وصلت، یا کانی آنکتیو حاصل نهائی عملیات کیمیاگری ( و
غایت و هدف روانشناسی تحلیلی - یعنی تفرد یافتن ) است . وصلت کیمیائی،
چه از نظر تاریخی و چه از لحاظ روانشناختی، از یک جنبۀ برونگرا
و یک جنبۀ درونگرا برخوردار است. بخش برونگرای عملیات کیمیاگری،
ترکیبات شیمیائی را ترغیب کرده ، به شیمیمدرن و فیزیک هسته ای رهنمون
شد و جنبه درونگرایش، علاقه به خیالبندی ها و فرایندهای ناخودآگاه را
برانگیخت و روانکاوی ژرف را در قرن بیستم به وجود آورد.
کیمیاگران این امکان را داشتند تا در آزمایشگاه های خود شاهد نمونه
های متعددی از ترکیباتی، چه فیزیکی و چه شیمیائی، باشند که در آن دو ماده به
یکدیگر میپیوندند تا مادۀ سومی تولید کنند که ویژگیهای متفاوت دارد. این آزمایشها
تصاویر مهمی برای تخیلات کیمیاگران ایجاد کرد. مثلا روکش کردن فلزات
با جیوه ، باعث تصویری شد که عموما در نوشته های کیمیاگری به چشم میخورد و شاه و
ملکه را نشان میدهد که وارد چشمه ای از جیوه میشوند.
-The Lesser Coniunctio وصلت کهتر
وصلت کهتر یا وصلت جزئی، عبارت از وحدت اضدادی است که
جدائی شان از یکدیگر، قبل از وحدت، بطور کامل رخ نداده است .
نتیجه چنین وحدتی، مخلوط آلوده ای است که باید کارهای دیگری را روی آن
انجام داد. این محصول وصلت جزئی، به صورت چیزی سقط شده،
ناقص العضو یا تکه تکه شده (که تداخلی است با نمادهای انحلال و مرگ) به
تصویر درمیآید که از حیث روانشناسی معانی بسیار مهمی دارند. در
متن ای قدیمی، راجع به ازدواج مادر "بِیا" و پسرش
"گابریتیوس" چنین میخوانیم: "ولی این ازدواج، که با
ابراز شادمانی عظیمی آغاز شد، با تلخی سوگواری به پایان رسید. زیرا ‘ وقتی پسر با مادرش همبستر شود، مادر او
را به نیش افعی میکشد.’ "
مادر= ناآگاهی
پسر= ایگو
در اینجا ما البته در حیطۀ آشنای به اصطلاح عقدۀ ادیپ
سیر میکنیم. ولی در نظر کیمیاگر، "مادر" ، مادّۀ اولیه بود و علاوه بر
مرگ ، باعث شفایافتن و نوجوان شدن هم میگردید. این صورت خیالیِ وصلت، به یکی از
مراحل فرایند دگرگونی یعنی مرگ اشاره دارد که امید میرود نوزائی را به دنبال داشته
باشد.
بی تردید در اینجا جنبۀ
خطرناک وصلت تصویر شده است. وقتی پسر - ایگوی نابالغ ، ساده لوحانه ناخودآگاهِ مادرانه
را در آغوش میگیرد، در محاق میرود و تهدید به نابودی میشود. ولی سایر تصویرها نشان میدهند که ضمنا اینگونه در محاق رفتن
میتواند بارورکننده و تازه کننده برای ایگو ی نابالغ نیز باشد. متن دیگری
از زنی سخن میگوید که وقتی شوهرش در آغوش اوست شوهر را میکشد:"با وجود
این، حکیمان زنی را که شوهرش را به قتل میرساند میکشند زیرا جسم آن زن پر از سلاح
و زهر است:
برای آن اژدها گوری حفر کن و آن زن را
همراه با اژدها مدفون ساز و [اژدها] را محکم به او زنجیر کن؛
و هرچه بیشتر او خود را به دور آن زن بپیچاند،
بیشتر به وسیلۀ سلاح های زنانه ای که در بدن آن زن تعبیه شده
است تکه تکه خواهد شد.
و وقتی او میبیند که در دست و پای آن زن
پیچیده شده است
مرگش قطعی خواهد بود و به کلی به خون تبدیل
خواهد شد.
ولی وقتی حکیمان میبینند که او به خون تبدیل شده، چند روزی زیر
آفتاب نگاهش میدارند تا نرمی او از بین برود و خون خشک شود و آن زهر را پیدا
میکنند. آنچه پس از آن حاصل میشود، باد پنهان است." این متن نیاز به
توضیح دارد. در اینجا هم مانند رؤیاها، تصاویر سیال هستند و در یکدیگر فرو میروند.
اژدهائی که باید محکم به آن زن بسته شود کیست؟ ظاهرا همان شوهری است که به دست زن
به قتل میرسد. از متن چنین بر میآید که در همان حال که شوهر در کنار زن دراز
میکشد، به اژدها تبدیل میشود؛ و یا اینکه در همان حال که کنار یکدیگر دراز کشیده
اند به اژدها تبدیل میشود؛ و یا اینکه در همان حال که در کنار یکدیگر دراز میکشند،
وجه اژدهائی رابطۀ غریزی (شهوت) شکل میگیرد و به فعالیت میافتد. وصلت ی که اتفاق
می افتد، یک قطع عضو اژدها (یعنی اشتیاق ابتدائی، بدوی) است و بعد، به روح (یعنی
باد پنهان) دگرگون میشود.
یونگ در کتاب "آموزه های کیمیاگری" به هنگام بحث در نماد
نمک، ( که از نماد های مهم کیمیاگری ست ) در مورد شوری و تلخی نمک، چنین
اظهار نظر میکند: "بارزترین کیفیت نمک، هم تلخی و هم خرد است ... ولی
عامل مشترک بین این دو،( هرچند هم ممکن است این دو تصور با یکدیگر ناهمخوان به نظر
برسند) از نظر روانشناسی عملکرد احساس است. اشک، حزن و سرخوردگی، همه تلخ اند ولی خرد و دانائی در همۀ
مواردی که رنجهای روانی وجود دارد، آرامش بخش است. در واقع تلخی و خرد یک زوج
گزینه ها را میسازند: هرجا تلخی باشد، خرد غایب است و هرجا که خرد باشد، تلخی ای
نمیتواند باشد. نمک به عنوان حامل این گزینۀ سرنوشت ساز، با طبیعت زنان هماهنگ
است. ..تاریکیِ زن، منبع سرخوردگی های بی شمار مردان است، سرخوردگی ای که به آسانی
به تلخی تبدیل میشود، گرچه این سرخوردگی ها، اگر درست درک شوند، میتوانند سرچشمۀ
خرد هم باشند." ~ یونگ - مجموعه آثار جلد سیزدهم
بنابراین هر وقت که ایگو خود را با آرکی تایپ هائی که از ناخودآگاه سر بر
میآورند یکسان بپندارد، وصلت جزئی اتفاق می افتد. این امر
تقریبا به طور منظم در جریان روانکاوی اتفاق می افتد. ایگو پشت سر هم در معرض
یکسان پنداری خود با سایه، آنیما / آنیموس و خویش قرار میگیرد. بعد از این وصلت
آلوده، باید مرگ و جدائی واقع شود. در وجه برونگرای این فرایند هم
تتابع مشابهی اتفاق می افتد. ایگو با بعضی اشخاص، گروه ها، نهادها و مجامع (انتقال
فردی و جمعی) خود را یکسان میپندارد. این همسان پنداریها، مخلوط هائی آلوده هستند
که هم امکان بالقوۀ وفاداریهای شریف را در خود دارند و هم اشتیاق و هوسهای
اصلاح نشدنی برای کسب قدرت و لذت را. بنابراین این نکته بسیار با اهمیتی است که
پیش از اینکه وصلت ممکن گردد اینها باید کاملا تصفیه شوند.
- The Greater Coniunctio وصلت مهتر
هدف عملیات کیمیاگری خلق موجودی معجزه آسا است که آن را به انحاء
مختلف "گوهر فیلسوف" ، "طلا" ، "آب حیات،"
"تقطیر" و امثالهم مینامند. این موجود حاصل وحدت نهائی متضادهائی است که
تزکیه و تصفیه شده اند و از آنجا که خودش حاوی متضادهاست، یکسونگریها و یکجانبه
بودن ها را تخفیف میدهد و اصلاح میکند. از این رو گوهر فیلسوف را چنین
وصف میکنند که "سنگی است که قدرت زندگی بخشیدن به همۀ چیزهای فانی، تنزیه همۀ
فسادها، نرم کردن هرچه سخت است و سخت کردن هرچه نرم است را دارد."
بازهم این سنگ (که تشخص پیدا کرده است) در مورد خود چنین
میگوید: "من شفاعت کنندۀ عناصر هستم که بین آنها توافق میآورم؛ هرآنچه
گرم است من سردش میکنم و برعکس؛ هرآنچه خشک است مرطوبش میکنم و برعکس؛ هرآنچه سخت
است نرمش میکنم و برعکس؛ من پایانم و معشوق من آغاز است. من کل عملیات هستم و همۀ
علم در من پنهان است." در همان حال که سنگ آماده میشود، مواد مورد
آزمایش مکررا به حالت معکوس در میآیند و به متضاد خود تبدیل میشوند. توربا میگوید:
"زیرا که عناصر که به طور مستمر در آتش پخته شوند، شادمان شده طبیعتهای مختلف
پیدا میکنند زیرا آبگون .... از حالت مایع خارج میشود ، مرطوب خشک میشود، جسم ضخیم
به روح تبدیل میگردد و روح که فرّار است قدرت پیدا میکند و برای مبارزه با آتش
مناسب میشود. همچنانکه فیلسوف میگوید: "عناصر را تبدیل کن و آنچه را در
جستجویش هستی خواهی یافت. ولی تغییر دادن عناصر، این است که مرطوب را خشک و فرّار
را تثبیت کنی." متن دیگری میگوید "برای آن که روشنی و شفافیت بدون
هیچ ابهامی نمایان شوده... باید جسم را پس از آنکه تثبیت شد، مکرراً باز کرد و
تلطیف نمود و حل و تصفیه کرد
قدیس آگوستین با صراحتی اعجاب انگیز " وصلت کردن" و
"مصلوب شدن" را یکسان می بیند و می نویسد: "همچون
دامادی، مسیح از اتاق بیرون شد، با نشانۀ شوم ازدواجش پا به عالم گذاشت. ... به
بسترزفاف صلیب آمد و در آنجا وقتی از آن بالا میرفت، از ازدواج متمتع شد. و وقتی
که آه های این مخلوق را دریافت، محبانه خود را تسلیم شکنجه کرد و آن زن را
تا ابد به خود پیوست." این یک تصویر کلاسیک و عمیق از وصلت
و وحدت زئوس و هرا است . زئوس در حالیکه هرا را به سایه سار خود میبرد
میگوید: "مبادا که چشم خدایان و میرایان بر شادی ما افتد!.... تصویر رشد
ناگهانی و معجزه آسای گلها یا گیاهان در رؤیا نیز به عنوان بشارتی بر نزدیک
بودن "وصلت مهتر" تعبیر میشوند
دیگر تصویر سنتی وصلت ، غزل غزلهای سلیمان است که در کتاب مقدس
آمده است. خاخام ها آن را به عنوان ازدواج یهوه و اسرائیل تعبیر کردند؛ اهل کلیسا
آن را به عنوان ازدواج مسیح و کلیسا تعبیر کردند؛ بعضی کیمیاگران آن را بازنمود
عملیات کیمیاگری دانستند . غزل غزلهای سلیمان از "عشق به قدرت مرگ"
سخن میگوید که اشاره ای است به این امر مسلم که وصلت خارج از زمان و
مکان است.در کتب مقدس مسیحی، تصویر وصلت کلی، "ازدواج برّه" در
کتاب مکاشفه است :"شادی و وجد نمائیم و او را تمجید کنیم زیرا که نکاح برّه
رسیده است و عروس او خود را حاضر ساخته است." (مکاشفه، 19:7)"و شهر مقدس
اورشلیم جدید را دیدم که از جانب خدا از آسمان نازل میشود، حاضر شده چون عروسی که
خود را برای شوهر خود آراسته است. و آوازی بلند از آسمان شنیدم که میگفت:
"اینک خیمۀ خدا با آدمیان است و با ایشان ساکن خواهد بود و خود خدا با ایشان،
خدای ایشان خواهد بود." (مکاشفه، 21:2-3).سپس وصف مفصل اورشلیم نو به
عنوان یک شهر زیبا و مرصع، به شکل یک ماندالا می آید. اورشلیم نو (یعنی پاک و ناب
شده) عروس خدا است (برّه). آسمان و زمین که در آغاز آفرینش از یکدیگر جدا شده
بودند، دوباره به یکدیگر میپیوندند و شکافی را که در روان ایجاد شده به هم میآورند
و ایگو را مجددا با خویش مرتبط میسازند ("خیمۀ خدا با آدمیان است"). شهر
اورشلیم همچون وصلت خورشید و ماه.ء
یونگ تجربۀ خود را از عشق فراشخصی چنین وصف
میکند: "اروس یکتاست، خالق و پدر- مادر خودآگاهی عالی تر. گاه احساس میکنم که
این گفتۀ پولس رسول که: "اگر به زبانهای مردم و ملائک سخن گویم و محبت نداشته
باشم" امکان دارد نخستین شرط ادراک و جوهر الوهیت باشد. تعبیر و تفسیر
فاضلانۀ عبارت "خدا عشق است" هرچه باشد، این عبارت، جمع اضداد پروردگار
را تأیید میکند. من بارها و بارها در تجربۀ پزشکی و نیز در زندگی ام با راز عشق
مواجه شدم و هرگز نتوانستن بگویم که چیست. ... زیرا ما به عمیق ترین معنای کلمه
قربانیان و بازیچه های "مهر" مربوط به آفرینش جهانیم. من این کلمه را در
میان گیومه نهادم تا نشان دهم که این کلمه را به معنای میل، ترجیخ، طرفداری، آرزو
و احساساتی مشابه به کار نمیبرم بلکه آن را به عنوان چیزی از فردیعنی کلی واحد و
یکپارچه به کار میبرم.
اگر انسان یک جزء باشد قادر به درک کل نیست و در چنگ آن گرفتار
است. شاید به آن رضایت دهد و شاید علیه آن برخیزد لیکن همواره در چنگ آن و در درون
آن محبوس و بدان متکی است و توسط آن حمایت میشود. عشق روشنائی و تاریکی اوست و او
نمیتواند انتاهای آن را ببیند. "عشق باز نمی ایستد" – حال چه انسان به
"زبان ملائک" سخن گوید و چه با دقت علمی که حیات را تا دورترین منشاء آن
دنبال می.کند. انسان نمیتواندعشق را به تمامی نامهائی بخواند که در اختیار دارد،
لیکن باز خودش را گرفتار خودفریبی بی پایان خهواهد کرد.. اگر انسان ذره ای عقل
داشته باشد دست خود را باز میگذارد و ناشناخته ها را به نام ناشناخته تر میخواند –
یعنی به نام پروردگار. این کار، اعتراف به عبودیت انسان، نقص او و اتکای اوست لیکن
در عین حال شهادت دادن به آزادی انتخاب او میان راست و دروغ است. "
~ کارل یونگ
از کتاب خاطرات ، رویاها تاملات.
گوهر فیلسوف وقتی به
وجود آمد، دارای قدرت دگرگون کنندۀ ماده به چیزی شریف است. در متون کیمیاگری تحت
عنوان عملیات به این قدرت اشاره میکنند. دقیقا بگوئیم
این عملیات نه توسط کیمیاگران بلکه توسط خود سنگ (گوهر) انجام
میشود. این به اصطلاح عملیات، از این رو در واقع خصوصیت گوهر فیلسوف است
که به صورت گرد یا مایع (اکسیر) خود را به روی مادۀ اولیه فرافکنی
میکند و به این طریق خود را تکثیر مینماید. همانطور که در متن آمده است:
"کیمیاگری یک علم است که می آموزد چگونه هرگونه فلزی را به نوع دیگر تبدیل
کنیم: و این کار را با داروئی مناسب همانطور که در کتب حکیمان آمده است
انجام دهیم. پس کیمیاگری علمی است که می آموزد که چگونه داروی معینی را که آن را
"اکسیر" مینامند بسازیم که وقتی آن را بر روی فلزات یا اجسام ناقص
بریزیم آنها را در فرافکنی های واقعی کامل میکند." قدرت تکثر
گوهر، یادآور تکثیر معجزه آسای گلها و وصلت زئوس و هرا که
در بالا به آن اشاره شد میباشد. این تصاویر پیشنهاد میکنند که تأثیرات
دگرگون کننده، از به فعالیت افتادن خویش در فرایند تحقق صادر میشود.
زنی در رؤیا دید که به یک غار زیرزمینی رفت که اتاقهائی داشت که در
آنها دستگاه تقطیر (قرع و انبیق) و دیگر دستگاه های شیمیائی که مرموز به نظر
میرسیدند وجود داشت. آنجا دو دانشمند را دید که مشغول کار روی مرحلۀ
نهائی یک سلسله آزمایشهای طولانی بودند و امید داشتند که با کمک ااین زن کار را به
انجام برسانند. محصول نهائی میبایست به شکل بلورهای طلائی باشد که میبایست آن را
از محلول اصلی که خود حاصل چندین و چند محلول پیش از آن بود جدا کرد. در همان حال
که شیمیدان ها روی این ظرف کار میکردند، زن رؤیا بین و معشوقش در اتاق مجاور
کنار یکدیگر دراز کشیدند و حالتِ جنسیِ در آغوش کشیدنشان انرژی اساسی لازم برای
کریستالیزه شدن این مادۀ طلائی بی نهایت ارزشمند را فراهم کرد.....رؤیای فوق
همترازی نزدیکی با یک متن کیمیاگری دارد:ء
آیا نمیبینی که رخسارۀ انسان از روح و جسم شکل میگیرد؛
پس باید این دو را به یکدیگر بپیوندی
زیرا فیلسوفان وقتی مواد را آماده کردند
و زن و شوهر را در عشقی متقابل به یکدیگر پیوند دادند
بنگر که آبی طلائی از آنان برمیخیزد
تصویر مقاربت جنسی به عنوان مولد مادۀ طلائی، متضادها را وحدت
میبخشد و آشتی میدهد. ولی رؤیای فوق و متنی که نقل کردیم نشان میدهند که، همانطور
که در سراسر کیمیاگری هم نهفته است، فاعلِ کارگزار -یعنی ایگو-
وحدت متضادها را عملی کرده و از این رو خویش را خلق میکند یا حداقل باعث تجلی آن
میشود. از این رو است که بر اهمیت برین یک ایگوی آگاه تأکید میشود. میبایست به متضادها وحدت ببخشد که کار آسانی هم نیست. نگهداشتن
همزمان متضادها، به معنای تجربه کردن حالت فلجی است که اوج آن، یک حالت تصلیب به
تمام معنی است. نماد صلیب، حاوی متضادها نیز هست و بسیاری از تصاویری که در قرون
وسطی نقاشی شده اند تصلیب مسیح را به صورت وصلت خورشید و ماه نشان میدهند
انطباق دارد.
ولی برای آنکه بیمار تحت تأثیر فرایند روان درمانی قرار گیرد، ایگو
باید باز شود. این انطباق با تصور کیمیاگران مبنی بر اینکه ماده باید باز باشد تا
بتوانتد عصاره (تکنتور) را دریافت کند . پاراسلسوس حکیم کیمیاگر قرن 17
میگوید: "زیرا اگر عصاره قرار باشد که اثر بگذارد، لازم است که جسم یا ماده
ای که قرار است رنگ آن را بگیرد باز و در عین حال سیلان هم
باشد: وگرنه عصاره قادر به عمل و اثرگذاری نیست." در روان
درمانی، باز بودن ِ ایگو (در مقابل روان عینی) هم از سوی بیمار و هم از سوی روان
درمانگر ضروری است. یونگ میگوید: :"از لحاظ نتیجۀ مداوا، اهمیت شخصیت روانکاو
بی نهایت بیشتر از است از آنچه روانکاو فکر میکند یا میگوید. ... زیرا ملاقات دو
شخصیت مانند مخلوط شدن دو مادۀ شیمیائی متفاوت است: اگر ترکیبی صورت بگیرد، هر دو
دگرگون میشوند. در هر مداوای موثر روانی روانشناس باید بر بیمار اثر بگذارد؛ ولی
این تأثیر تنها در صورتی ممکن است که بیمار هم نفوذ متقابلی بر روانشناس داشته
باشد. اگر تأثیر پذیر نباشید، نمیتوانید اثری بر جای بگذارید
خصوصیت دیگر گوهر فیلسوف این است که به اقدامات متقابل گرایش دارد. این تصور در رؤیای مردی
ظاهر شد که شب قبل به شنیدن یک سخنرانی در بارۀ کیمیاگری رفته بود. او در رؤیا دید
که: "گروهی از مردم راز کیمیاگران را کشف کرده بودند. یک جنبۀ آن راز این بود
که وقتی با یک نظر درست به مطالعه در بارۀ کیمیاگری بپردازیم، از آن طرف هم
علاقه ای متقابلاً بروز میکند؛ یعنی وقتی نوآموز به کیمیاگری علاقه مند میشود،
کیمیاگری هم به او علاقه پیدا میکند." یک متن کیمیاگری در این مورد میگوید:
"ای پسران خرد بدانید که سنگ اعلام میکند که: از من محافظت کنید و من از شما
محافظت خواهم کرد؛ آنچه از آنِ من است را به من دهید تا بتوانم شما را یاری
دهم." همین تصور در کتاب امثال سلیمان در مورد خرد بیان شده است:
"آن [زن] را ترک منما که تو را محافظت خواهد نمود؛ آن را دوست دار که تو را
نگاه خواهد داشت. حکمت از همه چیز افضل است؛ پس حکمت را تحصیل نما و به هرچه تحصیل
نموده باشی، فهم را تحصیل کن. آن را محترم دار و تو را بلند خواهد ساخت. و اگر او
را در آغوش بکشی تو را معظم خواهد گردانید. (عهد عتیق،امثال سلیمان، 4: 6-8)
توصیفات افزون تر قدرتهای گوهر فیلسوف را میتوان تا ابد ادامه داد. کنش
متقابل گوهر یا سنگ، نقطۀ مناسبی است برای اینکه بحث در این مورد را به
پایان ببریم زیرا یادآور این نکته است که توجه به خیالبندی های روان عینی (از قبیل
کیمیاگری) تأثیرات متقابل ای ایجاد میکند. قانون روانشناختی این است که
ناخودآگاه نسبت به ایگو همان وجه نظری را انتخاب میکند که ایگو نسبت به آن اتخاذ
میکند. اگر توجه دوستانه ای نسبت به ناخودآگاه معطوف کنیم یاور ایگو میشود. تدریجا
این تحقق سر بر می آورد که یک عملیات دوجانبه در حال انجام است. ایگو برای آنکه
زندگی با معنائی داشته باشد به راهنمائی ناخودآگاه نیازمند است؛ و حجرالفلاسفه
مکنون، که در مادة الاولین محبوس است، برای آنکه فعلیت پیدا کند نیازمند کوششهای
متعهدانۀ ایگو است. این دو با یکدیگر بر کار میکنند تا آگاهی هرچه
بیشتری در عالم به وجود آورند.
بی تردید این نکته درست
است که همۀ رویدادها، صرفنظر از اینکه تا چه حد پیش پا افتاده باشند، وقتی در
فرایند تفرد شرکت میجویند اهمیت پیدا میکنند. نشانه هائی در مورد چگونگی کارکرد
روان درمانی به ما میدهد. به نظر میرسد که ضمیر ناخودآگاه یک فرایند روان
درمانی هم، به همین نحو، یک "دگرگونی جهت بهبود است. شخص تقریبا به طور بی
پایانی بین متضادها اینطرف و آنطرف پرتاب میشود. ولی به تدریج پایگاه جدیدی بروز
میکند که اجازه میدهد متضادها را به طور همزمان و در عین حال تجربه کنیم. این
پایگاه جدید، همان وصلت است که هم رهائی بخش است و هم طاقت فرسا. یونگ
میگوید: "یکی پس از دیگری، مقدمه ای است قابل تحمل بر دانشِ یکی در کنار
دیگری، که دانش عمیقتری است، زیرا این یکی مشکلی است که از لحاظ دشواری با آن یکی
قابل مقایسه نیست. و این نظر که نیک وبد، نیروهای معنوی بیرون از ما هستند و انسان
در نبرد بین آنها گیر افتاده است تحملش بسیار آسان تر است از این نگرش که متضادها
پیش شرط از بین نرفتنی و ناگزیر زندگی روان هستند چنانکه خود زندگی گناه
است." خود اصطلاح "گوهر فیلسوف" یک وحدت متضادها است. فلسفه
به معنای دوستداری خرد، یک واکنش معنوی و روحانی است در حالیکه سنگ یک واقعیت مادی
خام و سخت است. پس چیزی که این اصطلاح پیشنهاد میکند چیزی است شبیه کارآئی و
کارسازی مشخص و عملی خرد یا آگاهی. "سنگی است که سنگ نیست" و رولاند در
مورد آن میگوید "سنگی که سنگ نیست ماده ای است که از لحاظ فضیلتِ کارآمدی و
کارسازی اش، و نه از نظر ماده ای که از آن ساخته شده، سفت و محکم است."
گوهر فیلسوف کیمیاوی از این رو، پیشگام کشف واقعیت روان است که خود کشفی
مدرن است.
یونگ میگوید: "آنچه را طبیعت ناآگاه به هنگام خلق تصویر سنگ،
آن را در نظر و هدف داشت میتوان به واضحترین شکلی در این مفهوم یافت که خاستگاه
این سنگ در ماده و در روان انسان است. ... معنوی بودن مسیح بسیار زیاد و طبیعی
بودن انسان بسیار کم بود؟ در صورت خیالی سنگ، ‘جسم’ خود را به شیوۀ خاص خودش شکوه
بخشید؛ خود را به روح دگرگون نکرد بلکه برعکس، روح را در سنگ ‘تثبیت’ کرد."
یونگ - کتاب رویاها، خاطرات ، تاملات-
در پایان من نتیجه گیری را به دست کیمیاگران میسپارم با نقل کامل
مقدس ترین متن آنان ، لوح زمردین هرمس. این متن را "نوعی شهود متافیزیکی
"پسران هرمس" میدانستند که از سوی "هنر الهی" آنان به
ایشان داده شده بود." مطابق با این افسانه، لوح زمردین اصلی را یا
اسکندر کبیر یات به روایت دیگر سارا همسر ابراهیم در مقبرۀ هرمس دانای کل پیدا
کرد. این متن ابتدا فقط به زبان لاتین موجود بود ولی در سال 1923 هولمیارد نسخۀ
عربی که جابرابن حیان کیمیاگر ایرانی آن را به به زبان عربی ترجمه کرده بود پیدا
کرد. احتمال دارد که یک قدیمی تر به زبان یونانی هم وجود داشته که به گفتۀ یونگ
خاستگاه آن در اسکندریه بوده است. کیمیاگران با یکتائی با آن برخورد
میکردند و جملات آن را بر دیوارهای آزمایشگاه های خود حک میکردند و مداوما در آثار
خود نقل میکردند. این یک عملیات کیمیاگری است، دستورالعملی است برای آفرینش
دوم عالم:ء، unus mundus .
1) آن ( آن گوهر لطیف ناپیدا)
حقیقت است و مبرا از هر گونه باطل
2) چیزی که در عالم بالاست ،
همان چیزی است که در عالم پائین است . از این راه شگفت آمیز است که همه چیز معجزه
و بی نقص است
3) همه ی چیزها از یکی ساخته
شده اند و هر چیز را نظر کنید از همین "یکی" ساخته شده است
4) پدرش خورشید و مادرش ماه
است
5) باد آن را در شکمش حمل، و
زمین که مادر همه بی نقصی هاست او را شیر میدهد
6) نیروی او کامل است.
7 ) اگر مبدل به خاک شود ، آتش
را از خاک جدا سازید
8) و لطیف بخاری از تراکم
انها با فروتنی و خردمندی صادر میشود
9) و از زمین بسوی آسمان رفته
و دوباره از آسمان به زمین باز می گردد و همه نیرومندی و کارسازی خود را از عالم
بالا و پائین دریافت میکند
10) و بدین گونه است که شما
میتوانید شکوه و جلال این عالم را داشته و همه سایه ها و ظلمات را از خود دور کنید
11) زیرا که سرشت اش به همه
سرنوشت های دیگر مربوط است . زیرا که او قادر خواهدبود که به همه چیز ها حتی چیز
های کدر و سخت هم نفود کند.
12) بدین گونه است که جهان
بنیاد و آباد شده است
13) و همینطور دیگر شگفتی ها
14) چنین است که آنها من را
هرمس سه بار بزرگ می نامند ، زیرا من هر سه بخش خرد مندی و دانش عالم را دارا می
باشم
15) سخن من در اینجا به پایان
رسید
نسرین بیرقدار-کالیفرنیا / دسامبر 2012
ترجمه به فارسی از کتاب آناتومی ِ روان- نوشته ادوارد
ادینجر
Anatomy of the Psyche: Alchemical symbolism in psychotherapy
Edward F. Edinger