايد تلاش كنند به فرويد برسند. با پاهاي فرويد جاي ديگه نرفتند با پاهاي فرويد چهار زانو زدند همون جايي كه فرويد نشسته بود. مثل ارنست جونز و امثال اينا شدند فرويدي اورتودوكس.

يكي از اون سمبل هاي اسطوره اي از دست دادن پرسونا و آماس خود افسانه ايكاروس هست .شما مي دونيد كه ايكاروس با بال هايي كه با موم به بدن خودش وصل كرده بود از زندان خارج شد و تصميم گرفت كه به خورشيد برسه ولي وقتي كه خيلي خيلي به خورشيد نزديك شد ، خورشيد موم بال هاشو رو آب كرد و او به ته اقيانوس سقوط كرد.چرا؟..براي اينكه نفهميد كه من يك انسانم و با بال هاي مومي و حد پرش محدود.

 اين اون جايي است كه مولانا ميگه كه :   

                       آفتابي كز وي اين عالم فروخت          گر كمي نزديك آيد جمله سوخت

                                      آرزو مي خواه                     ليك اندازه خواه

 تا يك جايي نزديك بشو ، انگار كه رو به سمت حقيقت مطلق داشته باش اما، هيچ وقت خودت رو با حقيقت مطلق اشتباه نگير

.براي ما همين بس كه رو به سمت حقيقت مطلق داشته باشيم ، دغدغه  دائمي اينو داشته باشيم اين دغده مندي هست كه نقطه پايان حقيقت ماست . هر جا كه به قول يونگ with self  Identification  بكني ، بگي كه من همان self هستم اونجا ما دچار در واقع يك  بيماري رواني و يه جور نارسيسيم و گراند يوزيتي ميشيم.

نمونه اي كه در فرهنگ ما از اين with self  Identification   وجود داره كيه؟حسين بن منصور حلاٌج  كه  گفت: "چيزي در جبهٌ من وجود ندارد جز خدا" .

  گفت آن يار كزو گشت سر دار بلند             جرمش اين بود كه  اسرار هويدا مي كرد (‌حافظ)

 اما فقط مشكل اين نبود كه اسرار هويدا مي كرد ، همون باوري كه پيدا كرده بود  كه من هستم و يا به قول بايزيد بسلطامي "سبحاني ، آعظم شآني "  خود  را با خدا يكي دانستن و اون چيزي كه از حضرت مسيح نقل ميشه كه من و پدر يكي هستيم ، اين ها يك نمونه هايي از  with self Identification كه در واقع تورم رواني است و منجر به سقوط ما ميشه.

يك فيلم خيلي قشنگ ديگه هم باز تماشا كنيد ،" فيلم استيگما " نمونه اي از Identification با  self هست  ، كه زني احساس مي كنه كه مسيح در او حلول كرده ، يه فرايندي داشتيم ما در مسيحيت ، به اسم استيگماتيزيشن .استيگماتيزيشن يك فرآيند تاريخي است در مسيحيت كه احساس مي كردند كه مسيح در درون جسم اونها حلول كرده ، مي گفتند incarnation مسيح ، يعني مسيح روح ما رو بيرون كرده ، خودش در بدن ما نشسته ،‌بعد وقتي كه اين حالت بهشون دست مي داد معمولا طبق افسانه هاي مسيحي همان جاهايي كه ميخ رو در بدن مسيح كوبيده بودند ، اينها تو دست و پاشون زخم مي شده و مي گفتند كه اين استيگماست .يعني اون زخم بر شانه و دستشون نشان مي داد  اين آدم  مقدس شده . اين فيلم هم بر اساس همين ساخته شده و زن هم دچار همين زخمها و استيگماتيزيشن ميشه و با self همانند سازي انجام ميده و فرايند ايكاروسرو طي مي كنه.

تو كتاب يونگ و سياست كه خود يونگ ننوشته ، يه نئو يونگي به نام ولاديمر والتراوداينيك نوشته ، در واقع تحليل كرده كه، چگونه  نظام هاي توتاليته مثل نظام هيتلر ، مثل نظام استالين ، بوجود مياد،  و به اين نتيجه ميرسه كه در واقع اين همون فرايند inflation رواني است كه ناشي از روان توده اي است كه باعث اين ماجرا ميشه.

نقش استاد كه در افسانه ها به صورت كيميا گر ، به صورت جادوگر ، به همچين صورت هايي تظاهر پيدا مي كنه ، اين هست كه به شاگرد ، به مريد ، شهامت اينو بده كه راه خودش رو پيدا كنه . اگر استاد شاگرد رو به دنبال خودش بكشونه،استاد دچار تورم رواني است و شاگرد هم دچار  روان توده اي است. اونوقت اينتروجكشني اتفاق مي افته كه استاد پرسوناي خودش رو از دست ميده و داره " باي پروكسي"  با مريدان خودش زندگي ميكنه .

نقش استاد كه در افسانه ها با تمثيل هايي مثل جادوگر ، معجزه گر ،‌جادوگر ، شعبده باز ، خودشو نشون ميده اين شهامت دادن هست كه پائولوكوئليو تو كتاب " ساحره پورته بلًو"  قشنگ توضيح داده . كه يه استاد چه بايد بكنه و چه نبايد بكنه و همين طور اينو تو كتاب بريدا  اين ماجرا رو خيلي قشنگ توضيح داده. و اين ماجراي مولانا و شمس ، يك نمونه ديگر از رابطه مريد و مراد هست .

داستان خضر و موسي ، داستان خضري بود كه مي خواست كه موسي بدون سوال كردن پشت سر او راه بيافته و در واقع هر كار كه اون دلش بخواد مي كنه .

اما يه نمونه قشنگ همانند سازي سالم رو تو فيلم ريش قرمز "آكيرا كوروسا" مي بينيد، توي اين فيلم ريش قرمز ....دقيقآ نشون ميده كه يه شاگردي مياد دنبال استاد ، ولي اين استاد اجازه نميده كه شاگرد تبديل به كپي از خودش بشه،غلط هاشو و اشتباهاتش رو مي گيره ، الگو هايي رو بهش ميده ، اما اجازه ميده كه اون راه خودش رو همچنان طي بكنه.

خوب ممكنه كه شما بپرسيد كه استاد معنوي يونگ چه كسي بود.ممكنه كه اين تو ذهنتون بياد كه يونگ يه استاد معنوي داشت يا نه .يه نويسنده اي به نام فيليپ كوپن در مقاله اي كه راجع به  automatic writing of  Jung   صحبت مي كنه ، يعني اون چه جور دست به قلم بر مي داشت و بي اراده مي نوشت ،( البته اين فقط  در مورد اون كتاب هفت موعظه براي مردگانش به نظر من وجود داشته ، و كتاب سرخش ، اين دو تا كتاب اين اتفاق براش افتاده ) مي نويسيه كه همه به عنوان يك روانشناس آزادمنش، ليبرال كه خيلي راحت اجازه مي داده كه هر چيزي  در روانشناسيش وارد بشه مي شناسند ،اما به اين توجه ندارند كه يونگ بيش از اينكه يك روانشناس باشه ،  يونگ رو به عنوان يك عارف ، يك كيمياگر،كه  مسير عرفاني رو مي رفت  بايد نگاه كنيم ، ميگه كه يونگ رو اينجوري بايد نگاه كنيم . و اينكه استاد معنوي يونگ كي بود ، ميگه كه خود يونگ اعتقاد داره كه استاد معنوي من كسي نبوده كه در دنيا فعلآ حضور داشته باشه بلكه ، فيله مون يكي از استاد هاي خردورزي يونان باستان ، كه توي اسطوره هاي يونان باستان هم صحبت فيله مون هست  هست ، ميگه كه فيله مون استاد من بوده و از طريق اين هند رايتينگ ها جواب سوالاتم رو مي داده و اينجور چيز ها...كه البته تو كتاب نظريات شخصيت  اولت وشولتز گفته اند كه مثل اينكه يونگ در آخر عمرش سايكوتيك شده بود. علت سايكوتيك شدن هم اين بود كه آخه آدمي كه ادعا مي كنه كه يكي  از يونان باستان منو هدايت مي كنه و دست منو مي چرخونه خوب اين يه آدم طبق طبقه بندي روانپزشكي  سايكوتيكه ديگه...وبراي همين ميگند كه مسير يونگ رو بايد به شكل يه عارفانه مسير يونگ رو ديد و نه يه مسير كاوش علمي .

اما سايه (  (Shadowچيه ؟... شادو بخش تاريك خويشتن ناخوداگاه ماست،اون جنبه پست و كمتر خواستني شخصيت ماست كه شما دوست داريد كه خاموش و خوابيده نگهش داريد.اما يادتونه كه قصه هفت سامورايي رو براتون تعريف كردم هفته پيش،اما در ساختار تماميت  رواني ما هم همانطور كه در ساختار اجتماعي بايد هفتمين سامورايي هم با وجود كله شقي هاش هم بايد وجود داشته باشه در ساختار وجود ما كه در واقع شادو هست ، بايد در اينتيگريتي وجود ما تحقق پيدا كنه و بيرون بياد . در غير اين صورت باز هم ما شش تا سامورايي داريم و سامورايي هفتم تحقق پيدا نمي كنه . توي اسطوره هاي عرفاني ما هم شما مي بينيد كه يونس در شكم ماهي فرو ميره تا به اوج برسه ، مي بينيد كه رستم در درون چاه ميره تا سفر قهرماني اش رو طي كنه ، اصلا نمونه هايي است از اينكه آدم بايد شهامت اينو داشته باشه كه اون بخش نخواستني خودش رو هم زندگي كنه .

من كتابي دارم به اسم خودت را دوست داري ، يه نمونه ازمهماني اجزاي  گشتالتي رو به صورت داستان واره نوشته ام كه توش" شادو" قراره كه بازيابي بشه، اونو بخونيد اين مثال توي ذهنتون مياد، اون جنبه هايي از ما كه سالها در تربيت ما  براي تشكيل پرسوناي ما گفته اند كه اين نباش...درست نيست كه اين باشي ، اما از نظر يونگ هموني كه از درون ما زده بيرون كه اين نباش..، حسود نباش ، خسيس نباش ، پرحرف نباش ، دلقك نباش ، همه اينها بايد مثل اون هفتمين سامورايي باز يابي كنيم .

براي رسيدن به تماميت هيچ چيز رو ما نبايد نابود كنيم ، بيرون بياندازيم و ازش استفاده نكنيم .شادو مي تونه توي رفتارهايي از ما كه خارج از كنترل خودمونه تظاهر كنه ( مثل اعتياد، و رفتارهاي تخريبي ) كه انگار ما همه زورمون رو مي زنيم تا اون دفع كنيم ولي انگار كه زورمون به اون نمي رسه  . و اگر كه اينجوري خودش رو نشون نده به صورت پروجكشن خودش رو نشون ميده ، يعني اينكه ديگران ....همه رو متهم مي كنه به اين ماجرا ، مثلآ فرض كنيد كه يه آدمي كه بسيار پول دوسته ، اما بهش ياد داده اند كه نبايد پول دوست باشي ، راجع به هر كسي كه صحبت مي كنه ، ميگه كه متاسفانه خيلي پولكيه..!خوب درسته خيلي ها ممكنه كه پولكي باشند اما اين آدم در هر وضعيت مبهمي پولكي بودن رو كشف مي كنه. حرفها و گمانهاش هميشه اين توش هست.

اين پروجكشن در واقع يه نمادي از اين هست كه ما چيزي رو در درون خودمون مخفي كرده ايم .بنابراين براي اينكه ما پروجكشن رو بشناسين ، ما بايد قضاوتهامون رو درباره ديگران ثبت و ضبط بكنيم. يكي از دوستان من كه مي خواست فرايند يونگي رو مطالعه بكنه  يه دونه از اينها(MP3 PLAYER)  رومي گذاشت تو جيبش  صبح تا شب ..تمام روزحرفهاي خودش رو ضبط مي كرد...و شب مي نشست اين ها رو گوش مي كرد ...تا ببينه كه راجع به مردم كه  صحبت مي كنه ، چه مايه مشتركي رو به هركسي كه خوب نمي شناسه نسبت ميده ... ، اون پروجكشن كشف شده ، سايه اش بود.

همينطور سايه توي رويا ها و فانتزي ها و ، اون چيزي كه ما ازش مي ترسيم ، روياي هيولا..روياي يك ببري كه دنبال ماست و ما همه جا داريم ازش فرار مي كنيم ،و يا يه قاتلي كه داره ما رو گير مياندازه و ما داريم ازش فرار مي كنيم ، اين كابوسها نشان دهنده اينه كه ما شادوي خودمون رو تحت فشار قرار داده ايم .و اون شادو موقعي كه ما قدرت كنترلش رو نداريم ، و ايگوي ما نيم فلج شده ، يعني تو رويا خوش رو نشون ميده و يا توي فانتزي هاي هدايت شده  كه بعدآ حالا در موردش صحبت مي كنيم...اين بخشي است كه در واقع از درون ما مياد بيرون ..تو رفتار ما ، تو فانتزي هاي ما و تو رويا هاي ما ست و ما رو تحت تاثير قرار ميده .

ميگند كه بعضي از آدم ها دچار possession ميشند، پاسسشن يعني تسخير شده ، جن زده و يا ديوانه ...يعني ديو زده ...مي گفتند كه جن و ديو او را تسخير كرده....جن و ديو اسم ديگه شادو بوده.چيزي رو كه مرتب سركوبش كرده ،حالا در يك شرايطي ايگوش ضعيف شده ...مثلا در شرايط گرسنگي ...تشنگي...خستگي ...يا توي يه شرايط ضعف بيو لوژيك...براش پيش اومده اين شادو خودش رو بيرون ميده و اين رو مي گفتند كه ديوانه شده ...تسخيرش كرده اند. اما اون چيزي نبود غير از شادويي كه سركوب شده بوده و اون فرد رو در بر گرفته بوده و تسخير كرده و اوني كه مي خواسته هيچ جا شادوي خودش رو نگذاره بيرون بياد ، حالا همه جا شادو داره حركت مي كنه و از بدن اون براي ابراز خودش استفاده مي كنه .يكي از جاهايي كه شادوي ما خودش رو نشون ميده ....دشمن....يعني هر چيزي رو  كه مشكل داريم ميگيم كه دشمن اينگونه هست .... دشمن ، در واقع مي تونه به نحوي شادوي خود ما باشه ، اين به اين معني نيست كه اساسآ دشمن خارجي وجود واقعي نداره... ولي اينكه هر كسي رو كه مبهمه وضعيتش ، ما نمي فهميميش ، اونو دشمن مي دونيم و تمام انگيزه هاي ناخودآگاه خودمون رو بعد به او نسبت مي دهيم ...اين شادويي است كه ما پروجكشنش كرده ايم به ديگران.

اين خانم اسمش هست  دبي فورد   و كتابهاي زيادي هم  ازش به فارسي  ترجمه شده   مثل " نيمه تاريك وجود"و    " راز سايه ها" كتابي به نام the shadow effect  (كتاب رو دبي فورد به تنهايي ننوشته ، كتاب رو دبي فورد و چوپرا  باهم اين كتاب رو نوشته اند و بنياد فرهنگ و زندگي چاپش مي كنه تا چند وقت ديگه)...نظر دبي فورد اينه:  كه هر چه كه ما يك چيزي رو بيشتر پنهان مي كنيم ، هر چه رو كه ما حساسيت داريم كه مردم نفهمند...مردم نبينند ، اگر اينو ببينند مردم چي در مورد ما فكر مي كنند ، اين ادامه ً نماد هاي سركوب در بزرگسالي ماست كه درون فكني يك والد ،منجر به ابن ميشه كه  امروز هم ما در حال نگهباني از اون  باشيم .هر چه بيشتر ما سعي كنيم كه اين پنهان كاري ها رو بكنيم شادوي ما بيشتر تقويت ميشه وبه همبن خاطر هست كه در واقع  اعتراف كردن مي تونه يك سنت خوب باشه.همان طور كه مي دونيد قدم سوم و يا چهارم گروههاي خودياري مثل NA  اين است كه هر چه كه در درون خودت داري با خودت ، خداي خودت و يك انسان ديگه درميان بگذار . حداقل يه جا نگران قضاوت مردم نباش ، هر چه كه تو ذهنت مياد ، هر تمايلي ، هر ترسي و هراحساسي رو، بريز بيرون و بگذار كه اين شادو بياد بيرون و قدرت خودش رو از دست بده كه فرويد به اين قدرت از دست دادن ميگه  De-cathexis، ‌يا نيرو برداري رواني .مسئله هنوز هست ، اما انرژي خودش رو از دست ميده.

براتون اون هفته گفتم كه يونگ بر خلاف  نظرات فرويد و ژان لاكان  رو كه بيشتر نوروز رو ناشي از   بخش سمبوليك رواني ما و زباني مي دونستتند (  كه بعد  راجع به  كتاب  جرج ارول (1984 ) و گروه محكومين براتون مفصل صحبت كردم ) گفتم كه يونگ بيشتر نوروز رو در بخش imaginary  ( تصويري ) رواني ما مي دونست ، اون موقع كه خودش از مقابل كليسا گذشت و دچار اضطراب شد و بعد برگشت ببينه كه چه چيزي درون ذهنش باعث اضطراب شده..بعد يك تصوير سركوب شده وجود داشت و اون تصوير اين بوده كه خداوند بالاي ابر نشسته و در حال اجابت مزاجه و يه تكه مدفوع بزرگ مي اندازه كه كليسا رو در خودش مدفون مي كنه.وقتي كه اين تصوير رو يونگ از ناخوداگاه خودش در مياره ، بعد مي بينه كه اضطرابش فرو كش مي كنه و De-cathexis پيدا مي كنه و به نحوي رسالت بعدي يونگ رو هم شادو خودش بهش نشون ميده ، يعني بخشي از رسالتي كه يونگ در آينده انجام داد ، كشف شادوش بود كه از نوجواني خودش رو نشان داد. 

خوب يكي از چيز هايي كه يونگ بهش اعتراض داشت ، تو الهيات يهودي -اسلامي ، يعني الهيات سامي ، خاورميانه اي  اين هست كه ميگه در يونان باستان تصوير هاي خداوندي تصويرهايي بودند كاملآ نقص پذير و خطاپذير ، يعني يونانيان باستان خداوند رو هم مثل ما دچار دغدغه ، سردرگمي ، ترديد ، چند گانگي شخصيتي ، تعارض conflict و نواقص دروني مي ديدند.براي مثال خداياني كه هفته پيش راجع بهش صحبت كرده ايم ..زئوس كه خودش رو واسه قدرت ميكشت، اون يكي پوزيدون كه همه جا رو تخريب مي كرد...هرمسي كه اون چوب شفابخش دستشه همه جا مي خواد كه حركت كنه ...اين آفروديت بلا و هراي حسود...و همه اينها هر كدوم يه نقطه ضعفي داشتند، در واقع در تصوير خدا هم نقص رو مي ديدند و بنابراين چون اون ego ideal  نهايي نهاييشون هم ناقص بود ، بنابراين هيچ وقت دچار توهم كمال نمي شدند.انگار همين درگيري هايي كه در بين ما هم هست همين درگيري ها هم تو شهر خدايان هم وجود داره.

در واقع يونگ نظرش اين هست كه اين روايت يهودي ، مسيحي ، اسلامي كه از خدا وجود داره و خدا رو واحد كرده ، باعث اين ميشه كه ما يك خداي واحد، اما دمدمي مزاج ، غير قابل پيش بيني و ناخودآگاه  و نوروتيك داسته باشيم ..در واقع با اين تصويراز خدا ، الهيات خاور ميانه اي انسان رو دچار درگيري دروني  با خودش كرده و در حالي كه در فرهنگ يوناني –رومي اين درگيري توي بيرون از او بود ، توي آسمونها بود، كه تركش هاش به اون مي خورد .

بنابراين  انسان رومي –يوناني، مثل  انسانٍ  با مذهب خاورميانه اي، دچار تعارض و درگيري دروني نبود. نيچه هم به همين مسئله  رسيد  منتها نيچه ريشه اين قضيه رو  در زرتشت ديد، چون اين جوآليتي خدا رو زرتشت  بنيان گذاري كرد ، بعد موسي از اون گرفت و..اگر كه وجود داشت ..چون مي دونيد كه ميگند كه از لحاظ تاريخي عيسي اصلا وجود نداشته باشه و موسي ممكنه كه كلآ يك شخصيت تخيلي باشه... بعد محمد از اون كپي برداري كرد ،  ميگه كه اين بدعتي كه درواقع از زرتشت  گرفته شد در الهيات  ، يه روزي زرتشت بايد برگرده و خوش بدعت  خودش رو درست كنه و در كتاب چنين گفت زرتشت نيچه در همين جهته.

داستان زرتشت كه برگشته و مي خواد كه اين Duality خدا -- شيطان رو از بين ببره و يه وحدت وجودايجاد كنه اما  ديوانه ميشه ، اونوقت نيچه ديوانه (يعني نيچه انقدر كه درگير خدايان شد كه ديوانه شد و سه سال آخر عمرش رو هم در بيمارستان رواني به سر مي برد كه باز اروين يالومتو اون كتاب و نيچه گريست خودش راجع به اين ماجرا صحبت مي كنه و البته نه از ديد يونگي) .

اين هم كتاب پاسخ به ايوب  كارل گوستاو يونگه كه توش روانكاوي كرده خداي مقدس خاورميانه اي رو، كه اين يك شخصيت نارسيست  داره ، و نروتيك است  و اي كاش يه درمانگري تو آسمان باشه تا اين خداي بيمار  رو درمان كنه .

خوب شادوي ما رو بيرون زدن ، در اين فيلم قوي سياهصورت سمبوليك خيلي قشنگ ترسيم كرده، ناتالي پورتمن يه آدمي است كه داره به شكل آدم خوبه زندگي مي كنه ...همون جور كه مامان مي خواد...اما يك نقطه بحراني تو زندگيش مي رسه كه كه اگر  شادوي خودش رو بازيابي نكنه ديگه از اون نمي تونه جلوتر بره ، در واقع به انرژي سياه ، يا قوي سياه نياز داره كه اونجا به صورت تمثيلي با بيرون آوردن شادوي  خودش به مرحله ي  فنا مي رسه ، آخر فيلم وقتي كه از اون بلندي پرت ميشه و انگار كه مي ميره توي اون مسئله فنايي است كه ناشي از اينه ، شادوش اجازه داده كه  بيرون بياد ، پس به تماميت رسيده ، بنابراي تعارضش دفن ميشه و به وحدت مي رسه ، و انگار كه اون تعارض كه رفع ميشه اونهم نقشش توي فيلم تموم ميشه و به فنا مي رسه.در واقع وقتي به تماميت برسيم به مرحله ٌ "فنا"مي رسيم .به قول فريد الدين عطٌار"

     چون شوي در راه حق مرغ "ٍ تمام"                 حق بماند ، تو " نماني "والسلام

اما نقطه مقابل اين ، يعني زماني كه ما شادو ي خودمون رو سركوب مي كنيم و اون رو پروجكشن مي كنيم به ديگران .باز توي فيلم  Fight club خيلي قشنگ نشون ميده ، ادوارد نروتون نقش يه فرد كاملآ سركوب شده رو بازي مي كنه كه سايه خودش رو به آقاي بردپيت پروجكت مي كنه و هركار ي كه خودش مي خواد انجام بده كه سركوب شده در عين اينكه  به نحوي به گورو  و مرشد اون تبديل شده همه اون نياز هاي خودش رو پرو جكت مي كنه منتها سايه او هست ،  در واقع يك" گورويي" است كه يه نقطه سياه هست كه تو فيلم ارباب حلقه ها ، اون سه گانه ارباب حلقه هاي .(..فيلسوف انگليسي ) تو اون فيلم دقيقآ مي بينيد  كه يه گورو سفيد داريم و يه گورو سياه داريم ، گورو سياه اون راهنما يي است كه  به ما قراره كه اجازه بده كه ما شادوي خودمون رو بهش خوداگاه بشيم، گورو سفيد در واقع اون راهنمايي است كه مي خواد self رو كه قراره بهش برسيم رو نشون ميده ، هر كدام از اينها مي تونند كه كمك بكنند به اينكه ما اونو به يكگانگي برسيم ، مي تونند هم  برعكس ، باعث اين بشه كه  ما با projection(پروجكشن و پاسسشن) possession و امثال اين مواجه بشيم.

باز يكي از فيلم هايي كه خيلي قشنگ  projection  توسط  شادو رو نشون ميده ، فيلم جن گير هست ، كه توي اين فيلم جن گير اين دختر خانمي كه در درونش يك شيطان ، يك ديوي تسخيرش مي كنه و اين كارهاي شيطاني انجام ميده ، در واقع انگار كه يه شادو هست ولي يه شادوي خانوادگي .اين بچه هنوز كوچكتر از اينه كه شادو داشته باشه يكي از چيز هايي است كه يونگ به ژنوگرام  فضاي خانواده خيلي توجه داره، گاهي اوقات تجلي شادوي خانواده در يه نفر، انگار بار رسالت پيدا مي كنه كه يه  خانواده كه  همشون پارسا و پرهيزكار و خوشنام هستند ، اونوقت يه بچه ايجاد ميشه از اونهايي كه مهمون مياد خونه اش ،يواشكي  گوشواره هاي بچهٌ مهمان رو در مياره وميره مي فروشه و بر مي گرده خونه اون شادوي كل خانوادهٌ سركوب شده است كه اينقدر سنگين ميشه.

ميگه يه آدمي داشت تو خيابان روي دستش راه مي رفت و وق وق مي كرد ، يه نفر بهش رسيد گفت كه برادر عزيز  آخه تو چرا اينكار رو مي كني ؟ گفت كه من ديوانه ام ! من ديوانه ام ! گفت بلند شو بلند شو منو كه ميبيني  15 ساله كه ديوانه ام و از اين كار ها هم نمي كنم بلند شو و جو زده هم نشو...اين نشون ميده كه ، بعضي ها اون شادوي سنگينشون رو كه نشون ميدهند ،  شادوي شخصي  خودشون نيست ، شادوي خانواده است كه يكي اينجاميشه  escape goat   . بز فراري يه سنتي بود توي بني اسرايئل، سونامي مي اومد ، بازار بورس بهم مي ريخت ...انگار كه اينهمه بلا كه سرمون مياد دست خودمون نيست ، از اسمان نفرين شده ايم و مي گفتند كه چكار كنيم ؟ مي گفتند كه يه صندوقي بگذاريم و بگردونيم و هر كه به اندازه گناهي كه مي كنه رد مظالم بريزه توش ، به ترتيب هر كه بسته به كار بدي كه كرده بود ..تا اينكه صندوق پر پول مي شد...مي رفتند مي شمردند به اندازه اون پول مي رفتند  از رمه دار ها بز مي خريدند و اون بز ها رو توي صحرا ول مي كردند.اين بز ها رو گرگ مي خورد و اعتقاد داشتند كه با فدا شدن و قرباني شدن اين بز ها گناهان ما پاك ميشه و ما ديگه ، سونامي و مشكل اقتصاديمون رفع ميشه. اين بز بيچاره مي گفتند " بز فراري " در حالي كه اين بيچاره خودش فرار نكرده بود ،‌فرارش داده بودند

.در خانواده درماني اين اصطلاح مهمي است اين escape goat زماني گفته ميشه كه ساختار خانواده بيماره ، اما همشون دارند نقش سالم بازي مي كنند ، شادوي همهً اونها جمع ميشه از سوراخ يكي مياد بيرون ، كه اون روي دستش راه ميره ، وق وق مي كنه  و ديوانه ها هم مونده اند كه ما هم 15 ساله كه معتاديم ولي ديگه گوشواره از گوش بچه مهمونمون باز نكرديم بريم بفروشيم ....تو چي شد كه اين جور شدي ...!هروًيين آدم رو خراب مي كنه ولي نه اينقدر خراب. نمي دونند كه هروًيين به تنهايي خراب نكرده ، هروًيين در اتصال با يك شادوي سنگين خانوادگي و بار قبيله اي ،‌او رو تحت تآثير قرار داده ، بنابراين اين بچه يك بچه معصومه كه شادوي  خانواده به صورت پاسسشن داره در اين بچه خوش رو نشون ميده .

در واقع اما شادو جزءغير ضروري نيست ، شادو، گر چه به ظاهر سياه هست ، اما ميخواد كه بخشي از خودمون رو عريان به ما نشون بده. شادو بخشي از ماست كه آينه اي مي خواد در جلوي ما قرار بده  كه ما  بخشي از خودمون رو ببينيم و اگر كه ما چشمامون رو ببنديم روي اون تصوير ، اونوقت اون شادو ما رو تسخير مي كنه تا خودمون رو ببينيم.

 

كارل يونگ ميگه كه پروجكشن ماجراش اينجاست ، پروجكشن روشي است كه ما دنيا رو تغيير ميديم تا اون چهره ناشناخته خودمون رو در دنيا ببينيم ، اون چه كه در درون من سركوب شده ، در دنياي بيرون من متجلي ميشه و خودش رو نشون ميده.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۰ساعت 1:59  توسط   | 

جلسه هفتم پنجشنبه 22/2/90 هفته دوم روانشناسي تحليلي يونگ- دكتر سرگلزايي




 

پيش از بحث اصلي،  پاسخ به سوآل آقاي دكتر محقق رو در مورد جنبه ژني طرحواره ها و كهن الگو ها ميرم.

كتاب synopsis of psychiatry چاپ 1998، يه بخشي داشت به نام  brain and behavior (مغز و رفتار) توي اين فصل يك بحث خيلي مهمي در تجزيه و تحليل آگاهي  وجود داشت، شما مي دونيد كه مرحله ادراك ما سه مرحله داره ، يكي مرحلهsensation ، يا مرحله حس ،  دوم مرحلهperception ، يا ادراك  و سوم مرحله apperception ، يا اندريافت.

خوب sensation  چه وقت اتفاق مي افته وقتي كه از يك منبع نور اشعه هاي نور مي آيند و مي خورند به شبكيه چشم و اون رسپتور هاي نوراني شبكيه رو تحريك مي كنند و در واقع نور تبديل ميشه به ايمپالس الكتريكي .اين مرحله رو ميگيم sensation . اين اتفاق توي شنيداري هم مي افته ، توي بويايي هم مي افته،از اين نقطه تا كورتكس بويايي اتفاقاتي كه مي افته ، يعني اين ايمپالس ها ميره تالاموس ، يه تجزيه و تحليلي ميشه ، يه فيلترينگي در واقع ميشه  توي تالاموس ، و يعد ميره تو كورتكس   بينايي كه توي لب اكسي پيتال هست،اين مرحله رو بهش ميگن perception.يعني زما ني كه منبع نور توي كورتكس پس سر ما يك الگوي تحريك الكتريكي ايجاد كرد ، اين ميشه perception .

 

اما قسمت مهم قضيه كه يونگ بهش اشاره مي كنه اين مرحله است كه اين ادراك مياد با محتويات حافظه كه در هيپوكامپ قرار داره مقايسه ميشه و بر اساس اونها در كورتكس ثا نويه بيداري كه تو قسمت پاريتال هست يه الگو شكل مي گيره .اين الگو با الگوي قبلي متفاوته، مثلا شما مي دونيد كه از نظر دستگاه نوري چشم هر چه كه من اينجا مي نويسم شما بايد اونو معكوس ببينيد،در حالي كه شما معكوس نمي بينيد ، شما اونو درست مي بينيد . يه الگويي ما اينجا داريم به نام الگوي كامل شدن، يه تحقيقي راجع به اين من ذكر مي كنم خدمتتون كه اين الگو رو بهتر بدونيد چطور هست.

 

مي دونيد كه براي اينكه ما قادر يه ديدن باشيم بايد كه كره چشم ما مرتب بايد در حال حركات ريزي باشه،براي اينكه اگر كه اين حركات ريز وجود نداشته باشه اعصاب ما habituation يا عادي سازي براش اتفاق مي افته.مثلا به محض اينكه شما وارد اتاق ميشيد ممكنه كه ويز ويز مهتابي رو متوجه بشيد ولي بعد از مدتي ديگه صداي ويز ويز مهتابي رو متوجه نمي شيد.چرا؟ به خاطر اينكه شما به اين نتيجه رسيديد كه ويز ويز مهتابي حاشيه هست و اون چيزي نيست كه شما بهش نياز داريد ، اين عادت سازي باعث ميشه كه شما ويز ويز مهتابي رو نشنويد.

 

خوب اگر اين اتفاق بيافته بعد از از سي ، چهل ثانيه كه من به شما نگاه كنم بعد شما رو ديگه نبينم.اما براي اينكه اين اتفاق نيافته چشم حركات بسيار ريز نوسا ني مي كنه ، اين حركات باعث ميشه كه تصوير شما ، همون تصوير سي ثانيه قبل نباشه، يك دهم ميليمتر تصوير مياد و ميره ، مياد و ميره ، كه عادت سازي اتفاق نيافته.

 

 خوب بعد دانشمندان خواستند كه بررسي بكنند كه ببينند كه اگر يك دستگاه منبع نوري رو به كره چشم وصل كنند ، بطوري كه اون هم همراه با ارتعاش هاي چشم حركت بكنه ،و هر نقطه از منبع نوري ، روي يك نقطه از شبكيه بيافته آيا ديگه عادت سازي رخ ميده؟ و مغز هيچ چيزي نمي بينه؟ يك دستگاهي رو طراحي كردند كه روي كره چشم باشه، روي سطح قرنيه و يه تصويري رو در واقع انتقال ميده به شبكيه.  خوب اين اتفاق كه انتظار داشتند افتاد. يعني بعد از چند ثانيه نگاه كردن به اين تصوير ، يك دوره تاريكي رو مغز تجربه كرد .يعني اون آزمودني  بعد از چند ثانيه گفت كه دستگاه رو خاموش كرديد؟ در حالي كه دستگاه روشن بود و داشت تصوير مي فرستاد به شبكيه . اين اولين اتفاقي كه انتظار داشتند.ولي بعد از چند ثانيه گفت ، نه ، دوباره روشن شد.( در حالي كه دستگاه همون دستگاه بود).اين دفعه كه روشن شد اما تصويري متفاوت رو مي ديد.يعني تصويري رو كه مغز براش قابل فهمه رو مي ديد . كه بهش ميگن complementary pattern  ( الگوي كامل شدن). مغز تصويري رو مي بينه كه بهش عادت داره.خوب ممكنه كه شما بگيد كه اين تجربه چندين ساله ما در هيپو كاندر باعث اين شده...اما ديده اند كه بچه ها هم از بدو تولد هم كه به ظاهر حافظه شخصي ندارند ، اما انگار كه يك حافظه جمعي دارند ، يكي از نمونه اين است كه بچه ها از بدو تولد به چهره آدم بيش از هر تصوير ديگري توجه نشون ميدهند.دوم اينكه توي چهره آدم به چشمها بيش از هر جاي ديگري توجه مي كنند.توي صدا ها به صداي زنان بيش از صداي مردان توجه نشان مي دهند.

 

 يعني ما يك حافظه ژنتيكي داريم كه ابتدا به ساكن نمي آييم به دنيا همانطور كه توي مسايل فيزيولوژيك هم هست مثلا از توي شكم مادرمياد دنبال پستان مادر مي گرده ، مكيدن رو ياد داره كسي به ما ياد نداده، رفتار ها به نظر مياد كه يهpattern ژنتيكي داشته باشند.و يك بخشش هم همين بحث ادراك و دريافت از زماني كه زمان نوزادي ما هست كه با يه برنامه داره پيش ميره .

 

 ما در واقع دو نوع غريزه داريم ، غريزه بقاء، و يك غريزه تنوع بقاء،در واقع براي زنده موندن يكي از چيز هايي كه مورد نياز هست تنوعه.چرا؟ براي اينكه اگر كه همه ما اگر گرمايي بوديم ، تا هوا گرم ميشد هم ما مي مرديم ديگه،ولي گونه هايي بقاي بيشتري پيدا مي كنند كه موتاسيون بيشتر روشون تاثير ميگذاره و تنوع بيشتري دارند.

 

در نتيجه يه عده سرمايي هستند كه وقتي هوا گرم ميشه اونا تازه حالشون خوبه ، و يكي از چيز هايي كه باعث ميشه كه انسان با وجود ضعيف بودنش از نظر بيولوژيش ( چون ميكند كه پشه اصلا نسبت به وزنش باري كه مي تونه برداره صد برابر انسانه ، مثلا مگس بر اساس وزنش كاري كه مي كنه هزار برابر انسانه )اما اينكه ما با وجود ضعيف بودن بدني مون بقاء قابل توجهي داريم ، اين به خاطر تنوع Diversity بيولوژيك ماست.

 

بنابراين حيات در ابتدا سعي كرده كه بقاء خودش رو حفظ كنه ، شروع به كپي كاري كرده، به يه حدي كه رسيده انگار كه از  تداوم بقاء به عنوان يه بقاء پايه ، يه عنوان يه بقاء سلولي مطمئن بوده، حالا اونو متكامل كرده و در اون تكامل نقطه اصليش تنوعه. هر چه  Diversity  بيشتر باشه بقاي گونه بيشتر هست .

يادگيري خيلي مهم هست ولي بستر يادگيري رو ژن  تعيين مي كنه. Context  يادگيري ما  ژن هست.در نتيجه گر چه من آزادم در انتخاب content ،ولي اينcontext محدود كننده آزادي من هست.  و ژنتيك اون context كه محدود كننده يادگيري ماست . ما همه چيز رو نمي تونيم ياد بگيريم و اون چيزهايي كه ياد مي گيريم ، انگار كه فضاي يادگيريش در ژن ما گذاشته شده هست.

آميب كه يكي از ساده ترين شكل هاي حياته يه زنجيره ژنيتيكي توليد پروتئين داره ، مثلا فرض كنيم كه اين زنجيره پروتيني اش صد تا اسيد آمينه وجود داره، حالا انسان به جاي صد اسيد نوكلئيك مثلا صد هزار اسيد نوكلئيك  داره، ولي جالبه كه بدونيد در بدو تولد ،و به همين نسبت ، توي ژنهاي ما هم به همين نسبت ژن بيدار وجود داره، يعني همه ژنهاي ما نيستند ، بيش از 90% ژنهاي ما latent اند، خفته اند، بالقوه هستند. بنابراين همين تواناييplasticity ما خودش يه پايه ژنتيكه ، يعني حق انتخاب ما خودش يه حق اتنخابي است كه  تو ژن ها  به ما داده شده ، اين همون چيزي است كه ژان پل ساتر ميگه كه انسان مجبور به انتخابه. يعني خيال مي كنه كه آزاده ، ولي مجبور به انتخابه .چرا؟ چون كه اساسآ فضاي ژنتيكي انسان يك فضاي بالقوه است نه يك فضاي بالفعل.

اون چيزي كه براي حيات آميبي اون ، براي حيات نباتي او لازم بوده  فعاله،اما ژن ها  بقيه بر اساس فضايي كه داره توش زندگي ميكنه  شكل مي گيره ، بر اون اساس ژنهايي بيدار ميشند و ژنهايي در خواب مي مانند.

مثلا شما مي دونيد كه دو قلوهاي همنام از نظر ژنتيكي يعني زيراكس همديگه. دو قلو هاي همنام از نظر ژنتيكي زيراكس همديگه هستند ،بيماري اسكيزوفرني هم يك بيماري است كه  كاملا  ثابت شده كه  ژنتيكي هست، اما همين دوقلوهاي همنام كه زيراكس ژنتيكي همديگه هستند،همگيريشون 48% هست. در حالي كه كاملا يك بيماري بيو شيميايي در سطح نورو ترانسميترهاي مغز هست ، اما دو تا دوقلوي همنام همگيريشون 48% هست . يعني كمتر از 50% اين دوقلو به دلايل بيوشيمايي لازم هست كه همون بيماري رو بگيره ، چرا؟ به خاطر تجربيات متفاوتي كه اين دو نفر دارند. گر چه هردو ممكنه كه توي يك خانواده هم تربيت شده باشند.اما يكيشون ممكنه كه سمت راست تلويزيون مي نشسته ، و اون يكي سمت چپ تلويزيون مي نشسته.يكي طبقه پايين تختخواب دو طبقه مي خوابيده و اون يكي طبقه بالا.

بنابراين بخش زيادي از اين ژنهاي بالقوه منتظر هستند ببينند چه تجاربي در زندگي ما در دنيا وجود داره ، بر اساس اون تجارب خاموش و يا روشن بشند.

 به همين خاطر هم هست كه مكاتب ، يا رويكرد هايي كه در مورد شفاي بيماري ها ، به جاي  management بيماريها صحبت مي كنند ، حتي  در پاسخ به كساني كه دچار بيماريهاي  ژنتيكي هستند، مثلآ هموفيلي داره و اين آدم با بيماري ژنتيكي نمي تونه در واقع خوب بشه وhealing  پيدا كنه و بايد  management   بشه ،اونها اعتقاد دارند كه در واقع ژنها پديده اي كاملا دايناميك، زنده ، و متحرك هستند كه پلاستيسيتي دارند و در پاسخ به اتفاقات  بيرون ، و از جمله، انتخاب هاي ما كه چيدمانش محيط ما را  عوض مي كند.  ممكنه كه حتي بيماري هاي ژنتيكي هم در واقع به همون وضعيت ناقلي تبديل بشوند و  اون مخزن ژنتيكي رو به ديگران انتقال بده اما خودش اون بيماري ژنتيكيش خاموشي پيدا كنه.

حالا ادامه بحث اصلي:

هفته پيش رسيديم به تفرد، مفصل راجع به اين صحبت كرديم كه يونگ راجع به انسان هزاره سوم ، براي انسان قرن بيست و يكم ، چه دستاوردي داره ،چه به لحاظ روانشناسي و چه به لحاظ اجتماعي ، و راجع به تفاوتهاي نظريه يونگ وفرويد صحبت كرديم و به اين نقطه رسيديم كه از نظر يونگ ، تفرد ، يا individuation اتفاقي است كه بايد در زندگي ما رخ بده تا ما انسانهاي كاملي بشيم ، در واقع ما قبل از متفرد شدن نيمه انسانيم ،انسان بودن براي ما يك بالقوه است و نه يك اتفاق بالفعل ، حيوان بودن ما يه  بالفعله ، حالا بخشي از ما ممكنه كه انسان بشيم و بخشي از ما ممكنه كه انسان نشيم، به نظر ميرسه كه انسان شدن مشكله.

گوردن آلپورت روانشناس انسان گراي آمريكايي و البته الماني الاصل اعتقاد داره كه تنها چند در صد مردم به اين مرحله self actualltion مي رسند كه اين مرحله ، مرحله انسان شدن  ماست...2%  يعني 98% از مردم به اين دنيا ميايند انسان  بالقوه و حيوان بالفعل ميآيند، و انسان بالقوه و حيوان بالفعل هم ميرند.

گفتيم هفته پيش كه اينself actualltion ،) خود شكوفايي (اسمش رو مازلو براي يه  چيزي گذاشته كه يونگ به اون individuation ( فرايند تفرد) گفته.

خوب يونگ ميگه كه فرايند تفرد دو بخشه:مرحله اول از تولد تا دوره نوجواني كه بستر سازي رشد اتفاق مي افته  ،يعني اون اتفاق اساسي كه تو رشد خاصٌ انسان مي خواد اتفاق بيافته، تا دوره نوجواني اون اتفاق نمي افته، در واقع تا اون موقع انسان در حال يادگيري مهارتهاي زنده ماندن و بقا هست.از ابتداي نوجواني يك مرحله اي در انسان شروع ميشه كه ما خيال مي كنيم كه تو زندگي حيوانات وجود نداره والبته  ممكنه كه ما اشتباه بكنيم. يعني ابزارهاي لازم براي مطالعه تعاملات پيچيده اونها رو نداشته باشيم و همانطور كه حيوانه  فكر مي كنند كه ما انسانها قار و قور مي كنيم و صداهامون همه مثل هم هست ،ما هم فكر مي كنيم كه كلاغ ها هم قار و قار مي كنند و صدا ها شون همه شيبه هم هست .ولي اگر حضرت سليمان باشي اونوقت مي فهمي كه كلاغها قار  قار نمي كنند !

خوب از اين مرحله به بعد تازه فرايند انسان شدن ما شروع ميشه ، كه با يك بحران هم  شروع ميشه،يعني تو زندگي هر وقت كه ما دچار بحران ميشيم يعني وارد  يه مرحله رشدي شديم.

وقتي كه همين طور دنده خلاص و راحت براي خودمون داريم مي چرخيم و همه چيز بر وفق مراد است يعني ما در يك دوره رشدي الآن نيستيم ، شروع دوره هاي رشدي براي انسان هميشه با بحران همراه هست.

اولين يحران ، بحران نوجواني هست. كه در واقع با شروع بحران جنسي ، بحران نوجواني رخ ميده.در بحران نوجواني مهمترين چيزي كه در انسان موضوع بحران هست ، هويت    identify است.

هويت يعني چه؟..من كيم؟...اولين بحران اينه كه من كيم ؟..قبل از اين بحران همه مي دونستند كه من كيم !دختر ...زري خانم...پسر بابام ...همه ماجرا حل شده هست .در شروع بحران نوجواني ( معلوم نيست كه اين هورمونها چه فرايندي رو در مغز ايجاد مي كنه يا با تغيير شكل و شمايل بدن انسان يه سوال هويتي براش ايجاد مي كنه كه ما دچار ترديد ميشيم كه من كي ام؟..) براي اينكه اين من كي ام خودش رو جواب بده ، شروع مي كنه به استقلال پيداكردن ، و مجزا كردن خودش از اون بستري كه توش قرار داره.

 يعني انگار اون خودش رو با اين زمينه يكي مي ديده و حالا شروع مي كنه كه خودش رو چيزي منفك ، برآمده و متجلي شده ببينه ، يعني به شكل يهfigure براي اولين بار مورد توجه قرار داده ، بنابراين ديگه نمي تونه ، با پسر بابام و پسر مامانم خودش رو معرفي بكنه ، براي معرفي خودش يه چهار چوب مي خواد دور خودش بكشه ،كه براي كشيدن اون چهار چوب عمدآ بعضي از رفتار هايي رو كه بهش تحميل ميشه رو رد مي كنه ، و بعضي از رفتار هايي رو كه براش نهي ميشه رو به سمتش ميره ، به خاطر اينكه اگر اين اتفاق نيافته اون جزيي از زمينه هست.من براي اينكه اين دايره رو مشخص كنم بايد رنگي متفاوتي داشته باشه ،بنابراين داره شروع مي كنه كه خودش رو رنگ ديگه اي كردن ،اون با كسي خصومت و دشمني نداره ، فقط مي خواد كه خودش رو يه رنگ ديگري بكنه كه من كيم خودش رو به راحتي بتونه تشخيص بده . اين بحران بحران هويته.

خوب اين بحران هويت با لجبازي و با خشونت و با پرخاشگري و با تبعيت نكردن ، خودش رو نشون ميده. يه فرايندي داره طي ميشه كه اگر اون فرآيند به سلامت طي بشه منجر به اين ميشه كه انسان از يك حيوان بالقوه انسان به يك حيوان اجتماعي بالقوه انسان تغيير شكل بده ، ما ميدونيم كه دو گونه حيوان داريم حيوانات اجتماعي و حيوانات غير اجتماعي . مثلا گربه ها حيوانات غير اجتماعي هستند ، اغلب ما گربه ها رو تنها مي بينيم .فقط براي توليد مثل يه دوره اي دوست ميشند و يه آميزش انجام ميدهند چند تا بچه مي زايند ، پدره كه بعد از آميزش مجزا هست ميره به دنبال كار خودش ، مادره مي مونه بچه هاشو شير ميده ، رتق و فتقشون ميكنه و بزرگشون مي كنه و اونها هم ميرند به دنبال كار خودشون .شما به جز در يك دوره كوتاهي كه بچه ها نياز به مراقبت دارند ، گربه ها رو خانوادگي نمي بينيد .همين طور كرگدن ها و همين طور خيلي از حيوانات ديگه....منفرد زندگي مي كنند.

انسان تازه در اين نقطه مي تواند تبديل به يك حيوان اجتماعي بشود. مثل گرگ ، مثل سگ ، مثل دولفين ، مثل نهنگ. فرق حيوانات اجتماعي با حيوانات غير اجتماعي اين هست كه حيوانات اجتماعي گرسنگي لمس دارند . اون جلسه گفتم كه اريك برن ميگه كه انسانها سه دسته گرسنگي دارند. 

1-                                                   food hunger  گرسنگي غذا   

2-                                                touch hunger    گرسنگي لمس،گرسنگي  نوازش – گرسنگي توجه    

3-                                                 گرسنگي ساختار  structure hunger

 خوب حيوان اجتماعي ويژگيش اينه كه گرسنگي لمس داره و انسان باز يكي از ويژگيهاي ژنتيكي اش اينه  كه حيواني اجتماعي است و  اگر مورد توجه و لمس قرار نگيره مريض ميشه، بچه ها رو اگر كه نبوسيم ،  لمسشون نكنيم ، همه مواد غذايي هم كه به بدنشون تزريق بشه ، بدون ارتباط با يك انسان بچه ها از گرسنگي لمس مي ميرند.سوء تغذيه مي گيرند ، سيستم ايمني بدنشون مختل ميشه ، و مي ميرند. مي دونيد كه سالها ..از زماني كه باكتريها كشف شدند ، به اين نتيجه رسيدند كه خيلي از بيماريها ناشي از باكتري ها هست ، و بنابراين تصور اين بود كه نوزادان كه از بدو تولد هنوز سيستم ايمني شون رشد نكرده ، بهتره كه در محيط هاي كم باكتري زندگي كنند ، بنابراين بعد از زايمان، نوزاد ها رو از مادرهاشون جدا مي كردند.مي بردند بخش نوزادان و همه با كفش و كلاه و لباس مخصوص و دستكش اون بچه ها رو مي گرفتند ، و بچه ها هر دو سه ساعت فقط يك بار براي شير خوردن مي رفتند پيش مادر هاشون .در واقع اين بچه ها لمس نمي شدند.مثلا در روز ده تا بيست دقيقه لمس مي شدند.بعد به اين نتيجه رسيدند كه اين بچه ها در اين شرايط ايزوله ، ميزان رشد جسمانيشون كمتره و ميزان  بيماري عفوني در اونها  بيشتره.و بعد متوجه شدند كه بچه ها غير از غذا نياز به لمس دارند .بنابراين اين بخش ها ديگه بسته شد و از بدو تولد، نوزادان توي بغل مامانشون ، رو تخت مامانشون نگهداري ميشند، غير از بچه هايي كه يه بيماري خاصي داشته باشند . مثلا نقص تنفسي داشته باشند ، و نياز باشه كه در يك انكوباتوري ، در يك دستگاه ويژه نگهداري بشوند.

ميمون ها هم مثل انسان حيوانات اجتماعي هستند ، مورچه ها هم حيوانات اجتماعي هستند، زنبور عسل هم موجود اجتماعي هست.

در يه تحقيقي هري هارلو همه چيز در اختيار بچه ميمونها گذاشت و اونها رو تنها گذاشت ، هيچ كدوم همديگر رو نمي ديدند، اون بچه ميمون ها همه مريض شدند و دچار سوء تغذيه شدند.

در زمان فردريك كبير كه امپراطور پروس بود ، خواستند يه تحقيق علمي بكنند و اون اينكه آيا اگر كسي با بچه ها حرف نزنه ، هيچ كلمه اي به گوششون نخوره، آيا ژنتيكي مي تونند زبان ياد بگيرند ؟ و  بعد از چند سال شروع مي كنند به حرف زدن يا نه.؟..بردند بچه ها رو در جايي گذاشتند و همه امكانات رو هم در اختيار گذاشتند ولي كسي باهاشون حرف نمي زد ، و براي اينكه زبان غير كلامي هم وجود نداشته باشه ، حتي الامكان كسي پهلوشون نمي رفت ، فقط براي اينكه غذا براشون بياره ،عوضشون بكنه، ( فكر مي كنم كه مثلا بيست تا بچه گذاشتند توي اين كار).فكر مي كنيد اين بيست تا بچه چه اتفاقي براشون افتاد؟...همشون قبل از دو سالگي مردند. يعني هيچ كدام به دو سالگي نرسيدند.بنا براين انسان مثل ميمون و مورچه جزء حيوانات اجتماعي هست.در بحران هويت انسان انگار كه يه حق انتخاب پيدا مي كنه ...حق انتخاب گربه شدن، يا گرگ شدن، حيوان منزوي شدن يا انسان اجتماعي شدن.

اگر اين مرحله موفق طي بشه اين مرحله رو بهش مي گيم  اجتماعي شدن يا socialization))  انسان زماني  يك حيوان اجتماعي است كه منافع تيم رو بر منافع خودش ترجيح بده ، و ميدونه كه وقتي كه تيم قوي باشه ، منافع او هم تامين ميشه.همون ضرب المثلي كه از آدم ها مي پرسند كه دوست داري سر مارمولك باشي ، يا دم شير؟... مارمولك و سر مارمولك با اينكه سر هست ، ولي با يه دمپايي له ميشه ، ولي دم شير با اينكه دمه ، ولي ميگند كه با دم شير نبايد بازي كرد خطر داره.

بنابراين انساني كه اجتماعي شده ، انساني هست كه ترجيح ميده كه دم شير باشه ، تا سر مارمولك. نتيجه اينكه منافع جمع رو بر منافع خودش ترجيح ميده ، و ميدونه كه اون جمع حمايت موثرتري از اون مي كنه.همين طور كه ميگند كه يك نفر براي همه ، همه براي يك نفر. خوب با اين نگاه به اجتماعي شدن، به جامعه خودمون نگاه كنيم چند در صد اجتماعي شده اند؟...!آدم كه اجتماعي شده باشه عبور ممنوع نمي ره داخل براي اينكه زودتر برسه، پاركينگ ممنوع پارك نمي كنه، از سرعت مجاز تخلف نمي كنه، اين آدم اجتماعي گر چه به ضررشه رعايت  يه آيين ، يك دستورالعمل جمعي ، اما مي دونه كه در دراز مدت منافع اون رو تامين مي كنه.

يه كتاب هست به نام مديريت در ژاپن كه يك نويسنده آمريكايي بيشتر ساختارهاي مديريتي رو بررسي كرده بود در ژاپن. كه دو سه تا خاطره هم تعريف كرده بود . يكي از اين خاطرات ميگه كه تو خيابون راه مي رفتم ،  من ديدم كه يه آقايي اومد يه ماشين ميتسوبيشي هم اونجا پارك بود، ديدم دستمالش رو در آورد و ماشين رو پاك كرد و آينه هاش رو هم تنظيم كرد و دستمالش رو هم تا كرد و گذاشت توي جيبش و رفت ايستاد تو صف اتوبوس ايستاد.گفت رفتم جلو ببينم كه اين آدم چرا ماشين داره ولي با اتوبوس مي خواد بره.و حالا اگر هم كه نمي خواد كه با ماشينش بره چه لزومي داره كه بياد و ماشينش رو تميز كنه و بعد تو صف اتوبوس بايسته...ميگه كه رفتم جلو و ازش پرسيدم كه آقا چرا شما با ماشينتون رفت و آمد نمي كنيد؟ گفت براي اينكه ماشين ندارم. گفت كه من خودم ديدم كه شما اونجا اون ماشين......گفت بله درست مي گيد ،من اونو تميز كردم ولي ماشين ، ماشين من نيست،گفت كه من كارگر كارخانه ميتسوبيشي هستم ، ديدم كه ميتسوبيشي ما ، زشت تو خيابون به نظر مياد ، و اين به ميتسوبيشي ما آسيب مي زنه .ديدم منكه وقت دارم ، كاري ندارم ، دستمالم رو در ميارم اينو تميز مي كنم ،شيشه هاش رو آينه هاش رو ، گفتم اين كار رو مي كنم به خانواده كمك مي كنم.

اونوقت در ژاپن يه نفر كه مي خواد خودش رو معرفي بكنه ، مثلا نمي گه كه من ، دكتر سرگلزايي از انجمن ....هستم.اگر همچين چيزي بگه مردم ميگند كه چه آدم اداب ندونيه..! ميگه من ، از انجمن هيپنوتيزم ، دكتر سرگلزايي .يعني اول اون تيمي رو كه بهش  متعلق است ، رو معرفي مي كنه ، يعني اگر كه كسي تيم نداشه باشه ، هويت نداره.بنابراين اگر كه خانه دار هم هستند يه NGO خانه داري تاسيس مي كنند، و خودش رو معرفي مي كنه كه من از NGO محله....خانم .....هستم.و يا به سازماني ميگه كه اجازه بديد كه من هفته اي دو ساعت بيام تايپ هاي غير محرمانه شما رو تايپ كنم ، فقط براي اينكه براي معرفي خودم بگم كه من از شركت فلان ...فلاني هستم.يعني انساني كه هويت اجتماعي نداره اصلا به عنوان يك انسان شناخته نمي شه و هنوز حيوان اجتماعي نشده ، هنوز گربه هست.هنوز گرگ نشده.( جالبه بدونيد كه گرگ ها جزء نادر حيواناتي هستند كه عاشق ميشند.يعني فقط جفتگيري نمي كنند بلكه سوگواري مي كنند وقتي كه جفتشون رو از دست مي دهند .و يكي هم نهنگ ها و كوسه هااينجوري هستند.)

يكي از دوستان من فوق ليسانسش رو حدود سي و چند سال پيش مي گذروند در سوني ، مي گفت كه يه واشري عبور مي كرد از روي ريل و اين ها با پنس بايد اين واشر رو بردارند و جاي بگذارند ،با  اين سرعتي كه ريل عبور مي كنه بعد مي گفت كه يه واشر كوچك مي افتاد روي زمين ، اونا به سرعت ، كه وقت هم از دست نره ، مي گشتند كه اونو پيدا كنند و اونو بردارند ،بعد فكر مي كردم كه اين يه چيز نانو تكنولوژيه....يه چيز مهميه ...گفتم كه اين چقدره قيمتش ؟ ...گفتند كه يه جعبه صد تايش يك ين هست.گفتم پس براي چي شما خم ميشيد و اينو جمع مي كنيد؟...كارگره گفت كه كمپاني من پول از دست ميده. اين يه موجود اجتماعيه.

حالا بنابراين اين مرحله كه طي بشه ميشه سوشياليزيشن كه تازه  هويت پيدا مي كنه يه مرحله ،يه نفر هويت اجتمايي پيدا مي كنه ، حالا اين هويت اجتماعي پيدا كردن باز خودش گير هاي زيادي داره ، گير هاش اين هست كه ما يك خويشتني  محقق شده داريم ، خويشتن واقعي ، واقع شده ، real هست.همينكه من امروز هستم ، يه real self  من هست. اين حرفهاي كارن هورنايه ،يه چيزي هم تو ذهنمه ، مثلا گاهي ما مي گيم كه :رسد عاقلي كه بجز خداي نبيند ....بنگر كه تا چه حد است مقام آدميت ...اين چيزهاي گنده گنده و دور از واقعيت رو كارن هورناي بهش ميگه ideal self  يعني ، خويشتن ايده آل ،يعني كه به ما گفته اند كه تو قراره اون بشي.خويشتن آرماني ،يه خويشتن ديگه هم وجود داره ، يه خويشتني كه مثلا ميگند كه تو پرايدي ...خيلي خوب ولي اگر كه پرايد فول باشي خوب خيلي بهتره...اينجا به اين ميگند True self  خويشتن حقيقي. خوب اين خيلي مهم هست كه اگر ما براي آدمها خويشتن قابل تحققي ايجاد نكنيم ، خويشتن رو خيلي بالا بگذاريم ، در نتيجه اين آدم هميشه دچار يك احساس حقارت دروني است. حالا اين احساس حقارت رو دو جور نشون ميده ، يكي اين هست كه ابراز مي كنه ...كه مثلا من آدم شكست خورده اي هستم ، آدم ناتواني هستم ، اين عقده حقارتش كاملا رو هست. بعضي از آدمها ،برعكس عمل مي كنند، ما تو روانشناسي بهش ميگم reaction formation يعني واكنش سازي ، يعني اون چيزي رو كه مي خواد پنهان كنه ، عكسش رو رفتار مي كنه...يه جايي مثلا بوي فاضلاب ميده ، شما نمي ريد كه اونجا ذغال دود كنيد ، ميريد عود روشن مي كنيد ،آدم كه وارد ميشه دچار يه احساس  تعفن معنوي ميشه. اين تعفن معنوي كاملا متضاد اون رفتار مي كنه و به اصطلاح خودش رو خيلي بزرگ نشان ميده ،احساس حقارت هم مثل اون بوي فاضلاب كه قراره پشت عطر عود و به به پنهان بشه، ميره كه پشت خودبزرگ بيني پنهان بشه.  نه به ما ، به خودش ، خود بزرگ بيني پيدا مي كنه ، كه در شكلي كه از نظر ژنتيكي معيوبه و منجر به هذيانهاي گرانديوزيتي ميشه ، و در شكلي كه اون هذيان رو نمي گيره به شكل شخصيت هاي Narcissistic ميشه.شخصيت هايي كه خودشون رو خيلي زياد ارزيابي مي كنند ، داعيهً مديريت جهاني دارند .

 به نظر من مياد كه تا زماني كه ما در فرهنگمون ، ادبياتمون ، در قصه ها و در حكايت هامون ، انسانهايي خطا ناپذير رو ترسيم مي كنيم ، ما دچار يك احساس حقارت دروني خواهيم بود كه نمونه اش يا تآئيد خواهي افراطي ، يا از اون ور قضيه خود تآئيد دهي افراطي است  .

اولين قدم براي اينكه سوسياليزيشن درست انجام بشه اينه كه ما بياييم رويideal self  ها تجديد نظر كنيم ، بگيم كه اين يه قصه هست ،اين يه اسطوره هست ، خيلي خوب مثل قصه شنگول و منگول ،اگر كه بدونيم كه قصه هست و از اون فوايد اسطوره اي اش استفاده بكنيم كه خوب ، ولي اگر كه خيال كنيم كه يه انسان كامل ، خطا ناپذير ، يه روزي روزگاري ، روي زمين با دو تا پاش داشته راه مي رفته ، ما دچار ideal self  ميشيم و عملا دچار يه احساس حقارت عميق ميشيم كه يا دچار نارسيسيتيم ، يا عقده حقارت داريم ، يا هر دو اينها.يعني وقتي كه در مقابل پايين دست قرار مي گيريم ، نارسيسيتيم ، و وقتي كه در مقابل بالا دست قرار مي گيريم سر به زير و خاك بر سر !

اين ويژگي ناشي از اين اتفاقه بنابراين شما ببينيد كه رشد ژاپن از چه موقعيه ؟...تو جنگ جهاني دوم چه اتفاقي افتاد كه ژاپن رشد كرد؟...اولا قبل از جنگ جهاني دوم ژاپن يك كشوري بود كه از نظر صنعتي عقب، عقب ماندگي صنعتيش رو براي اينكه جبران كنه ، تبديل به يك كشور ميليتاريست شده بود، يعني به هر جا كه مي خواست حمله مي كرد ...مثلا به كشور كره ، سالها بهره كشي مي كردند و اين جور چيز ها ، منچوري چين رو گرفته بودند، با روسيه سر جنگ بودند و در داخل هم همه با هم در حال جنگ بودند، آمريكايي ها دوتا بمب انداختند اونجا، كه به دنبال اون كلي از اعتبارات سازندگيشون رو دادند و دو تا از نخبه هاشون رو كه دكتردمينگ و دكترجوران  بودند رو هم فرستادند تا ساختار اجتماعي اقتصادي ژاپن رو باز سازي كنند ، يعني يه ژاپن نو را با كمك آمريكايي ها از خرابه هاي سوخته در آوردند.

اتفاق دومي كه افتاد اين بود كه نارسيسيسم امپراطور ژاپن شكست ، امپراطور آمد در پخش مستقيم راديو ، اعلام كرد كه من آدم هستم.قبل از اون به عنوان يك سنت چندين هزار ساله معتقد بودند كه ما از خاكيم و امپراطور از آفتاب و اينها خطا ناپذيرند، اينها ولايت دارند بر مردم ، تا زماني كه اين اتفاق نيافتاده بود ، ژاپن يك كشوري بود از لحاظ صنعتي ، توسعه نيافته، از لحاظ اجتماعي ،  نا امن،، از لحاظ اجتماعي ، ملوك الطوايفي، و از نظر سياست خارجي ، ميليتاريستي.اولين حمله نظامي رو ژاپني ها به آمريكايي ها كردند، از نظر فرهنگي اتفاقي كه افتاد اين بود كه امپراطور اومد به مردم گفت كه مردم من هم مثل شما ، آدمم ، خطا پذيرم ، راهنماييم كنيد...اگر جايي مي بينيد كه كج ميرم جلوم بايستيد، من در اين جنگ اشتباه كردم ، و مسئوليت اين نكبتي رو كه بر سر ما آمد رو به عهده مي گيرم .به محض اينكه اين ideal self  در ژاپن شكسته شد مردم true self   را جايگزين آن كردند و به جاي ولي امرشون ، دكتر دمينگ و دكتر جوران گذاشتند . گفتند كه ما قراره بريم جلو تر از مرحله دامپروري و كشاورزي و بريم به مرحله صنعتي شدن ، اين تكليف ماست.از اينجا ژاپن ژاپني شد كه همه جا مثالش مي زنند .

بنا براين تا زماني كه ما ideal self  رو تو فرهنگمون  داريم سوشيا لايز(socialized ) شدنمون غير ممكنه.با بالا بردن جريمه هاي رانندگي ما سوشيالايز نمي شيم.با جايزه دادن سوشيالايز نمي شيم ، اون اول بايد منهدم بشه ، خيالمون راحت بشه ، تازه مي فهمييم كه آدميم ،اين يك اتفاقه.  دومين اتفاقي كه براي سوشيالايز شدن ميافته اينه كه نفر با نفر رقابت نداره ، تيم با تيم رقابت داره.اين رديف از دانشجو ها با اون رديف از دانشجو ها ، كلمه من تو كار حذف ميشه، جزوه ما ، نمره ما ، تكليف ما، اين دو تا اتفاق هر وقت افتاد، اونوقت ، بنابراين ، در واقع parenting بايد به صورت يك اتفاق بزرگ اجتماعي رخ بده ، وگرنه من اميدي ندارم كه براي بچه ام يه اتفاق بزرگي بيافته ، با هر تكنيكي كه بشه، اگر كه استراليا مي بينيد كه تريپل پي داره (positive parenting program) براي اينكه از اول اين ساختار ها درست شده ، و گر نه مثل اين مي مونه كه توي استخر تعفن معنوي شما هي ..مثلا مهر و جا نماز نثارش بكنيد.ما هم جذب همون تعفن مي شويم ديگه ، پس اول دو تا اتفاق بايد در فرهنگ ما بيافته ، آموزش و پرورش فردي تبديل به آموزش و پرورش جمعي بشه ، و تكليف ideal self  ها رو هم روشن كنيم .

 يونگ ميگه كه سوشيالزيشن  كه امروز در جامعه مدرن در خيلي جاها  هنوز اتفاق نيافتاده تو اقوام بدوي اتفاق مي افتاده ،چرا كه ميريد مي بينيد كه اسم گذاري گروهيه، ختنه گروهيه، آموزش گروهيه، غذا خوردن گروهيه، بنابراين چون رشد جمعي اتفاق مي افته ، مثل يك تيم مي مونند كه شاگرد اول رياضي ، شاگرد اول رياضي شناخته نمي شه ، مگر اينكه شاگرد اخر رياضي رو دستش رو گرفته باشه دو نمره بالا آورده باشه.نه اينكه تو بشيني براي خودت درس بخوني وIQ  خدادادي هم ، نمره ات بشه بيست ، چند تا هم بشن 15 و بقيه بچه هاي كلاس هم زير ده و يك نفر هم نمره 2 ! اونجا ميگه تو در صورتي شاگرد اول ميشي كه اين 2 رو به ده برسوني و اون وقت ميشي شاگرد اول . اين اتفاق زماني كه بيافته تازه سوشياليزيشن واقع ميشه ، بنابراين ما الان داريم راجع به يك چيزي صحبت مي كنيم كه ممكنه كه اگر ساختار هاي سياسي موجود دوام بيارند تا صد سال بعد اتفاق نيافته.

ما يه چيز هايي توي مملكتون آماس پيدا كرده ، يعني از جاي خودش در رفته و آمده اينجا....آماس شاهنامه داريم آماس قران داريم ...آماس نادر شاه افشار داريم ، ما قراره همه اينها رو ببوسيم سر جاي خودشون بگذاريم .ما يك باز تعريف نياز داريم نه يك انهدام، اون چيزي كه بايد منهدم بشه سيستميه كه مانع باز تعريف هست.اتفاقآ شما مي بينيد كه يونگ بيش از همه به اسطوره ها توجه كرده ، اما باز تعريف كرده ، گفته كه رستم ، رستم نمادينه ، رستمي نبوده كه مثل اين پرورش اندامي ها كه بعد معلوم ميشه كه شر خرند و دو نفر رو كشته اند.رستم اين نيست ، رستم يك نماد طرحواره بشري است ، سهراب نماد يك طرحواره بشري است .در واقع اينها تمثيل هايي از شرايط رواني هستند ما اونوقت خيلي از چيز هاي انتزاعي رو عيني برداشت كرده ايم ، يعني مثلا اگر كه مي گند كه شمس تبريزي از روي آب رد مي شد ما خيال مي كنيم كه يه آدمي بوده كه كفش ضد آب داشته و از روي اب رد ميشده ، يكي از مشكلات ما اين است كه خط مرز بين تاريخ و اسطوره كشيده نشده ، تاريخمون اسطوره ايست ، اسطوره هامون تاريخي است.كسي واقعا نمي دونه كه چه چيزي واقعا در تاريخ محقق شده و چه اتفاقي در روان بشر محقق شده .اونوقت ما نمي فهميم كه مفهوم نمادين رستم چه هست ، علت شكست نمادين رستم چه بود؟چرا بايد برادر رستم براي رستم چاه بكنه،  براي اينكه رستم قبلا پسر كشي كرده بود ، داره به نظام هاي قدرت مداري اشاره مي كنه فردوسي، نمي تونه كه به سلطان محمود غزنوي بگه و نصيحت كنه ، داره به يك نظام اشاره مي كنه كه نسل جوان خودش رو فدا مي كنه ، براي حفظ قدرت خودش ، نتيجتآ برادر خودش هم براش چاه مي كنه .بنابراين اساسآ قرار نيست ما اسطوره ها ، تمثيل ها رو رها كنيم ،به جاش اونها رو  بازتعبير  مي كنيم .

پس اين اتفاق اگر كه بيافته ما سوشيالايز ميشيم ، تصور اينكه ما مي توانيم يك مدرسه رو به تنهايي توش سوشالايز بكنيم محاله! تصور اينكه ما ميتوانيم يك خانواده رو توش سوشيالايز بكنيم محاله، البته اينها حرف هاي يونگ هست .اگر تمام جامعه ساختار سازي مجدد بشه اونوقت سوسياليزيشن توش اتفاق مي افته .تازه پايان سوسياليزيشن ، شروع individuation   هست.نتيجه تفرد رو يونگ ميگه integrity يا تماميٌت ، پايان تعارض ها، پايان تعارض هاي دروني ،هم اريكسون اسمش رو ميگذاره اينتگريتي و هم يونگ.پس تفرد يك مرحله هست كه پايانش اينتگريتي است .سوشياليزيشن يك مرحله هست كه پايانش به دست آوردن ايگواست. كه ايگو يعني social identity .

 Individuation   حالا چي هست كه ما مي خواهيم واردش بشيم؟...تفرد يك سفر ماجراجويانه هست ، يعني اين سفر ، سفري نيست كه براش علامت گذاري كرده باشند و آخرش بگند كه رسيديم حالابياييد تفرد اينجاست....خودتون بايد قدم به قدمش رو مكتشفانه بريد و طي كنيد .اين journey  كجا اتفاق مي افته؟..through life   يعني از  تو شكم زندگي ، يعني تو نمي توني چمدونت رو جمع كني و بگي كه خداحافظ ، من دارم ميرم Individuation  پيدا كنم .اين اتفاق نمي افته بلكه تو زندگي در درگيري با حوادث زندگي اتفاق بيافته ، مقصدش كجاست؟ تماميت.wholeness , selfhood رسيدن يه اون خويشتن حقيقي.اين ميشه Individuation.  چه جوري ميشه كه ما به اين برسيم ؟.

  بايد بين نيرو هاي متضاد زندگيمون بتونيم كه يك تعادلي ايجاد كنيم .اون نقطه تعادل ، گفتم مثل اون لم دوچرخه سواري ، كه علي القاعده تو از يه طرفي بايد بيافتي ، ولي وقتي كه لم رو بدست مياريد نمي افتيد.اين اتفاق به ظاهر نشدني ، شدني ميشه و ما مي تونيم كه بين نيروهاي متضادمون تعادل ايجاد بكنيم.اين ميشه رسيدن به Individuation. يعني بعضي از آدمها تو دنيا عاشقند ، و بعضي از آدمها عاقلند، كسي كه به  Individuation ميرسه ، عاشق عاقله.  بعضي از آدمها حاكمند و بعضي از آدمها مطيعند.كسي كه به تفرد ميرسه حاكم ، مطيعه.

"رهبر فرزانه كسي است كه وقتي كه كار رو انجام ميده ، هيچ كس نمي فهمه كه كار او بود ، مردم مي گويند كه اين كار را ما انجام داديم .همه اش به دست خودمان بود ،ولي اين رهبر رهبر گمنامي است ، مردم از حضورش خبر ندارند."

1- اين ميشه حاكم مطيع. شما مي بينيد كه يه كارگر داره كارگري مي كنه ، در حالي كه اين داره برنامه ريزي مي كنه ....... هر وقت كه ديديد كه آدمهاي بسيار عاشق، به عقل رسيدند از راه عشق، يا آدمهاي بسيار عاقل به عشق رسيدند از راه عقل ، اونوقت شما مي بينيد كه تعادل بين اجزاء متضاد ايجاد شده .

2-- همونطور كه قاعدآ در يك جا انتظار داريم كه نگنجه ، همونطور لائوتزو در اون تصوير معروف رسمش مي كنه ، سياه و سفيد هر دو با هم ، نه به تنهايي ، سياه ، نه به تنهايي سفيد.هردو با هم تز و آنتي تز با هم وجود داره ، اون نقطه ، نقطه Individuation هست.

اين مهمه در واقع توي Individuation كه ما به يك تعادلي برسيم، اما تعريف تعادل ، تعريف بسيار دشواري هست.من يه مثال مي زنم از مثنوي كه ببينيد به اين راحتي نيست به تعادل رسيدن.

ميگه كه يك خانقاهي  بود ، يه عده اي مريد بودند و يك مرشدي هم بود ، يه روز مريدها اومدند پيش مرشدشون و گفتند كه : يكي هست توي ما كه اهل افراطه ، همه ما يك قرص نان مي خوريم و اون دو قرص نان مي خوره،مرشد اونو دعوت كرد اومد به اتاق و پرسيد كه چرا دو تا قرص نان مي خوري و....گفت كه اين بچه هايي كه توي كلاس شما هستند ، اونا توي خونه شون روزي نصف قرص نان مي خورند ، قوت روزانه شون هست، اينجا كه مفته و نذريه و ....اينها به جاي نصف قرص نان يك قرص نان مي خورند و تا شب اين جوري راه مي رند كه نصف نان از دهنشون نپره، چون تا خرخره خوردند مي ترسند كه از دهنشون بريزه بيرون ، اينها شكمشون يه نصف نونه ، ولي ما تو خونمون روزي چهار قرص نان مي خوريم ، من امساك مي كنم ، نصف شكممم رو گرسنه نگه مي دارم ، رياضت مي كشم ، دو قرص نون مي خورم ،تا شب هم شكمم داره قار و قور ميكنه .حالا كي اهل افراط و كي اهل امساكه؟!

بعد استاد مي بينه كه بله ، كار ، كار بسيار مشكلي است ،نقطه تعادل يك نقطه استاندارد  نيست ، استاندارد سازي در سطح اجتماع ، اتفاق مي افته، كه در حالي كه تو اين نقطه تعادلي اتفاق مي افته كه كاملا فرديست، براي همين تفرده، شما آدمهايي اجتماعي شده رو مي تونيد مثل قطعات اين سراميك ها ي زير پاتون ببينيد، مي تونيد هر كدام رو برداريد يكي ديگه جاي اون بگذاريد، سراميك ها شخصيت اجتماعي پيدا كرده اند.اما آدمهاي Individuation رو هيچ كدومشون رو نميشه جاي دگري گذاشت. نميشه كه گفت كه لئوناردو داوينچي ما را بس!  نميشه كه مثلا رباعيات خيام را برداشت و گفت كه آخر شعر فارسي مثلا حافظه ، ديگه رباعيات خيام لازم نيست.

هيچ فرد individualized  رو نمي شه با فرد يگري عوضش كرد بنابراين انسان اول بايد به استانداردسازي برسه ، اما به اين نقطه كه رسيد ، يك تعادلي است ، كه هيچ كس از بيرون نمي تونه كه نقطه اين تعادل روبه شما مشق بده،  در يك سفري از زندگي اين بالانس اتفاق مي افته .

بعضي از تضادهاي موجود، تضاد بين خير و شر ، درونگرايي و برونگرايي ، تضاد بين نرينگي و مادينگي ، تضاد بين تفكر و احساس ، و تضاد بين تولد و مرگ ، و بين جنبه حيواني ما و جنبه فرا حيواني ما،به تعادل مي رسه در فرايند تفًرد.

يونگ اعتقاد داره كه اينها جنبه هاي مختلف عملكرد روان است.اين جنبه هاچيه؟...ميگه كه ما عملكرد هاي رواني مختلفي داريم ، كه اينها متضاد هم هستند.  يكيشون چيه ؟

  - تفكر ، و احساس

 -  حس    (  sensation )

-  و شعور- اشراق- بصيرت(  intuition )هست

    Thinking                                                       sensation                   

                                                                                                                                Introversion                                                                                  extroversion 

 

Intuition                                         feeling                                         

 

--و همين طور در درونگرايي و بيرون   گرايي ،   extroversion    و   introversion 

يونگ ميگه كه هر كدوم از آدمها همه اين عملكرد ها رو دارند هيچكس" مطلقآ" و صد در صد نيست و هيچكس هم صفر در صد احساسي نيست. اما توازن بين اينها وجود نداره.يكي احساسش خيلي بارزه حرف مي زني اشكش در مياد، پر از احساسه كيف مي كني كه اون بخواد كه يه چيزي رو توصيف كنه. خوب شخصيت بسيار دوست داشتنيه ولي نمي تونيم كه ايشون رو به جاي يك مدير بگذاريم. نقطه مقابل افراد تفكري ، اين افراد همه چيز رو آناليز مي كنند ، تعريف مي كنند، درست و غلطش رو مي چينند.مثلا يه آدم فيلينگي كه بره خواستگاري چي ميگه؟...ميگه به دلم نشسته...مي پرسي كه چند سالشه؟ ...يه نگاه عاقل اندر سفيه مي كنه و ميگه كه ....از شما انتظار نداشتم ...مگر آدم مي خواد كه با تقويم شناسنامه اي ازدواج كنيه؟!تو كجا درس خوندي روانپزشك؟..!! بعد مي پرسي كه قبلا هم ازدواج كرده؟...مبهوت نگاه مي كنه و ميگه ...نكنه تو از اون آدمهايي هستي كه فكر مي كني كه هر كس فقط يكبار بايد ازدواج كنه .....اينكه اومد خواستگاري شغلش چيه؟...لگد مي زنه و شما رو پرت مي كنه و ميگه كه نمي دونستم كه ماترياليسم هم هستي.ميگي پس تو چه مي داني ؟...ميگه كه غمش در نهانخانه دل نشيند...به نازي كه ليلي به محفل نشيند . ما زابلي ها ميگيم كه جمعه تب مي كنه شنبه عرق مي كنه و شماها مي گيد كه جمعه عاشق ميشه و شنبه فارغ ميشه.

حالا نقطه مقابل think  يه، عينك هم زده،  رفته خواستگاري مي پرسيد كه رفتيد خواستگاري چطوري بود ....ميگه كه من يادداشتم را بايد نگاه كنم ، بعد براي شما توضيح ميده ، ميگه كه عرضم به حضورتون كه من در 5 بارم چهار نمره اي ...نه چهار بارم 5 نمره اي جمع بندي كردهام ...1- گلش ...چون خيلي مهمه كه خوشگل باشه؟...يا بد گل باشه...2- -  ننه باباش ...3--- بهر حال آدم با باد هوا كه زندگي نمي كنه ...پولش.....4—تحصيلاتش....دانش –فهم و شعور  مياد ...ميگه كه در زمينه گل ...عرض كنم كه چشمهاش درشت بود ...اما دماغش عمل كرده بود ...و درسته كه الان من ميپسندم ...اما ژنش كه هست...من بايد هر روز يه بچه رو كول كنم ببرم رينوپلاستي ....باباش يه كارخانه داره ولي من تحقيقات كرده ام و ديده ام كه 22% سهام  مال خودش نيست...فرشهاشون ماشيني بود ...خيلي بده ...دانشجوي كارشناسي ارشد دانشگاه آزاده ، ولي تعهد اگر بدن كه تا آخرش خانواده اش خرجش رو بدند اينو بهش OK ميدم.( من اينارو داشته ام از خودم درنميارم) حالا مشكل اينجاست كه يه مراجعه داشتم خانم دكتري بود كه هر سه خواستگار شده بودند 75/18 سوالش اين بود كه چجوري دقت بارم بندي رو بيشتر كنه كه اين سه تا رو بتونه رده بندي كنه...؟ گفتم كه حالا من يك سوالي دارم ، كدومشون رو بيشتر دوست داريد ؟...يه 2 نمره هم بذار براي اينكه خوشت مياد...يا نمي آد..گفت كه "مگه بايد خوشم بياد؟!"

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۰ساعت 1:56  توسط   | 

جلسه 22 – تحليلي يونگ – دكتر سرگلزايي – جمعه 10/4/90




موسيقي براي ايجاد خلسه:

در حالي كه موسيقي رو مي شنويد  بايد بدنتون رو اسكن كنيد و ببينيد در حالي كه ذهن خودتون رو به سمت موسيقي برمي گردونيد ، در كجاي بدنتون يه حس جديد و تجربه نشده رو كشف مي كنيد . ممكنه كه در واكنش به اين موسيقي يه احساس گرما و يا يه احساس سرما در جايي از  بدنتان ايجاد بشه و يا ممكنه كه يه احساس  سبكي و يا يه احساس سنگيني در شما پديدار بشه ، به جسمتون آگاه بشيد.  و يه راه ديگه هم داره و اون اينه كه چشمهاتون رو ببنديد و اجازه بديد كه در تصوير ذهني تون رنگها با هم بازي كنند ، ببنيد در واكنش به اين موسيقي كه مي شنويد تو صفحه ذهنتون چه رنگهايي ميان و چه رنگهايي ميرند. هر كدوم از ساز ها با فراز و نشيب هاي موسيقي ممكنه يه رنگي رو براي شما تداعي كنند، هر وقت كه به جاي شنيدن موسيقي رد پاي اونو توي بدنتون پيدا كرديد و يا رنگهارو ديديد، شما وارد يك خلسه شده ايد،و اينجا موسيقي نقش يه مانترا رو بازي مي كنه و يك تغيير حالت هوشياري در شما ايجاد مي كنه به شرط اينكه موسيقي تبدبل به يك حس بدني بشه و يا تبديل به رنگ و تصوير بشه.من 5 دقيقه سكوت مي كنم و صداي موسيقي رو بلند تر مي كنم تا اين حالت براي شما ايجاد بشه.

( بعد از 5 دقيقه موسيقي ) حالا اتفاقي كه مي افته اين هست كه اگر در بدنتون يه حس kinesthetic ،‌يه حس لمسي از موسيقي ايجاد شده حس مي كنيد كه مثل اينكه كسي با انگشت روي بدن شما چيزي رو نقاشي كنه ، يه علامت ، يه شكل هندسي ، روي بدنتون داره كشيده ميشه ، شما اون علامت رو نمي بينيد ، لمس مي كنيد ، و اگر در صفحه ذهنتون بازي رنگها رو مي ديديد، در صفحه ذهنتون با همون قلم موي رنگي يك  علامت ، يك تصوير هندسي ، يك شكل ،كشيده ميشه ، ترسيم ميشه،عجله نمي كنيد ممكنه كه چند لحظه طول بكشه تا شما بتونيد كه اين تصوير مبهم رو ببينيد.يا اون تصوير مبهم رو روي پوستتون شناسايي كنيد .من باز سكوت مي كنم و صداي موسيقي رو بلند مي كنم تا اين فرآيند پيش بره.و هركدومتون كه اون علامت سمبوليك رو پيدا كرديد ،‌اون نشانه ، تصوير كه چه روي پوست بدنتونه و چه توي تصوير ذهنتونه، وقتي كه پيداش كرديد مي تونيد كه چشمهاتون رو باز كنيد و از خلسه بياييد بيرون.

اگر كه خاطرتون باشه، گفتيم كه،  هر فردي،  در يكي از اين كاركردهاي رواني قدرت بيشتري داره و در يكي از اينها قدرت كمتري داره و از يك ديدگاه، براي رسيدن به تعادل بايد اون قسمتي از كاركرد رواني مون رو كه ضعيف هست اونو بايد تقويتش كنيم .روشهاي تقويت thinking ، روش تقويتfeeling ، روش تقويت sensation  و روش تقويت intuition رو مي خوام براتون بگم.

خوب از ساده ترينش شروع كنيم روش تقويت  thinking ،همون چيزي است كه در شناخت درماني ما ازش استفاده مي كنيم ، در شناخت درماني هدف چي هست؟هدف اين است كه آدمها بيش از اينكه احساسي باشند تينكينگي باشند. در واقع شناخت درماني مي خواد كه اين نقطه بين --Aو CبينAccidating event                      Consequence  ) ) رو براي شما هاي لايت كنه ،  در بياره ، ما ميگيم كه فلاني  جواب سلام منو بد داد   بنابراين  اعصابم خورد شد. شناخت درماني ميگه كه شما اينجا يك B  را ناديده گرفته ايد و اون BELIEF  SYSTEM هست . يعني اين  افكار شما هست كه چه برچسب سمبوليك و كلامي شما روي اون واقعه گذاشتيد كه منجر به اين شده كه شما اين احساس رو پيدا كرديد.بنابراين شناخت درماني هدفش اين هست كه Belief  System رو هاي لايت كنه براي شما ، و شما بيش از اينكه نگاهتونFeeling  باشه كهConsequence  هست نگاهتون به Belief باشه.

بنابراين شناخت درماني از شما مي خواد كه افكارتون رو بشينيد بنويسيد.يعني اجازه بديد كه زنجيره افكاري كه سرگردان و نامرئي در ذهن شما هست، با قلم و كاغذ قابل رؤيت و مرئي بشه . بنابراين ميشينيد و مي نويسيد كه: وقتي كه سلام كردم و او با بي اعتنايي از كنار من رد شد با خودم فكر كردم كه شايد به گونه اي مطلع شده كه ديروز در مهماني در مورد او گفتم كه خيلي ساده لوح  هست و ...........فرآيند درماني كه در شناخت درماني اتفاق مي افته اينه كه شما افكار و زنجيره افكار خودتون رو مكررآ و مكررآ ببينيد .حالا فردي خيلي وقتها حوصله نوشتن ندارند و ازشون مي خواهيم كه voice recorder با خودشون داشته باشند و از صبح تا غروب به حرفها و ملاقاتهاشون با ديگران رو گوش كنند.اين هم يه شيوه هست كه شما در واقع با گوش كردن به كلام خودتون با محاوره خودتون آشنا بشيد .بنابراين شيوة كلاسيكش اين هست كه شما افكارتون رو بنوسيد و شيوة من درآورديش هم اين هست كه اگر كه اين كار رو به هر دليل نمي تونيد بكنيد ، گفتگوهاي خودتون رو با ديگران ضبط كنيد و به محاوره خودتون ، به حرفهاي خودتون گوش كنيد اين روش تقويت تينكينگ هست.

خوب نقطه مقابلش براي افرادي كه خيلي تينكينگي هستند اين است كه feeling رو تقويت كنند براي تقويت فيلينگ كاري كه شما بايد بكنيد اين است كه شما مكررآ در برخودهاتون ،  در تآملاتتون  يا در خاطراتتون كه در ذهنتون مرور مي كنيد به اين دقت كنيد كه در بدن شما چه اتفاقاتي مي افته.  يعني در حالي كه يه نفر يه حرفي رو به شما مي زنه ، يا ياد جلسه فرداتون مي افتيد كجاي بدنتون شروع مي كنه به داغ شدن ، يا يخ كردن، يا احساس تنگي يا احساس باز شدن . يعني شما ناظر بشيد بر پديده هاي kinesthetic كه در بدنتون اتفاق مي افته. هر چه كه شما اين تمرين رو بيشتر بكنيد فيلينگتون بيشتر تقويت ميشه.

 احساس يعني حس دروني ما، در واقع احساس از همين جا ناشي شده  ما به احساسها اسم مي گذاريم  غم يا شادي شما وقتي كه توصيف هاي احساسي رو بيان كنيد ،هميشه يك معادل جسماني داره، مثلآ ميگيد  "مثل يه بار سنگيني كه رو دوشمه" يا دلم گرفته، يا دلهره دارم،  يا انگار تو شكمم رخت مي شورند، يا د لم رو انگار يكي مشت و مال ميده،  يعني  توصيف هاي احساس هميشه توي بدن ما هست .

 در واقع حس دروني ما ميشه احساس . بعد روش اسم مي گذاريم ، ميگيم كه غمگين شدم ، اگر كه احساسمون تقويت بشه بايد به صورت بلاواسطه ، بدون واسطه زبان ، به احساساتمون نگاه كنيم ، يعني به تغييرات بدنيمون نگاه كنيم ، به جاي اينكه بگيم كه وقتي كه اين آدم اين حرفو زدم بهش  جواب سلامم رو نداد ، حس كردم كه منو تحقير مي كنه . بايد اون تحقير شدن رو تو بدنش حس كنه ، مثلآ حس مي كنه كه انگار كف دستهاش يخ كرده. نگاه كردن بلاواسطه به تجلي عواطف در بدنمون .اين ميشه  روش تقويت احساس.

 شما لازم نيست كه مداخله بكنيد ، شما قراره كه ناظر بر افكار و احساسات  خودتون باشيد،  شما ناظر بر كلام دروني و بيروني خودتون باشيد.خود اون نظارت كردن ، مثل ورزشه ، شما تو باشگاه ورزشي قرارنيست كه وزنه بيست كيلوئي رو بزنيد ، نه مهم اينه كه تو باشگاه ورزشي در جهت بلند كردن وزنه ها داريد تلاش مي كنيد.اينجا هم خود اون تلاش در نگاه كردن به افكار ، يا شنيدن افكار ، خود اون هر چه زمان بيشتر باشه اون فيلينگ رو بيشتر تقويت مي كنه .يعني يه نقطه هدفي نداريد كه بگيد كه از اينجا شروع مي كنيم و بعد به اين نقطه مي رسيم و تربيت ميشه ، نه ، اين تمرينه ،

براي تقويت sensation  كاري كه ميشه كرد اينه كه شما هر وقت كه فرصت داريد مي شينيد و تجربه اون روز و تصوير هاي اونو توي ذهنتون مرور كنيد و سعي كنيد جزئيات بصريش رو كشف كنيد مثلا ديشب كه رفتيد مهماني پرده شون  چه رنگي بود ؟ يادتون بياد. مبل ها چه رنگي بود ؟ يادتون بياد . اين كار رو هر چه طولاني تر انجام بديد مغزتون ياد مي گيره كه از اين به بعد به جزئيات  فيزيكي محيطش توجه نشون بده ، اگر كه بخواهيد اين تمرين روبه يه نابينا هم تجويز كنيد به جاي اينكه تصاوير رو به ياد بياره ، به صدا ها ، تن صدا ها توجه و باز يابي كنه .

 اگر كه قراره كه intuition  خودتون رو رشد بديد و تقويت كنيد ، روشش همين تمرينيه كه ما الان با هم اينجا انجام داديم يعني اجازه بديد كه مختون قاطي كنه ،كساني كه LSD مصرف مي كنند (با حشيش هم ميشه ) يك پديده اي رو تجربه مي كنند كه انگار اهنگه رو دارند لمس مي كنند و يا انگار كه رنگها برجستگي پيدا مي كنند يا حجم و عمق براشون ايجاد مي كنه ،اين اتفاق    synesthesia نام دارد . در ا ين تجربه تمرين كه شما يه آهنگ موسيقي رو به صورت بصري و بصورت لمسي تجربه كرده باشيد ، يه شكلي از تجربه     synesthesia براتون اتفاق مي افته ، هر چه بيشتر اين تجربه بيشتر اتفاق بيافته ، يعني در واقع مًختون هنگ بكنه ، اون چيزي كه استادان ذن ميگند اين هست كه انچه كه در شهود يا بصيرت اتفاق بايد بيافته،  بايد مخ ما هنگ بكنه ، انگار شهود فرا ذهنه.

 به اين معناي يونگيش شهود فرا ذهنه، وقتي كه ذهن قفل مي كنه اين اتفاق براش مي افته . ولي استادان ذن كاري كه مي كنند اين است كه معما هاي غير قابل حل مي دهند كه به اصطلاح بهش ميگند "كوآن " كوآن  يه معمايي است كه راه حل نداره ، فقط ذهن شما بايد هنگ بكنه تو اون حالت هنگ كردن استادان  ذهن بهش ميگند Satori.

هرچه بيشتر ذهنتون هنگ بكنه intuition در شما تقويت ميشه كه همون حرفي هست كه توي تانتزا  بهش ميگند باز شدن چشم سوم ، يا پيدا كردن بصيرت ،به همين معناست . ‌همين، معني تقويت intuition هست.

خوب اين روشهايي هست كه شما مي توانيد تمرين كنيد براي تقويت كاركرد هاي مغلوبتان . ولي يه كار ديگه هم تو تمرينمون كرديم و اينكه هر كس از شما كه اين تمرين درش اتفاق افتاده باشه يه سمبل بصري پيدا كرده . اين سمبل بصري رو بريد توي جستجوي اسطوره شناسي و  ميتولوژيكش ، شايد اگر كه قبول داشته باشيد اين پيش فرض رو كه شما در خلسه و در وضعيت هنگ كردن ذهن در  فراذهن ، شما مي تونيد با  ناخودآگاه جمعي در تماس برقرار بگيريد ، اگر همه اين پيش فرض هارو قبول كنيد بعد اين سمبولي كه شما در اينجا دريافت كرديد يك كليدي است كه داره ناخودآگاه جمعي داره به شما ميده و ممكنه كه در واقع به عنوان تكليف رشدي اين مرحله زندگيتون شما با باز گشايي اين رمز بتونيد كه تكليف رشدي خودتون رو كشف بكنيد.

پايان

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۰ساعت 1:52  توسط   | 

جلسه 21- تحليلي يونگ –دكتر سرگلزايي –جمعه 10/4/90


سوال يكي از دانشجويان: فرق بين  intuition و thinking خيلي فرق مي كنه...هردو از جنس تفكرند به اين معني كه هر دو آبژكتيوند،سوبژكتيو نيستند ، از اين نظر مثل هم هستند.ولي فرقش اينه كه thinking جزء مداره ، intuition كل مداره، يا جور ديگه بخوام بهتون بگم مثلآ فرض بكنيد كه thinking مثل تاكتيك مي مونه، intuition مثل استراتژي مي مونه. بنابراين رهبران كلان يك نهاد، يك سيستم بايد آدمهاي intuitional  باشند تا اون vision) ) يا چشم انداز ، يا اهداف كلي و دور مدت را ببينند بعد اما آنها نمي تونند مرحله بندي كنند توانائي اينو ندارند ، بعد بايد بيايند اين ويژن رو بدهند به افراد تينكينگي ، كه افراد تينكينگي اينو مرحله بندي كنند ، در واقعvision) )را به هدف تبديل كنند . مثل اين مي مونه كه ما مي گيم كه چشم انداز 50 ساله آينده ما به نفعمونه كه به چه سمتي بره مثلآ به سمت اقتصاد نفتي باشه، به سمت اقتصاد كشاورزي دوباره پيش بريم؟...اين ها رو آدمهاي intuitional  مي تونند كه بگند اما اينكه چگونه به اين سمت بريم رو بايد بسپارند به افراد تينكيگي يا به معني ديگر ، تكنوكراتها ، بعد اونها مرحله بندي كنند . به سؤال جالبي اشاره كردند من يه چيز مهمي رو يادم آمد ، اينكه آيا يه نفر آدم مي تواند سالم باشه؟...يا نمي تونه كه سالم باشه؟..اين بحثي هست كه هم در جامعه شناسي ،‌تفاوت بين ليبراليسم و سوسياليم در اينه ، هم در روانشناسي تفاوت روانشناسي، تفاوت روانشناسي اجتماع نگر با روانشناسي فردي در اينه. آيا من به عنوان يه آدم مي تونم مستقل از موقعيتي كه توش قرار دارم سالم باشم ، يا نمي تونم سالم باشم. ليبرالسيم اعتقاد داره كه يه فرد به تنهائي مي تواند كه سالم باشه. بنابراين عملآ ميگه كه يك جامعه بايد جامعه اي باشه كه انسانها توي اون به شدت حريم خصوصيشون مورد احترام باشه،و در حريم خصوصي شون مي تونند آزادي مطلق داشته باشند. هيچ كس نمي تونه بگه همجنس گرائي به نفع تون هست يا به نفعتون نيست .هر كس بايد نقطه سلامت خودش رو پيدا كنه. ژان ژاك روسو يكي از اولين نظريه پرداز هاي ليبراليسم هست ، واعتقاد داره به آزادي مطلق و ميشه گفت كه بعد از جان لاكان، پايه گذار" فلسفه ليبراليسم " ژان ژاك روسو است.  اعتقاد داره كه نبايد هيچ آدمي به آدم ديگري چيزي رو تحميل كنه ، بنابراين فلسفه آموزش و پرورشي رو كه ژان ژاك روسو مياره اين هست كه شما نبايد مدارس جمعي داشته باشيد كه مثلآ اين سي نفر بايد با هم يه مسيري رو طي كنند .انگار كه بايستي هر نفر معلم خصوصي داشته باشه ، هر نفر بايد طرح هاي فردي انجام بده و در پاسخ به همين سؤ ال كه حالا چه جوري ميشه كه محدوده اون حريم خصوصي فرد را تعريف كرد ميگه كه با" قرارداد  اجتماعي".  اين همين ماجراي زندگي بشري هست كه چون قراره كه يه تصوير  مثلآ ده بعدي  رو تبديل كنه به يك تصوير چهار بعدي  هميشه پارادوكس توش وجود داره ، مثل يه فرش سر كج مي مونه زندگي بشري . بنابراين شما مي بينيد كه بعد از اينكه ليبراليسم رو تا تهش مي بره ، حالا ميگند كه محدوده اين حريم خصوصي رو حالا كي بايد تعيين كنه ، ميگه كه قرارداد اجتماعي! وقتي كه ميگه كه قراداد اجتماعي مي بينيد به يه چيز مخالفش ميرسه . همان فلسفه تائوئي ، هر چيزي كه به اوج خود برسد ضد خود رو ايجاد ميكنه ، مثلآ در جبر و اختيار شما اين رو مي بينيد ، وقتي كه شما اختيار محوريد در اوج اختيار محوري ، شما وارد يه جبر ميشيد . يعني به قول اگزيستانسياليست ها ميگن كه ما مجبور به  "انتخاب " هستيم .در اون طرف قضيه كساني كه به جبر معتقد هستند ، نهايتش ميگند كه:  مي خوردن من  حق ز ازل مي دانست          گر ،مي نخورم  علم خدا جهل بود   يعني آخر جبر مداري ميگه تو هر كاري كه مي خواي بكن ، باز ميافته تو اختيار مداري .اين ماجرا اين جوريه ، ليبراليسم ميگه يه نفر بايد اجازه داشته باشه كه هر چه كه مي خواد بايد بشه.خودش ، خودش رو بسازه، اگزيستانسياليسم در واقع ميگه كه انسان خودش بايد خلق كنه ، نه تنها زندگي خودش رو ، بلكه هويت خودش رو .ولي بعد به اين نقطه كه مي رسه ، ضدش رو ميگه كه ما مجبوريم به انتخاب كردن.  بنابراي ژان ژاك روسو آخرش ميرسي به اينكه، كه خوب حالا حريم فردي رو كي تعيين مي كنه؟... ميگه قرارداد اجتماعي .يعني دوباره ميافته تو يه سوسياليسم . خوب روانشناسي هم همين ماجرا رو داشته ، يعني گاهي اوقات شما در كلينيكال سايكولوژي ،كه يكي از نمونه هاش واقعيت درماني ويليام گلامر است شما انگار يه جوري به اختيار مطلق اعتقاد داريد كه ..طرف مياد ميگه كه پدر من معتاد بوده ، يا همسرم بهم خيانت كرده ، منو از اداره بيرون كرده اند ، منو از گزينش دانشگاه رد كرده اند ، ميگيد كه  هيچ به اين شرايط ربطي نداره ، تو با تمام اين شرايط مي توني زندگي سالمي براي خودت بسازي . در حالي كه روانشناسي اجتماعي مثل آلبرت باندورا اصلآ به اين اعتقاد نداره و ميگه كه جامعه هست كه تعيين مي كنه كه شما سالم باشيد و يا تعيين مي كنه كه شما سالم نباشيد.يعني جبر موقعيت.  يعني فرضآ اگر كه هيتلر اون موقعي كه تقاضا كرده بود كه در دانشگاه هنر پذيرفته بشه ، اگر كه مي پذيرفتندش داستان زندگي ادولف هيتلر ديگه داستان ديگري مي شد و ما شكل ديگري داشتيم از ادولف هيتلر. انگار كه ما نمي تونيم كه مستقل از جمع سلامتي رو تعريف كنيم. ديدگاه آركي تايپال اسطوره اي اينجوري هست يعني اگر كه شما در يك فضائي قرار داشته باشيد  كه در اون فضاي intuitional    در يك تيمي قرار بگيريد كه يه نفر توي اين تيم تينكينگي هست يه نفر  sensation  و يه نفر هم   feelingبعد در نتيجه شما با يه intuitionيه ويژني ترسيم مي كنيد كه با تينگينگه اون ويژن رو عملياتي مي كنه feeling  تصوير سوبژكتيو اين ويژن رو ارزيابي مي كنه و sensation مياد تو ميدان و ميشه نيروي عملياتي شما و عمل مي كنه ، اما اگر كه چهار تا فرد intuition با هم باشيد به سلامت دست پيدا نمي كنيد يعني در واقع سلامتي يك چرخش اجتماعي است تا يك اتفاق درون فردي.  فرض كنيد كه يك آتنا در كنار يك آپولو قرار بگيره ، اين دوآليتي،  يك دو گانه سلامتي ايجاد مي كنه . اما اگر همون آتنا در كنار  يك زئوس قرار بگيره ، يك دو آليتي نا سالم ايجاد مي كنه. بنابراين اينكه مثلآ فرض كنيد كه اين كلاس ما منجر به يك حركت رو به بالا باشه ، رو به پايين بشه ، تك تك افراد ما مي تونيم كه تعيين كنيم كه ، يا كل چرخش اين كلاس يه چرخش سالمه يا يه چرخش ناسالمه . در حالي كه در ديدگاه روانشناسي فردي ، يا ديدگاه ليبراليسم ، نه ، اين كلاس مجموعآ به سمت افول رواني پيش بره در حالي كه  يه نفر در همون فضا به سمت سلامتي پيش بره. اينها دو تا ديدگاهيه كه متضاده ولي جالبه كه دو تا متضادي كه تهش به همديگه خواهد رسيد.   خوب بررسي تست آقاي .....: كليد           قفل                  پنجره             ديوار                    سقف             كتاب          دفتر           مداد         باز                                 درب                              نور                       كتاب                     بسته                                 پودر                            خواندن                            سبز                           سياه                              چراغ                                        قهوه اي             سفيد                         خوراك                                خوردن                                   شكستن               گرفتار                   خواب                                                فوتبال                   مبل     گربه         پرنده            تخت        درخت                             سيب        كفش              خودكار         صندلي   پس از بحث بين خانم ....و آقاي .... نتيجه  :   نقطه قوت خودآگاه =      بسته          نقطه ثقل قوت رواني =    پودر    نقطه قوت ناخودآگاه =   خواندن   نقطه ثقل خودآگاه =       سبز ايگو= سياه          سفر=  سفيد    = Self             قهوه اي نقطه ثقل ناخودآگاه=     چراغ       نقطه ضعف خودآگاه=     خوراك نقطه ثقل ضعف=     خوردن   نقطه ضعف ناخوآگاه=   شكستن       پس از بحث بين خانم ....و آقاي ...قبل از نتيجه گيري   : توي فلسفه يه آدمي آمد به اسم سقراط ، سقراط به اين نقطه رسيد كه نهايت دانستن ، آگاهي به ندانستن است.يعني اون زماني كه شما فهميديد كه نه تنها نمي دانيد ، نخواهيد دانست، اين نهايت آگاهي يك بشر مي تواند به اونجا برسونه. بعدش يه سنت ديگري آمد تا رسيد به رنه دكارت فرانسوي ،دكارت فلسفه رو برد به اينكه اصلآ چنين نيست كه ما ، نه مي دانيم و نه مي توانيم كه بدانيم.ما ممكن است كه ندانيم ولي ابزار دانستن در ما وجود داره ، اسم اون ابزار رو گذاشت intuition كه هيچ ربطي به intuition يونگ نداره.  intuition از نظر دكارت يعني" بصيرت عقلاني " و مكتب رو ميگويند rationalism  يا خرد محوري ، عقل گرائي ، به اين معني كه ما ابزار دانستن را داريم اگر كه نمي دانيم به اين معنا نيست كه نمي توانيم كه بدانيم، بلكه به اين معناست كه به ا ندازه كافي از ابزار دانستن استفاده نمي كنيم ، دكترمصطفي ملكيان به تعبيري يك رشناليسته ، اگر كه كتابهاش رو بخونيد كه ميشه گفت يكي از فلسفه دان هاي خوب و باسواد ايران هست، و در كتاب هاش به اين اشاره مي كنه كه مشكلاتي كه در جامعه مدرن داريم به خاطر اين نيست كه مدرنيته به خودي خود نقطه ضعف داره ، بلكه به اين خاطر هست كه ما در دنياي مدرن ، به مدرنيته به اندازه كافي متعهد نيستيم يعني عقل گرائي رو به صورت تبعيضي بكار مي بريم ، به صورت تنازلي بكار مي بريم. در يك جائي از عقل گرائي استفاده مي كنيم و در يك جائي دوباره ولش مي كنيم و سوبژكتيو و احساس مدار تصميم مي گيريم .اگر عقل دار هميشه بمونيم مشكلات جامعه مدرن حل ميشه. خوب اين ديدگاه ، ديدگاه دكارتي بود كه اعتقاد داشت كه اگر ما بتوانيم آبژكتيو باشيم ، جدا بشيم از اثري كه پديده ها روي شخص ما ميگذاره و آبژكتيو به مسائل نگاه بكنيم و اون  سوبژكتيويتي احساسات خودمون رو مهار بكنيم تادر ارزيابي و قضاوت ما تآثير نگذاره اونوقت مي تونيم كه به درست و غلط دست پيدا كنيم. در واقع يك تفكر منطقي دو تا ويژگي  داره ، يكي آبژكتيويتي و يكي هم آنالائتيك ، انالايز يعني همه چيز رو ريز ريز بكن ، اگر كه از شما پرسيدند كه اين كلاس مناسب بود يا مناسب نبود ، شما ميگيد كه اين سؤال ، سؤال غلطي است از نظر كارتين ( دكارتي ها) شما بايد سؤال رو بشكنيد ،  بگيد كه فضا مناسب بود؟ ساعت بندي مناسب بود؟ تسلط علمي مناسب بود؟ نحوه پذيرائي مناسب بود يانه، همكلاسي ها مناسب بودند ؟ همين طور كه تو ارزيابي ها وجود داره يه چك ليست به شما مي دهند و به جاي آره يا نه ، 1-2-3-4 نمره مي دهيد تا حد امكان شما بتوانيد آناليز كنيد.و تا حد امكان شما اوبژكتيو باشيد ، و اگر شما بتوانيد كه مطلقآ ابژكتيو باشيد ، و شما بتوانيد مطلقآ بشكنيد چيز ها رو به اجزاي كوچكتر، همون جور كه انيشتن ميگه نصف صحبتش اينه " بايد شما بتوانيد كه همه چيز رو به اجزاء كوچكتر تقسيم كنيد ،‌همه مسائل رو بتوانيد ساده تر كنيد اما نه بيشتر " اون اما نه بيشترش حالا بعد صحبت داره ، همه مسئله ها را ساده بكنيد اما نه بيشتر، انشيتن ميگه " تا حدي هر ابلهي مي تواند مسائل رو پيچيده تر كند خردمند كسي است كه مسائل رو ساده تر كند" اما نه بيشترش خيلي مهم هست . دكارت فلسفه رو به اين  نقطه عقل گرايي برد و بعد امانوئل كانت آلماني  آمد آبژكتيويتي رو نقد كرد در كتاب نقد عقل محضش . رنه دكارت به عقل محض اعتقاد پيدا كرد عقل محض باشه مي تونه بصيرت كامل از حقيقت به ما بده. امانوئل كانت در كتاب نقد عقل محض خودش اين رو زير سؤال برد و گفت كه اساسآ عقل ما امكان آبژكتيويتي رو نداره، ذهن ما اسير موقعيت هست ، ذهن ما بسته به اينكه فيزيكش و تجارب قبليش چي باشه،تصميم مي گيره ،در واقع ما تجربه محض اصلآ نداريم كه بتونيم آبژكتيو نگاه بكنيم ، تجربه ما مسبوق به سابقه و مصبوغ به صيغة موقعيت اجتماعي هست كه ما در اون قرار داريم بنابراين دوباره فلسفه رو برگردوند به نحوي به سقراط. يعني فلسفه رو به نمي دانم خودش رسوند. بنابراين ما مونديم بين مي دانم و نمي دانم و هگل آمد فلسفه رو به اين سمت برد كه گفت : ما مي دانيم اما چگونه مي دانيم، اينگونه كه ( در مورد تست بالا) به جاي اينكه خانم  حلمي بگه كه تفسير من اين هست بعد آقاي دكتر محقق بگويند كه تفسير من اين هست و بعد من به جاي اينكه اينجا حٌكم بايستم و بگم كه اين درست هست و نه اين ...بگذاريم كه اين دو تا با هم ديالوگ كنند، نهايت ديالوگ قراره اين بشه كه كدام يكي آبژكتيويتي تر و اناليتيكي تر ند تا بيائيم بگيم كه حق با توست ،نه ، نهايت كاري كه ما بايد بكنيم اين هست كه اين ديالوگ ادامه پيدا كند و به قول ژان لاكان جلسة درمان ناتمام تمام شود .  يعني جلسه ما آخر بحث ما ، نگه كه كدوم درسته يا كدوم درستره ، بلكه بذاريم تز و انتي تز ( لفم و مخالفم ) با هم ديالوگ كنند و ما از ديالوگ بين اينها يك فهمي پيدا مي كنيم كه نه اين است و نه آن ،اين است ، هم اين است و هم اين است ، اون نقطه اسمش هست " سنتز " بين تز و انتي تز يه ديالوگي ايجاد ميشه كه اون ديالوگ يك سنتز ايجاد مي كنه  ،اون ديالكتيك به قول ماركسيست ها ، اون ديالكتيك  سنتز ايجاد مي كنه  ، سنتز مي دانم ماست . اما  مي دانم اين لحظه ماست ،بلافاصله اين مي دانم امروز من  ، كه من از گفتگوي خانم حلمي و آقاي دكتر محقق يك مي دانم به دست آوردم مي دانم اين لحظه است بعد كه ميرم نهار بخورم با دوستي كه مشغول صحبته ، اين مي دانمي كه بهش رسيد رو كه بهش ميگم او يك انتي تز در مقابل اين مي گذاره، حالا سنتز من دوباره ميشه تز ، در مقابل يه سنتز ديگه. اگر در پايان نهار من بگم كه حق با تو است و او بگه كه حق با توست، اين سنتز اتفاق نيافته ما در نمي دانم هستيم .  اما اگر در پايان نهار من و او به يك ، نه تو درست ميگي و نه من درست ميگم رسيديم ،  اون سنتز  جديد  مي دانم اين لحظهً ماست . يعني نظريه هگلي اين هست كه حقيقت چيزي نيست مطلق كه ما قرار باشه به او نزديك بشيم به او واصل بشيم و او رو ببينيم و يا او رو بدانيم  ، بلكه  حقيقت يك فرآيند سيال – دايناميك و در جريان  هست كه همراه با ما ايجاد مي شود .به شرطي كه ما ديالكتيك داشته باشيم ، ديالوگ داشته باشيم . اساس فلسفي آزادي بيان هم به جز اينكه اساس اومانيستي  داشته باشه اين است چون در تجارب آراء هم هست كه سنتز ايجاد ميشه و در حالي كه فرض كنيد كه روزنامه اينوري با روزنامه اون وري دارند با هم كشتي مي گيرند ، جامعه داره رشد پيدا مي كنه ، اما اگر اين رشد ي را يه حكمي يه فصل الخطابي يه  ولي فقيهي باشه كه در اين ديالوگ رو مداخله كنه و بگه كه نه تو مثلآ بد داري ميگي ، تو برو كنار و با تمام كردن بازي ، ما از مي دانم سيال  متحرك دايناميك ، به يه نمي دانم مي رسيم به دليل اينكه خيال مي كرديم مي تونيم بدانيم به نمي دانم فرو مي افتيم. ديدگاه فرويدي ديدگاه دكارتي بود، ديدگاه منطقي بود ، در واقع كاري كه فرويد مي كرد اين بود كه يك تعليق سقراطي ايجاد بكنه ، بعد فيلينگ هاي ما رو شروع بكنه به كم زور كردن ،همونDe-cathexis  ، همون نيرو برداري، همون كه ما كودكانه بودن تصوير خودمون رو بدانيم ، بعد وقتي كه فيلينگه سست ميشه ،در مقابلش تينكينگه غلبه پيدا كنه و ما به حقيقت  آناليز شده اوبژكتيو دست پيدا كنيم .و بعد يه  سري منتقدين آمدند و اوبژكتيويتي فرويد رو زير سؤال بردند و اسمش رو گذاشتند افسانه اوبژكتيويتي ، چون اوبژكتيويتي چيز قابل وصولي نيست ، صرفآ با اينكه شما با مريضت وارد ديالوگ نشي و صندليت رو هم بگذاري اون پشت كه تو رو نبينه شما نمي تونيد سوبژكتيويتي رو بگذاريد كنار ، سوبژكتيويتي هميشه حضور داره ،در همان لحظه اي هم كه شما خيال مي كنيد اوبژكتيو داريد نگاه مي كنيد بنابراين منتقدين فرويد اوبژكتيويتي رو زير سؤال بردند. يونگ فلسفه اش فلسفه هگلي بود ، خود يونگ كاري كه مي كرد اين بود كه اجازه مي داد كه تعليق ايجاد بشه و جلسه درمان اون( كاري كه لاكان مي كرد )ناتمام تمام بشه و برخلاف فرويد كه فكر مي كرد كه در اينترپريتيشنه كه درمان اتفاق مي افته ، اون مي گفت كه در خود  free association   كه درمان اتفاق مي افته ، چرا كه ما از  فيگور ميريم به سمت بك گراند  formless و گيج كننده و معلق . در نتيجه اگر كه ما بخواهيم كه با فرم و ساختار يونگي كار بكنيم در واقع بايد كه بگذاريم افرادي راجع بهش بحث كنند ، ديالوگ كنند و در نهايت هم يه چاقوي لوگوس نداريم كه بگيم كه كدام تصوير به حقيقت نزديك تر هست.ولي اجازه بديم كه در ذهن مشاهده گران اين دو تا تصوير با هم بجنگند و نا تمام تمام بشه كه اونها از حالت سنتز ، و نه تز و انتي تز بسر برند. نئويونگي ها آمدند فلسفه هگلي را برداشتند و اون رو دكارتي كردند. يعني تصور كردند كه ما مي تونيم با ابزار يونگي  ه خط و مرز بگذاريم و مثلآ با گفتن اينكه ايشون آرتميس تايپ هست حالا در مورد ايشون يه چهار چوب ارائه بديم . در واقع نئويونگي ها آمدند ديدگاه هگلي يونگ رو به ديدگاه دكارتي فرويد نزديك كردند.   من فكر مي كنم كه اونجا كه بسته رو در مقابل باز و بسته گذاشته اند تينكينگي هست ولي اين بسته روكه به صورت منطقي پودر رختشويي به شكل بسته بندي است و ميشه كه روش رو بخونيم ، اسمش رو و مشخصاتش رو تو ذهنشون آمده و من اونجا رو هم يه تداعي  تينكينگي مي بينم ، حتي بين پودر و خوردن رو هم من تينكينگ مي بينم يعني يه پودر خوراكي سفيده ، مثل شير خشك ..بعد به نظر مياد اون وسط  بيشترين چيزي كه ما داريم مي بينيم تينكينگه . يعني تينكينگ بيشتر از سنسيشنه.اونوقت ايشون ميشوند يه شخصيت  تينگينگ- سن سيشن -اكستروورژن- ميشند " زئوس" . اگر كه شما اون 11 تا كلمه اصلي رو بخواهيد به تنهايي تفسير كنيد يه جور به تفسير مي رسيد،‌و اگر بخواهيد به قول مايكل دانيلز اون 11 تا رو دورش خط بكشيد و اصلآ اون رديف بالا و پائين رو پاك كنيد ( توي كتابهاي مايكل دانيلز مي بينيد كه اين اتفاق افتاده و اون بقيه رو اصلآ تو تفسير نمي اره ) ديدگاه ميكل دانيلز اينه كه اين 11 تا كليد تفسير هستند، بنابراين اگر كه شما اين 11 تا رو مستقل از بقيه ببنيد خوب بله ممكنه كه شما اينتتروورت ببينيد، اما اگر كه شما در ارتباط با كل شبكه ببينيد مي بينيد كه اكسترو ورت هست. ( پس از بحث هايي كه انجام شد ولي از اونجائي كه من ايشون رو مي شناسم ايشون رو آپولون مي بينم )  تينكينگي-شهودي- درونگرا. سؤال : اگر كه براي آقايان آرتيميس كه در مياد خيلي سخت تره كه به يك آقا گفت كه شما آرتيميس هستيد اونوقت چي ميشه؟ پاسخ: نئويونگي ها مي گويند كه نميشه . ولي ميشه گفت كه شما آپولونيد با آنيماي آرتيميسي. اينكه شما درآورده ايد رو نمي شه گفت كه آنيماي ايشون هست ، چون آنيماجاش مشخصه كه كجا هست.ولي خيلي جالبه كه بدونيد كه خود يونگ در  كتابهاش اصلآ اين سفر هاي قهرماني اساطير رو بهش اشاره نمي كنه ، كه مثلآ  بگه كه زن آرتيمسي‌، مرد آپولويي اين جوريه و ..اصلاهيچ كدوم از اين حرفها رو نمي زنه ، فقط به صورت جسته و گريخته مثلآ وسط صحبتش ميگه كه خوب" نيچه "مسير قهرمانيش مسير امتزاج ديونيزوس و آپولون بود و در واقع خلاقيت نيچه از اينجا ناشي شد كه توانست كه آپولون و ديونيزوس رو به جان هم بياندازه  در درون .در اين حد حتي  خود يونگ در مورد اسطوره ها صحبت مي كنه ، بنابراين اينكه ما سفر قهرماني دربياريم..؟ خود يونگ دوباره در كتاب انسان و سمبولهاش اونجا كه تحت تفرد كه خودش نوشته دو تا از فصول رو خودش نوشته و بقيه رو ، نوشته هاي دستيارهاش  است. و خودش اديت كرده. تو بحث تفردش كه خودش نوشته ميگه كه اصلآ الگو تعيين كردن براي مسير تفرد اشتباهه. هم خود يونگ تو قسمت تفرد مي نويسه و هم خانم آنيلا لافه ، ميگه اصلآ تفاوت بين مسير سوسياليزيشن با individuation اينه كه مسير سوسياليزه تابلوي راهنما نصب شده، جاده كشيده شده ،خط عابر پياده گذاشته ،  مسير individuation  يه  مسير منحصر به فرد براي هر كس هست.يعني اساسآ نمي شه كه شما بگيد كه مسير تفرد براي من يه مسير هرمسي هست ، بنابراين من در زندگيم اينجوري پيش مياد و اينجوريه عملكردم. ميگه individuation  به اين معناست كه به انتهاي جاده رسيده ايد و به قول  سورن كير كه گارد  گافيلسوف دانماركي انتهاي سوسياليزيشن و ابتداي مسير تفرد يك جهش ايماني لازم داره ، يعني چي ؟ يعني اينكه شما به انتهاي جاده رسيده ايد كه ابتداي يك پرتگاهه. جاده رو رفتيد ، رفتيد، رفتيد و رسيديد به يك پرتگاه جاده تمام شده ،  حالا شما چند مسير داريد ، يكي اينكه برگرديد به همون جاهايي كه جاده وجود داره ، كه گر چه كه مال شما نيست ولي امنه. يكي هم اينكه در وسط جاده و پرتگاه بشينيد اون بيرون رو نگاه كنيد  و براي ديگران روايت كنيد كه ميشه همان درمان وكالتي كه با هم صحبت كرديم اونجا كه خطره ميره ولي از اونجا جلوتر نمي ره و ميشينه با ديگران راجع به بعد از اين صحبت مي كنه.حالت سوم اون حالتيه كه سورن كير كه گارد ميگه ، حالت جهش ايماني. يعني شما با عقل نمي توانيد كه بفهميد كه آيا من از اينجا بپرم ؟...اون زير مثلآ براي من تشك پهن كرده اند كه من خيلي هم حال مي كنم كه ميافتم روي تشك يا اينكه اون زير پر از سنگلاخ هست و من ميافتم و تكه تكه ميشم. دو  دو تا مساوي چهار تا جواب نميده ، عقل شما ديگه در اينجا ديگه جوابگو نيست ، اين انجائي است كه عرفاي ايراني اسلامي مي گند كه" آنجائي كه عقل به غايت مي رسد عشق آغاز مي شود. "  اين عشق رو  سورن تيه كير گارد  بهش ميگه كه جهش ايماني ، يعني شما بايد به يه چيزي اعتماد كنيد و فكر كنيد كه چيزي فراتر از من هست كه هواي من رو داره  بنابراين من بايد خودم رو پرت مي كنم . بنابراين عملآ مسير تفرد ، مسير جاده ساخته شده و رد گذاري شده اي نيست .براي اينكه شما از شريعت، يا شاهراه ميرسيد به كوره راه فردي خودتون يا طريقت ،كه شما با طي كردن  اون ، اون وقت  شريعت رو گسترش ميديد. يعني بعد اگر كه شما تكه پاره نشيد، اگر كه شما له نشيد،كه خود   سورن كير كه گارد    جزء اونائي بود كه له شد آخر  از گرسنگي و تشنگي و بي خانماني توي جوي آب خيابان يخ زد اونوقت بعنوان يه بي خانمان يخ زده پيداش كردند و بعدآ معلوم شد كه اين فيلسوف بزرگ هست ، يعني همه چيزش رو هزينه كرد . بالاخره اگر كه شما پيش بريد يك قدم شريعت ،يا  شاهراه بشري رو به جلوتر مي بريد. بنابراين  اگر كه ما مسير يونگ رو تا ته خط طي كنيم تازه منجر به سوسياليزيشنمون ميشه. يعني تا ته مسيري كه يونگ و هگل و دكارت و .. پيش بردند ، ما پيش بريم اين سوسياليزيشنه،  چون از موجودي مخزن انديشه بشر  داريم استفاده مي كنيم . تفرد شما از اونجا آغاز ميشه كه نمي دونيد و نمي تونيد كه بدونيد كه چه اتفاقي براي من ميافته ، اما خودتون رو به جاده مي سپريد :اونجا كه ميگه  :                                                                 گر مرد رهي ميان خون بايد رفت            از پاي فتاده، سرنگون بايد رفت                                                             تو پاي به راه ده و هيچ مپرس               خود راه بگويدت كه چون بايد رفت يا اون چيزي كه مثلآ عطار ميگه كه:                                                                خونريز بود هميشه در كشور ما             جان عود  بود هميشه در مجمر ما                                                            داري سر ما وگر نه دور از بر ما           ما دوست كٌشيم و تو نداري سر ما  پاسخ اين است كه تفرد از جائي شروع ميشه كه هيچ قطب نمائي و هيچ نقشه راهي براي شما وجود نداره ولي شما با يك احساس امنيت ايماني و نه يه احساس امنيت عقلي مي پريد.             سؤال : به لحاظ تكاملي نيمكره چب موخره يا نيمكره راست؟.. پاسخ:به لحاظ تكاملي اتفاقآ همين روبين روبرتسون از نظر تكاملي يه مسيري رو ترسيم كرده،                                                                    پره فرونتال انسان                                                                          نئوكورتكس ساختار سازي- شناخت ميمون ها ميمون هوشمند و خيلي هوشمند پديدار ميشه                                                                                      Mammalian brain مغز پستانداران                                              عواطف- نوازش خواهي – فرزند پروري     Reptile  brain                                           مغز خزندگان             جنگ و گريز- دفاع- قلمرو- مالكيت –و سكس بدون عاطفه     Spinal cord- brain stem                         ( شاسي مغز)                                               حيات نباتي     يك كلمه اي داريم توي ماشين به اسم شاسي.اين كلمه انگليسي هست.يعني اون چهار چوبي هست كه بقيه دستگاههاي ماشين روش سوار ميشه.روبين روبرتسون ميگه كه ما يه شاسي مغز داريم ،كه فقط ايجاد حيات برامون مي كنه، اون شاسي مغز نخاع و brain stem هست . بعد بايد ببينيم كه اين شاسي مغز روي چه سوار ميشه و گر نه ما يه حيات داريم منتزع از عملكرد.روي اين يك مغز سوار ميشه به اسم reptile brain  يا مغز خزندگان،مغز خزندگان حيات رو فعال مي كنه ، يعني دفاع رو هم تو خودش مي گيره،بنابراين جنگ و گريز ، قلمرو ، مالكيت ، مربوط به اين قسمت است.و همين طور سكس بدون عاطفه.يعني يك بقاي فعالانه در midbrain . و يعد قسمت مغز پستانداران است كه اين عواطف رو ايجاد مي كنه ،بنابراين بر اساس اين تئوري مار ها عواطف ندارند و فكرشون بدون عاطفه هست.اما پستانداران عواطف دارند، فرزند پروري دارند ، نوازش دارند،   نوازش خواهي دارند. اين ميشه مغر پستاندار. بعد مغز پيشرفته تر اسمش هست نئوكورتكس كه قراره ساختار سازي بكنه –شناخت ، در شناخت ،ما پديده هاي formless  هستي را در چهار چوبي مي چينيم تا فيگور پيدا كنه ، فرم پيدا كنه، و براي ما قابل فهم بشه. اين قسمت به صورت بارز در ميمون ها ، اين ويژگي درشون اتفاق افتاده ، مي دونيد كه مغز ما با مغز شامپانزه فقط يه جاش فرق مي كنه، پره فرونتال ، و از نظر ژنتيك هم DNA- انسان با شامپانزه هم فقط 2% با هم فرق دارند.  يه اتفاق ديگه مي افته كه اونوقت هوموساپينس و ساپينس ( ميمون خيلي هوشمند و هوشمند ) ايجاد ميشه كه اون ايجاد پره فرونتال هست . در واقع بگذاريد اينجوري به شما بگم كه در اين مرحله شما ساختار يابي داريد يعني تلاش مي كنيد تا بر اساس شباهت ها وتفاوت ها بتونيد تقسيم بندي انجام بديد.مثلآ بزرگ و كوچك.... يه بخش مهمي داريد به اسم dorso lateral كه كارش انتزاع هست.يعني غير از بزرگ و كوچك يه چيز جديدي رو هم خلق مي كنيد.يه ساختار جديدي مي آفرينيد كه قابل كشف در جهان نيست بلكه شما، اون رو بهش اضافه كرده ايد. مثل خوب ، بد.( در واقع representation   نيست بلكه presentation است). dorso lateral و اوربيتوفرونتال هر كدوم جداگانه ،   dorso lateralبا انتزاع اين كار رو مي كنه و اوربيتوفرونتال ( orbito Frontal) با ارزش داوري ، خوب ، بد ، زشت، اين كار قسمت اوربيتوفرونتاله،و يه قسمت ديگه هم هست به اسم median ، اين قسمت median كارش اين هست كه به شما اجازه ميده حجم زيادي از اطلاعات رو تا ناديده (neglect ) كنيد تا به حجم كمي از اطلاعات بتونيد  نفوذ كنيد، يعني بتونيد كه اگر يك اقيانوس باشه با عمق يك بند انگشت ، اون اقيانوس رو بي خيالش بشيد و يه حوضچه پيدا كنيد و در اون حوضچه رو تا عمق صد كيلومتري توش نفوذ كنيد. كساني كه خيلي بيولوژيك مي خواهند همه چيز رو نگاه كنند ،مثلآ ميگند كه شخصيت هاي آنتي سوشيال قسمت اوربيتو فرونتال مغزشون ضعف تكامل داره. ارزش داوري توشون اشكال داره.  و ADHD ها در قسمت median  مغزشون مشكل داره و براي همين هم نمي تونند كه تمركز كنند. ريتالين  كه ميديم خيلي ها ميگند كه ريتالين محركه ، بعد شما به اين آدم مي ديد كه آروم بشه؟! ريتالين محرك پره فرونتال است. بنابراين neglect فعال ميشه و اين بچه وقتي كه سر كلاس ميشينه ديگه صداي كمپرسي و صداي كولر و صداي ...حواسش رو پرت نمي كنه ، در واقع مي تواند ببيند چيزي رو ، با نديدن چيز هاي  خيلي وسيع و زياد ديگر. قسمتdorso lateral  اگر ضعيف باشه  ، شخصيت هاي obsessive-compulsive اين جوري هست، اصول رو وقتي كه بهشون ميدي ، نمي تونند كه اصول رو  انتزاع  كنند ، وقتي تميز بودن رو به عنوان يه الگو بهش ميديد نمي تونند كه بسته به شرايط حل و فصل كنند ، مثلآ تميز بودن به اين معني نيست كه با شامپو خودمون رو بشوريم يا با تايد بايد خودمون رو بشوريم.نمي تونند كه اصول اخلاقي كاربردي زندگي رو با شرايط متناسب كنند ، چون اون انتزاعي كه تو قوانين وجود داره ، اون انتزاع رو نمي تونند بدست بيارند كه گاهي اوقات مهرباني به معناي كشتن است.مثلآ يه نفر سگش مريضه داره درد مي كشه و چون خيلي سگش رو دوست داره اسلحه بر ميداره و تق مي زنه اونو مي كشه.اون شخصبت هاي obsessive-compulsive نمي توانند اين رو ادراك بكنند. اينها كه در پره فرونتال قرار مي گيره باعث ميشه كه ما يك ميمون متفاوتي داشته باشيم كه اسمش رو مي گذاريم انسان. بنابراين شما مي بينيد كه بخش زيادي از انسانها كه قدرت ساختار سازي ندارند و يا به تعبير من غريزه هنري ندارند هنوز به انسان بودن واصل نشده اند ، در واقع ما يه غريزه حياتي داريم ، يه غريزه اجتماعي داريم ، و يه غريزه هنري داريم . انسان چيزي است كه غريزه هنري توش ايجاد ميشه و ساختار هاي جديدي رو خلق مي كنه و به جهان ارائه ميده ، individuation  هم يه چيزي ميشه مثل غريزه هنري چون آدم با جا پاي خودش اون شاهراه سوسياليزيشن بشري رو گسترش ميده،‌ در نتيجه داره يه خلق هنري ميكنه. نئو كوركتس خودش سه قسمت داره نيمكره راست‌، نيمكره چپ ، و رابط هاي نيم كره اي كه شامل قدامي خلفي و كورپوس كولوزوم  .نئوكورتكس ما از لحاظ تكاملي اول نيمكره راست داشته ، بعد نبمكره چپ داشته ، بعد رابط هاي نيمكره اي داشته ،كه اين رابط هاي نيم كره اي براي فعال شدنش نياز به پره فرونتال هست.يعني پره فرونتال مديريت رابط هاي نيمكره اي رو به عهده داره.بنابراي وقتي كه نيم كره راست وجود داشته ، در واقع ما هنوز در مرحله ساختار يابي بوديم ، مثل ميمون هاي ديگه ،بعد نيمكره چپ كه رشد پيدا كرده ، (200 هزار سال پيش) ، ما تونستيم سمبل سازي كنيم .كه زبان پديدار شده،  تونستيم كد گذاري كنيم ،وقتي كه تونستيم كه كد گذاري كنيم ، بعد در نتيجه تجارب ذهني بصري سمعي خودمون رو ،بصورت مفاهيم كلامي متوجه شديم . يعني در 200 هزار سال پيش كه زبان بوجود آمد خدا خلق شد. ژان پل سارتر ميگه كه: و  " انسان خدا را آفريد 200 هزار سال پيش"  ، مفاهيمي مثل خدا ، هستي ، كائنات، اين كلمات كه پديدار شد باعث شد كه بشر در واقع فانتزي هاي ذهني خودش رو به صورت مفاهيم كلامي در بياره و از اينجا دين متولد شد. بشري كه رابط هاي نيم كره ايش فعال شده باشه توسط پره فرونتال ، ويژگي اين رو پيدا مي كنه كه يه خط مرز روشني بين فانتزي خودش كه مونتاژ تجربه هست ،با تجربه بيروني بدست بياره . به همين خاطر هست كه ديگه به غير از بيماران سايكوتيك ما نمي بينيم كه به كسي وحي بشه.چرا؟ به خاطر اينكه پره فرونتال وقتي كه كاملآ سالم باشه فرد نمي تونه كه فانتزي خودش رو به صورت جلوه اي در بيرون ببينه از نظر تكامل اين اتفاق افتاده.  ولي اسكيزوفرني ها كه دقيقآ  پره فرونتالشون دچار مشكل هست گيرنده هاي D4   و D5    دچار مشكل ميشه ، اونها دوباره تخيلات خودشون رو به صورت وحي و الهام و توهمات شنيداري و ديداري مي بينند.( افزايش فعاليت رسپتورهاي D2 در كنار ضغف فعالي در رسپتور هاي D3 و  D4).  اين همون چيزي است كه ميشل فوكو در تاريخ ديوانگي  ميگه كه اگر پيامبراني كه اون  زمان مردم پشت سرشون راه مي افتادند امروز  ظهور مي كردند در تيمارستان بستريشون مي كرديم و  بيماراني رو هم كه در بيمارستان هستند اگر كه سه هزار سال قبل زندگي مي كردند مردم دنبالشون راه مي افتادند.    توي كتاب خاستگاه آگاهي در  فرو پاشي ذهن دو جايگاه – نويسنده جوليان جويس   اين كتاب اينو توضيح ميده كه ، اينكه بشر دو هزار سال پيش تجاربي داشته كه بشر امروز نداره ، بخاطر اين هست كه عدم تكامل پره فرونتالش باعث ميشده فانتزي هاش رو تجربه بيروني ببينه . الان روي اسكيزوفرن ها اين رو تجربه كردند ، به انها مجموعه اي از لغات شبيه به هم مثل آ –را –دا - ...ده تا كلمه اين جور  را ميگند كه بخاطر بسپار و بعد دوباره بيست تا كلمه ميگند از همون شكل مثل دا- شا – با – را- و... ومي پرسند كه كدوم اينها رو قبلآ شنيدي؟..كدوم اينها تجربه قبلي هست و كدوم اينها  الان داره تو ذهنت ميره ؟. بعد ديدند كه اسكيزوفرنها ميزان خطاشون خيلي بالاتر  از آدمهاي نرمال هست .بعد پوزيترون توموگرافي گرفتند ببينند كه كجاي مغز آدمهاي نرمال  فعال ميشه كه مي توانند اون چيزي رو كه  تجربه شده در بيرون و آن چيزي رو كه الان تو ذهنشون ساخته ميشه رو تفكيك كنند ديدند كه Regional Blood Flow تو پره فرونتال آدمهاي سالم افزايش پيدا مي كنه و در  پره فرونتال اسكيزوفرنها افزايش پيدا نمي كنه. درباره تانترا: تانترا اعتقاد داره كه ما چاكراهاي مختلفي داريم كه در واقع سطوح مختلف آگاهي رو انگار به صورت تمثيل وار  اينجوري بيان كرده ، من خيال مي كنم كه اينها تمثيل وار هست اينجوري نيست كه پراما در  بدن  مثل مار در حركت باشه و اگر كه اينجا بيرون بزنه چي ميشه و اگر كه ...اينها  سطوح مختلف تكامل  عصبي بدن ما رو بيان مي كنه به صورت استعاره اي . چاكراها: چاكراي اول چاكراي لگني است كه در واقع همون شاسي مغز است ، حيات نباتي مغز ما رو تآمين ميكنه. چاكراي دوم يا چاكراي تناسلي ميره به اون مرحله اي كه حالا ما تمايل جنسي داريم ، تمايل به آميزش جنسي داريم . چاكراي سوم چاكراي قدرت يا  شبكه خورشيدي ، مركز انرژي ماست ، مركز انرژي بدن هست يا مانيپورا چاكرا كه همون تملك و همون جنگ و گريز ما رو سازماندهي ميكنه ، همينجوري تكاملي مياد بالا . چاكراي چهارم چاكراي عشق هست ، چاكراي عاطفه هست ، در اين مرحله ديگه فرد با عواطف با جهان مواجهه پيدا  مي كنه . چاكراي پنچم يا چاكراي گلو ، چاكراي زبان هست اونجاست كه فرد تواناييverbal  كردن رو پيدا مي كنه توانائي  سمبوليك پيدا مي كنه ۀ چاكراس ششم ، چاكراي چشم سوم  چاكراي بصيرت ، كه فرد مي تواند نگاه جديدي به جهان پيدا كند. يعني در اين نقطه هست كه غريزه هنري براي ما ايجاد ميشه و يه جور تفرد رخ داده و به  اين نقطه مي رسيم در اين نقطه، اين ، اون  آستانه اي  است كه بهتون گفتم كه به آستانه كه مي رسند آيا جهش ايماني بكنند يا جهش ايماني نكنند..اگر كه جهش ايماني بكنند به اين نقطه مي رسند و اگر كه جهش ايماني نكنند در اين نقطه مي مانند ( اونهايي كه وكالتي زندگي مي كنند و به ديگران درس عشق و عرفان و ...شجاعت و شهامت و اينجور چيز ها مي دهند و لي خودشون ساعت 7 صبح مي رند و كارت مي زنند و ساعت 2 بعد از ظهر هم كارت مي زنند و از اداره شون ميان بيرون و روزنامه اطلاعتشون رو مي گيرند و جدولشون رو هم حل مي كنند.) Feeling  در چاكراي قلب (چهارم) ايجاد ميشه و اين (چاكراي دوم و سوم) چاكراي شبكه خورشيدي و چاكراي تناسلي ، چاكراي بقاء گونه هست كه اينجا با سكس ما بقاء گونه رو تنظيم مي كنيم. خوب حالا اگر كه همين نظريه رو با نظريه هاي روانشناسي اگر به صورت  تطبيقي ببينيم  ،‌من يه مقاله راجع به اين  تطبيق چاكراها با روانشناسي  نوشتم كه توي سمينار يوگا در هند ارائه شد، هر كدام از روانشناسان ، صاحب نظران روانشناسي ،به يك سري از سطوح آگاهي بيشتر پرداخت كردند .مثلا نظريه فرويد اين بود كه زماني كه شما اين چاكرا رو مثلآ بلوك مي كنيد( چاكراي تناسلي) پرخاشگري بيشتر ميشه ،يعني سكس به صورت aggression  خودش رو نشون ميده اين aggression يك aggression بي هدفه با aggression هدف دار فرق مي كنه  كه خودش رو به صورت يه بي قراري نشون ميده ،به همين خاطر بود كه فرويد ريشه اضطراب و بيقراري رو در سكس سركوب شده مي ديد. يعني انگار كه يه انرژي كه جايي براي تخليه اينجا از طريق چاكراي دوم نداره بنابراين  ميره چاكراي اول ، يه بي تابي يه بي قراري ، انگار كه ترمز دستي رو كشيدي و داري گاز ميدي .چه اتفاقي براي موتور ماشين مي افته ،از نظر فرويد در يه  آدمي كه سانسور داره تو فكرش ، اين اتفاق مي افته. آدلر باز به يك چيز ديگه اشاره كرده، اون چيز ديگه اينه كه ما از اين نقطه درسته كه آغاز براي (حركتمون بي قراري هست سكس بكنيم يا تاناتو رو تبديل به ليبيدو بكنيم ؟)اما اين نقطه پايان قضيه نيست حالا ما بايد تمايل سازندگي فرد رو به اين سمت ببريم كه به سمت اراده معطوف به قدرت بره بنابراين اون  تكليف رشدي ،  بعد از برداشتن سانسور فكر‌،سانسور فكر رو البته اشاره مي كنند كه يك اتفاق ذهني است. يعني اون تابو بودن از ذهنش برداشته بشه ،‌اونوقت اين پايان ماجرا نيست ، فرويد تا اينجا گفته، حالا اينجا  هدايت كردن اين انرژي به سمت قدرت و مالكيته كه اهميت داره اين نقطه رو  آدلر تا اينجا ميره از اين نقطه به بعد راجرز ميره . راجرز ميگه كه اون چيزي كه آدمها بهش نياز دارند unconditional love  هست عشق بدون شرط ، بايد دريافت كنند و ياد بگيرند  كه اونو بي قيد و شرط به  ديگران بدهند . بنابراين روان درماني راجرزي ميره انگار به سمت باز كردن چاكراي قلب به تعبير يوگي ها  كه منجر بشه به اينكه فرد بتونه كه مهرورزي بكنه. بعد از اين نقطه به اين نقطه( چاكراي چهارم به چاكراي پنجم)  يعني توانائي وربالverbalize كردن ، اين چيزي است كه لاكان داره راجعش بهش صحبت مي كنه يعني اونجايي كه لاكان گفته كه نوروز آن چيزي است در وجود ما كه ترجمه به كلام نشه اون به صورت نوروز بروز پيدا مي كنه .( ماشين جهنمي ) يعني يك جامعه پيشرفته جامعه اي است كه بشه به راحتي مسائل رو با گفتمان حل كنيم يعني مسائلمون همش verbalize بشه و با تعامل كلامي حل و فصل بشه . اين چاكرا ، چاكرايي است كه ميگند كه يه نفر از نظر كلامي حكيم ميشه ، مي توند خيلي قشنگ مسائل رو براي ديگران باز كنه ، توضيح بده ، قابل فهم كنه، اين چاكراي پنجمشه كه باز ميشه. چاكراي ششم اون چاكرائي است كه يونگ در موردش حرف مي زنه ،يعني يونگ آدمها رو به اين نقطه رشدي مي خواد برسونه كه غريزه هنري توشون رشد كنه ،جهش ايماني اتفاق بيافته و راه  منحصر به فرد خودشون رو در جهان خلق بكنند، نه كشف بكنند. .در حالي كه ما مي بينيم كه با اون ديدگاه نئويونگي ما داريم ميگيم كه يه نفر آپولو تايپه و تكليفش اينه كه چكار بكنه،يعني انگار كه راه قبلآ موجود است و قراره كه ايشون كشف بكنه راهش رو ، در حالي كه ديدگاه خود يونگ اين نيست ، ديدگاه خود يونگ از طريق تفرد اين است كه راه خودمان را در جهان خلق بكنيم .بنابراين مي بينيد كه يونگ تا اونجا پيش رفته. پس اينكه شما چه مدل رواندرماني بكنيد بستگي داره به اون فردي  كه پيش شما مياد آگاهيش تا كجا پيشرفت كرده باشه اگر يه نفر  در اين نقطه هست و دچارproblem هست شما اين چاكراش رو بر اساس نظريه نئويونگي ها تقويت كنيد  و روشش اين هست كه شما عشق بلاشرط رو بياريد تو تجربه زندگيش ، يعني اجزري باهاش رفتار كنيد در حالي كه يه نفري كه اينجا اضطراب رو داره آدلري باهاش رفتار بكنيد حالا ممكنه كه شما بگيد كه چاكري هفتم كه ساهاسرارا  چاكراست ، اون چي هست ؟  به عقيده من اون يه اتفاقي است كه فقط به صورت جمعي مي تونه كه بيافتد . يعني در فضائي كه آدمها اين چاكراهاشون باز ميشه در تعامل با هم اين ادمها ، اون چاكراي هفتم باز ميشه ، در واقع چاكراي هفتم يه چاكرائي براي گونه بشر است نه براي فرد بشر. بنابراين يك چنين چيزي هنوز يه اسطوره است . اسطوره روح زماني در زندگي بشر متولد ميشود كه بشر به صورت فردي ، ميانگين بشر به اين نقطه رسيده باشند در تعامل با بشر هائي كه به اين نقطه رسيده اند، اونوقت يه چاكراي جديدي به اسم ساهاسرارا ، يا  فرآيند نيروانا ، يا فنا اتفاق ميافته كه  ميگه :                           چون شوي در راه حق مرغ تمام                 حق بماند تو نماني والسلام  اون حق يا حقيقت چيزي نيست كه براي فرد اتفاق بيافته، اون براي گونه بشري مي تواند اتفاق بيافته در شرايط خاصي كه باز اون سه گانه پيشگوي آسماني در دهمين مكاشفه و بينش مينوي به اين اشاره مي كنه كه يك تحول معنوي در راه است. تحول معنوي در راه است اصلآ به اين معنا نيست كه ما بريم به حقيقت برسيم و به ساهاسرارا و نيروانا و فناي الي الله يا  حقيقت  يا..برسيم . بلكه يه اتفاقاتي در تمدن بشري بايد رخ بده كه منجر به اين بشه كه بشر،  اكثريت مردم يك جامعه تفرد پيدا كرده باشند ، بعد شهر هنرمندان ِيا قريه متفرد ها در اونجا يه فرايند جديدي اتفاق مي افته كه اون فرايند تحول معنوي بشر ، يا اون چاكراي هفتم هست كه باز اون هفت هم مي تونه با تمثيل هاي " هفت شهر عشق " و "هفت خوان رستم "و..يه ارتباطي داشته باشه.  ( مركزش بالاي سر هست و همينكه بالاي سر هست يعني از كالبد شما رد ميشه) بين علما اختلاف نظر هست اريك اريكسون ميگه كه بايد مرحله به مرحله طي كني و بعضي هم ميگند كه نه اين جوري نيست ممكنه كه يكي گيرش اينجا باشه( چاكراي چهارم - قلب)  ، و شما از اينجا كه عبورش دادي ميپره مي رسه به آخر.يه شبه ره صد ساله طي ميكنه.  در آيورودا  اعتقاد دارند كه يك فردي است به استاد معنوي است كه مياد يه اتفاق رو در شما حادث ميكنه و شما به جاي يك قدم صد قدم مي افتيد به جلو. استاد معنوي (‌تيرتانكارا) مي شناسه كه دقيقآ گير كجاست؟ اين گير رو كه باز مي كنه فرد يك دفعه يك قدم نمي ره به جلو بلكه اقدام و اقدامها مي پره به جلو.يه شبه مثلآ ره صد ساله طي مي كنه. در مورد چاكراها اوشو در جلد دوم كتاب " تعليمت تانترا" ترجمه محسن خاتمي توضيحات خوبي داده است.                                                          پره فرونتال   -چاكراي ششم –چاكراي بصيرت     همون چاكرايي كه يونگ در موردش حرف مي زنه يعني يونگ مي خواد كه آدمها رو به اين نقطه برسونه كه غريزه هنريشون رشد بكنه و جهش ايماني اتفاق بيافته.و مسير منحصر به فرد خودشون رو در دنيا خلق كنند. Ajna                                                                                                                      نئوكورتكس –چاكراي پنجم- چاكراي زبان –                           توانايي سمبوليك -ساختار سازي- شناخت                                                               vishudehi                                                                  Mammalian brain  -چاكراي چهارم -مغز پستانداران  -قلب                                         عواطف- نوازش خواهي – فرزند پروري   Anahata                                                      Reptile  brain             -چاكراي دوم-تناسلي –و چاكراي سوم (شبكه خورشيدي ) Swadhistnna                                       —manipura                                            جنگ و گريز- دفاع- قلمرو- مالكيت –و سكس بدون عاطفه –بقائ گونه                                                                                       شاسي مغز-       چاكراي اول- چاكراي لگني -حيات نباتي  Malhudra                                                                                                                 
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۰ساعت 1:48  توسط   | 

جلسه 20 روانشناسي تحليلي يونگ دكتر سرگلزايي جمعه 10/4/90



Robin Robertson يه كتاب در مورد يونگ نوشته كه ميگه ، شناخت آركي تايپ ها   زماني به درد مي خوره كه شما سناريوي اسطوره اي اون آركي تايپ هم بدونيد و بعد اين آدم زندگي خودش رو با شناخت داستان اسطوره اي آركي تايپ تنظيم كنه .

 فرض كنيد كه مثلآ آركي تايپ رستم ، يا هركول ياآرس اين كجا تو زندگيش درست عمل كرده و كجا تو زندگيش اشتباه كرده؟اونوقت هر آرسي تو زندگيش با همون دو راهي مواجه مي شه ،  و اون مي تونه كه اشتباه كنه و يا درست عمل كنه .اين روش استفاده از آركي تايپ هست.

 دوم روش تفسيري خود مايكل دانيلز هست در روش مايكل دانيل اين نيست كه براتون آركي تايپ در بياره.اينكه دو سال روش فكر كردم اين دو تا روش رو مي خواستم با هم بتونم انطباقش بدم.كه شما سر در گم نباشيد. بلكه نقطه اتصال اسطوره اي و آركي تايپال با اين كار كرد هاي رواني رو بتونيم بيان كنيم.تو روش تفسيري مايكل دانيلز دو حالت رو بيان مي كنه ، يكي اينكه وقتي كه بيان ميكنه كه كاركردهاي غالب و مغلوب رو اونوقت روش درماني او اين هست كه كاركرد هاي مغلوب رو ما شروع كنيم تمرين بهشون بديم ...مثل يه قسمتي از بدنمون كه معلوليت داره ...مثل " آمبليوپي " جريانش چيه...اينكه بچه مادر زاد يك چشمش نسبت به چشم ديگرش ميوپ هست .حالا ممكنه كه اين ميوپ خيلي هم كم باشه ، مثلآ  شماره اش نيم باشه ...ولي اين بچه عادت ميكنه كه از بين اين دو تا چشمش ، با چشم سالم نگاه بكنه بعد از اينكه 5 سال اين كار را كرد عملآ اون چشم  فقط نيم ميوپ مشكل انكساري داره اما در سطح perception اونوقت عادت مي كنه كه اين چشم اصلآ وجود نداره ،در نتيجه بعد وقتي كه شما درمان هم بكنيد اون چشم ديگه بينايي بدست نمياره. پس ميان چكار ميكنند؟..ميايند با روش هايي نويني كه بدون همكاري بچه مي تونند كه عيوب انكساري رو شناسايي بكنند، عيوب انكساري رو مي شناسند و ميگند كه مثلآ در هفته سه روز شما چشم سالم رو ببنديد تا مجبور بشه از چشم عيوب انكساري استفاده كنه تا اون پديده ؛آمبليوپي ،  يا كوري عادتي براش ايجاد نشه.

همين ماجرا توي روان ما هم وجود داره ، يعني يه نفر كه ويژگي thinking) ) قوي داره ، و عملآ شروع مي كنه كه مسائل رو تينكينگي حل كردن هر چه كه با تينكينگي مسئله رو حل مي كنه عادت مي كنه كه كمتر احساس بكنه.تا جايي كه مثلآ از احساس خودش آگاهي نداره ، ما يه اصطلاح داريم در ترمينولوژي روانشناسي كه بهش ميگند كه Alexithymia به تعبير ديگه يعني فرد خودش هم از احساسات خودش با خبر نيست، نمي فهمه كه خشمگينه، نمي فهمه كه مثلآ عاشق شده ..هيچ...خوب اين حالت تقريبآ يه آمبليوپي رواني هست.درمانش چيه؟..درمانش اينه كه دوباره اون چشم سالم رو ببندند و فرد مجبور بشه از اون چشم ناسالمش استفاده كنه و در اون زمينه تيز بشه ، بنابراين ما يه روشهايي داريم براي اينكه كاركردهاي مغلوب رو شروع كنيم به پرورش دادن.

خوب اين رويكرد براي اين هست كه ميگه براي ايجاد تعادل يا بالانس ما بايد همانطور كه ديد دو چشمي داريم ، شنوايي دو گوشي داريم ، همانطور هم بايد اطلاعات دو وجهي داشته باشيم يعني ، "Thinking-Feeling " intuition-sensation” "  "introversion—extroversion "در واقع در يك نقطه تعادل قرار بگيريم ، اونوقت  مياييم از يك روشهايي استفاده مي كنيم در يك نفر كه –sensationمغلوب داره  حالا ما اونو چطور رشدش بديم كه در موردش صحبت خواهيم كرد.

روش ديگه اي كه روش مايكل دانيلز هست در واقع همون ماجراي تقسيم بندي Topographicهست كه ما مثلآ ميگم كه اينجا مثلآ Mission) ) اينجا shadow)  )اونه  ، اينجاGoru) )اونه ، اين كه دقيقآ مال خود مايكل دانيزه ، كه بيان مي كنه ،روش درمان ما ،تجويز ما بايد بر مبناي اين باشه كه بفهميم كه سفر رواني فرد كجاست ، مواظب باشه كه شادويش چجوري توش تظاهر پيدا بكنه و  خودآگاه بشه، اين ماجرا رو در واقع مطرح مي كنه ،و شما از روي اين تست ميتونيد آركي تايپ رو دربياريد و بريد تو اسطوره شناسي و ببينيد كه اين آركي تايپ داستانش كجاست، و اين آدم توي دو راهي هاي زندگيش چگونه اگر كه  عمل كنه بالا ميره و چگونه اگر عمل كنه پايين مياد.

 

يونانيان اعتقاد داشتند كه خدايان بعد از چند ميليارد سال كه روي زمين بازي هاي مختلف داشتند بالاخره حوصله شون از اين بازي سر رفت و به فكر اين شدند كه بازي جديد خلق بكنند،و اون بازي،  در واقع بازي وكالتي بود، يعني اينكه به جاي اينكه  همين بازي رو خودشون بكنند يك اسباب بازي هايي رو خلق كنند ، و اونها رو به جان هم بياندازند،بنابراين تصميم گرفتند كه موجوداتي خلق كند  شبيه خدايان ، امٌا فناپذير. (اونها فنا ناپذيران بودند، اما اينها فنا پذيرند) ، يعني يك زئوس فنا پذير ، يك آرس فنا پذير ، يه آتناي فنا پذير ، اينها رو خلق كنند و بعد اينها رو با همديگه به بازي بدند و از اين بازي لذت ببرند .بنابراين دو تا از اون واسطه ها ، مثل ميكائيل و عزرائيل و جبرئيل و ....كه واسطه يهوه هستند براي امورش ،اينها هم دوتا واسطه داشتند يكي اسمش بود پرومته ، يكي هم اسمش بود ايپي مته.

 اپي مته اول فكر مي كرد و بعد عمل مي كرد، پرومته اول عمل مي كرد و بعد عملش رو نگاه مي كرد و روش كار مي كرد.اپيمسه رو ابتدا مآمور كردند كه انسان رو خلق كنه، اپي مته رفت توي فكر ، بعد ديدند كه يه ميليارد سال شد ...دو ميليارد سال شد ...اينكه هنوز داره فكر مي كنه كه....عمل نمي كنه ...گفتند پرومته رو هم بگذاريم كنارش تا يه تعادلي ايجاد بشه ...پرومته رو تا مآموريت رو بهش دادند بلافاصله انسان رو خلق كرد .

حالا نقطه ضعف هايي رو كه وجود داره در انسان كه يكي كوره ، يكي شله ، يكي تالاسمي داره ، يكي ام اس داره ، اونا ميگند كه به خاطر اين بود كه خلق انسان بواسطه پرومته انجام شد كه خوب هول بود ، و يك دفعه انجام مي داد و مي گفت كه اگر كه خوبه ، حالا خوبه ، و اگر هم خوب نشده ، خوب فنا پذيره ديگه....بنابراين خدايان يونان باستان بر خلاف خداي يهوه كه خودش رو مي بينه ميگه كه مرسي فتبارك الله احسناالخالقين...اونا، در اسطوره هاي يونان باستان اعتقاد داشتند كه خدايان كه كارشون رو بواسطه پرومته انجام دادند ، خوب غلط و اشتباه داشت. پرومته عين پت و مت مي مونه ،اول خلق مي كنه بعد اشكال پيش مياد مي بينه كه حالا براي رفع اين اشكال چه كار كنه ،يه كار ديگه و دوباره يه اشكال ديگه پيش مياد.بعد فكر كرد كه اين انسان كه اينقدر بدبخت و معلول و .ضعيف است رو چكارشون بكنه ؟..اومد از سرزمين خدايان بدون اجازه ، آتش را دزديد و به سرزمين انسان آورد و اين كار خدايان رو خيلي خشمگين كرد و به عنوان مجازات قرار شده كه تا به ابديت ،پرومته هر روز مآمور باشه كه يه تخته سنگ بزرگي رو ببره سر كوه، شب هم كه ميشه اون تخته سنگ ول ميشه از سر كوه مياد پايين و دوباره فرداش شروع مي كنه.( البته اين رو تحت عنوان افسانه سيزيف هم ذكر مي كنند.)

 

چرا آتش اينقدر در زندگي بشر نقش پيدا كرد...يكي اينكه قبل از اينكه انسان آتش رو كشف كنه گياه خوار بود.( ما نمي تونيم كه گوشت رو خام بخوريم ، نه دوندن هامون شبيه گوشتخوار ها هست و نه آنزيم هاي گوارشي مون مي تونه كه گوشت رو هضم و جذب بكنه)و وقتي كه انسان آتش رو كشف كرد موفق شد كه گوشت رو بپزه ، و وقتي كه گوشت پخته ميشه در واقع پروتئين هاش قابل جذب ميشه و بنابراين منبع غذايي انسان وسيع تر شد و همه موجودات زنده ديگه منبع غذايي انسان شدند و با بوجود آمدن آتش ساعات زيادي رو كه در تاريكي مجبور بود كه بگيره بخوابه...اون ساعت ها رو مي تونست كه بيدار بمونه و دور هم بشينه و حرف بزنه و گپ بزنه و تو غار ها نقاشي كنه و آواز بخونه و اين جور چيزها...بنابراين انسان با زياد شدن منابع غذاييش و با ايجاد روشنايي دچار يك چيزي شد به نام "اوقات فراغت"

و ويل دورانت در كتاب تاريخ تمدنش مي نويسه :" فرهنگ زائيده اوقات فراغت است."بنابراين حكومت هاي توتاليتر كه دوست دارند  مردم ، فرهنگ و تمدن نداشته باشند يكي ازشگرد هاشون اينه كه مردم خيلي كار بكنند تا اوقات فراغت نداشته باشند.  

اينو ميخواستم بگم كه، اگر كه قرار باشه كه ما مثل اپي مته باشيم ، خردمنداني باشيم كه بشينيم  ششصد سال فكر كنيم براي يك كاري ، اونوقت پرومته ها يك مزيت رقابتي دارند و اون اينه كه در زمان كوتاهتر كار رو انجام ميدند و به قول چرچيل كه ميگه  " تا حقيقت  شلوارش رو بالا بكشه دروغ  دنيا رو فتح كرده "

بنابراين يكي از ويژگي هاي خردمندي ،در عقل و در عمل (در تئوري و در پراتيك ) اين است كه شما بتوانيد پيچيده فكر بكنيد و به سرعت و ساده تصميم گيري كنيد.شما همه اين ها رو بدونيد ولي به سرعتي كه شير يا خط مي كنيد بتونيد اونها رو عمل كنيد.

خود كلمه تعادل و يا عدل يكي از اون كلماتي است كه ما بايد خيلي در موردش صحبت كنيم، اگر خاطرتون باشه اون قصه رو كه مريد هاي يه پيري اومدند و شكايت كردند كه يكي از اين مريد ها اصلآ رعايت نمي كنه و و اهل افراط و تفريط هست و نان زياد مي خوره ،استاد صداش كرده بود و گفته بود كه شما عدل رو رعايت كنيد چرا دو تا نون مي خوري ؟ جواب داده بود كه من كه خونه مون چهار تا  مي خوردم الآن دو تا نون مي خورم ، اونها تو خونشون نصف  نون مي خوردند حالا دارند افراط مي كنند ، پس كي اهل  افراطه و كي اهل امساكه...در واقع اين نسبي گرايي  اخلاق رو اينجا مولانا نشون ميده و بعد به وضوح هم بيان مي كنه:

                                       چون جز بد مطلق نباشد در جهان         نيك و بد نسبي است اين رو هم بدان  

خوب خود عدل رو مي تونيم با چيز هاي مختلف بيان كنيم ،  يه نفر ممكنه كه بگه عدل يعني هر چيز رو در جاي خود گذاشتن ، به اين معنا كه " درشتي و نرمي به هم در به است " يعني زماني كه شما مي خواهيد كه خشونت بكنيد بايد خشونت رو درست و حسابي بكنيدوقتي تيغ جراحي دستتون هست شما نمي تونيد كه با اون تيغ نوازش بديد، با  اون تيغ بايد قشنگ تيز  ببريد، وقتي هم كه مي خواهيد مرهم بگذاريد درست بگذاريد.يعني عملآ تعادل به اين معنا نيست كه شما هميشه ميونه و وسط باشيد مثلآ يه جمله معروفي از مسيح هست  انجيل كه ميگه يا داغ باشيد يا سرد، اگر ولرم باشيد شما را قي  خواهم كرد ،يعني يا چائي داغ مي خوريد و يا ابجو يخئ مي خوريد ديگه ،نمياييد كه يه چيز ولرم بخوريد كه بهتون حال بده. وقتي هم كه داغ باشيد و يا يخ باشيد خوبه اما، اگر كه ولرم باشيد من شما رو قي خواهم كرد .اين مفهوم تعادل با اون مفهوم تعادل كه ما وسط رو بگيريم ، هم خدا رو مي خواد و هم خرما رو ،‌نه سيخ بسوزه و نه كباب ، اين دو تا مفهوم با هم خيلي متفاوتند.

 بنابراين خود اينكه مفهوم تعادل تو ذهن ما چي باشه، اونوقت ما خيلي از وقتها آدمهايي رو كه در واقع  قهرمانها و اسطوره ها ي بشر هستند رو مي بينيد كه ويژگي مهمشون اين بود كه اتفاقآ افراط مي كردند.مثلآ اسطوره اي به نام امام حسين  نه تنها گير و افتاد و حاضر نشد كه بيعت كنه ، تازه به سربازانش هم گفته كه شما آزاديد هر كدام كه مي خواهيد بريد مي تونيد كه بريد،خودش رو هم تازه تنها كرده، بعد تازه فرض كنيد كه زن و بچه اش رو هم آورده اونجا، و خلاصه همه اين كار ها رو كه كرده اونهم افراطه ديگه ...اگر كه اسم اين كار رو بگذاريم سلحشوري،يه سلحشوري افراطي است توي اين كار. هر كدام از قهرمانان دنيا رو ببينيد در يك چيزي افراط داشتند .  

حالا اگر كه اين جور باشه مااز يك طرف تشويق ميشيم كه بالانس و عدالت رو رعايت بكنيد و  از اون طرف شما هر كدام از اسطوره هاي دنيا رو كه نگاه بكنيد ،ازمرلين مونرو كه اسطورةدلبري هست تا چگوارا كه اسطورة رزم هست، هر كدام از اين ها رو در نظر بگيريد در واقع داشتند كه افراط مي كردند . بنابراين به نظر مي رسه كه معني بالانس شايد اين نباشه كه ما ميگيم كه ميونه وسط رو داشته باشيم ، بالانس اينه كه در زماني كه نياز به سلحشوريه ، شما سلحشوري رو ته اون رو ببينيد ، زماني كه نياز به دلبريه ، تا ته اون بريد.

يعني هر چه در جاي خودش ، درست وحسابيش گذاشته بشه .نه اينكه به قول معروف صد تا چاه كه يكيش به آب نمي رسه بيايند يه چاه بزنند .

در مورد بالانس هاي مردانه و زنانه هم اينجوريه،يعني اينكه آيا بالانس مردانگي و زنانگي به اين معناست كه يه نفر نه ويژگي هاي زنانه رو تا تهش داشته باشه و نه ويژگي هاي مردانه رو تا تهش داشته باشه، يه نيم مرد و يه نيم زن باشه ، اون جور ديگه نه مردانگيش مردانگي است و نه زنانگيش زنانگي .زنانگي پذيرندگي است ، اجازه نفوذ ميده ، بعد شما مي بينيد كه يه نفر يه قدم گذاشته ميگيد كه نه، ديگه بسه،از اينجا به بعد نبايد بياد ديگه ، اين چه پذيرندگي است كه مثلآ مهمون رو بياري تو آستانه و دم در نگه داري !و يا برعكس ، مردانگي به معني نفوذه ، بايد نفوذ كنه ، بعد تا دم در بيشتر نمي ره ،ميگه كه نه ،زحمت نكش ، تو نميام. اين چه جاي رفتنه كه از آستانه در نفوذ نكني.به نظر مياد كه اگر كه معني بالانس رو اين بگيريم نه يه مرد ، مرد هست و نه يه زن ، زن.

شايد ماجرا اين جوري قابل فهم باشه كه تو كتاب شخصيت هاي سالمم ، اون نظريه يونگ رو كه در مورد زنانگي و مردانگي توضيح دادم  اين تصور رو اونجا نوشتم كه ، زن در سوشياليزيشن بايد كه ويژگي هاي زنانه رو بگيره  و تا اوجش هم داشته باشه،  و در مرحله individuation هم بايد انيموس خودش رو ملاقات كنه و اجازه بده كه ويژگي هاي مردانه بياد بالا ، و تا اوج خودش هم بياد بالا. مرد در دوره سوسياليزيشن ، بايد ويژگي هاي مردانه خودش رو بروز بده ، تا آخرش هم بروز بده ، و در دوره individuation   اونوقت شروع مي كنه به اينكه ويژگي هاي زنانه خودش رو بروز بده اونهم كامل بروز ميده .

 مثلآ فرض كنيد كه قهرمان هايي مثل مولانا ، ناصر خسرو ، و امثال اونها ، در يك دوره اي كاملا جاه طلب بوده ،و اوج جاه طلبي و اون نقطه بالاي رياست رسيدند بعد يك دفعه ميرند توي فرآيند تفرد و كاملآ زنانه،  و پيامشون پذيرش و تسليم و رضا و ..هر چه مي كني تو با من بكن ،

                                      رشته اي بر گردنم افكنده دوست            مي كشد آنجا كه خاطر خواه اوست

اونجاست كه مي بيني همه اين مرداني كه به عنوان قهرمان  در ادبيات و در تاريخ  بودند در مرحله تفرد انگار كه يه جوري زنانگي خودشون رو به شكلي بروز دادند.  تعادل به اين ميگند.

كاربرد درماني اش اين هست كه وقتي كه  فرض بگيريد كه يه زني ، در دوره اي كه  هنوز دوره سوسياليزيشنشه به شما مراجعه مي كنه ، اول ممكنه كه لازم باشه كه شما باهاش راجرزي كار كنيد كه رل مدلي بشيد براي اينكه اون زنانه فكر كردن و زنانه عمل كردن رو ياد بگيره ،در حالي كه همين آدم در دوره اي كه بحران ميانسالي براش پيش مياد ، و پيش شما مياد ، شما بايد باهاش آدلري كار كنيد كه مردانه فكر كردن و مردانه عمل كردن رو ياد بگيره.

برعكس يه مردي كه هنوز تو دوره سوسياليزيشنه  پيش شما مياد شايد لازم باشه كه شما باهاش آدلري كار كنيد ، اما همون آدم بعد تو دوره individuation  مياد لازم ميشه كه شما باهاش راجرزي كار كنيد .يعني ماجرا اين هست كه شما نگاه مي كنيد كه تكليف رشدي هر مرحله از زندگيش چي هست و درمان رو بر اساس اون تكليف رشدي تنظيم مي كنيد.

البته همه اينها كه ميگيم باز همشون يه علامت سوآل و يه چالش بزرگتر داره  و اون اينه كه ارزيابي هاي ما سوبجكتيوه و هيچ ابزار عيني براي ارزيابي نداريم. يعني همين كه ما مياييم ميگيم كه آدم تو سن 38 سالگي پيش ما اومده بود با يه بحران هويت ، آيا اين يك بحران نوجواني طول كشنده است  كه ما بايد اون رو درمان كنيم و يا يه بحران ميانسالي است ؟ چون ما كه long life  و  longitudiualين آدم رو نمي شناسيم . اون روايت  خودش هم با توجه به اينكه حافظهstate dependent و mood dependent  هست نهايتآ اين آدم افسرده هست نهايتآ خاطراتي رو كه  برامون تعريف مي كنه  همه خاطرات افسردگي زاست ، ولي همين آدم اگر بخواد در حال شادي صحبت كنه تمام خاطرا ت موفقيت را برامون تعريف مي كنه.

عملا ما ابزار اينكه ببينيم كه يك بحران نوجواني طول كشنده است  كه تا به حال حل نشده و يا يه بحران ميانسالي ، اون ابزار چون كاملآ ذهني هست ممكنه كه ما عملآ پروجكت مي كنيم نياز خودمون رو يا مرحله رشدي خودمون رو .  يكي از خطراتي كه در درمانگري وجود داره همين هست كه شما يه تكليف رشدي براتون پيش مياد ، ماكه آدميم ، ما كه آّّبٌر آدم نيستيم ديگه ، اين تكليف رشدي هزينه زيادي داره، مثلآ فرض كنيد كه تكليف رشدي من اين باشه كه كل اين حرفه رو رها كنم،برم دنبال يه كار ديگه اي ، يه خانم دكتر روانشپزشك توي آلمان هست كه 50-60 سال عمرشه يعد از فرض كنيد سي سال روانپزشكي ، روانپزشكي رو رها كرد و رفت دورة خلباني ديد.

خوب حالا فرض كنيد كه يه همچين تكليف رشدي براي من بياد ،خوب من اگر كه بخوام برم نجاري شروع كنم خوب كلي  شرايط اقتصادي و اجتماعي من بهم ميريزه ديگه ، منتها يه تكليف رشديه،فرض كنيد كه در آركي تايپ من يه چنين چيزي رو ، يه دفعه بايد تمام امكانات رو رها كنه و مثل مثلآ ناصر خسرو سر به جستجو بزنه ، خوب اين تكليف رشدي وقتي كه براي من هزينه زيادي داره و من انجام نمي دمش.

 بعد يه نقشي داره درمانگر كه شبيه نقش خدايان باستان مي مونه ، به خاطر اينكه مي تواند وكالتي بازي كنه،  يعني بازي رشدي و رواني خودش رو تجويز كنه  به مراجعينش و وكالتي ارضاء بشه. بعد اونوقت مي بينيد كه اين آدم هر كسي رو در بحران ميانسالي هست ميگه كه " خوب شغلت رو ول كن" برو نجاري ! اه چرا؟..ميگه كه اين يه تكليف رشديه. تكليف رشدي خودش رو پروجكت مي كنه به مراجعش.

ولي در واقع هر دو نفر رو خراب مي كنه ، هم مراجع داره زندگي وكالتي ، عاريه اي مي كنه ، به جاي درمانگرش داره زندگي مي كنه،  و هم درمانگر داره زندگي وكالتي مي كنه.

به هر حال يه درمانگر ممكنه كه خودش دچار يه بحران ميانسالي بشه ،بعد بحران نوجواني مردم رو بحران ميانسالي ببينه ، يه درمانگر ممكنه كه خودش دچار بحران نوجواني طول كشنده باشه ، مثلآ ويژگي بردرلاين پرسوناليتي ها اين است كه بحران نوجواني طول كشند دارند ،اونوقت ممكنه كه تا آخر عمر اين بحران نوجواني وجود داشته باشه ، يه هنر مندي هست در ايران ، به اسم آقاي مير شكاك ، شاعره، ايشون به نظر من وقتي كه آثارش رو مي خونيد دچار يه بحران هويت نوجواني طول كشيده است.الآن شصت و خورده اي هم سنش هست ولي هنوز بحران هويتي نوجواني داره ، مي تونيم هم بگيم كه نوجوان ابدي. حالا عملآ  اين درمانگري كه خودش در بحران نوجواني گير كرده ممكنه كه نوجوان ابدي بشند و به علت هوش و حافظه بالا ممكنه كه درمانگر فوق العاده خوبي هم  بشه ولي اون در همه داره بحران نوجواني رو مي بينه.

 بنابراين چيزي كه درمانگر بايد حساس باشه ،اين هست كه گاهي اوقات  ثبت كنه تحليل هاي خودش رو ،ببينه كه چند در صد از مردمي كه دارند پيشش مي آيند كانفيليتشون رو جنسي تشخيص ميده؟..چند در صد از مردمي كه پيشش ميان رو بحران هويت تشخيص ميده ؟در درمان آپانديسيت هم مي گويند كه اين قدر نهايتش مثبت كاذب و يا منفي كاذب داشته باشيم ...به هر حال يه ميانگيني وجود داره ديگه...اينجا هم بايد يه ميانگيني كه روان پزشكي اجتماعي نشون ميده  از نظر آماري ، در دست  ما باشه  گاهي اوقات تشخيص هامون رو ‌مقايسه كنيم كه مثلآ من اگر كه تشخيص  بحران ميانسالي را در اينقدر بيشتر ( مثلآ 80% بيشتر ) مراجعين مي گذارم دارم زندگي وكالتي خودم رو به مراجعين منتقل مي كنم.اين كه من گفتم با روش logic و منطقي است .

اما يونگ يه جور ديگه فكر مي كرد ، يونگ مي گفت كه در زندگي پديده ها ميل به تجمع دارند ، بنابراين اگر كه شما درمانگري هستيد كه دچار بحران ميانسالي هستيد ، اتفاقآ ، بيشترين مردمي كه دچار بحران ميانسالي هستند به شما مراجعه مي كنند.يعني Synchronicity يعني جهان بيرون و جهان درون شما با همديگه ميل دارند در كنار هم تجمع پيدا كنند.

 

 

در پاسخ به سوآل اينكه چگونه ما تكليف رشدي خودمون رو تشخيص ميديم:

رويكرد فرويدي با رويكرد يونگي متفاوته در رويكرد فرويدي ،ميگه كه شما يه دنياي خودآگاه داريد و يه دنياي بزرگ ناخودآگاه ،شما گاهي اوقات با استدلال منطقي تصميم مي گيريد كه نفع من اينه كه اين شغل رو ول كنم و تو شغل ديگه برم.چون مي بينيد كه دوران كمبود سوخت و گرماي زمين ايجاد شده ، و شما كه ماشين توليد مي كرديد، حالا مياييد مي بينيد كه با اين اتفاقي كه توي دنيا داره مي افته من بايد شغلم رو عوض كنم و موتور سيكليت بسازم.اين ميشه نياز خودآگاه . يا به اين نتيجه مي رسيد كه خوب حالا خانه ام رو هم خريدم و ماشينم رو هم كه خريدم ،شغل ثابت هم دارم خوب حالا وقت ازدواجمه ديگه..ديگه مي تونم كامل كنم كريديت هويت اجتماعي خودم رو ...اين ميشه تصميم خودآگاه .

اما يه موقع هست كه شما نمي دونيد كه چرا داريد بر سراينكه مدير عامل شركت باشيد داريد با دو نفر مي جنگيد جوري  كه ديگه خون راه افتاده ، نمي دونيد ، چرا نمي دونيد؟..براي اينكه وقتي كه حساب مي كنيد مي بينيد كه اين نقطه اي كه شما هستيد حقوقتون از حقوق مدير عامل فقط 10% كمتره ، در حالي كه ساعات فراغت و آزادي عملتون ، از اونچه كه مدير عامل 50% بيشتر مي باشه. بنابراين منطق ميگه كه بهتره كه تو مدير عامل نباشي. ولي مي بينيد كه تمام تنتون داره مور مور ميشه كه مدير عامل بشيد.

خوب اونوقت اين ماجراي ناخودآگاه اين جوري هست كه شما يك داستاني داريد كه اون داستان ناتمام مانده و اون داستان ناتمام رو انگار كه شما فراموشش كرده ايد كه مثلآ كلاس پنجم ابتدائي  معلمتون به شما قول داده بود كه هفته بعد فلاني مبصر ميشه، ولي هفته بعد يادش رفته بود اين قول رو داده و هفته بعد به همون قبلي گفته كه تو چه مبصر خوبي هستي همين جور تا آخر سال مبصر باش .شما  ممكنه كه اصلآ تو اين سن ، يادتون نباشه كه پنجم ابتدائي ، چه اميد ها و آرزو ها بر باد شده.مادرتون رو راضي كرده بوديد كه كفش نو تون رو بپوشيد ...دفتر و قلم حاضر كرده بوديد..خط كشي كرده بوديد ..بد ها ..خوب ها..و بك دفعه معلم اون جوري نظرش عوض شده بود كه نه ديگه ،مبصر عوض نكنيم .اين داستان مبصر كلاس پنجمه كه داره خودش رو نشون ميده كه شما الان بر  سر مدير عامل شدن در حال جنگ باشيد.

 بنابراين از اين راه فرويدي ، وقتي كه شما چيزي رو با مقياس هاي واقعيت  كه مهمترين اونreality  هست objectivity   هست ، objectivity   يعني چي ؟ يعني كه هركس ديگري هم در اين شرايط باشه همون چيز رو براش تجويز مي كنيد .( اگر حصبه آمده و من تجويز مي كنم كه  مثلآ الآن بايد ما آمپي سيلين بزنيم،  فرقي نمي كنه كه من خيلي خوشم بياد ازش ، يا اينكه  خوشم نياد ازش .در هر صورت ميگم كه الان حصبه آمده و تجويز اين است).

اما اگر كه من براي يه نفر يه چيز تجويز كنم و براي يه نفر ديگه يه چيز ديگه در شرايطي كه اون دو نفر در شرايط برابرند ، يعني من به قضيه  objective  نگاه نمي كنم.و تجويز من reliable و تكرار شدني نبود و ممكنه كه حالم از اين آدم بهم بخوره و تجويز من كاملآ متفاوت باشه.خوب فرويد مي خواد كه آدمها رو به اين سمت بياره كه داستانهايي رو كه پشت اين هست رو بدونند ، تا به جاي اينكه اين داستان روي اونها تسلط داشته باشه و تسخير اون داستان بشوند و ندونه كه چرا ، انگار كه با تمام وجودش مي خواد كه براي مدير عاملي بجنگه ، وقتي كه اين داستان پشت پرده كودكانه كشف ميشه مي فهمه  كه، عجب بچه بازي بود. اين روشي است كه فرويد بكار مي بره.

منتها يونگ ميگه كه ما يه چيزي بزرگتر از اين ناخوداگاه شخصي داريم به اسم ناخودآگاه جمعي.ما در صورتي مي توانيم با اين ناخودآگاه جمعي تماس برقرار كنيم كه مسير ناخودآگاه فردي خودمون رو طي كرده باشيم و به اين مرز قراربگيريم.يعني در اينجا باشيم ، البته ما ، اگر كه به ناخودآگاه فرديمون هم آگاه نباشيم ، گاهي اوقات با ناخوداگاه جمعي تماس مي گيريم ،  در چگونه تماسي قرارمي گيريم ؟.با تماسي كه اصطلاحآ بهش ميگند" تهاجم  يا invasion "مثل اينكه فردي خواب ديده و خوابش در مورد آينده بوده و دقيقآ تحقق پيدا كرد.مثلآ رتبه خودش رو خواب ديده كه رتبه كنكور من مثلآ ميشه 1190 سه ماه قبل از كنكور اينو خواب ديده و دقيقآ همين اتفاق مي افته ، يك بار در زندگيش اين پيش مياد ، يعني تهاجم مي كنه  . اما اين اتفاقي كه ما مي خواهيم كه بيافته در تفرد ،اين است كه فرد بياد در مرز ناخودآگاه جمعي قرار گيره .     به قول مولانا كه ميگه :

                                                  اين سو جهان، آن سو جهان         بنشسته بر  من بر آستان       

وقتي كه فرد مياد در اين آستان قرار مي گيره در واقع در يك ديالوگي با ناخودآگاه جمعي قرار مي گيره و اونوقت روح اونجا متولد ميشه ، تا اينجا ما يك حيوان اجتماعي هستيم ،حيوان با هوش هستيم، يك حيوان منطق دار ،زماني كه ما با ناخودآگاه جمعي توانستيم در ارتباط قرار بگيريم اين نقطه تولد روح هست به همين خاطره كه ميگيم كه روح يك اسطوره است.يعني چيزي نيست كه در همه ما وجود داشته باشه ، مثل يه سفر قهرماني است ، گروهي مي توانند كه سفر قهرمانيشون روطي كنند و به قهرماني برسند ، اونجا انگار كه روح متولد ميشه.يا همون روح القدس در واقع دردرون فرد تلقيح ميشه و از اونجا به بعد هست كه به قول مسيح ،  من و پدر يكي هستيم اتفاق مي افته ، يعني زندگي ما با ناخودآگاه جمعي در ديالوگ هستند و در داد و ستد قرار مي گيره .

از اين ديدگاه يونگ ميره به سفر هاي قهرماني و مي بينه كه در سفر هاي قهرماني ، قهرمان كسي است كه جرئت اينو مي كنه كه در تاريكي فرو بره ، در ته جهنم فرو بره ، و از اون ته جهنم و ته ظلمات هست كه شروع مي كنه به كشف كردن نور و روشنائي و بهشت.

بنابراين تحليل يونگ و تحليل فرويد كاملآ متفاوته ، فرويد ميگه كه اينجا رو بفهم تا خودآگاه زندگي كن، يونگ ميگه كه خودت رو به اين جريان خطر بسپار ، بذار كه ترا پيش ببره ، گروهي در اين داستان غرق مي شوند و گروهي مي توانند كه به اين نقطه برسند كه از ناخودآگاه فردي عبور كنند كه بتوانند تبديل بشوند به جهان. به جاي اينكه مني باشند در مقابل جهان ، اونها جهاني هستند در ابعاد كوچكتر.

بنابراين شما مي بينيد كه اون تكليف رشدي بر اساس اينكه فرويد بخواد جواب سوآل شما رو بده و يا يونگ مي خواد كه جواب سوآل شما رو بده كاملا متفاوته.

                                                                                                                                                 

   

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۰ساعت 1:46  توسط   | 

عشق




عشق ، در حقیقت ، یک تجربه اصیل و بی چون و چرا ی ملکوتی است که نیروی فراسوئی اش هر چیز که فردی است را میسوزاند و معدوم میکند- یک پیوند راستین است با زندگی و نیروی فراشخصیِ تقدیر ...
کارل یونگ - مجموعه آثار ، کتاب هفدهم صفحه 187- 

"Love is, in truth, a genuine and incontestable experience of the Divine, whose transcendent force obliterates and consumes everything individual; a real communion with life and the impersonal power of fate” 
~Carl Jung~ The collected works -Vol. 17, pp. 187

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 16:16  توسط   | 

دانش ناب


دانش ناب که مختص پدیده " انطباق زمانی" است ، دانش ای ست که بی میانجی از حواس های تن است و این نکته که "معنا" خود کفا و خودجوش است را می رساند و یا حتی وجودش را بیان میکند. چنین شکل ای در عالم وجود ، تنها میتواند ماورائی و فراسوئی و خارج از قید زمان و مکان باشد.


این دانش ناب ، دانش غیر قابل توضیح ای است که در هنگام وقوع درک نشدنی است. انطباق زمانی، از دو عامل تشکیل شده است : یا تصویر ( ایماژ) ناآگاه ای است که مستقیم ( همانطور که هست وارد میشود ) و یا تصویر ( ایماژ) غیر مستقیم ای مانند نماد و یا تمثیل است که به فرم رویاء ، ایده ، و یا اخطار " برات شدن به دل " وارد حیطه آگاهی میشود. 

کارل یونگ - از کتاب طبیعت ِ روان


The absolute knowledge which is characteristic of synchronistic phenomena, a knowledge not mediated by the sense organs, supports the hypothesis of a self-subsistent meaning, or even expresses its existence. Such a form of existence can only be transcendental (irrepresentable space-time continuum). There seems to be an a priori, causally inexplicable knowledge of a situation which at the time is unknowable. Synchronicity therefore consists of two factors: a) an unconscious image comes into consciousness either directly (literally) or indirectly (symbolized or suggested) in the form of a dream, idea, or premonition).”

 Jung-The nature of the psyche -



+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 23:42  توسط   | 

چهار جنبه شخصیت زن

 

 

.تونی گرنت در کتاب "زن بودن" خود در پی ساده سازی نظریه ی یونگ برآمده و آن را اینگونه آغاز میکند.

چهار جنبه شخصیت زن :

مادونا{هستیا}* : بازتابنده محسنات کامل زنانه از لحاظ بردباری و وفای به عهد.
مادر{دمیتر}* : حامی و سرپرست است. او نه تنها فرزندانش را بزرگ می کند، بلکه سایر خویشاوندان و دوستان زندگی اش را می پرورد.
جنگجو (آمازون){آرتمیس/ اتنا}* : متکی به نفس و خود کفاست ابراز وجود می کند و شدیدا دارای تمرکز حواس و فزون خواهی است.

معشوق (لاور)(آفرودیت)* : جنبه ای از زن است که مردان همواره آن را ستایش می کنند. معشوقه با مردش همخوانی می کند، ولی هرگز دست به سینه ی او نیست.
این چهار جنبه شخصیت در درون هر زنی، همزمان وجود دارند اما درجه حضور آنها متفاوت است.
علاوه بر این در شخصیت هر انسانی می توان سه بخش والد، بالغ و کودک را که اریک برن آنها را حالات خویشتن نامیده است مشاهده کرد.
بخش والد، شامل نگرشها و ارزشهاست. عهده دار دستور و تعلیم، ارزیابی و انتقاد و پرورش.
بخش بالغ، مرکز اندیشه است، تصمیم گیری می کند، حقیقت را می آزماید و می اندیشد.
بخش کودک ، بازیگوش، شهوتران و مرکز احساسات و تمایلات جنسی است.
هم مردان و هم زنان این سه حالت را در شخصیتشان دارند، اما رابطه موفق بستگی به بده بستانهای هماهنگ و مناسب میان بخشهای والد، بالغ و کودک شخصیت دارد.

ادغام نظرات کلی یونگ و برن:
در شخصیت زن، والد هم تراز مادر، بالغ هم تراز آمازون و کودک هم تراز معشوقه است.
مادونا کمی پیچیده تر است، ولی می تواند در بخش اندیشمند کودک که به آن پروفسور کوچولو می گویند، ساکن باشد.

این قدرت شهودی یا مادونای زن است که تصمیم می گیرد از کدام حالت شخصیت، والد، بالغ یا کودک در تقابل با مرد استفاده کند.
زنان به دلیل قدرت شهودی والایشان در تشخیص و درک حالات عاطفی و احساسات از مردان تواناتراند. در مطلوبترین شرایط، زن با استفاده از مادونا میداند چه موقع از والد (مادر)، بالغ (آمازون) و کودک (معشوقه) خود در ارتباط استفاده کند. 

تلخیص شده ازکتاب «زن بودن»، اثر تونی گرنت / بهاره عباسیان
با تلخیص مجدد و اضافاتی با علامت}* از عاطفه برزین

توضیح عکس: دمیتر در بالا و پرسفون و هرمس

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 9:39  توسط   | 

دوازده برج ستاده شناسی – دوازده آرکی تایپ





"We are born at a given moment, in a given place and,like vintage years of wine, we have the qualities of the year and of the season of which we are born. 
Astrology does not lay claim to anything more". 
~Carl Jung 

ما در لحظه ای خاص متولد شده ایم، در محل ای خاص و مانند شراب ای که در سال بخصوصی تخمیرش میکنند ، ویژگی های آن سال ای که انگور ما را تخمیر کرده اند را در فصلی که بدنیا می آئیم دارا می باشیم. ستاره شناسی چیزی بیش از این ادعا ندارد
~ کارل یونگ~


دوازده برج ستاده شناسی – دوازده آرکی تایپ – بررسی شش آرکی تایپ در شش ماه اول سال

در این مبحث به بررسی اجمالی دوازده برج های چرخ فلک در ستاره شناسی ( نشانه ها ، مجموعه ستارگان ) و ارتباط آنها با آرکی تایپ های مربوط به این بروج می پردازم. در مرحله بعدی دوباره هریک از این بروج را در لایه ای عمیق تر بررسی خواهیم نمود. خوشبختانه در تقویم ایرانی این برج ها دقیقا واقع در اولین روز هر ماه تا پایان همان ماه هستند و ما ایرانیان دقیقا میدانیم که کدام برج منسوب به کدام ماه از تقویم ایرانی هستند و نیازی به محاسبه آنها نداریم. 

برج بره -Aries ♈ 
نخستین برج واقع در ماه فروردین( از اول تا سی ام فروردین ) و نام آن به زبان عربی" حمل"است 
آرکی تایپ این برج : جنگاور ، سلحشور
آرکی تایپ جنگاور منسوب به برج بره را سیاره مارس و یا بهرام و به زبان عربی مریخ ، گردانندگی میکند. این برج در زایجه دایره وار ستاره شناسی واقع در خانه اول است . خانه اول در زایجه ستاره شناسی نماد شخصیت ظاهری است که در اصطلاح یونگی به آن " پرسونا" می گویند. شخصیتی که تابع این برج است یعنی در هنگام تولد این فرد ، خورشید بر روی مجموعه ستارگان بره و یا حمل می تابیده ، شخصیتی است که قاعدتا باید صریح ، شجاع ، با اراده و آتشین مزاج باشد. افراد منسوب به این برج ، افرادی بسیار پر تحرک ، سرحال و خستگی ناپذیری هستند. افراد این ماه آغاز گر و جلو رونده هستند و در جستجوی ایده های تازه هستند. از حیث روانشناسانه ، این آرکی تایپ وقتی پاتولوژیکال میشود ، نمایانگر بی باکی ، خشم ، خشونت و ریسک های خطرناک برداشتن است . این افراد انتقاد را بهیچ وجه بر نمی تابند و زود از کوره به در میروند و یا حالت تدافعی شدیدی می گیرند و صبر و حوصله شان زود تمام میشود. فلزی که تابع این برج است ، فلز آهن است اسلحه، توپ و تانک هم مربوط به همین برج است.. حیوانات منسوب به این برج ، گرگ ، عقاب و بره هستند. عضو ای که مربوط به این برج است ، سر و عضلات بدن است. 

چو آمد به برج حمل آفتاب
جهان گشت با فر و آیین و آب
بتابید ازآن سان ز برج بره
که گیتی جوان گشت ازآن یکسره



(Taurus♉))برج دوم – ماه دوم تقویم ایرانی اردیبهشت- برج گاو به زبان عربی (ثور) است
آرکی تایپ این برج : عاشق و هنرمند 
آرکی تایپ عاشق و هنرمند- در خانه دوم چرخ فلک را سیاره ناهید و یا به عربی زهره و یا ونوس ( آفرودیت) رهبری میکند. خانه دوم ، نماد دارائی های درونی و بیرونی یک فرد است. شخصیتی که تابع این برج است یعنی در هنگام تولد او ، خورشید بر روی مجموعه ستارگان برج گاو می تابیده ، شخصیتی است که اهل هنر ، سخن ، زیبائی های حسی ، زنانگی و لذت و راحتی طلب است. حس بساوائی ( لامسه ) این افراد بسیار قوی است. این آرکی تایپ از حیث روانشناسانه وقتی پاتولوژیکال میشود، کله شق ، مادی گرا و ظاهر بین و ترس از تغییر دارد و معمولا هم فیکسیشن دهانی دارد یعنی یا زیاده روی در مشروب و یا غذا و یا در سیگار کشیدن که مربوط به عضو دهان است دارد. حیوانات منسوب به این برج ، گاو و بوفالو است. عضو مربوط به این برج در بدن ، گردن می باشد. 

من به برج ثور دیدم منکر آن آفتاب
-گاو جستم من ز ثور و خود خری را یافتم
مولانا


(Gemini♊)برج سوم- ماه سوم تقویم ایرانی خرداد- برج دوپیکر و به زبان عربی جوزا است
آرکی تایپ این برج : پیام آور 
آرکی تایپ پیام آور و پیام بر - در خانه سوم چرخ فلک را سیاره تشتر و یا تیر و به زبان عربی عطارد، رهبری میکند که شخصیتی که تابع این برج است ، یعنی در هنگام تولد او ، خورشید بر روی مجموعه ستارگان " دو پیکر" می تابیده ، شخصیتی است که اهل سخن گوئی ، جستجو و تحقیق ، هوش و زیرکی ، قابلیت انعطاف ، حالت دوستانه و جوان ابدی است . خانه سوم نماد عقل و دانش ظاهری است . این آرکی تایپ وقتی پاتولوژیکال میشود، حقه باز و نقشه کش و منفعت جو میشود. عضوی که دربدن منسوب به این برج است ، مغز و شش است

عطارد به برج دو پیکر شدست
چنین است و کاری بزرگست پیش



(Cancer♋)برج چهارم – ماه چهارم تقویم ایرانی تیرماه – برج خرچنگ و به زبان عربی سرطان است. 
آرکی تایپ این برج : پرورنده و تغذیه گر
آرکی تایپ پرورنده ، در خانه چهارم چرخ فلک را سیاره ماه و یا به عربی قمر ، رهبری میکند . شخصیتی که تابع این برج است ، یعنی در هنگام تولد او ف خورشید بر روی مجموعه ستارگان برج خرچنگ می درخشیده ، شخصیتی است که حامی ، مادر صف ، احساساتی و حساس است. خانه چهارم نماد ریشه و اصل و درون حریم خانه است. وقتی که این شخصیت پاتولوژیکال میشود ، تبدیل به فردی محتاج ، با حساسیت های بیجا و ایراد گیری ، با حس شدید مالکیت میشود. حیوانات منسوب به این ماه ، خرچنگ و سگ هستند. عضوی که مربوط به این برج است تخمدانها و سینه های زن و معده و گوارش است. دریا، خانه ، غذا ، تختخواب ، مادر، جام آب منسوب به این برج هستند. 

روشن به سان ماه به سرطان کنم
وز برکت مبارک دریای او



(