X
تبلیغات
یونگ (مکتب زوریخ) - یونگی نگار (پراکنده)

همزمانی


نیست در دایره یک نقطه خلاف از کم و بیش
که من این مسئله بی چون و چرا می دانم
- حافظ

رویداد های معنی دار همواره در آستانه تحولات مهم و دگرگونی های سرنوشت ساز در زندگی ما رخ می دهد ( ازدواج، طلاق، بیماری، خرید خانه، قبول یا تعویض شغل، مهاجرت و ...) لذا نشان دهنده ارتباط عمیق ما با دیگران هستند و به ما اطمینان می بخشند که هیچگاه در این جهان و در آستانه این دگرگونی ها تنها و بی کس نیستیم.

مهم ترین کار در "رویداد های همزمانی" این ایست که بتوانیم این رویداد ها را تعبیر و تفسیر کنیم و معانی و پند هایی را که برای ما در بر دارند استخراج کنیم و این بستگی به توان ما در کشف این معانی و دریافت پیام های مربوط به این رویداد ها در طریق زندگی خویش دارد.

به گفته کنفسیوس : انسان شریف و آزاده همواره صبور و آرام است زیرا ضرورت حادثه های جهان را می داند، اما فرد عامی تنها بازی شانس و اقبال را می بیند لذا همیشه آشفته و پریشان است.

- محمد مهدی کهربی / 16 فروردین 1392
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 0:16  توسط   | 

فرافکنی


یکی از مکانیزم های دفاعی روان، فرافکنی است. به این صورت آنچه انسان در درون خود دارد به جهان برون فرا می افکند و به غلط می پندارد ناشی از جهان بیرون است. مثلا خودش را تحقیر میکند و می پندارد دیگران او را تحقیر می کنند، خودش را زجر می دهد و تصور می کند دیگران اسباب درد و رنج او را فراهم می آورند و ... به قول مولانا :

اندک اندک خوی کن با نور روز
ور نه خفاشی بمانی بی فروز

این جهان پر آفتاب و پر ز ماه
تو بهشته سر فرو برده به چاه

تو درون چاه رفتستی ز کاخ
چه گنه دارد جهان های فراخ

- محمد مهدی کهربی / 17 فروردین 1393

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 0:16  توسط   | 

متواضع و محتاط


انسان آزاده، در ابراز و اظهار عقیده متواضع و محتاط است و هر زمان که به نظریه بهتری برخورد از باور های پیشین خود دست می کشد تا به حقیقت متعالی نزدیک شود، و ذهن خود را از تعصبات پاکسازی می کند تا دلش بر روی حقایق نوین باز شود :

خانه را من روفتم از خوب و بد
خانه ام پر گشت از نور احد - مولوی

مولوی در جای دیگر پیرامون نسبی بودن حقایق زهر مار را مثال می زند که برای مار حیات بخش است و برای انسان ممات :

زهر ماران، مار را باشد حیات
نسبتش با آدمی باشد ممات - مولوی

و سپس پند میدهد :

پس بد مطلق نباشد در جهان
بد بود نسبی او را هم بدان - مولوی

- محمد مهدی کهربی / 18 فروردین 1393

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 0:15  توسط   | 

آشتی ضد ها


زندگانی آشتی ضد هاست

مرگ، آن کاندر میانشان جنگ خاست

صلح اضداد است عمر این جهان
جنگ اضداد است عمر جاودان

آن یکی کرباس در جو میزند
وان دگر انباز خشکش میکند
- مولوی

آشتی دادن اضداد در درون است که باعث خیر و برکت و سازندگی می گردد، که معادل است با انچه که در اصطلاح فلسفه "تز" و آنتی "تز" نامیده می شود و از هماهنگی یا اتحاد اضداد "سنتز" بدست می آید. انسان در درون خود دارای سه بخش والد - بالغ - کودک است. کودک درون ما مجموعه ی است از نگرش ها، احساس ها، چشم اندازها، و دیدگاه های ما در گذشته دور که به عنوان بخشی از خویشتن در ما ابدی و جاودان است این کودک یک جزء مخفی از شخصیت ماست که در ژرفنای نفس ما وجود دارد و در هر زمان ممکن است کم وبیش نقش مسلط را در رفتارمان ایفا کند.

اگر کودک درون ما برای ما ناشناخته بماند، یا درک و فهم نشود، مطرود و مردود گردد یک منبع دردسر و مزاحمت برای ما شود. بالعکس اگر بتوانیم کودک درون خود را شناسایی کنیم و بپذیریم، در آغوش گیریم و رام سازیم و بدین وسیله او را در خود ادغام سازیم برای ما یک منبع سرشار از استعدادهای بالقوه کودکانه مانند خود انگیختگی، ابداع، سرزندگی و خلاقیت شود و زندگی ما را سرشار از نعمت و برکت کند.

- محمد مهدی کهربی / 19 فروردین 1393

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 0:15  توسط   | 

احساس مسئولیت


یکی از عناصر اصلی که در یک رابطه عاطفی اهمیت دارد، احساس مسئولیت است.

امروز احساس مسئولیت با اجرای وظیفه، یعنی چیزی که از خارج به ما تحمیل شده اشتباه می شود. در حالی که احساس مسئولیت، به معنای واقعی آن امری کاملا ارادی است، پاسخ آدمی است به احتیاجات یک انسان دیگر خواه این احتیاجات بیان شده باشد یا بیان نشده باشد. احساس مسئولیت کردن یعنی توانایی و آمادگی برای پاسخ دادن.

به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی خبر نبود ز راه و رسم منزل ها
- حافظ

مسئولیت همواره ناشی از اختیار و انتخاب است. اگر کسی مختار نباشد مسئولیت هم ندارد از این جهت استعداد عشق ورزیدن موهبتی خاص انسان است زیرا انسان مختار است و فرشتگان از این موهبت محرومند.

بر در خانه عشق ای ملک تسبیح گوی
کندر آنجا طینت آدم مخمّر میکنند
- حافظ

- محمد مهدی کهربی / 20 فروردین 1393

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 0:14  توسط   | 

احترام


اگر در عشق احترام وجود نداشته باشد، احساس مسئولیت به آسانی به سلطه جویی و میل به تملک دیگری سقوط میکند. در عشق عرفانی عاشق شکارچی معشوق نیست :

چو رای عشق زدی با تو گفتم ای بلبل
مَکَن که آن گل خندان از برای خویشتن است
- حافظ

در مقایسه می توان گفت یک انسان غربی و شرقی وقتی از کنار گل زیبایی میگذرند، واکنش متفاوتی دارند، انسان غربی میگوید : چه گل زیبایی آن را میچیند و به یقه لباس خود می زند، در واقع با جهت گیری تصرف و تملک گل زیبا را می کشد، و میپندارد هنگامی زیبایی که در تصرف من باشی و بر یقه لباس من بدرخشی.

اما انسان شرقی می گوید : چه گل زیبایی من تو را برای آنچه هستی دوست دارم و اجازه میدهم خودت باشی و به حیات خویش ادامه دهی و رشد کنی.

- محمد مهدی کهربی / 20 فروردین 1393

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 0:14  توسط   | 

دانش


دانشی که زاده عشق است یعنی نفوذ به اعماق روح و روان معشوق و شناخت او و آگاهی از انگیزه ها و احساس های او یعنی احساس هایی که در پس احساس ظاهری اوست و انگیزه های واقعی در پشت رفتار های او، رعایت احترام دیگری بدون شناختن او میسر نیست.

اگر دلسوری و احساس مسئولیت را دانش رهنمون نباشد هر دوی آنها کور خواهند بود دانش نیز اگر به وسیله علاقه برانگیخته نشود خالی و میان تهی است. دانش درجات بسیار دارد، دانشی که زاده عشق است سطحی نیست بلکه تا عمق رسوخ میکند. چنین دانشی فقط وقتی میسر می شود که من بتوانم به علایق خود فائق آیم. وقتی انسان بتواند خودخواهی را قربانی کند امکان یکی شدن عاشق و معشوق فراهم می شود.

میان عاشق و معشوق هیچ حایل نیست
تو خود حجاب خودی از میان برخیز - حافظ

دانش به حال معشوق، موجب شکیبایی و احترام به فردیت معشوق و آگاهی از نیاز های اوست که مهمترین رکن عشق است و عاشق ضمن اینکه تشابهات بین خود و معشوق را تحسین می کند و مبارک می شمارد اختلافات را هم نیز درک کرده و محترم می شمارد.

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است
چون یار ناز نماید شما نیاز کنید - حافظ

- محمد مهدی کهربی / 21 فروردین 1393
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 0:13  توسط   | 

سالک


هر سیر و سلوک سلسله مراحل و مراتبی دارد که باید طی شود. تا انسان راهرو نباشد رهبر نمی گردد تا مرید نباشد مراد نمی گردد و تا راشد نباشد مرشد نمی شود و تا سالک نباشد صاحب مسلک نگردد و تا مقام شاگردی طی نکند به استادی نرسد :

ای بی خبر بکوش تا صاحب خبر شوی
تا راهرو نباشی کی راهبر شوی

در مکتب حقایق پیش ادیب عشق
هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی - حافظ

این همانند سلسله مراتب نیاز های ابراهام مازلو برای تحقیق خود است که عبارتن از 1- نیاز های جسمانی یا فیزیولوژیک 2- نیاز های ایمنی 3- نیاز های محبت و احساس تعلق 4- نیاز به احترام. از این رو پیش از انکه تحقق خود پدیدار شود، دست کم باید این چهار نیاز به ترتیبی که آمده است بعضا برآورده شده باشد.

درباره نیاز های فیزیولوژیک :
خواب و خورت ز مرتبه خویش دور می کند
آنگه رسی به خویش که بی خواب و خور شوی - حافظ

درباره نیاز ایمنی :
مرا در منزل جانان چه امن و عیش چون هر دم
جرس فریاد می دارد که بر بندید محمل ها - حافظ

و درباره نیاز محبت :
نرگس مست نوازش کن مردم دارش
خون عاشق به قدح گر بخورد نوشش باد - حافظ

و درباره توجه و احترام :
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
آیا شود که گوشه چشمی به ما کنند - حافظ

و در پایان هشدار میدهد تا از مراتب پست تر نیاز های مادی آزاد نشوی به مراتب عالی تر راه نخواهی یافت :
تو کز سرای طبیعت نمی روی بیرون
کجا به کوی طریقت گذر توانی کرد ؟ - حافظ

- محمد مهدی کهربی / 21 فروردین 1393

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 0:12  توسط   | 

قضاوت


هر چه در فهم تو آید آن بود مفهوم تو
- عطار

هر گونه قضاوت و تصویر سازی و برداشت شما از پدیده ها، به علت محدودیت های انسانی و نقص های سیستم ادراکی بشری، دارای نقصان هایی است، پس از یک اتفاق مشترک میتوان برداشت های متفاوتی داشت، آثار هنری که ثابت و یکسان هستند برای هر مخاطبی معنا و مفهوم مستقلی دارد، که نتیجه مجموعه برآیندهای شناختی آن فرد از لحظه تولد تا بدان لحظه است و به همین علت است که دیدن بعضی اثار بعد از چندین سال به علت انباشت جدیدی از تجربیات در ما احساس ها و برداشت های گاها جدید و کاملا متضادی را در قیاس با مرتبه اول ایجاد میکند.

اما مشکل از آنجا ناشی می شود که افراد باور هایشان را صحیح و غیر قابل مناقشه می پندارند، این افراد معمولا با "داشته های خود" هویت یابی میکنند و مجبور می شوند ناموسی از آن دفاع کنند. در حالی که آنان که خصلت "بودن" دارند برآنچه "هستند" متکی هستند، سرزنده اند و خود را در برابر افکار نو باز می گذارند، مکالمات آنها دیگر از نوع درست یا غلط بودن نظریه یا عقیده مورد نظر نیست.

و در نهایت هر گردی "گردو" نیست، لزوما چون شما اینگونه تجربه کرده اید به این معنی نیست که دیگران هم همین اتفاق برایشان افتاده است، در داستان طوطی و بقال در مثنوی، وقتی طوطی شیشه روغن را میریزد، بقال مشتی بر طوطی میزند که سبب می شود طوطی کچل شود، چند روز بعد که طوطی فرد طاسی را میبیند می گوید :

طوطی اندر گفت آمد آن زمان
بانگ بر درویش زد که هی فلان

ازچه ای کل؟ با کلا آمیختی؟
تو مگر از شیشه روغن ریختی
- مولوی

- محمد مهدی کهربی / مدرس مباحث روانشناسی یونگ
23 / فروردین / 1393
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 0:11  توسط   | 

نقش


معنی آن باشد که بستاند تو را
بی نیاز از نقش گرداند تو را
- مولانا

جریان روانکاوی کار مشکلی است، بیمار باید بر تمام انگیزه ها و حالاتی که مانع رشد اصیل او می شود فائق اید، تصورات رویایی و ایده آلی که از خود دارد را رها سازد و دست از اهداف سراب مانند خود بکشد. اگر دست از اینها بکشد فرصت میابد استعداد های طبیعی و واقعی خود را بشناسد.

به میزانی که غرور های کاذب و ماسک های دروغین را از چهره جان برگیرد، عناد و دشمنیش با خودش فروکش می کند، و به همان مقدار بر اعتماد به نفسش افزوده می شود، به مقداری که فشار "باید" ها تضعیف گردد از فرمایشی بودن تمایلات، احساسات، و اعتقادات کاسته می شود.

آنگاه می تواند تمایلات، احساسات، و اعتقادات اصیل خود را بشناسد و حس کند. وقتی تضاد های وجود خود را ببیند و آنها را ضعیف گرداند در وجودش وحدت و یکپارچگی ایجاد می شود. نیرو های سازنده در همه آدم ها وجود دارند که به محض رفع موانع آن نیروها آماده رشد و فعالیت می شوند.

- محمد مهدی کهربی / مدرس روانشناسی یونگ و توسعه شخصیت
25 / فروردین / 1393
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393ساعت 0:10  توسط   | 

خرد چیست و خردمند کیست؟


خردمند بودن بهتر از خوب بودن است.

کارل گوستاو یونگ /تحلیلِ رویا
----------------------------------------------------
اما به راستی خرد چیست و خردمند کیست؟

خردمند دغدغۀ خوب و بد و درست و نادرست را ندارد .او نیک می داند که هیچ گاه نمی توان مرزی بین خوب و بد ، زشت و زیبا، و درست و نادرست قائل شد. لائو تزو خردمندی از دورانِ چینِ باستان است وی در یکی از کوان هایِ کتابِ جاودانِ تائوتِ چینگ اشاره به موضوعی می کند که به معنایِ واقعی به خردی ژرف اشاره دارد:

وقتی مردم برخی چیزها را زیبا می دانند،
چیزهایِ دیگر زشت می شند.
وقتی مردم برخی چیز ها را خوب می دانند،
چیزهایِ دیگر بد می شوند.

برایِ شرحِ بیشترِ این مهم لازم میدانم ، ریشۀ دیگاهِ ژرف و عمیقِ کارل گوستاو یونگ را درارتباطِ با امر خوب و بد ، ودرست و نادرست بیان کنم.کارل گوستاو یونگ تا حدی پیرو مکتبِ کارکرد گرایی بود.اگر دیدگاهِ فردی منطبق بر کارکردگرایی باشد تنها سودمند بودن و کارکردِ آن امر مهم و قابلِ تامل است نه خوب بودن و یا بد بودنِ آن امر. چنین فردی به خوبی می داند که آنچه برایِ فردی مفید ، سودمند و شفا بخش است برایِ دیگری می تواند سمی مهلک و خطرناک باشد.پس برایِ چنین انسانی هیچ چیز نه مطلقاً نیک است و نه هیچ چیز مطلقاً بد.

گویا خردمندِ بزرگ مولانا نیز تا حدی بر دیدگاهِ کارکردگرایی نظری داشته آنجا که این ابیات را که کاملاً منطبق و هم راستا با اندیشه هایِ یونگ است را بیان کرده :

پس بد مطلق نباشد در جهان / بَد، به نسبت باشد این را هم بدان
زهر مار، آن مار را باشد حیات / نسبتش با آدمی باشد ممات

کسی که چنین دیدگاهِ سیال و قابلِ انعطافی نسبت به فرض هایِ زندگی دارد را می توان خردمند نامید.در واقع خردمند به هیچ چیز مطمئن نیست واجازه نمی دهد هیچ دیدگاهی ریشه ای عمیق در جانش بدواند.به تعبیرِ یونگ عقایدِ چنین انسانی همچون یک چوب خشک و غیرِ قابلِ انعطاف نیست که هر لحظه بیم آن برود که با اندک بادِ مخالفی بشکند ، بلکه روح و روانِ چنین انسانی همچون یک رقصندۀ ماهر هر لحظه در حالِ چرخش و گردش و تغییر است.

Atefe Abdi

عاطفه عبدی /3 اسفند 92
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 1:23  توسط   | 

درونگرایی در برابر برونگرایی


انسان تنها زمانی -به شکل مطلوب- از عهده‌ی نیازهای خارجی برمی‌آید که خود را با دنیای درونش سازگاری و مطابقت داده باشد، به عبارت دیگر، با آن هماهنگ شده باشد. همچنانکه وارونه‌ی آن نیز صدق می‌کند و فرد فقط هنگامی خود را با دنیای درونش وفق می‌دهد و هماهنگی را فراچنگ می‌آورد که خویش را با اوضاع و شرایط محیطی سازگار کند.

- کارل گوستاو یونگ، مجموعه آثار، جلد هشت، صفحه ۳۹
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یکی از قطبین روان که افراد بشر به میزان متفاوتی در پیوستار آن جای می‌گیرند، درونگرایی در برابر برونگرایی است. درونگراها به جهان درونی افکار، احساسات، تداعیات و خاطرات خویش بیشتر اهمیت می‌دهند تا آنچه در پیرامون و در ارتباط با افراد دیگر رخ می‌دهد. بالعکس برونگراها عمدتا مشغول تعاملات با جهان پیرامون و برقراری ارتباطات اجتماعی هستند. در عمل نمی‌توان هیچ فردی را یافت که درونگرا یا برونگرای صرف باشد، زیرا میزان یکسویگی در او به نقطه‌ای می‌رسد که به لحاظ روانی در هم می‌شکند. برای مثال می‌توان اوج‌گیری درونگرایی را در اختلال در خودماندگی (اوتیسم) و همچنین اوج‌گیری برونگرایی را در شیدایی (مانی) مشاهده کرد.

کارل یونگ با بررسی‌های همه‌جانبه‌ی خود متوجه شد که فرهنگ شرق (دور) در مقابل فرهنگ غرب گرایش به درونگرایی در برابر برونگرایی را نشان می‌دهد. برای شرقی کشف حقیقت با تامل در نفس و آگاه شدن از فرایندهای روانی معنی می‌شود، در حالی که برای غربی کشف حقیقت از مشاهده‌ی محیط و کنترل آن حاصل می‌گردد. اینجا بود که او اظهار داشت این دو فرهنگ همانند دست راست و چپ مکمل‌های اساسی و ضروری یکدیگرند. 

در عمل روشی که یونگ برای سازگاری با روند طبیعی حیات و کشف حقیقت زندگی پیشنها می‌کند ترکیبی از دو روش غربی و شرقی است. فرد باید یک زندگی فعال و پویای اجتماعی داشته باشد ولی در عین حال در آن غرق نشود، و این بدان معناست که باید از قراردادهای نقش به خوبی آگاه بود و وظیفه‌ی اجتماعی خویش را به صورت کامل انجام داد ولی خود را با نقاب یا به قول او پرسونایی که برای اجرای این نقش‌ها به چهره می‌زنیم اشتباه نگرفت. زیرا آن روی سکه‌ی شخصیت و وجهه‌ی اجتماعی ما خویشتن‌ِخویش‌مان خود جهانی‌ست بسی وسیع‌تر و غنی‌تر از نظام قراردادهای اجتماعی و آنچه از طبیعت می‌شناسیم و این جهان درونی نیز به همان میزان که جهان برونی نیازمند کشف و صرف وقت است از ما انرژی فعال طلب می‌کند.

از اینرو همیشه باید میان دوره‌های حرکت در پیرامون، دوره‌های سکون و در خود فرو رفتن را جای داد. اگر فقط به سمت بیرون حرکت کنیم به مرور رفتاری غیر اصیل و نامتوازن خواهیم یافت و به سرعت بنده و برده‌ی ظواهر امور و نیازهای مصنوع ساخته شده توسط جامعه می‌گردیم. پدیده‌ای که امروز تحت عنوان «مصرف‌گرایی» آن را به خوبی مشاهده می‌کنیم. اما آن روی سکه نیز ره به جایی نخواهیم برد، به درون رفتن و از برون غافل شدن نیز از ما یک گوشه‌گیر، راهب یا مرتاضی می‌سازد که در بهترین حالت در حاشیه‌ی زندگی به سر برده و هرگز تجربه‌ی زندگی حقیقی را آغاز نکرده است. در واقع فرصت شناخت خویشتن حقیقی‌مان نیز در روند تعامل با دیگران و مشاهده‌ی خود در آئینه‌ی جامعه و عملکردهای‌مان نسبت به آن دست می‌دهد.

فرزانه‌ی حقیقی ظاهر یا منشی متفاوت از دیگران ندارد، ردای سپیدش زمین را جارو نمی‌کند و ریش‌ و مویش در هم گره نمی‌بافند، بوی عود نمی‌دهد و بر آب راه نمی‌رود! بلکه در هر زمانی لباس عرف آن روز را به تن دارد و یک زندگی فعال اجتماعی را پیشه‌ی خود ساخته است. تفاوت او با همسایه‌اش تنها در این است که در ورای سادگی ظاهر و منش اجتماعی‌اش در درون جهانی ژرف و اسرارآمیز را درک می‌کند، ژرفایی که باعث می‌شود چون برگی بی‌اختیار توسط نسیم جریانات اجتماعی این سو و آنسو نشود. او که از ریشه‌هایش در عمق ضمیرناخودآگاه خویش آگاه می‌گردد دیگر اسیر روانشناسی توده و هیجانات فصلی و زودگذر آن نمی‌شود، می‌داند چه می‌خواهد، افق ارزش‌های شخصی‌اش را به خوبی می‌شناسد و متعهد به آن پیش می‌ورد. و این‌گونه است که بزرگترین موهبت برای دنیای خویش نیز به حساب می‌آید، بی‌آنکه در پی کمک کردن به دیگران یا اصلاح جامعه‌ی خویش باشد در واقع چنین می‌کند؛ همین‌که اصیل است کافی است.

لائو تزو فرزان اندیش چین باستان این حقیقت را چنین بازگو می‌کند: «انسان‌های عادی تنهايی را دوست ندارند، در حالی كه فرزانه تنهايی را به كار می‌گيرد. او در تنهايی درك می‌كند كه با هستی يگانه است».

- وحید شاهرضا، ۱۲ اسفند ۹۲
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 1:22  توسط   | 

منجی


انسان می تواند نوعی منجی باشد که به فکرِ سعادتِ جهان است. ولی مسئلۀ واقعی نگریستن به خود است! من می گویم هر کس باید به اخلاقیاتِ خودش بیندیشد، نه به سعادتِ مردم.

کارل گوستاو یونگ/تحلیلِ رویا
--------------------------------------------------
کارل گوستاو یونگ روانشناسِ شهیرِ سوئیسی باور دارد در زیرِ هر آرمانی عقده ای نهفته است.تاریخ نشان داده که هر زمان مردم سعی کرده اند تا با آرمانهایِ عدالت خواهانه در نقشِ منجی ظاهر شوند نتیجه کاملاً عکس شده است و خود مسبب و عاملِ بسیاری از ناعدالتی ها و فساد ها شده اند.آری اینگونه است که در طولِ تاریخ اکثرِ قیام ها و جنبش هایِ عدالت خواهانه بدل به نقطۀ مقابلِ آن آرمانها،در لباسِ نو و جدید شده اند.

حرکت هایِ بیرونی و جنش های مردمی اگر همراه با درونگری تک تک افراد جامعه نباشد مسلما نمی تواند سعادتی برای افراد جامعه به همراه داشته باشد و چه بسا موجب بدبختی های بزرگتری برای مردم بشود.اینجاست که این سخن از یونگ معنا پیدا می کند که "به جای آرمانگرایی نیاز به درون نگریِ بیشتری داریم"

با تماشای مردم خاور میانه که در گیر بهارعربی هستند به این نتیجه می رسم که چه شده که مردمی که تا دیروز زیر یوغ بردگی بودند ناگهان شورشی به این عظمت را راه اندازی کردند.در نگاه اول حرکتی تحسین برانگیز انجام شده است اما بعداز مدتی نا خودآگاه این سئوال مطرح می شود که آیا این مردم به مدینه فاضله دسترسی پیدا می کنند؟آیا شورش جمعی و توده ای این مردم در نهایت می تواند رستگاری را برای آنان به ارمغان بیاورد؟

حداقل در مقامِ تجربیاتِ عینی شاهدِ بدتر شدنِ شرایط برایِ مردمِ منطقه هستیم.گروهی دیکتاتور جایِ خود را به عده ای عصیان زده و جاهل می دهند.یونگ باور دارد شورش و بردگی دو روی یک سکه اند.زمانی که فرد شناخت و درکی صحیحی از خویشتن ندارد به راحتی درانبوه توده گم می شود.انسانی که عمیقا بی اعتبار و پوچ است به راحتی بر امواج توده شناور می شود و در معرض خطر «بردگی و سرسپردگی محض »یا «شورش و هیجانی کور» قرار می گیرد.

به باور یونگ نجات و رستگاری جهان در گرو رستگاری فرد است.انسان فردیت یافته یعنی کسی که سهمِ تاریکِ وجودِ خویش را از آن تاریکیِ جمعی( که در جامعه شاهدِ آن است ) می بیند و دیکتاتورِ درونِ خویش را دوباره از نو می شناسد.چنین انسانِ رشد یافته و به تعادل رسیده ای به تعبیرِ یونگ مجهز به نیروی بسیار عظیم و تاثیر گذارِ «مانا» می شود و می تواند بر ناخودآگاه دیگران تاثیر بگذارد.به همین دلیل است که وجود یک ستاره در دل شب های تاریک ناخودآگاه جمعی اهمیت و معنا پیدا می کند. 

انسانِ فردیت یافته از نقش و قالبِ ناجیِ مردم و جامعه خارج می شود و کمی درون نگری را سر لوحۀ اعمالِ خود قرار می دهد شاید یگانه انسانی که باید از میانِ انبوهِ سایه ها و عقده ها نجات دهد خویشتن باشد.تا زمانیکه فرد فردِ جامعه با سیاهی ها و تاریکی هایِ وجودِ خویش مواجه نشده اند و آگاهی را یگانه هدفِ خویش نساخته اند حرکت هایِ بیرونی صرفاً به بدتر شدنِ شرایط دامن می زند.

لائوتزو فرزانۀ چینی در همین خصوص به حکمتی عمیق اشاره می کند که می تواند تکمیل کنندۀ این مطلب باشد ، هر چند که کلامِ حقیقت کمی متناقض نما به نظر می آید !

«فرزانه کمک کردن به دیگران را ترک گفته است، پس به راستی که کمک ایشان است»


عاطفه عبدی 13/اسفندِ 92
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 1:21  توسط   | 

برونگرا / درونگرا


یک روز مردی که بسیار برونگرا بود نزدم آمد.همیشه از صبح تا دیر وقت سرش شلوغ بود.به او گفتم :«حداقل یک ساعت در روز باید بی حرکت بنشینی و بیندیشی که چه می کنی؟» جواب داد :«خوب ، می توانم با همسرم پیانو بزنم،یا برایش کتاب بخوانم،یا ورق بازی کنم.»نمی توانست از این ایده جدا شود که حتماً یک نفر باید با او باشد.

سرانجام که منظورم را به او فهماندم،گفت:«در این صورت،کاملاً افسرده و غمگین می شوم.»گفتم:«ببین چه مصاحبی برایِ خودت هستی.می خواهم افسرده شوی و بفهمی چه زندگی می کنی.»

او این کار را نمی کرد چرا که وقتی تنها می شد بدترین مصاحبِ خودش بود.

کارل گوستاو یونگ /تحلیلِ رویا

----------------------------------------
فردِ برونگرا علاقه ای ویژه به بیرون و موضوعاتِ عینی دارد.از نظرِ چنین فردی تنها دنیایی که وجود دارد جهانِ پیرامونش است و لاغیر.این خصوصیت هم نقطۀ قوتِ برونگرا است و هم نقطۀ ضعفِ وی.

در حالی که درونگرا نمی تواند نجواهایِ درونی خویش را نادیده بگیرد ، برونگرا به هیچ روی به دنیایِ درونِ خویش آگاه نیست.آنها صرفاً اطلاعات و داده هایِ دنیایِ بیرون از خود را دریافت و پردازش می کنند.

نقطۀ قوتِ برونگرا این است که خیلی راحت می تواند با جهانِ پیرامونِ خود تطابق پیدا کند و نسبت به اتفاقاتِ بیرونی بسیار هشیار عمل می کند و نقطۀ قوتِ درونگرا آن است که منشاء عمق و غنیِ درونی برایِ فرد می شود.چنین فردی بهترین مصاحب برایِ خویشتن است و اطلاعاتِ بیرونی را با ادراکاتِ درونیِ خویش به خوبی ترکیب می کند و برداشتی منحصر به فرد نسبت به وقایع پیدا می کند که از جنسِ خودش است.
در واقع فردِ درونگرا و برونگرا یک داستان را ممکن است به دوگونۀ بسیار متفاوت تعریف کنند.

نکتۀ خیلی مهم در این خصوص این است که بدانیم زمانیکه کارکردِ آگاهِ روانِ شخصی برونگرا است،در ناخودآگاه وضعیتی جبرانی ، به شکلِ دروانگرایی حضور پیدا می کند.در واقع هر چه قدر فردِ برونگرا در دنیایِ بیرونی غرق می شود و هر چه قدر خود را در گیرِ پروژه هایِ مختلفِ کاری یا روابطی متعدد می کند در ناخودآگاه کشش و تمایلِ عمیقی به سمتِ آرامش و تعمق و غنا شکل میگیرد.

این دقیقاً اتفاقی است که به شکلِ معکوس برایِ درونگرا رخ می دهد.یک فردِ درونگرا علی رقم داشتنِ دنیایی سرشار از عمق و غنا اگر نتواند با کارکردِ برونگرایی نهفته در ناخودآگاهش به تعادل برسد ممکن است هیچ گاه نتواند با دیگران و جهانِ پیرامونِ خود ارتباطی سالم و صمیمانه برقرار کند.ضمن اینکه تمامِ آن عمق و غنایی که در سایۀ آرامش و تعمق حاصل آمده به یمنِ حضور خصوصیت هایِ برونگرایانه به جهانِ بیرون ارائه و عرضه می شود.

ماری لوئیس فرانتز می گوید:«آن رویِ سکۀ برونگرا ها رابطه ای خالص تر با درون است ، ضمنِ اینکه وقتی درونگرا بتواند با برونگراییِ مغلوبِ خود ارتباط برقرار کند می تواند پرتویِ زندگی را به همه جا پخش کند و زندگی را به یک جشنِ نمادین تبدیل کند و این کار را بهتر از هر برونگرایی انجام می دهد.!

به باورِ من زندگی را باید غنی کرد و نه پر.عمق و غنا بخشیدن به زندگی یعنی سفر در لایه هایِ تو در تویِ خویشتن و مواجه ای شجاعانه با خود.
این سفری است کاملاً قهرمانانه به سویِ سرزمین تعادل و ایجادِ توازنیِ سالم مابینِ کارکرد هایِ گوناگونِ روان.


عاطفه عبدی /17 اسفند 92
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1392ساعت 1:20  توسط   | 

حیات مجدد


زندگی و حیاتِ هر صاحبِ حیاتی عبارت است از هر لحظه نو به نو شدنِ حیات و زندگیِ او ، زندگی یعنی حرکت و جنبش ، سکون و بی حرکتی یعنی مرگ و نابودی.

-کارل گوستاو یونگ/ کتابِ خودِ ناشناخته
---------------------------------------------------
می دانید که جامعه متشکل از مجموعه ای از افراد است.حالا تصور کنید که جامعه از انبوهی از افرادی ساخته شده باشد که برایِ آنان شهامتِ تجدید حیات و نو شدنِ عقاید و افکار ممنوع ، تابو و یا بسیار هزینه بر باشد.چنین افرادی ترجیح می دهند به حیاتی امن ولی تاسف بار تن دهند اما هیچ گاه بیش از یک اندازۀ مشخصی از دایرۀ امنیت خارج نشوند.

از آن سو تصور کنید جامعه متشکل از افرادی باشد که دیگر به تعبیرِ یونگ محتوایشان بیش از یک صفر باشد.افرادی که در ازدحامِ جمعیت ها خود را به فراموشی نسپرده اند و توانسته اند قدمی در جهتِ خود آگاهی بردارند.چنین افرادی می دانند نو شدن و حیاتِ دوباره هزینه بر است و مسئولانه حاضر هستند هزینه و رنجِ ناشی از آگاهی را تحمل کنند.رنجی شبیه به پوست انداختن.

جامعه ای که متشکل از چنین افرادِ فردیت یافته و آگاهی باشد دیگر مجموعه ای از صفر ها نیست .این جامعه خود حیاتی مجزا و بسیار معنا دار پیدا می کند و دیگر هرگز نمی تواند بی حرکت و بی جان باشد.پویایی و نو شدنِ مجدد و دائمی خصوصیتِ جامعه ای است افراد در آن به اهمیتِ رشدِ شخصی و فردیت آگاه شده شده اند.

اگر رکود و رخوت را در پیرامونِ خود احساس می کنید اگر باور دارید جامعۀ شما بویِ کهنگی و تعصب می دهد اگر خشکی عقاید و باورهایِ افراد در جامعه شما را می رنجاند بدانید که تنها وظیفۀ اصلیِ شما تجدیدِ حیات و نو به نو شدنِ خود است.به عنوانِ یک فرد ببینید سهمِ شما در این کهنگیِ جمعی چیست؟ ببینید کجا باید چیزی را در درونِ اصلاح کنید ببینید در باغِ جانتان چه چیزی باید هرس شود و یا کجا باید از خودی کهنه خداحافظی کنید و همچون پوسته ای فرسوده و بی جان آن را از اندامِ روان و جانتان جدا کنید.


سالِ نو میلادی را به کسانی که می خواهند از درون شاهدِ نو شدن و تجدیدِ حیات باشند تبریک می گویم ، حیاتی پویا و سرشار از معنا برایتان آرزو دارم. 

عاطفه عبدی -2014/01/01

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1392ساعت 10:56  توسط   | 

ego


ایگو یا «منیت» از عشق و از رابطه با دیگر انسانها می هراسد. او گاهی با کلامی بسیار منطقی* و مودبانه در گوشِ جانمان زمزمه می کند که «عشق داد و ستدِ بزرگی است که سرشار از خطر و رنج است و احتمالِ خیلی زیاد به شما آسیب می زند». او دائماً به ما گوش زد می کند که مبادا در ارتباط با دیگر انسانها عشق ، محبت و صمیمیت را در پیش گیری باید با احتیاط عمل کنی باید مراقب باشی که دوباره زخم نخوری و یا موردِ سوء استفاده قرار نگیری.


بی شک نزدیک شدن به دیگر انسانها مصائب و سختی هایِ خاصِ خودش را دارد که یک ایگویِ سالم مسئولیتِ مواجهه شدنِ سالم با آنها را بر دوش می کشد و اجازۀ شرکتِ کردنِ آگاهانۀ فرد را در« زندگی » می دهد.


اما آن زمانی که کنترل به دستِ یک ایگویِ زخمی بیفتد فرد از شدتِ بیم و ترس خود را از عشق و در نهایت از معنایِ واقعیِ زندگی محروم می کند.و شروع می کند به زمزمه کردن و پچ پچ هایِ به ظاهر منطقی و عقلانی خود را ادامه می دهد.


تمامِ این زمزمه ها در نهایت باغِ دل را مملو از بذر هاییِ ازجنسِ ترس می کند و چیزی نمی گذرد که ماحصل و ثمرۀ تلخ و ناخوشایندِ این بذرها یِ سمی را در روابطِ درونی و بیرونی به تماشا می نشیند.ایگو یا منیت باغِ جانمان را با بذرهایِ سمیِ ترس ها تبدیل به برهوتی خالی از عشق می کند.به تعبیری نقطۀ مقابلِ عشق نفرت نیست بل ترس است که نمی گذارد در دل هیچگونه شفقت ، مهر و عاطفه و عشقی رشد یابد.


آه که چه زیانِ بزرگی...

آنگاه که همۀ نعمت هایِ دنیا از آن من باشد،اما عشق در من نباشد،

چه ناکامیِ عظیمی...

آنگاه که به همۀ علوم و دانش مجهز باشم،اما با الفبایِ عشق بیگانه باشم،



عشقِ آن تاجی ست که من بر سرِ خودم می گذارم 

نه آن بندی که بر پای دیگری می بندم


عشق آن سنگِ آسیابی ست که خوردمان می کند

عشق آن تلاطمِ هوشمندی ست که از وجودمان خمیر می سازد

عشق آن تنوری ست که می پزد این خمیرِ خام را 

عشق آن است که اگر لایق باشیم ما را بر می گزیند 

برای نان شدن در جشنِ خدایان 

برای شراب شدن در جامِ خدایان


آنگاه که عشق تو را انتخاب کرد

آیا قدرِ دانِ عشق هستی ؟


آیا مصائب عشق را تاب می آوری تا از گوشت نان بسازد و ازخونت شراب؟!

آیا مسئولیتِ رنجهای عشق را ،مسیح وار به تنهایی بر دوش می کشی؟!


اما تنها آنکس که بارها و بارها در سنگِ آسیابِ عشق خورد شده است نیک می داند که لزوماً هر رنجی منجر به رشد نمی شود.آن کس که نسبت به خویشتن عشق ،شفقت و محبتی ندارد و صرفاً آن را در دیگری جستجو می کند هیچ چیز از عشق نمی داند....


هر کجا بویی از حقیقت به مشام می رسد کلامی متناقض نما نیز حضور دارد:


خویشتن دوستی پیش نیازِ عشق به دیگری ست و از سویِ دیگر برایِ نزدیک شدن به دیگری باید از ایگو رهایی یافت...


عاطفه عبدی _ 15 دی 92


--------------------------------------------------------------------------

* مکانیزم هایِ دفاعی


پ ن : کلیدِ فهمِ این تناقض در درکِ تفاوتهایِ میانِ ایگویِ سالم و ایگویِ زخمی است.


ایگویِ زخمی : محافظِ منافع و سود و زیانِ من است و از ترسِ مواجهه شدن با خطر و یا رنج اغلب مانع از شرکت فرد در فرآیندِ زندگی می شود. 


ایگویِ سالم : سکاندارِ کشتیِ روان و آن ناخودآیی ست که به اشتیاق هایِ عمیق و سوزانِ روح گوش می دهد و پس از عبور از فیلترِ آگاهی محکم و استوار قدم بر می دارد و مسئولیت هایِ این مسیرِ سرشار از تلاطم را به جان می خرد. او رها از بیم ها و ترس ها ولی سرشار از آگاهی ست او گوشِ شنوایی برایِ شنیدنِ نجوایِ خویشتنِ خویش دارد و با پاهایی استوار و مملو از حسِ مسئولیت پذیری به پیش می رود...



+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1392ساعت 10:53  توسط   | 

موسیقی درمانی


موسیقی درمانی یکی از روش هایِ نوینی ست که اخیراً بسیاری از روان درمانگران برایِ درمانِ انواعِ افسردگی ها از آن بهره می برند.اما بشنوید موسیقی که امروز چیزی شبیه به یخ را در درونم ذوب کرد و در و پنجره هایِ خاکستریِ خانۀ دلم را دوباره بارنگهایِ گرم و جذاب تزئین کرد.


آه...افسوس...برایِ اولین بار تاسف خوردم که چرا زبانِ فرانسوی نمی دانم.هر چند برایِ اینکه با روحِ این ترانه ارتباط برقرار کنم لزومی به مجهز بودن به زبان نبود.چیزی ورایِ کلمات و زبان در روحِ این موسیقی و ترانه وجود دارد چیزی که فارغ از فرم ها یِ زبانی و کلامی مستقیماً با زبانِ روح با جانم ارتباط برقرار کرد.گویی روحِ تمامِ عشاقی که با این ترانه به هم دلباخته اند در ملودیِ این موسیقی پنهان است.


زمانی که از دیدنِ حجمِ آلودگی هوایِ شهرم غمگین بودم زمانی که از برخوردِ ناشایستِ چند عابرِ عصبی رنجیده بودم ، زمانی که سرما را نه تنها در بیرون بلکه در درونِ روابطِ انسانی مشاهده کردم ، زمانی که در اثرِ آلودگی هوایِ شهرم دچارِ آنچنان سردردِ بی سابقه ای شدم که دردش را در ریشۀ دندانهایم احساس می کردم ، چشمانم را بستم و خانه (Home) را تصور کردم .جایی امن ، تمیز شفاف گرم و سرشار از رنگ هایِ زیبا...کلبه ای چوبی ، شومینه ای روشن ، آتشی برافروخته و صدایِ جرقه هایی که از هیزم هایِ در حالِ سوختن به آسمان پرتاب می شدند.


تصورِ جامِ شرابی در دست و مزه مزه کردن مزۀ گسِ شراب و همراهِ آن حس و خلسه ای خوشایند.در این بینِ صدایِ charles aznavour برایم از عشق سخن می گوید از این اکسیرِ حیات بخش از این ملودیِ دلنشین و شیرین.


لحظه ای نشسته بر مخده هایی نرم و گرم در کنارِ آتشِ شومینه هستم و لحظه ای بعد سرخوش و خندان با جامی در دست می رقصم و می چرخم و خنده هایِ مستانه سر می دهم.گاهی هم اشکی از سرِ شوق می ریزم .قطره هایِ اشک بر زمین می ریزند و از هر کدام از آنها شاخه گلی سرخ می روید ، فضا پر است از رایحۀ دل انگیزِ عطرِ گلِ سرخ...


آرام آرام حس می کنم تنش از بدنم دور می شود و جایِ آن را گرمایی ملایم و عمیق می گیرد.مدتی در این حسِ دلپذیر می مانم و بعد چشمانم را باز می کنم قلبم مملو از عشقی است که مایل است به همه جا انتشار یابد حتی برایِ آن عابرِ عصبی که چند دقیقۀ پیش از او رنجیده بودم.باز هم این تمایل را تماشا می کنم و با لبخندی بر لب و احساسِ غنایی عمیق و درونی مشغول به نوشتن می شوم.


گویی کسی در پنهان ترین گوشه هایِ نهان خانۀ دل سکنی دارد کسی که به اشاره ای می آید و ناگهان مرا به خلسه ای شیرین و شفا بخش میهمان می کند کسی که برایِ من گاهی شبیه به یک نقاش است و گاهی شبیه به یک آوازه خوان و گاهی شبیه به ساقی که جامِ باده ای در دست دارد.


براستی کسی که با خویشتنِ خویش عشق می بازد چه سرشار است از عشق.برایِ آنکس که با خویشتنِ خویش در صلح و دوستی است «تنهایی» چه واژۀ بیگانه ای است.


حالا قلبم آنقدر مملو از گرما و شور و عشق است که بی شک در این سرمایِ ناجوانمرد سلامِ هر عابری را با گرمایی دلنشیم پاسخ خواهم گفت...


عاطفه عبدی 16 دی ماه 92



+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1392ساعت 10:52  توسط   | 

همه یا هیچ


از نقطه نظر ارزشی چه بگوییم «همه چیز مقدس است» و چه اظهار کنیم «هیچ چیز مقدس نیست» اشارتی معادل داشته‌ایم. در واقع، تقدس به عنوان یک ارزش در نسبت با چیز دیگری شناخته و درک می‌شود، یعنی اگر چیز بی‌ارشی وجود نداشته باشد، چیز باارزشی را هم در نسبیت با آن نمی‌توان متصور بود. پس گفتن اینکه «همه چیز مقدس است» عین گفتن این است که «هیچ چیز مقدس نیست». شما قادر به شناسایی نور نخواهید بود تا زمانی که آن را در تضاد (Contrast) با تاریکی ادراک کنید.


اما شیرین سخن آنکه فارغ از این حقیقت منطقی، در نظام بینشی یک فرد، باور بر اینکه «همه چیز مقدس است» یا «هیچ‌چیز مقدس نیست» و یا رسیدن به حدود میانه‌یی چون «برخی چیز‌ها مقدس‌اند» یا «چیزها از درجه‌ی تقدس متفاوتی برخوردارند»، تفاوتی فاحش در نظام فکری، احساسی و عملکردی او به وجود می‌آورند. 


برای فردی که همه چیز را مقدس می‌داند زندگی معنادار است و هر قدم او توام با احترام است، در تصویر کلی، مرگ و زندگی ارشمند هستند و او آنگاه که می‌خورد از شکار خویش تشکر می‌کند و در عین حال خود را خوراک ارزشمند دیگری می‌داند. واقع آنکه چنین فردی میان خود و دیگری تمایز و تفاوتی از نظر ارزشمندی قائل نیست و در نظام فکری او همه نیک‌اند. 


بالعکس، او که می‌اندیشد هیچ‌چیز مقدس نیست زندگی را یک رنج ملالت بار می‌یابد. برای چنین فردی زندگی و مرگ هر دو سهمگین‌ند: زندگی -هستی- یک مشقت همیشگی‌ست که حاصل نبرد با مرگ -نیستی- است. او برای آنچه می‌خورد ارزشی قائل نیست و خود را نیز نمی‌تواند به دیگری پیشکش کند. 


آنکه می‌اندیشد برخی چیزها ارزشمندند نیز در حال دسته بندی کردن و خودی-ناخودی کردن است، در نظام بینشی او بالاخره یکی نامقدس است، حال این بد می‌تواند خود او و یا دیگری باشد، به هر حال همیشه موضوعی برای سرزنش و مجازات هست. او نیز در عمل چون فردی که هستی را به تمامی بی‌ارزش می‌پندارد مدام در حال جنگ است. از طرف دیگر گفتن اینکه همه‌چیز مقدس است ولی درجه‌ی تقدس چیزها متفاوت است نیز تنها یک زیرکی بی‌فایده (در کارکرد روانی‌ش) برای پوشاندن این اندیشه است که چیزها دسته بندی شده و متمایزند. واقع آنکه هنوز هم خوب‌ها و بدهایی در کارند. این مرا یاد رمان "جرج اورول" می‌اندازد و این شعار حیوانات به ظاهر از بند گسسته که «حیوانات همه برابرند، ولی خوک‌ها از همه برابرترند»!


ما در جهانی زندگی می‌کنیم که درک معنادار بودن و یا بی‌معنا بودن آن غیر قابل اثبات است. باور به مقدس بودن یا نبودن آن نیز نمی‌تواند چیزی بیشتر از تنها یک پندار ذهنی باشد. در این میان چیزی که بی‌شک قابل تصدیق است صرف «وجود» یا «هستی» در ذات خویش است که بلاواسطه‌ترین تجربه‌ی هر انسان است. و هیچ راهی نیز وجود ندارد که به چیستی یا ماهیت آن دسترسی بیابیم. اما واقع اینکه «چه ظنی به آن می‌بریم» بی‌هیچ شکی زندگی‌مان را می‌سازد.


سئوال اساسی من این است: اگر امکان اثبات -و همچنین رد- هدفمندی و ارزشمندی (تقدس) هستی وجود ندارد (با توجه به نارسایی کارکردی ماهیت ذهن آدمی)، آیا فرض معنادار بودن آن با توجه به ارزش مثبت کارکردی‌ش در روان فرد و توانش در افزودن بر قدرت انطباقی‌ فرد یک عمل هوشمندانه‌ی اصیل و بی‌بدیل نیست؟ اگر بینش من مسئول ساختن جهان من و جهت بخشیدن به افکار، احساسات و اعمال من است -که شواهد تجربی این را تایید می‌کنند- آیا این عین حماقت نیست که بینشی را برگزینم که منجر به سرگشتگی، پوچی، یاس، خشم و تخریب می‌شود؟


خوابیدن یا بیدار شدن، آگاه شدن یا در تارکی ماندن، پذیرش مسئولیت ساختن زندگی خویش -از جمله معنای آن- یا بی‌قیدی، بی‌هدفی و باری به هر جهت بودن، همه انتخاب‌ند. زندگی در تمامیت خویش میان روز و شب، راه چپ و راه راست تفاوتی قائل نیست، شما چطور؟ 



- وحید شاه رضا، ۱۰ آبان ۱۳۹۲


.. ツ



+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1392ساعت 10:52  توسط   | 

دیوانسالاری و فردیت‌زدایی


 

نظام دیوانسالاری با برساختن و محافظت سفت و سخت از چهارچوب‌های ارجاعی نقش در نهایت این دیدگاه را ترویج می‌دهد که فرد چیزی جز یک سلسله از قوانین و مقررات از پیش‌تعیین شده و غیرشخصی نیست. غیرشخصی به این معنا که اگر هر فرد دیگری نیز به جای او در این جایگاه قرار بگیرد همان تعریف را خواهد داشت. چنین رویکردی در نهایت امر، جامعه‌یی را بنا می‌نهد که افرادش تهی از «فردیت» هستند، بدین معنا که خصوصیات منحصر به فرد خویش را نمی‌شناسند و هرگز در راه رشد دادن و متبلور کردنش گامی بر نخواهند داشت. از پس چنین نگرشی موجود زنده و در حال پویش انسانی به یک شئ بی‌جان و ایستا بدل می‌گردد، یک چرخ دنده‌ی ناچیز در بدنه‌ی ماشین بزرگ دیوانسالاری. هرچه سلسله مراتب قدرت تعیین کنند در سطوح مختلف و در پوستین قالب‌های نقش به اجرا در خواهد آمد و افرادی که مبادرت به اجرای احکام می‌کنند هرگز از خویش سئوالی نخواهند پرسید مبنی بر اینکه آنچه من انجام می‌دهم بالواقع در خدمت چه هدفی است و آیا اساسا با طبیعت وجودی من سازگار است یا خیر؟

در قالب یک پاراگراف، این شاید موجزترین تصویری‌ست که می‌توانستم از وضعیت جوامع به ظاهر متمدن امروز ارائه کنم؛ هیچ‌چیز اساسا تغییر نکرده است، هنوز بشر به «توتم» معتقد است و خود را ناآگاهانه در خدمت «خدای پدر»، رئیس یا جادگر قبیله در می‌یابد. ولی این هنوز اوج تصویرگری من از تراژدی تکامل نوع بشر نیست. تا اینجا این تصور پنهان قابل بررسی‌ست، این آرمان که با یافتن مرجع قدرت و به زیر کشیدن او آزادی محقق خواهد شد -درست همان تقلایی که بشر در تمام سیر تاریخ کرده است، همه‌ی جنگ‌ها و انقلاب‌‌ها و اصلاحات ساختاری او. میل دارم تا این روزنه‌ی امید را نیز ببندم تا داستانم به اوج خود برسد: رئیس، چه از نوع بزرگش آنگونه که در جوامع بدوی و سنتی و یا دیکتاتوری امروزی شاهدیم و چه از نوع موقت، با مسئولیت محدود و اشتراکی‌ش با دیگر روسا آنگونه که در جوامع به ظاهر دموکراتیک شاهدیم نیز چیزی جز یکی از همان قالب‌های نقش نیست. او نیز در چهارچوب از پیش‌تعیین شده‌ی نظام ارزشی دیوانسالاری تعریف خود را دارد.

بگذارید اینگونه شرحش دهم: هیچ‌کسی یا نیرویی از بیرون وضعیت بشر را کنترل نمی‌کند، در داخل نظام اجتماعی این خود افراد هستند که یکدیگر را در کنترل خویش نگاه داشته‌اند. پدر، نقاب فرزند را بر صورت کودکش و فرزند نیز نقاب پدر را به صورت والدش می‌فشارد. در اطاق درمان دو فرد با هم به قراردادی دست یافته‌اند، یکی با تمام وجود تلاش کند که دیگری را بیمار بیانگارد و دیگری نیز متقابلا به خاطر تشکر از پذیرفته شدن در قالب نقش بیمار با تمام وجود تلاش می‌کند که دیگری را پزشک خطاب کند. این یک وابستگی دوطرفه است که هریک از طرفین در آن خودشان را تعریف می‌کنند، زندانی‌ست مشترک که همه در آن همزمان هم نقش زندانی و هم زندان‌بان را بازی می‌کنند؛ یک رابطه‌ی قدسی‌مآب میان سادیست و مازوخیست.

واقع اینکه این توده‌ی جامعه است که مرجع قدرت را در جای خودش می‌نشاند و از بیرون، نقاب رئیس را به صورتش می‌چسباند. آنچه در این میان پنهان است نهاد کودکانه‌ی انسان به ظاهر متمدن است که نیازمند قیّم است، نیازمند نظام، قانون و کنترلی بیرونی. جالب آنکه که در این بازی کودکانه، قیّم نیز خود به همان میزان وارث میراث کهن تکاملی نوع بشر است، همان میراثی که تازه در دوران نوزادی خود از منظر رشد خودآگاهی است. یکی مست از تراوشات درونی عقده‌ی قدرت و تظاهرات کرامت جایگاه نقش‌اش در برون، و دیگری دیوانه و دست شسته از هر گونه خودآگاهی (چه رسد به مست شدن و تسخیر شدن این آگاهی)، حال تو به من بگو که ما را که بَرَد خانه؟


- وحید شاه‌رضا، ۹ آذر ۱۳۹۲

.. ツ


+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1392ساعت 10:51  توسط   | 

احساسِ امنیت


همۀ ما در پی احساسِ امنیت و آرامش هستیم ، اما این احساس زمانی حاصل می شود که ما یاد بگیریم با خودمان صمیمی تر باشیم.نوشتنِ یادداشتهایِ روزانه کمکمان می کند تا مطمئن شویم خلاقیت، ارزش ها ، و آرمان هایی که از درونمان بر می خیزد موهبت هایی هستند که می توانیم آن ها را بپرورانیم و بسط دهیم.و وقتی دریافتیم چطور به خودمان گوش بسپاریم ، می توانیم با قدرت عمل کنیم، و با شادی و سرور به دنیا خوشامد بگوییم،و موهبت هایمان را با دیگران تقسیم کنیم.نوشتنِ یادداشتهایِ روزانه یکی از بهترین نگرش ها و جزو کارهایِ منظمی است که هم انضباط و هم طراوت و تازگی را برایمان به ارمغان می آورد. 

دکتر باد هریس /کتابِ خودخواهی مقدس

--------------------------------------------------------------------

در نوشتنِ یادداشتهایِ روزانه باید به چند نکته توجه شود.اول اینکه یادداشتهایِ روزانه با خاطراتِ روزانه تفاوت دارد.خاطراتِ روزانۀ ما اغلب شاملِ یک سری وقایع نگاری و ثبتِ تاریخچه و خاطراتِ زندگیِ ما هستند ، بسیاری از ما از دورانِ مدرسه یعنی درست هنگامی که خواندن و نوشتن را آموختیم مایل بودیم تا دفترچۀ خاطراتی داشته باشیم تا در آن از اتفاقاتِ جاریِ زندگیمان بنویسم اما کسی به ما نیاموخت که به جایِ این کار دفترچه ای تهیه کنیم تا در آن از عمیق ترین احساساتِ درونیمان و از آن محرمیتِ پنهانِ درونیمان بنویسیم .

نوشتن می تواند شفا بخش باشد اما آن نوشتنِ شفا بخشی که در اینجا مدِ نظر است از جنسِ مشاهداتِ عاطفی و روانیِ ما ، احساساتی که از درونمان می گذرد ، خیالبافی ها و رویاپردازی ها و تمامِ آن گفتگویِ درونی است که ما با خودمان داریم مثلاً اینکه چه کسی هستیم ، چه کرده ایم ، چه احساسی داریم ، چقدر احساسِ شادی ،شور ، تاسف ، شرم و یا ترس و خشمی داریم ، چه رویایی دیده ایم تعبیر و معنایِ آن رویا چیست ، چه آرزوهایی داریم و اینکه آن اشتیاقِ سوزانِ روحمان چیست و چگونه می توانیم در راهِ رسیدن به آن گام هایِ متعهدانه ای برداریم.همۀ اینها به ما کمک می کند تا ما هر چه بیشتر به خودمان گوش کنیم ، هیجاناتِ درونمان را به شیوۀ سالم تخلیه کنیم و با تحلیلِ آنها به درکِ جدیدی از خودمان برسیم.

نکتۀ بعدی اینکه یادداشتهایِ روزانه و رویاهایِ شما حریمِ خصوصیِ شماست و نباید آنها را با کسی درمیان بگذارید .این نوشته ها شاملِ عمیق ترین اتفاقاتِ درونیِ شما ست در نتیجه اگر احتمالِ این باشد که کسِ دیگری به غیر از شما آن را بخوند امکان دارد دچارِ خودسانسوری شویم و سعی کنیم به شکلِ کامل روح و جانمان را در مقابلِ چشمانِ قضاوتگر دیگران عریان نکنیم.چنانچه بخواهیم درکِ عمیق تر و شفاف تری از خودمان داشته باشیم و تصویرِ واضح و بدونِ سانسوری از وقایعِ درونیمان داشته باشیم باید این اطمینان را داشته باشیم که به اندازۀ کافی آزادیِ ابرازِ تاریک ترین اسرار ، یاس ها و انتظاراتِ شکل نگرفته و یا تراوشاتِ ذهنی و قلبیمان را بدونِ ترس از شرمنده شدن به خاطرِ نوشتن هایِ ناشیانه و یا قضاوت ها و تنبیه ها برایِ احساساتِ کودکانه و یا آرزوها و رویا پردازی هایِ بلندپروازانه را داشته باشیم.

دفترچۀ یادداشتهایِ روانه باید برایِ ما مکانِ امنی باشد تا احساساتِ خودجوش و افکاری که هنوز در حالِ غلیان و جوشش هستند و خیال پردازی ها و رویاهایمان را در آن بررسی کنیم .در سایۀ این امنیت است که روانِ ما می تواند رشد کند ، احساساتمان ترمیم شود و شخصیتمان توسعه پیدا کند.وقتی خودِ واقعیمان را در یک محیطِ امن بیان می کنیم و پذیرایِ همۀ جوانبِ تاریک و روشنش می شویم آرام آرام از درون التیام می یابیم و رشد می کنیم.پذیرشِ تام و تمامِ خود در یک محیطِ امن منشاء شفا و عشق و احترام به خود می باشد.نوشتن هایِ روزانه آیینِ قدرتمندی است در جهتِ اکتشافِ طبیعتِ درونمان و سفری است درونی که می تواند سر منشاء بسیاری از خلاقیت هایِ بی نظیر برایمان باشد.

عاطفه عبدی /20 دی 92


+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1392ساعت 10:50  توسط   | 

مفهوم "جای" و "گاه" - زمان و مکان در تفکر اسطوره ای ایرانی


بندهش، نام کتابی است که به زبان پهلوی نوشته شده و مربوط به اسطوره آفرینش ایرانیان باستان است. در این کتاب از زمان و مکان اسطوری سخن رفته است.

مکان و جغرافیای اسطوره ای ایرانی، سرزمینی است به نام "خورنه" یا سرزمین خورشید. نام دیگر این سرزمین خیالین، "ایرانویچ" است. بیشتر اتفاقات و حوادث مهم اساطیری در "خورنه" بوقوع می پیوند. فرشتگان ، دیوان، فره وشی های نیامده به فرم، فره وشی های از جهان فرم رخت بر بسته، ایده ها و مفاهیم ،همه در آنجا پدید می آیند.

البرز کوه که یک کوه اساطیری و محور جهان است در همین سرزمین قرار دارد. خورنه یا ایران ویچ، هم محیط است و هم محاط. و نفوذ و رسوخ به درون "خورنه" یعنی اتصال دادن خود به مرکز وجود و عالم درون. میتوان گفت که ایران ویچ و شش کشوری که دور آن هستند در مجموع، نوعی ماندالا را شکل میدهند و پاکان در هنگام ورود به این سرزمین به کنار رود "دائیتی" ( به معنی جایگاه زندگی) که واقع در مرکز ایران ویج است می روند. شاید بشود گفت که این رود معادل حوض کوثر در بهشت باشد.

وارد شدن به "خورنه" یا ایرانویچ، یعنی وارد شدن از زمان کرانمند به زمان کرانه. یا به بیان امروزی زیستن در لحظه ناب... فرد پس از بازگشت به این سرزمین و رها کردن تن زمینی، در کنار "پل چنوت" با فروهر خودش برخورد میکند و بدینسان به اصل خویش باز می گردد. فروهر صورت نوعی و مینوی انسان است که هم در عالم حس و رنگ و هم در عالم مثال، (ایرانویچ) به شکل حقیقت او و یا "دین" او و یا "خویشتن" اوست. این دو جنبه فروهر، مانند دوچهره نفس که یکسو روی به عالم ماده دارد و یکسو روی به عالم ملکوت، دو جنبه مینوی و "گیتیایی" یک حقیقت اند که به صورت "من" یا "ایگو" جلوه می کند و در چهره مینوی بصورت "خویشتن". این خویشتن همان سرنوشت اوست که از پیش تصویر کامل اش بوجود آمده و در عالم مثال در انتظار فرد است که که هنگام عبور از پل چنوت،در روز رستاخیز به استقبال او بیاید.

کهن نمونه یا آرکی تایپِ سرزمین "خورنه" را در عرفان اسلامی در آثار سهروردی، سرزمین "ناکجا آباد" و یا اقلیم هشتم و شهرهای جابلقا و جابلسا و هورقلیا ست که اشاره به همین فضای اساطیری دارد. این سرزمین ها عالم مثال را تشکیل میدهند. سهروردی در یکی از رسالاتش به نام قصة الغربت الغریبه ، پیر-جوانی را ملاقات میکند که به استقبال سهروردی می آید و فروغ تابناکش او را می سوزاند.

"ناکجاآباد" بهترین تعبیری است که می توان ازاین سرزمین اسطوره ای کرد. زیرا این "آبادی" ای ست که آن را نمی توان در هیچ "کجا" یافت، و "کجا"یی است خارج از هر جای معین و بیرون از هر محل مشخص. "کوه قاف" که همان کوه البرز در شاهنامه است در منطقه "ناکجا آباد" یا "ایران ویچ" قرار دارد و کوهی ست که پوشیده از زمرد است. این کوه مرکز جهان است (شاید بشود گفت چیزی معادل سلف یا خویشتن به زبان یونگ) و اگر این مرکز متزلزل شود، سر و سامان جهان هم از هم فرو می پاشد. البرز کوه، حدفاصل بین دنیای حس و رنگ و عالم ملکوت است و قله آن آشیانه سیمرغ است و راه یافتن به این کوه، به معنی رهایی از زمان و مکان است.

در اساطیر هندی هم کوهی هست به نام کوه "مرو" که در مرکز زمین، جایگاهی به نام "جامبودویپا" قرار یافته و این کوه معادل همان کوه البزر و کوه قاف است. روی قله "مرو" شهری ست که متعلق به برهمن است و سرزمینهای دیگری به دور این کوه قرار گرفته اند که مانند گلبرگهای گل نیلوفرند.

"خود پروری"، یا "تفرد" و یا بقول جیمز هیلمن ( روح سازی) تحقق نمی یابد مگر به وجود و حضور فضایی "مثالی" که با مکان سه بعدی دنیای عقلی اساسا متفاوت و در ساحت دیگری از وجود درک بشود. این فضای مثالی در "میانه" که فضایی واقع بین روح و جسم، بین لاهوت و ناسوت است، فضایی است که در آن روح، جسمیت لطیفی می یابد و جسم هم متروح میشود. (ارواحنا اجسادنا،اجسادنا ارواحنا) و عرصه بازتابیِ خیال فعال و خیال مطلق است و تجلیات غیبی در آنجا رخ میدهد.

زمان اساطیری برخلاف زمان قانون علت و معلول، که قابل انطباق به اعداد و شمارش است، زمانی است نه دارای کمیت و شمارش، بلکه سرشار از ویژگی ها و کیفیات گوناگون است. هر لحظه این زمان، به سبب یک رویداد آئینی، یا یک اتفاق و واقعه دینی، کیفیتی راز آمیز می پذیرد، که آن لحظه بخصوص را از لحظات دیگر متمایز می کند. آئین های یادآوری تراژدی مانند تراژدی رستم و سهراب، آئین های تشرف، گذر از کودکی به نوجوانی و یا تشرف به مراسم سری و راز آلود در این زمان اسطوره ای رخ میدهد. در زمان اسطوره ای، در استحاله و گذر از حالتی به حالت دیگر، سالک طریق، بطور متافوریکی می میرد و دوباره زنده می شود. چنانچه میان این زمان اسطوره ای و زمان واقعی جهان حس و رنگ، همزمانی ای رخ بدهد، فرد به لحظه آرکی تایپی متصل میشود و بقول یونگ، اصل "همزمانی" که خارج از زمان زمینی ست را تجربه میکند.

طبق رساله بن دهشن، زمان دو بعد دارد:یکی زمان "اکرانه" یا بی کران است و دیگری زمان کرانمند. زمان کرانمند همان زمان دورانی با بقول یونانی ها "آیون" است که مثل اشیاء این عالم، تنها بازتاب سایه وار زمان "اکرانه- بی زمانی"است. در زمان"اکرانه- بی زمانی"، اهورامزدا، روشنایی بی پایان است که جاودانه می تابد.

در عرفان اسلامی ،بین زمان "کثیف" عالم ناسوت و زمان لطیف عالم ملکوت، و زمانِ لطف در عالم جبروت تفاوت وجود دارد و متکلمین به این قائلند که کیفیت زمان برحسب آنکه متعلق به ملک،ملکوت یا جبروت باشد یکسان نیست و این کیفیت را جلوه های خداوندی و یا "فر ایزدی" تعیین می کند. در رساله بن دهش، پیروزی روشنایی اهورایی بر تاریکی اهریمنی به زمان آخر تعلق دارد که در آن، این پیروزی تحقق می یابد.

نسرین بیرقدار- کالیفرنیا سپتامبر 2013

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392ساعت 6:29  توسط   | 

کهن الگوی "اسب و قهرمان" در اسطوره های ایرانی

 

از دیرباز، "اسب" برای پهلوانان اقوام هند و اروپائی از ارزش بسیاری برخوردار بوده است. در اساطیر ایرانی اسبان خدای ویژه ای دارند که "درواسپ" نام دارد و ایزد پشتیبان اسبان است. در "واسپ یشت" اوستا، می بینیم که درواسپ خودش صاحب اسبانی زرین است که ارابه او را میکشند. و در "بهرام یشت" بهرام خدای جنگ، در "پیکر اسبی زیبا و سپید با گوش های زرین و لگام زر نشان " نمایان میشود و در "تیر یشت"، خدای آبها "تیشتر" به شکل اسب سفید و زیبائی به دریای فراخکرت فرود می آید و دریا را به جوش می آورد.

در شاهنامه فردوسی، این نماد جانوری را به دفعات می بینیم که در پیوند با نیروی طبیعت و زمین، گام به گام با قهرمان قصه به سفرهای قهرمانی میرود و گوئی "تجسم قدرت غریزی ناخودآگاه" خودِ پهلوان است که نخست باید بدست او رام و مهار شده و آنگاه راه سفر پرپیچ و خم قهرمانی را در پیش گیرد. غلبه بر نیروی این حیوان باشکوه و رام کردن آن، فتح مهمی بوده که پهلوان از دست یافتن به آن، چنان مسرود میشده که گوئی از نبرد با دیوان سربلند بیرون آمده است. 

شاید این هم به نوعی فرافکنی ذهن انسان بدوی در وجود حیوان مورد علاقه اش باشد و با این فرافکنی، به او حیات ای فرا سوئی می بخشد. حتی مجسمه ها، توتم ها و گذاشتن نقش های حیوانات بر روی صورت و روایات سمبولیک جانور ها و نقاشی آنها برروی دیواره های غار نیز بنا بقول کارل یونگ " در ذهن مردمان بدوی، به یاری عناصر جادوئی، به تصویری زنده از حیوان بدل میشده است" و یا بقول فروید : " این حیوانات تبدیل به شئی مقدس ای میشده اند که حافظ قبیله و حامی افراد میگشته اند و افراد قبیله خود را نیروی خارق العاده پنهانی روح جانور متصل میکرده اند". 

فروید، از قبایلی در استرالیا یاد میکند که نام حیوان مقدس قبیله، بخشی از نام گروهی از مردان را تشکیل میداده است و این نام قسمت اساسی شخصیت و حتی روح آن فرد بشمار میامده است. به اعتقاد فروید، موضوع هم اسم بودن با حیوان، انسان های اولیه را بر آن داشت که پیوند معنوی و اسرار آمیز میان شخصیت آنان و نوع جانورانی که نام آنها را بر خود گذاشته بودند حفظ کند. 

در شاهنامه نیز اسب و مرد چنان با یکدیگر در پیوندی تنگاتنگ هستند که نام های برخی از پهلوانان شاهنامه هم با اسب ختم میشوند: مرداسب (مرد+اسب)- جاماسب (جام+اسب) گشتاسب (گشت+اسب) لهراسب (لهر+اسب) شهراسپ (شهر+اسب) شیداسب (شید+اسب) تهماسب (تهم +اسب) بیوراسب (بیور+اسب) از نمونه های این نام ها هستند. 

"بهزاد" اسب ای ست که از سیاوش مظلوم به پسرش کیخسرو به یادگار می ماند. اما پیدایش این اسب پس از سالها ناپدید شدن پس از مرگ سیاوش، در کنار "آب" اتفاق می افتد. 

فسیله چو آمد به تنگی فراز
بخوردند سیراب و گشتند باز
نگه کرد "بهزاد" و کی را بدید
یکی باد سرد از جگر برکشید 
بدید آن نشست سیاوش پلنگ
رکیب دراز و جناغ خدنگ

"بهزاد" به عنوان اسب سیاوش، بخشی از وجود خود اوست که نباید در اختیار کسی قرار بگیرد مگر آنکه فرزند قهرمان و ادامه وجود وی یعنی کیخسرو باشد. اسب هشیار این را میداند و تا پیدا کردن کیخسرو در میان گله اسبان خود را پنهان میسازد. 

نماد اسب، نقشی است که او را با حیات و طبیعت و دریا پیوند میدهد و در مقابل حیات آسمانی و روحانی قرار میگیرد. این اسب مرکب ای میشود برای قهرمان و پیوسته همراه او می ماند. نماد اسب با آب و دریا در بسیاری از اسطوره های جهانی دیده میشود. در اسطوره یونانی، اسب با پوزیدن خدای دریاها در پیوند است.

در شاهنامه می بینیم که 
"گلرنگ" اسب فریدون ، برای جنگ با ضحاک به آب اروند رود میرود تا از آن عبور کند. 
"بهزاد" را هم کیخسرو به آب می اندازد تا از جیحون بگذرد.

"بارگی" را هم اسفندیار به دریای روئین دژ- می اندازد تا خوان هفتم خود را به پایان برساند.

"رخش" اسب رستم، هم در آغاز کره اسب ای است که با مادرش که سپید رنگ است از دریا میآیند و مادررخش، او را به اسب بانی میدهد تا او را پرورش داده و برای رستم آماده کند. 
اسب، در شاهنامه یاور و همراه و مکمل شخصیت پهلوان است.، گاهی با پهلوان سخن هم میگوید و در نبردها با او مشورت میکند. اسب های شاهنامه گاهی صاحب هویت انسانی میشوند و کارکردهای نمادینی از خود نشان میدهند که نشان میدهد از نیمه پنهان ضمیر ناآگاه پهلوان سخن میگوید. گاهی این حیوان از خود پهلوان هم هوشیارتر می نماید چنانکه در شکارگاه شاه کابل، "رخش" اسب رستم، خطر را میفهمد و شیهه میکشد اما رستم به او توجهی نمیکند. 

همی رخش زان خاک می یافت بوی
تن خویش را کرد چون گرد گوی 
همی جست و ترسان شد از بوی خاک
زمین را به نعل اش همی کرد چاک

پهلوان شاهنامه هم متقابلاَ با اسب اش سخن میگوید و گاهی حتی به او نصیحت میکند: 
تهمتن به رخش سراینده گفت
که با کس مکوش و مشو نیز جفت

در هفت خوان رستم می بینیم که در خوان اول، رستم تقریباَ هیچ کاری نمیکند و وقتی که در خواب سنگین فرو میرود، رخش شیر درنده ای را از پا در میاورد. 

در خوان سوم هم باز رستم در خواب است و رخش اژدها را می بیند و آشفته میشود. رستم از خواب بیدار میشود و به رخش ناسزا میگوید که چرا خواب او را آشفته کرده. سرانجام به یاری رخش، رستم اژدها را می بیند و اورا از پای در میاورد 

در خوان پنجم هم باز این رخش است که در تاریکی مطلق، رستم را از تاریکی به سوی روشنائی می برد و رستم تسلیم اوست. 
عنان رخش را داد و بنهاد روی
نه افراز دید از سیاهی نه جوی
وز آنجا سوی روشنائی رسید
زمین پرنیان دید و یکسر خوید

پیوستگی اسب و پهلوان تا به حدی است که رستم و رخش هر دو با هم به چاه می افتند و با هم به خاک سپرده میشوند. و وقتی که سهراب توسط رستم کشته میشود، مادرش تهمینه به نزد اسب سهراب می رود و او را در آغوش میکشد و گریه کنان با اسب فرزندش نجوا میکند : 
گهی بوسه بر سر زدش گه به روی
ز خون زیر سمش همی راند جوی
زبس کو همی گریه بر نعل کرد
همه ریگ و خاک زمین لعل کرد

با این ترتیب، همراهی مدام اسب با قهرمان، برجسته شدن بخش های غریزی و ویژگی های فردی و روانی خود قهرمان و غریزه جانوری روان انسان است که در بیرون تجسم عینی یافته و بشکل همراه و یار قهرمان در همه جا همراه اوست. یونگ هم برای اسب معنای آرکی تایپال قائل شده و تصویر اسب را از نشانه های قدرت ناآگاهی میداند و بهمین دلیل انتخاب اسب برای قهرمان موضوع بسیار مهمی است زیرا که قهرمان در کنار او تبدیل به قهرمان کامل خواهد شد. 

نسرین بیرقدار- اول سپتامبر 2013 کالیفرنیا

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392ساعت 12:34  توسط   | 

شاهنامه

 

مقدمه شاهنامه بی تردید برای همه ما فارسی زبانها، شیرین و دلچسب و دوست داشتنی ست. این مقدمه که آغاز شاهنامه است، مثل اغلب اسطوره های جهان، با سخن از خداوند، آفرینش و نهادهای اساسی آن چون پیدایش گیتی و آتش و خاک و آب و باد و رستنی و جنبنده و مردم آغاز میشود. فردوسی انسان را اولین آفرینش خدا و آخرین پدیده پیدا شونده بر روی زمین میداند یعنی نخستین آفریده ای که در شمار آخر سر او را می شمارند. فردوسی این نخستین آفریده را از یکسو بر ساخته از جان و خرد و از سوی دیگر از دل و روان میداند. در این ابیات زیبا، فردوسی "سخن" را شاخ و برگ درخت "آگاهی" می‌نامد و ریشه این درخت را نایافتنی می انگارد.

در اولین بیت از به‌ نام خداوند جان و خرد، فردوسی سخن را آغاز می‌کند و مرز اندیشه را نیز تا همین‌جا می‌داند. زیرا که اندیشه فراتر از خودش را نمی‌تواند ببیند و اگر هم بر این کار اصرار بورزد، از نظر فردوسی او تنها رنج به دیدگان خودش داده است.

خداوند در دستگاه بینشی فردوسی، به چند پدیده درخشان است، جان، خرد، نام، جای، کیهان و گردون سپهر 
ز نام و نشان و گمان برتر است نگارندهء برشده گوهر است
در این‌جا دو پدیده در کنار هم قیاس میشوند: نگارشگر و متن ای که نگارش شده. فردوسی میگوید که خدا نگارشگر گوهر آفرینش، یعنی انسان است، اما در عین حال، فراتر و برتر از از نام و نشان و گمانِ انسانی ست. به بیان دیگر، متن نمی تواند نویسنده ای که او را نوشته بفهمد، اما نویسنده ، متنی را که نوشته می فهمد. بنظرم میرسد که فردوسی میگوید میان اندیشه و اسباب آن سخن و خداوند، هم نزدیکی یک نفس است و هم دیواری است بلکه ناگذشتنی. و چون مایه آفرینش این گوهر، یعنی انسان، سخن است، او میتواند از سه پدیده نام و نشان و گمان برای اندیشیدن استفاده کند. 

اینطور که از شواهد علمی تاریخی بر می آید، انسان سخن را در درازای زمان پرورانده‌ و از چند آوا و صوت اولیه که از گلوی او خارج میشد، تا به سخن‌پردازی امروزین رسیداست. به اعتبار سخن است که انسان میتواند چیزها را نامگذاری کند و به آنها هویت ببخشد. در سخن ورزی، اندیشه با نام‌گذاری آغاز می‌کند و با دو پدیده بنیانی دیگر، نشان و گمان به رشد و رسائی خود می‌رساندش. پس از راه سخن است که مفهوم جای و گاه یعنی مفهوم (مکان) و (زمان) شکل میگیرد. زیرا که در آغاز و درتفکر اسطوره ای انسان نخستین، زمان و مکان هردو یکی بوده‌اند و بعدها این دو در طی هزاران سال از یکدیگر جدا شده‌اند. 

فردوسی در این
۷۳بیت مسحور کننده آغاز شاهنامه، با پیش کشیدن این‌که «به هستیش اندیشه را راه نیست» درک و فهم آفریننده را ناممکن می‌شناسد، سپس با گفتار اندر ستایش خرد پرداخته با گفتار در آفرینش جهان و مردم، این سروده‌های 73 بیتی را به پایان میرساند.

از خودم می پرسم چه چیز بهتر و روان‌تر از این سخنان آزاد در این ابیات آغازین، می‌تواند ژرفای روان فردوسی را به شنونده بشناساند. به‌همان روش که یک روانکاو بالینی به فرد گوش می‌دهد، با شنیدن به سخنان یک فرد، او میتواند از پسِ خروجِ آزاد سخن از زبان گوینده، و از تداوم و طرز ارتباط دادن واژه ها به یکدیگر، جابه‌جایی واژه‌ها، خطاهای لپی، نوع توصیف، جابه‌جایی ظرف و مظروف، بازی با واژه‌ها، کم کم به حالات درونی گوینده پی برد. و این گوش دادن روانکاوانه، یا به تعبیر فردوسی "نیوشیدن" ، میزانِ هنر و توانائی روانکاو را در تعبیر سخنان پنهان در ناگفته‌ها تعیین میکند.

با این ترتیب خرد و خردمندی چون پایه ستایش فردوسی است ، شاهنامه را هم با آن نام آغاز میکند. سخن را با یاد و نام صاحب خرد، یا خداوند خرد، و به بیان دیگر "خردمند" آغاز میکند و سپس به "دانائی" می پردازد. دانائی ای که همان خرد آموخته است یا آموخته -خرد:
توانا بود هر که دانا بود ز دانش دل پیر بُرنا بود
این ابیات در روان پنهان، و یا به واژه روانشناسانه، در ناآگاه فردوسی، جای ویژه‌ای دارند. این ابیات با ریتم و آهنگ همراه است و خودجوش و شورمند است چنان که آن را زبان دل گویند. شهودِ فردوسی در هنگام سرایش این ابیات، از تصاویر آهنگ گونهء واژه‌ها شکل گرفته است و فضای ضمیر پنهان، به رنگ و بوی این ابیات آمیخته شده و ساختارش به ساختار همین ابیات شبیه شده است.

شهود ِ شاعر به هنگامِ بارشِ شعر از عالم دیگر، آینه دارِ نقش، ایماژ، خیال، رویا، احساس، درک بیواسطه، موسیقی، رایحه و رنگ میشود که همگی آنها در آن هنگام گستره ناآگاه او را فراگرفته و آن را از جنس خود کرده اند. مراحل جایگزینی واژه‌ها و مفاهیم و تصاویر و نظم و ترتیب دادن به شعر، بعد از این تجربه دیدار رخ میدهد . بهمین دلیل است که بدون شناخت کارکرد و ساختار بخش پنهان و یا ضمیر ناآگاه، درک همه جانبه ای از شخصیت شاعر و خودجوشی ِ او در موقع سرایش شعر، نخواهیم داشت. فردوسی در سرایش ابیات شاهنامه، از خودش، از درونش، از دلش مایه می‌گذارد. از آن دل ای که درخت مهر و مهرورزی از آن تازه میشود و سبز میماند. 
فردوسی در شاهنامه سخن دل را می‌گوید در تحسین خرد.

و به همین شکل در شاهنامه، هم از اندیشه، و خرد وهم از دل و روان سخن میگوید.
مفاهیم روان و روح و نفس و نفس اماره، نفس لوامه و نفس مطمئنه و هم‌خوانی این سه با نظریه فروید در سه مفهوم من‌نهادی، من و "من برتر" و همینطور نظریه یونگ در مفهوم رابطه "ایگو آگاهی" و "خویشتن" همخوانی دارد. هر چند که جدا از فن روانکاوی ، مفاهیم جان، خرد، روان، نفس، روح و دل مرزبندی دقیق میان آنها را فلاسفه، حکما، و عرفا هم مطرح کرده اند.

دلت گر به‌راه خطا مایل است تو را دشمن اندر جهان خود دل است
جداسازی دل از "خود" – یا به قول یونگ، جدا سازی ِ "ایگو آگاهی" از "خویشتن"، به آسانی می‌تواند به راه کژی برود وفرد بر اثر از هم گسستگی روانی، و یکپارچه نبودن شخصیت اش، به دشمن خود تبدیل شود. از دیدگاه یونگ، "نماد" که معنی سازست و خردآفرین، برای فرد نقش راهنما، مشوق، و حمایت کننده را دارد.

Symbols are spontaneous products of the archetypal psyche; they transmit to the ego, either consciously or unconsciously, life energy which supports, guides, and motivates 
the individual..

خرد رهنمای و خرد دلگشای خرد دست گیرد به هر دو سرای
خرد میتواند هم در جهان حس و رنگ زندگی کند و هم به دیار ناآگاهی برای کشف و شهود سفر کند. سفر به مقصدی که فرا راه دل است و گشایش ها از این سیر و سفرها دست آوردِ اومیشود. 

کسی کو خرد را ندارد ز پیش دلش گردد از کرده خویش ریش
خرد تیره و مردِ روشن‌روان نباشد همی شادمان یکزمان
فردوسی در این پیش‌گفتار، روان را بی‌گمان به همان مفهوم ایرانی آن به کار برده است. روان آن بخشی از ما است که مینوی ست و پس از بازگشت به سرای دیگر دوباره به آن خواهبم پیوست. شاید واژه "سایکی" در روانکاوی یونگ، بهترین معادل برای واژه "روان" باشد. چون از دیدگاه یونگ "سایکی" بی نهایت و بی فرم است و همه وجود و هستی را در بر گرفته است.

فردوسی در ابیات بعدی، افسانه و تاریخ پیدایش هستی و رستنی ها (گیاهان) و جنبیدنی ها (حیوانات) و انسان و روان آدمی را به میان میکشد. درست در مرز دو پیش‌آمد بزرگ زندگی انسان، آن‌جا که افسانه به تاریخ می‌پیوندد و رسم یاد گرفتن سینه به سینه و شفاهی، جای خودش را به فرهنگ نوشتاری میدهد، فردوسی با خرد برآمده از سخن و واژه (لوگوس) و شهود برآمده از نقش و صوتِ واژه‌ها (اروس) به ما هشدار میدهد که این دو، یعنی خرد و روان باید باهم در هماهنگی باشند وگرنه شادمانی دست نمی دهد. و چنین است که فردوسی واژه و سخن را در «دل» شکل‌گیری آدمی قرار می‌دهد. 
این رابطه سخن در طی تکامل تاریخی انسان، و فرهنگ هر قومی که حاصل زندگی، رنج‌ها، شادی‌ها، جستجوگری‌های نسل‌های پی در پی بوده است، همان چیزی ست که یونگ به شکل مفهوم "ناآگاه جمعی" آن را مطرح میکند. یونگ، که به ژرفنای شناخت دست یافته‌ به واژه سخن، زبان، اسطوره، و قصه ها در تحلیل شناخت روان انسان، نقش بسزائی داده‌ و امکان بهره‌برداری از این گستره ژرف یعنی تجربیات انسانی و رسوبات آن را که در ناآگاه جمعی ست را عامل رسیدن به "فردیت" و خود پرورانی میداند. 

خرد زنده جاودانی شناس خرد مایه زندگانی شناس
فردوسی، هفت سده قبل از دکارت به زنجیره اندیشه و بودن رسیده است. جان، آدمی را در میانه جانداران جای می‌دهد و خرد آدمی را از زندگانی دیگر برتر می‌دارد و خداوند را نگارنده این «برشده گوهر» می‌خواند؛ و در جای دیگر در تعریف جنبنده می‌گوید:
نه گویا زبان و نه جویا خرد ز خار و ز خاشاک تن پرورد
خداوند جدای از خداوندی کیهان و سپهر و ماه و مهر و ناهید، خداوند روزی ده و رهنمای است. خداوند فردوسی خداوند نام و جای است. سخن به شیوه‌ای نهادن نام است بر چیزها و مفاهیم. نام نهادن بر گمان و خیال و اوهام و تصور و تجسم است. سخن ازریشه دار شدن واژه ها در روان شکل می‌گیرد. هر نهاد بارور شده در درازای زمان پربارتر می‌شود، ژرف‌تر می‌شود. مردم هم در ابتدا برای زمان و مکان، یک واژه داشته‌اند. اختراع زمان و مکان به درازا کشیده است. سپس جهات گوناگون در مکان و زمان‌های گذشته، اکنون و آینده ساخته شد: برای مردم نخستین بالا و شمال یکی بوده‌اند. دیر و دور یکی بوده‌اند. در برخی از شهرها و روستاهای ایرانی این دو واژه به‌جای یکدیگر به‌کار می‌روند، به جای دیر شد، می‌گویند دور شد. بهرحال واژه‌ها به‌ما امکان داده‌اند تا زمان و مکان را از هم جدا کنیم و برای هر کدام مفهومی گوناگون بسازیم.اما برای ناآگاهی، زمان و مکان اگر هم وجود داشته باشد یکی است. 

روان‌پزشک فرانسوی ژاک لاکان ساختار روانی ناخودآگاه آدمی از سه عامل، نام، گمان، و نماد یا نشان میداند و میگوید که اینها چون سه حلقه درهم رفته‌اند که با پارگی هرکدام دو عامل دیگر از هم جدا می‌شوند. آدمی با هر نام‌گذاری «واقعیت» را گسترش می‌دهد. با خیال، واقعیت را باز هم بازتر می‌کند و با سمبل و نشانه‌ها این واقعیت را می‌تواند از نسلی به نسل دیگر برساند.


ادامه دارد...

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392ساعت 12:32  توسط   | 

مفهوم "جای" و "گاه" - زمان و مکان در تفکر اسطوره ای ایرانی




بندهش، نام کتابی است که به زبان پهلوی نوشته شده و مربوط به اسطوره آفرینش ایرانیان باستان است. در این کتاب از زمان و مکان اسطوری سخن رفته است

 

مکان و جغرافیای اسطوره ای ایرانی، سرزمینی است به نام "خورنه" یا سرزمین خورشید. نام دیگر این سرزمین خیالین، "ایرانویچ" است. بیشتر اتفاقات و حوادث مهم اساطیری در "خورنه" بوقوع می پیوند. فرشتگان ، دیوان، فره وشی های نیامده به فرم، فره وشی های از جهان فرم رخت بر بسته، ایده ها و مفاهیم ،همه در آنجا پدید می آیند.

 

البرز کوه که یک کوه اساطیری و محور جهان است در همین سرزمین قرار دارد. خورنه یا ایران ویچ، هم محیط است و هم محاط. و نفوذ و رسوخ به درون "خورنه" یعنی اتصال دادن خود به مرکز وجود و عالم درون. میتوان گفت که ایران ویچ و شش کشوری که دور آن هستند در مجموع، نوعی ماندالا را شکل میدهند و پاکان در هنگام ورود به این سرزمین به کنار رود "دائیتی" ( به معنی جایگاه زندگی) که واقع در مرکز ایران ویج است می روند. شاید بشود گفت که این رود معادل حوض کوثر در بهشت باشد

 

وارد شدن به "خورنه" یا ایرانویچ، یعنی وارد شدن از زمان کرانمند به زمان بی کرانه. یا به بیان امروزی زیستن در لحظه ناب... فرد پس از بازگشت به این سرزمین و رها کردن تن زمینی، در کنار "پل چنوت" با فروهر خودش برخورد میکند و بدینسان به اصل خویش باز می گردد. فروهر صورت نوعی و مینوی انسان است که هم در عالم حس و رنگ و هم در عالم مثال، (ایرانویچ) به شکل حقیقت او و یا "دین" او و یا "خویشتن" اوست. این دو جنبه فروهر، مانند دوچهره نفس که یکسو روی به عالم ماده دارد و یکسو روی به عالم ملکوت، دو جنبه مینوی و "گیتیایی" یک حقیقت اند که به صورت "من" یا "ایگو" جلوه می کند و در چهره مینوی بصورت "خویشتن". این خویشتن همان سرنوشت اوست که از پیش تصویر کامل اش بوجود آمده و در عالم مثال در انتظار فرد است که که هنگام عبور از پل چنوت،در روز رستاخیز به استقبال او بیاید

 

کهن نمونه یا آرکی تایپِ سرزمین "خورنه" را در عرفان اسلامی در آثار سهروردی، سرزمین "ناکجا آباد" و یا اقلیم هشتم و شهرهای جابلقا و جابلسا و هورقلیا ست که اشاره به همین فضای اساطیری دارد. این سرزمین ها عالم مثال را تشکیل میدهند. سهروردی در یکی از رسالاتش به نام قصة الغربت الغریبه ، پیر-جوانی را ملاقات میکند که به استقبال سهروردی می آید و فروغ تابناکش او را می سوزاند

 

"ناکجاآباد" بهترین تعبیری است که می توان ازاین سرزمین اسطوره ای کرد. زیرا این "آبادی" ای ست که آن را نمی توان در هیچ "کجا" یافت، و "کجا"یی است خارج از هر جای معین و بیرون از هر محل مشخص. "کوه قاف" که همان کوه البرز در شاهنامه است در منطقه "ناکجا آباد" یا "ایران ویچ" قرار دارد و کوهی ست که پوشیده از زمرد است. این کوه مرکز جهان است (شاید بشود گفت چیزی معادل سلف یا خویشتن به زبان یونگ) و اگر این مرکز متزلزل شود، سر و سامان جهان هم از هم فرو می پاشد. البرز کوه، حدفاصل بین دنیای حس و رنگ و عالم ملکوت است و قله آن آشیانه سیمرغ است و راه یافتن به این کوه، به معنی رهایی از زمان و مکان است

 

در اساطیر هندی هم کوهی هست به نام کوه "مرو" که در مرکز زمین، جایگاهی به نام "جامبودویپا" قرار یافته و این کوه معادل همان کوه البزر و کوه قاف است. روی قله "مرو" شهری ست که متعلق به برهمن است و سرزمینهای دیگری به دور این کوه قرار گرفته اند که مانند گلبرگهای گل نیلوفرند.

 

"خود پروری"، یا "تفرد" و یا بقول جیمز هیلمن ( روح سازی) تحقق نمی یابد مگر به وجود و حضور فضایی "مثالی" که با مکان سه بعدی دنیای عقلی اساسا متفاوت و در ساحت دیگری از وجود درک بشود. این فضای مثالی در "میانه" که فضایی واقع بین روح و جسم، بین لاهوت و ناسوت است، فضایی است که در آن روح، جسمیت لطیفی می یابد و جسم هم متروح میشود. (ارواحنا اجسادنا،اجسادنا ارواحنا) و عرصه بازتابیِ خیال فعال و خیال مطلق است و تجلیات غیبی در آنجا رخ میدهد

 

زمان اساطیری برخلاف زمان قانون علت و معلول، که قابل انطباق به اعداد و شمارش است، زمانی است نه دارای کمیت و شمارش، بلکه سرشار از ویژگی ها و کیفیات گوناگون است. هر لحظه این زمان، به سبب یک رویداد آئینی، یا یک اتفاق و واقعه دینی، کیفیتی راز آمیز می پذیرد، که آن لحظه بخصوص را از لحظات دیگر متمایز می کند. آئین های یادآوری تراژدی مانند تراژدی رستم و سهراب، آئین های تشرف، گذر از کودکی به نوجوانی و یا تشرف به مراسم سری و راز آلود در این زمان اسطوره ای رخ میدهد. در زمان اسطوره ای، در استحاله و گذر از حالتی به حالت دیگر، سالک طریق، بطور متافوریکی می میرد و دوباره زنده می شود. چنانچه میان این زمان اسطوره ای و زمان واقعی جهان حس و رنگ، همزمانی ای رخ بدهد، فرد به لحظه آرکی تایپی متصل میشود و بقول یونگ، اصل "همزمانی" که خارج از زمان زمینی ست را تجربه میکند

 

طبق رساله بن دهشن، زمان دو بعد دارد:یکی زمان "اکرانه" یا بی کران است و دیگری زمان کرانمند. زمان کرانمند همان زمان دورانی با بقول یونانی ها "آیون" است که مثل اشیاء این عالم، تنها بازتاب سایه وار زمان "اکرانه- بی زمانی"است. در زمان"اکرانه- بی زمانی"، اهورامزدا، روشنایی بی پایان است که جاودانه می تابد

 

در عرفان اسلامی ،بین زمان "کثیف" عالم ناسوت و زمان لطیف عالم ملکوت، و زمانِ لطف در عالم جبروت تفاوت وجود دارد و متکلمین به این قائلند که کیفیت زمان برحسب آنکه متعلق به ملک،ملکوت یا جبروت باشد یکسان نیست و این کیفیت را جلوه های خداوندی و یا "فر ایزدی" تعیین می کند. در رساله بن دهش، پیروزی روشنایی اهورایی بر تاریکی اهریمنی به زمان آخر تعلق دارد که در آن، این پیروزی تحقق می یابد.

 

نسرین بیرقدار- کالیفرنیا سپتامبر 2013

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم شهریور 1392ساعت 12:31  توسط   | 

سهم من


بودا به دهی سفر كرد. زنی كه مجذوب سخنان او شده بود از بودا خواست تا مهمان وی باشد. بودا پذیرفت و مهیای رفتن به خانه‌ی زن شد. كدخدای دهكده هراسان خود را به بودا رسانید و گفت: «این زن، هرزه است به خانه‌ی او نروید.» 

بودا به كدخدا گفت: «یكی از دستانت را به من بده.» كدخدا تعجب كرد و یكی از دستانش را در دستان بودا گذاشت. آنگاه بودا گفت: «حالا كف بزن!» كدخدا بیشتر تعجب كرد و گفت: «هیچ‌كس نمی‌تواند با یك دست كف بزند.»

بودا لبخندی زد و پاسخ داد: «هیچ‌زنی نیز نمی‌تواند به تنهایی بد و هرزه باشد، مگر این كه مردان دهكده نیز هرزه باشند. بنابراین مردان و پول‌هایشان است كه از این زن، زنی هرزه ساخته‌اند.»

- مراقبه هنر زندگی، ویلیـام هارت

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

وقتـی چیزی یا کسی یا مسئله‌ای در زندگی شما را می‌آزارد، بدون هیچ توقفی به درون‌تان رجوع کنید. از خودتان بپرسید: «سهم من در این ناهماهنگی کجاست؟ سهم من در این پریشانی چیست؟ او کجای من را درد می‌آورد؟ این چیست که من از نظر خود پنهان کرده‌ام؟»


ما قادر به درک هیچ‌چیز نیستیم، تا زمانی که در درون واجد آن نباشیم. کارل یونگ معتقد است که پشتِ سر این «صورتک» (persona) متمدن و همخوان با قراردادهای اجتماعی، یک «دیگری» خود را پنهان کرده است. او نام این «من دیگر» را «سایه» (shadow) می‌گذارد. همه‌‌ی ما از روبرو شدن با این بخش تیره و تاریک درون‌مان سرباز می‌زنیم و سرکوبش می‌کنیم، چرا که پیغام او برای ما این است که «به اندازه‌ی کافی خوب نیستیم» که «پلیدیم». ولی با سرکوب و انکار، «سایه» از بین نمی‌رود، بلکه خودش را به شکل ادارکات تحریف شده‌ی ما از خود و دیگران بروز می‌دهد. ما مدام آنچه را خود واجد آنیم در دیگران تشخیص می‌نهیم و تقبیح می‌کنیم. در واقع، وقتی فرد به دیگران دشنام می‌دهد، آن‌ها را متهم می‌کند و سرزنش‌شان می‌کند انرژی روانی که در خودش سرکوب کرده است را به شکلی تغییر شکل‌یافته و جایگزین شده ارضاء می‌کند. 


اگر می‌خواهید جامعه‌ای سالم داشته باشید، اگر می‌خواهید فقر، فلاکت و بی‌عدالتی را نبینید، از خودتان شروع کنید: سهم خودتان را از این نابسامانی ببینید و بپذیرید. اگر برای «سایه» این بخش فرودین شخصیت خود کاری کردید، عیناً برای بخش‌‌های فرودست جامعه‌تان کاری انجام داده‌اید. اگر با «سایه»ی خویش آشتی کنید با آن بینوا، با آن روسپی، با آن دزد و با آن جانی آشتی کرده‌اید. سایه نماینده‌ی بخش‌هایی از وجود ماست که در طی تکامل از اجداد حیوانی‌مان به ارث برده‌ایم؛ حیوان تنها وقتی خطرناک می‌شود که زخم خورده باشد، و سرکوب و انکار، دقیقاً زخم زدن به حیوان درون‌ماست. 


به وارونه با پذیرش غرایزمان، مملو از زندگی، شادابی و خلاقیت خواهیم شد و کنترل خودمان را به دست خواهیم گرفت. با پذیریش، با مهری بلاشرط که پیش‌تر از هرکس و هرچیزی خودمان تشنه‌ی آنیم می‌توانیم از مس کیمیا بیافرینیم. اگر سیاهی خود را نیز چون سپیدی‌مان پذیرا شدیم و دوست داشتیم، دیگر از ما نمی‌گریزد، بلکه سلاح بر زمین می‌گذارد و خود را تسلیم حکومت مرکزی می‌کند: این تنها پایتخت‌های خودکامه هستند که باعث می‌شوند ایالت‌های دیگر شورش کنند و ساز جدایی بنوازند! پس اگر پذیرفتم که آن بینوا، روسپی، دزد و جانی درون من است و من بیش از هر کس دیگری نیازمند توجه خود هستم، بی‌شک می‌توانم در بیرون از خودم نیز پذیرای افراد جامعه باشم و آن‌ها نیز دیگر نیازی ندارند که زخم خورده و خشمگین منتظر گرفتن انتقام از من باشند.


همه‌چیز از این‌جا آغاز می‌شود و به این‌جا نیز ختم می‌گردد: «خویشتن»؛ آنکس که در درون نظم را تجربه کرده باشد، در بیرون نیز هماهنگی را خواهد دید و آنکس که می‌کوشد بیرون را سر و سامان بخشد، تنها بیشتر و بیشتر نظم طبیعی هستی را برهم می‌زند.



- وحیــد شاهـرضا؛ تهران، دوشنبه ۹ مرداد ۱۳۹۱
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1392ساعت 3:57  توسط   | 

جهان نگری


هیچ حقیقتی به صورت عینی و مطلق وجود ندارد. پدیده ها تنها با توجه به نحوۀ تفسیر یا استنباطی که افراد از آن ها دارند، معنی پیدا می کنند. در واقع، این ذهن افراد است که در حال تعبیر و تفسیر کردن وقایع و پدیده های پیرامونی و درونی است (کافی ست نگاهی دوباره به تصویر این پُست بیاندازید، چه می بینید؟ یک چشم!؟). 

صرف نظر از تمایل درونی همۀ انسان ها برای داشتن تصوری ثابت و لایتغییر از ماهیت خویشتن و زندگی، هیچ مقولۀ درست و غلط، یا سیاه و سپیدی در کار نیست، بلکه همه چیز در یک خاکستری گنگ و مبهم پیچیده شده است. ذهن با دوگانگی مشغول است، ولی از نقطه نظر ارزشی نمی توان هیچ تفاوتی میان جفت های متضاد قائل شد، چرا که هر کدام وجودشان را به ضد خود مدیون اند. وقتی تصمیم می گیریم که پدیده ای «این» باشد، به این معناست که «آن» نیست: بالا بدون پایین، چپ بدون راست، درون بدون بیرون، روز بدون شب، و خیر بدون شر معنایی ندارد. ذهن قادر نیست هیچ چیز را بدون تضاد درک کند، و از اینرو ما انسان هایی را داریم با نظام های ادراکی و ارزشی متفاوت و متغایر. در واقع، این تفاوت و کثرت در پندارها عین طبیعت ذهن است. "لائو تزو" این امر را چنین پرسش می کند: «وقتی مردم برخی چیزها را زیبا می بینند، چیزهای دیگر زشت می شوند. وقتی مردم برخی چیزها را خوب می دانند، چیزهای دیگر بد می شوند» (تائو ت چینگ، کوت 2).

اما شرق به اینجا بسنده نمی کند؛ ذهن را عنکبوت بزرگ، تارتن «مایا» (وهم) می داند و تلاش می کند که از افسون آن خلاص شود. در واقع، منطقاً می توان امیدوار بود که چیزی فراسوی پندارهای ما نیز وجود داشته باشد، عامل مشترکی که پندارهای متفاوت ما را در خود می پذیرد و وجودشان را ممکن می سازد. شرق آن را تائو می نامد: بی شکل، بی بو، بی مزه، بی نام و غیر قابل توصیف؛ خالی (تهی). نمی توان آن را تعریف کرد، چرا که ضد تعریف است. هر تعریفی تبدیل کردن بی شکلی اش به شکل، و بی نامی اش به نام است، ولی در عین حال هر شکل و هر نامی از او پدید می آید. اگر قرار باشد حقیقت واحدی وجود داشته باشد، نمی تواند با ذهن درک گردد، چرا که ذهن بنا به طبیعتش جایگاه کثرت است.

شرق ادعا می کند با اینکه نمی توان تعریفش کرد (Can't be Defined)، اما می توان آن را به تجربۀ شخصی (درونی) شناخت (Can be Known) و برای این کار انواع و اقسام روش های مراقبه را پیشنهاد می کند که جانمایۀ همۀ آن ها رسیدن به حالتی از بی ذهنی است، یعنی رها کردن همۀ قضاوت ها، بینش ها و نگرش های ارزشی. در واقع، فراسوی تبیین ها و تفسیرها، فرد با آن حقیقت واحد یکی می شود. همانطور که پیشتر گفتیم ذهن برای شناخت «این» به «آن» احتیاج دارد، اما آن طور که شرق پیشنهاد می کند برای شناخت حقیقت غایی باید از ذهن رها شد، یعنی به ساحتی دست یافت که «این» و «آن»، «مشاهده کننده» و «مشاهده شونده» یکی می گردند.

باز نکتۀ مهم دیگر این است که می توان این حالت را تجربه کرد، ولی نمی توان از آن سخن گفت، یا آن را به دیگری منتقل کرد، چرا که به محض تعریف و تفسیر از دست می رود. به همین جهت است که شرق می گوید: «آنکس که می داند، خاموش است».

کسی که حقیقت غایی را به تجربه دریافته باشد، دربارۀ آن اظهار نظر نمی کند، چرا که ماهیت ذهن گریزش را لمس کرده است. او با شکیبایی در دنیای شکل و فرم زندگی می کند و پندارهای دیگران از حقیقت را ارج می نهد، چرا که به تمامی می داند که هر صورتی برآمده از آن بی صورت است. «جلوه های عیان و اسرار نهان هر دو از یک منبع اند.» (تائو ت چینگ، کوت 1). او تلاش نمی کند که صورتی به این صورت ها بیافزاید، بلکه به سادگی اجازه می دهد تا صورت ها رنگ باخته و محو گردند. به بیان لائو تزو: «در تجربۀ دانش هر روز چیزی به شما افزوده می شود، در تجربۀ تائو هر روز چیزی از شما کاسته می شود». در واقع، سالک به سمت وحدت پیشین و نخستین حرکت می کند، بر عکس عالم که به سمت کثرت و پیچیدگی ذهنی گام بر می دارد. «حرکت تائو به سوی بازگشت است» (تائو ت چینگ، کوت 40).

نتیجۀ عملی چنین جهان نگری می تواند به قرار زیر باشد:

1. سکوت
2.سادگی
3. شکیبایی
4. پذیرش (شفقت)
5. بی عملی (نه به معنای انفعال، بلکه به معنای نداشتن مقصود و قصد ذهنی)

در مورد سکوت پیشتر صحبت شد. روشن ضمیر تنها می تواند در برابر حقیقت سکوت کند و در یک حیرت مداوم به سر برد، حیرتی که حاصل از مشاهدۀ لحظه به لحظۀ هست شدن چیزها از دل نیستی است. «از گِل کوزه ای می سازیم، این خالی درون کوزه است که آب را در خود جای می دهد ... مشغول هستی ایم، در حالی که این نیستی است که به کار می آید.» (تائو ت چینگ، کوت11).

تمام پیچیدگی ها حاصل ترکیب های متفاوت ذهنی است. در واقع، ذهن بر مبنای اصل بنیادین وجودیش یعنی دوئیت، مدام مشغول طراحی چهار، هشت، شانزده و ... تا بی نهایت فرم و صورت است (جهان کثرت). روشن ضمیر به نیستی، به تهی نزدیک ایستاده است و از اینرو در تفکر، احساس و عمل ساده است.

در تجربۀ ساحت یگانگی فرد از تمام دوگانگی ها از جمله دوگانۀ زمان و مکان نیز فارغ می گردد، از اینرو برای روشن ضمیر، زمان و تعجیل حاصل از آن معنایش را از دست می دهد. به قول لائو تزو: «چیزها رخ می دهند و فرزانه به آن ها اجازۀ رخ دادن می دهد. چیزها محو می گردند و فرزانه به آنها اجازۀ محو شدن می دهد، و در مرکز باقی می ماند». در تجربۀ یگانگی همانقدر که «این» و «آن»، «اینجا» و «آنجا» یکی می گردند، «دیروز، امروز و فردا» نیز یکسان می شوند.

وقتی «این و آن» و «من و تویی» در کار نباشد، دیگر قضاوت کردن و ارزش گذاری به کلی بی معناست. در واقع، پذیرش یا شفقت روشن ضمیر از اینرو نیست که او بخشایشگر یا چشم پوش بر عیب ها و نقص های دیگران است، بلکه از اینروست که او کلا فرایند قضاوت را به کار نمی گیرد. از اینرو وقتی مقصر یا مجرمی در کار نباشد، گذشتی هم در کار نخواهد بود. اینگونه وجود فرد تنها یک پذیرش، یک آری و یک آغوش بزرگ برای همۀ آمدنی ها و رفتنی ها می شود. لائو تزو اینگونه بیانش می کند: «تائو از کسی جانب داری نمی کند، خوب و بد هر دو از آن به وجود آمده اند. فرزانه از کسی جانب داری نمی کند، او به پرهیزکاران و گنه پیشگان هر دو خوش آمد می گوید» (تائو ت چینگ، کوت 5).

و در نهایت، در تجربۀ یگانگی فرد نیت و مقصود شخصی خویش را وا می نهد. این همان مقامی است که در عرفان تحت عنوان «تسلیم» یا سپردن کامل اراده به پروردگار از آن سخن گفته می شود: «طریق تائو تسلیم است» (تائو ت چینگ، کوت 40). برعکس سوء برداشت هایی که از واژۀ «بی عملی» شده است، مفهوم آن منفعل گشتن نیست، بلکه عمل کردن در حالی است که تمنیات ذهنی آن عمل را آلوده نکرده باشند. چون عمل همیشه با قصد و نیتی ذهنی (چه در سطح هوشیار و چه ناهوشیار) همراه است و فرزانه هیچ قصدی از عمل خویش ندارد، عمل او را بی عملی می نامند: «من همانند موجی در اقیانوس سرگردانم و در بی هدفی به باد می مانم» (تائو ت چینگ، کوت 20).

همانقدر که خورشید در تابش خود هیچ نیت و تلاشی ندارد، همانقدر که زمین در گردش خود بی تلاش است، فرزانه نیز در عمل خود بی مقصود است. در واقع، خورشید، زمین و فرزانه همه جلوه هایی از تائو هستند و همه ارداۀ او را بر می تابند. «خود را به روی تائو باز کنید و سپس به عکس العمل های طبیعی خود اعتماد کنید، و آنگاه هر چیزی در جای خود قرار می گیرد.» (تائو ت چینگ، کوت 23).

نکتۀ مهم در مورد بی عملی در انجام فعل نیست، چرا که فرزانه نیز چون همۀ انسان های دیگر در حال زندگی معمول است: می خورد، می خوابد، می پوشد، و کار و تفریح می کند، بلکه نقطۀ تمایز در این است که انسان روشن ضمیر خود را درگیر نتیجۀ اعمالش نمی کند. او از فعلش هیچ انتظاری ندارد، چرا که تسلیم کامل تائو است و می داند که انعکاس عمل او در تمامیت همانی خواهد بود که باید باشد. «اگر می خواهید با تائو در هماهنگی قرار گیرید، کار خود را بکنید و سپس همه چیز را رها کنید» (تائو ت چینگ، کوت 24).


- وحید شاهرضا، 31 اردیبهشت 1392
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1392ساعت 3:51  توسط   | 

حقیقت محض


اولین تجلی تائو در قالب اصل «یین» (Yin) یعنی «بزرگ مادر»ِ هستی است. در اساطیر یونان نیز اینگونه است، ابتدا «گایا» (مادر زمین) از دل «خائوس» یا بی‌شکلی اولیه پدید می‌آید و آنگاه گایا به «اورانوس» یا همان آسمان تولد می‌بخشد. گایا مادر است، تصویر اصل یین و اورانوس، پدر، ایماژ اصل «یَنگ» (Yang)، و همه‌ی مخلوقات حاصل ازدواج این دو.

از اینرو حقیقت محض یا نخستین خدا، بی‌شکل و صورت است و غیرقابل نامیدن و در نتیجه غیرقابل شناخت (بهتر است بگوییم غیرقابل تعریف)؛ دومین خدا یا اولین تجلی آن، مادر است، روح یا عشق؛ و در نهایت آخرین تجلی آن پدر است، ذهن یا قدرت. تائو هستی بخشِ عشق، عشق خالق ذهن و ذهن پدید آورنده‌ی همه‌ی اشکال جهان (مایا) است. 

روح به عنوان نزدیک‌ترین تجلی به ذات و جوهر مطلق هستی، طبیعتی مونث دارد، و این شامل مرد و زن هر دو می‌گردد. به عبارت دیگر روحِ هستی و از آن جمله روحِ انسان مونث است، یا بهتر است بگوییم که حامل اصل «یین» است، و از همین رو ناشناخته، اسرارآمیز، جاذب و اغواگر است. ذهن از سوی دیگر ماهیتی «یَنگ» دارد، روشن است و چون خورشیدی است که در دل این بی‌نهایت مبهم می‌تابد. حکایت زندگی آدمی، داستان طلوع و غروب خورشید خودآگاهی است: خودآگاهی، ایگو یا «من» می‌کوشد که ناخودآگاهی را روشن کند، ذهن می‌کوشد تا روح را بشناسد.

در این میان روانشناسی زن و مرد با توجه به میزانی که از اصل «یین» یا «یَنگ» بهره برده باشند متفاوت خواهد بود. به عنوان یک قائده‌ی کلی (اکثریت) اینگونه است که مردان در خودآگاهی خود با «لوگوس» یا خورشید که همان اصل یَنگ است شناخته می‌شوند و زنان با «اروس»، نفس یا روح تاریک هستی. از اینرو کارکرد رابطه (پیوند) برای زنان غالبا پررنگ‌تر از مردان است و مردان بیشتر به تشخیص و تمیز (جداسازی) گرایش دارند که نماد بیرونی آن فلسفه و علم است. 

ذهن مرد معرف خودآگاهی و تشخیص و تمیز است، از اینرو با آنیما (روح) قطع رابطه کرده است. در نتیجه تلاش مرد باید به سمت بازگشت دوباره به آن باشد. اما زن به گونه‌ای غیرقابل تمایز عین روح (اروس) است، و از اینرو به آنیموس نیاز دارد، تا او را به شناخت چیزی که به گونه‌ای ناهوشیار هست یاری کند. در واقع زن به سمتی می‌رود که مرد از آن بازمی‌گردد.

مسیر بازگشت به هیچ روی عین مسیر رفت نیست، این را هر کوه نوردی به خوبی می‌داند؛ چشم‌اندازها متفاوت و چالش‌ها با هم فرق می‌کنند. برای مثال: یک ذهن پیچیده نیازمند سادگی است که می‌تواند آن را با تمرین حضور (انواع مراقبه) به دست آورد، در صورتی که یک ذهن ساده با توصل به تحلیل می‌تواند پیچیدگی و تمیزیافتگی بیشتری بیابد.

از اینرو در مسیر خودشناسی مرد استاد زن و زن استاد مرد است. هر کدام با نگاه به دیگری می‌تواند مسیر پیش‌رویش را ببیند. مرد باید که با احساس و عواطف خود پیوند برقرار کند و کارکرد رابطه را درک کند و زن نیز باید ذهن خود را به گونه‌ای منظم و واضح به کار گرفته و از مرزهای مشخص ذهنی برخوردار گردد. پر بیراه نگفته‌ایم اگر زن را خدای مرد و مرد را خدای زن بدانیم، چو بی‌شک خدای هر کس همان چیزی است که نیست، یا بهتر است بگوییم هست ولی در «سایه»؛ برای یک درونگرا جهان برون چون خدایی مقتدر بر او ظاهر می‌گردد، جایی که از دستش کار چندانی ساخته نیست و برای یک برونگرا بالعکس، پیچیش‌های درون و فضای ذهنی چون عظمتی فراسویی می‌نماید.

از اینرو پیش از آنکه خود را زن یا مرد بدانید، ببینید که نیاز روح‌تان چیست. اگر منفعل و پذیرا هستید باید کارکرد «قدرت» را بیاموزید و اگر فعال و کنترل‌گر باید «عشق» را دریابید.


- وحید شاهرضا، ۱۸ تیر ۱۳۹۲

.. ツ
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1392ساعت 3:49  توسط   | 

رابطه


اگر اُفق یک رابطه رشد و کمال «فردی» باشد، و خورشیدی که بر آسمانش می‌تابد آگاهی از «فردیت»ِ خویش، آنگاه زوجین می‌توانند چون آینه‌هایی تمام قد بازنمای راستین یکدیگر باشند. در چنین رابطه‌ای فرصتی کم مانند وجود دارد تا طرفین رابطه بتوانند بخش‌های ناهوشیار وجود خویش را در زیر نور روابط متقابل شناسایی و باز جذب کنند؛ فضایی که هرگز هر کدام به تنهایی و در خلوت خویش به آن دست نمی‌‌یابند.


اما اگر هدف رابطه یکی شدن، سعادت یافتن و یا به عبارت ساده‌تر خودِ رابطه هدف رابطه باشد، زوجین راهی ندارند جز اینکه بر تفاوت‌های طبیعی یکدیگر سرپوش گذاشته و فردیتِ خود را انکار یا سرکوب کنند. در چنین رابطه‌ای یکی از طرفین و یا هر دو باید خود را قربانی کنند تا جمع شدن با دیگری میسر گردد.


در رابطه‌ی نوع اول شخصیت زوجین بسط و گسترش می‌یابد و در رابطه‌ی نوع دوم شخصیت هر کدام به کوچکترین مخرج مشترک میان‌شان تقلیل می‌یابد. در رابطه‌ی نوع اول هدف از رابطه سعادت نیست، اما از آنجایی که رابطه به شکوفایی فردی طرفین منجر می‌شود سعادت نیز با آن همراه می‌گردد، ولی در رابطه‌ی نوع دوم هدفِ سعادت (کسب لذت) منجر به سرکوب فرایند خودشکوفایی افراد شده و این نیز به نوبه‌ی خود بزرگترین مانع نیل به سعادت می‌شود.


سئوالی که می‌تواند مطرح شود این است که چرا بیشتر رابطه‌ها از نوع دوم هستند؟


یک پاسخ احتمالی می‌تواند فرهنگ باشد، یعنی باورهای جمعی نادرست و دیدگاه‌های نامتناسب نسبت به مقوله‌ی پیوند. به عبارتی مشکل در عدم وجود آموزش صحیحی است که افراد می‌بایست پیش از ازداوج از خانواده و جامعه دریافت کنند. اما از نظر من دلیل این امر بیشتر روانشناختی است تا جامعه شناختی، چرا که این مشکل در همه‌ی جوامع با طیف وسیعی از باور داشت‌ها نسبت به مقوله‌ی ازدواج قابل مشاهده است، چه جوامع فرد محور غربی و چه جوامع با زندگی گروهی شرقی. 


از منظری روانشناختی رابطه‌ای که بتواند با هدف رشد و شکوفایی «فردی» شکل گرفته و دوام بیاورد نیازمند پیش‌نیاز است، یعنی طرفین رابطه باید از «بلوغ» بالایی برخوردار باشند، چرا که نیازمند شناخت خود و درک سایه روشن‌های وجود خویش هستند تا این توان را داشته باشند که با سایه روشن‌های وجود دیگری نیز تعامل مثبتی برقرار کنند. و این مقوله‌ای‌ست که با آموزش صرف به وجود نمی‌آید، بلکه نیازمند تلاش مستمر و نسبتا طاقت فرسای فرد در مواجهه با «سایه»‌های شخصیت خویش است.


در چنین رابطه‌ای هر بار که اختلافی به وجود می‌آید طرفین به سرعت با گذر کردن از مرحله‌ی هیجانات اولیه نگاهی به درون خویش می‌اندازند و سهم خود را از اختلاف دنبال می‌کنند و از بینش طرف مقابل نیز برای روشن شدن موضوع کمک می‌گیرند. در انتها هر بار بر آینه بوسه می‌زنند و وجودش را در زندگی‌ خود محترم می‌دارند. هیچ کدام از آن‌ها به دنبال مقصر جلوه دادن دیگری نیست، چرا که هدف آن‌ها شناخت خود است و نه حفاظت از خود و اموال خود که در این‌جا می‌تواند سهم خواهی از رابطه باشد.


چنین سطحی از بلوغ طبیعتا کمیاب است. از اینرو افراد به شکلی طبیعی و به دلیل ناآگاهی‌های خویش به سمت برقراری روابط از نوع دوم گرایش پیدا می‌کنند که خود آن روابط نیز بر ناآگاهی ایشان می‌افزاید: یک چرخه‌‌ی معیوب.


همچنان باید گفت همه‌چیز از خود آغاز می‌شود و در خود نیز از درونی‌ترین و پنهان‌ترین بخش‌های وجود خود. تنها کسانی قادرند طعم شیرین و اصیل غرق شدن در وجود دیگری را تجربه کنند که از به کام گرفتن تلخی‌های وجود خویش هراسی ندارند. کسانی به نور دست می‌یابند که جسارت دریدن نقاب‌های زیبای برازندگی و خزیدن در میان گل و لای وجود خویش را یافته‌اند.



- وحید شاهرضا، ۱۶ مرداد ۱۳۹۲


.. ツ

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1392ساعت 3:47  توسط   | 

خویشن ِ خویش


«منیّت سالم» (Sane Ego) در پی شناخت و متحقق ساختن اراده‌ی فردی است، ابزاری است برای تجلی حقیقت راستین و اصیل فرد: «خویشن ِ خویش» (Self). خدمت آن به روح از طریق تشخیص و تمیز، و قدرت تفکیک کردن امور از یکدیگر است که در نهایت منجر به شناخت خود و دیگری، و درک کثرت جهان هستی در عین پیوستگی‌اش می‌گردد. «فردیت» (Individuation) هرگز بدون خدمتی که «ایگو» به «خویشتن» (Self) می‌کند متحقق نمی‌گردد. در واقع و در اساس یک «من» سالم همان بخش‌های تجلی یافته و قابل رویت «خویشتن» ناپیدا و نامحدود فرد است. فردیت روندی است که در آن جهانی در یک فرد متجلی می‌شود و آن فرد به تمامی متعلق و در خدمت آن جهان می‌گردد.


«منیّت بیمار» (Insane Ego) بالعکس، تنها می‌کوشد که خود را اثبات و اراده‌اش را اِعمال کند. زخم‌های عاطفی -که هسته‌ی «من»‌های بیمار را تشکیل می‌دهند- فرد را نسبت به دیگری (تمام تجلیات جهان هستی) منفعل کرده و او را در حالتی تدافعی قرار می‌دهند. در اینجا «ایگو» دیگر در حال شناخت خود نیست، بلکه می‌خواهد خود را به دیگران اثبات کند. در هین و بین اثبات خود به دیگران و در مکاره‌ی این بازار، دیگر «ایگو» ابزار تجلی حقیقت راستین که درونی‌ترین وجه ناپیدای وجود شخص است نمی‌باشد، بلکه نگاه «من» به بیرون است و مدام می‌کوشد با معیارهای استاندارد ارزش خود را همسان کند.


«منیّت بیمار» مدام خود را در خطر می‌بیند و می‌کوشد کنترل امور را در دست داشته باشد، غافل از اینکه اِعمال کنترل او بر جهان بیرون -حتی اگر بر فرض محال به تمامی تحقق یابد- زیستن اراده‌ی «خویشتن»ِ اصیل او نیست، بلکه آب ریختن به آسیاب دیگرانی است که او پیشتر نظام‌های فکری و استانداردهای ارزشی‌شان را پذیرفته و درونی کرده است: او تنها یک برده است. در واقع، ترس‌هایش از او موجودی مضطرب ساخته‌ و استقرار در مرکز وجودش را غیرممکن می‌کنند. از اینرو این افکار و خواسته‌ها و آرمان‌های دیگران است که در عمق جانش نفوذ می‌کنند. او برده‌ی نگاه و تایید دیگری است و درست در همان زمانی که به ظاهر می‌کوشد تا دیگری را کنترل کند، در کنترل اوست.


«من ‌ِ سالم» هست، به سادگی هست، در حالی که «من ِ بیمار» تقلا می‌کند که باشد. نگرش نخستین «من»، پذیرش جهان «هستی» به تمامی است، از اینرو جزء غیرقابل انکارش یعنی تغییر را نیز می‌پذیرد؛ می‌داند که آنچه به ظاهر نیستی و مرگ به نظر می‌رسد تنها تغییر صورت امور است و بدون این تغییر، زندگی نمی‌تواند وجود داشته باشد؛ لحظه‌ی پیش رفت تا لحظه‌ی اکنون بیاید و اکنون می‌گذرد تا لحظه‌یی دیگر آشکار گردد. در نتیجه او به روی زندگی باز است و زندگی نیز دگرگونش می‌سازد، و از پس این دگرگونی خود را بیشتر شناخته و بسط می‌یابد. 


نگرش آن «من ِ دیگر» اما، گریز از «نیستی» است، اجتناب از تجربه‌ی درد و رنجی که زخم‌های عاطفی به خاطر ناخاطرش می‌آورند. «منیّت بیمار» از آنجایی که وجود خویش را نپذیرفته است و مدام در تلاش است تا با بردگی برای دیگران پذیرفتنی شود، نمی‌تواند زندگی را نیز پذیرا شود. واژه‌ی تغییر شاکله‌ی وجود چنین «من»ِ دروغینی را از هم می‌پاشد. تغییر برای «من ِ زخمی» نه فرصتی برای فراتر رفتن از خویش که تهدید به نابودی است، از اینرو «منیّتِ ناسالم» با انکار مرگ، زندگی را نیز انکار می‌کند. با ایستادگی در برابر نیستی و با مقاومت در برابر تهی گشتن، فرصت هست بودن را از کف می‌نهد. با دو دستی چسبیدن نقاب چهره‌اش و حفظ صورت ظاهر، عمق و بُعد وجود خود را از دست می‌دهد و رابطه‌اش با بی‌نهایت هستی از دست می‌رود. پیاله‌ای آب می‌شود جدا افتاده از اقیانوس جانش. 


در همه‌ی ما بی‌شک «من‌های زخمی» بسیاری زندگی می‌کند، چراکه ایگوی خُردِ تازه پا گرفته‌ی ما در دوران کودکی همیشه در خطر برداشت‌های مخرب از کم و کاست‌‌های محیط طبیعی و تربیتی (اجتماعی)مان بوده است. این «منیّت‌ها بیمار» به مرور در ما ریشه دوانده و اینک بسان عقده‌های سرطانی در تمامیت وجودمان تجلی می‌کنند. آری، نیک که بنگریم متوجه می‌شویم بزرگترین و خطرناک‌ترین دشمنان‌مان را در درون خود حمل می‌کنیم. مسئله‌ی اساسی اما این است که چگونه باید با این دشمنان به ظاهر ناپیدای همیشه حاضر در انگیزه‌‌ها، احساسات، گفتار و کردارمان روبرو شویم؟


«منیّتِ زخمی» دشمنی نیست که بتوان آن را دست کم گرفت. اگر به ادبیات روانکاوی نظری بیاندازید متوجه می‌شوید که چندین و چند شیوه و مکانیزم پیچیده‌ی ذهنی وجود دارد که «من» از طریق آن‌ها از خودش در برابر حقیقت دفاع می‌کند و چگونه خود را در لایه لایه‌‌ها وهم، سرکوب، انکار، فرافکنی، توجیه و تبیین می‌پوشاند. در واقع، زخم‌های عاطفی ما به «ذهن» (Mind) دسترسی دارند، همان ابزار پیچیده و کارآیی که «روح»، «خویشتن ِ خویش» یا وجود اصیل (وجود برتر) ما نیز به آن دسترسی دارد. «من‌»های زخمی ما می‌توانند از همه‌ی هوش و توانمندی ذهنی‌مان برای سیطره یافتن بر تمامیت وجودی‌مان استفاده کنند. از این روست که نباید دشمن ِ «نفس» را به هیچ وجه دست کم گرفت، زیرا از همان مجرایی برای تجلی استفاده می‌کند که «خویشتن ِ خویش»مان. 


اگر قرار است با این حریف قدر وارد چالشی شویم، بی‌شک ابتدا باید آن را بشناسیم. این شناخت در عمل همان شناسایی ذهن و کارکردهایش می‌باشد‌. خدمت روانشناسی به ما درست در همین مرحله می‌تواند باشد. اگر مکانیزم‌ها و فرایندهای ذهنی شناخته نشوند هر تلاشی برای ارتباط برقرار کردن با حقیقت وجودی‌مان در نهایت به یک گرگ و میش مبهم از صدای‌های در هم تنیده‌ی دیو و فرشته‌ی درون‌مان خواهد بود. اما روانشناسی نیز غایت خودشناسی نیست، چرا که شناخت ذهن به معنای شناخت «خود» نیست، بلکه به معنای شناخت آن‌چیزی است که «خود» نیست.


در واقع برای اینکه وارد میدان پیکار شویم تنها شناسایی دشمن کافی نیست، بلکه می‌بایست «خود» را نیز شناخت و برای شناخت «خویشتن ِ خویش»مان باید به ورای ذهن حرکت کنیم. اینجاست که آموزه‌های معنوی می‌توانند کارگشا باشند، که از نظر من ‌‌کارگشاترین آن‌ها آموزه‌های تائو و در صدر این آموزه‌ها نیز «فروتنی» است. در واژگان تائوئیسم فروتنی نه به عنوان یک اصل اخلاقی (چرا که ارزش‌ها همه متعلق به ذهن هستند و ابزارهای «منیّت»)، بلکه به عنوان یک اصل بنیادین کیهانی که در بیرون و درون همیشه به شکلی ثابت عمل می‌کند تعریف می‌شود. فروتنی یعنی خود را در زیر قرار دادن، پایین نگه داشتن و از همه مهم‌تر تهی ساختن. اینکه چرا تائو توصیه می‌کند تا در همه حال در وضعیت فروتنی قرار بگیریم حاصل درک این قانون هستی است: هستی بنا به طبیعت خود از بلندی‌ها می‌کاهد و بر پستی‌‌ها می‌افزاید، کوه‌ها دچار فرسایش می‌گردند و دره‌ها را پر می‌سازند، رودها از قله‌ها سرچشمه می‌گیرند و بر دریاها می‌ریزند.


در نتیجه وقتی درون خود را تهی می‌سازید، «نفسی» که به تمامی پر است چاره‌ای نمی‌یابد جز اینکه در تهی روح شما جاری شود؛ این قانون است. آنگاه که در شما جاری شد، روح‌تان نسبت به آن دست پر را خواهد داشت، چرا که وجود برترتان در وضعیت ظرف و وجود فروترتان در حالت مظروف قرار می‌گیرد. اینجاست که در واقع حتی دیگر نیازی به جنگ نیز نیست، چرا که دشمن خلع سلاح شده است و قانون بعدی تائو یعنی «شفقت» به کار می‌آید. حال باید زخم‌های عاطفی «منیّت» خود را که همیشه کوشیده‌اند وجود شرمناک خود را از چشمان خودمان و دیگران پنهان کنند، مرحم گذارید و به ایشان بگویید که حال که خود را نمایان و آشکار ساخته‌اند هیچ قضاوت و داوری در حق‌شان روا نخواهید داشت: ای زخم من، ای ضعف و ناتوانی‌م، ای شرم و خجالتم، تو می‌توانی تا ابد در آغوش خدا (خویشتن ِ خویش) آرام بگیری، کسی تو را و رنجی را که کشیده‌ای نفی نمی‌کند، کسی تو را شماتت نمی‌کند: باش، تنها و به سادگی باش.


و سپس او دست از تقلا برای بودن بر می‌دارد، دیگر از وجود خویش دفاع نمی‌کند و همین‌که این تلاش خاتمه یافت صلح در وجود حاکم شده زخم‌ها برای همیشه شفا می‌یابند. 



- وحید شاهرضا، ۲۴ مرداد ۱۳۹۲


.. ツ


+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1392ساعت 3:46  توسط   | 

نوروساینس و روانشناسی تحلیلی


 نوشته : نسرین بیرقدار

-با آنکه در نگرش کلی، تلاش روانشناسی تحلیلی، معطوف به ایجاد توازن و یکپارچگی شخصیت و تمامیت دادن به زوایای شخصیتی و فردیت یافتن از این طریق و از حالت حیوانی و بیولوژیکی فراتر رفتن است، اما بحث درباره "نوروساینس" و مغز انسان بهیچ وجه با بی اعتنائی روبرو نشده است. از نظر یونگین ها مفاهیم محوری ِ روانکاوی یونگی و مواردی که در علم عصب شناسی کشف شده است از یکدیگر خیلی دور نیستند و به گونه ای برقراریِ دیالوگ و تعامل میان یونگی ها وروانشناسی کلاسیک، امکان پذیر می باشد.

از آنجا که روانشناسی کلاسیک ( فرویدی) و عرفان با یکدیگر میانه ای ندارند و در دو حوزه مختلف در مقابل یکدیگر قراردارند، افرادی که بطور کلی در زمینه روانشناسی مطالعه و یا فعالیت دارند، به یکی از این دو جناح می پیوندند. غالبا کسانی که در حوزه روانشناسی علمی فعالیت دارند، مسائل و جنبه های عرفانی در امور روانشناسانه را مورد انتقاد و کم ارزش میدانند و کسانی که باورهای فراسوئی دارند، شکایت از این دارند که روانشناسی کلاسیک، مکانیکی، محدود، باریک بینانه و ناتوان در حل نیازهای عمیق انسانی است.

اما افرادی مانند ویلیم جیمز، کارل یونگ و روبرتو آساجیلی، سعی بر ایجاد پلی میان این دو مبحث داشته اند. بویژه در طی سال های اخیر جهان به نوعی نسبت به نیاز های معنوی بیدار شده است و متفکرین معاصر، اهتمام بر ایجاد ارتباط میان روانشناسی کلاسیک و عرفان گمارده اند. یکی از این متفکرین فردی است به نام " ارتور دایکمن" که نگرشی دارد در ارتباط با این رو رویکرد درقضیه " من نظاره گر "- دایکمن اظهار میدارد که تفاوت محوری میان روانشناسی کلاسیک و حکمت های عرفانی این است که دانش روانشناسی کلاسیک معطوف به فراگیری محتوای آگاهی که شامل، افکار، احساسات، خاطرات، دریافت های ذهنی، و اعمال فرد می باشد، در حالیکه حکمت های عرفانی با خود مفهوم "آگاهی" سر و کار دارد.

بنابراین ما دارایِ یک "منِ متفکر" که مجموعه همه افکار در ذهن هستند - و یک " منِ عاطفی" که شامل همه احساسات و تمنا های وجود فرد است- و یک "منِ فعال" که قابلیت انجام کارها را دارد، هستیم اما از نظر روانشناسی تحلیلی، این کافی و بسنده نیست، بلکه یک جنبه بنیادی و اساسی دیگر نیز وجود دارد و آن " من ِآگاه" است و روانکاوی ژرف و علم عصب شناسی از قول دکتر دایکمن هم نظرش این است که " من آگاهم، پس هستم".

از نظر دایکمن ، این "منِ آگاه" اهمیت ویژه ای دارد زیرا که تنها قلمرو ئی از وجود و هستی ما است که نمی تواند عینی و یا ( آبژکتیو) بشود. به بیان دیگر هر چیز دیگری میتواند عینی بررسی شود و هر چیز دیگری محدود است، اما "منِ آگاه" هیچ حد و حصر و محدودیتی ندارد – و هرگز نمیتواند عینی باشد و نامحدود است. هر چند که "منِ آگاه" نه آغازی دارد و نه پایان، نه جایگاهی دارد و نه میتوان آن را دید بلکه بی شکل و بی فرم است، اما بطور غیر قابل انکاری، این "منِ آگاه"، در همه تجربه های ما حضور دارد و وقتی ما آگاهی را از همه مواد ی که ذکر شد، خالی کنیم به قلمرو ئی وارد خواهیم شد که "آگاهی ناب " در آنجا حضور می یابد و این همان جائی است که عرفای همه سنت های دنیا به آنجا وارد شده اند.

دغدغه روانشناسی کلاسیک هم تلاش بر فهم مکانیزم، داینامیک و فرم و شکل و" محتوای درون آگاهی" است هر چند که تا همین چندی پیش به خودِ مفهوم " آگاهی" و هشیاری اعتنائی نداشت. برخی از شعب سایکوتراپی سعی بر توسعه " "من نظاره گر" کرده ا ند که نظر به هشیاری به "محتوای ِ آگاهی" است اما به مثابه علم ای با "کنش آگاهانه"، هنوز توسعه چندانی نیافته است. ولی در تکنیک های عرفانی ، مانند مدیتیشن ، قصه گوئی و نیایش و مناسک و ... " منِ آگاه" توسعه یافتنی و از تفکر معقول جداشدنی و قادر به دریافت جدیدی از واقعیت است.

میدانیم که مفهوم " فرآیند روانی ناآگاه" اکنون بطور قاطعانه در حوزه علمی ثبت شده است. جای هیچ تردیدی نیست که فعالیت های هدف مند ِمغز بدون آگاهی و هشیاری فرد هم میتواند صورت بگیرد به نقل قول دکتر پانکسپ، جراح و متخصص مغز و اعصاب و روانپزشک:" مغز ما مانند موزه ای است که حاویِ نشانه سازی های آرکی تایپی تکوینی از گذشته میباشد و سرشار از خاطرات پیشینیان و فرایندی است که ما را رهنمون اعمال و رویاهایی میکند که بندرت خالص و بدون رسوب از ( نوروکورتکس) پدیدار میشود."( به بیان دیگر انگیزه های نخستین و ازلی ژنتیکی نورولوژیکی، باعث بیرون آمدن آرکی تایپ ها در آگاهی میشوند).

حال نقل قول بالا را با یکی از گفته های یونگ مقایسه اش کنیم: "ناآگاه دسته جمعی ، حاوی میراث تکوینیِ معنوی انسان هستند که در ساختار مغز هر فردی هرباراز نو زاده میشوند." تردیدی نیست که یونگ اگر زنده بود به علم عصب شناسی نوین که در صدد نشان کردن عملکردهای مختلف در ساختمان مغز است، علاقمند می گشت . هم یونگ و هم عصب شناسان، محل فرآیند روانی ناآگاه را در بخش زیرین کورتکس مغز می دانند که اشاره به قدیمی تر بودن شان در یک حالت تحولی-تکاملی دارند و دکتر پاتکسب آنها را "سیستم بنیادی عاطفی" می نامد. این سیستم بنیادی عاطفی شامل رفتارهائی که مربوط به جستجوکردن، خشم، ترس، دلهره، شهوت، حس مراقبت و میل به بازی کردن است میباشند. تحریکات الکترونیکی در ساختمان مغز منجر به ظهور این رفتارها میشود و هرگونه جلوگیری از این تحریکات دکمه آن را خاموش میسازد. این سیستم پایه ای عاطفی، دقیقاَ با تعریف یونگ از آکی تایپ ها همخوانی دارد.

حال اگر در بررسی این سیستم بنیادی ِ عاطفی، به جای نام خشم، نام خدای یونانی "ارس" را بگذاریم و به جای میل جنسی، نام خدابانو آفرودیت و یا به جای مراقبت، نام خدابانو دیمیتر و یا بازی کردن، نام دیونیسوس و الی اخر... را بگذاریم، می بینیم که هیچ فرقی نمیکند نام این فعالیت های عاطفی چه باشند و تحت عنوان هر نامی عملکرشان یکی است.

بنا به قول دکتر پانکسیپ، سیستم احساسات پایه ای، بخشی از روان دسته جمعی ناآگاه است که در طول تاریخ بشری تکوین یافته و در مراکز احساسی قرار گرفته اند و راهنمای رفتاری فرد و یا به بیان یونگ، الگو های رفتاری میباشند.

ژوزف لودو، یکی دیگر از عصب شناسان مشهور میگوید: "مفهوم عواطف بنیادی (احساسات ابتدائی، اصلی و اولیه) و شباهت بیان این عواطف بنیادی در نزد همه افراد و فرهنگ ها، بسیاری از تفاوت ها را حل میکند. بسیاری از احساسات بشری، محصول خرد تکوینی بشر هستند که احتمالا بیش از جمع شعور همه افکار انسانها است.
آنتونیو داماسی (عصب شناس و روانپزشک ایتالیائی) می نویسد: "مغز، هر روز خود را با لوح سفید بودن آغاز نمیکند ( یعنی مغز لوح سفید نیست) بلکه مغز انباشه از آگاهی ست مبنی بر اینکه اورگان های بدن چگونه کارشان را مدیریت کنند، مثلا چطور فرآیند زندگی و زنده بودن باید اداره شده و چطور با مجموعه ای از اتفاقات در جهان بیرون باید سرو کار داشت. بطور خلاصه داماسیو نتیجه گیری میکند که مغز نوزاد هم در خودش دانائی ذاتی و اتوماتیک چگونگی ِامور را ثبت شده دارد.

در این نقل قول ها، درک یونگ از منبع آرکی تایپ ها را با کمی تفاوت میتوان مشاهده کرد. یونگ می گوید:" در شرح منشاء آرکی تایپ ها، تنها میشود فرض بر این بگیریم که آرکی تایپ ها رسوب تجربیات مکرر انسانها هستند". به بیان دیگر ، آرکی تایپ ها مهر ونشان و اثر تجربه های مکرر همه انسانها هستند و اگر به فرآیند تکوین به روش داروینی نگاه کنیم، این نگرش آرکی تایپی بدون دست خوردگی به تغییر و اصلاح طبیعت آنها، میتواند همگام با علم نوین بشود.

با این ترتیب علم عصب شناسی، آرکی تایپ ها را با فعالیت مراکز احساسی، در یک رزونانس و همزمانی می بیند. اگر تجربه ای متصل به مرکز سیستم احساسی بشود، میتواند آن تجربه فراسوئی هم باشد. بعنوان مثال : تولد یک کودک میتواند بر " سیستم نگهداری" و یا یک کشف جدید میتواند بر " سیستم پرسشگری" مغز تاثیر بگذارد. دارماسیو در کتاب خود"احساسات نسبت به آنچه اتفاق می افتد" این سوال را مطرح میسازد که آگاهی از کجا وارد سیستم مغز ی ما میشود؟ پاسخ این است که آگاهی میتواند به مثابه هشیاری از احساسات باشد.
در تحقیقات نسبت به بیمارانی که بدلیل نابودی" هیپو کمپوس" های مغزشان و جداشدگی آنها از هم، صرفنظر از افرادی که قوه بینائی نداشته و حافظه خود را ازدست داده اند، محرکات خارجی در این گونه افراد، در لبه مرز و آستانه زیرین آگاهی مصرف و سوخت و ساز شده و اثبات فعالیت در این بخش مغز، بطور روز افزونی به دانشمندان عصب شناسی محرز و آشکار میگردد. مثلا در مغزانسان، بخش "هیپوکمپوس" ساختاری از سیستم عصبی است و کارش مربوط به حافظه است، هرگونه آسیبی به"هیپوکمپوس" در دوطرف مغز، منتهی به عدم ایجاد " حافظه آگاهانه " است که به آن نسیان anterograde amnesiaمی گویند. اما مغز هنوز می تواند بطور ناآگاهانه ای حافظه ضمنیimplicit memory را ثبت کند. یکی از این موارد، آزمایشی است که دکتر " کلاپارد" در این انجام داده و بسیار جالب توجه است: او یک سوزن را در میان دستانش پنهان کرد و با بیماری که دچار فراموشی بود، دست داد و سوزن به دست بیمار خورد. در دیدار بعدی وقتی که دکتر دستش را برای دست دادن دراز میکند بیمار از دست دادن به او خود داری کرد و این در حالی است که بیمار حتی دکتر خود را دوباره نمی شناسد و حافظه او بکلی محو است.

در بسیاری از موارد، تحریکات خارجی که در خطوط مرزی آگاهی و ناآگاهی، کارگیری می شوند، کار اطلاع رسانی را بعد از انجام واقعه انجام میدهند و این اطلاعات در طول زمان، رسوباتی ایجاد میکنند که دکتر داماسیو آنها را " آگاهی ممتد" می نامد. این آگاهی ممتد شامل خاطرات و تجربیات پیشین و اندیشه و تفکر میشود و محل تلاقیِ این آگاهی ممتد، قسمت های آناتومی مغز که احساسات ناآگاه را مصرف و سوخت و ساز میکنند و قسمت آگاهی اینها را ارزیابی میکند در بخش جلوئی مغز entromedial prefrontal cortexمغز است.

دکتر لودو ، رابطه میان بخش جلوئی مغز ventromedial prefrontal cortex و رابطه آن باamygdala، ساختاری که با ارزیابی های احساسی و تحریکا ت قابل اهمیت مانند واکنش های مسلط خشم و ترس ، سرو کار دارد را با جزئیات مطالعه و پژوهش کرده است . لودو کشف کرد که " واکنش ناآگاه احساسی " از طریق (amygdala) تحریک شده و بخش جلوئی مغز (ventromedial prefrontal cortex) این تحریکات و عکس العمل ها را در سیطره خودش در می آورده، سپس میان " سیستم فکری وعاطفی" فرد که کارش سوخت و ساز کردن اطلاعات فکری و تنظیم احساسات که از (amygdala) می آیند است، می باشد و میتواند رل میانجی و واسطه را داشته باشد.
منابع :
• Damasio, A.R. (1999). The Feeling of What Happens. London: William Heinemann
• Jung, C.G. (1917/1966). ‘On the Psychology of the Unconscious’. CW 7
• Jung, C.G. (1927/1969). ‘The Structure of the Psyche’ CW 8.
• Jung, C.G. (1945/1969). ‘On the Nature of Dreams CW 8.
• LeDoux, J.E. (1998). The Emotional Brain: The Mysterious Underpinnings of Emotional Life. New York: Simon & Schuster
• - Panksepp, J. (1998). Affective Neuroscience. New York: Oxford University Press


+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1392ساعت 17:25  توسط   | 

ازدواج کیمیا گرانه (Coniunctio)

 وصلت،  یا کانی آنکتیو حاصل نهائی عملیات کیمیاگری  ( و  غایت و هدف روانشناسی تحلیلی -  یعنی تفرد یافتن ) است . وصلت کیمیائی،  چه از نظر تاریخی و چه از لحاظ روانشناختی،  از  یک جنبۀ برونگرا و یک جنبۀ درونگرا برخوردار است.  بخش  برونگرای عملیات کیمیاگری،  ترکیبات شیمیائی را ترغیب کرده ، به شیمیمدرن و فیزیک هسته ای رهنمون شد و  جنبه درونگرایش، علاقه به خیالبندی ها  و فرایندهای ناخودآگاه را برانگیخت و روانکاوی ژرف  را در قرن بیستم به وجود آورد.

کیمیاگران این امکان را داشتند تا در آزمایشگاه های خود شاهد نمونه های متعددی از ترکیباتی، چه فیزیکی و چه شیمیائی، باشند که در آن دو ماده به یکدیگر میپیوندند تا مادۀ سومی تولید کنند که ویژگیهای متفاوت دارد. این آزمایشها تصاویر مهمی برای تخیلات کیمیاگران ایجاد کرد.  مثلا   روکش کردن فلزات با جیوه ، باعث تصویری شد که عموما در نوشته های کیمیاگری به چشم میخورد و شاه و ملکه را نشان میدهد که وارد چشمه ای از جیوه میشوند.  

-The  Lesser Coniunctio  وصلت کهتر

وصلت  کهتر یا وصلت جزئی،  عبارت از وحدت اضدادی است که جدائی شان از یکدیگر،  قبل از وحدت،  بطور کامل رخ نداده است .  نتیجه چنین وحدتی،  مخلوط آلوده ای است که باید کارهای دیگری را روی آن انجام داد.  این محصول وصلت  جزئی،  به صورت چیزی سقط شده،  ناقص العضو یا تکه تکه شده (که تداخلی است با نمادهای انحلال و مرگ) به تصویر درمیآید که از حیث روانشناسی معانی بسیار مهمی دارند.    در متن ای قدیمی،  راجع به ازدواج  مادر "بِیا" و پسرش "گابریتیوس"  چنین میخوانیم: "ولی این ازدواج، که با ابراز شادمانی عظیمی آغاز شد، با تلخی سوگواری به پایان رسید.  زیرا ‘ وقتی پسر با مادرش همبستر شود، مادر او را به نیش افعی میکشد.’ "

مادر= ناآگاهی

پسر= ایگو 

در اینجا ما البته  در  حیطۀ آشنای به اصطلاح عقدۀ ادیپ سیر میکنیم. ولی در نظر کیمیاگر، "مادر" ، مادّۀ اولیه بود و علاوه بر مرگ ، باعث شفایافتن و نوجوان شدن هم میگردید. این صورت خیالیِ وصلت، به یکی از مراحل فرایند دگرگونی یعنی مرگ اشاره دارد که امید میرود نوزائی را به دنبال داشته باشد.

 بی تردید در اینجا جنبۀ خطرناک وصلت  تصویر شده است. وقتی پسر -  ایگوی نابالغ ، ساده لوحانه ناخودآگاهِ مادرانه را در آغوش میگیرد، در محاق میرود و تهدید به نابودی میشود. ولی سایر تصویرها نشان میدهند که ضمنا اینگونه در محاق رفتن میتواند بارورکننده و تازه کننده برای ایگو ی نابالغ نیز باشد. متن دیگری  از زنی سخن میگوید که وقتی شوهرش در آغوش اوست شوهر را میکشد:"با وجود این، حکیمان زنی را که شوهرش را به قتل میرساند میکشند زیرا جسم آن زن پر از سلاح و زهر است:

 برای آن اژدها گوری حفر کن و آن زن را همراه با اژدها مدفون ساز و [اژدها] را محکم به او زنجیر کن؛

 و هرچه بیشتر او خود را به دور آن زن بپیچاند،

 بیشتر به وسیلۀ سلاح های زنانه ای که در بدن آن زن تعبیه شده است تکه تکه خواهد شد.

و وقتی او میبیند که در دست و پای آن زن پیچیده شده است

مرگش قطعی خواهد بود و به کلی به خون تبدیل خواهد شد.

ولی وقتی حکیمان میبینند که او به خون تبدیل شده، چند روزی زیر آفتاب نگاهش میدارند تا نرمی او از بین برود و خون خشک شود و آن زهر را پیدا میکنند. آنچه پس از آن حاصل میشود، باد پنهان است."  این متن نیاز به توضیح دارد. در اینجا هم مانند رؤیاها، تصاویر سیال هستند و در یکدیگر فرو میروند. اژدهائی که باید محکم به آن زن بسته شود کیست؟ ظاهرا همان شوهری است که به دست زن به قتل میرسد. از متن چنین بر میآید که در همان حال که شوهر در کنار زن دراز میکشد، به اژدها تبدیل میشود؛ و یا اینکه در همان حال که کنار یکدیگر دراز کشیده اند به اژدها تبدیل میشود؛ و یا اینکه در همان حال که در کنار یکدیگر دراز میکشند، وجه اژدهائی رابطۀ غریزی (شهوت) شکل میگیرد و به فعالیت میافتد. وصلت ی که اتفاق می افتد، یک قطع عضو اژدها (یعنی اشتیاق ابتدائی، بدوی) است و بعد، به روح (یعنی باد پنهان) دگرگون میشود.

یونگ در کتاب "آموزه های کیمیاگری" به هنگام بحث در نماد نمک، ( که از نماد های مهم کیمیاگری ست ) در مورد شوری و تلخی  نمک، چنین اظهار نظر میکند:  "بارزترین کیفیت نمک،  هم تلخی و  هم خرد است ... ولی عامل مشترک بین این دو،( هرچند هم ممکن است این دو تصور با یکدیگر ناهمخوان به نظر برسند) از نظر روانشناسی عملکرد احساس است. اشک، حزن و سرخوردگی، همه تلخ اند ولی خرد و دانائی در همۀ مواردی که رنجهای روانی وجود دارد، آرامش بخش است. در واقع تلخی و خرد یک زوج گزینه ها را میسازند: هرجا تلخی باشد، خرد غایب است و هرجا که خرد باشد، تلخی ای نمیتواند باشد. نمک به عنوان حامل این گزینۀ سرنوشت ساز، با طبیعت زنان هماهنگ است. ..تاریکیِ زن، منبع سرخوردگی های بی شمار مردان است، سرخوردگی ای که به آسانی به تلخی تبدیل میشود، گرچه این سرخوردگی ها، اگر درست درک شوند، میتوانند سرچشمۀ خرد هم باشند." ~ یونگ - مجموعه آثار جلد سیزدهم  

بنابراین هر وقت که ایگو خود را با آرکی تایپ هائی که از ناخودآگاه سر بر میآورند یکسان بپندارد، وصلت  جزئی اتفاق می افتد. این امر تقریبا به طور منظم در جریان روانکاوی اتفاق می افتد. ایگو پشت سر هم در معرض یکسان پنداری خود با سایه، آنیما / آنیموس و خویش قرار میگیرد. بعد از این وصلت  آلوده، باید مرگ و جدائی  واقع شود. در وجه برونگرای این فرایند هم تتابع مشابهی اتفاق می افتد. ایگو با بعضی اشخاص، گروه ها، نهادها و مجامع (انتقال فردی و جمعی) خود را یکسان میپندارد. این همسان پنداریها، مخلوط هائی آلوده هستند که هم امکان بالقوۀ وفاداریهای شریف  را در خود دارند و هم اشتیاق و هوسهای اصلاح نشدنی برای کسب قدرت و لذت را. بنابراین این نکته بسیار با اهمیتی است که  پیش از اینکه وصلت  ممکن گردد اینها باید کاملا تصفیه شوند.

- The Greater Coniunctio  وصلت مهتر

هدف عملیات کیمیاگری خلق موجودی معجزه آسا است که آن را به انحاء مختلف "گوهر فیلسوف" ، "طلا"  ، "آب حیات،" "تقطیر" و امثالهم مینامند. این موجود حاصل وحدت نهائی متضادهائی است که تزکیه و تصفیه شده اند و از آنجا که خودش حاوی متضادهاست، یکسونگریها و یکجانبه بودن ها را تخفیف میدهد و اصلاح میکند. از این رو گوهر فیلسوف را چنین وصف میکنند که "سنگی است که قدرت زندگی بخشیدن به همۀ چیزهای فانی، تنزیه همۀ فسادها، نرم کردن هرچه سخت است و سخت کردن هرچه نرم است را دارد."  بازهم این سنگ (که   تشخص پیدا کرده است) در مورد خود چنین میگوید: "من شفاعت کنندۀ  عناصر هستم که بین آنها توافق میآورم؛ هرآنچه گرم است من سردش میکنم و برعکس؛ هرآنچه خشک است مرطوبش میکنم و برعکس؛ هرآنچه سخت است نرمش میکنم و برعکس؛ من پایانم و معشوق من آغاز است. من کل عملیات هستم و همۀ علم در من پنهان است."  در همان حال که سنگ آماده میشود، مواد مورد آزمایش مکررا به حالت معکوس در میآیند و به متضاد خود تبدیل میشوند. توربا میگوید: "زیرا که عناصر که به طور مستمر در آتش پخته شوند، شادمان شده طبیعتهای مختلف پیدا میکنند زیرا آبگون .... از حالت مایع خارج میشود ، مرطوب خشک میشود، جسم ضخیم به روح تبدیل میگردد و روح که فرّار است قدرت پیدا میکند و برای مبارزه با آتش مناسب میشود. همچنانکه فیلسوف میگوید: "عناصر را تبدیل کن و آنچه را در جستجویش هستی خواهی یافت. ولی تغییر دادن عناصر، این است که مرطوب را خشک و فرّار را تثبیت کنی."  متن دیگری میگوید "برای آن که روشنی و شفافیت بدون هیچ ابهامی نمایان شوده... باید جسم را پس از آنکه تثبیت شد، مکرراً باز کرد و تلطیف نمود و حل و تصفیه کرد    

قدیس آگوستین با صراحتی اعجاب انگیز " وصلت کردن" و "مصلوب شدن" را یکسان می بیند و  می نویسد:  "همچون دامادی، مسیح از اتاق بیرون شد، با نشانۀ شوم ازدواجش پا به عالم گذاشت. ... به بسترزفاف صلیب آمد و در آنجا وقتی از آن بالا میرفت، از ازدواج متمتع شد. و وقتی که آه های این مخلوق را دریافت، محبانه خود را تسلیم شکنجه کرد  و آن زن را تا ابد به خود پیوست."  این یک تصویر کلاسیک و عمیق  از وصلت  و وحدت زئوس و هرا است .  زئوس در حالیکه هرا را به سایه سار خود میبرد میگوید: "مبادا که چشم خدایان و میرایان بر شادی ما افتد!.... تصویر رشد ناگهانی و معجزه آسای گلها یا گیاهان در رؤیا نیز به عنوان  بشارتی بر نزدیک بودن "وصلت مهتر" تعبیر میشوند

دیگر تصویر سنتی وصلت ، غزل غزلهای سلیمان است که در کتاب مقدس آمده است. خاخام ها آن را به عنوان ازدواج یهوه و اسرائیل تعبیر کردند؛ اهل کلیسا آن را به عنوان ازدواج مسیح و کلیسا تعبیر کردند؛ بعضی کیمیاگران آن را بازنمود عملیات کیمیاگری دانستند . غزل غزلهای سلیمان از "عشق به قدرت مرگ"   سخن میگوید که اشاره ای است به این امر مسلم که وصلت  خارج از زمان و مکان است.در کتب مقدس مسیحی، تصویر وصلت  کلی، "ازدواج برّه" در کتاب مکاشفه است :"شادی و وجد نمائیم و او را تمجید کنیم زیرا که نکاح برّه رسیده است و عروس او خود را حاضر ساخته است." (مکاشفه، 19:7)"و شهر مقدس اورشلیم جدید را دیدم که از جانب خدا از آسمان نازل میشود، حاضر شده چون عروسی که خود را برای شوهر خود آراسته است. و آوازی بلند از آسمان شنیدم که میگفت: "اینک خیمۀ خدا با آدمیان است و با ایشان ساکن خواهد بود و خود خدا با ایشان، خدای ایشان خواهد بود."  (مکاشفه، 21:2-3).سپس وصف مفصل اورشلیم نو به عنوان یک شهر زیبا و مرصع، به شکل یک ماندالا می آید. اورشلیم نو (یعنی پاک و ناب شده) عروس خدا است (برّه). آسمان و زمین که در آغاز آفرینش از یکدیگر جدا شده بودند، دوباره به یکدیگر میپیوندند و شکافی را که در روان ایجاد شده به هم میآورند و ایگو را مجددا با خویش مرتبط میسازند ("خیمۀ خدا با آدمیان است"). شهر   اورشلیم همچون وصلت  خورشید و ماه.ء 

یونگ تجربۀ خود را از عشق فراشخصی چنین وصف میکند: "اروس یکتاست، خالق و پدر- مادر خودآگاهی عالی تر. گاه احساس میکنم که این گفتۀ پولس رسول که: "اگر به زبانهای مردم و ملائک سخن گویم و محبت نداشته باشم" امکان دارد نخستین شرط ادراک و جوهر الوهیت باشد. تعبیر و تفسیر فاضلانۀ عبارت "خدا عشق است" هرچه باشد، این عبارت، جمع اضداد پروردگار را تأیید میکند. من بارها و بارها در تجربۀ پزشکی و نیز در زندگی ام با راز عشق مواجه شدم و هرگز نتوانستن بگویم که چیست. ... زیرا ما به عمیق ترین معنای کلمه قربانیان و بازیچه های "مهر" مربوط به آفرینش جهانیم. من این کلمه را در میان گیومه نهادم تا نشان دهم که این کلمه را به معنای میل، ترجیخ، طرفداری، آرزو و احساساتی مشابه به کار نمیبرم بلکه آن را به عنوان چیزی از فردیعنی کلی واحد و یکپارچه به کار میبرم.

 اگر انسان یک جزء باشد قادر به درک کل نیست و در چنگ آن گرفتار است. شاید به آن رضایت دهد و شاید علیه آن برخیزد لیکن همواره در چنگ آن و در درون آن محبوس و بدان متکی است و توسط آن حمایت میشود. عشق روشنائی و تاریکی اوست و او نمیتواند انتاهای آن را ببیند. "عشق باز نمی ایستد" – حال چه انسان به "زبان ملائک" سخن گوید و چه با دقت علمی که حیات را تا دورترین منشاء آن دنبال می.کند. انسان نمیتواندعشق را به تمامی نامهائی بخواند که در اختیار دارد، لیکن باز خودش را گرفتار خودفریبی بی پایان خهواهد کرد.. اگر انسان ذره ای عقل داشته باشد دست خود را باز میگذارد و ناشناخته ها را به نام ناشناخته تر میخواند – یعنی به نام پروردگار. این کار، اعتراف به عبودیت انسان، نقص او و اتکای اوست لیکن در عین حال شهادت دادن به آزادی انتخاب او میان راست و دروغ است. "

~  کارل یونگ  از کتاب خاطرات ، رویاها تاملات.

 گوهر فیلسوف  وقتی به وجود آمد، دارای قدرت دگرگون کنندۀ ماده به چیزی شریف است. در متون کیمیاگری تحت عنوان عملیات به این قدرت اشاره میکنند. دقیقا بگوئیم

این عملیات نه توسط کیمیاگران بلکه توسط خود سنگ (گوهر) انجام میشود. این به اصطلاح عملیات، از این رو در واقع خصوصیت گوهر فیلسوف است  که به صورت گرد یا مایع (اکسیر) خود را به روی مادۀ اولیه فرافکنی میکند و به این طریق خود را تکثیر مینماید. همانطور که در متن آمده است: "کیمیاگری یک علم است که می آموزد چگونه هرگونه فلزی را به نوع دیگر تبدیل کنیم: و این کار را با داروئی مناسب  همانطور که در کتب حکیمان آمده است انجام دهیم. پس کیمیاگری علمی است که می آموزد که چگونه داروی معینی را که آن را "اکسیر" مینامند بسازیم  که وقتی آن را بر روی فلزات یا اجسام ناقص بریزیم آنها را در فرافکنی های واقعی   کامل میکند." قدرت تکثر گوهر،  یادآور  تکثیر معجزه آسای گلها و وصلت  زئوس و هرا که در بالا به آن اشاره شد میباشد.  این  تصاویر پیشنهاد میکنند که تأثیرات دگرگون کننده، از به فعالیت افتادن خویش در فرایند تحقق  صادر میشود.

زنی در رؤیا دید که به یک غار زیرزمینی رفت که اتاقهائی داشت که در آنها دستگاه تقطیر (قرع و انبیق) و دیگر دستگاه های شیمیائی که مرموز به نظر میرسیدند وجود داشت. آنجا  دو دانشمند  را دید که مشغول کار روی مرحلۀ نهائی یک سلسله آزمایشهای طولانی بودند و امید داشتند که با کمک ااین زن کار را به انجام برسانند. محصول نهائی میبایست به شکل بلورهای طلائی باشد که میبایست آن را از محلول اصلی که خود حاصل چندین و چند محلول پیش از آن بود جدا کرد. در همان حال که  شیمیدان ها روی این ظرف کار میکردند، زن رؤیا بین و معشوقش در اتاق مجاور کنار یکدیگر دراز کشیدند و حالتِ جنسیِ در آغوش کشیدنشان انرژی اساسی لازم برای کریستالیزه شدن این مادۀ طلائی بی نهایت ارزشمند را فراهم کرد.....رؤیای فوق همترازی نزدیکی با یک متن کیمیاگری دارد:ء

آیا نمیبینی که رخسارۀ انسان از روح و جسم شکل میگیرد؛

پس باید این دو را به یکدیگر بپیوندی

زیرا فیلسوفان وقتی مواد را آماده کردند

و زن و شوهر را در عشقی متقابل به یکدیگر پیوند دادند

بنگر که آبی طلائی از آنان برمیخیزد

تصویر مقاربت جنسی به عنوان مولد مادۀ طلائی، متضادها را وحدت میبخشد و آشتی میدهد. ولی رؤیای فوق و متنی که نقل کردیم نشان میدهند که، همانطور که در سراسر کیمیاگری هم نهفته است، فاعلِ کارگزار -یعنی ایگو- وحدت متضادها را عملی کرده و از این رو خویش را خلق میکند یا حداقل باعث تجلی آن میشود. از این رو است که بر اهمیت برین یک ایگوی آگاه تأکید میشود. میبایست به متضادها وحدت ببخشد که کار آسانی هم نیست. نگهداشتن همزمان متضادها، به معنای تجربه کردن حالت فلجی است که اوج آن، یک حالت تصلیب به تمام معنی است. نماد صلیب، حاوی متضادها نیز هست و بسیاری از تصاویری که در قرون وسطی نقاشی شده اند تصلیب مسیح را به صورت وصلت  خورشید و ماه نشان میدهند انطباق دارد.

ولی برای آنکه بیمار تحت تأثیر فرایند روان درمانی قرار گیرد، ایگو باید باز شود. این انطباق با تصور کیمیاگران مبنی بر اینکه ماده باید باز باشد تا بتوانتد عصاره (تکنتور) را دریافت کند . پاراسلسوس حکیم کیمیاگر قرن 17 میگوید: "زیرا اگر عصاره قرار باشد که اثر بگذارد، لازم است که جسم یا ماده ای که قرار است  رنگ آن را بگیرد باز و در  عین حال سیلان  هم باشد: وگرنه  عصاره قادر به عمل و اثرگذاری نیست."   در روان درمانی، باز بودن ِ ایگو (در مقابل روان عینی) هم از سوی بیمار و هم از سوی روان درمانگر ضروری است. یونگ میگوید: :"از لحاظ نتیجۀ مداوا، اهمیت شخصیت روانکاو بی نهایت بیشتر از است از آنچه روانکاو فکر میکند یا میگوید. ... زیرا ملاقات دو شخصیت مانند مخلوط شدن دو مادۀ شیمیائی متفاوت است: اگر ترکیبی صورت بگیرد، هر دو دگرگون میشوند. در هر مداوای موثر روانی روانشناس باید بر بیمار اثر بگذارد؛ ولی این تأثیر تنها در صورتی ممکن است که بیمار هم نفوذ متقابلی بر روانشناس داشته باشد. اگر تأثیر پذیر نباشید، نمیتوانید اثری بر جای بگذارید

 خصوصیت دیگر گوهر فیلسوف  این است که به اقدامات متقابل گرایش دارد. این تصور در رؤیای مردی ظاهر شد که شب قبل به شنیدن یک سخنرانی در بارۀ کیمیاگری رفته بود. او در رؤیا دید که: "گروهی از مردم راز کیمیاگران را کشف کرده بودند. یک جنبۀ آن راز این بود که وقتی با یک  نظر درست به مطالعه در بارۀ کیمیاگری بپردازیم، از آن طرف هم علاقه ای متقابلاً بروز میکند؛ یعنی وقتی نوآموز به کیمیاگری علاقه مند میشود، کیمیاگری هم به او علاقه پیدا میکند." یک متن کیمیاگری در این مورد میگوید: "ای پسران خرد بدانید که سنگ اعلام میکند که: از من محافظت کنید و من از شما محافظت خواهم کرد؛ آنچه از آنِ من است را به من دهید تا بتوانم شما را یاری دهم."  همین تصور در کتاب امثال سلیمان در مورد خرد بیان شده است: "آن [زن] را ترک منما که تو را محافظت خواهد نمود؛ آن را دوست دار که تو را نگاه خواهد داشت. حکمت از همه چیز افضل است؛ پس حکمت را تحصیل نما و به هرچه تحصیل نموده باشی، فهم را تحصیل کن. آن را محترم دار و تو را بلند خواهد ساخت. و اگر او را در آغوش بکشی تو را معظم خواهد گردانید.  (عهد عتیق،امثال سلیمان، 4: 6-8) توصیفات افزون تر قدرتهای گوهر فیلسوف را میتوان تا ابد ادامه داد.  کنش متقابل گوهر یا سنگ،  نقطۀ مناسبی است برای اینکه بحث در این مورد را به پایان ببریم زیرا یادآور این نکته است که توجه به خیالبندی های روان عینی (از قبیل کیمیاگری) تأثیرات متقابل  ای ایجاد میکند. قانون روانشناختی این است که ناخودآگاه نسبت به ایگو همان وجه نظری را انتخاب میکند که ایگو نسبت به آن اتخاذ میکند. اگر توجه دوستانه ای نسبت به ناخودآگاه معطوف کنیم یاور ایگو میشود. تدریجا این تحقق سر بر می آورد که یک عملیات دوجانبه در حال انجام است. ایگو برای آنکه زندگی با معنائی داشته باشد به راهنمائی ناخودآگاه نیازمند است؛ و حجرالفلاسفه مکنون، که در مادة الاولین محبوس است، برای آنکه فعلیت پیدا کند نیازمند کوششهای متعهدانۀ  ایگو است. این دو با یکدیگر بر  کار میکنند تا آگاهی هرچه بیشتری در عالم به وجود آورند.

 بی تردید این نکته درست است که همۀ رویدادها، صرفنظر از اینکه تا چه حد پیش پا افتاده باشند، وقتی در فرایند تفرد شرکت میجویند اهمیت پیدا میکنند. نشانه هائی در مورد چگونگی کارکرد روان درمانی به ما میدهد. به نظر میرسد که ضمیر ناخودآگاه یک فرایند روان درمانی هم، به همین نحو، یک "دگرگونی جهت بهبود است. شخص تقریبا به طور بی پایانی بین متضادها اینطرف و آنطرف پرتاب میشود. ولی به تدریج پایگاه جدیدی بروز میکند که اجازه میدهد متضادها را به طور همزمان و در عین حال تجربه کنیم. این پایگاه جدید، همان وصلت  است که هم رهائی بخش است و هم طاقت فرسا. یونگ میگوید: "یکی پس از دیگری، مقدمه ای است قابل تحمل بر دانشِ یکی در کنار دیگری، که دانش عمیقتری است، زیرا این یکی مشکلی است که از لحاظ دشواری با آن یکی قابل مقایسه نیست. و این نظر که نیک وبد، نیروهای معنوی بیرون از ما هستند و انسان در نبرد بین آنها گیر افتاده است تحملش بسیار آسان تر است از این نگرش که متضادها پیش شرط از بین نرفتنی و ناگزیر زندگی روان هستند چنانکه خود زندگی گناه است."  خود اصطلاح "گوهر فیلسوف" یک وحدت متضادها است. فلسفه به معنای دوستداری خرد، یک واکنش معنوی و روحانی است در حالیکه سنگ یک واقعیت مادی خام و سخت است. پس چیزی که این اصطلاح پیشنهاد میکند چیزی است شبیه کارآئی و کارسازی مشخص و عملی خرد یا آگاهی. "سنگی است که سنگ نیست" و رولاند در مورد آن میگوید "سنگی که سنگ نیست ماده ای است که از لحاظ فضیلتِ کارآمدی و کارسازی اش، و نه از نظر ماده ای که از آن ساخته شده، سفت و محکم است."  گوهر فیلسوف کیمیاوی از این رو، پیشگام کشف واقعیت روان است که خود کشفی مدرن است. 

یونگ میگوید: "آنچه را طبیعت ناآگاه به هنگام خلق تصویر سنگ، آن را در نظر و هدف داشت میتوان به واضحترین شکلی در این مفهوم یافت که خاستگاه این سنگ در ماده و در روان انسان است. ... معنوی بودن مسیح بسیار زیاد و طبیعی بودن انسان بسیار کم بود؟ در صورت خیالی سنگ، ‘جسم’ خود را به شیوۀ خاص خودش شکوه بخشید؛ خود را به روح دگرگون نکرد بلکه برعکس، روح را در سنگ ‘تثبیت’ کرد."   یونگ - کتاب رویاها، خاطرات ، تاملات-

در پایان من نتیجه گیری را به دست کیمیاگران میسپارم با نقل کامل مقدس ترین متن آنان ، لوح زمردین هرمس. این متن را "نوعی شهود متافیزیکی "پسران هرمس" میدانستند که از سوی  "هنر الهی" آنان به ایشان داده شده بود."  مطابق با این افسانه، لوح زمردین اصلی را یا اسکندر کبیر یات به روایت دیگر سارا همسر ابراهیم در مقبرۀ هرمس دانای کل پیدا کرد. این متن ابتدا فقط به زبان لاتین موجود بود ولی در سال 1923 هولمیارد نسخۀ عربی که جابرابن حیان کیمیاگر ایرانی آن را به به زبان عربی ترجمه کرده بود پیدا کرد. احتمال دارد که یک قدیمی تر به زبان یونانی هم وجود داشته که به گفتۀ یونگ خاستگاه آن در اسکندریه بوده است.  کیمیاگران با  یکتائی با آن برخورد میکردند و جملات آن را بر دیوارهای آزمایشگاه های خود حک میکردند و مداوما در آثار خود نقل میکردند. این یک  عملیات کیمیاگری است، دستورالعملی است برای آفرینش  دوم عالم:ء، unus mundus .  


1) آن ( آن گوهر لطیف ناپیدا) حقیقت است و مبرا از هر گونه باطل

2) چیزی که در عالم بالاست ، همان چیزی است که در عالم پائین است . از این راه شگفت آمیز است که همه چیز معجزه و بی نقص است

3) همه ی چیزها از یکی ساخته شده اند و هر چیز را نظر کنید از همین "یکی" ساخته شده است

4) پدرش خورشید و مادرش ماه است

5) باد آن را در شکمش حمل، و زمین که مادر همه بی نقصی هاست او را شیر میدهد 

6) نیروی او کامل است.

7 ) اگر مبدل به خاک شود ، آتش را از خاک جدا سازید

8) و لطیف بخاری از تراکم انها با فروتنی و خردمندی صادر میشود 

9) و از زمین بسوی آسمان رفته و دوباره از آسمان به زمین باز می گردد و همه نیرومندی و کارسازی خود را از عالم بالا و پائین دریافت میکند

10) و بدین گونه است که شما میتوانید شکوه و جلال این عالم را داشته و همه سایه ها و ظلمات را از خود دور کنید.

11) زیرا که سرشت اش به همه سرنوشت های دیگر مربوط است . زیرا که او قادر خواهدبود که به همه چیز ها حتی چیز های کدر و سخت هم نفود کند. 

12) بدین گونه است که جهان بنیاد و آباد شده است

13) و همینطور دیگر شگفتی ها 

14) چنین است که آنها من را هرمس سه بار بزرگ می نامند ، زیرا من هر سه بخش خرد مندی و دانش عالم را دارا می باشم

15) سخن من در اینجا به پایان رسید

نسرین بیرقدار-کالیفرنیا / دسامبر 2012


ترجمه به فارسی از کتاب آناتومی ِ روان-  نوشته ادوارد ادینجر

Anatomy of the Psyche: Alchemical symbolism in psychotherapy

Edward F. Edinger


 

+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1391ساعت 19:42  توسط   | 

سرنوشت



وقتی نسبت به وضعیتی در درون روان خویش آگاه نشده باشید، آن را در دنیای پیرامون خود و به صورت سرنوشت ملاقات خواهید کرد.

- کارل گوستاو یونگ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

فیزیک نو مفروضات بنیادین ما از عالم را به چالشی اساسی می‌کشد. اینکه ذرات زیراتمی در آن واحد هم ذره (ماده) هستند و هم موج (انرژی) یعنی چه؟ اینکه به صورت پیش‌فرض یک الکترون موج است، مگر اینکه ذهن ناظری آن را مشاهد کند یعنی چه؟ این یعنی چه که هیچ چیزی در دنیا قطعیت ندارد، مگر اینکه کسی آن را اندازه‌ گیری کند (شرودینگر)؟ یا اینکه تنها اصل قطعی عالم، اصل عدم قطعیت است (هایزنبرگ)؟

نظریه‌ی نسبیت عام انیشتین دنیای مکانیکی و قطعی نیوتونی را به یک گرداب در هم پیچنده از زمان و مکان بدل کرد، ولی هنوز در معادلات آن، دنیا در اوج نسبیت خود یک ثباتِ اندازه‌گیری را تجربه می‌کرد. نظریه‌ی کوانتوم اما، چنین نیست؛ مفروضات کوانتومی، ملموس بودن این عالم را نیز به چالش می‌کشد، مسئله دیگر درک نسبی از زمان و مکان نیست، مسئله اساساً این است که عین و ذهن در یک بافتار به هم پیوسته به گونه‌ای در هم تنیده شده‌اند که نمی‌توان یکی را اصل و دیگری را فرع خطاب کرد. 

با اینکه این یافته‌ها در بطن علم و برای ذهن اندیشمند حیرت‌انگیز و تازه‌اند، ولی در معرفت باطنی امری شناخته شده هستند. عرفان که بیشتر پدیده‌ای شرقی‌ست، مملو از اظهار نظرهایی این‌چنینی‌ست: اینکه جهان درون فرد با جهان برون به هم پیوسته هستند و کسی که نظم را در درون تجربه کند آن را در برون نیز شاهد خواهد بود؛ «همان تغییری باش که می‌خواهی در جهان شاهدش باشی». یا اینکه در بیرون جستجو کردن تنها سرگشتگی به بار می‌آورد، حال آنکه گنج اینجا و در درون خودِ فرد است؛ «سال‌ها دل طلب جام جم از ما می‌کرد، آنکه خود داشت ز بیگانه تمنا می‌کرد.» 

کارل گوستاو یونگ، روانشناس شهیر سوئیسی که به خاطر نظریه‌ی چالش‌برانگیز ناخودآگاه جمعی خود معروف است، یکی از اذهان غربی پیشرو در تطبیق نظریات فیزیک نو با عرفان شرقی بود. او که به معرفت باطنی (Gnostisim) و تائوئیسم به خوبی آشنا بود، به سمت ذهن‌گرایی گرایشی ویژه داشت. این جمله‌ی معروف او: «آنکس که به درون می‌نگرد بیدار است، و آنکس که به برون می‌نگرد در رؤیاست»، خود بهترین شاهد بر این مدعاست. یونگ ملاقات‌هایی با آلبرت انیشتین و دیگر فیزیکدان‌های مطرح زمان خود داشت و کتابی را با وولفگانگ پائولی (برنده‌ی جایزه‌ی نوبل فیزیک) تحت عنوان همزمانی (Synchronicity) نگاشت.

از نظر یونگ همزمانی یک اصل غیرعلی‌ست که عالم ظاهر را با عالم باطن پیوند می‌دهد. یونگ بنا به مشاهدات طبیعی خود در زندگی شخصی‌ و تجربیات بالینی با مراجعینش، متقاعد شده بود برخی رخدادهایی که به لحاظ آماری نمی‌توان آن‌ها را تصادفی برشمارد اتفاق می‌افتند که یک حالت شخصی و ذهنی را در یک فرد با یک یا سلسله‌ای از وقایع عینی پیوندی معنادار می‌دهند. برای مثال، زمانی که یک رؤیا در عالم عین نیز به وقوع می‌پیوندد، و یا یک موضوع که ذهن فرد را به خود مشغول کرده است به اشکال مختلف در اتفاقات پیرامونش نیز نمود پیدا می‌کند. مثال‌های از این دست را همه‌ی ما کم و بیش تجربه کرده‌ایم. 

یکی از جالبترین آن‌ها رخدادی‌ست که خود یونگ در اتاق درمان تجربه می‌کند، وقتی تصمیم داشت تا کارش را با خانم میانسالی که شخصیتی لجوج و ذهنی مقاوم در مقابل تغییر داشت خاتمه و او را به یک همکار دیگر ارجاع دهد. ولی ناگهان وقتی از رؤیاهای او سئوال کرد همه‌چیز تغییر کرد. زن پاسخ داد که شبِ پیش رؤیای یک سوسک طلایی را دیده است و یونگ که مشغول توضیح دادن معنای نمادین این رؤیا بود -سوسک طلایی در اساطیر مصر باستان نماد نوزایی و تولد مجدد است؛ این پیام ناخودآکاه آن زن به او مبنی بر نیاز به یک تغییر اساسی است- متوجه شد که چیزی به پنجره برخورد می‌کند و وقتی پنجره را باز می‌کند یک سوسک طلایی پر زده و وارد اطاق می‌شود. یونگ سوسک را گرفته و به زن می‌گوید بفرمایید این هم سوسک طلایی شما. این همزمانی میان سوسک درون رؤیا، سوسک واقعی و معنای نمادین آن، زن را متحول کرده و او وارد پروسه‌ی تغییر، و در واقع درمان روانشناختی خود می‌شود.

این‌گونه به نظر می‌رسد که جهان عینی و ذهنی به شیوه‌ای که مکانیزمش هنوز بر ما پوشیده است با هم در تعامل و تبادل‌اند. این امکان وجود دارد که آن‌چه ما قانون علیت می‌نامیم یک برداشت ذهنی از دنیا باشد، زیرا علیت در واقع آنگونه که در علم نیز از آن یاد می‌شود یک قانون آماری‌ست، یعنی ما از احتمال وقوع و نه قطعیت وقوع یک رخداد یا پدیده صحبت می‌کنیم. درصد تخمین این احتمال در حوزه‌هایی مثل فیزیک بسیار بالا و در حوزه‌هایی که با موجودات زنده و به خصوص انسان سر و کار دارد -مثل روانشناسی- پایین است. 

دیوید بوهم، فیزیکدان و از دوستان نزدیک آلبرت انیشتین، مثال جالبی در این باره دارد: فرض کنید که دو دوربین را در دو ضلع متفاوت از یک آکواریوم کار بگذاریم و تصاویر آن‌ها را در دو مونیتور نمایش دهیم. کسی که به مونیتورها می‌نگرد از حقیقت آکواریوم و کارگذاری دوربین‌ها آگاه نیست، او دو تصویر را می‌بیند که به نوعی با هم در ارتباط هستند، مثلا اگر ماهی‌ای که در درون آکواریوم قرار دارد، به سمت راست بچرخد، در مونیتور اول که از روبرو آکواریوم را نشان می‌دهد به یک شکل‌ و در مونیتور شماره‌ی دو که از سمت چپ آکواریوم تصویربرداری شده است‌ به سمت دیگری خواهد چرخید. از نگاه ناظر بی‌خبر یک رابطه‌ی علت و معلولی بین دو پدیده‌ی مجزا (ماهی مونیتور شماره‌ی یک و دو) وجود دارد، در حالی که حقیقت این است که آن‌چه دو می‌نماید در اصل یک است. شاید آنچه ما ذهن و عین نیز می‌نامیم در واقع چنین ماهیتی داشته باشد. و تجربه‌ی همزمانی، تجربه‌ی شکافی‌ست در این پندار و نزدیک شدن به ماهیت حقیقی عالم.

اگر یک نظم درونی و یک اتحاد و پیوستگی میان ذهن و عین وجود داشته باشد، آنگاه آنچه یونگ ناخودآگاه جمعی می‌نامد بهتر قابل درک می‌شود. ناخودآگاه از نظر یونگ همانقدر که بخشی از وجود فرد است، از او نیز بزرکتر است و در واقع این فرد (ایگو) است که بخشی از ناخودآگاه است. ناخودآگاه جمعی خزانه‌ای از همه‌ی اطلاعاتی‌ست که از ازل رخ نموده است، یک حافظه‌ی کامل تکاملی، و از آنجایی که حامل گذشته است، همه‌ی پیوندهای ممکن برای آینده را نیز در خود نهان دارد، پس به نوعی حاوی ابد نیز می‌شود. با چنین دیدگاهی آنچه فرد در درون خود تجربه می‌کند هیچ‌گاه از آنچه در برون نیز رخ می‌دهد جدا نیست، چرا که پیوند دهنده‌ی هر دوی این ساحت‌ها همان ناخودآگاه جمعی‌ست. فردی که از روبرو شدن با بخشی از محتوای روان خویش سرباز می‌زند، آن بخش را در رویدادهای دنیای برون تجربه می‌کند. برای مثال، کسی که نمی‌خواهد عقده‌ی حقارتش را ملاقات کند، مدام با اتفاقاتی مواجه می‌شود که منجر به تحقیرش می‌گردد. یا کسی که خصومت را در خود ردیابی نمی‌کند، مدام در دنیای بیرون اصطکاک را تجربه می‌کند. دختری که آنیموس (بخش‌های مردانه‌ی روان زن) خود را در نمی‌یابد، مدام در بیرون عشق‌های ناکام و جذب شدن به مردهای قدرتمند را تجربه می‌کند.

ناخودآگاه ابتدا به آرامی و با یک نجوا در گوش، پیغام خود را می‌دهد، اگر پیام را دریافته و بیدار شدیم که چه نیکو، ولی اگر در خواب غفلت غلطی زدیم و به پهلوی دگر خفتیم آنگاه صدایش را بلندتر می‌کند. اینکه گهگاه در زندگی با جفتک پراکنی‌های سرنوشت مواجه می‌شویم، این فقط و فقط ناشی از غفلت خود ماست. آنچه پیشتر می‌توانستیم به راحتی درک کنیم را با انکار، سرکوب و فرافکنی به نقطه‌ای رسانده‌ایم که حالا مجبوریم با هزینه‌‌ای گزاف به آزمون درآوریمش. در واقع، نفَس به نفَس، قدم به قدم و کلمه به کلمه: از ماست که بر ماست. 

با این پیش‌فرض می‌توان زندگی را یک رؤیای جمعی دانست. در رؤیا تمام صحنه و همه‌ی بازیگرانش خود فرد هستند، از اینرو همه‌چیز و همه‌کس در رؤیا برای فرد پیامی از خود او برای خود او هستند. شاید زندگی نیز چنین باشد؛ شاید زندگی آینه‌ای‌ست که نقش تو بنمود راست. چوانگ تزو، فرزان اندیش چین باستان، زمانی از رؤیا برمی‌خیزید و با خود چنین می‌گوید: «آیا این منم، چوانگ تزو، که در رؤیا می‌دیدم که یک پروانه‌ام، و آیا یک پروانه‌ام که در رؤیا می‌بینم که چوانگ تزو هستم؟» و من همیشه از خودم پرسیده‌ام: چرا زندگی را رؤیایی نپنداریم که می‌توان از آن بیدار شد؟ 


- وحید شاه‌ رضا، ۲۵ آذر ۱۳۹۱

 



+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1391ساعت 10:26  توسط   | 

به من از خدای خود بگو، تا بگویم که تو کیستی!

 

هر انسانی به گروه ملازمان خدای خاصی تعلق دارد و در زندگی خود، با تقلید از آن خدا به او احترام می‌گذارد.

- افلاطون، فئدروس
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شاید وقتی افلاطون این جمله را می‌نگاشت، مشغول پایه‌ گذاری یک متــُد روانشناختی بود که امروز آن را تحت عنوان «روانشناسی کهن‌الگویی» (Archetypal Psychology) می‌شناسیم. کارل گوستاو یونگ، روانشناس سوئیسی معتقد بود که خدایان و قهرمانان اساطیری که به تاریخ بشریت -فارغ از ملیت و نژاد آن‌ها- تعلق دارند، بیانگر روانشناسی خاص او هستند. در واقع، بشر از دیرباز مشغول «فرافکنی» (Projection) محتویات روان ناهشیار خود به بیرون از وجود خویش بوده است، و این کار را ابتدا از دور دست‌ترین نقاط عالم شروع کرده است. حاصل فرافکنی‌ای چنین دورگستر علم نجوم گشت؛ و امروزه هم هنوز بسیاری از ما به دنبال شناختن خصوصیات شخصیتی خود و یا دیگرانی هستیم که در برج خاصی متولد شده‌اند و یا تحت نفوذ سیارات و کواکب مشخصی هستند.

اگر از این منظر به اسطوره نگاه کنیم، نه با یک سری افسانه و خرافه که با یک نظام پیشرفته‌ی روانشناختی روبرو هستیم. اساطیر بازگو کننده‌ی خصوصیات روانی انسان‌ها و چگونگی تعاملات انسان با طبیعت و جامعه هستند. هر یک از خدایان معرف یک دسته از خصویات شخصیتی می‌باشند و در واقع، نظام‌های الوهیتِ اساطیری، نظریه‌های بسیار پیچیده‌ی شخصیت‌ می‌باشند که با شیوه‌ی تمثیل و داستان به ما منتقل شده‌اند. کارل یونگ معتقد است که بشر امروزی به ظاهر از اساطیر جدا شده و خود را رها گشته از این خرافات می‌پندارد، در حالی که انسان امروزی بدون این‌که معنای عمقی نهفته در تاریخ تکامل خود را درک کرده باشد آن را کنار گذاشته است و این عمل اساساً یکی از ناپخته‌ترین مکانیزم‌های دفاع روانی، یعنی «انکار» (Denial) است. در انکار، فرد چشم خود را بر روی واقعیتی که او را به چالش می‌کشد و از این‌رو برایش اضطراب‌زاست می‌بندد، گویی که آن واقعیت نیز با بسته شدن چشم‌های او محو می‌گردد. روانشناسی تلاش می‌کند تا این فرافکنی‌ها را از سوژه‌هایی که بر آن‌ها تابانیده شده‌اند -ستاره‌ها و سیارات، خدایان و خدابانوان، قهرمانان و شیاطین، پدر و مادر، همسایه، معشوق و معشوقه، و دوست و دشمن- برگرفته و به درون فرد بازگرداند، روندی که به توسعه و گسترش شخصیت می‌انجامد. یونگ قدم برداشتن در این مسیر را «روند فردیت یافتن» (Process of Individuation) نام گذارد.

بشر امروز دیگر به معبد «زئوس» (Zeus) یا «آفرودیت» (Aphrodite) قربانی عطا نمی‌کند، بلکه زئوس و آفرودیت بر دستگاه عصبی او سوارند و او بی‌آنکه از این امر آگاه باشد الگوهای فکری-احساسی و رفتاری ویژه‌ای را در زندگی دنبال می‌کند که متعلق به این خدایان (کهن‌الگوها) هستند. زئوس امروز نیز قربانی‌ خود را طلب می‌کند ولی کل این مراسم پرستش باستانی در لایه‌یی ناهوشیار صورت می‌پذیرد. برای مثال آفرودیت که در اسطوره‌های یونان باستان الهه‌ی زیبایی‌ست در تمایل افراطی برخی زنان ِ تحت تاثیر این کهن‌الگو به زیبا سازی خویش، خود را نشان می‌دهد. تمایلی که آن‌ها را برده‌ی خویش کرده و بهترین فرصت است تا بازیچه‌ی دست سودجویان گردند. 

هر کهن‌الگویی همان‌طور که از استخراج داستان‌های اساطیری مرتبط با آن بر می‌آید دارای وجوه مثبت و منفی متحد شده‌ای‌ در بطن خویش است. اگر فرد از وجود این کهن‌الگوها در روان خویش آگاه باشد می‌تواند ترکیب مثبتی از آن‌ها را فعالانه و آگاهانه زندگی کند، ولی اگر در خواب باشد، این انرژی‌های نهان در روان جمعی او هستند که کنترل امور را به دست می‌گیرند. برای مثال، آفرودیت خدابانوی کیمیاگر نیز هست. زنی که بتواند این انرژی را آگاهانه در وجود خویش به کار گیرد از سطحی‌نگری و ظاهرپرستی بخش ناآگاه این کهن‌الگو فراتر رفته و زیبایی عمیق درونی را به خود و دیگران هدیه می‌کند. او می‌تواند از وجود خویش طلایی ناب بیافریند، ولی افسوس که جادوی این خدابانو در زنان این عصر به ترکیب کردن کیمیاگرانه‌ی رژلب و ریمل منحصر شده است!

زئوس که پادشاه خدایان است به دنبال اثبات برتری خود به دیگران است، اگر این کهن‌الگو بر دستگاه عصبی شما حکم براند کل بازی زندگی‌تان گسترش دادن قلمرو و در دست گرفتن کنترل دیگران خواهد بود، و تبعات افتادن ناآگاه در دام چنین ورطه‌ای، به خصوص امروز، در مشاهده‌ی رفتار سرمایه‌داران و سیاست پیشگان پیداست. آنچه اگر آگاه می‌گشت به حمایت مثبت از خود و دیگران و پیشبرد علم و تکنولوژی در خدمت انسانیت می‌انجامید.

خوشبختانه در قرن اخیر کارهای بسیار خوبی در این زمینه انجام شده است. «روانشناسی تحلیلی»ِ یونگ چهارچوب خوبی برای شناخت و بررسی تاثیرات کهن‌الگویی در روان فرد به دست می‌دهد. خانم دکتر شینودا بولن که از پیروان مکتب یونگ است در دو کتاب روانشناسی اسطوره‌ای مردان و زنان خود، نمونه‌ی بسیار خوبی از تحلیل عمقی داستان‌های اساطیری (خدایان یونان باستان) را نشان داده است. جوزف کمپبل و بعد از او خانم دکتر پیرسون، از دیگر نظریه پردازان این حوزه، به رمزگشایی پیام‌های نهفته در داستان‌های اساطیری قهرمانان پرداخته‌اند. آن‌ها نشان می‌دهند که هر کدام از ما و در کدامین مقطع زندگی، در چه بخشی از سفر قهرمانی زندگی خویش به سر می‌بریم و روحیه‌ی کدامین قهرمان پیشین در ما بیدار شده است.

در کلام آخر باید گفت که تنها راه خلاصی از جبر این خدایان همانا پذیرش وجود آن‌هاست. با نادیده انگاشتن این انرژی‌ها در وجودمان تنها بیشتر و بیشتر خود را در دام وسوسه‌ها و رفتارهای قالبی برآمده از ساختارهای شرطی به ارث رسیده از نیاکانمان گرفتار می‌آوریم. اگر خدایان حاکم بر روان خویش را بشناسیم، ملازمت به معنای حضور یافتن و آگاهانه زیستن توان‌مندی‌هایمان خواهد شد و اگر از مسئولیت این شناخت شانه خالی کنیم، ملازمت معنای خود را به پرستش منفعلانه تقلیل خواهد داد. اگر شمشیری که در دستانت قرار دارد را بشناسی یک جنگجوی کاملی، کسی که می‌تواند با هر حرکتش نظم و هماهنگی به بار آورد، ولی اگر از وجود آن آگاه نباشی چون شمشیر زنی نابینا هر حرکتت باعث فاجعه است.

به من از خدای خود بگو، تا بگویم که تو کیستی!


- وحید شاه رضا، پنج‌شنبه
۱۱ آبان ۱۳۹۱ 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1391ساعت 9:45  توسط   | 

ارتباط


 

هیچ‌کس نمی‌تواند از فردیت خودش آگاه شود مگر این که با همنوعانِ خود صمیمانه و مسئولانه در ارتباط باشد. 

- کارل گوستاو یونگ
-----------------------------------------------------------
هیچ پروانه ای در پیله دنیا را نخواهد فهمید و هیچ انسانی در انزوا به کمال نخواهد رسید.اما بی گدار به آب زدن و بی پروا در آغوشِ بی رحمِ زندگی دویدن نیز بی تاوان نخواهد ماند.برای کسی که در معاشرت با دیگران خام است ، خارج

 شدن از پیلۀ انزوا همان و زخم های رنگارنگ از مردمان خوردن همان.

همچنین برای کسی که از ارزشهای وجودیِ خویش غافل است و از عزت نفسِ کافی بی بهره است نیز دنیا و مردمانش بسانِ کارزار و صحنۀ نبردی ظالمانه است که هر لحظه بیم آن می رود که از سوی فردی ناشناس (عنصری ناشناخته) از هستی ساقط شود.

نه پیله بستن در خلوتِ تنهایی و دوری از مردمان دوای درد است و نه بدون آگاهی و بی پروا در دل حوادث پریدن راهِ چاره است.شکل گرفتنِ سالمِ یک «رابطه » و چگونگیِ مدیریت روابط نیاز به آگاه شدن به زوایای تاریک و روشن وجودِ خویشتن و دیگران دارد.شاید یکی از بزرگترین آگاهی هایی که در این مسیر یاری رسان خواهد بود این جملۀ طلایی باشد که: 

ما خود مسئولِ صد در صد تجربه های زندگی خویشتن هستیم.

کسی که همواره خود را قربانی حوادث و روزگار می داند ،همیشه در حال فرافکنی نقص ها ، کمبود ها و ضعف های وجودیِ خویش بر دیگران است .برای چنین فردی که حاضر نیست مسئولِ صد در صدِ زندگی خویش باشد دو راه بیشتر باقی نمی ماند یا باید به گوشه ای بخزد و از مردمان دوری گزیند و از دیو و دد ملول شود و همواره در دل انسانِ کامل را آروز کند و یا اینکه همانند شمشیر زنی کور از سر ناآگاهی از یک رابطۀ غلط وارد یک رابطۀ غلط تر بشود و به خود و دیگران از سر ناآگاهی زخم بزند.

باید به رابطه به عنوان یکی از حیاتی ترین نیازهای انسان ،جدی تر توجه شود و نیز باید به خود خاطر نشان شویم که رابطۀ سالم مشخصاتی دارد از جمله اینکه در رابطۀ سالم افراد به فردیت و تفاوت هایِ هم احترام می گذارند و ضمن اینکه افراد می دانند که به چه منظور و برای چه به هم پیوند خورده اند!

آنگاه که انسان در می یابد که برای کسب معنا و رسیدن به فردیت و شناختِ خویشتن به دیگر همنوعانش پیوند خورده است و نه برای رسیدن به آرامش و سعادت ، می تواند گامی در جهت رستگاری خویش و دیگران بر دارد. در روانشناسی تحلیلی بین سعادت و رستگاری تفاوت بسیار است.در مکتب یونگ بیشتر از « روند رشد فردیت » سخن گفته می شود تا رسیدن به احساس خوشِ خوشبختی و سعادت...!

در وهلۀ اول آنچه که مهم است پذیرفتنِ مسئولیتِ صد در صد تجربه ها در روابط است روابطی نا به سامان و پر از رنج می تواند موهبتی باشد برای کسانی که جویای رستگاری هستند و نه سعادت .پس به جای گله از یار و روزگار بهتر است از قالب و نقشِ قربانی خارج شویم و همۀ رنج های حاصل از ارتباط با دیگران را ارج گذاریم.مسلماً این رنج با دیگر رنج های سادیستی متفاوت است ،این رنجِ متحول کننده به ما می آموزد که برای کسبِ خرد و معنای زندگی باید با دیگران در ارتباط بود و باید بهای آن را نیز پرداخت.

یادمان باشد قرار گرفتن در نقش قربانی ،خوابیدن در پیله ایست که هرگز پروانه نخواهد شد.

عاطفه عبدی

atefe_abdi@hotmail.com


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1391ساعت 9:43  توسط   | 

ز گهــواره تا گــور ...

 

این حقیقت دارد که چنان با جان احساس آشنایی می‌کنیم که آن را به عقل و منطق بدل کرده‌ایم و مانند خدمتکاری به خدمت گرفته‌ایم. ولی این آشنایی و خو گرفتن کمترین ارتباطی با ماهیت واقعی جان ندارد؛ ما با دست یافتن به آن، صاحب کارآمدترین و مهم‌ترین ابزار انسانی -عقل و منطق- شده‌ایم، ولی این هیچ ربطی به جان ندارد. 

البته فقط با دست و پنجه نرم کردن با روح و جان است که توانسته‌ایم عقل و منطق را بیافرینیم، ول

ی این هوش و آگاهی از طریق ارتباط با روح و جان، باعث می‌شود به خود باد کنیم، زیرا وقتی جان فروکش می‌کند و آرام می‌شود، تصور می‌کنیم این ما بودیم که بر آن غالب شدیم و آرامَش کردیم. در حالی که روح ناپدید شده تنها به این دلیل که روالش این است که بیاید و برود. مانند اینکه در برابر توفان مقاومت کنید و توفان پس از مدتی فروبنشیند و بگویید من بر آن غلبه کردم. در حالی که توفان خود فروکش کرده است. آموخته‌اید که در برابرش مقاومت کنید، ولی اگر فرض کنید که این مقاومت شما بوده که بر توفان اثر گذاشته، سخت در اشتباهید. نه، این توفان است که شما را متأثر کرده؛ و شما صرفاً آموخته‌اید که در برابر آن بایستید.

باد دوباره خواهد وزید و مقاومت شما در بوته‌ی آزمایش قرار خواهد گرفت، و اگر توفان اراده کند که از شما قوی‌تر شود و بر مقاومت‌تان غلبه کند، شما را به زمین خواهد افکند. پس اشتباه ما آنجا بود که با آنچه روح تصورش کردیم و عقل خواندیمش، خو گرفتیم؛ و آن‌گاه به این نتیجه رسیدیم که حقیقتاً توانسته‌ایم با روح کنار بیاییم و بر آن چیره شویم و آن را در جامه‌ی عقل و منطق به مالکیت خویش درآوریم.


- کارل گوستاو یونگ، سمینار زرتشتِ نیچه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


این تمایل که روح را عیناً معادل با عقل (ذهن) بگیریم در اروپای پس از رونسانس شکل گرفت، که خود واکنشی جبرانی به دوران حکومت کلیسا و سرکوب عقل و خرد در طی آن دوره بود. باور اندیشمندان بر این شد که به کمک عقل و علم می‌توانیم حجاب جهل را از اذهان آدمیان بروبیم و به واسطه‌ی فن، طبیعت را یوغ نهیم و دور نخواهد بود که مدینه‌ی فاضله را در جهان بنا کنیم.

اما نه تنها چنین نشد که عصر خردگرایی (Rationalism) جهان را به بهشت بدل کند، که به وارونه، آتش دو جنگ جهانی اول و دوم آنچنان آن روی دیو منش و جهنمی بشر را عریان کرد که از هر ذهن کمتر بهره برده‌ای از عقل نیز کاری جز حیرت بر نمی‌آمد. و این‌جاست که سخن منتقدان این نحله‌ی فکری شنیدن پیدا می‌کند. کارل یونگ، بزرگ‌انگاری و بیش بهاء دادن به جزء عقلانی بشر را عامل اصلی بروز فجایعی چون جنگ‌ها، انقلابات و دیکتاتوری‌های قرن بیستم می‌دید. از نظر او انکار بخش‌های فرودین شخصیت که او آن را «سایه» می‌نامید باعث می‌گردد تا فرد در مقابل حجوم قریب‌الوقوع نیروهای ناهوشیار بی‌سلاح و آسیب‌پذیر باقی بماند. اینکه با رویکردی حق به جانب، پشت نقاب روشنفکری و عقلانی منظر، وجود ناخودآگاه را انکار کنیم، باعث نمی‌گردد که ناخودآگاه وجود نداشته باشد، بلکه این تنها باعث می‌شود که ما هیچ‌کدام از علائم دال بر فعالیت‌های آتشفشانی زیرزمینی را ندیده یا به گونه‌ای تحریف شده ادارک کنیم. و زمانی به خودمان بیاییم که دیگر خیلی دیر است. 

فروید که خود به نوعی جزء آخرین نسل خردگرایان به حساب می‌آمد با ارائه‌ی نظریه‌ی ناهوشیارش تیشه به ریشه‌ی خردگرایی زد. مدل معروف او از شخصیت یا همان کوه یخ این را بازگو می‌کرد که بخشی از روان، که ما آن را بلاواسطه تجربه کرده و می‌توانیم کنترل عقلانی بر آن داشته باشیم تنها ذره‌ای ناچیز در مقابل عظمت اصلی کوه یخ است که در زیر آب قرار گرفته. و وقتی یونگ مبحث ناهوشیار جمعی را مطرح کرد معلوم شد که اوضاع از این هم خراب‌تر است؛ زیرا کل آن اقیانوسی که این کوه یخ در آن شناور است نیز بخشی از شخصیت محسوب شده و ذهن خودآگاه فرد مدام تحت تأثیر امواجی‌ست که از اعماق به سطح می‌آیند.

فروید قرار بود به عنوان یک خردگرا علمی را بنا نهد -روانشناسی- که باعث گردد انسان بر ذهن خود چیره شود، ولی در عمل پرده از ناتوانی فرد در مقابله با نیروهای غریزی و ناهوشیار وجودش برداشت. او که یک جبرگرا بود، معتقد شد که شخصیت فرد تا پنج سالگی شکل گرفته و بعدها جز اندکی نمی‌تواند تغییر کند. آدمی از نظر او جز یک پوسته‌ی متمدن و اخلاقی نیست، آنچه مدام از پایین و به گونه‌ای نامحسوس به تمایلات، نیات، گفتار و کردارش شکل می‌دهد همانا عقده‌ها، حسرت‌ها و آرزوهای ارضاء نشده، غریزه‌ی لجام گسیخته و خودخواهانه‌ی اوست. 

در این میان اما، نظریه‌ی یونگ بیشتر امیدوار کننده است. یونگ در درجه‌ی اول همانند فروید معتقد نیست که ناخودآگاه یک دیو پلید است، یا حداقل همزمان و به موازات آن معتقد است که فرشتگان مهربانی نیز در خود دارد. درست است که ناهوشیار فردی غالباً با عقده‌ی جنسی و عقده‌ی حقارت تعریف می‌شود، ولی ناهوشیار جمعی خزانه‌ی بزرگی از کل دانش و خرد زیسته شده در طول اعصار و قرون متمادی است. شاید هیبت غول‌هایی که در ناهوشیار جمعی خفته‌اند به مراتب عظیم‌تر از غولچه‌های مینیاتوری ناهوشیار شخصی باشند، ولی نیروهای سازنده‌، پیوند دهنده و فرارونده‌ی آن نیز به همین قیاس بس بزرگتر از ناملایمات یک زندگی ناچیز زمینی‌اند. در ناخودآگاه جمعی، فرد حمایت، راهنمایی و همراهی خردی به قدمت آفرینش را همراه خود دارد.

در درجه‌ی دوم یونگ معتقد است که روان گرایش به اتحاد نیروهای متضاد خود را دارد: درون و برون، خرد و نابخردی، عقل و احساس، ذهن و بدن، و فرشته و حیوان به هم می‌پیوندند و فراسو را می‌آفرینند. همانقدر که کیهان بسان مجموعه‌ای عظیم، مدام به تعادل نیروهای متضاد خود -جاذبه و گریز از مرکز- می‌پردازد، روان نیز به مثابه‌ منظومه‌ای کوچکتر در دل آن، از همین اصل پیروی می‌کند. پیش‌فرض طبیعت نه اختلال روانی که تعالی آن است. اما اینکه چرا بشر در واقع، چیزی دیگر را تجربه می‌کند پاسخ یونگ تمثیلی ساده و به تأمل وادارنده است: ناخودآگاه به خودی خود شر و پلید نیست، بلکه انکار و سرکوب آن توسط ذهن خودآگاه (به عنوان نماینده‌ی تمدنی یکسویه) است که از آن یک حیوان زخمی و خطرناک می‌سازد. حیوان به خودی خود نه تنها پلید نیست که مایه‌ی اصلی حیات، خودانگیختگی، خلاقیت و سرزندگی است، ولی وقتی حیوان را زخم بزنید، دیگر نمی‌توان واکنش‌اش را پیش‌بینی کرد.

و در نهایت، یونگ شخصیت انسان را در تمام طول عمر پویا و قابل تغییر می‌بیند. اگر اسفل و افضل، هر دو، در وجود آدمی نهفته‌اند پس این خود اوست که انتخاب می‌کند کدام یک بر او چیره گردند. در واقع، اگر بشر از سر راه زندگی کنار برود، زندگی که خود گرایش به تمامیت دارد، عالی‌ترین را بنا به اقتضاعات روح فرد در گذر زمان و متناسب با مکان برایش فراهم می‌آورد. این امر نیازمند ذهنی هوشیار است که مدام نشانه‌ها را بنگرد و با ناهوشیار خویش گفتگو کند، وگرنه جز این نمی‌شود که بنا به پیش‌فرض‌های ذهنی خود -چه علم باشد، چه مذهب، چه سنت و چه هر ایسم دیگری- بر خواسته‌های خویش پافشاری کرده و جبران‌های ناگوار ناخودآگاه برای برقراری تعادل را به همراه آورد.

در این راه اما بزرگترین پندی که یونگ به رهرو تمامیت می‌دهد این است که خود را با نتایج جزئی که به دست می‌آورد یکی نپندارد. آن‌چه فرد تنها می‌تواند از این تجربه بیا‌موزد هوشیاری در مقابل نیروهای متضاد درونش و اجازه دادن به آن‌ها برای کیمیا شدن در روندی خودانگیخته است. اینکه فرد فضیلت و رذیلتش را از آن خود ببیند بسیار خطرناک است؛ اولی به غرور و دومی به یأس می‌انجامد، که غرور دید فرد را مه‌ آلود کرده و یأس توان حرکت را از او می‌ستاند.

و اما سخن آخر، این راه، راه ابدیت است: ز گهــواره تا گــور ...


- وحید شاهرضا، یکشنبه
۱۲ آذر ۱۳۹۱

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1391ساعت 9:42  توسط   | 

درون و بیرون


وقتی متوجه می‌شوید چه به درون داده‌اید که ببینید چه از شما به بیرون می‌تراود.


- کارل گوستاو یونگ، سمینار زرتشتِ نیچه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مقایسه شود با: «از كوزه همان برون تراود كه در اوست»؛ آری، تنها موقع دفع است که به یاد می‌آوریم پیشتر چه بلعیده‌ایم! یادمه دفعه‌ی اولی که مقدار معتنابهی چغندر (لبـو) خورده بودم، به وقت ادرار کردن چنان وحشتی کردم که نگو ... خب، رنگ خون است

خوراک فقط همین نیست که به دهان برده و از گلو فرو می‌دهیم. هر چند که این خوراک نیز در حفظ سلامت روحی و روانی‌مان از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. خوراک، هر آن‌ چیزی‌ست که خود را در معرض جذبش قرار می‌دهیم: از هوایی که تنفس می‌کنیم، کلام‌ها و نواهایی که می‌شنویم، تصاویر و مناظری که به آن‌ها می‌نگریم گرفته تا افکاری که در سر می‌پرورانیم.

حال بنگر که چه از تو برون می‌ترواد: به کلامت، به رفتارت، به هیجانات و احوالات روحی‌ات نیک بنگر، ببین که در ادرارت قند است یا نمک! این‌جا دیگر نمی‌توانی خود را گول بزنی؛ قند یعنی اینکه شکر خورده‌ای و نمک یعنی این‌که شوری به کام گرفته‌ای. اگر خشمگینی پس خصومت فرو داده‌ای، اگر غیبت می‌کنی و تهمت می‌زنی، پس نفرت و بدخواهی فرو داده‌ای، اگر دوری گزین، مظنون و مشکوکی، پس ترس فرو داده‌ای، اگر تلخ کامی پس جام بدبینی را سر کشیده‌ای.

اگر این‌ها را پیدا کردی با ضدشان جابه‌جا کن، اجازه بده تا در وجودت جای بگیرند، هضم شوند و بخشی از جانت گردند، آنگاه از تو خواهند تراوید: به جای خصم ،مهر فرو ده، به جای نفرت، عشق، به جای ترس، اعتماد، به جای بدبینی، نیک بینی، به جای حسرت، شُکر و قدردانی، به جای انتقام ،بخشش و ...

چینی‌ها می‌گویند: «تو همانی که می‌خوری»، پس نیک طعامی برای خود فراهم کن، تا نیکی عین وجودت گردد. به موسیقی عمیق، هنری، تکنیکی و با کلامی ارشمند گوش بسپار، فیلم‌های معناگرا ببین، دوستانی برگزین که موقع هم‌صحبتی با ایشان از وضع هوا و قیمت دلار و غیبت نفر سوم چیز بیشتری برای گفتن داشته باشید، کتاب‌های ارزشمد بخوان، کتابی که باعث تعمق شود، مطلبی که ذهن انتقادی‌ات را بیدار کند، نه رمان‌های عزیزم کجایی و شعرهای تو که نیستی من چه کنم!

در جامعه‌ای و در عصری زندگی می‌کنیم که در خواب و بیداری، آگاه و ناآگاه، مدام در حال بمباران توسط رسانه هستیم: رادیو، تلوزیون، بیلبورد، روزنامه، فیلم، موسیقی، شرکت‌های تبلیغاتی و ... شاید از همه مهمتر در معرض ارتباط با کسانی هستیم که آنها نیز در معرض همین بمباران اطلاعات اکثراً غیر مفید و بیشتر مضر قرار دارند. فقط کافی‌ست که انتخاب‌گر نباشی، آگاهانه فیلتر ادارکت را تنظیم نکنی، آن وقت است که این ملغمه‌ی سمی وارد وجودت می‌شود و از تو نیز یک زهر متحرک می‌سازد.

با خود خلوت کن، مراقب باش در این هیاهو گم نشوی، 
آخر دنیا همین یک تو را دارد!

- وحید شاهرضا، یکشنبه
۵ آذر ۱۳۹۱

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1391ساعت 9:40  توسط   | 

درون و بیرون


وقتی متوجه می‌شوید چه به درون داده‌اید که ببینید چه از شما به بیرون می‌تراود.


- کارل گوستاو یونگ، سمینار زرتشتِ نیچه

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

مقایسه شود با: «از كوزه همان برون تراود كه در اوست»؛ آری، تنها موقع دفع است که به یاد می‌آوریم پیشتر چه بلعیده‌ایم! یادمه دفعه‌ی اولی که مقدار معتنابهی چغندر (لبـو) خورده بودم، به وقت ادرار کردن چنان وحشتی کردم که نگو ... خب، رنگ خون است

خوراک فقط همین نیست که به دهان برده و از گلو فرو می‌دهیم. هر چند که این خوراک نیز در حفظ سلامت روحی و روانی‌مان از اهمیت ویژه‌ای برخوردار است. خوراک، هر آن‌ چیزی‌ست که خود را در معرض جذبش قرار می‌دهیم: از هوایی که تنفس می‌کنیم، کلام‌ها و نواهایی که می‌شنویم، تصاویر و مناظری که به آن‌ها می‌نگریم گرفته تا افکاری که در سر می‌پرورانیم.

حال بنگر که چه از تو برون می‌ترواد: به کلامت، به رفتارت، به هیجانات و احوالات روحی‌ات نیک بنگر، ببین که در ادرارت قند است یا نمک! این‌جا دیگر نمی‌توانی خود را گول بزنی؛ قند یعنی اینکه شکر خورده‌ای و نمک یعنی این‌که شوری به کام گرفته‌ای. اگر خشمگینی پس خصومت فرو داده‌ای، اگر غیبت می‌کنی و تهمت می‌زنی، پس نفرت و بدخواهی فرو داده‌ای، اگر دوری گزین، مظنون و مشکوکی، پس ترس فرو داده‌ای، اگر تلخ کامی پس جام بدبینی را سر کشیده‌ای.

اگر این‌ها را پیدا کردی با ضدشان جابه‌جا کن، اجازه بده تا در وجودت جای بگیرند، هضم شوند و بخشی از جانت گردند، آنگاه از تو خواهند تراوید: به جای خصم ،مهر فرو ده، به جای نفرت، عشق، به جای ترس، اعتماد، به جای بدبینی، نیک بینی، به جای حسرت، شُکر و قدردانی، به جای انتقام ،بخشش و ...

چینی‌ها می‌گویند: «تو همانی که می‌خوری»، پس نیک طعامی برای خود فراهم کن، تا نیکی عین وجودت گردد. به موسیقی عمیق، هنری، تکنیکی و با کلامی ارشمند گوش بسپار، فیلم‌های معناگرا ببین، دوستانی برگزین که موقع هم‌صحبتی با ایشان از وضع هوا و قیمت دلار و غیبت نفر سوم چیز بیشتری برای گفتن داشته باشید، کتاب‌های ارزشمد بخوان، کتابی که باعث تعمق شود، مطلبی که ذهن انتقادی‌ات را بیدار کند، نه رمان‌های عزیزم کجایی و شعرهای تو که نیستی من چه کنم!

در جامعه‌ای و در عصری زندگی می‌کنیم که در خواب و بیداری، آگاه و ناآگاه، مدام در حال بمباران توسط رسانه هستیم: رادیو، تلوزیون، بیلبورد، روزنامه، فیلم، موسیقی، شرکت‌های تبلیغاتی و ... شاید از همه مهمتر در معرض ارتباط با کسانی هستیم که آنها نیز در معرض همین بمباران اطلاعات اکثراً غیر مفید و بیشتر مضر قرار دارند. فقط کافی‌ست که انتخاب‌گر نباشی، آگاهانه فیلتر ادارکت را تنظیم نکنی، آن وقت است که این ملغمه‌ی سمی وارد وجودت می‌شود و از تو نیز یک زهر متحرک می‌سازد.

با خود خلوت کن، مراقب باش در این هیاهو گم نشوی، 
آخر دنیا همین یک تو را دارد!

- وحید شاهرضا، یکشنبه
۵ آذر ۱۳۹۱

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1391ساعت 9:40  توسط   | 

نماد : آبی


آبی (BLUE)

آبی یکی از ژرفترین رنگها است.نگاه بدون اینکه به مانعی برخورد کند در آن فرو می رود، و تا بی نهایت پیش می رود،گویی در مقابلِ حریمِ جاودانه ی رنگ باشد.آبی،غیر مادی ترین رنگها است.آبی در طبیعت همچون خلاءاست، همچون خلاء هوا، آب، بلور یا الماس ،خالص ،صریح و سرد است.

وقتی رنگِ آبی برای شیئی به کار می رود، آن را سبک می کند، آنرا باز و ازآن گره گشایی می کند.سطحی که آبی بشود دیگر یک سطح نیست،یک دیوار آبی ،دیگر دیوار نیست.حرکات و صدا ها در آبی ناپدید می شوند، و در آن غرق می شوند .در آن محو می شوند، مانند پرنده یی در آسمان.آبی به خودیِ خود غیرِ مادی است و هر آنچه به آن بستگی دارد راغیر مادی می کند.آبی راهی ست به بی نهایت ،جایی است که واقعیت به تخیل تغییر شکل می دهد.

ورود به آبی ، کمی مانندِ آلیس در سرزمینِ عجایب است، گذر به دیگر سوی آینه است.آبی ،قلمرو، یا بیش از آن ، دیار عدم واقعیت_ یا فرا واقعیت_ است. در سکون، تضاد ها و تناوبها را در خود حل می کند، به مثابه تناوبِ روز و شب که به زندگیِ بشری ضرباهنگ می دهد.آبی بی باک است است و بی تفاوت است و متعلق به این جهان نیست.آبی مفهومِ ابدیت را القا می کند که ابر انسانی یا غیر انسانی است.

در نقاشی به معنای دور شدن از انسان است.آبی حرکتی است که انسان را به طرفِ مرکزِ خود می کشاند، و در عین حال، او را به طرف بی نهایت سوق می دهد، و در او میل به خلوص و عطش به مافوقِ طبیعت را بیدار میکند.

مصریان، رنگ آبی رارنگ حقیقت می دانستند. حقیقت، مرگ و خدایان با هم هستند، و به همین جهت است که آبیِ آسمانی، آستانه یی است که انسان را از آنهایی که از عالم آخرت بر سرنوشت او فرمان می رانند، جدا می کند.این آبی لاجوردی اقامتگاه بهشتیان و زهدانی است که از لابه لای آن انوار زرین عبور می کند،انواری که نشانه ی مشیت خدایان است.

لاجورد و طلا، ارزشهای مونث و مذکر هستند.آبی در کنارِ قرمز وصلت یا رقابتِ میانِ آسمان و زمین را نشان می دهد.آبی رنگِ یانگ است ،رنگِ اژدهای فالگو، و بنابر این دارای تاثیرات نیک است.

زبانِ عامیانه که زبانی زمینی است به تعالی باور ندارد و به همین دلیل جایی که همگان آن را یک تغییر یا شروعِ جدید می بینند،این زبان آن را کمبود ،زیان،غم ،قطع و اختگی می داند.به خاطرِ همین در زبانِ عامیانه آبی مفهومی منفی دارد. 


- برگرفته از کتاب فرهنگ نمادها، ترجمه‌ی سودابه فضایلی، نشر جیحون، با تلخیص

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم آذر 1391ساعت 9:38  توسط   | 

سایه را کجا باید جست؟



 

دردکشیدن تا حدود بسیار زیادی به این بستگی دارد که چگونه به موقعیتی خاص پاسخ می‌دهید. به عنوان مثال، وقتی می‌فهمید شخصی، به بدی پشت سر شما سخن می‌گوید، اگر عکس‌العمل نشان دهید، با این نکته‌ی منفی، با این احساس رنجش یا خشم، آرامش ذهنی خود را به‌دست خود نابود می‌کنید. این درد، ساخته‌ی خود شماست. ازسوی دیگر، از به‌وجود آمدن احساسات مثبت، اجتناب می‌کنید. اجازه دهید این سخنان چون بادی ملایم از کنار گوش‌تان بگذرد و این‌گونه، خود را از احساس درد و رنج و غم نجات دهید. بنابراین، با مشخص‌کردن چگونگی پاسخ‌گویی‌تان به وضعیتی خاص، حوزه و محدوده‌ی رنج خود را مشخص می‌کنید.

- دالایی لاما
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


نمی‌توان دنیا را در بند خود کشید، هر قدر هم که بزرگ شوی باز بزرگتری در کار است، هر قدر هم که دانا شوی باز ناشناخته‌ای در کار است، ولی می‌توان ذهن خود را در بند کشید. نمی‌توان محرک‌ها را به آمدن یا رفتن وا داشت، ولی می‌توان واکنش‌های ذهن خود نسبت به آن محرک‌ها را به تمکین وا داشت.

وقتی از دست کسی یا چیزی عصبانی می‌شوی، در واقع، اجازه داده‌ای تا ذهنت به صورت پیش‌فرض و شرطی‌شده‌ -که آن را نیز جایی در مسیر رشد خود آموخته‌ای- واکنشی همیشگی را نسبت به یک رویداد نشان دهد. این در حالی‌ست که خشم چون ذغالی گداخته در دستان توست، دارد تو را می‌سوزاند، ولی تو متوجه این امر نیستی و تنها در آرزوی این که ذغال را به دامن او بیاندازی به سر می‌بری! حسادت چون خوره‌ای بر جانت افتاده، چونان اسیدی که در حال خوردن ظرف خود است و تو از حال خویش بی‌خبر و در فکر اینکه چگونه وجود او را بخوری!

این‌ها واژگان آشنایی‌ست: «او مرا عصبانی می‌کند» «او می‌داند چگونه مرا دیوانه کند» «او مرا اغوا کرد» «او مرا فریفت» «او بود که اول شروع کرد» و ... ما با تمام وجود سعی می‌کنیم که مسئولیت اعمال و احساسات خود را به گردن دیگری بیاندازیم. مدام در حال فرافکنی ترس‌ها و فرومایگی‌های خود به این و آن هستیم و غافل از اینکه اگر با خوک کشتی می‌گیریم به این معناست که چیزی خوک صفت در ما عاشق غلطیدن در گل و لای است! دریغ، از این که کسی نمی‌تواند مرا عصبانی، اغوا، فریفته، و یا تحریک کند، مگر اینکه که خودم به او این اجازه را داده باشم. عملاً وقتی که کنترلی بر اعمال شرطی‌شده‌ی ذهن خود نداریم به دیگران اجازه می‌دهیم تا ما را دستکاری کنند، انگار که دستگیره‌ی درب خانه‌یمان را بیرون قرار داده‌ایم، هر کسی می‌تواند سرش را بیاندازد پایین و بی‌خبر داخل شود.

وقتی مشاهده‌گر ذهن خود می‌شوید، وقتی تمناها، انفعالات و احساساتی را که در وجودتان برمی‌انگیزد زیر نظر دارید، دیگر ناآگاهانه به آن‌ها پاسخ نمی‌دهید. صبر می‌کنید و با شکیبایی به بارقه‌های خشم و شهوت و ترسی که در وجودتان برانگیخته شده -جدا از اینکه چه عاملی بهانه‌ی این تحریکات بوده است- می‌نگرید و متوجه می‌شوید که جلوی چشمان شما در حال رنگ باختن و کمسو شدن هستند. شما در درون خود این را تجربه می‌کنید که هیچ حسی -از خوشایند و ناخوشایند- ماندنی نیست و همه در حال گذر هستند. اگر من در خودم انبار باروتی نداشته باشم، جرقه‌ی او دیگر مرا منفجر نخواهد کرد و به همان سرعت که روشن شده خاموش می‌شود. در واقع این خود ما هستیم که به خشم، شهوت، حسادت، ترس و تعصب‌های خود سوخت می‌رسانیم.

آن زمان که تصمیم گرفتی از این بازی خارج شوی و دیگر ذهن خود را در مقام اربابی ننشاندی، از آن روز تو خود ارباب جهان خویش خواهی بود. شهوت قدرت هرگز سیر نمی‌شود، در حالی که رستگاری -به معنای رها شدن از تمناهای ذهن- به تو چنان قدرتی پیش‌کش می‌کند که حتی به تصور هم نمی‌آید. ما فکر می‌کنیم که باید کسی باشد که دوستمان بدارد، تا حس خوبی داشته باشیم، تا با خودمان در صلح باشیم، اما غافل از اینکه تا زمانی که به صلح درونی نرسیده باشیم اگر تمام دنیا را نیز به گرد خود جمع کنیم باز نیازمندیم، باز هم می‌ترسیم: نکند که او را از دست بدهم! اگر دوست خود شدید، اگر ذهن خود را که چون اسبی تنومند و چموش است رام کردید، آنگاه دیگر هرگز تنها نخواهید بود.



- وحید شاه رضا، دوشنبه ۲۷ شهریور ۱۳۹۱

 



+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم آبان 1391ساعت 3:7  توسط   | 

زن


بنظرم میرسد گذشته از نفوذ زن ، خود ِ کیفیت زنانگی در مرد میتواند طبیعت پیچیده زنانه را در روح مرد توجیه کند. اینجا و

در این "بازی زبانی" هیچ تصادفی نیست که در زبان آلمانی نام خورشید یک نام زنانه (در دستور زبان آلمانی، هر شئی با

پیشوند زنانه و یا مردانه و یا خنثی نامگذاری میشود) و در زبانهای دیگر مردانه است. ما در این مورد گواهی و تصدیق هنری

همه قرون را داریم.
 

بیشتر مردان که دارای بصیرت روانی باشند میدانند که وقتی " رایدر هاگارد" میگوید " آن زن – که –باید – او را اطاعت کرد" منظورش از این حرف چه بوده.. از اینها گذشته آنها (مردان) فورا می دانند چه گونه زنی حاضر و آماده برای پر کردن این فاکتور اسرار آمیز است.--( اینکه زنها بتوانند آن نت نزده را بصدا در بیاوردند)-- فاکتوری که زنها حس پیش بینی و فراست شان در آن بسیار قوی است.

تائید گسترده ای که از کتابهایی در این باره نوشته شده نشان میدهد که باید یک ویژگی ورای فردی در این تصویر آنیما باشد، یک چیزی که واجد یک موجودیت فراٌر و گذرا و منحصر به فرد نبوده، بلکه بیشتر یک تصویر نوعی و تیپیکال ، با ریشه هایی که ژرف تر از تعلق ها و وابستگی های ظاهری که به آن اشاره کردم متصل باشد. 

متضمن و پیش فرض ِطبیعت مرد، ، وجود "زن" است، چه به لحاظ جسمانی و چه از حیث معنوی. سیستم مرد از همان ابتداء امر، با "زن" کوک و ساز میشود ، درست به همان نسبت که مرد برای جهانی که در آن پای میگذارد، آب، نور، هوا، نمک و کربوهیدرات و غیره ، بطور قطع از ملزومات زندگی او است. فرم و صورتِ جهانی که مرد در آن متولد میشود، الزامِ این تصویر خیالی را بطور فطری در او نهفته گردانیده است. 

به همین ترتیب هم همسر، فرزندان ، تولد و مرگ اینها همه در "مرد"، تصاویری مجازی (ویرچوآل) اند که بطور فطری بشکل استعداد روانی در او نهفته شده اند. این مقوله ها ی " بالذات" ، بطور طبیعی دارای یک کاراکتر جمعی اند که شامل تصاویر والدین، همسر و فرزندان بطور عام هستند و سرنوشت فردی او نمی باشند. 

بنابراین ما باید بدانیم که این تصاویر از آنجائیکه محتوای محکم و جسمیت یافته ندارند، "ناآگاه" هستند. آنها استحکام، نفوذ و متعاقبا آگاهی خود را از راه رویاروئی با داده های تجربی بدست میاورند که تمایلات و گرایشات ناآگاه را لمس کرده و آنها را از ناآگاهی وارد زندگی کرده و به آنها جان می بخشند. 

اینها به گونه ای ته نشین و سپرده همه تجربیات اجداد ما هستند، اما دست کم برای ما در این محدودیت دانائی و آگاهی ای که داریم، اینها فقط تجربه خشک و خالی نیستند.

من (یونگ) باید اعتراف کنم که هرگز سند و مدرک مصون از خطائی برای این تصاویر حافظه ای به ارث رسیده نیافته ام، اما این هم نیست که بطور قطع بخواهم ممانعت برای این نکته که علاوه بر اینکه این ته نشین های جمعی که محتوایشان هیچ چیز بخصوص فردی نیست ، حافظه های به ارث رسیده یک فرد معین در آنها یافت بشود، هم داشته باشم!

اختیار سر خودی ِ کمپلکس های روحی، طبعا پشتیبان این مفهوم که یک نهاد شخصی نامشهود، که گویا در این عالم کاملا متفاوت از ما عمل میکند است. لذا فعالیت روح به مثابه یک نهاد خود مختار ، بدون هیچ نقطه وصلی با ذات میرنده احساس میشود. این چیزی جز تصور اینکه این موجودیت نامرئی، هدایت کننده یک نهاد خود مختار و مستقل است نمی باشد. در عین حال این مشخص نیست چرا نامشهودی این وجود مستقل باید همزمان دلالت بر نامیرندگی خودش هم بکند. کیفیت نامیرندگیِ این وجود، باید از یک حقیقت دیگر نشات گرفته شده باشد که من قبلابه آن اشاره کرده بودم من باب ِ مثال، جنبه تاریخی کاراکتریستیک روح. "رایدر هاگارد" در کتاب (She) بهترین توصیف را در این مورد نموده است.

وقتی که بودائی ها میگویند که توسعه و پیشرفت به سوی کمال از طریق مدیتیشن ، خاطرات زندگی های قبلی را بیدار میکند ، آنها هیچ تردیدی به اشاره به همین واقعیت روانشناختی ندارند . تنها تفاوت این است که آنها فاکتور های تاریخی را نه به روان بلکه به "آتمن" منسوب میکنند.

در مجموع، در راستای رفتار برون گرایانه غربی ها این نکنه که نامیرندگی باید از نقطه نظر احساسی و سنتی نسبت به آنیما با کیفیات زنانه ای که متفاوت و متمایز از "ایگو" ست ، مستند و قابل اثبات گردیده و در صورت ژرف سازی آن بخش غفلت شده درون گرای فرهنگ معنوی در غرب، و بوجود آوردن ِ استحاله ای که شبیه به ذهنیت شرقی باشد ، کیفیت نامیرندگی را از حالت دو پهلو و ابهام آمیزِ آنیما به سوی خود رهنمون کند و این امر برای غربی ها یک کیفیت ِ کاملا منطقی هم میتواند داشته باشد. 

در دیدگاه مشرق زمین، فقدان مفهوم "آنیما"، همانطورکه اینجا اشاره شد، وجود دارد ، و لذا بطور منطقی مفهوم پرسونا هم مورد فقدان است. و این قطعا تصادفی نیست چون هماننطور که قبلا اشاره کردم، یک رابطه سازشی و موافقت آمیز میان "پرسونا" و "آنیما" وجود دارد. 


It seems to me that apart from the influence of woman there is also the man’s own femininity to explain the feminine nature of the soul-complex. There is no question here of any linguistic “accident,” of the kind o that makes the sun feminine in German and masculine in other languages. We have, in this matter, the testimony of art from all ages. Most men, probably, who have any psychological insight at all will know what Rider Haggard means by “She-who-must-be- obeyed. Moreover they know at once the kind of woman who most readily embodies this mysterious factor, of which they have so vivid a premonition.

The wide recognition accorded to such books shows that there must be some supra-individual quality in this image of the anima, something that does not owe a fleeting existence simply to its individual uniqueness, but is far more typical, with roots that go deeper than the obvious surface attachments I have pointed out. The whole nature of man presupposes woman, both physically and spiritually. His system is tuned in to woman from the start, just as it is prepared for a quite definite world where there is water, light, air, salt, carbohydrates, etc. The form of the world into which he is born is already inborn in him as a virtual image. 

Likewise parents, wife, children, birth and death are inborn in him as virtual images as psychic aptitudes. These "a priori" categories have by nature a collective character; they are images of parents, wife, and children in general, and are not individual predestinations. We must therefore think of these images as lacking in solid content, hence as unconscious. They only acquire solidity, influence, and eventual consciousness in the encounter with empirical facts, which touch the unconscious aptitude and quicken it to life. They are in a sense the deposits of all our ancestral experiences, but they are not the experiences themselves. So at least its seems to us. in the present limited state of our knowledge.. (I must confess that I have never yet found infallible evidence for the inheritance of memory images, but I do not regard it as positively precluded that in addition to these collective deposits which contain nothing specifically individual, there may also be inherited memories that are individually determined.)

In the Eastern view the concept of the anima, as we have stated it here, is lacking, and so, logically, is the concept of a personal. This is certainly no accident, for; as I have already indicated a, a compensatory relationship exist between persona and anima.
Two essays on Analytical Psychology- Carl Jung


+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1391ساعت 11:52  توسط   | 

آنیما و آنیموس

ترجمه : نسرین بیرق دار


Anima and Animus- 
from the book: Two Essays on Analytical Psychology, Carl Jung-

برای کودک ، در میان همه روح ها، روح والدین، مهمترین اند و این یک امر جهانشمول ا ست. پس والدین کودک، نزدیک ترین و با نفوذ ترین بستگان او هستند. اما همانطور که کودک رشد می یباد این نفوذ کمرنگ تر میشود و سرانجام "تصویرذهنی" والدین بطور روزافزونی از آگاهی کودک خارج میشود و می شکافد تا بدانجا که سیطره نفوذ آنان میتواند یک جنبه منفی هم بخود بگیرد.

در چنین حالتی "تصویر ذهنی" یک عنصر خارجی و حتی "بیگانه " در سایکی فرد قلمداد میشود. آنوقت به جای والدین، برای یک مرد بالغ ، یک زن دیگر است جایگاه پر نفوذ ترین تاثیر محیط را اشغال میکند.

او همراه و رفیق او میشود و به او تعلق پیدا میکند و زندگی خود را با این فرد که کم و بیش همسن و سال خودش است را طی میکند این زن یک فرد بالادستی نیست، و بخاطر جوان بودن اش قدرت نمائی و یا سخت گیری بر این مرد ندارد. اما با این حال این زن یک فاکتور با نفوذ در روان این مرد است درست مانند والدین خودِ مرد، این زن یک "تصویر ذهنی" که نسبتا اختیار سر خود است { اما نه مانند آن تصویر ذهنی ِوالدین که قبلا شکسته و به دو نیم شد، بلکه این تصویرقاعدتا با آگاهی مرد هم در ارتباط است}. 

زن، با دستگاه روان شناختی متفاوت خود، منبع اطلاعات ای میشود که مرد توان دیدن اش را ندارد. او میتواند باعث الهام مرد بشود؛ توانائی شهودی زن که بسی بیش از مرد است ، میتواند به او اعلام خطر کند و احساس زن که همیشه مستقیم و شخصی است ، میتواند به او راههائی را نشان بدهد که خود مرد هرگز نمیتوانست آن راهها را کشف کند. 

اینجا بی تردید، منبع اصلی کیفیت زنانگی روح وجود دارد. اما این (زن بیرونی) تنها منبع بنظر نمی رسد. هیچ مردی نهایتا و بطور کامل "مردانه" نیست و این نیست که چیزی "زنانه" در خود نداشته باشد. واقعیت این است که آن مردهای خیلی مردانه ، در واقع دارند بخش زنانه خودشان را با محافظت بسیار می پوشانند و پنهان می سازند. زیرا که زندگی خیلی لطیف عاطفی، بنظر اینگونه مردان خیلی "زنانه" است.

فضیلت برای چنین مردانی ، سرکوبی بخش زنانه خود تا حد ممکنه است، درست مثل زنان که دست کم تا به امروز ، حرکات مردانه را بر خود روا ندارند و نمی پسندند. 
فروکوفتن ویژگی ها و تمایلات زنانگی در مردان ، یک نیاز جنس مخالفی که در ناآگاه تلنبار میشود را باعث میشود. و طبعا یک "تصویر ذهنی" از زن ( صورتِ جان) مایه پذیرش این نیاز میشود. برای همین است که مرد در انتخاب عاشقانه بطور مجکمی قصد بر بدست آودرن زنی را دارد که با ناآگاه خودش و زنانگی درون خودش همگون است و میتواند آن "فرافکنی" را پذیرا باشد. 

در حالیکه با اینکه این انتخاب بنظر این مرد یک انتخاب ایده آل است، اما ممکن است که منجر به این بشود که مرد با ضعیف ترین بخش روان خودش ازدواج کرده است. این متیواند روشنگر بسیاری از تزویج ها باشد.



Among all possible spirits the spirits of the parents are in practice the most important; hence the universal incidence of the ancestor cult. For the child, the parents are his closest and most influential relations. But as he grows older this influence is split off; consequently the parental "imagos" become increasingly shut away from consciousness and on account of the restrictive influence they sometimes continue to exert, they easily acquire a negative aspect. In this way the parental " imagos" remains an alien element somewhere “outside” the psyche. In place of the parents, woman now takes up her position as the most immediate environmental influence in the life f the adult man. She becomes his companion; she belongs to him in so far as he shares his life and is more or less of the same age. She is not of a superior order, ether by virtue of age, authority, or psychical straining. She is, however, a very influential factor and, like the parents, she produces an imago of a relatively autonomous nature- not an imago to be split off like that of the parents, but one that has to be kept associated with consciousness. Woman, with her very dissimilar psychology, is and always has been a source of information about things for which a man has no eyes. She can be his inspiration; her intuitive capacity, often superior to mans, can give him timely warning, and her feeling, always directed towards the personal, can show him ways which his own less personally accented feeling would never have discovered. 

Here, without a doubt, is one of the main sources for the feminine quality of the soul. But it does not seem to be the only source. No man is so entirely masculine that he has nothing feminize in him. The fact is, rather, that very masculine men have-carefully guarded and hidden- a very soft emotional life, often incorrectly described as “feminine.” A man counts it a virtue to repress his feminine traits as much as possible, just as a woman, as least until recently, considered it unbecoming to be “mannish.” The repression of feminine traits and inclination naturally causes these contra sexual demands to accumulate in the unconscious. NO less naturally, the imago of woman ( the soul image) becomes a receptacle for these demands, which is why a man , in his love- choice, is strongly tempted to win the woman who best corresponds to his own unconscious femininity-a woman, in short, who can unhesitatingly receive the projection of his soul. Although such a choice is often regarded and felt as altogether ideal, it may turn out that the man has manifestly married his own worst weakness. This would explain some highly remarkable conjunctions.



+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1391ساعت 11:50  توسط   | 

فضیلتمندی



بیشتر مردم ترجیح می‌دهند فضیلتمند باشند، چون مزدی در کار است. و به همین دلیل فضیلتشان چندان هم ستودنی نیست -هدفمند است، بسیار پیش می‌آید که فرد خوب است تنها به این دلیل که توقع دارد دیگران بگویند: «راستی که چه خوب است!» - پس پاداشی در انتظا
رمان است .. [اما] اگر فضیلت پاداشی در پی داشته باشد، همانا خودِ آن فضیلت پاداش ِ خویش است.

- کارل گوستاو یونگ، سمینار زرتشتِ نیچه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

«جامعه» یک واژه است و تنها واقعیتی قراردادی و انتزاعی دارد. آن‌چه حقیقت دارد «فردیت» یا همانا تک تک افراد یک جامعه با خصوصیات و ویژگی‌های منحصر به فردشان است. تمام درختان چنار شبیه هم هستند، اما اگر یک روز وقت بگذارید و طول خیابان ولیعصر را با صَرف توجه به درختانش گذر کنید، خواهید دید که هیچ دوتایی از درختان چنارش عین هم نیستند. در واقع، درخت نیز یک واژه است، یک بازی زبانی، آن‌چه در واقعیت با آن روبرو هستیم «درخت» نیست، بلکه «درخت‌ها» هستند. 

اما از طرف دیگر اجتماع با همه‌ی انتزاعی بودنش یک واقعیت است، چرا که روابط بین فردی و قراردادهای فی ما بین نیز واقعیت خاص خودشان را دارند. اگر بیش از اندازه بر پیوندها متمرکز شوید، فردیت را از دست می‌دهید و اگر بیش از اندازه بر فردیت تاکید کنید، واقعیت باهم بودگی خود با طبیعت و دیگران را زیر سئوال برده‌اید. این حالت اخیر مثل این است که از دیدن جنگل ناتوان باشید فقط به خاطر این‌که درختان جلوی دیدتان را گرفته‌اند! اما آنچه بیشتر شایع است این است که فرد اسیر انبوه درختان -عظمت جنگل- شود و در عمل هیچ درختی را نبیند، اینکه فرد با جمع و معیارهای جمعی آن‌چنان هم‌ هویت‌پنداری کند که فردیت خودش را به یکباره از دست بدهد. و از این‌رو آنچه او را او می‌سازد به فراموشی سپرده، یک ملالت دائمی برای خود و جهان باشد.

توافق‌هایی وجود دارد بر سر این‌که چه چیزی خوب و چه چیزی بد است. ما تصور می‌کنیم که این کیفیات حقیقی‌‌اند و یا به زبان بهتر واقعیاتی هستند که بشر کشف‌شان کرده است، غافل از اینکه این خودِ توافق‌ها هستند که اساساً خوب و بد را می‌آفرینند. لائو تزو می‌گوید: «وقتی مردم برخی چيزها را زيبا می‌دانند،
چيزهای ديگر زشت می‌شوند. وقتی مردم بعضی چيزها را خوب می‌دانند، چيزهای ديگر بد می‌شوند.» این اشتباه رایج وجود دارد که نظام ارزش‌های جمعی حقیقت پنداشته شود، یعنی یک عمل یا یک چیز ارزش خود را از برداشتی که زمانی از آن شده است و حالا به عنوان یک قرارداد پذیرفته شده بگیرد و نه از کارکرد حقیقی آن در پس‌زمینه‌ی زمانی و مکانی خاصش در این لحظه‌ی به خصوص.

وقتی یونگ می‌گوید: «اگر فضیلت پاداشی در پی داشته باشد، همانا خودِ آن فضیلت پاداش ِ خویش است.» منظورش این است که عملی بالواقع نیک است که در عمل نیکی خود را ثابت کند، یعنی در ظرف زمانی و مکانی خاص خودش ارزش انطباق و ایجاد هماهنگی داشته باشد. چنین عملی دیگر نیاز به گرفتن پاداش از هیچ منبع دیگری -چه اجتماع و چه الوهیت- را ندارد، چراکه خودش پاداش خودش را داده است، که همانا هماهنگ ساختن فرد با طبیعت درونی و بیرونی خویش است. مشکل این‌جاست که وقتی فردی عمل متناسب با ظرف زمانی‌-مکانی ویژه‌ای را انجام می‌دهد با پاداش طبیعی آن عمل شرطی می‌شود و می‌کوشد در موقعیت‌های دیگر نیز آن پاداش را دریافت کند، غافل از اینکه موقعیت‌‌ها نیز از فردیت ویژه‌ی خودشان برخوردار هستند و از این‌رو عملی که در یک موقعیت منجر به ایجاد هماهنگی می‌شود ممکن است در موقعیت دیگری این خاصیت را نداشته باشد و حتی بالعکس ایجاد اغتشاش کند. از اینرو یک نظام ارزش‌گذاری مطلق در مواجهه با واقعیتِ نسبی تجربه‌ی ما از عالم‌، قابلیت تطبیق اندکی را دارا‌ست. 

لائو تزو می‌گوید: «فرزانه کار خویش را به تمامی انجام می‌دهد، سپس آن را رها کرده و فراموش می‌کند. او عمل می‌کند بدون این‌که در پی نتیجه باشد.» وقتی فرد توجه کامل خود را در این لحظه نگاه دارد متوجه شرایط ویژه‌ی خودش و موقعیت می‌شود و از این‌رو قادر است تمام توانش را در عملی همسو با آن به کار گیرد ولی اگر درگیر خاطره‌اش از زندگی باشد، یعنی در حال مقایسه‌ی وضعیت فعلی با وضعیت مشابهی که پیش‌تر تجربه کرده باشد -اگر درگیر حرص و آز زدن برای کسب پاداشی که قبلا دریافت کرده باشد و یا در نفرت و بیزاری از رنجی که برایش داشته به سر ببرد- ظرف ذهنش را با چیزی پر کرده است که کمترین تناسب را با آن‌چه در عمل با آن ربروست دارد. فرهنگ تائویی چنین فردی را درگیر تقلا و تلاش (try) می‌داند، در مقابل کسی که به سادگی هست -در لحظه حضور دارد- و مشغول انجام دادن (do) است؛ اولی واکنش نشان می‌دهد، در حالی که دومی کنش می‌کند. تلاش کردن برای خوب بودن، نه تنها در عمل به خوبی نمی‌انجامد که بالعکس ریشه‌ی همه‌ی پلیدی‌هاست. وقتی فرد خود را با خاطرات، انگیزه‌ها، برداشت‌ها و قضاوت‌های بسیاری از گذشته پر کرده است، قادر نیست که حقیقت این لحظه را دریابد و از اینرو مانند کوری‌ست که با تکیه بر عصای قراردادها مدام با اشیا‌ء پیرامونش برخورد می‌کند.‌ مولوی از اینرو می‌گوید: «پای استدلالیون چوبین بُوَد، پای چوبین سخت بی‌تمکین بُوَد.» وقتی فرد به دنبال نتیجه باشد مأیوس و ناامید می‌شود، اما کسی که تنها انجام (do) می‌دهد، نتیجه‌ی طبیعی عملش که شکست را هم به اندازه‌ی پیروزی شامل می‌شود پذیرا است. اولی «تلاش» می‌کند که از شکست پرهیز کند و از این‌رو عملش از همان ابتدا محکوم به شکست است.

آیا خورشید در تابش خود قصد و نیتی دارد؟ آیا زمین در گردش خود به دور خورشید تلاشی می‌کند؟ فرزانه نیز در فضیلت خود این‌چنین است. او بدون اینکه کاری انجام دهد، کارها را به انجام می‌رساند، که تائو آن را «وو-وی» (wu-wei) یا «عمل بدون عمل» می‌نامد. وقتی عملی با فیلتر ذهنی فرد، با نیات و انگیزه‌هایش آلوده نشده باشد دیگر عمل نیست، به این معنا که دیگر «کارما» یا اثری به همراه ندارد که فرد را در یک چرخه‌ی معیوب و تکرار شونده از عمل و اثر عمل گرفتار کند. بودا می‌گوید فرقی میان کارمای خوب و بد وجود ندارد، کارمای بد مثل زنجیر آهنی‌ست و کارمای خوب مثل زنجیر طلایی، که جنس آن‌ها حقیقت زنجیر بودنشان را تغییر نمی‌دهد. تا زمانی که فرد درگیر نیازهای خود است، یعنی از روی شرطی‌شدگی‌های ذهنی‌اش به دنیا پاسخ می‌دهد در بند کارماست و این یعنی در چرخه‌ی تولد و مرگ، و رنج و شادی سرگشته بودن. آن‌چه بودا «نیروانا» یا رهایی نهایی می‌نامد همان کیفیت «وو-وی» است، یعنی بودن بدون این‌که قصد و نیات ما آن بودن را مخدوش کند: یعنی آگاهی ناب و سرشار از لحظه‌ی اکنون. چنین فردی از نظر اطرافیان فردی به غایت اخلاقی به نظر می‌رسد، چراکه رفتارش در عمل همیشه متناسب با موقعیت است، اما او نه تنها اخلاقی نیست، بلکه چون از اخلاقیات رها شده اینچنین اخلاقی‌ به نظر می‌آید. این یک تناقض آشکار است، تناقضی که به قول لائو تزو خصوصیت اصلی کلام حقیقت است. در خاتمه فصل سی و هشتم از کتابِ «تائو تِ چینگ» لائو تزو را می‌آورم، با این امید که در معنای لایه لایه‌ی درونش بیشتر تعمق کنیم:

«فرزانه تلاش نمی‌كند قدرتمند شود؛
بنابراين قدرتمند حقيقی است.
انسان عادی در تلاش برای رسيدن به قدرت است؛
بنابراين هرگز قدرت كافی بدست نمی‌آورد.

فرزانه هيچ نمی‌كند،
با اين وجود چيزی ناتمام باقی نمی‌گذارد.
انسان عادی هميشه مشغول كارهای مختلف است،
با اين وجود كارهای ناتمام زيادی دارد.

انسان مهربان عمل می‌كند،
و چيزی ناتمام باقی می‌ماند.
انسان عادل عمل می كند
و بسياری چيزهای ناتمام باقی می‌مانند.
اخلاق گرا عمل می‌كند
و هنگامی كه كاری از پيش نمی‌برد
آستين بالا می‌زند و از زور استفاده می‌كند.

وقتی تائو گم می‌شود، خوبی پديدار می‌شود.
وقتی خوبی گم می‌شود، اخلاقيات پديد می‌آيند.
وقتی اخلاقيات گم می‌شوند، آداب و رسوم جايگزين می‌شود.
آداب و رسوم مختلف پوسته ايمان است
و شروع آشوب و بی‌نظمی.

فرزانه به عمق توجه می‌كند نه به سطح،
به ميوه نه به گل،
او از خود كاری نمی‌كند،
در واقعيت تمركز يافته
و خيالات باطلش از ميان رفته است.»

برای کسانی که با مفهوم تائو آشنا نیستند توضیح مختصری می‌آورم -می‌توانید این توضیح را هربار که در شعر لائو تزو با آن روبرو می‌شوید در نظر آورید. تائو (Tao) به معنی «راه» است و همچنین «غایت هستی»: هدف نه نقطه‌ای در پایان مسیر که خودِ مسیر است. وقتی این را عمیقاً درک کنی با ثانیه به ثانیه‌ی زندگی همسو و همراه می‌شوی، چرا که هر لحظه، خود به تنهایی غایتِ هستی را شامل است. تائو به سادگی لحظه‌ی اکنون و به شکیبایی و سخاوت طبیعت است؛ تائو بی‌آنکه بپرسد می‌بخشد و هیچ قضاوتی نمی‌کند: مثل باران. انسان استقرار یافته در تائو نیز «ساده، شکیبا و شفیق» است. تائو از جنس شناخت نیست و از این رو لائو تزو آن را قدیم‌تر از خدا می‌داند، اما به سادگی می‌توان آن شد: درباره‌ی تائو نمی‌توان سخن گفت، اما می‌توان به آن عمل کرد.


- وحید شاه رضا 

vahid.shahreza@gmail.com

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1391ساعت 4:9  توسط   | 

خیال فعال




در عالم واقع خدا یک عقیده نیست؛ بلکه حقیقتی روان‌شناختی‌ست که بر مردمان حادث می‌شود. ایده‌ی خدا از تجربه‌ی ماورای طبیعت (numinosum) نشأت گرفت: تجربه‌ای روانی مربوط به لحظاتی که انسان حس می‌کرد نیرویی بر او چیره شده است؛ این واژه از ریشه‌ی ل
اتینی «numen» به معنای اشاره یا نشانه مشتق شده است.

این واژه متعلق به تجربه‌ای کهن در تاریخ باستان است، زمانی که انسان ناچار شد در برابر پیکره‌ی خداوند به نیایش بنشیند، پس به سوی سنگی گام برداشت که افراشته شده بود تا مردمان طوری دعاهایشان را به گوشش بخوانند که خدا صدایشان را بشنود؛ سپس آنقدر بر آن پیکره چشم دوخت تا خدا سری جنباند یا چشمانش را باز و بسته کرد یا به طریقی دیگر پاسخی به او داد.

این شیوه‌ی خلاصه شده‌ی یک خیال‌پردازی فعال (Active Imagination) است: تمرکز بر یک تصویر یا پیکره تا زمانی که به حرکت درآید؛ لحظه‌ای که خدا در آن اشاره‌ای می‌کند تا پذیرش یا عدم پذیرش خود را نشان دهد، همان لحظه‌ی ماورای طبیعی‌ است.

- کارل گوستاو یونگ، سمینار زرتشتِ نیچه




+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مرداد 1391ساعت 5:2  توسط   | 

طبقه بندی تاریخی مردم





می‌توان طبقه‌ بندی مردم را به نوعی یک طبقه بندی تاریخی دانست: مردمانی هستند که زمانه‌ی ایشان هنوز فرا نرسیده است؛ این‌ها از لحاظ تاریخی نابهنگامند و آینده را پیش از موعد می‌بینند و به آن می‌پردازند. طبقه‌ی بعدی افرادی هستند که متعلق به زمانه‌ی خویشند؛ ولی بسیاری هم هستند که به هیچ‌وجه به این زمانه تعلق ندارند؛ بلکه باید در دوره‌ی والدین یا اجداد ما می‌زیستند. در طبقات بعدی افراد زیادی جای می‌گیرند که به قرون وسطی تعلق دارند و دیگرانی که به زمان‌های بسیار دورتر و حتی دوران غارنشینی متعلقند؛ در خیابان و قطار به آن‌ها بر می‌خوریم، مثلا گاهی غارنشین پیر و مضحکی را می‌بینیم که واقعاً نباید بیش از این زندگی کند. 

این مسئله ناشی از این حقیقت است که مشکلات خاص هر زمانه‌ای را بسیاری از مردم آن دوران درک می‌کنند، ولی همان مشکلات برای گروهی از مردم همان زمانه محسوس نیست، دست کم درک مستقیمی از آن‌ها ندارند.

- کارل گوستاو یونگ، سمینار زرتشتِ نیچه


ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


در گذر زمان همه‌چیز در طبیعت دست خوش تغییر و تبدل می‌شود؛ جوامع انسانی نیز از این قاعده‌ی کلی مستثنی نمی‌باشند. انسان‌ها از این منظر که چگونه به این تغییرات پاسخ می‌دهند با هم متفاوتند: برخی، تغییرات را شهود می‌کنند و بو می‌کشند؛ آن‌ها نه تنها زودتر از دیگران متوجه این می‌شوند که زمانه آبستن چه تغییری‌ست بلکه خود نیز پیشتر از دیگران به سمت آن حرکت می‌کنند و پذیرایش می‌گردند. کار این دسته از افراد که همیشه جزء اقلیت هر اجتماعی هستند بسیار سنگین و در عین حال حیاتی‌ست. آنها پیش قراولان تغییراتند، موتور محرک جامعه، و بدون آن‌ها جامعه درجا می‌زند و مانند آبی که راکد شده باشد شروع به گندیدن می‌کند. از آنجایی که اکثریت جامعه از تغییر گریزان است و ترجیح می‌دهد به عادات و رسوم شناخته شده‌ی خود بچسبد به پیش قراولان یا آنگونه که نیچه می‌گوید به «نابهنگامان» سخت می‌گیرد. 


دسته‌ی دیگر در زمان حال زندگی می‌کنند: ایشان چرخ دنده‌های ماشین جامعه‌ می‌باشند. آنچه در گذر زمان در متن هر جامعه‌ای رسوب کرده و به قوانین و قراردهای مشترک بدل شده توسط این قشر به اجرا در می‌آید و زندگی می‌شود. برعکس دسته‌ی پیشین که دغدغه‌ی چیزی را دارند که تنها با ظرافت ویژه‌ای می‌توان در لابه‌لای روال معمول زندگی مردم آن را دید، اینان دغدغه‌ی آشکارتری دارند. پیش‌ قراولان کمبودها و کاستی‌های زیربنایی را درک می‌کنند و کسانی که در لحظه‌ی اکنون به سر می‌برند مشغول تاثیرات مشهودی هستند که از آن دلایل زیربنایی نشات می‌گیرند. می‌توان دسته‌ی اول را درگیر معنی و دسته‌ی دوم را مشغول فُرم دانست. دسته‌ی اول تغییرات نگرشی و کلی‌تری را باعث می‌شوند و دسته‌ی دوم، نیروهای اجرایی برای دست یافتن به آن بینش‌ها را فراهم می‌کنند. پیش‌قراولان، حکومت، ایدئولوژی، فلسفه‌ی علم و اخلاق و منش کلی یک جامعه را می‌بینند و اکنونی‌ها علم، تکنولوژی، دولت و سازمان‌های اجتماعی را.

در حالی که این هر دو گروه عمیقاً درگیر مسائل اجتماع خود هستند و هر کدام به سهم خود در پیش‌برد مسیر تکامل جامعه‌ی خویش تاثیرگذاراند، دسته‌ی سومی نیز وجود دارد که حساسیت بسیار ناچیز و حتی نزدیک به صفری نسبت به تغییر دارد. این همان انسان کهن است که در گذشته زندگی می‌کند، در خواب و خیال روزگاری که تنها تعریف آن را شنیده‌ است؛ ایشان پیشرفت جامعه را در مواجه شدن با مسائل پیش‌رو نمی‌بینند، بلکه با انکار آن‌ها و بازگشتن به زندگی ساده‌ی اجدادشان موافق هستند. متاسفانه در هر جامعه‌ای این قشر است که اکثریت را تشکیل می‌دهد. انسان توده‌ای چون کودک نابالغی‌ست که جورش را دیگران می‌کشند. او نه تنها درک درستی از مسائل واقعی که جامعه با آن روبروست ندارد، بلکه خود در واقع بخش مهمی از این مشکلات و مسائل است. با این حال همان‌طور که کودک در وجود هر فردی غریزه و قوه‌ی خلاقه را نمادینه می‌کند، انسان جمعی نیز نیروی آفرینش‌گر جامعه است: نیرویی که کور است.


از این‌رو، نابهنگام واقعی کسی نیست که توده را خوار شمرده، یا ترک می‌کند و به انزوا می‌رود، بلکه او این نیروی عظیم را چشم می‌شود، تا توان دیدن بیابد. گفتن این حرف که این جامعه خواب است، ناپخته و نابالغ است، و دون‌شان من می‌باشد هیچ‌چیز را حل نمی‌کند. درست است که پیش قراول از همه بهتر می‌داند که رنجی که او و همه‌ی هم‌قطارانش متحمل می‌شوند از جهل و ناپختگی انسان جمعی‌ست، ولی او همچنین نیک می‌داند که در واقع همین خاکِ توده است که توان بارور کردن بذر اندیشه و بینش روشن‌تر فردایی را که او در سر می‌پروراند دارد. با ترک، سرکوب و نادیده گرفتن روانشناسی انسان جمعی، روشنفکر به موجودی بی‌ریشه و معلق در هوا بدل می‌شود. پیش‌قراول حقیقی خود را نزدیک زمین، که حتی در زیر آن نگاه می‌دارد، او می‌بایست به غایت فروتن باشد تا بتواند رشد خود و جامعه‌اش هر دو را شاهد باشد. خردمند چین باستان، لائو تزو می‌گوید: «فرزانه در پشت‌سر قرار می‌گیرد، از اینروست که او همیشه پیش‌تر از دیگران در حرکت است.»


- وحیـد شاهـرضا؛ دوشنبه ۱۶ مرداد ۱۳۹۱


vahid.shahreza@gmail.com



+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مرداد 1391ساعت 0:29  توسط   | 

هزینه رشد


 


اگر شخصیت خودآگاه خود را در معرض خطر غرق شدن قرار ندهید، هرگز رشد نخواهید کرد.

- کارل گوستاو یونگ، سمینار زرتشتِ نیچه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

هر فردی در کنش‌های رشدیافته‌‌تر شخصیتش، از اقتدار و آرامش برخوردار است، و میلی هم ندارد تا‌ با کنش‌های فرودینش روبرو شود. راحت‌تر این است که فردی با کنش «فکری» رشدیافته حوزه‌ی احساسات را سخیف و خُرد بنامد و از آن دوری کند تا اینکه خود را در شرایطی قرار دهد که احساساتِ نابالغ و ناپخته‌اش را به چالش بگیرد. به وارونه فردی که کنش برترش «احساسی»‌ست نیر ترجیح می‌دهد از موقعیت‌هایی که نیازمند تعقل و ارزیابی منطقی‌ست دوری کند و افراد «فکری» را سرد و خشک و بی‌روح برچسب بزند. «درونگرا» از قرارگیری در موقعیت‌های اجتماعی دوری می‌کند و برونگراها را سطحی خطاب می‌کند و «برونگرا» نیز از تنها شدن با خود فرار کرده و درونگراها را منزوی و مرموز برچسب می‌زند.

هر بخشی از وجودمان را که انکار کنیم در نهایت به انکار ما می‌انجامد. فرقی نمی‌کند که تا چه اندازه در سرکوبِ کنش‌های فرودین خود موفق باشیم، آن‌‌ها درست در بدترین زمان ممکن بیرون می‌جهند و کنترل اوضاع را به دست می‌گیرند: اخلاق‌گرای خشک و افراطی ناگهان در یک درگیری به بدوی‌ترین شکل ممکن با احساس خشم خود روبرو شده و کسی را به قتل می‌رساند، استادِ دانشگاه عاشق خدمتکار خود می‌شود!، فرد بشاش و اجتماعی در روبرو شدن با مشکلش ناگهان احساس فلج بودن می‌کند و به گوشه‌ی خانه می‌افتد و نمی‌تواند از هیچ‌کدام از روابطش در کمک به خود سودی ببرد و درونگرا ناگهان خود را در امواج خروشان احساساتِ جمعی غرق شده می‌یابد و احساس فردیتش را از دست می‌نهد.

همه‌ی این موقعیت‌ها و هزاران موقعیت مشابه دیگر در زندگی روزمره‌ی ما حکایت از این می‌کنند که سرکوب کردن، بدترین راه‌حلی‌ست که ما می‌توانیم برای روبرو شدن با محتویات روان خود برگزینیم. یونگ معتقد است که سرکوب باعث می‌شود تا ناخودآگاه رنگ و بویی شرور و خطرناک به خود بگیرد، در حالی که اگر آن را پذیرا باشیم چون کودک یا حیوانی خود را به ما می‌نمایاند که انرژی سرشاری برای زندگی به ما هدیه کرده و به مرور در تماس با تجربه پخته‌تر و رشدیافته‌تر می‌شود. اما برای این‌که بتوانیم «آن دیگری» را در درون خود پذیرا شویم باید هزینه‌‌اش را نیز بپردازیم. وارد شدن در سرزمینی که در آن چون کودکی بی‌دست و پا هستیم کار چندان دلچسبی نیست، خودپنداره‌ی ما در معرض تحدید قرار می‌گیرد: این‌طور به نظر می‌رسد که شخصیتِ خودآگاه‌مان در حال غرق شدن است و داریم هویت‌مان را از دست می‌دهیم. شاید این احساس چندان هم بی‌مورد نباشد، چراکه ما مشغول شکستن تصورات‌مان از خود و جهانیم و در تلاشیم که از زاویه‌ای متضاد به همه‌چیز بنگریم. بی‌شک این چالشی بزرگ برای شخصیت شکل‌گرفته‌ی ما در طول زمان است، اما نکته این‌جاست که اگر این احساس را تاب بیاوریم در نقطه‌ای به یک سنتـز جدید از «من»ِ پیشین و حوزه‌ی شناختی جدیدمان دست می‌یابیم. این لحظه‌ی تولد دوباره است، وقتی جفت اضداد به اتحادی کیمیایی دست می‌یابند و ما در «من»ی جدید زنده می‌شویم که وسیع‌تر از نقابِ خشک و یکسویه‌ی دیروز است و می‌تواند جهان را بیشتر در خود پذیرا گردد و دامنه‌ی ادراکات و تجربیاتش وسیع‌تر و غنی‌تر می‌شود.

یونگ می‌گوید: «هرچیز خوبی پر هزینه است، و گسترش شخصیت از پرهزینه‌ترین چیزهاست.» تا زمانی که اقتدار خود را واننهیم، عجز را در وجود خود نپذیریم و داوطلبانه وارد سرزمین سایه‌ها نگردیم، هیچ‌چز تغییر نمی‌کند، هیچ اتفاقی‌ رخ نمی‌دهد، لااقل هیچ‌چیز درستی هم به وقوع نمی‌پیوندد. شناختِ خود، پشت میز مطالعه رخ نمی‌دهد، در میانه‌ی میدان زندگی اتفاق می‌افتد. تا زمانی که جسارت خطا کردن را نداشته باشیم و نتوانیم خود را درست در پست‌ترین حالت‌هایمان پذیرا شویم، تا آن زمان که آگاهانه به سراغ تاریکی خود نرویم، هیچ نوری نیز نخواهیم یافت.

- وحیــد شاهـرضا؛ تهران، یکشـنبه ۲۵ تیر ۱۳۹۱
 
vahid.shahreza@gmail.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 21:26  توسط   | 

توده







هیـچ‌چیز جز خلاقیتِ کور توده‌ی مردم قادر نیست کلیسـایی نوین خلق کند؛ عوام‌الناس چنان کلیسای جدیدی می‌آفرینند که هیچ انسان هوشمندی قادر به خلق آن نیست. زیرا برای آفرینش کلیسا باید نابینا باشید: هوش یا خودآگاهی بیش از اندازه به کارتان نمی‌آید

. نابخردی محض لازم است. تنها نیرویی که می‌تواند کلیسایی نوین بر روی زمین بسازد توده‌ی مردم است.

وقتی عوام‌الناس توانستند دیوارها را درهم بشکنند، خودشان هم بلافاصله یک کلیسا می‌سازند، کلیسایی که شاید بدتر از قبلی باشد، مثلاً می‌تواند یک نظام حکومتی باشد. ما دین سالاری نداریم، ولی دولت داریم. می‌دانید که از دید یک فرد هوشمند، دولت موضوعی انتزاعی‌ست. او هرگز آن را موجودی زنده قلمداد نمی‌کند، ولی توده‌ی مردم آن‌قدر کودنند که آن را موجودی زنده بدانند که باید داری قدرت مطلق باشد، بنابراین از آن کلیسا می‌سازند. برای نمونه، دولت فعلی روسیه یا حتی آلمان و ایتالیا [منظور روسیه‌ی بولشویک، آلمان نازی و ایتالیای فاشیست است] در واقع نوعی کلیساست با خصوصیاتی مذهبی؛ و قوانین درون این کلیسا بسیار مرگبارتر و مخرب‌تر از کلیسای کاتولیک است.

- کارل گوستاو یونگ، سمینار زرتشتِ نیچـه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

انسان توده‌ای از خودش چیزی نمی‌داند، و نمی‌توان واژه‌ی هوشیاری یا خودآگاهی را برای او اتلاق کرد. در واقع، توده‌ی مردم در نوعی نیمه‌هوشیاری زندگی می‌کنند، گونه‌ای خواب‌گردی، و شاید تنها در لحظات واقعاً بحرانی و آن هم برای چند لحظه هوشیاری کامل خود را بدست می‌آورند و دوباره به سرعت خودشان را از شرش خلاص می‌کنند؛ برای مثال وقتی جان فرد در خطر است و او ناگهان و به گونه‌ای غریزی تمام نیروهایش را برای دفاع از خود بسیج می‌کند. هوشیاری هزینه‌ی بالایی طلب می‌کند که اکثر انسان‌ها حاظر نیستند پرداختش کنند. هوشیاری به این معناست که فرد عمیقاً درک کند که موجودی تنها و مخیّر است که آگاهی نسبی و اندکی دارد و در نتیجه در هر لحظه از زندگیش با انتخاب‌هایی روبروست که احتمالاً گزینه‌ی اشتباهی را در موردشان انتخاب خواهد کرد. هوشیاری در ذات خودش اضطراب تنهایی، شکست و مرگ را نهفته دارد.

در واقع، همان‌طور که نیچـه به درستی اشاره می‌کند وضعیت انسان وضعیتی بینابینی‌ست یا به بیان خود او: انسان پلی‌ست میان حیوان و ابرانسان. حیوان با غریزه‌ی صرف زندگی می‌کند و از نوعی هماهنگی پیشین با طبیعت برخوردار است، ولی انسان از نوعی آگاهی و نیروی تامل -به معنای بازسازی دوباره‌ی گذشته در ذهن و مقایسه‌ی آن با موقعیت‌های دیگر- برخوردار است. این آگاهی تمیز دهنده به انسان تا حد زیادی اراده‌ی آزاد نیز بخشیده است و در نتیجه او باید خودش این هماهنگی را به وجود آورد؛ ولی با این‌همه انسان تازه در شروع راه است. هنوز میزان دانسته‌های بشر در مقابل نیازموزده‌هایش کمتر از هیچ است؛ ما هنوز زمین خود را به خوبی نمی‌شناسیم، هنوز جسم و روان خود را به تمامی درک نکرده‌ایم و آن بیرون با کهکشانی روبروییم که حتی انتهایش را نیز نمی‌توانیم تخمین بزنیم و این وضعیت عیناً در مورد کهشکشان درونی (روان) خودمان نیز صادق است.

از اینروست که اکثر مردم از مواجه شدن با وضعیت وجودی خود طفره می‌روند و از پذیرفتن آگاهی، آزادی و مسئولیت خود سرباز می‌زنند. آنان نمی‌خواهند که بر روی این پل معلق و خطرناک قدم بگذارند و ترجیح می‌دهند تا به عقب برگردند و آن پیوستگی و یکی بودن ناهوشیار که دیرزمانی وقتی حیوان بودند و یا نزدیکتر، در زهدان مادر تجربه کرده‌اند را به گونه‌ای دوباره بازیابند. اما واقعیت تلخ برای آنان این است که زمان به عقب بازنمی‌گردد؛ زندگی یک جاده‌ی یکطرفه است که تنها در آن می‌توان به پیش رفت، دیگر نمی‌توان وضعیت دیروز را تجربه کرد. بشر چاره‌ای ندارد جز این‌که از روی این پل گذر کند و آگاهی برتری که در آنسو انتظارش را می‌کشد به چنگ آورد. هر انسانی که به ترس خود از تغییر چیره شود، هر انسانی که پای در راه خود شدن بگذارد به سهم خود، آگاهی جمعی را یک قدم به ابرانسان نزدیک‌تر کرده است و هر انسانی که زبونی پیشه کند و خود را در مخدر غرق کند -فرقی نمی‌کند تریاک باشد، الکل، دین، ملیت‌پرستی یا ایدئولوژی‌های سیاسی- چون یک لنگر به پای زندگی و به پای هم قطاران هم‌نوعش در این مسیر بسته شده‌ است.

انسان جمعی نیازمند یک قیم است تا با فرافکنی مسئولیت خودش بر گردن او از شر اضطراب آزادی رها شود. توده می‌کوشد تا قوانین و بنیان‌های قابل اتکایی بیابد که قابل تکرار باشند: ذهن انسان با چند هفته تمرین می‌تواند «ده فرمان» را بیاموزد و از آن پس بدون نیاز به هوشمندی و هوشیاری مثل یک ماشین آن را اجرا کند. اگر بشود، فرد هرگز خودش را از مادرش جدا نخواهد کرد -آنگونه که در روران‌رنجوری‌ها شاهد آن هستیم- و اگر چاره‌ای نداشته باشد جز جدایی، باید برای آن جایگزینی پیدا کند. اینجاست که قوم، قبیله، کیش، سازمان و دولت جایگزین بهشت وابستگی ناهوشیارانه با مادر می‌شوند. فرد اراده‌ی خود را در سازمان‌های اجتماعی حل می‌کند و هویتی جعلی را به دست می‌آورد که به او احساس ارزشمندی و حق به جانبی می‌دهد. در واقع، جمعی روان‌رنجور به هم می‌پیوندند و به علت توافق نظری که باهم دارند و نیرویی که جمع به آن‌ها می‌بخشد از بیماری‌شان ارزش می‌آفرینند. متاسفانه وضعیت دنیای امروز اینگونه است: تعداد افرادی که فریت‌یافته‌اند و یا در این مسیر حرکت می‌کنند از دو درصد کل جمعیت دنیا نیز کمتر است و در واقع ایشان از نگاه اکثریت، غیرعادی و مشکل‌دار هستند. وضعیت بسیار شبیه آن داستان مثنوی‌ست که یک بینا وارد شهر کورها شده بود. عامی نمی‌خواهد که بینا شود، می‌خواهد تو را کور کند!

در چنین دنیایی بزرگترین فریبی که یک روشنفکر می‌تواند بخورد این است که به نیروی توده‌ی مردم اعتماد کند و تصور کند که عوام‌الناس قادرند در جوشش‌ها و انقلاب‌هایشان چیزی نو بیافرینند. بزرگترین خودفریبی برای کسی که پا در عرصه‌ی خود شدن می‌گذارد این است که از خودش یک مُصلح اجتماعی بسازد. مردم به دنبال تکیه‌گاه هستند، به دنبال یک منبع اقتدار که ایشان را از شر خودآگاهی و انتخاب‌های دردناکشان برهاند. توده یک فرد را جلو می‌اندازد، او را بالا می‌برد و از آن بالا به زمین می‌کوبد و دوباره به سراغ نفر بعدی می‌رود؛ این مسیر همیشگی آن است، تا زمانی که تک تک افراد آن جامعه به هوشیاری و قبول مسئولیت فردی نرسیده باشند این چرخه‌ی معیوب ادامه می‌یابد. نیروی تلقین جمعی فوق‌العاده بالاست و هر انسان فردیت‌یافته‌ای را تحدید می‌کند تا از خودش خارج شود و ناهوشیارانه نقش قیم و پدر را برای ملت بازی کند.

کارل گوستاو یونگ معتقد است که شعار دادن و تلاش‌های جمعی و سازمانی برای برقرای صلح و عدالت و اعتدال به جایی نخواهند رسید، بزرگترین خدمتی که یک فرد می‌تواند به اجتماع بزرگ بشریت بکند این است که آن‌سوی تاریک و شر بشریت را در خودش بیابد و رام کند، کسی که به تعادل درونی رسیده باشد، در حوزه‌ی تاثیرگذاری طبیعی‌اش در فضایی که نفس می‌کشد اعتدال می‌آفریند. لائو تزو، فرزان‌اندیش چین باستان این تناقض را چنین عنوان می‌کند: «فرزانه کمک کردن به دیگران را ترک گفته است، پس به راستی که کمک ایشان است.»

- وحیــد شاهــرضا؛ تهران، یکـشنبه ۸ مرداد ۱۳۹۱

vahid.shahreza@gmail.com


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 21:25  توسط   | 

خیال پردازی



 

 


خیال پروری خطرناک است. این کار برای بیماران و حتی برای خود ما نیز خطرناک است، زیرا هرگز نمی‌دانید چه نتیجه‌ای به بار می‌آورد. عاقبت همان چیزی حاصل می‌شود که بیش از همه از آن واهمه دارید. وقتی به چنین تجربه‌ای پا می‌گذارید، بدانید راهی‌ست که ممکن است در آن کشته شوید.

- کارل گوستاو یونگ، سمینار زرتشتِ نیچه
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نیروی آفریننده کور و نابیناست و از اینرو شما هرگز نمی‌توانید مطمئن شوید که چه چیزی از طریق شما خلق خواهد شد. وقتی وارد دنیای تصاویر ذهنی می‌شوید، وقتی به سراغ رویاهای‌تان می‌روید اگر از دانش کافی و شناخت مناسبی از طبیعت این جهان شگفت‌انگیز برخوردار نباشید -یا به تعبیر یونگ اگر وسایل لازم برای غواصی نداشته باشید- با جنازه فرق چندانی نخواهید داشت.

جهان درون ما به لحاظ اخلاقی خنثی است، تمام نیروها در آن حضور دارند و اضداد چنان در کنار یکدیگر قرار گرفته‌اند که هیچ یکسویگی در آن‌ها مشاهده نمی‌شود: مرگ و تولد، نیروی ویرانگر و آفریننده چنان دوشادوش هم قراریافته‌اند که گویی دستِ راست و چپ یک وجود هستند. اینکه در سفر دریایی شبانه‌مان با کدام بخش از این انرژی‌ها ملاقات خواهیم کرد و کدامین را در وجود خود جذب و تحلیل بریم بستگی تام و تمام به بینش و نگرش ذهن خودآگاه ما دارد. نمی‌توان فردی که ایگوی بی‌ثبات و ضعیفی دارد را با ناخودآگاه مواجه کرد، زیرا ظرف او تحمل پذیریش جفت اضداد را ندارد و به جای اینکه محمل کیمیا گردد، درهم فرو می‌پاشد.

در سراسر دنیا آیین‌های تشرف وجود دارند، در همه‌ی تمدن‌های کهن برای سالک جهان اسرار یک سری مقدمات و روش‌های خودسازی پیش‌بینی شده است. تمدن مدرن ما از این حیث تمدنی بسیار فقیر است، زیرا از یکسو وجود ساحت‌های دیگر آگاهی را انکار می‌کند و از سوی دیگر افرادی که طبیعت شهودی بیشتری دارند را نیز نمی‌تواند برای وارد شدن به این ساحات راهنمایی کند، که البته این نیز نتیجه‌ی همان انکار اولیه است، چو هر چیزی که در روان سرکوب شود به شکلی نامناسب بیرون می‌ریزد و فرد را تسخیر می‌کند -چه در شکل فردی و چه جمعی آن. برای همین است که سرخپوست تولتک بعد از تجربه‌ی مصرف یک گیاه توهم‌زا با دانش و خردی برتر به جامعه‌ی خود باز می‌گردد، ولی جوان شهرنشین امروزی بعد از مصرف داروی توهم‌زای مشابهی مثل LSD گم‌گشته‌تر از پیش و به شکل یک (freak) به اجتماع خود باز می‌گردد.

روانشناسی تحلیلی یونگ یکی از روش‌هایی‌ست که می‌توان با آن به سراغ ناخودآگاه رفت و در این سفر دریایی شبانه و خطرناک چون کشتی‌ای می‌ماند که شما را از غرق شدن در امواج غیرقابل پیش‌بینی اقیانوس ناهوشیاری حفظ می‌کند. یونگ تمام تلاش خود را کرد تا روش‌های سنتی را به گونه‌ای تغییر دهد تا برای انسان مدرن (ذهن غربی) مناسب باشد. می‌توانید با واژگان او آشنا شوید و اگر احساس کردید برای‌تان مناسب است، آن را بیازمایید و اگر مناسب نیست حتما به سراغ روش‌های دیگری بروید، ولی هیچ‌گاه قصد این مرحله بی‌همرهی خضر نکنید! .. : )

- وحیــد شاهـرضا؛ تهران، پنج‌شنبه ۵ مرداد ۱۳۹۱

vahid.shahreza@gmail.com
+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 21:24  توسط   | 

تراژدی


 

 

 


این تراژدی ِ همه‌ی دست‌آوردهای انسانی‌ست، به این معنا که زمانی فرامی‌رسد که دیگر به کار نمی‌آیند و کافی نیستند، زمانی که کم و بیش باید اصطلاح «شکستِ مفتضحانه»‌ی ولتـر را به کار بُرد، دوره‌ای مانند انقلاب فرانسه که قدرت مطلق کلیسا عملاً نابود شد.

- کارل گوستاو یونگ، سمینار زرتستِ نیچه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

زمان می‌گذرد و با عبورش همه‌چیز را می‌شورد و می‌برد‌، می‌کُشد و نابود می‌کند؛ حتی کوه‌هایی که به نظر می‌رسد با چه عظمت و استواری در جای خود میخ‌کوب شده‌‌اند و سر و شانه‌ی خود را به بلندی‌های آسمان می‌سایند، در دروره‌های زمین شناسی مثل تکه‌ای یخ زیر نور خورشید آب می‌شوند و جای خود را به دره‌های عمیق و تاریکی می‌دهند که در ذهن‌شان غرور فقط یک خاطره است! دریا‌ها به صحراهای لم یزرع بدل می‌گردند و خاکِ کویرهای شکاف برداشته از تابش آفتاب به ژرفاهای اقیانوس‌هایی بدل می‌گردند که نور را تنها در رویاهای خود می‌بینند. این سرنوشت مختوم هر چیزی‌ست که صورتی (form) دارد، این‌که روزی از پشت صورتک پر بکشد و در جای دیگر و به شکل دیگری لباسی نو به تن کند: گه لباس آفتاب و گه پیراهن مهتاب، گه خیس آب و گه سرخ ِ آتش، گه سخت چو خاک و گه روان چو باد.

هستی حتی ذره‌ای از وجودش را دور نمی‌ریزد، تنها به سادگی همه‌چیز را دست خوش تغییر می‌کند، تغییری مداوم، از شکلی به شکل دیگر و از قالبی به قالب دیگر (transformation)؛ در این تغییر شکل حتی ذره‌ای از ماهیتش قلب نمی‌شود، حتی لمحه‌ای جانش بی‌جان، و هستی‌اش نیست نمی‌گردد. زندگـی ‌بال دارد و پر می‌زند، پل می‌زند شرق و غرب را: در مشرق زنده می‌کند و در مغرب می‌میراند و دوباره در مشرق جان می‌دمد. آری، مرگ و تولد دوبال‌اند، پرنده‌ی زندگی را. همه‌ی موجودات از ذرات زیراتمی تا بزرگترین کهکشان‌ها، از موجودات تک سلولی تا انسان، همه وجود خود را بین این دو بال می‌یابند. فیزیک نو به ما می‌گوید که ذره‌های بنیادین که من و شما -و همه‌چیز- را می‌سازند در آن واحد هر دوی این حالات را از خود نشان می‌دهند، هم هستند و هم نیستند، هم مرگ‌اند و هم زندگی. در فاصله‌ی یک چشم بر هم زدن زندگی تا بی‌کرانه‌ی مرگ رفته و تا بی‌انتهای زندگی بازگشته است. چرا ما انسان‌ها تصور می‌کنیم که حیات اجتماعی ما -این چند ثانیه‌ی حقیر در مقیاس خلقت کائنات- موردی استثنایی‌ست؟ چرا ما تصور می‌کنیم که باورهای‌مان، نظام‌های ارزشی و قراردادهای اجتماعی‌مان ازلین و ابدین‌ هستند؟ چرا باید بپنداریم که ایسم‌های ما فراتر از زندگـی گام بر می‌دارند؟

در واقع، حیات اجتماعی و نگرش کلی (جهان‌بینی) ما انسان‌ها نیز از دوره‌ها و چرخه‌های طبیعی تبعیت می‌کنند. بذری جوانه می‌زند، بالغ شده و میوه می‌دهد و در نهایت به دل همان خاکِ تیره‌ای باز می‌گردد که از آن زاییده شده است. از دل یک اغتشاش و بی‌نظمی، به آرامی نظمی جدید خود را هویدا می‌کند ‌و با سعی و خطا به بلوغ لازم می‌رسد، و در نهایت دوباره به یک اغتشاش و بی‌نظمی جدید می‌انجامد که از دل آن نیز نظمی نوین سر بر می‌آورد. هر دوره‌ای از شکوفایی تمدن انسانی، از خاکستر دوره‌ی قبل زاییده شده و خاکِ زاینده‌ی دوره‌ی بعدی می‌شود. این سه مرحله را همه‌ی نظام‌های خُرد و کلان -هم فرد و هم اجتماع- طی می‌کنند. در ابتدای راه، دوره‌ی پیش‌کلاسیک (preclassic) را داریم که طی آن پایه‌های یک نگرش جدید در حال شکل‌گیری هستند، سپس به مرحله‌ی کلاسیک (classic) یا تدوین کامل و بلوغ آن بینش می‌رسیم و در نهایت به دوران افول و غروبش، یعنی مرحله‌ی پساکلایسک (postclassic) خواهیم رسید. برای مثال اروپا زمانی را به خود دید که در آن اسطوره‌ها حکومت می‌کردند، تا اینکه خدایان غروب کردند و جای خود را به اسطوره‌ی تک خدا، به مسیح دادند و کلیسا تنظیم امور را به دست گرفت، کلسیا نیز خود خاکستری شد تا از دلش خردگرایی (rationalism) سر بیرون آورد و عصر مدرن سیمایش را آشکار کند، اینک مدرنیته نیز به دروان پسا‌کلایسک خود نزدیک می‌شود و می‌رود که جایش را به دوره‌ای دیگر بدهد، به «پُست مدرنیسم» که خودش هنوز در مرحله‌ی پیشاکلاسیک‌اش است و هنوز مشغول پی‌ریزی ستون‌های بنایش می‌باشد. فیزیک نو مشغول ویران کردن دنیای جامد و سفت و سخت نیوتونی‌ست و فروید، خِرد و اندیشه‌پرستی دکارتی را با افزودن واژه‌ی «ناخودآگاه» به چالش می‌کشد، یونگ دوباره به اسطوره‌ها جان می‌بخشد، و تکنولوژی معنای ارتباطات را دگرگون می‌کند. و در نهایت هنر نیز به عنوان تبلور غریزه‌ی زیبایی‌شناختی در انسان به دنبال همه‌ی این تغییرات چهره مبدل می‌کند.

تغییر غیرقابل اجتناب است. زمانی ماشین‌ها همه مکعب‌های زاویه‌دار و زیبایی بودند که با غروری مردانه جاده‌ها را می‌خرامیدند، ولی در نهایت نیروی باد بر طرح و نقش‌ پر صلابت‌شان پیروز شد و به تخم‌مرغ‌های بی‌زاویه با ظرافتی که خاص زنان است بدلشان کرد. گذر زمان همه‌چیز را دست‌خوش دگرگونی می‌کند، و مسئله تنها این است که آیا ما به استقبال این تغییر می‌رویم و یا به تلاش مذبوحانه‌ی خود برای حفظ کردن آنچه ناپایدار و ناماندنی‌ست ادامه می‌دهیم. زمان با کسانی که در برابرش مقاومت می‌کنند بی‌اندازه سخت گیر است و با آنان که به رویش آغوش باز می‌کنند دوست و همراه. روزی می‌رسد که باید همه‌ی نظام باورهای‌مان، همه‌ی اندیشه‌های اخلاقی و همه‌ی قراردادهای اجتماعی خود را رها کنیم، پس چه بهتر که خود این تغییر را پذیرا شویم و با کمترین هزینه به آن دست یابیم. بهتر است که چو ماهی چابکی باشیم که با چشم بر هم زدنی از این حوز به آن آبگیر می‌پرد تا تن ِ لشی که این فاصله را باید به زمین بخزد! آنکه از جنس زندگـی‌ست و به روی آن باز است، چون خود زندگـی خلاق است، همیشه پذیرای تغییر است و به دنبال افق‌های جدید و به وارونه انسان توده‌ای، کهن و سنتی است و تغییر برایش سخت‌ترین کار است، حتی سخت‌تر از ایستادن زیر نور آفتاب سوزان تیرماه در صف‌های طویل خرید قُدقُد!

- وحیــد شاهـرضا؛ یکـشنبه، ۱ مرداد ۱۳۹۱
 
 
 vahid.shahreza@gmail.com

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 21:23  توسط   | 

زیستن با یقین به مرگ


 

 


زیستن با یقین به مرگ، همان شیوه‌ای است که زندگی برای زیستن می‌پسندد.

- کارل گوستاو یونگ
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

«در واقع مرگ از ابتدای تولد و یا حتی قبل از آن شروع شده اما ما برای آن زمانی توافقی تعریف می‌کنیم.» (آلن واتس)
ما همه در دنیای قراردادها زندگی می‌کنیم، به نظر می‌رسد بدون قراردادها و پایدبندی به آن‌ها سنگ روی سنگ بند نشود و حتی یک روز زمینی را نیز نتوانیم به شب برسانیم. به نظر من این درست است. ما انسان‌ها بدون این توافق‌ها اساساً نمی‌توانیم چیزی به عنوان زندگی اجتماعی داشته باشیم. ما باید نقش‌های مکمل بپذیریم و در انجامش خود را متعهد بدانیم. تا اینجای کار ایرادی وارد نیست، مشکل از جایی آغاز می‌شود که ما قراردادها و توافقات مابین خود را پیشین، ازلین و حقیقی می‌انگاریم و انتظار داریم که تا ابد نیز وجود داشته باشند و تکرار شوند. درست همین‌جاست که از توان‌مندی‌‌هایمان برای گردن خود طناب‌ِ دار می‌بافیم. ما متوجه نیستیم که قراردادها را خودمان به وجود آورده‌ایم و در این به وجود آوردن یک نیت وجود داشته است: بهتر روبرو شدن با موقعیت و داشتن کارایی بیشتر. ما فراموش می‌کنیم که زندگی روند دائمی تغییر است و شناخت ما به صورت نسبی در حال گسترش و عمق پیدا کردن است. در واقع موقعی که فراموش می‌کنیم که قراردادهای‌مان باید پویا باشند و قابلیت تغییر و سازگاری با لحظه‌ی همیشه نو شونده‌ی «اکنون» را حفظ کنند دیگر کارکرد اصلی خودشان را از دست داده‌اند؛ در چنین شرایطی دیگر آن‌ها نه تنها به سازگاری ما کمکی نمی‌کنند، که به وارونه سنگ این راه می‌شوند.

کارل یونگ می‌گوید: «بزرگترین دشمن آرمان‌های جدید، آرمان‌های کهنه هستند.» در واقع، باید این‌طور در نظر گرفت که مشکل بشر ضعف آگاهی او و نسبی بودن شناختش نیست، بلکه ترس او از تغییر و میل وافرش به محافظه‌کاری و برقراری ثبات -هر چند مصنوعی و ذهنی- می‌باشد. بزرگترین ترس بشر، یعنی ترس او از مرگ نیز در واقع، ترس از تغییر است، ترس از روبرو شدن با خود در ساحتی ناشناخته. کسی که آماده است همه‌ باورها و اندیشه‌هایش را در مواجهه با تجربه‌ی زندگی -تجربه‌ی ویژه‌ی لحظه‌ی «حال»- رها کند و یا به چالش بکشد، بی‌شک قادر خواهد بود تا دیدگاهش به زندگی و در نتیجه قرادادهایش را نیز از نو بیافریند و این به معنای ماندن در مرکز جریان زندگی و سرشار بودن از روح حیات است. وقتی زندگی را کنترل نکنید، او به درون شما راه باز می‌کند و وقتی به وارونه، تلاش می‌کنید تا به چنگش آرید، خود را بر روی شما می‌بنند، و وقتی زندگی شما را از وجود خود محروم کند، شما در معرض تجربه‌‌ی مرگ قرار می‌گیرید. شدت و ضعف این تجربه به شدت و ضعف تمایل و پافشاری شما در چسبیدن به کنترل تغییر می‌کند: اگر چون کودکان نرم و انعطاف پذیر باشید، از جنس زندگی هستید و اگر سفت و نامنعطف شده‌اید، چون شاخه‌ای خشک و شکننده هستید که مرگ‌تان فرا رسیده است؛ و دیر یا زود آن بادی که شما را خُرد می‌کند از راه خواهد رسید. به بیان یونگ: «در حالی که قدیس -به معنای کسی که دچار باورهای جزمی درباره‌ی خود و زندگی‌ست- چون تیرکی آهنین بر کف رودخانه‌ی زندگی فرو کوبیده شده است، رقصنده چون گیاهی‌ست که به هر حرکت آب پاسخ می‌دهد.»

به زندگی خود نگاه کنید، به بدن خود نگاه کنید، ببینید به چه موقعیت‌هایی سفت چنگ اندخته‌اید و حاضر نیستید از آن‌ها خارج شوید. ببینید که کدام بخش‌های بدن‌تان منقبض است. به درستی نگاه کنید و حتماً متوجه می‌شوید که کدام بخش از قراردادهای‌تان دیگر کارکرد خود را از دست داده‌اند و مثل یک بافت مرده با شما حمل می‌شوند. به محض اینکه نسبت به آن‌ها هوشیار شوید و در این هوشیاری «حضور» یابید، یعنی آن‌ را مدام در نظر آورید، روند پوست اندازی‌تان آغاز می‌گردد، تا در نهایت با یک قالب جدید، شاداب و نرم، دوباره متولد شوید. فقط امتحان کنید!

به خود نگویید که «این بار من» است، به جای آن بگویید «این بار است». اگر به سختی‌های زندگی خود، «من» را بچسبانید، اگر به باورهای‌تان، به نقش‌هایتان، «من» را ضمیمه کنید، دیگر نمی‌توانید از آن‌ها جدا شوید، چون آن‌ها را بخشی از خود می‌دانید و نبودنشان به معنای نبودن شما می‌شود. درک کنید که احساس «من» بودن‌ شما به هیچ‌چیز بستگی ندارد، این احساس مانند خود زندگی‌ست، در اوج بی‌ثباتی و تغییر پیاپی‌اش همیشه هست و نوعی جاودانگی بی‌بدیل است و تضمین جاودانگی‌اش نیز چیزی نیست به جز «مرگ»: توان مردن در دیروز و زنده شدن در امروز، رها کردن اندیشه‌ی کهنه و بارقه زدن اندیشه‌ی نو، توان جاری شدن، نو شدن، احیاء شدن. شاید بتوان گفت که این بزرگترین راز است: «آن‌هایی که مردن را خوب می‌دانند، زندگان‌اند!»

- وحیــد شاهـرضا؛ جمعه، ۳۰ تیر ۱۳۹۱

vahid.shahreza@gmail.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 21:22  توسط   | 

توده انبوه


 

 


هرچه توده‌ی مردم انبوه‌تر باشد، غیر اخلاقی‌تر و کهن‌تر می‌شود.

- کارل گوستاو یونگ، سمینار زرتشتِ نیچـه
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

از آنجایی که انسان جمعی «فردیت» ندارد، یعنی معیارها و ارزش‌های درونی خویش را نیافته است، تنها با سنت و معیارهای عمومی همنوایی می‌کند. در اصل انسان جمعی سنت‌گرا و کهن است، او به هیچ‌چیز جدیدی اجازه‌ی بروز نمی‌دهد و تنها با ارزش‌های پیشـینیـانش همزادپنداری می‌کند. هر چیز جدیدی توده را می‌ترساند، چراکه نیاکانش آن را ندیده‌اند و درباره‌اش سخنی نگفته‌اند، پس او دستورالعملی برای مواجه شدن با آن ندارد، از اینرو عامی نه تنها ابتکار به خرج نمی‌دهد و چیز جدیدی خلق نمی‌کند که به وارونه با هر نوآوری‌ای نیز سر ستیز دارد و آن را در نطفه خفه می‌کند. برای او جدید، همان اهریمن است، جادوی سیاه است و دشمن او، پدران و خاکش قلمداد می‌شود.

از طرف دیگر وقتی توده‌های عظیمی از انسان جمعی گرد هم می‌آیند همان اخلاقیات قراردادی و سنتی نیز نمی‌تواند ایشان را رام کند، چراکه ریشه‌ی ارزش‌های آن‌ها همیشه در بیرون از ایشان بوده است و در شرایطی مانند انقلاب‌ها و جوشش‌های جمعی این ریشه‌ی بیرونی سست می‌شود و فرد به کلی یک حیوان رام نشده و وحشی می‌گردد، حیوانی که توسط تمدن سرکوب شده و اینک زخم خورده و پریشان از زندان خود بیرون می‌جهد؛ کافی‌ست یک نفر فریادی سر دهد تا کل جمع گلوی خویش را پاره کنند، یک نفر شیشه‌ای بشکند تا جمعیت هرچه در سر راه خود می‌بینند را ویران کنند.

بی‌شک یک گله‌ی رمیده‌ی گاو نر فقط می‌تواند خرابی به بار آورد و باید به هر ترتیبی که شده جلوی آن را گرفت. اینکه دولت‌ها اغلب مانند هیولا عمل می‌کنند تا اندازه‌یی طبیعی و درست است، زیرا تنها با یک هیولا می‌توان جلوی هیولای توده ایستاد. در واقع برای کنترل کردن انسان جمعی می‌بایست سازمانی منسجم با دیوارهای آهنین وجود داشته باشد. تا زمانی که وضعیت یک جامعه این‌چنین باشد وجود چنین سازمان‌هایی نیز ضروری‌ست. اما به محض اینکه تعداد افرادی که در بدنه‌ی یک جامعه به فردیت دست یافته‌اند افزایش می‌یابد، خود به خود دولت نیز از کنترل همه‌چیز دست بر می‌دارد.

بزرگترین خدمتی که یک فرد می‌تواند به جامعه‌ی خود بکند این است که با «سایه»‌ی درونی خود مواجه شود و از خود، خویشی بسازد که خودبسنده و ریشه‌دار است. اینکه فرد با هر نسیمی جابه‌جا نشود و از قدرت تعقلی ژرف برخوردار باشد باعث می‌گردد که در حوزه‌ی تاثیرگذاری او، دیگران نیز تشویق به تامل و خویشتن‌نگری شوند، و این نیز در نهایت به یک جامعه‌ با افرادی فردیت‌یافته می‌انجامد. به گونه‌ای متناقض‌نما بزرگترین فداکاری که فرد می‌تواند برای جمع بکند این است خودش شود. در واقع، آنچه اکثرا فداکاری و ایثار نامیده می‌شود، یک میل پنهانی برای غرق شدن در جمع و همنوایی با انسان جمعی‌ست؛ از آنجایی که خود بودن و نظام اخلاقی درونی داشتن (اخلاق اربابی) خبر از پذیرش مسئولیت بالایی می‌دهد، فرد ترجیح می‌دهد با نقاب فضیلتی چون فداکاری از پذیرش تنهایی خود سرباز زند و به سازمان و جمعی پیوسته، و آزادی و اختیارش را در آن حل کند.

این همه در حالی‌ست که جامعه شخصی که در مسیر فردیت خود گام برمی‌دارد را به چشم یک بیگانه و دشمن می‌نگرد و بیشترین فشار را برای همنوایی کردن با خودش بر دوش او می‌گذارد. برای ارباب خویش شدن این هزینه‌ی نسبتا گزافی‌ست که باید پرداخت شود؛ شاید فرد مجبور باشد که به حداقل‌ها بسنده کرده و به کناره‌ی جامعه کشیده شود، و از اینروست که می‌گویم بزرگترین ایثار را چنین فردی انجام می‌دهد. در ظاهر او برای خودخواهی خویش است که منزوی می‌شود، ولی در عمل جامعه‌اش را یک پله به جلو می‌راند، در صورتی که آن فدایی که برده‌وار به جمع می‌پیوندد باعث درجازدن جامعه‌ی خود شده و در حالی که می‌اندیشد از خودگذشتگی کرده است، بدترین شکل خودخواهی را انجام داده، خودخواهی بیمارگونی که به ویرانی خودش و اجتماعش منجر می‌شود.

- وحیــد شاهـرضا؛ تهران، سه‌شنبه ۲۷ تیر ۱۳۹۱

vahid.shahreza@gmail.com


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 21:20  توسط   | 

داستان گربه





 شروع داستان 

داستان گربه ، یکی از داستانهائی است که آن ماری فون فرانتس در یکی از سمینارهایش در زوریخ بازگو کرده است. این داستان و تحلیل آن بصورت کتابی در آمده که در اینجا خود داستان و چکیده تحلیل را از این کتاب را پست میکنم. اول می پردازم به خود داستان و بعد برای هر پاراگراف خلاصه ترجمه تحلیل را به ترتیب در اینجا می آورم. از آنجائی که در کتاب ، فون فرانتس مطالب را پراکنده تحلیل میکند و ممکن است خواننده بطور منظم نتواند مطالب را دنبال کند ، برای هر پاراگراف تحلیل مناسب خودش را انتخاب ، ترجمه و بازنویسی خواهم کرد.ء

******************

یکی نبود ...پادشاهی بود که هیچ فرزندی نداشت ولی ثروت زیادی داشت که نمیدانست با آن چه کند. اما با این حال او و همسرش برای نداشتن فرزند خیلی ناخشنود بودند. یک روز ملکه به او گفت که شوهر عزیز، من میخواهم یک کالسکه بردارم و برای گردش به بیرون بروم. پادشاه گفت خب به جای آن ، من برایت یک کشتی درست میکنم که زیباترین کشتی دنیا باشد. وقتی کشتی ساخته شد او به ملکه گفت که فردا تو باید یک سفر دریائی بروی اما اگر "باردار" برنگردی ، پس دیگر هرگز بر نگرد.ء

ملکه با چندی از همراهانش به این سفر رفتند. مدتها گذشت تا اینکه یک شب یک مه غلیظ ای در دریا دیدند و در نزدیکی های صبح وقتی مه فرو نشست ، ملکه دید که یک قصر ی در دریا برافراشته شده است. چون آذوغه شان تمام شده بود ، او دو نفر از همراهانش را برای پیدا کردن غذا به آن قصر فرستاد. همراهان بازگشتند و گفتند که این قصر متعلق به زن جادوگر ( سایه ء مادر خدا) است و وقتی که این رافهمیدند دیگر جرئت نکردند که به آنجا بروند.ء

این بار ملکه دوباره اصرار کرد و همراه با آنان رفت و در حیاط قصر دیدند که یک درخت سیب با سیب های طلائی به آن آویزان در وسط حیاط قرار دارد. ملکه گفت من باید یکی از این سیب را بچینم و بخورم. اما خدمتکاران نمی توانستند به آ ن درخت نزدیک بشوند بالاخره بعد از تقلای زیاد یک سیب را چیدند و ملکه بعد از خوردن آن احساس کرد که شش ماهه باردار است. بعد گفت پس حالا که من باردار هستم به خانه برگردیم .ء

اما زن جادوگر از خواب بیدار شده بود و متوجه شد که یکی از سیب ها روی درخت نیست. گفت این را کی برداشته؟ کسی جواب نداد. بعد گفت اگر از این سیب یک دختر متولد بشود به زیبائی خورشید خواهد بود اما در اولین روز هفدهمین سال تولد خود تبدیل به یک گربه خواهد شد و فقط پسر پادشاه میتواند او را به حالت اول برگرداند. 
وقتی ملکه بازگشت پادشاه از خبر بارداری او خیلی خوشحال شدو آنها دختری زیبا پیدا کردند . سالها گذشت .. وقتی دختر شانزده سالش تمام شد او ناگهان تبدیل به یک گربه شد و با همراهانش یکباره ناپدید شد...

*************

از آنطرف هم در یک سرزمینی دیگر پادشاهی بود که سه پسر داشت. همسرش از دنیا رفته بود و پادشاه در غم از دست دادن ملکه اش خیلی شرابخواری میکرد. یک روز پادشاه پسرانش را خواند و گفت من باید از میان شما یکی را برای جانشینی خودم انتخاب کنم . شما باید لطیف ترین و نازک ترین نخ ای را برای من پیدا کنید که آنقدر لطیف و نازک باشد که با فوت کردن خودش به سوراخ سوزن وارد بشود. هرکس چنین تار نخی برای من بیاورد او جانشین من میشود. پسران قبول کردند و از قصر خارج شده و بسوی جنگل روانه شدند. سه روز و سه شب با همدیگر بودند و بعد از همدیگر جدا شدند و قرار شد سال بعد همانجا همدیگر را ببینند.ء

پسر بزرگتر راهی را انتخاب کرد که در این راه خودش خیلی گرسنه ماند ولی اسب اش هنوز غذا برای خوردن داشت. تنها چیزی که این پسر در سر راه خود دید یک سگ کوچک بود.

پسر دومی راهی را انتخاب کرد که در این راه خودش غذا برای خوردن داشت اما اسب اش همیشه گرسنه بود. او یک نخ کلفت و زمختی پیدا کرد که با زور و زحمت داخل سوزن میشد..ء

پسر سومی راهی را انتخاب کرد که بسوی یک جنگل تاریک میرفت و یک مرتبه دید که باران خیلی شدیدی میبارد و او نمی تواند چیزی را ببیند. خیلی ناامید شده بود. همینطور سه شبانه روز در باران بود تا اینکه روز چهارم وقتی باران تمام شد از دور یک قصری را دید. به قصر نزدیک شد و در ها همه بسته بود. او گفت من خیلی گرسنه هستم کسی هست که بمن غذا بدهد؟ بعد دید که یک تکه گوشت از در آویزان است اما آن گوشت در واقع قطعات جواهر بودند . پسر پادشاه از دیوار بالا رفت و تا دستش به این جواهرات خورد دیگر نمی توانست دستش را از ان جدا کند. 

بعد صدای زنگی شنید و در باز شد ولی او هیچکس را جز یک" دست" که در را باز کرده بود ندید. او به داخل رفت و گفت هر چه باداباد. بالاخره وارد یک اتاقی شد و در آنجا در یک اتاق یک میز و یک شمعی بر روی ان ویک تختخواب را دید و با خود گفت حالا که من خیلی خسته هستم میروم و روی این تخت میخوابم. همینکه آمد روی تختخواب دراز بکشد همان دست آمد و او را کتک مفصلی زد آنقدر که همه لباس هایش از تن اش درآمد و او کاملا عریان شد. و بلافاصله غذاهای بسیار متنوعی را روی میز دید و بعد لباسهای بسیار زیبائی که روی صندلی گذاشته بودند. پسر پادشاه لباسها را پوشید و غذاها را خورد و به اتاق دیگر رفت. اما در این اتاق هم همان دست ، او را کتک مفصلی زد و لباسهایش را در آورد و بعد به او شربت گوارائی نوشانید.سه شبانه روز گذشت...

روز چهارم "گربه" که ملکه آن قصر بود به همراهانش دستور داد تا پسر پادشاه را به اتاق طلائی ببرند وقتی پسر وارد اتاق شد دید که صدها گربه نشسته اند و ساز میزنند و آواز میخوانند. بعد گربه ها او را روی تخت نشاندند و تاج بر سرش گذاشتند . پسر پادشاه همینکه داشت فکر میکرد که چه کسی فرمانروای این قصر است ، ناگهان گربه خیلی زیبائی را دید که در یک سبد گرد طلائی نشسته بود. بعد از سه روز که او در آ ن اتاق ماند ، ناگهان آن گربه از سبد بیرون آمد و به گربه های دیگر گفت که از حالا به بعد این پسر پادشاه ما است و من دیگر فرمانروا نیستم. همه گربه های فرمانبرداری کردند و به پسر پادشاه خوشامد گفتند. بعد گربه از او پرسید که داستان او چیست و پسر پادشاه هم ماجرای سفر خود برای پیدا کردن نخ جادوئی را به گربه گفت. 

*********************************

دو برادر دیگر حالا به خانه بازگشته و هدایای خود را داده بودند اما از پسر کوچکتر خبری نبود. 
یک روز گربه از پسر پادشاه پرسید حالا که یکسال گذشته، تو دلت نمیخواهد به خانه بروی ؟ پسر گفت نه من اینجا خیلی راضی و خوشحالم اما گربه گفت تو باید بروی و چیزی را که پدرت خواسته به او بدهی . پسر گفت اما من نمیدانم آن نخ کجاست ؟ بعد پسر از گربه پرسید این راست است که هر سه روز این قصر مثل یکسال است؟ گربه گفت بله و حتی بیشتر. حالا نه سال است که تو از خانه دور هستی. پسر پرسید پس نه سال طول میکشد که من برگردم . گربه گفت نه. برو آن شلاق که روی دیوار است را برای من بیار. بعد با آن شلاق که آتشین بود سه بار نواخت ویک کالسکه آتشین ظاهر شد و بعد پسر در کالسکه آتشین نشست و او شلاق دیگری زد و گفت حالا به خانه میروی اما این "جوز" را با خودت ببر و وقتی پدرت از نخ جادوئی پرسید این جوز را جلوی پدرت بشکن.. 

وقتی که کالسکه آتشین به قصر فرود آمد پادشاه و دو پسر دیگر در ایوان ایستاده بودند . پدر از شاهزاده پرسید نخ را آوردی و پسر گفت بله پدرو بعد جوزی که گربه به او داده بود را شکست و در میان جوز یک دانه ذرت دید و او دانه ذرت را بیرون آودر و به دو نیم کرد و در میان آن یک دانه گندم بود و بعد دانه گندم را شکست... بعد پسر خیلی خشمگین شد و گفت که این گربه لعنتی من را گول زده همان موقع دید که گربه نامرئی به دستهای او پنجه کشید و از دستهایش خون می آید. او بالاخره دانه گندم را هم باز کرد و یک دانه شوید از آن بیرون آمد و بعد دانه شوید را که باز کرد یک نخ خیلی لطیف و نامرئی از ان بیرون آمد که او به پدر داد. پادشاه گفت : پسرم تو با پیدا کردن چنین نخ جادوئی ، حالا جانشنی من و صاحب تاج هستی. اما پسر گفت که نه پدر. من ثروتمند هستم و خودم یک پادشاهی دارم که میخواهم به آن بازگردم. اما پدر گفت نه نمیتوانی برگردی و باید هر سه نفر شما همسری بگیرید. 

اما پسر کوجکتر به داخل کالسکه آتشین رفت و به پیش گربه بازگشت و ماجرا را برای گربه گفت. مدتی گذشت . گربه از او پرسید نمیخواهی به خانه ات برگردی؟ و پسر پادشاه که به گربه خیلی علاقمند شده بود و هرگز نمیخواست از او جدا بشود گفت که نه . همین جا خیلی خوب است و اینجا را دوست دارم و میخواهم که بمانم. بالاخره یک روز گربه گفت پس بیا با همدیگر به پیش پدرت برویم. آن شلاق من را از روی دیوار بردار و به من بده و بعد شلاق اش را به دست گرفت و با چند ضربه کالسکه زرین ای درست شد و بعد آن دو در آن نشستند و کالسکه به هوا برخاست و آنان به قصر پدر رفتند. 

وقتی پدر او را دید از او پرسید : آیا همسرت را پیدا کردی؟ و پسر پادشاه گربه را نشان داد و گفت این همسر من است و گربه رفت توی سبد طلا را نشان داد.. پادشاه گفت این گربه؟ تو حتی حرف هم نمیتوانی با او بزنی ... گربه خشمگین شد و از سبدش پرید بیرون و قهر کرد و به اتاق دیگری رفت. وقتی که برگشت او دیگر تبدیل به دختر زیبائی شده بود. پسر پادشاه او را در آغوش گرفت و دیگران همگی حیرت زده به او نگاه میکردند. پادشا ه گفت که این زیباترین همسری است که میتوانی برای خودت پیدا کنی. حالا باید با او ازدواج کنی و تخت و تاج من را صاحب بشوی. اما چون آ« دختر زیبا نمی توانست برای مدت طولانی در آن شکل بماند، فورا تبدیل به گربه شد. پسر دوباره گفت که تاج و تخت را نمی خواهد چون خودش امپراطوری خودش را دارد. پادشاه تاج ر ا به پسر بزرگتر داد. اما خیلی از اینکه گربه نمی توانست تبدیل به دختر زیبا بشود ناراحت بود. تا اینکه گربه به او گفت اگر میخواهی که من همیشه به شکل حقیقی خودم در بیایم باید سر من را قطع کنی. پسر پادشاه گفت من هرگز این کار را نمی کنم تو نباید بمیری. اما وقتی که گربه اصرار کرد او بالاخره دست گربه را قطع کرد ودست دختر زیبا بیرون آمد .تا بالاخره با اصرار فراوان گربه او سر گربه را قطع کرد و از آ ن دختر زیبا بیرون آمد. آنها به نزد پادشاه رفتند و خوشحال و خندان هفت شبانه روز عروسی گرفتند.


خب ، در شروع تحلیل این قصه به رقص آرکی تایپ های درون این قصه نگاهی بیندازیم: ء

از یک طرف، می بینیم در کشوری پادشاه و ملکه ای زندگی میکنند که سترون و عقیم هستند و فرزندی ندارند. اینکه وضعیت جسمی و ساز و کار یک پادشاه و یا یک رئیس قبیله بر روی سرنوشت آن کشور و یا قوم تاثیر می گذارد را در بسیاری از داستانها دیده ایم. 

بطور کلی، بیماری و عقیمی یک پادشاه، به منزله ناتوانی مردم اوست. درست مثل "سلف" در روانشناسی یونگی است – این سلف که بیمار میشود، کل شخصیت از پا در می آید. بهمین دلیل پادشاه باید مواظب باشد که به بیماری، ناتوانی و سستی دچار نشود وگرنه مردم اش او را دیگر نمی خواهند و یا او را قربانی میکنند و یا او را عزل میکنند. در برخی از جوامع باستانی پادشاه، در عین حال روحانی هم بوده و برای اینکه بتواند سلامتی درونی و بیرونی خود را بخاطر مردم اش حفظ کند باید به خلوت میرفته و دست به دعا می برده. ( مثلا در شاهنامه، "منوچهر شاه" ضمنا مغ و رئیس مغان هم بوده است. در یک مورد دیگر جمشید شاه وقتی که دچار تورم ایگو گشت و خودش را با "سلف" اینهمانی کرد، آنوقت فر ایزدی -سلامتی ساختاری آن جامعه - ازاو روی برتافت و در پایان کار او با ارٌه از میان به دو نیم شد).ء 

در پست های قبلی این صفحه، این نکته که آرکی تایپ سلف یا خدا ،( مانند بقیه نماد ها) وقتی کهنه و نخ نما شود باید پوسته خود را به در آورد و رخت نو بپوشد و خود را تازه و نو کند در یک کوت که آبی عزیز به فارسی ترجمه کرده را برای یادآوری دوباره در اینجا پست میکنم: یونگ می گوید : "وقتی خدا کهنه شود ( ایده خدائی که میشناسیم در ذهن ژنده و نخ نما شود ) او تبدیل به سایه میشود، بی معنا و فرو افتاده... و حقیقت اعظم به دروغ اعظم و روشن ترین روز به تاریک ترین شب بدل می گردد" - "کارل یونگ"- کتاب قرمز

پس پادشاه نماد سلف است و مانند کانون هماهنگ کننده ِ یک قوم و یک ملت عمل میکند . او نماد وحدت است و کارش انسجام همه مردم و مملکت اش است. بنابراین هر نوع آلودگی وارد به پادشاه ، آلودگی آن قوم را هشدار میدهد. درست همین احوال در سایکی ما است. "سلف" باید در جایگاه ای باشد که بتواند کار تنظیم تمامیت فردیت و شخصیت را انجام بدهد و نوعی انسجام و وحدت را در شخصیت ما ایجاد کند.

برگردیم به داستان: 

همیشه دوران نازائی، دوران سترونی و دوران عقیم ماندن ،شرایط دوران قبل از تولد قهرمان و یا تولد یک کار خلاق و پویا است. از حیث روانشناسی هم دوران افسردگی و خلاء روحی ، شبیه به دوران عقیمی و نازائی است. دورانی است که انرژی در ناآگاهی تلمبار شده و برون شو ندارد. در چنین شرایطی همه چیز بی حال و بی رمق و ساکن و صامت است. مثلا برای یک نویسنده این دوران میتواند دوران فروبستگی خلاقیت او در نوشتن اثرش باشد و یا برای یک نقاش، سوژه نقاشی دست نمیدهد و او باید صبر کند. این دوران صبر، دوران عقیمی او قبل از خلاقیت است. درست مانند پادشاه و ملکه ای که فرزندی نداشتند و با وجود همه ثروت شان از زندگی خشنود و راضی نبودند. 

یک اتفاق دیگر هم که در این بخش داستان می بینیم، غیبت "اروس" در میان پادشاه و ملکه است. این دو بنظر میرسد خسته، دلزده و غمگین اند و میان شان هیچ اروس ای در کار نیست. لذا ملکه درخواست بیرون رفتن و گردش کردن با کالسکه را میکند.... اما پادشاه نقشه بهتری برای او دارد.... او گردش با کالسکه بر روی راه خشکی را کلید مشکل گشای کار را نمی بیند بلکه به ملکه میگوید برایش کشتی خواهد ساخت تا به سفر دریائی برود و آنقدر در این سفر بماند تا "باردار" بازگردد.

*******************

طبیعی است که گاهی حالت سترونی و خشکی روحی با سفر روی جاده یعنی با پیمودن راه با آگاهیِ ملموس و محسوس کار ساز نیست. بلکه باید چاره ای دیگر اندیشید... باید کشتی ای ساخت و بر روی دریای ناآگاهی افکندش و به دوردست ها سفر کرد... 

بقول مولانا : 
"تا بدین جا، کار اسب و زین بود 
بعد از این ات، مرکب ِ چوبین بود 
مرکبِ چوبین به خشکی ابتر است 
خاص آن دریائیان را رهبر است...

پس پادشاه، (سلف) سفر با اسب و زین و بر روی خشکی را هنوز در سیطره آگاهی و انتلکت ماندن می بیند و میداند که از این راه هیچ دردی دوا نخواهد شد. در تراپی هم قضیه از همین قرار است. وقتی که با گفتگوی به روش کاکنیتو تراپی و با طرح مسائل عقلی و رفع سوء برداشت و کژ بینی های فرد میخواهیم یک درد عمیق روحی را فورا درمان و آثارش را بزدائیم ، درست مانند این است که با اسب و زین و کالسله در جاده های خشکی گردش کنیم. چنین کاری، حتی اگر کسالت خاطر را موقتا زودوده کند خیلی زود دوباره فرد را به سر جای اول اش برمیگرداند و ماجرا همان آش است و همان کاسه... پس باید دست به یک سفر دریائی با کشتی دست زد.ء

نماد کشتی اینجا مهم است. کشتی مانند یک ظرفی است که مثل یک وسیله انتقال عمل می کند چیزی شبیه به انبیق در آزمایشگاه کیمیاگری... یونگ می گوید بدون کشتی نمیشود به این چنین سفرهائی دست زد...این کشتی میتواند نماد فلسفه، دین، آئین، باورها و ایمان روحی فرد باشد و باید از آن به مثابه وسیله ای که ما را به مقصد ببرد بهره گرفت... به یاد داستان معراج پیامبر و "براق" اسب او که با او همراه بود افتادم... "براق" هم مانند یک کشتی برای این معراج ( سفر دریائیِ) پیامبر عمل میکرد. .. در این قصه هم ملکه باید به سفر دریائی خودش برود و تا به گوهری که باید بیابد، نرسد، به خانه باز نگردد. پس پادشاه برای او تدارک می بیند و کشتی ای بسیار بزرگ فراهم میکند و آنوقت ملکه با ندیمه ها و خدمه های خود سوار بر کشتی به سوی نقطه نامعلومی رهسپار میشود..... 


در قسمت قبلی داستان ما به آنجا رسید که ملکه و همراهانش سوار بر کشتی شدند و به یک سفر دریائی دور دست رهسپار شدند. و در قسمت کامنت ها دوستی پرسید که "کشتی نوح چه فلسفه ای میتواند داشته باشد" و آنچه بنظرم رسید با او درمیان گذاشتم. اما در این قصه کشتی ای که ملکه سوار میشود و به دور دستها می بردش، توسط خود پادشاه ساخته شده و حاصل اندیشه وایده پادشاه است. حالا باید کمی فکر کرد که این کشتی از چه جنس ای باید باشد که پادشاه، ملکه ( آنیمای) خود را برای بر آوردن آرزویش، در آن سوار و رهسپار دور دست ها میکند....ء

با آنکه کشتی، حاصلِ ساختار و سیستم و نقشه و ایده مردانه است،اما خودِ کشتی، نمادی زنانه است ( در همه زبانهائی که سوم شخص مونث و مذکر دارد، واژه کشتی بشکل مونث خطاب میشود.) در این قصه پادشاه ژرف تر از ملکه می اندیشد زیرا که او میداند که برای باور شدن باید به فراسو رفت اما در عین حال فکر ساختن کشتی هم میکند تا او بر روی آبهای بیکران اقیانوس شناور باشد و دراعماق آن غرق نشود. به یاد این شعر مولانا افتادم: "آب در کشتی هلاک کشتی است/ آب اندر زیر کشتی پشتی است." از آن طرف هم کشتی، این فرآورده حاصل فکر و اندیشه ، باز تبدیل به محمل زنانه ( زهدان و یا ظرف کیمیاگری) شده و ملکه را درخود جای میدهد. پس بازی و رقص "یین" و "یانگ" را در این قسمت میتوان شاهد بود.ء

در ادامه قصه که می رسیم به آنجا که ملکه و همراهانش بالاخره پس از فرو نشستن مه، قصری را در دریا برافراشته دیدند که می فهمند آن قصر متعلق به زن جادوگر- مادرخدا ست. ( فون فرانس، یک بحث مفصلی درباره ایده های مسیحیت در قرون وسطی،کلیسا، تثلیث مقدس و رل مریم بدون "سایه" و از این قبیل دارد. اینکه چطور مادر خدا ناگهان تبدیل به زن جادو میشود و ملکه را جادو میکند و چطور آنیما بخاطر بریده شدن اش از صحنه مسیحیت، آن طرف خودش یعنی بخش تاریک خودش را نمایان میکند بحث و تحلیل مفصلی دارد)...ء

ملکه وقتی سیب های طلائی را از درخت آویزان می بیند میگوید که من یکی از این سیب ها را میخواهم.اگر من یکی از این سیب ها را نخورم خواهم مرد. خدمتکاران سعی میکنند یکی از این سیب ها را بدزدند اما موفق نمی شوند. بعد خود ملکه با شوق و شور جلو می آید و یکی از آنها را با دست خودش می چیند و وقتی آن را گاز میزند ، ناگهان به او حالت تهوع دست میدهد و او می فهمد که شش ماهه باردار است. پس موتیف قصه در اینجا خوردن سیب و باردار شدن است یا بهتر بگویم "درک این موضوع" که او باردار است. هرچند فرزند او مشروع است اما او از بارداری خودش بی خبر بوده تا آنکه سیب را گاز زده است. –موتیف این قسمت قصه، ما را به یاد داستان آدم و حوا و سیب بهشتی از درخت شناسائیِ خوب و بد نمی اندازد؟ حوا هم همین کار را کرد و از سیب بستان خدا بی اجازه خورد و با این کار هم آگاهی از خود و هم آگاهی از مرگ را به فرزندانش ارمغان داد.ء

ضمنا این سیب طلائی ، باز ماجرا آفرینی دیگری که منجر به کشاکش و کشمکش میشود در اسطوره یونانی دارد. اگر یادمان باشد بدست آوردن این سیب برای خدابانوان، آنقدر با اهمیت بود که در داستان "داوری پاریس" برای خاطر آن "هرا" قدرتمندی را پیشنهاد میکند، "آتنا" پیروزی در همه جنگ ها را و"آفرودیت"، تصاحب زیباترین زنها را.... قاعدتا این سیب طلائی باید برای "حوا" و برای خدابانوان وبرای ملکه این قصه و برای همه زنان دیگر جلوه ای جادوئی باشد که زنانگی آنان را هویت و اعتبار ببخشد....ء

یونگ هم در کیمیاگری درباره دردرخت کیمیاگر که سیب های طلائی و نقره ای ثمر میدهد نوشته است. اگر سیب طلائی مظهر "گوهر فیلسوف" و "دریتیم" باشد، پس سیب طلا نماد اصل مردانه یانگ و سیب نقره، نماد اصل زنانه یین باید باشد... گوهر فیلسوف که طلا آفرین است و طلا فلزی ست که هرگز زنگ نمی زند و فاسد نمی شود، بی مرگی و جاودانگی می آورد ...پس سیب طلائی هم رمز دانش و شناسائی خوب و بد است و هم رمز بی مرگی... یعنی آن درخت دومی که در بهشت بود و آدمی دستش به آن نرسید....ء

وقتی که مادرخدا یا زن جادو فهمید که یکی از سیب های او را ملکه خورده است او را طلسم کرد که دختر زیبائی که از او به دنیا می آید در روز هفدهمین روز تولدش تبدیل به "گربه" خواهد شد. 

یکی از چیزهائی که درباره گربه چشمگیر است، دو جنبه ای بودن این حیوان است. یعنی گربه هم مثل "مار"، میان نماد حیوان مقدس و حیوان خبیث در تناوب است.

گربه های نخستین در مصر بوجود آمدند و همه گربه ها نسل شان برمیگردد به گربه های مصری. یعنی قدرت آرکی تایپی شان به زمان مصر باستان برمیگردد. در آن دوره، گربه حیوان مقدسی محسوب میشد.( تقدیس گربه به این معنی است که این حیوان از جنبه های تاریک خودش تطهیر و شستشو شده است.) 

این حیوان منسوب به "آیزیس" و همسرش "اوزیریس" است. خدابانوی گربه ها "باس تت" نام داشت و معبدش در مرکز شهر با نهرهای آب به دور آن قرار داشت. این خدابانوی گربه، دخترِ خدای زندگی "را" است که مصریان باور داشتند که هر بامداد با "مار" تاریکی شب گلاویز میشود و او را قلع و قمع میکند و به این ترتیب هر صبح آغاز میشود. گربه برای داشتن نور درچشمهایش در هنگام تاریکی شب هم مورد ستایش قرار میگرفت که با "ماه" در ارتباط بود. به این ترتیب گربه با انرژی و آگاهی زنانه شناسائی میشد. 

خدابانو "باس تت" با خدابانوی یونانی "آرتیمس یا دایانا" هم پایه است و هر دو به باروری زنان و زایمان نظارت داشتند. بنا بر یک روایت، وقتی که خدایان یونانی توسط " تایفون" آخرین فرزند "گایا" مورد تعقیب قرار گرفتند، آنها به مصر گریخته و آرتیمس خودش را به شکل یک گربه در آورد و به این شکل و شمایل به "ماه" پناهنده شد. "هکاته" هم خودش را به شکل گربه در آورد (هکاته بخش تاریک زنانگی، مادرِ بد و پلشت است که دیوانگی و وسواس را هدایت میکند). خدابانو "باس تت" بر موسیقی و آواز و ترانه سرائی نظارت دارد و همه ساله بر روی رود نیل، فستیوال موسیقی و آواز برای این خدابانو بر قرار بوده است.

گربه با آگاهی و فرآیند خلاقیت در ارتباط مستقیم است. "باس تت" خدای گربه ها در هنگام عشقبازی دسته جمعی، باعث ازدیاد سبزیجات ، حیوانات و قدرت باروری انسانها میشد. گربه سفید ، نقش شفا گر کوران و بیماران را داشت و همه قدرت گربه را در دم او می دانستند. اما گربه سیاه را نشانه بد شانسی، فقر و بد یمن ای میدانستند. گربه سفید در پیش پای مسیح و گربه سیاه در پیش پای یهودا می نشیند. 

بر اساس باور های گنوستیکی، گربه در باغ بهشت، نگهدار درخت دانائی نیک و بد بود. گربه در آئین مصر هم با درخت "پرسیا" که درخت آگاهی بود مربوط میشد. به عقیده گنوستیک ها، گربه میانجی میان عالم تاریک و روشن و عالم درون و بیرون است. و چون هر دو راه را خوب می شناسد، دارای قدرت راهبری و پیامبرانه برای نشان دادن جهت است و او را شایسته اعتماد، قدردانی، دنباله روی و تبعیت می دانستند. در قصه "گربه چکمه پوش"، قهرمان قصه یک گربه نر است که ویژگی های هرمسی ( مرکوریال) دارد و همه راهها و ترفند ها را میداند و با خورشید در ارتباط است.( گربه ماده با "ماه" در پیوند است). گربه با نامیرندگی هم در ارتباط است و میگویند که گربه ها نه تا جان دارند و دارای قدرت پیش بینی و حس ششم و بصیرت هستند. این حیوان به دلیل مستقل بودن اش با "باکره" و همینطور با "جادوگر" که هر دو موجودات مستقلی ست در پیوند است. 

بخش تاریک و اهریمنی گربه ، فقط در مسیحیت دیده میشود که مربوط به قوانین مردسالاری و دوری از قدرت های زنانه است. گربه ها موجودات مستقلی بودند که به انسان ها نیاز نداشتند و وابستگی از خود نشان نمی دادند و همین امر که آرکی تایپ زنان مستقل را در ضمیر آنان بر می انگیخت، نفرت و غیظ مردان را از این حیوان بوجود می آورد. در قرون وسطی، زمان تفتیش عقاید کلیسا برخی زنان را به داشتن رابطه با شیطان محکوم کرده و می گفتند که این زنان قدرت های شیطانی شان را از روح گربه های سیاه می گیرند. این زنان را جادوگران ای میدانستند که با قدرت های سیاه و شیطانی گربه در ارتباط بوده اند. در دین کاتولیک هر گونه ارتباط با جنسیت و جنسگونگی ، غریزه و بطور کلی زنانگی و طبیعت زنانه ارتباط مستقیمی با گربه به عنوان نماد ویرانگر، و غریزی زنانه ، مطرود بود. پس گربه هم نماد روشنائی محسوب میشده و هم نماد تاریکی. در مراسم سالانه مردان در هنگام شب بطور دسته جمعی به "گربه کشی" میرفتند و "سایه" خود را بر روی این حیوان فرافکنی و سپس او را می کشتند. با قربانی کردن گربه، فرض بر این بود که تسخیر جن و تاریکی انجام میگیرفت. 

در دوران جادوگر کشی و گربه کشی، زنان زیبا که مورد حسادت زنان دیگر و میل جنسی سرکوب شده مردان دیگر بودند به عنوان جادوگر سوزانیده میشدند؛ به این ترتیب پدیده "اروس" در این زنان، بشدت طرد و تقبیح و پاکدامنی و به جای آن پرهیزکاری مریم مقدس تشویق میشد، لذا بخش تاریک مریم مقدس، زن جادوگر قلمداد میشود. در این قصه هم می بینیم که "گربه" همان بخش جادوگرانه ء مادرِخدا است که پس از بلوغ جنسی دختر جوان خودش را نشان میدهد.

در این قصه می بینیم که دختر جوان به شکل گربه ( حیوان مستقل) در ناآگاهی باقی می ماند تا شاهزاده او را بیابد و سر و دم او را قطع کند و او را تبدیل به زن با ویژگی های انسانی نماید و او را از زنانگی خود آگاه سازد.

گربه غالبا در خواب زنان ای که از استقلال و شخصیت و هویت زنانه بطورکافی برخوردار نیستند ظاهر میشود. 

- نسرین بیرقدار




+ نوشته شده در  شنبه سوم تیر 1391ساعت 11:14  توسط   | 

فراافکنی Projection




کارل گوستاو یونگ ، روان شناس سوئیسی قرن بیستم با ارائه مفاهیم آنیما و آنیموس ، آگاهی ما را از خود به عنوان زن و مرد افزایش می دهد . واقعیت روان شناختی نشان می دهد انسان موجودی دو جنسی است . یونگ عنصر متضاد در درون مرد و زن را آنیما ( روان زنانه ) و آنیموس ( روان مردانه ) نامیده است . آنیما یعنی عنصر مونث در شخصیت مرد و آنیموس یعنی عنصر مذکر در روان زن . آنیما و آنیموس در پدیده های گوناگون رفتار انسان دیده می شوند زیرا این دو شریک و یار پنهان در هر رابطه انسانی و در هر تلاشی برای تکامل فردی هستند. 

یونگ آنها را کهن الگو می خواند زیرا آنیما و آنیموس مصالح اصلی ساختار روانی زن و مرد به حساب می آیند . اگر چیزی کهن الگو باشد پس شاخص است . کهن الگو مبنای الگوهای رفتاری غریزی و غیر اکتسابی مشترک در تمام انسان ها را شکل می دهند و خود را به شیوه های خاص در خودآگاه انسان متجلی می سازند . 

تفاوت های میان جنس مردانه و زنانه از سوی فرهنگ جامعه تعیین می شود و جامعه نقش یا وظیفه خاصی را برای زنان و مردان به عنوان الگوی رفتاری در نظر می گیرد . این واقعیت که زنان و مردان قادر به انجام دادن بسیاری از اعمال مشابه هستند ، شاهد این مدعاست که هر شخصی تلفیقی از قطب های مونث و مذکر است . 

حقیقت این است که یک مرد به طور عادی هویت خود را با مردانگی اش تشخیص می دهد و زنانگی او در ناخوداگاهش قرار دارد ،در حالیکه یک زن هویت خود را آگاهانه مونث می داند و جنبه مردانه در ناخودآگاه او جای دارد .


***


فرافکنی ساز و کاری روانی است که به هنگام فعال شدن جنبه هایی از شخصیتمان که از وجود آن آگاه نیستیم، رخ می دهد . وقتی چیزی فرافکنده می شود ، آن را خارج از خود می پنداریم . فرافکنی ساز و کاری ناخودآگاه است و ما برای آن تصمیم نمی گیریم بلکه خود به خود رخ می دهد . بر اثر فرافکنی انیما و انیموس ، به دلیل وجود این تلقی که در خارج از ما وجود دارند، معمولا تشخیص نمی دهیم که متعلق به ما هستند . 


مردان با جنبه مذکر خود شناخته می شوند و جنبه زنانه خود را به زنان فرافکنی می کنند و زنان هم با علائم زنانگی معرفی می شوند و جنبه مردانه خویش را به مردان فرافکنی می کنند . این تصاویر روانی فرافکنده شده، یاران پنهان در روابط فیمابین هر زن و مردی هستند و بر روابطشان به شدت تاثیر می گذارند .


در هر فرافکنی ،فرد پذیرنده تصاویر فرافکنده شده ، بیش از حد ارزشمند یا بی ارزش می شود . برای مثال اگر جنبه مثبت تصورات آنیما از مرد به زنی فرافکنده شود ، زن برای او مطلوب و خواستنی می شود . زنی که فرافکنی آن مرد را در خود حمل می کند هدف رویاهای عاشقانه و اشتیاق جنسی مرد می شود . چنین حالتی را عاشق شدن می نامیم . به طور طبیعی زنی که چنین فرافکنی قوی آنیما را حمل می کند، در وهله اول احساس رضایت می کند اما بعد، زن از اینکه حامل بخش نا مطلوب روح شخص دیگری است ، زود پشیمان می شود . زیرا مرد ، در واقع ، زن را نه آن گونه که واقعا هست ، بلکه آنگونه که خود می خواهم میبیند . و بالعکس مردی که زمانی جذاب و با شکوه به نظر می رسید ، به سهولت می تواند فردی سرد و خشمگین تلقی شود . 


فرافکنی مثبت زمانی از بین می رود که آشنایی ، رابطه را در معرض میزان درست و صحیحی از واقعیت قرار می دهد ، و فرافکنی منفی درست در همین لحظه آماده است تا جای آن را بگیرد! 
حال روشن است که ، آنجا که رابطه بر اساس فرافکنی شکل می گیرد ، عامل عشق انسانی حضور ندارد و ما تنها به این دلیل جذب آنها میشویم که بازتاب تصاویر درونی روح ما هستند . به عبارتی این عشق به خود است نه به دیگری . حالت عاشقی علی رغم زیبایی ظاهری رویای عشقی که در دل داریم ، در واقع می تواند تصوراتی کاملا خودخواهانه باشد.


**عشق واقعی تنها زمانی شروع می شود که یک فرد در صدد شناسایی انسان واقعی دیگری برآید و توجه و عشق به او را تجربه کند **



****


فایده فرافکنی

هر بار که انتقال یا فرافکنی صورت می گیرد ، فرصت دیگری داریم که درون خود را شریک درون خود را ، بشناسیم و این راهی است برای شناخت درون خودمان . 


این حقیقت دارد که فرافکنی ابتدا جنس های مخالف را به سوی یکدیگر جلب می کند . زن و مرد به قدری متفاوتند که در وهله ی نخست، برای قرار گرفتن در کنار هم ، وجود یک قدرت جاذبه ضروری است . فرافکنی با فریبندگی که به جنس مخالف می بخشد ، این جاذبه را فراهم می کند . 


نکات مهم در باب فرافکنی: 

• دنیا بر فرافکنی استوار است. ما هرآنچه از بد و خوب را که در ناخوداگاه خود میشناسیم، بر دنیای اطراف خود تصویر میکنیم. اما این به این معنا نیست که ما قادر به دیدن خوبی ها و بدی ها در دیگران نیستیم. علامتِ فرافکنی ای که باعث بسته شدن چشمان ما برروی حقیقت دنیای اطراف میشود آنست که خوداگاه ما نسبت به آن ابژه یا موضوعی که در اطرافش میبیند، واکنش ها و حساسیت های شدید نشان دهد. 

یعنی زمانیکه واکنش های از حد بیرون رفته در خوداگاه ما دیده میشود، آن زمان است که باید بداینم در حال فرافکنی هستیم و حقیقت چیزها و افراد را نمی بینیم. برعکس زمانیکه ما دچار فرافکنی نیستیم، مشاهده گر و ناظر میشویم و از غلبۀ جنبۀ دیگر روانمان در امان، در نتیجه حقایق را آنطور که هستند می بینیم. بدی و خوبی های افراد را چه در ما باشند و چه نباشند می بینیم. 


• گاهی از اوقات موضوع یا فردی که مورد فرافکنیِ ما قرار میگیرد، دارای قلاب است به این معنا که بعضی از خصوصیات فرافکنده شدۀ ناخوداگاه ما با آنچه که ابژه حقیقتا هست، مطابقت میکند. این موضوع میتواند باعث قویتر شدنِ فرافکنی شود که باید به آن واقف بود.



• فرافکنی اگر در جهت شناخت وجوه ناشناختۀ ناخوداگاه که دارند بر محیط بیرون افکنده میشوند، بکار گرفته نشود، بسیار مخرب است و سبب فاصله گرفتن شخص از خودش میشود و ذهن را از دنیای بیرون بطوری منزوی میکند که رابطۀ او با حقیقت چیزها و افراد قطع میشود و در توهم بسر میبرد.


• حذف فرافکنی به مفهوم این نیست که دیگر رخ نخواهد داد بلکه به این معناست که هنگام رخ دادن، آنها را بسان تصاویری در درون خود درک کنیم و در نهایت رابطه حیاتی را با ناخود آگاه خود شروع کنیم.



****



نکاتی دربارۀ آنیما یا آنیموس: 

آنها مراحل تکاملی از سطحی به عمیق دارند. برای به وحدت رسیدن ناخوداگاه و خوداگاه(فردیت) ، آنها باید مراحل تکامل خودشان را طی کنند:


• ویژگی های منفی آنیما یا آنیموس را بشناسیم و در خود بررسی کنیم و ببینیم که آنها را داریم یا نه. اگر آنها را داریم باید بدانیم که آنیما یا آنیموس، ما را تسخیر کرده اند و تحت تسلطشان درآمده ایم و این باعث اختلالاتی در روان ما شده است. در چنین وضعی، فرافکنی شخص بر روی دیگری بسیار مخرب است؛ یعنی در چنین وضعی روابط حقیقتا عاشقانه نیستند، بلکه معجونی از خواسته های و ترسها هستند. در حقیقت شخص تنها دارد با تصویر خودش روبرو میشود و نمیتواند شخص مقابلش و در نتیجه خودش را بشناسد. پس باید این خواست ها و نفسانیات را شناخت و این شناخت یعنی شکاف انداختن بین آن حالات منفی و خودم. یعنی دیدن آن نفسانیات و منفی گرایی های خلقی که حقیقتِ آنیما یا آنیموس من نیستند.


• وقتی که بتوانیم بر آنیما یا آنیموس منفی خود آگاه شویم و شروع به تسلط یافتن بر جنبه های درونی خود کنیم، آنگاه یار درونی در بُعد مثبتش در ما شروع به ظاهر شدن میکند. در واقع برای در تعادل درونی بودن، هر فرد باید بتواند با یار درونی اش به صلح برسد. 



• یار درونی در یک وضع و سطح قرار ندارد، آنیما و آنیموس هم مراحلی را باید طی کنند تا به تکامل برسند. این همان فرآیند "فردیت" است که یونگ از آن صحبت میکند. آنیما و آنیموس در ناخوداگاه ما نشسته اند و همچنین با لایه های عمیقتر روان که "ناخوداگاه جمعی" باشد، در ارتباط اند. ناخوداگاه جمعی به کهن الگوهایی دسترسی دارد که در همۀ انسانها یک شکل و یکسان است و محل کشف رازهای بین انسانهاست. 

زمانیکه یار درونی کاملتر میشود و از مراحل جنسی به مراحل خرد و عقل کلی نزدیک میشود، خوداگاه ما به ناخوداگاه جمعی نزدیکتر میشود و این یعنی خلاق تر شدن و ناخوداگاه جمعی را در عالم ماده به تصویر کشیدن. یک هنرمند در حقیقت کارش بیرون کشیدن و تصویر کردنِ ناخوداگاه در عالم مادی و بوسیلۀ ابزار مادی است، حال آنکه هرچه که خوداگاه و ناخوداگاه در هنرمند بهم نزدیکتر شوند، هنر هنرمند هم زیباتر و برتر و عمیقتر میشود و بحای اینکه تنها با یک یا دو یا ده شخص مرتبط شود، با تمام دنیا مرتبط میشود چراکه روان آن هنرمند قدرت دستیابی به ناخوداگاه جمعی اش که منبع رازهای مشترک در ناهشیار همۀ انسانهاست را پیدا کرده است. 



• در حقیقت زمانهایی که به سوی آنیما و آنیموس برمیگردیم، به خود کمک میکنیم نه زمانی که از آنها دور میشویم. یکی از راه های برقراری ارتباط با یار درونی، تخیل فعال است که میتواند شامل گفتگویی بین ما و آنیما یا آنیموس باشد. وقتی با آنیما و آنیموس گفتگو میکنیم باید آنها را واقعی و مستقل در نظر بگیریم. باید تشخیص دهیم که شخصیت ما نه تنها از خودآگاهی بلکه از شخصیت های کوچکتر فرعی و متعددی ساخته شده است. هرچه رابطه خودآگاه فرد با بخش های مختلف وجودش بیشتر باشد، به واسطه هماهنگی و اتصال شخصیت رشد بیشتری می یابد. (یار پنهان/ جان.ا.سنفورد)


• فن "تخیل فعال" یونگ: به روحیه ای که شما را در غوطه ور کرده و از بین نمیرود، آنچه را دوست دارید بگویید و بنویسید. درست مثل آنکه به فردی واقعی مینویسید. بعد تصور کنید که روحیه مجسم پاسخ میدهد. هر چه به فکرتان برسد میتواند پاسخ او باشد. مدام بپرسید و پاسخ بگیرید. (یار پنهان/ جان.ا.سنفورد)


• زن و مرد همزمان با فراگیری گفتگو با آنیما و آنیموس، باید مکالمه با یکدیگر را هم یاد بگیرند. همان گونه که گفتگو با آنیما و آنیموس به ما کمک میکند تا تشخیص دهیم چه چیزی به «خود» و چه چیزی به اشکال نا خود آگاه تعلق دارد. گفتگو با زن مرد شریکمان هم به ما کمک میکند که تفاوتها و شخصیت "واقعی" یکدیگر را درک و تصدیق کنیم. 
(یار پنهان/ جان.ا.سنفورد)


• در تخیل فعال: فرد باید دریابد که آنیما/آنیموس چه میخواهد:
1) برای مرد، زندگی باید شامل روابط انسانی گرم و معنا دار باشد
2) برای زن، زندگیش در رابطه با اهداف، آرزوها، روح و فکرش باید به دستاوردهای قطعی نایل گردد.
(یار پنهان/ جان.ا.سنفورد)

• اگر مردی بخواهد با بخش زنانه خود ارتباط برقرار کند، باید شخصیت زنی که در زندگیش اهمیت دارد را بشناسد و زن نیز متقابلا.



****



نکاتی دربارۀ آنیما و تفاوت رابطۀ سالم و رابطۀ فرافکنی وار:


آنیما در مرد چهار مرحلۀ تکاملی دارد:
1- حوا: پایین ترین و جسمانی ترین سطح است. منشا غریزه و بر انگیزاننده جنسی
2- هلن تروا: تجسم روح و زیبایی است، کاملا با غریزه برابری نمیکند
3- مریم باکره: امکان ارتباط با خدا
4- سوفیا: اصل رابطه با «خرد برتر یا عقل کل»

بسته به اینکه آنیما در مرد در کدام مرحله باشد، او هنگام رابطه با یک زن، همان مرحله از آنیما اش را با آن زن مرتبط میکند. وقتی رابطه ، رابطۀ فرافکنی میشود، آنیما بر روان غلبه کرده و عکس العمل های خوداگاه میتوانند از تضاد بین دو بعد روان به ما خبر دهند.. 

وقتی آنیما در مراحل تکاملی اش هست، همراه و یار و رهنما میشود، مولانا یک مرد است، شمس هم یک مرد است، اما شمس برای مولانا "آن صنم همچو جان" است، شمس مولانا را بیدار میکند و رابطِ خوداگاه مولانا و یار درونی اش میشود. البته که اشعار مولانا سرشار از آتش عشق اش با پری رخ و صنم و نگار است اما همچنین این آنیمای او گاه و بیگاه برایش چون یک پیر خرد و دانشمند است که راهش را روشن میکند و هادی میشود. چون آنیمای تکامل یافتۀ او برای او رهنمای کشف و شهود است. 

این آنیما از مراحل سطحی اش گذشته پس بهمین دلیل میتواند حتی در رابطه با یک جنس مذکر باشد اما به تعالی برسد. یعنی آنیمایی که از مراحل جنسی رد شده ، برای تصویر کردنِ خودش در قالب مادی و ارتباط گیری با عالم ، نیاز به روبرو شدن با یک زن ندارد.

رابطۀ شمس و مولانا فرافکنی نیست، بلکه یگانگی و وحدت خوداگاه و ناخوداگاه در مولاناست که با حضور شمس انجام پذیر میشود. شمس، مولانا را به ناخواگاه جمعی اش متصل میکند و مولانا وارد دریایی میشود که میتواند با تمام مردم دنیا رابطه برقرار کند، چون ناخوداگاه جمعی در حقیقت محلی است که تمام کهن الگوها نهفته اند و کهن الگو یعنی الگوهای یکسان درونی در همۀ انسانهای دنیا. ناخوداگاه جمعی محل کشف و شهود هنرمندان، شاعران و افراد خلاق دنیاست. به قول یونگ هنرمند مفسر رازهای زمان خویش است. و اصلا خلاقیت یعنی همین، یعنی مفسر راز بودن در یک ساختار جدید.


****


راه رها شدن از فرافکنی و دیدن حقیقت عالم و افراد در زدودنِ آیینۀ دل است:
ار مولانای عزیز در مثنوی: 

در دل آیینه من، در دل من آینه 
تن کی بود محدثی دی و پریرینه‌ای



وقتی آیینۀ دل تمییز شود، ما هم حقیقت عالم را آنطور که هست میبینیم و هم حقیقت خودمان را. زدودن آینۀ دل از مراحل اصلی فرآیند فردیت و وحدت و یگانگی جنبه های ناخوداگاه و خوداگاه با هم است.

اثر ایمان بر آینۀ همدیگر شدن:

ممنان آیینه‌ی همدیگرند 
این خبر می از پیمبر آورند 


عامل کور شدن ما در ندیدن حقیقت دنیای اطراف، خودمان و قرار دادن شیشۀ کبود در برابر چشمانمان است:

پیش چشمت داشتی شیشه‌ی کبود 
زان سبب عالم کبودت می‌نمود 
گر نه کوری این کبودی دان ز خویش 
خویش را بد گو، مگو کس را تو بیش 




مومن آینۀ مومن است چون او به نور ایمان دارد، نور را می بیند نه نار را:

ممن ار ینظر بنور الله نبود 
غیب ممن را برهنه چون نمود 
چون که تو ینظر بنار الله بدی 
در بدی از نیکوی غافل شدی!



راه شکستنِ شیشۀ کبودی که در برابر چشمان ماست، دست در آب طهور زدن و نار را نور کردن است:

اندک اندک آب بر آتش بزن 
تا شود نار تو نور ای بوالحزن 

تو بزن یا ربنا آب طهور 
تا شود این نار عالم جمله نور 

آب دریا جمله در فرمان تست 
آب و آتش ای خداوند آن تست

گر تو خواهی آتش آب خوش شود 
ور نخواهی آب هم آتش شود

برگرفته از : یار پنهان، جان.ا. سنفورد

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1391ساعت 11:41  توسط   | 

تفکر زنانه





به صورت تاریخی، اجماعی شکل گرفته مبنی بر اینکه زنان به صورت متفاوتی از مردان می اندیشند. ارسطو، کانت، روسو و فروید از جمله کسانی بودند که اعتقاد داشتند که زنان بیشتر به صورت شخصی، عاطفی و کمتر به صورت انتزاعی و هدفمند می اندیشند. یکی از دلایل تبعیض علیه زنان، ناشی از همین عقیده بوده که باعث شده زنان در عرصه های علمی، مدیریت اجرائی و رهبری سیاسی، کمتر پذیرفته شده و برای آنها نقش هائی همچون همسری، مادری، پرستاری و ... قائل بودند


فمنیست ها این عقیده را به چالش کشیده و بیان کردند که تفکر زنان از منظر عقلانیت، کمتر از تفکر مردان نیست. اگرچه این افراد، تفاوت در نحوه اندیشیدن زنان را قبول دارند اما ادعا می کنند که این تفاوت در روش تفکر، دلیلی نیست مبنی بر اینکه زنان در کارهای تفکری مانند استدلال، برنامه ریزی، حل مسئله و .... به کار گرفته نشوند


تفکر مردانه بیشتر به رقابت و سلسله مراتب و اعتبار فردی اهمیت می دهد در صورتی که تفکر زنانه به روابط و همکاری اهمیت می دهد و به دنبال آن است که بین مردم ارتباط ایجاد کند. همچنین مردان در موضوعات فلسفی و انتزاعی بیشتر تمایل دارند در صورتی که زنان به مسائل عینی و اجتماعی. البته از نظر نروبیولوژیست ها، دلیل این اختلاف به علت تفاوت در ساختار مغزی زنان و مردان است. در واقع مغز زنان دارای ارتباطات عصبی بیشتری بین دو نیمکره مغزی شان است
الگوی تفکر مردانه و زنانه در واقع مکمل یکدیگرند و هیچ کدام به تنهایی کامل نیستند. اگر انسان ها می توانستند این دو الگوی تفکری را با هم پیوند دهند، تاثیر آن از همجوشی هسته ای بیشتر بوده و بسیاری از مسائل به ظاهر غیرقابل حل بشر، به صورت خلاقانه ای حل می شد


توضیح: همجوشی هسته ای روشی است برای تولید انرژی که ازترکیب دو هسته اتم شکل می گیرد. منبع انرژی ستارگان ، همجوشی هسته ای است. اما انسان از طریق شکافت هسته ای در رآکتورها، دست به تولید انرژی می زند که روشی خطرناک و دارای آلودگی بسیار است


منبع: 
Feminine thinking by Rosalind S. Simson



+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 21:49  توسط   | 



طلوع او مثل فجر یقین است و بر ما مثل بارانِ آخر که زمین را سیراب میکند خواهد آمد. پس بیایید نزد خداوند بازگشت نماییم، زیرا که او دریده است و ما را شفا خواهد داد، او زده است و ما را شکسته بندی خواهد نمود. بعد از دو روز ما را زنده خواهد کرد، در روز سوم ما را خواهد برخیزانید. پس خداوند را بشناسیم و به جد و جهد، معرفت او را تعاقب نماییم. طلوع او مثل فجر یقین است و بر ما مثل باران آخر که . . .


قهرمان هزار چهره، جوزف کمپبل ، متن تورات




نیروانا عبارتست از "خاموش کردنِ آتشِ سه لایۀ هوس، دشمنی و وهم".

هدفِ تعالیمِ مذهبی از معالجۀ افراد، برگرداندنِ آنها به سوی توهمات عمومی و همگانی نیست؛ بلکه جداکردنِ فرد از هرگونه توهم است و این کار را از طریقِ تنظیمِ مجددِ هوس ها و دشمنی ها و خصومت ها انجام نمیدهد، چراکه اینکار فقط زمینۀ جدیدی برای توهم بوجود می آورد -بلکه محرک ها را از ریشه از بین میبرد. طبق طریقِ هشت مرحله ای بودایی:

ایمان به جا، نیات به جا
گفتار به جا، کردار به جا
معاش به جا، تلاش به جا
آگاهی به جا، تمرکز به جا


با گذر از این طریق و با رسیدن به مرحلۀ "نابودیِ توهم، هوس و دشمنی" (نیروانا) ، ذهن می فهمد که نیروانا آن چیزی نیست نیست که او می اندیشید: اندیشه میرود .
و ذهن در جایگاه حقیقی اش آرام میگرد و در آنجا می آرامد تا هنگامیکه تخته بندِ تن بر خاک افتد.

ستارگان، تاریکی، یک چراغ، یک شبح، شبنم، یک حباب
یک رویا، یک شعاع و یک ابر
چنین باید به همۀ آن چیزهایی که ساخته شده اند بنگریم.

.
.

جورف کمپبل، قهرمان هزار چهره




نیروانا / وحدت

با رسیدن به مرحله ی "نابودیِ توهم، هوس، و دشمنی" (نیروانا)، ذهن می فهمد که نیروانا آن چیزی نیست که او می اندیشید: اندیشه می رود. و ذهن در جایگاه حقیقی اش آرام می گیرد. و در آن جا می آرامد تا هنگامی که تخته بند تن بر خاک می افتد.

ستارگان، تاریکی، یک چراغ، یک شبح، شبنم، یک حباب
یک رویا، یک شعاع و یک ابر
چنین باید به همۀ آن چیزهایی که ساخته شده اند بنگریم.

با این حال، بوداهیساتوا، زندگی را ترک نگفت. روی اش را از حقیقتِ تعالی بخش اندیشه یا همان حیطه ی درونی (آن جا که ورای سخن و گفتار است و فقط میتوان به عنوان "تهی" توصیفش کرد) به سوی حیطه ی برون چرخاند و دوباره به جهان پدیدار نگریست و در برون، همان اقیانوس هستی را دید که در درون دیده بود. "شکل" تهی است و تهی در حقیقت همان شکل است! تهی از شکل متفاوت نیست و شکل تفاوتی با تهی ندارد. هر آنچه شکل است، تهی است. هر آنچه تهی است، شکل است و همین امر درباره ی ادراک، نام، مفهوم و معرفت صادق است. 


ورای توهماتِ منِ سابقش(ایگو)، که ملزم به خود، مدافع خود و متوجه خود بود، او در درون و برون به آسایش و آرامش میرسد. آنچه در بیرون می بیند، جنبۀ بصریِ تهیِ باشکوه و تعالی بخش اندیشه است که تمام تجربیاتش از من(ایگو)، شکل، ادراک، گفتار، مفاهیم و معرفت بر پایه ی آن قرار دارد و او سرشار از رحمت برای موجوداتِ وحشت زده از خویشتنی است که در چنگال کابوس های خود زندگی میکنند. او بر می خیزد، به میان آنها باز می گردد و به عنوان مرکزی بدونِ من(ایگو) در بین شان سکنی می گیرد و اصل تهی بودن، در کمال سادگی اش از او ساطع میشود. 
و این بزرگترین "عمل رحیمانه ی" اوست، چون از طریق همین عمل، این حقیقت آشکار میشود که درک کردنِ آن کس که آتش سه لایه ی هوس، دشمنی و توهم در او مرده است ، مساوی با درک این است که این جهان نیز، نیروانا است. امواج موهبت برای آزادیِ همۀ ما از او ساطع میشود. "این زندگیِ خاکی هم از نیروانا نشات گرفته است و حتی کوچکترین تمایزی بین آنها وجود ندارد.


میتوان گفت که هدف روش های درمانیِ مدرن هم که همان بازگشت به زندگی است، از طریق قواعد کهن دینی حاصل میشود؛ فقط دایره ای که بوداهیساتوا می پیماید، طولانی تر است و کناره گیری از دنیا در آن عیب و نقص نیست بلکه قدم اول بسوی راه باشکوهی است که با توجه به خلاءِ عمیقِ چرخۀ کیهانی، در دورترین پیچِ آن، میتوان به بیداری رسید. هندوان هم این ایده آل را به خوبی می شناسند: آنکه در زندگی به آزادی رسیده است، بی میل و هوس، رحیم و خردمند "در حالیکه قلبش از طریق یوگا متمرکز شده، به همه چیز یکسان می نگرد، خود را در همه ی هستی و همه ی هستی را در خود می بیند، به هر طریق که زندگی اش را بگذراند، او در خدا می زید.

جوزف کمپبل




در یک کلام اولین کار یک قهرمان، کناره گیری از صحنه ی جهانِ ظواهر و تاثیرات تابعِ آن به سوی مناطقِ غیر قابل پیش بینیِ روان است ! جایی که مشکلات واقعا رسوب کرده اند.

جوزف کمپبل




همه چیز در فرآیندِ آمد و شد است. 
گیاهان شکوفا میشوند، فقط برای اینکه به ریشه بازگردند. 
بازگشت به ریشه، مانند جستجوی آرامش است. 
جستجوی آرامش مثل حرکت به سوی سرنوشت است.
و حرکت به سوی سرنوشت همچون جاودانگی است. 
شناختِ جاودانگی، بیداری است 
و عدمِ شناختِ جاودانگی، شر و بی نظمی به همراه دارد.

شناختِ جاودانگی به انسان قدرت درکِ بالایی اعطا میکند؛ 
قدرتِ درک، ذهنِ او را وسعت می بخشد، 
وسعتِ دید، صداقت به همراه می آورد؛ 
و صداقت همچون بهشت است.

جوزف کمپبل




برکتِ اعلی که انسان برای جسمِ فناناپذیرِ خود می خواهد، سکونتِ دائمی و بی وقفه در بهشت شیر است که هرگز مخدوش نشود: 

"با اورشلیم شادمان باشید و با او به شادی بسربرید، همه ی شما که او را دوست می دارید شادمانه با او باشید، همه ی شما که برای اش عزاداری میکنید باشد که از سینه ی او به تسلی بنوشید: باشد که از شیر او بهره مند شوید و از فراوانیِ شکوه اش لذت برید، که خداوند می گوید به هوش باشید من آرامش را چون رودخانه ای در آن جاری می سازم... باشد که از او بنوشید، از پهلوانش زاده شوید و بر زانوانش بازی کنید". (اشعیای نبی)


غذای روح و جسم، و آرامیِ قلب، هدیه ی "شفای مطلق" است. 
سر پستانی که تا ابد شیر از آن جاریست. کوه المپ سر به قلک می کشد و خدایان و قهرمانان از غذای نامیرایی در ان بهره مند می شوند. در کوهستان مخصوصِ ووتان چهارصد و سی و دو هزار قهرمان از گوشتِ تمام نشدنیِ ساکریمنیر یا گرازِ کیهانی می خورند و با شیری که از سینه ی بز ماده ی هایدرون جاری است لقمه هایشان را فرو می دهند: بزی که از برگ های درختِ زبانِ گنجشکِ کیهانی تغذیه میکند. در تپه های پریانِ ارین، توتادی دانانِ نامیرا از خوک های مننن تغذیه میکنند که خود را ترمیم و زنده میکند و به فراوانی از آبجوی گوئیبن می نوشند. 

در پارس، خدایان در باغ کوهستانی بر فراز کوهِ هارهبرزایتی(البرز) از هومه ی جاودان می نوشند که از درختِ گائوکرنا، درختِ زندگی، حاصل میشود. خدایان ژاپنی ساکی مینوشند، خدایانِ پولینزیائی آوِه و خدایانِ آزتک از خونِ مردان و دوشیزگان می نوشند. و نجات یافتگان به دستِ یهوه در باغِ مسقفِ خود، از گوشتِ تمام نشدنی و لذیذِ هیولاهایی چون بهیموت، لویاتان و عزازیل تناول میکنند و از شرابِ شیرینِ جاری در چهار رودِ بهشت سیراب میشوند.

جوزف کمپبل / قهرمان هزار چهره




کمبل: اما دلدادگی نیز می تواند به نوعی تکانه ی مذهبی تبدیل شود. تروبادورها دلدادی را به مثابه عالی ترین تجربه ی معنوی درک می کردند.

تجربه اروس نوعی تصرف است. در هند، خدای عشق، جوانی قوی هیکل و پرابهت، و مسلح به یک کمان و ترکشی پر از تیر است. تیرها نام هایی از قبیل "عذاب مرگ آفرین"، "گشایش" و نظایر آن را دارند. در واقع، او این تیر را چنان وارد بدن شما می کندکه گویی نوعی انفجار کامل فیزیولوژیک - روانشناختی اتفاق می افتد.

نوع دیگر عشق، یعنی آگاپی، عشق به همسایه، مانند عشق به خویش است. در این حالت نیز فرقی نمی کند که شخص مورد نظر چه کسی باشد. فقط همسایه ی شماست و باید آن نوع از عشق را نسبت به او داشته باشید.

اما در مقوله ی دلدادگی با آرمانی کاملا شخصی مواجه ایم. به روایت مندرج در سنت تروبادورها، آن نوعی از تصرف که در پی تلاقی نگاه ها صورت می گیرد، تجربه ای چهره به چهره است.

مویرز: در یکی از آثار شما درباره ی این تلاقی نگاه ها شعری وجود دارد: "از طریق چشم ها است که عشق به قلب می رسد..."

کمبل: این تلقی کاملا مغایر با همه ی چیزهایی است که کلیسا توصیه می کند. تجربه ای ضخصی و فردی است، و گمان می کنم همان مطلب اساسی و مهم مربوط به غرب باشد که آن را با کلیه ی سنت های دیگری که من می شناسم متفاوت می کند.

مویرز: پس شهامت عاشق شدن، به شهامت تایید تجربه ی شخصی در مقابل سنت، یعنی سنت کلیسا تبدیل شد. چرا این موضوع در تکامل غرب اهمیت داشته است؟

کمبل: به این دلیل که این تاکید بر فرد را به غرب داده است. اینکه شخصی باید به تجربه ی خود اعتماد کند، نه حرف هایی که صرفا از دهان دیگران به او رسیده است. این تلقی بر اعتبار تجربه ی فرد از ماهیت انسانیت، زندگی، و ارزش ها در مقابل یک نظام یکپارچه و فراگیر تاکید می گذارد. نظام یکپارچه نوعی نظام ماشینی است: هر ماشینی شبیه به ماشین دیگری کار می کند که از همان کارگاه بیرون آمده است.

کتابی به واقع مقدس: قدرت اسطوره: جوزف کمبل: عباس مخبر

نشر مرکز صفحه ی 277




به علاوه، حتی ناگزیر نیستیم خطر ماجراجویی را به جان بخریم،
زیرا قهرمانان همه ی دوران ها قبلا این کار را کرده اند.
هزارتو کاملا شناخته شده است.
فقط باید ردپای قهرمان را دنبال کنیم؛ در این صورت، هر کجا آموخته بودیم کراهتی ببینیم، خدایی خواهیم یافت؛ و هر کجا آموخته بودیم دیگری را به قتل برسانیم، خود را خواهیم کشت؛ و هر کجا آموخته بودیم به بیرون سفر کنیم، به مرکز تجربه ی خویش بازخواهیم گشت؛ و هر کجا آموخته بودیم تنها باشیم، با همه ی جهان خواهیم بود

جوزف کمبل

پی نوشت :
کتاب قدرت اسطوره – گفتگوی بیل مویرز با جوزف کمبل – ترجمه ی عباس مخبر – نشر مرکز – چاپ دوم 1380 – صفحه ی 188



خویشتن نامیرا 

میدان نبرد سمبولی از میدان زندگانی است که در آن، هر جاندار از مرگِ دیگری زنده است. درکِ گناهِ ناگزیر زندگی، ممکن است قلب را چنان بیمار کند که همچون هملت یا آرجونا، شخص از ادامه ی آن سرباز زند. از سوی دیگر، فرد ممکن است همچون بیشتر ما انسان ها، تصویری دروغین و به دور از انصاف از خود بیافریند که او را چون پدیده ای استثنایی در جهان تصویر کند. یعنی کسی که همچون دیگران گناهکار نیست، بلکه برعکس در گناهان ناگزیری که مرتکب میشود، حق همیشه با اوست، چراکه او نماد خوبی است. این نوع حق به جانب بودن باعث بوجود آمدنِ نوعی سوء تفاهم هم درباره ی خود و هم درباره ی طبیعتِ انسان و جهان میشود. 

هدف اسطوره اینست که خوداگاه فردی را با اراده ی کیهانی آشتی دهد و به این وسیله، نیازِ به انکار زندگی را از میان بر دارد. این امر حاصل نمیشود مگر با درکِ رابطۀ حقیقی موجود بین پدیدۀ گذرای زمان با زندگیِ نامیرا که در همه ی ما زندگی میکند و می میرد.


درست مثل شخصی که لباس های کهنه را به دور اندازد و لباس نو بر تن کند، خویشتن تجسم یافته هم، جسدهای فرسوده را به دور اندازد و وارد جسدهای نو شود. اسلحه های برنده آن را نمی بُرند، آتش آن را نمی سوزاند، آب آن را خیس نمیکند، باد آنرا نمی فرساید، این خویشتن را نمی توان بُرید، سوزاند، خیس کرد و یا فرسود. جاودان، حاضر در هر کجا، بدون تغییر و بدون حرکت، خویشتن همیشه همان است که بود.


اگر در دنیای عمل، انسان نگران نتیجه ی اعمالش باشد، مرکزیت اش در اصل جاودانگی را از دست میدهد، ولی اگر نتیجه و ثمره ی اعمالش را در دامان خداوندِ حی گذارد، به واسطۀ آنها رها شود، درست مثل اینکه قربانی ای به درگاه برده باشد، که او را از اسارتِ دریای مرگ میرهاند. بدون وابستگی کاری را که باید انجام دهی، به انجام رسان... همه ی اعمال خود را را تسلیم من کن، نیتِ ذهن ت را بر خویشتن قرار ده و خود را از خواسته ها و خودخواهی ها و جنگ برهان، غم دیگر تو را نخواهد آزرد.


قهرمان هزار چهره/ جوزف کمپبل




رهایی _ اسطوره و روانشناسی

بهشت و جهنم، عصر اسطوره ای، المپ و دیگر منزل گاهانِ خدایان، همه از دید روان شناسان سمبول هایی از ناخودآگاهند. بنابراین کلید ورود به نظام های مدرنِ تفسیرهای روانشناسی از این قرار خواهد بود. قلمرو متافیزیکی= ناخوداگاه. به همین ترتیب کلید گشودنِ در از سوی دیگر، همین معادله است ولی برعکس: ناخوداگاه= قلمرو متافیزیکی. چون همانطور که عیسی میگوید: "به هوش باشید، ملکوت خدا درون شماست." 

در حقیقت سقوطِ فراآگاهی به ناخوداگاهی، دقیقا معنای انجیلیِ هبوط است. محدودتر کردنِ آگاهی، فراآگاهی را به ناخوداگاه می کشاند و در همان دم، و به همان واسطه جهان را خلق میکند، برای همین است که ما نمی توانیم منبع نیروی کیهانی را ببینیم و به ناچار باید به اشکالِ پدیداری ای که از این نیرو منعکس میشوند، بسنده کنیم. رهایی عبارت است از بازگشت به فراآگاهی و به این ترتیب از میان رفتنِ جهان. این درون مایه ی بزرگ و قاعده ی دایره ی کیهان شناختی است، یعنی تصویر اسطوره ایِ هست شدنِ جهان و بازگشت دوباره ی آن به نیستی.


به این ترتیب تولد، زندگی و مرگِ یک شخص را میتوان فروشدن به ناخوداگاهی و بازگشت در نظر گرفت. قهرمان کسی است که در دوران حیات، فراآگاهی را بشناسد و نشان دهد یعنی مرحله ای که خلقت در برابر آن کمابیش ناخوداگاه است. سلوکِ قهرمان نشان دهنده ی لحظه ای در زندگیِ اوست که به بیداری میرسد. یعنی آن لحظه که او در عین حیات و زندگی، راهی به نورِ ماورای دیوارهای تاریکِ مرگِ زنده تمای ما میگشاید.


برای همین هم هست که سمبول هایی کیهانی، به گونه ای آمده اند که سرشار از تضادهایی والا هستند. تضادهایی که ذهن را سردرگم میکنند. ملکوت خدا درون ماست ولی در عین حال بیرون هم هست. با این حال خدا وسیله ای برای بیدار کردنِ شاهزاده خانم خفته (روح) است. زندگی، خواب او و مرگ، بیداریِ اوست. قهرمان که بیدار کننده ی روح خود است، خود تنها وسیله ای برای حل شدنِ خودش می باشد. بنابراین خداوند، آن بیدار کننده ی روح، مرگِ فوریِ خودش است.


شاید فصیح ترین سمبولِ این راز، خدای بر صلیب رفته باشد. خدایی که "خود را به خود" تقدیم میکند. اگر از یک سو نگاه کنیم معنای آن عبور قهرمان از عالمِ پدیدار و رسیدن به فراآگاهی است: بدن با پنج حس اش –مثل شاهزاده ی پنج اسلحه که به چسبنده-مو چسبیده بود، از صلیبِ معرفتِ زندگی و مرگ آویزان میشود. در حالی که پنج میخ در او فرورفته است(دو به دو دست، دو به دو پا و سر که با خار تزیین شده است). ولی از سوی دیگر خداوند، به اراده ی خود پایین می آید و درد و رنج جهانِ پدیدار را به خود می خرد.

خداوند، زندگیِ انسانی به خود میگیرد و انسان، خدای درون اش را درست در میانه ی صلیب آزاد میکند. و میانه ی صلیب همان "همزمانیِ تضادها" است. همان درِ خورشید که خداوند از آن پایین می آید و انسان بالا میرود – و هریک غذای دیگری میشود.

البته دانشجوی امروزی ممکن است این سمبول ها را به دلخواه بخواند، گاه به عنوانِ نشانه ای از جهلِ دیگران و گاه به عنوان نشانه ای از خودش برای خودش، و یا متافیزیک را در حد روانشناسی پایین آورد و برعکس. راه سنتی این بود که باید از هردو سو برسمبل تمرکز و مداقه کرد. به هرحال آنها، از استعاره هایی می گویند که سرنوشت، امید، ایمان و رازِ تاریکِ بشر هستند.


جوزف کمپبل/ قهرمان هزار چهره






+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:30  توسط   | 




این خالقِ انسان، از سر رحمت و عشق به تمام اشکالی که در زمان می ایند، به این دریای پر آشوب، صورتی اعطا می کند، ولی از آنجا که کاملا از آنچه میکند آگاه است، آب های اولیه ی زندگی که اعطا میکند، اشکِ چشمانِ اوی اند.

...تناقض خلقت، یعنی برون آمدنِ اشکالِ زمان مند از دل جاودانگی می باشد، و این راز اصلیِ پدر است. هیچوقت نمی توان آن را کامل توضیح داد. بنابراین در هر نظام دینی هسته ای مرکزی وجود دارد، یک پاشنه ی آشیل که انگشتانِ مادر را لمس کرده است. همین جاست که امکان رسیدن به معرفتِ کامل، نقصان یافته است. مشکلِ قهرمان اینست که خود (و جهان اش را) دقیقا از همین نقطه عبور دهد، تا بتواند نقطه ی مرکزیِ هستیِ محدودِ خود را نابود کرده، محو کند.
مشکلِ قهرمانی که به دیدار پدر میرود این است که بتواند ورای وحشت ها، روح خود را بگشاید، چنان که آماده ی درکِ این موضوع باشد که چطور تمام تراژدی های دیوانه وار و بیمارگونِ این جهان را با همین نقطه ی کورِ خاص، تعالی می بخشد و برای لحظه ای بر می خیزد تا نگاهی به سرچشمه بیندازد. او صورتِ پدر را می بیند، درک میکند و اکنون آن دو با هم هماهنگ اند.

درد و رنجِ آزمون بلافاصله به سراغ پسری می آید که واقعا بزرگ شده، لایقِ شناختنِ پدر باشد. جهان برای او دیگر دره ای غرقه در اشک نیست بلکه مکانی شادی بخش و سرشار از حضورِ جاودانی او است. غزلِ زیبایی که در زیر می آید متعلق به زاغه نشینانِ فقیرِ اروپای شرقی است که هم زمان با جاناتان ادواردز می زیستند ولی درست برخلافِ او متوجه غضب خدایی خشمگین نبودند:

آه، ای خدای جهان
آوازی برای ات بسرایم
کجا تو را توان یافت
و کجا تو را نتوان یافت
زهرجا گذر کنم – تو آنجایی
به هر کجا بمانم – باز هم تو آنجایی
روزگارم خوش باشد – شکر تو گویم
روزگارم بد حال باشد – بازهم شکر تو گویم
تو هستی، بوده ای و خواهی بود
مالک بوده ای، مالک هستی و مالک خواهی بود
آسمان از آنِ توست، زمین از آن تو
تو بلندی ها را از خود پر کرده ای
و پستی ها را از خود سرشار
به هر کجا رو کنم تو و فقط تو آنجایی.


جوزف کمپبل




خدایگان

یکی از قدرتمندترین و محبوب ترین بودهیساتواها در مکتبِ بوداییِ ماهایانای تبت، چین و ژاپن، آوالوکیتشوارا، آورنده ی نیلوفر است. به او "خدایی که با رحمت به پایین نظر میکند" می گویند چون به همه ی موجوداتِ عالمِ احساس، که از مصیبتِ هستی در رنج اند، با هم دردی نظر میکند.

.......شاید در هر دقیقه بیش از تمام خدایانِ دیگری که انسان میشناسد، برای او دعا میشود. چون در آخرین زندگی اش به عنوانی بشر در روی خاک، هنگامی که مرزهای آخرین آستان را هم پشتِ سر گذاشت(یعنی لحظه ای که درهای بی زمانی به روی اش باز شد و رو سوی نیستی، ورای رازهای سراب مانندِ جهانِ نام و محدود بایستاد) لحظه ای توقف کرد و با خود عهد بست که پیش از ورود به نیستی، تمامِ موجودات را بدونِ استثنا به بیداری رساند و از آن هنگام، تمامِ تار و پودِ هستی را با رحمتِ خود و حضورِ امداد رسان اش اشباع کرده است. و برای همین کوچک ترین دعایی که در امپراطوریِ معنویِ وسیعِ بودا خطاب به او خوانده شود، در درگاهِ رحمتش شنیده میشود. به اشکال مختلف درآمده، در ده هزار جهان سیر میکند و در هنگامِ نیاز و نیایش ظاهر میشود. او خود را به شکلِ بشر با دو بازو ظاهر میکند و یا به اشکالِ فوق بشری با چهار، شش، دوازده، و یا هزار بازو درمی آید، و در یکی از دست های چپش نیلوفرِ جهان قرار دارد.


همچون خودِ بودا، این وجودِ خدای گون، الگوی موقعیتی الهی است که قهرمانِ انسانی پس از گذشتن از آخرین وحشت های جهل به آن میرسد. "هنگامی که حجابِ آگاهی از میان رفت، آنگاه او از تمامِ وحشت ها رهایی یافت و به آن سوی تغییر و تحول رسید" این توان بالقوه ی رسیدن به رهایی در همه ی ما هست و هرکس با رسیدن به مقامِ قهرمانی می تواند به آن نایل شود، چون می خوانیم: "همه ی چیزها بوداست" و یا (به بیانی دیگر میتوان گفت): "همه ی موجودات بی خویش اند".


جهان از بودهیساتوا سرشار شده و نور گرفته است ولی او را "که هستی اش بیداری است" در بر نمی گیرد، بلکه این اوست که جهان یعنی نیلوفر را در دست دارد. درد و لذت او را در بر نمی گیرند، او آنها را با آرامشی عمیق در بر دارد. از آنجا که او آنی است که همه ی ما می توانیم باشیم، حضورش، تصویرش و حتی ذکرِ نام اش، یاری بخش است.

"تاج گلی بر سر دارد با هشت هزار شعاع نورانی که زیباییِ مطلق در آن منعکس است. رنگ بدن اش ازغوانی طلایی است. رنگِ کفِ دستان اش مخلوطی از رنگِ پانصد نیلوفر است و بر هر یک از سر انگشتان اش هشتاد و چهر هزار علامتِ مُهر نشسته است. هریک از آن ها هشتاد و چهار هزار رنگ دارد و هریک از رنگ ها، هشتاد و چهار هزار شعاع نور، لطیف و ملایم بر همه ی عالمِ هستی می بارد. با این دست های جواهر نشان همه ی هستی را در آغوش میکشد. در هاله ی نورانیِ دورِ سرش پانصد بودا ایستاده اند که معجزه آسا دگرگون شده اند، و دور هرکدام از آنها پانصد بوداهیساتوا ایستاده اند که باز هرکدام هزاران خدای را به همراه دارند. هنگامی که پای بر زمین می گذارد، گل های الماس و جواهرات همه جا را در بر میگیرند. رنگِ صورت اش طلایی است و بر روی تاجِ جواهر نشان اش بودایی به بلندای دویست و پنجاه مایل ایستاده است......


جوزف کمپبل




در صدد دستیابی به چیزی باشید که برایتان لذت بخش باشد...تا بدین وسیله
عالم هستی تمام درهای بسته را به سوی شما بگشاید....

جوزف کمپبل




خانواده های خوشبخت همه شبیه یکدیگرند, در حالی که خانواده های بدبخت, هر یک به نوعی به بدبختی دچارند.

جوزف کمپبل



ما.. انعکاسِ صورتِ بوداهیساتوا 


در سرزمین توهمات، در جهانِ شش لایه
عاملِ اصلی گناه است و ابهاماتِ ناشی از اعمال شر؛
در آن جا هرکس از خواهش ها و نفرت های اولیه اش پیروی میکند
و هرگز وقتی برای شناختن برابری ندارد.
آهای پسر از خواهش ها و نفرت ها حذر کن
اگر تهی بودنِ همۀ چیزها را بدانید همدردی
در قلب هایتان بیدار میشود
اگر بین خودتان و دیگران تمییز نگذارید
لایقِ خدمت به دیگران باشید
و اگر در خدمت به دیگران توفیق حاصل کردید
لایقِ دیدار من خواهید شد و با رسیدن به من، به بیداری خواهید رسید.

آرامش در قلب همگان وجود دارد چون آوالوکیتشوارا-کوانون، بودهیساتوای توانا، عشقِ بدونِ مرز، همه را شامل میشود، به همه توجه میکند و (بدون استثنا) در درونِ همه ی جانداران وابسته به جهانِ حس و احساس ساکن است. کمالِ بال های ظریفِ یک حشره را، که در گذرِ زمان شکسته است می بیند – و خودِ او کمال و نقصانِ آن است. رنجِ جاودانِ بشر، این موجودِ خود آزار، گمراه و گرفتار در تارهای جنونِ ناپیدای خود و ناامید را می بیند و می داند که انسان رازهایی را در درون دارد، هرچند آنرا نمی شناسد و به هیچ وجه از آن استفاده نمی برد، و بوداهیساتوا، خود، این راز است. آرام و متین بر فرازِ انسان، فرشتگان ایستاده اند و زیرِ او، دیوها، مردگانِ غمگین، شعاعِ دستانِ جواهرنشانِ بوداهیساتوا، همه ی آنان را بشوی خود میکشد و آن ها خودِ اوی اند، همانطور که او آنهاست.


مراکز آگاهیِ محدود و بسته، در هزاران شکل، در تمامِ لایه های هستی، از برکه ی بی زمان هیچ بیرون می آیند، در زندگی شکفته میشوند و بی درنگ همچون حبابی ناپدید میشوند. منظور از هستی، فقط جهانِ حاضر نیست که مرز آن کهکشان راه شیری باشد، بلکه فراتر از آن، منظور انتهای فضای لایتناهی است، کهکشانی فراسوی کهکشانی دیگر، جهانی فراسوی کائنات، همه مراکز آگاهی ای هستند که از دلِ هیچ بیرون می آیند. زمان و باز هم زمان: گروه های کثیری در زمان زندگی میکنند، همه رنج میکشند و همه بر حلقۀ نازک و محکمِ خویشتن بسته شده اند، می زنند، میکشند، تنفر دارند و فراسوی پیروزی، خواستارِ آرامش اند. این ها همه فرزندان او و اشکالِ دیوانه وارِ ناپایداری هستند که در عین حال جاودان اند، همه رویای طولانیِ آن رحیمِ رحمان هستند که جوهرش، جوهرِ تهی و هیچ است: "وخداوند از روی رحمت به پایین مینگرد".


ولی این نام، معنای دیگری هم دارد: "خداوندی که در درون دیده میشود" ما همه انعکاسِ صورتِ بوداهیساتوا هستیم. آن رنجبرِ درونِ ما، همان وجودِ الهی است. آن پدر جهان گیر و ما یکی هستیم و این بینشی رهایی بخش است. هر مردی که می بینیم، همان پدرِ حمایت گر است و باید این را هم بدانیم که اگرچه این بدنِ رنج کشیده، مدافع خود، محدود و جاهل، گاه می پندارد که یک دشمن، یک بیگانه، او را تهدید میکند، اما این بیگانه هم چیزی جز خدا نیست. دیو ما را در هم میشکند ولی قهرمان، آن رهرو آماده، "همچون یک مرد واقعی" به مراسمِ تشرف تن در میدهد؛ و به هوش باشید او خود پدر است، ما در او و او در ما، مادرِ عزیز و حمایت گرِ بدنِ ما نمی توانست در مقابلِ پدرِ مارِ بزرگ از ما دفاع کند؛ بدنِ مادی و میرایی که او به ما هدیه کرده بود به قلمرو هراس انگیزِ پدر برده شد. ولی مرگ پایان کار نیست، زندگی ای نو، تولدی نو، معرفتی نو از هستی به ما داده میشود، معرفت به این که ما فقط در این کالبد زندگی نمیکنیم که در همۀ بدنها هستیم، در تمام کالبدهای جهان، همچون بوداهیساتوا آن پدر خود هم رحِم بود، هم مادر و هم تولد دوباره.


جوزف کمپبل



+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:27  توسط   | 



ملاقات با خدابانو /2


مثالِ نابودیِ کاملِ جوانِ ورزشکار، اکتیون، به دستِ دیانا، نشان دهنده ی تندبادهایِ خوف انگیزی است که در این سمبل ها وجود دارند، و این سمبل ها چیزی جز تمایلات سرکوب شدۀ ذهن و جسم نیستند!

اکتیون بصورتِ تصادفی، سر ظهر با این خدابانوی خطرآفرین ملاقات کرد، یعنی لحظه ی سرنوشت سازی که خورشید از مرزِ جوانی در میگذرد، در اوجِ صعود در تعادل ایستاده و آمادۀ شیرجه زدن به دل مرگ است.

اکتیون دوستانش را ترک کرده بود تا استراحت کند و خود با سگ های اصیل اش، پس از یک مسابقۀ دو در صبحگاهان، بدون قصدی قبلی، برای گشت و گذار، از درختستانها و مزارعِ آشنا عبور کرد و برای کشف و جستجو واردِ جنگل های همسایه شد. به دره ای سراپا پوشیده از درختانِ سرو و کاج رسید و با کنجکاوی به دلِ جنگلِ انبوه نفوذ کرد.


در دل جنگل، به غاری رسید که چشمۀ آبی آرام و جویباری که راه به سوی برکه ای سبز می گشود، در آن وجود داشت. این پناهگاهی مسقف، استراحتگاهِ دیانا بود و در همان لحظه او، کاملا برهنه، با پریانِ همراهش، به حمام رفته بود. او نیزۀ شکار، تیردان و کمانی زه گشوده اش را کنار گذاشته بود و سندل ها و ردای اش را از تن درآورده بود. یکی از پریانِ برهنه، طره های گیسوانِ خدابانو را گره زده بود و چند پری دیگر با کوزه های بزرگِ آب بر او آب می پاشیدند.


هنگامیکه مرد جوان و سرگردان، سرزده وارد آن محلِ دل انگیز شد، فریادِ وحشتِ زنان به آسمان رفت و تمام پریان به سوی بانویشان شتافتند تا او را از چشمِ نامحرم بپوشانند. ولی دیانا طوری ایستاد که سر و شانه هایش، بالاتر از پریان بود. جوان او را دیده و باز هم به تماشای اش مشغول بود. دیانا در جست و جویِ کمان اش، نگاهی به دور و بر انداخت ولی کمان خارج از دسترس بود، پس به سرعت دست سوی اولین چیزی که در ان نزدیکی بود دراز کرد، مشتی آب برداشت و به صورتِ اکتیون پاشید و با عصبانیت فریاد کشید: "حالا اگر میتوانی برو و به همه بگو خدابانویی را برهنه دیده ای".


بر سرش شاخ سبز شد، گردن اش کلفت و دراز و سرِ گوش هایش تیز شد. بازوهای اش به اندازه ی پاهای اش دراز شد و دست ها و پاهای اش به سُم بدل گشت.وحشت زده از جای جهید و دور شد. در حالیکه خود از سرعتِ زیادش در شگفت شده بود.



ولی هنگامیکه برایِ تازه کردنِ نفس و نوشیدنِ آب لحظه ای مکث کرد و بر برکه ای آرام خم شد، با دیدنِ چهرۀ خود وحشت زده و متعجب به عقب پرید. سونوشتی هراس انگیز در انتظار اکتیون بود. سگ های شکاری خودش، با شنیدنِ بویِ گوزنِ نر، عوعوکنان به سوی اش آمدند. 

لحظه ای از شنیدنِ صدای آنها خوشحال شد و مکث کرد ولی بعد خود به خود ترسید و فرار کرد. گروهِ شکار او را تعقیب کرده، اندک اندک نزدیک میشدند. وقتی سگ ها به پاشنه های پایش نزدیک شدند و اولین سگ بر تهیگاه اش جهید، اکتیون سعی کرد آنها را به نام بخواند ولی صدایی که از گلوی اش خارج شد، صدایی انسانی نبود. سگ ها او را در چنگال گرفتند، او به زمین افتاد و یارانِ شکار، در حالیکه برای تشویقِ سگان فریاد میزدند، (به موقع سر رسیدند تا تیر خلاص را بزنند). دیانا که از فرار و مرگ او به صورت معجزه آسایی خبردار شده بود، اکنون میتوانست آسوده بیارامد.



جوزف کمپبل





خدابانو/3

در کتب هندی تانترا، چه در قرون وسطی و چه در دوران جدید، مسکنِ خدابانو را "جزیرۀ جواهرات" می نامند. تختِ خدابانو در این جزیره میانِ جنگلِ درختانِ آرزو قرار گرفته است. سواحلِ جزیره را شن هایی طلایی پوشانیده اند و آب های آرامِ اقیانوس که شهدِ جاودانگی است، این شن های طلایی را می شویند.

آتشِ زندگی، رنگ خدابانو را سرخ کرده و زمین، منظومۀ شمسی و کهکشان های دوردست همه، رحمِ او را برآمده کرده اند، چون او خالقِ جهان، مادرِ جاودان و باکرۀ جاوید است. او دربرگیرندۀ تمام حلقه هاف روزی دهنده ی تمام روزی دهندگان، و زندگی بخشِ تمام زندگان است.


در عین حال او مرگِ همه ی میرندگان هم هست. تمام چرخۀ زندگی، از تولد گرفته تا نوجوانی، بلوغ، کهن سالی و مرگ در تاب خوردنِ او شکل میگیرد.


او رحم است و گود؛ مادری (خوک ماده ای) است که کودک اش (بچه اش) را می بلعد. پس "خوب" و "بد" در او یکی میشود و دو حالت مادرانه که ما در خاطر داریم، نه فقط به صورتِ فردی، که به شکلِ کیهانی نمایان می گردد.
از یک رهرو، انتظار میرود که با بی طرفی و انصاف درباره ی هردو سو بیاندیشد.


با این روش روحِ رهرو از عواطف و آزردگی هایِ دورانِ کودکی پاک میشود و ذهن اش آماده ی درکِ آن جضوری پوشیده و مرموز میگردد. حضوری که اساسا با در نظر گرفتنِ رضایتِ خاطرِ کودکانۀ بشر و شادی ها و غم های اش، جلوه ای از "خوب" و "بد" نیست، بلکه به معنای قانون و تصویری از ماهیتِ هستی است.


جوزف کمبل





زن / اسطوره

زن در زبانِ تصویریِ اسطوره، نمایانگرِ تمامیتِ آن چیزی ست که می توان شناخت و قهرمان، کسی است که به قصد شناخت، پای پیش گذارد. همگام با حرکت کُندِ او در معرفتی که همان زندگی است، شکل و هیئتِ خدابانو هم برای اش دچار تحول میشود: البته خدابانو هرگز نمیتواند بزرگتر از رهرو شود، اگرچه همیشه نوید میدهد که بیشتر و بزرگتر از قدرتِ درکِ فعلیِ اوست.


او می فریبد، راهنمایی میکند و رهرو را از پاره کردنِ زنجیرها منع میکند. اگر او بتواند با مفاهیمِ خدابانو هماهنگ شود، هردو، عارف و معرفه، از هر محدودیتی رها خواهند شد.


زن، راهنمای بشر به سوی اوجِ متعالیِ لذاتِ جسمانی است. اگر با چشمانِ ناقص به او بنگرند، به مرحله ای پست تر هبوط میکنند و اگر با چشمانِ شرور جهل به او نگاه کنند، محکوم به ابتذال و زشتی است!

ولی با نگاه کسیکه او را درک میکند، آزاد میشود! 

قهرمانی که بتواند او را همچنان که هست، بدون هیاهویِ بسیار و با مهربانی و اطمینانی که محتاجِ آن است بپذیرد، بالقوه پادشاه و تجلیِ خدای جهانی است که به دست آن زن خلق شده است.


جوزف کمبل




بازگشت / عالم ذر / زمان مقدس و زمان آفرینش

سفرِ هراس انگیزِ قهرمان برای بدست آوردنِ چیزی نیست، بلکه برای بازپس گرفتنِ آن است. برای اکتشاف نیست، برای بازیافتن است! آنگاه مشخص میشود که این نیروهای الهی که قهرمان به جست و جوی شان برخاسته، و به سختی بدست آورده است، تمام این مدت در قلبِ خود قهرمان وجود داشته اند.
جوزف کمپبل

زمان مقدس دقیقا هم زمان با آفرینش است و به قول الیاده، اسطوره معادل بازگشت به ریشه ها و رجوع به زمان اسطوره ی بهشت گمشده است و برای شمن در حالت خلسه این جهان که بنابر تعبیرات نوین تحت سلطه ی قوانین زمان و مکان است وجود ندارد...
میرچاالیاده

هر شکلی به هر صورت، فقط به این علت که وجود دارد و تداوم می یابد، سرانجام نیروی خود را از دست می دهد و می پوسد؛ و برای این که دوباره نیرو بگیرد باید، ولو برای لحظه ای، در بی شکلی ذوب شود؛ باید به وحدت ازلی که از آن پدید آمده است بازگردد...به بی نظمی...به از خود بی خودی...به تاریکی...به آب (همان جا که آغاز شده)
میرچاالیاده اسطوره ی بازگشت جاودانه


هر چند ذهن مایل به بازگشت به عدن و لذت بردن از زمان مقدس است ولی در ناخودآگاه خود می داند که زمان مقدسی که در پس سر قرار دارد بی شک در دسترس نیست. بنابراین باید امکانی را در روبه رو در نظر گرفت......یوحنا مدعی می شود که به علت تبلیغ پیام خداوندگارش به جزیره ی پطموس تبعید شده است و در روز خداوند(منظور روز عیسی مسیح است) مشغول عبادت بوده که «صدایی بلند همچون صدای شیپور شنیدم که می گفت من الف و یا هستم. من ابتدا و انتها هستم......» (مکاشفات یوحنا ۱:۱۱)


به یاد آور زمانی را که پروردگارت از پشت [و صلب] فرزندان آدم، ذریة آنها را بر گرفت و آنان را گواه بر خویشتن ساخت [و فرمود]: آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: آری، گواهی می دهیم. برای اینکه در روز رستاخیز نگویید ما از این غافل بودیم.»

.....أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قالُوا بَلی شَهِدْنا 
قرآن حکیم، اعراف 172




در مطبِ روان پزشکانِ مدرن، مراحلِ سیرِ قهرمان، در رویاها و اوهامِ بیمار مشخص میشوند. تحلیل گر، در نقش یک یاری دهنده یا کاهنِ راهنمایِ آیینِ تشرف، به فرد کمک میکند که لایه های مختلفِ جهل و ناآگاهی نسبت به خویش را کنار بزند و به عمق رود، و همیشه پس از گذرِ اولین هیجاناتِ ناشی از قدم گذاشتن در راه های زیرین، این سیر به سفری در تاریکی، وحشت، نفرت و تصاویر ذهنیِ خوف انگیز بدل میشود.


معمای این مشکل غریب، این واقعیت است که دیدگاه آگاهانۀ ما در موردِ آنچه که زندگی باید باشد، به ندرت با آنچه که زندگی در حقیقت هست، تطابق دارد! معمولا ما در مورد خود و یا در حلقه ی دوستان مان از پذیرشِ تمامیت این قلب و هیجانِ شهوت ناک، گوشت خوار، بدبو، محافظِ نفس و پیش برنده سر باز میزنیم و می خواهیم آن را معطر، پاک و دگرگون کنیم و در عین حال تصور میکنیم که اگر در مرهم مگسی افتاده و یا در سوپ، تار موی ای وجود دارد، همه اش تقصیر آدم دیگری است.


ولی هنگامی که این حقیقت، ناگهان بر ما طلوع کند و یا بر ما تحمیل شود که همه چیزهایی که به آن می اندیشیم و همۀ کارهایی که انجام می دهیم، الزاما به بویِ ناخوشایندِ بدن، آلوده است، در آن لحظه معمولا احساس انزجار به ما دست میدهد. زندگی، اعمالِ زندگی، جوارحِ زندگی و مخصوصا زن به عنوان سمبول بزرگ زندگی، در چشم پرهیزگاران، در چشمِ ارواحِ خیلی پاک، غیر قابل تحمل میشود.


اوه! کاش این تنِ سختِ سخت جان می توانست بگذرد
و آب شود و هم چون شبنم محو گردد! و یا باز
کاش پروردگار جاوید خودکشی را نهی نفرموده بود! خدایا! خدایا!
.
.
و هملت سخنگوی بزرگِ این حال، چنین ادامه میدهد:
چقدر امورِ این جهان در نظرک فرساینده و نابکار و بی مزه و سترون می نماید!
تفوا تف بر این جهان بادا
باغی است پر گیاه هرز که دانه بر آورده و چیزهای پست و ناهنجار آن را در تصرف گرفته، که کار بدین جا کشد!


جوزف کمپبل




آزمون های قهرمان که مقدمه ی تجربه و عللِ نهایی بوده، سمبولِ بحران هایی است که در راهِ ادراکِ حقیقت برای اش وجود داشته است. تدراکی که آگاهیِ او را وسعت می داد و توانِ تصاحبِ کاملِ مادر-نابودگر، یعنی عروسِ تقدیر، و تحمل این بار را به او می بخشید. و از این راه، او به یگانگی با پدر میرسید؛ اکنون او در جای پدر نشسته است.

با این بیان و رد شکل نهایی، ممکن است این مشکل، دور از مسائلِ انسانِ عادی به نظر برسد، ولی در عین حال، محدودیتِ آگاهی، علتِ اصلیِ هر شکستی به هنگام رویارویی با مسایل زندگی است. دعوا و بدخلقی صورت های موقتِ جهل هستند و پشیمانی، ادراکی است که دیرهنگام حاصل میشود. 


درکِ کاملِ اسطورۀ فراگیرِ گذرِ قهرمان، آن است که این اسطوره باید الگویی کامل برای زنان و مردان، در هر مرحله و مقامی باشد و برای همین، ساختارِ آن بسیار کلی است. 

هرکس با توجه به این الگویِ کلیِ بشری، باید جایگاهِ خود را بیابد و با کمکِ آن از دیوارهایی که او را احاطه کرده اند، بگذرد. 
دیو های اش را بشناسد و بداند کجا هستند، که آن ها انعکاسِ رازهای نفسِ اویند. بداند ایده آل های اش کدامند؟ 

که همانا نشانه های درکِ تنگ و محدودِ وی از زندگی می باشند!

جوزف کمپبل







+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:25  توسط   | 



گنجی که در جستجوی آ ن هستید در همان غاری است که از داخل شدن اش می ترسید! 
"جوزف کمپبل"



جادۀ آزمون ها

هنگامی که قهرمان از آستان عبور کند، قدم به چشم انداز رویاییِ اشکالِ مبهم و سیال می گذارد، جایی که باید یک سلسله آزمون را پشت سر گذارد. این مرحله، مرحله ای محبوب در سفرهای اسطوره ای است: که مایه ی به وجود آمدنِ بخش اعظمی از ادبیاتِ جهان، درباره ی آزمون ها و سختی های معجزه آسا شده است. 

همان امداد رسان غیبی که قبل از ورود به این حیطه، با قهرمان ملاقات کرده بود، اکنون با نصایحِ طلسم ها و ماموران مخفی، بطور نهانی به او یاری میرساند. و یا ممکن است قهرمان اولین بار همین جا نیرویِ مهربانی را که در عبور از گذارهای فرابشری حامیِ اوست ملاقات کند.

اگر کسی از هر جامعه ای که باشد، عمدا یا بدون قصد قبلی، سفری مخاطره آمیز به سرزمین ظلمات را برای خود آغاز کند و از کوچه های پر پیچ و خم هزارتویِ روح اش پایین رود، به زودی خود را در چشم اندازی سرشار از هیئت ها و اشکالِ سمبلیک خواهد بافت ( هیئت ها و اشکالی که هرکدام ممکن است او را ببلعند) این چشم انداز همچون سرزمین وحشی پوداک ها در سیبری و کوهستان های مقدسِ آن، عجیب و شگفت انگیز است. به کلام اهلِ سِر، این مرحله دومین مرحلۀ طریقت است، مرحلۀ "تزکیۀ نفس". وقتی حس های وجود "پاک و فروتن" میشوند و انرژی ها و علایق بر تعالی متمرکز میگردند. 

و یا به کلام دنیای مدرن، این مرحله ، فرآیند کنار گذاشتن، فراتر رفتن و یا تحولِ تصاویرِ بجامانده از کودکی و گذشتۀ ماست. هنوز هر شب در رویایمان با وحشت بی زمان، هیکل های خوفناک، آزمون ها، یاران و آموزگاران مواجه میشویم و در این اشکال نه تنها انعکاس وضعیت کنونی خود را نمی بینیم، بلکه راهی برای نجات خواهیم یافت.


جوزف کمپبل





كهن الگوهايي كه كشف و درك شده اند، آن هايي هستند كه طي تاريخ و فرهنگ بشريت، تصاوير اسطوره اي، الهامي و آيين را برانگيخته و ايجاد كرده اند. اين «جاودانان رويايي» را نبايد با اشكال سمبليك شخصي اي كه در كابوس ها و شوريدگي هاي فرد مضطرب ظاهر مي شوند، اشتباه گرفت. رويا، اسطوره اي شخصي است و اسطوره، رويايي تهي از فرديت، به طور كلي هم اسطوره و هم رويا در ديناميك روان به گونه اي سمبليك عمل مي كنند. ولي در رويا اشكال اسطوره اي، به علت رنج هاي رويابين از اصل خود منحرف مي شوند، درحالي كه در اسطوره ها، مشكلات و مسائلي مطرح مي شوند كه در مورد تمام افراد بشر صدق مي كنند.

جوزف کمپبل





سفر قهرمانِ ، الگوی روایت ژوزف کمبل است از ماجراجوئی آرکی تایپ ای به نام "قهرمان" یعنی کسی که به نمایندگی از طرف قوم و قبیله و گروه و تمدن زمانه خود به راهی میرود تا به کارهای شگرف دست پیدا کند 

مراحل سفر قهرمان ( مرد) : 

1- جهان عادی- قهرمان ، ناآگاه ، در تلاطم روحی و بیقرار است. معضل هائی که در زندگی او هستند او ر ابه هر سوئی میکشند و فشار روحی بر او می آورند.

2- فراخوانی به ماجراجوئی – چیزی یا از جهان بیرونی و یا از درون فرد ، موقعیت را تکان میدهد و قهرمان را وادار میسازد تا با مسئله مواجه شود.

3- رد کردن و عدم پذیرش فراخوانی - قهرمان بدلیل ترس از ناشناخته و سعی بر دور بودن از ماجراجوئی ، ولو به مدت کوتاهی از قبول رفتن به راه سر باز میزند و یا ممکن است شخصی در اطراف او به او گوشزد کند که این سفر خطر ناک است .

4- رویاروئی با مرشد و مربی- قهرمان با فردی که پخته تر و جهان دیده تر است مواجه میشود . آن فرد به او تعلیمات لازم و وسائل کار را برای این سفر فراهم میکند و یا ممکن است این فرد درونی بوده و قهرمان به خردمندی و شهامت درونی دست پیدا کند.

5- گذر از آستانه – حالا قهرمان آماده برای ترک زندگی عادی و وارد خطه یا شرایط نا مانوس و قوانین و قواعد آن است. 

6- آزمایش ها ، برخورد با یاران و دشمنان – قهرمان برای ثبات قدم اش بارها آزمایش میشود. در این راه همپایان و دشمنانی به او رخ می نمایند. 

7- رویکرد و نزدیک شدن – قهرمان با دوستان جدید خود برای چالش بزرگ در آن عالم خاص آماده میشود. 

8- پیش آمدهای طاقت فرسا – در میانه راه ، قهرمان وارد گود میشود و با مرگ و یا بزرگترین ترس های خود مواجه میشود. بعد از رویاروئی با مرگ ، زندگی جدید آغاز میشود. 

9- پاداش – قهرمان گنجی را که از راه روبرو شدن با سیاهی مرگ بدست آورده بر میدارد و به راه می افتاد اما ممکن است دوباره در میانه بازگشت آ نر ا از دست بدهد.

10- راه بازگشت – قهرمان با گنجی که بدست آورده ، جهان مخصوص ر اترک میکند و بسوی خانه باز میگردد . گاهی در میان راه بازگشت باز هم مورد تهاجم قرار میگیرد. 

11- رستاخیز ، این بار هم درست در آستانه بازگشت در سر مرز ها، باز یک آزمایش بزرگ دیگری رخ میدهد و قهرمان برای بار آخر فداکاری میکند و یک مرگ و تولد دیگر رخ میدهد اما در سطحی عالی تر و برتر. حالا دیگر تقابل ها و تضاد ها و دوقطبی ها با هم آشتی پذیر شده اند و چالش برطرف شده است .

12- بازگشت با آب حیات- قهرمان به خانه باز میگردد و یا در مرتبه ای دیگر با شخصیت استحاله یافته خود سفر دیگری ر اآغاز میکند.





نافِ جهان همه جا هست. و از آن جا که منشاءِ تمام هستی است، تمام خوبی ها و بدی های گوناگون جهان را در بر میگیرد. زشتی و زیبایی، گناه و فضیلت، لذت و درد همه و همه از آن به وجود می آیند.

هراکلیتوس می گوید: " نزد خدا همه چیز خوب و زیبا و به حق است، این انسان است که بعضی چیزها را حق و بعضی را ناحق فرض میکند" از این روست که همه ی هیکل های موردِ پرستش در معابدِ جهان، همیشه زیبا، مهربان و یا ضرورتا پاک و مطهر نیستند. هم چون خدایِ کتابِ ایوب، آن ها ورای معیارهای بشری اند.
.
.
پرهیزگاری، منِ خود محور را می کاهد و دست یابی به مرکزیتِ فراشخصی را ممکن می سازد؛ ولی وقتی انسان با این جایگاه برسد، پس دردها و لذت ها، گناهان و فضایل خودِ وی و یا دیگران چه میشوند؟ در واقع با گذر از اینهاست که نیروی متعالی درک میگردد، نیرویی که در تمام اینها زنده است، شگفت انگیز است و در تمام این مراحل ارزش خود را از تواضع و تسلیم ما میگیرد.


همانطور که هراکلیتوس میگوید: "همه یِ آن چیزهایی که به هم بی شباهتند، به هم می پیوندند و از تفاوت ها زیباترین هماهنگی زاده میشود، و همه ی این چیزها از جهد و کوشش حاصل می آید. و یا همانطور که ویلیام بلیک شاعر میگوید: "نعره ی شیرها، زوزه ی گرگ ها، خشم دریای طوفانی و شمشیرِ نابودگر، همه صورت های گوناگونِ جاودانگی اند، ولی بس عظیم تر از محدوده ی دیدِ بشر." ـ


جوزف کمبل





جادۀ آزمون ها 2

هیچ تردیدی در این مورد نیست که نسل های پیشین به یاری سمبول ها و تمرین های معنوی متعلق به میراث اسطوره ای و مذهبی خود، مخاطراتِ روانی را پشت سر می گذاشتند ولی امروزه ما (از آنجا که دیگر ایمانی نداریم یا اگر داشته باشیم دیگر باورهای موروثی مان نمی توانند مشکلاتِ واقعیِ زندگی معاصر را نمایان کنند) ، مجبوریم به تنهایی با این مخاطرات روبرو شویم و یا در بهترین حالت، فقط میتوانیم در لحظه ای خاص و به صورت تجربی، کمک و یا راهنمایی های نه چندان موثری از میراثمان دریافت کنیم. 

مشکل ما به عنوان انسان هایی مدرن و روشن فکر که تمام شیاطین و خدایان را با عقل و منطق از زندگی خود بیرون رانده ایم، همین است. ولی بهرحال در تعداد زیادی از اسطوره ها و افسانه هایی که برایمان باقی مانده اند و یا از منتهی الیه دنیا جمع آوری شده اند، هنوز میتوانیم طرحی از موجودیت انسانی مان را ببینیم. ولی برای سمیع و بهره مند شدن باید به تزکیه و تسلیم سر نهیم. و این هم بخشی از مشکل ماست: که چطور باید این کار را انجام داد. "و آیا می اندیشید به جنت داخل خواهید شد، بدون آنکه آزمونی را که پیشینیان از سر گذراندند، بگذرانید؟" (أَمْ حَسِبْتُمْ أَن تَدْخُلُواْ الْجَنَّةَ وَلَمَّا .... بقره 214)ـ


جوزف کمپبل، قهرمان هزار چهره




ملاقات با خدابانو

با پشت سر گذاشتن تمام موانع و غول ها، به خوان آخر میرسیم که معمولا ازدواجِ جادوییِ روحِ قهرمانِ پیروز با خدابانو، ملکه ی جهان است و این بحرانی ست که در اوج حضیض و یا در منتهی الیهِ زمین، در نقطۀ مرکزیِ جهان، در محرابِ معبد و در تاریک ترین و عمیق ترین جایگاهِ <<قلب>> رخ میدهد.

بانوی خانۀ خواب، شخصیتی آشنا در داستان های پریان و اسطوره هاست. قبلا هم دربارۀ او در قالبِ (برینهیلد و بریر-رز کوچک یا همان زیبای خفته) سخن گفته ایم. او معیار تمام زیبایی ها، پاسخی به تمامِ خواسته ها، و هدفی موهبت آور، برای تمام قهرمانانی است که به طلبِ خواسته های زمینی و یا ماورایی برآمده اند.


او مادر، خواهر، معشوقه و عروس است. آنچه در جهان، فریبنده است و هرآنچه نویدِ شادی میدهد، حس و هشداری است که بر وجودِ او، در خواب عمیق دلالت میکند. هرچند ممکن است نتوان او را در شهرها و جنگل های این دنیا یافت، ولی او تجلیِ نوید بخشِ کمال است. 
آرامش و اطمینانِ روح است از اینکه در انتهای تبعید به جهانی متشکل از بی کفایتی ها، موهبتی را که یک بار شناخته بود، دوباره خواهد شناخت. 

و آن موهبت، مادری خوب و آرام بخش، روزی دهنده و زیبا و جوان است همانطور که در گذشته های دور او را می شناختیم و همانطور که طعم اش را چشیده بودیم. زمان بر او مُهر گذاشت، ولی هنوز مثل کسی که در زمانِ لایزال به خواب رفته باشد، آرام در انتهایِ دریایِ بی زمان سکنی دارد.


با این حال، صورتی که در خاطر ماست همیشه مهربان نیست؛ چون مادر "بد" هم در همین قلمروِ پنهان، یعنی قلمروِ خاطراتِ نوزادی یک بالغ باقی می ماند و گاه نیروی بیشتری هم دارد. این مادرِ بد به صورت های زیر نمایان میشود:

1) مادری غایب و گریزپا که در روانِ فرد، تمایلاتِ مهاجمی بر علیه اش به وجود می آید و در عینِ حال، روان از هجومِ متقابلِ او می ترسد.

2) مادری سرکوب گر، منع کننده، و تنبیه گر

3) مادری که کودکِ رو به رشد را که می خواهد از او جدا شود، در چنگ خود نگه میدارد.

4) مادری محبوب، ولی ممنوع (عقدۀ ادیپ) که حضورش وسوسه ای برای خواسته های خطرناک است (عقدۀ اختگی) او در اعماق و ریشه های خدابانوانِ بزرگِ دست نیافتنی همچون دیانای هراس انگیز و پاک دامن وجود دارد.



جوزف کمپبل



+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:22  توسط   | 




یونگ از دو دسته رویا، یکی رویای شخصی، و دیگری رویای کهن الگویی یا رویای دارای بعد اسطوره ای صحبت میکند. رویای شخصی را میتوان با تداعی تفسیر کرد و مشخص نمود که درباره چه چیز در زندگی شما، یا در رابطه با مسایل شخصی شما صحبت میکند. اما هرازگاهی رویایی میبیند که صرفا اسطوره ای است و مضمونی اسطوره ای دارد. به عبارت دیگر میتوان گفت از عیسی مسیح درون شما می آید.

جوزف کمپبل - قدرت اسطوره




خدا شیوا در حین رقص "نابودی جهان" در مقابل مومنان با دست نشان میدهد: "خوف مکن، خوف مکن که همه در خدای آرام گیرند. هیکل هایی که می آیند و میروند و بدن تو ، یکی از آنان است. همه جرقه هایی هستند که از زیر پاهای من، هنگام رقص بیرون شوند. در همه چیز مرا ببین. دیگر از چه می هراسی؟" 

جوزف کمبل - قهرمان هزار چهره




در راه رسیدن به خانۀ پدر، خورشید!

بین سرخ پوستانِ جنوبِ غربیِ آمریکا نقشِ این شخصیت محبوب و مهربان را زن عنکبوتی به عهده دارد، مادر بزرگِ کوچک اندامی که زیر زمین زندگی میکند. خدایگانِ دو قلوی جنگِ قبیله ی ناواهو، در راه رسیدن به خانه ی پدرشان، خورشید، نزدیک دسیلنائوتیل، دیدند که از زمین دود بلند میشود. به مکانی که از آنجا دود بر می خاست رفتند و اتاقی زیرزمینی را یافتند که دود از آن بیرون می آمد. نردبانی، سیاه از دود، به درون سوراخ رفته بود. با نگاهی به داخل سوراخ، آن دو پیرزنی (زن عنکبوتی) را دیدند که به بالا نگرسیت و گفت: خوش آمدید، بچه ها بیایید تو، که هستید و دوتایی کجا می روید؟

گفتند جای خاصی نمی رویم. اینجا آمده ایم چون جای دیگری نداشتیم برویم. چهار بار این سوال را از آن دو پرسید و هربار جوابی شبیه قبل شنید. پس گفت شاید دنبال پدرتان می گردید؟ هردوی آنها پاسخ دادند: آری، اگر بدانیم محل سکونتش کجاست.


زن گفت: "آه، راه خانۀ پدرتان، خورشید، بس طولانی و خطرناک است. هیولاهای زیادی یسن این مکان و آن جا سکنی دارند و شاید وقتی به آنجا برسید، پدر از دیدارتان خشنود نشود و شما را تنبیه کند. باید از چهار محل خطر گذر کنید. حفره هایی که مسافر را خُرد می کنند، نی هایی که بدن مسافر را تکه تکه می کنند، ساقه های کاکتوسی که او را پاره پاره می کنند و شن های جوشانی که او را می پوشانند. 

ولی من به شما چیزی میدهم که دشمنانتان را رام و جان تان را حفظ کند." سپس طلسمی به آنها داد که نام اش پَر خدایان بیگانه، بود. طلسم به شکل حلقه ای بود که دو پَر زندگی (پرهایی که از بدنِ عقابِ زنده کنده شده بودند)، به آن متصل شده، یک پرِ زندگیِ دیگر از آنها محافظت میکرد. در ضمن به آندو وِردی آموخت که اگر در برابرِ دشمنان تکرارش کنند، خشم آنها را مقهورِ خود گردانند: "پای تان را با گرده ی گل پایین آورید، دست تان را با گرده ی گل پایین آورید. سرتان را با گرده ی گل پایین آورید. پس پای تان گردۀ گل شود، بدن تان گردۀ گل شود، ذهنتان گردۀ گل شود و صدای تان گردۀ گل. راه زیباست! آرام گیرید.


قهرمان هزار چهره، جوزف کمپبل




امدادهای غیبی 2

عجوزۀ یاری رسان و فرشتۀ نجات در قصه های پریان اروپا، شخصیتی آشناست. در افسانه های مقدسین مسیحی این نقش بیشتر به عهدۀ باکره ی عذراست. شفاعتِ باکره، بخشش پدر را به همراه دارد. زنِ عنکبوتی به کمکِ تار خود، حرکات خورشید را کنترل میکند، قهرمانی که تحت حمایتِ مادر کیهان قرار میگیرد، صدمه نخواهد دید، نخ آریادنه، تسیوس را به سلامت از سفر هزارتو باز گرداند. و همین نیرو، در اثرِ دانته به شکل بئاتریس و باکره، راهنمای راه میشود و باز در فاوستِ گوته، به شکل گرچن، هلنِ ترویا و باکره ظاهر میشود.


دانته در پایان گذر از دلِ وحشت های سه جهان، او را چنین می ستاید :

"تو چشمۀ جوشان امیدی، ای بانو تو چنان بزرگ و یاری رسانی که هرکس ادعا کند از برکت و فیض نصیبی برده است ولی تو را سرچشمۀ آن نداند، مثل کسی است که بی بال و پر، هوای پرواز دارد.
مهر تو نه فقط آنان را که به طلب نشسته اند در بر میگیرد، بلکه از هر خواهشی سبقت جوید. در تو بخشندگی، ترحم ، شکوه و هر آنچه خوبی در جهان است، گرد آمده است."


این شخصیت، نشانگرِ قدرتِ محافظ و مهربانِ سرنوشت است. این خیال، دوباره به دل ها اطمینان میدهد، نوید اینکه آرامش بهشت، که در آغاز، در رحمِ مادر آن را شناخته ایم، گم نشده، بلکه حامیِ خال است و در آینده هم خواهد بود، همانطور که در گذشته بوده است (هم الف است و هم یاء)؛ 
و اگرچه قدرتِ مطلق، در گذر از آستان های مختلف و بیداریِ زندگی به ظاهر به خطر می افتد، نیروی حمایتگر در حرم دل همیشه حاضر است و درون یا پشتِ هیئت های ناشناسِ زندگی، باقی و ماندگار، پنهان شده است. فقط باید او را شناخت و اطمینان کرد، آنگاه نگاهبانان ازلی، ظاهر خواهند شد! 


قهرمانی که به ندای درون خود بلی گفته و همزمان با آشکار شدنِ نتایجِ آن، شجاعانه راه را ادامه میدهد، تمام نیروهای ناخوداگاه را در کنار، یار و همراه می یابد. مادر طبیعت، خود حامی این وظیفۀ خطیر می شود. و اگر عملِ قهرمان همان باشد که جامعه در انتظار آن است، آنگاه او هماهنگ با حرکت تاریخی پیش خواهد رفت.

ناپلئون در آغاز حمله به روسیه گفت: "حس میکنم به سوی پایانی پیش میروم، که خود نمیدانم چیست، به محض رسیدن به آن، به محض آنکه وجودم ضرورتی نداشته باشد، یک اتم هم می تواند مرا در هم کوبد.ولی تا آن هنگام حتی اگر همۀ نیروی بشریت هم دست به دست هم دهند، نتوانند کاری انجام دهند.


جوزف کمپبل




امدادهای غیبی 2

عجوزۀ یاری رسان و فرشتۀ نجات در قصه های پریان اروپا، شخصیتی آشناست. در افسانه های مقدسین مسیحی این نقش بیشتر به عهدۀ باکره ی عذراست. شفاعتِ باکره، بخشش پدر را به همراه دارد. زنِ عنکبوتی به کمکِ تار خود، حرکات خورشید را کنترل میکند، قهرمانی که تحت حمایتِ مادر کیهان قرار میگیرد، صدمه نخواهد دید، نخ آریادنه، تسیوس را به سلامت از سفر هزارتو باز گرداند. و همین نیرو، در اثرِ دانته به شکل بئاتریس و باکره، راهنمای راه میشود و باز در فاوستِ گوته، به شکل گرچن، هلنِ ترویا و باکره ظاهر میشود.


دانته در پایان گذر از دلِ وحشت های سه جهان، او را چنین می ستاید :

"تو چشمۀ جوشان امیدی، ای بانو تو چنان بزرگ و یاری رسانی که هرکس ادعا کند از برکت و فیض نصیبی برده است ولی تو را سرچشمۀ آن نداند، مثل کسی است که بی بال و پر، هوای پرواز دارد.
مهر تو نه فقط آنان را که به طلب نشسته اند در بر میگیرد، بلکه از هر خواهشی سبقت جوید. در تو بخشندگی، ترحم ، شکوه و هر آنچه خوبی در جهان است، گرد آمده است."


این شخصیت، نشانگرِ قدرتِ محافظ و مهربانِ سرنوشت است. این خیال، دوباره به دل ها اطمینان میدهد، نوید اینکه آرامش بهشت، که در آغاز، در رحمِ مادر آن را شناخته ایم، گم نشده، بلکه حامیِ خال است و در آینده هم خواهد بود، همانطور که در گذشته بوده است (هم الف است و هم یاء)؛ 
و اگرچه قدرتِ مطلق، در گذر از آستان های مختلف و بیداریِ زندگی به ظاهر به خطر می افتد، نیروی حمایتگر در حرم دل همیشه حاضر است و درون یا پشتِ هیئت های ناشناسِ زندگی، باقی و ماندگار، پنهان شده است. فقط باید او را شناخت و اطمینان کرد، آنگاه نگاهبانان ازلی، ظاهر خواهند شد! 


قهرمانی که به ندای درون خود بلی گفته و همزمان با آشکار شدنِ نتایجِ آن، شجاعانه راه را ادامه میدهد، تمام نیروهای ناخوداگاه را در کنار، یار و همراه می یابد. مادر طبیعت، خود حامی این وظیفۀ خطیر می شود. و اگر عملِ قهرمان همان باشد که جامعه در انتظار آن است، آنگاه او هماهنگ با حرکت تاریخی پیش خواهد رفت.

ناپلئون در آغاز حمله به روسیه گفت: "حس میکنم به سوی پایانی پیش میروم، که خود نمیدانم چیست، به محض رسیدن به آن، به محض آنکه وجودم ضرورتی نداشته باشد، یک اتم هم می تواند مرا در هم کوبد.ولی تا آن هنگام حتی اگر همۀ نیروی بشریت هم دست به دست هم دهند، نتوانند کاری انجام دهند.


جوزف کمپبل




زندگی تماما غم‌انگیز است. اما راهی برای نجات از اندوه وجود دارد، و این راه نجات نیروانا است. که نوعی وضعیت ذهنی یا آگاهی است. نه مانند بهشت، مکانی که در جایی قرار دارد. نیروانا درست در میانه‌ی آشوب زندگی است. هنگامی موفق به پیدا کردن این وضعیت می‌شوید که دیگر امیال، ترس‌ها، و تعهدات اجتماعی وادارکننده، شما را به سوی زندگی نمی‌رانند. هنگامی که کانون آزادی خود را پیدا می‌کنید، و در آنجا می‌توانید انتخاب کنید و دست به عمل بزنید.

جوزف کمبل- قدرت اسطوره




شکم نهنگ

فقط با خروج از این مرزها و برانگیختنِ دیگر جنبه های نابودگرِ همین نیروست که میتوان زنده یا مرده وارد حیطه ی تجربه های نو شد.... سفر همیشه و همه جا عبور از حجاب دانسته ها به سوی ناشناخته هاست و نیروهای نگهبانِ مرزها خطرناک اند و روبرو شدن با آن ها مخاطره انگیز است؛ ولی برای آن کس که شایستگی و شجاعت لازم را دارد، خطری وجود نخواهد داشت.

گذر از آستان جادویی، مرحلۀ انتقال انسان به سپهری دیگر است، که در آن دوباره متولد میشود و این عقیده به صورت شکم نهنگ، به عنوان رحم جهان نمادین شده است. در این نماد، قهرمان به جای آن که بر نیروهای آستانه پیروز شود و یا رضایت آن ها را جلب کند، توسط ناشناخته بلعیده میشود و به ظاهر میمیرد.

میشه- ناما ، شاه ماهیان
با خشم به بالا خیز برداشت
نوری به درون خورشید جهید
آرواره های عظیم اش را گشود
و هیاواتا را همراه با قایق اش بلعید.


جوزف کمپبل



+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:20  توسط   | 



ناف هستی/ قهرمان

نتیجۀ سیر و سلوکِ قهرمان، باز کردنِ قفل ها و آزاد کردنِ جریان انرژی حیات در کالبدِ جهان است. این معجزه به چند صورت نمود می یابد، به صورت فیزیکی که نشانِ آن چرخۀ غذایی است، به صورتِ دینامیک که نشان آن جریانِ انرژی است یا بصورتِ معنوی که ظهورِ رحمتِ الهی بر رویِ زمین است.


این تصاویرِ گوناگون به راحتی جایگزینِ یکدیگر می شوند و نمایانگرِ تراکمِ نیروی حیات، در سه لایه هستند. فراوانیِ محصول نشانِ رحمتِ خدا و رحمتِ خداوند غذای روح است. شعاعِ آذرخش، منادیِ باران، بارور کننده است و در همان حال از انرژی آزاد شده ی خداوند می باشد. رحمت، غذا، انرژی، این سه بر زمینِ زنده جاری می شوند و هرگاه مانعی، جریانِ یکی از آن ها را سد کند، زندگی در دستِ مرگ فاسد میشود.


این جریان از منبعی نامریی می آید، و نقطۀ ورودِ آن به جهان، مرکزِ دایره ی سمبلیکِ هستی می شود، مثلِ نقطه ی بی حرکت در افسانه ی بودا، که میگویند جهان حول محورِ آن می چرخد.

زیرِ این نقطه، سرِ مار یا اژدهایِ محافظِ هستی قرار دارد که سمبل های آب های زیرین است؛ این آب ها، انرژیِ حیات بخش و ماده ی صانع هستند که صورتِ مولد و زایشگرِ آن وجودِ جاودان است. درختِ حیات یا به عبارتی دیگر خود جهان، از این نقطه می روید. این درخت، ریشه در تاریکیِ حمایت گر دارد، پرنده ی طلایی خورشید بر نوک آن می نشیند و یک چشمه، چاهی جاودان، در پای آن از زمین می جوشد.




یا ممکن است این نماد به شکلِ یک کوه ظاهر شود که بر قله ی آن شهرِ خدایان به شکلِ گل نیلوفر آبی، جای دارد و در خالیِ درون اش شهرهایِ دیوان قرار دارند که از سنگ های گران بها نور می گیرند. یا حتی ممکن است این نماد به شکل یک مرد یا زن ظاهر شود، (مثلا خود بودا و یا الهه ی رقصان هندو، کالی) که در این نقطه ایستاده و یا نشسته اند و یا حتی ممکن است بر رویِ خود درخت جای گرفته باشند مثل (آتیس، عیسی، یا واتون) ؛

چراکه قهرمان به عنوان تجلیِ خداوند، خود ناف هستی می شود، بند نافی که انرژیِ جاودانگی را به حیطه ی زمان منتقل میکند.


بنابراین نافِ هستی، سمبولِ خلقتِ دایمی است: راز ادامه ی هستی و حیات از طریقِ معجزه ای پایدار و هستی بخش که در عمقِ وجود همه چیز نهفته است.



قهرمان هزار چهره، جوزف کمبل





مردان راستین قدیم، نه از عشق به زندگی چیزی می‌دانستند و نه از نفرت از مرگ. ورود به زندگی باعث شادی آنان نمی‌شد، خروج از آن هیچ مقاومتی در ایشان برنمی‌انگیخت. خوددار می‌آمدند و خوددار می‌رفتند. از یاد نمی‌بردند آغاز آنان چگونه بوده است. و جستجو نمی‌کردند، سرانجام چه خواهد شد. زندگی خویشتن را می‌پذیرفتند و از آن شادمان بودند. آنان هراس از مرگ را از یاد می‌بردند و به حالت پیش از حیات خویش باز‌می‌گشتند. ذهنشان از هر اندیشه‌ای آزاد بود. رفتارشان آرام و استوار بود و از پیشانیشان سادگی پرتوافکن بود. "گزیده‌ای از یک متن کهن چینی"

جوزف کمپبل - اساطیر مشرق زمین





اسطوره‌ها و رویاها از یک جا می‌آیند. آنها حاصل نوعی ادراک‌اند، و سپس در قالبی نمادین خود را پیدا میکنند. تنها اسطوره ارزشمند، اسطوره‌ای است که از کل این سیاره سخن میگوید. نه این شهر و آن شهر و آن مردم، بلکه کل سیاره. و دقیقا به همان چیزی می‌پردازدکه همه اسطوره‌ها به آن پرداخته‌اند، یعنی: تکامل فرد از وابستگی به جوانی، بلوغ، خروج و نحوه‌ی مرتبط شدن با این جامعه و نحوه ارتباط دادن این جامعه با جهان طبیعت و کیهان. و زمینه‌ی شکل‌گیری این اسطوره این است: چشم خرد، نه ملیت من. چشم خرد، نه اجتماع دینی من. چشم خرد، نه جامعه زبانی من. 

جوزف کمپبل - قدرت اسطوره





امداد های غیبی

آنان که به دعوت پاسخ مثبت داده اند، در اولین مرحله ی سفر با موجودی حمایت گر روبرو می شوند ( که معمولا در هیئت عجوزه ای زشت و یا یک پیرمرد ظاهر میشود) و طلسمی به رهرو میدهد که در برابر نیروهای هیولاوشی که در راه هستند، از او محافظت می کند.


بطور مثال در قبیلۀ واچاگا از کشور تانگانیکا واقع در آفریقای شرقی، حکایتی هست درباره ی مردی بسیار فقیر، به نام کیازیمبا، که با نومیدی به جست و جوی سرزمینی برآمد که محل طلوعِ خورشید است. سفر بسیار کرد و خسته شد. 

پس ایستاد و با نومیدی به راه نگاه میکرد و در آن حال شنید کسی از پشت سر به او نزدیک میشود. برگشت و زنی کوچک اندام و کهن سال را دید. زن جلو آمد و از او پرسید آنجا چه میکند. وقتی پاسخ مرد را شنید، خرقه اش را به دور او پیچید و پرواز کنان او را به اوجِ آسمان رسانید، جایی که خورشید در میانه ی روز لحظه ای توقف میکند. سپس گروه کثیری از مردان با صدایی مهیب از سوی شرق به آنجا آمدند که در میان شان رئیسی برجسته و بالامرتبه بود. وقتی رئیس به آنجا رسید، گاو نری را کشت و به همراه جنگجویان اش بر سفره نشست. پیرزن از او خواست به کیازیمبا کمک کند. رئیس بزرگ در حقِ مرد دعایِ خیر کرد و او را به خانه فرستاد. و چنین آمده است که پس از آن، بقیه ی عمرش را در رفاهِ کامل گذراند.


قهرمان هزار چهره، جوزف کمپبل





اسطوره با رویا فرق میکند زیرا رویا تجربه‌ای شخصی از زمینه ای عمیق و تاریک است که حایل زندگی آکاهانه ماست و اسطوره رویای جامعه است. اسطوره رویای عمومی است، و رویا اسطوره خصوصی است. اگر اسطوره ی خصوصی شما، رویای شما، با اسطوره اجتماع در انطباق قرار بگیرد، با گروه خود سازگاری خوبی دارید. 

جوزف کمپبل - قدرت اسطوره








+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:17  توسط   | 



اغلب در زندگیِ واقعی پیش می آید که دعوتی بی پاسخ بماند، در اسطوره ها و داستان هایِ مشهور هم چندین بار به این مورد اشاره شده است؛ چون همیشه می توان گوش ها را بست و حواس را متوجه چیز دیگری کرد. ردِ دعوت، سفر را برعکس کرده، به حالتی منفی بدل می سازد. 

در این حالت فرد که پشتِ دیواری از کسالتِ زندگیِ روزمره، کار سخت و یا "فرهنگ" زندانی شده است، قدرتِ انجامِ عملِ مثبت را از دست می دهد و بدل به یک قربانی میشود که نیاز به ناجی دارد. 

جهانِ شکوفایش، بدل به سرزمینی بایر، مفروش با سنگ هایِ سخت میشود و زندگی اش معنایی ندارد، حتی اگر همچون شاه "مینوس" با تلاشی سخت و فوقِ بشری، امپراتوری ای را از نو بنا کند، فایده ای ندارد، چون هر خانه ای که بسازد خانۀ مرگ خواهد بود، هزارتویی خواهد بود با دیوارهای مهیب و حجیم برای پنهان کردنِ مینوتور از چشم شاه، تنها کاری که چنین فردی میتواند بکند، اینست که برای خودش مرتب دردسر درست کند و به انتظارِ مرگ و فروپاشیِ تدریجی بنشیند. 

کتاب های مرتبط با تحلیل های روانی، سرشار از مثال هایی در موردی چنین وابستگی های مایوسانه ای هستند. این مثال ها نشان می دهند که تعداد زیادی از مردم قادر به جدا شدن از منِ کودکانه شان و فضای احساسی و ایده آل های آن نیستند. به این ترتیب شخص، پشتِ دیوارهای کودکی باقی می ماند و پدر و مادر، مثل نگهبانان، در آستانِ خروج می ایستند، در این وضع، روح بزدلِ او از ترسُ تنبیه شدن، نمی تواند از در خارج شود و در جهانِ بیرون متولد میگردد.


جوزف کمبل




اسطوره ها و قصه های مردمی تمامِ جهان، به وضوح نشان میدهد که علتِ ردِ دعوت این است که فرد نمی خواهد از چیزهایی که به آنها علاقه مند است، دست بکشد. او به آینده به عنوانِ تکرارِ بی وقفه ی مرگ و زندگی نگاه نمیکند. 

بلکه در نظر او، آینده عبارت است از تثبیتِ نظام ایده آل ها، ارزش ها، اهداف و منافعِ کنونی که در وضعیتی کاملا امن قرار خواهند گرفت. شاه مینوس، گاو الهی را برای خود نگاه داشت، آن هم درست موقعی که قربانی کردنِ آن، نشان تسلیم در برابر ارادۀ خدایِ جامعه اش بود؛ چون که منافع مادی را بر دیگر منافع ترجیح می داد. به این ترتیب همانطور که دیدیم او نتوانست نقشی را که در زندگی برایش تعیین شده بود، بازی کند و در نتیجه فاجعه به بار آورد. 

آن موجودِ الهی، خود تبدیل به وحشتِ شاه شد، چون هنگامی که خودِ شخص، خدای اش شود، آن گاه خودِ خداوند، ارادۀ خداوند، و نیرویی که نظام خودمدارِ فرد را نابود میکند، تبدیل به یک هیولا خواهد شد.


در سراشیب روزها و در سراشیب شب ها از او گریختم
در سراشیب قوس زمان، از او گریختم
در سراشیبِ راه های هزارتو، از او گریختم
از ذهن خود می گریختم، و زیر باران اشک ها
و میان خنده های مجنون وار از او پنهان میشدم


در این حالت وجود الهی ای که تصویرِ خویشتنِ زنده ی فرد است، او را به ستوه می آورد و روز و شب برایش نمی گذارد، چراکه خویشتنِ فرد، در این حال در هزارتوی روانِ سرگردان، زندانی شده و دروازه های خروجی همه گم و مسدود است و راهی به بیرون نیست. در این وضعیت فقط میتواند همچون شیطان، یا خشم در خود بیاویزد و در دوزخ باقی بماند و یا دیوارها را بشکند و در انتها در خداوند فنا شود.


آه ای عزیزترین، نابیناترین و ضعیف ترین
من آنی هستم که در جستجوی اش بودی
تو عشق را از خودی دریغ داشتی که مرا از خود دریغ داشته بود


جوزف کمبل




سفرِ هراس انگیزِ قهرمان برای بدست آوردنِ چیزی نیست، بلکه برای بازپس گرفتنِ آن است.

برای اکتشاف نیست، برای بازیافتن است!


آنگاه مشخص میشود که این نیروهای الهی که قهرمان به جست و جوی شان برخاسته، و به سختی بدست آورده است، تمام این مدت در قلبِ خود قهرمان وجود داشته اند.


او "پسر پادشاه" است، فقط باید خود را بشناسد و قدرتی را که حق اوست به درستی در دست گیرد. "پسر خدا" است که می آموزد این لقب چه معناها میتواند داشته باشد. از این نظر، قهرمان، سمبولِ آن سمبول خلاق و رهایی بخشی است که درونِ همه ی ما پنهان بوده و در انتظار است، تا او را بشناسیم و به عرصه ی زندگی بیاوریم!

در نوشته های سنت سیمون کوچک می خوانیم: " چون آن واحد که تکثیر شده، همیشه واحدی کل می ماند، ولی در عین حال هر جزء هم از آن عیسی است". پس ادامه میدهد:

"من او را در خانه دیده ام. 
در میان همه ی روزمره گی ها، 
به دور از انتظار، 
ظاهر شد و به گونه ای ناگفتنی، با من یک و یگانه شد، 
بدون آنکه چیزی مثلِ آتش بر آهن و نور بر شیشه بین ما حایل باشد، به درون من پرید.
و او مرا هم چون آتش و هم چون نور ساخت. 
و من آن شدم که قبلا دیده بودم و از دور درک کرده بودم. 

نمیدانم این معجزه را چگونه برایت تشریح کنم.... من ذاتا انسانم و به لطف خداوندی، خدا هستم!


جوزف کمپبل




مکاشفه ای قابل مقایسه در انجیلِ جعلی "ایو" آمده است: 
" بر کوهی بلند ایستادم. و مردی غول آسا را کنارِ یک کوتوله دیدم، صدایی شنیدم چون رعد، نزدیک شدم تا بهتر بشنوم؛ او با من سخن گفت:

"من تو هستم و تو من هستی؛ 
هر کجا باشی، من هم هستم، 
در همه چیز پراکنده ام 
و هرگاه بخواهی مرا جمع می کنی؛ 
و آن گاه خود را جمع کرده ای".


این دو یعنی قهرمان و خدایِ غایی اش، جست و جوگر و هدف، درون و برونِ یک رازِ واحد میشوند که در مقابل آیینه قرار دارد و در واقع همان رازِ جهانِ ظاهر هم هست. عملِ بزرگِ قهرمان رسیدن به معرفتِ وحدت در عین کثرت و معرفی آن به دیگران است.


جوزف کمپبل




+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:15  توسط   | 




طی زمانی که معلم زنها بوده ام متوجه شدم که آنها همیشه بدنبال رابطه موضوع اسطوره در زندگی خودشان بودند. و این اشتیاق زن به "زندگی" خیلی بیشتر قابل تاکید است تا اشتیاق مرد به "حاشیه ها و پانویسها". این دانشجویان زن بودند که به من ارزش اسطوره را درزندگی یاد دادند

جوزف کمبل - کتابی در مورد زندگی و کارش ص.93




اولین مرحلۀ سفر اسطوره ای که ما آن را "دعوت به آغاز سفر" می خوانیم، نشان میدهد که دست سرنوشت، قهرمان را با ندایی به خود می خواند و مرکز ثقل او را از چهارچوب های جامعه به سوی قلمرویی ناشناخته می گرداند. این قلمرو سرنوشت که هم سرشار از گنج ها و هم جایگاه خطرهاست به شکل های گوناگون نمایان میشود: 
همچون سرزمینی دور، همچون یک جنگل، همچون قلمرویی در زیرزمین، زیر امواج، و یا فراسوی آسمانها، همچون جزیره ای رمزآلود، همچون کوهستانی بلند و با شکوه و یا چون سرزمینی سربرآورده از اعماق رویاها؛ ولی در هر حال این مکان همیشه جایی ست که موجوداتی سیال و متغیر، شکنجه هایی غیر قابل تصور، اعمالی فوق بشری و لذت هایی غیر ممکن را در خود جای داده است. 

قهرمان ممکن است به میل و ارادۀ خود راه سفر پیش گیرد مثل تسیوس که هنگام ورود به شهر پدرانش، آتن، سرگذشت وحشت انگیز مینوتور را شنید و راهی سفر شد؛ و یا ممکن است ماموری مهربان و یا برعکس بدخواه، او را به سرزمین های دور برد و یا بفرستد، مثل اودیسه که بادهای خشم پوزئیدون او را با خود به کناره های مدیترانه برد، سفر ممکن است با یک اشتباه ساده آغاز شود.


جوزف کمبل




دو رویای ذکر شده در زیر به خوبی نشان می دهند که چطور در روانی که آمادۀ دگرگونی است، رمز پیک به گونه ای خود به خودی ظاهر می شود. اولین رویا متعلق به مرد جوانی ست که راه به سوی اشراقی نو و جهان شمول می جوید:


در سرزمین سبزی هستم که گوسفندان در آن به چرا مشغولند. این جا قلمرو گوسفندان است. در قلمرو گوسفندان زنی ناشناس ایستاده و به راهی اشاره میکند.


دومین رویا ار آن دختر جوانی ست که به تازگی دوستش را بخاطر ابتلاء به سل از دست داده است و می ترسد که خودش هم به این بیماری مبتلا شده باشد:

در باغی پر شکوفه بودم و خورشید با شعاعی قرمز رنگ در حال غروب بود. سپس شوالیه ای نجیب و سیاه پوش مقابل ام ظاهر شد که با صدایی جدی، پر طنین و مهیب به من گفت: "با من می آیی؟" بعد بدون توجه به پاسخ من، با دست مرا بلند کرد و با خود برد.


رویا یا اسطوره، در این سرگذشت ها، فضایی سرشار از جذبه ای غیر قابل مقاومت وجود دارد، که در آن موجودی در نقش راهنما ظاهر میشود و نویدِ یک مرحله ی جدید در زندگی فرد می دهد. 

مرحله ای که باید با آن روبرو شد، مرحله ای غریب ولی آشنا برای ناخودآگاه که ممکن است ضمیر خودآگاه از آن در عجب شود و حتی بترسد، به این ترتیب خود را معرفی میکند؛ و در این هنگام آن چه که قبلا برای فرد معنا داشت، ممکن است کاملا بی ارزش شود: مثل دنیای دختر پادشاه که ناگهان در چاه ناپدید شد. از آن پس ممکن است قهرمان، چندی بر سر کارهای آشنا باز گردد، ولی از آنها ثمری نخواهد برد. بعد از آن، نشان هایی با نیروی فزاینده بر او ظاهر میشوند، تا جایی که دیگر نتوانند آن ها را انکار کند، مثل افسانۀ "چهار نشانه" که مشهورترین مثالِ دعوت به آغاز سفر در ادبیات جهان است.


جوزف کمبل



+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:14  توسط   | 

تصاویر ناخودآگاه، رویا و آیین ها






علم روانشناسی، علم مدرنِ خوانشِ رویاها، به ما آموخته است که به این تصاویرِ خیالی توجه کنیم. همچنین راهی یافته که به این رویاها اجازه دهد وظیفه شان را انجام دهند. به این ترتیب که فرد، بحرانِ خطرناکِ بلوغ شخصیتی را زیر نظرِ یک محرمِ رازِ با تجربه و آشنا به دانش و رسومِ جمعی و زبانِ رویاها از سر می گذارند و این محرمِ راز سپس نقش یک راز آشنا و راهنمای کهن را به عهده می گیرد،.... ـ

یک دکتر روانشناس در جهان مدرن، ارباب قلمرو اسطوره‌هاست، آشنای کلام موثر و راه‌های مخفی است. نقش او دقیقا نقش پیر و مرشد در اسطوره‌ها و قصه‌های پریان است که کلامش، یار قهرمان برای عبور از آزمون‌ها و وحشتِ ماجراهای عجیب می‌باشد. او کسی است که ناگهان پدیدار شده، به شمشیر ِ جادویی ِ درخشانی اشاره می‌کند که با آن می‌توان اژده‌های وحشت را کشت، کسی است که از عروس نشسته به انتظار و قلعه‌ی سرشار از گنج‌ها می‌گوید و مرهمی شفابخش بر زخم‌های درمان نشدنی می‌گذارد و در انتها فاتح را پس از گذراندن ماجراهای بزرگ در دلِ شب‌های جادو، به جهانِ عادی باز می گرداند.


حال وقتی با این تصویر ذهنی باز می گردیم تا نگاهی به مراسمِ عجیب و بی شمارِ قبایلِ ابتدایی و تمدن های بزرگِ گذشته بیندازیم، این نکته برای مان روشن میشود که هدف و تاثیر واقعیِ این مراسم، راهنماییِ انسان ها برای عبور از آستانِ تحولاتِ مشکل بوده است.

چنین گذاری نیازمندِ تغییر، هم در الگوهای زندگیِ خودآگاه و هم در الگوهای زندگیِ ناخوداگاه است. آیین های گذار (مثل مراسم تولد، نام گذاری، بلوغ، ازدواج، تشییع جنازه و غیره) که جایی مهم در فرهنگِ یک جامعه ی بدوی دارند، از طریق مراسمِ رسمی و معمولا بسیار سخت و تمرین های جداسازی مشخص میشوند که طیِ این مراسم، ذهن کاملا از انگاره ها، وابستگی ها و الگوهای مرحله ی پیشین که باید آن را پشت سر گذارد، جدا میشود. 

به دنبالِ این مراسم وقفه ای کمابیش طولانی وجود دارد که طیِ آن فرد گوشه گیری میکند؛ این گوشه گیری فرصتی برای تاثیرگذاریِ مراسمی است که باید این مسافرِ راه زندگانی را با ظواهر و احساساتِ مناسب با وضعیتِ جدید، آشنا کند و به این ترتیب هنگامی که زمان برای بازگشت به زندگیِ عادی مناسب باشد، فردِ تشرف یافته گویی دوباره متولد شده است، پای به زندگی می گذارد!


جوزف کمبل، قهرمان هزار چهره



+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:13  توسط   | 


«به نظرم مي‌رسد كه ما در فرهنگ ديني سهل‌گيرانه‌ی خود فراموش كرده‌ايم كه هر سه دين بزرگ موجود در جهان به ما مي‌آموزند كه آزمايش‌هاي دشوار سفر قهرمان، بخشي معنادار از زندگي است، و هيچ پاداشي نيست كه بهاي آن پرداخت نشده باشد. قرآن مي‌گويد: "فكر مي‌كنيد بدون از سرگذراندن آزمايش‌هايي كه ديگران قبل از شما ازسر گذرانده‌اند، وارد بهشت مي‌شويد؟"و مسيح در انجيل متي مي‌گويد: "دروازه زندگي بزرگ، و راهي كه به آن منتهي مي‌شود باريك است، كم‌اند كساني‌كه مي‌توانند آن را پيدا كنند." قهرمانان سنت يهودي نيز بيش از آنكه وارد قلمرو رستگاري شوند، آزمايش‌هاي دشواري را پشت‌سر مي‌گذرانند.»

جوزف کمپبل - قدرت اسطوره




ما در این راه تنها نیستیم، چراکه قهرمانانِ تمام دوران ها پیش از ما این راه را پیموده اند. هزار تو کاملا شناخته شده است؛ ما فقط باید مسیر نخی را که قهرمان بر جای گذاشته دنبال کنیم. جایی که فکر میکردیم به موجودی کریه برخواهیم خورد، خدایی خواهیم یافت: جایی که فکر میکردیم باید به بیرون سفر کنیم به مرکز هستی خود میرسیم و جایی که فکر میکردیم تنها هستیم، تمام جهان همراه ما خواهد بود.

سفر اسطوره ای قهرمان، معمولا، تکریم و تکرارِ الگویی است که در مراسمِ گذار به آن اشاره شده است: 
جدایی – تشرف – بازگشت: که میتوان آن را هسته ی اسطوره ی یگانه نامید: یک قهرمان از زندگی روزمره دست میکشد و سفری مخاطره آمیز به حیطۀ شگفتیهای ماوراءالطبیعه را آغاز میکند: با نیروهای شگفت در آنجا روبرو میشود و به پیروزی دست می یابد. هنگام بازگشت از این سفر پر رمز و راز، قهرمان نیروی آن را دارد که به یارانش برکت و فضل نازل کند.

نکته اینجاست که بودا شدن، یعنی به بیداری رسیدن را نمی توان به دیگری منتقل کرد، فقط راه را میتوان نشان داد. این غیر قابل انتقال بودنِ حقیقی که آنسوی نام و ظاهر است، حکمتی است که پایه و اساس سنت های بزرگ شرق و همچنین سنت های افلاطونی را تشکیل میدهد. بر خلاف حقایق علمی که قابل انتقال هستند، فرضیات اثبات پذیری که میتوان در واقعیت های قابل مشاهده، مراسم، اسطوره ها و علوم ماوراءالطبیعه یافت، فقط راهنمایانی هستند که ما را به لبۀ بیداری اعلا میرسانند نه بیشتر، قدم نهایی را هر رهرو باید در سکوت به تنهایی تجربه کند، از اینروست که یکی از اصطلاحات سانسکریت برای حکیم "مرد ساکت" است.

جوزف کمبل




سرنوشت مثالی انسان در یک سفر چند وجهی در پنج مرحله بازگو میشود: مرحلۀ اول که جدایی یا عزیمت(حرکت، رحلت) نام دارد که خود شامل پنج زیر مجموعۀ زیر است:

* دعوت به آغاز سفر یا آشکار شدنِ نشانه های دعوت الهی برای انجام وظیفه ای خاص
* رد دعوت یا فرارِ حماقت بار از دست خدایان
* امدادهای غیبی یعنی یاری و امدادی که از غیب به کمک آن کس می آید که قدم در راه * تعیین شده گذاشته
* عبور از نخستین آستان
* شکمِ نهنگ یا عبور از قلمرو شب، مرحلۀ عبور از آزمون تشرف یافتگی و حصول پیروزی، در بخش دوم به شش مرحله تقسیم میشود: 
* جادۀ آزمون ها یا خطرات خدایان
* ملاقات با خدابانو (مادر زمین) ، یا بازپس گرفتن نشاطِ دوران کودکی
* زن به عنوان وسوسه گر، یعنی درک و تجربۀ عذاب ادیپ
* آشتی با پدر
* خدایگون شدن
* و برکت نهایی


جوزف کمپبل - قهرمان هزار چهره




ناخوداگاه در خواب یا در روز روشن و یا در هنگامِ جنون، همه نوع توهمات، موجوداتِ عجیب و غریب و وحشت زا و تصاویر گمراه کننده را به ذهن ارسال می کند، چراکه در قلمروِ بشری، زیرِ خانه ی نسبتا منظم و مرتبی که آن را خوداگاه می نامیم، راهی به سوی غارهای ناشناخته ی علاء الدین هست. و در این غارها نه فقط جواهراتِ گرانبها، که جن های خطرناکی هم به انتظار نشسته اند. این ها همه نیروهای روانیِ مقاوم و ناسازگاری هستند که به آنها فکر نمیکنیم و جرات نداریم آن ها را جزئی از زندگی مان بدانیم.

این نیروها ممکن است همچنان ناشناخته بمانند و از سویی ممکن است کلامی اتفاقی، عطرِ یک چشم انداز، طعمِ یک فنجان چای و یا نگاهی گذرا، چشمه ی جادوییِ درون را بیدار کند و آن گاه این پیام آورانِ خطر آفرین راهی به مغز می یابند. اینان خطر آفرینند چون که ساختار امنیتی ای را که ما برای خود و خانواده مان ساخته ایم، تهدید می کنند. اما در عین حال بصورت شریرانه ای جذاب هم هستند چراکه کلیددارِ قلمرو ماجراهای ترسناک و جذاب اند.

این ماجراجویی چیزی نیست مگر کشف خویشتنِ خویش، آن ها جهانی را که در آن زندگی می کنیم و حتی به نابودی می کشند و پس از آن به بازسازیِ زندگی ای کاملا انسانی، پاک تر، شجاعانه تر و وسیع تر می پردازند. این جادو، بشارت و وحشت، متعلق است به سیاحانِ شبانه ای که از قلمروِ اسطوره ها می آیند و ما آن ها را درونِ خود حمل می کنیم.


جوزف کمپبل - قهرمان هزار چهره


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:12  توسط   | 



شما بايد تصور خود از خدا را پشت سر بگذاريد تا به اشراقي ضمني برسيد. يونگ در اين زمينه مي‌گويد: "دين، دفاعي در مقابل تجربه خداوند است". اين رمز به مجموعه‌اي از مفاهيم و پندارها كاهش‌يافته است، و تأكيد بر اين مفاهيم و پندارها مي‌تواند اين تجربه متعالي و باطني را تخريب كند. يك تجربه فشرده از رمز و راز، چيزي است كه بايد آن را تجربه مذهبي غايي به شمار آورد. ... بايد تصوير تصور شده از عيسي را كنار گذاشت. چنين تصويري از خداوند به مانع نهايي و سد غايي تبديل مي‌شود. 

به ايدولوژي و شيوه حقير انديشيدن خود مي‌چسبيد، و هنگامي‌كه تجربه بزرگتري از خداوند، تجربه‌اي بزرگتر از آنچه آمادگي آن را داريد، فرا مي‌رسد، با چسبيدن به تصويري كه در ذهن خود داريد، از آن مي‌گريزيد. اين مطلب، به عنوان حفظ ايمان شناخته مي‌شود. ... اين زمينه غايي كل هستي را به دو مفهوم مي‌توان تجربه كرد: يكي با شكل، و ديگري بدون شكل و در فراسوي آن. هنگامي‌كه خداي خود را در قالب صورت تصوير مي‌كنيد، ذهن تصوركننده شما و خداوند وجود دارد. يك ذهن و يك عين وجود دارند. 

اما هدف عرفاني نهايي، يگانه‌شدن با خداي خويش است. با انجام اين وحدت، دوگانگي تعالي پيدا مي‌كند و صورت‌ها از بين مي‌روند. ديگر نه خدايي وجود دارد نه شمايي. ذهن شما با پشت‌ سر گذاشتن همه مفاهيم، در يگانگي با زمينه هستي‌ تان محو مي‌شود، زيرا آن چيزي‌كه به تصور استعاري خداوند شما بازمي‌گردد، رمز غايي هستي خود شما است، كه رمز هستي جهان نيز هست. ماجرا از اين قرار است

جوزف کمپبل - قدرت اسطوره




قهرمان، زن یا مردی است که قادر باشد بر محدودیت های شخصی و یا بومی اش فایق آید، از آنها عبور کند و به اشکال عموما مفید و معمولا انسانی برسد. چنین ایده ها، الهام ها و شهودی، به صورتِ دست نخورده از چشمه های ابتدایی فکر و حیات انسان بر می خیزند، بنابراین فصیح اند، البته نه به زبان جامعه و روان رو به از هم پاشیدگیِ کنونی! 

بلکه به زبان آن منبع پایان ناپذیری که مایه ی تولد دوباره ی جامعه است. قهرمان، به عنوان انسانی مدرن، می میرد ولی چون انسانی کامل و متعلق به تمامِ جهان، دوباره متولد می شود

جوزف کمپبل



+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:3  توسط   | 

اشکال و تجلیات الهه‌ها:





كمبل معتقد است كه كهن‌الگوهاي مادر زمين يا همان اسطوره‌هاي الهه‌هاي بزرگ شفقت در قبال كليه‌ي موجودات زنده را ياد مي‌دهند و در اين اسطوره‌هاست كه انسان به درك تقدس واقعي خود زمين مي‌رسد. البته الهه‌هاي بزرگ كه نمادي از شفقت بودند، هركدام چه در بين آثار هنري و چه در ميان آئين‌هاي قومي اشكال و تجليات مختلفي داشته‌اند. اين اشكال و تجليات در دايره‌المعارف اديان الياده با صور متنوعي معرفي مي‌شوند :

1ـ تقدس طبيعت زنانه 
2ـ زمين 
3ـ غار به عنوان زهدان زمين 
4ـ تقدس زنانه و آب‌ها 
5ـ بانوي حيوانات 
6ـ تاريكي، شب، ماه 
7ـ تپه‌ها، صخره‌ها و كوهستان‌ها 
8ـ گياهان 
9ـ آتش و خورشيد 
و ...

همين اشكال مختلف تجليات زنانه سبب بوجود آمدن خدابانوان مختلفي در اديان گوناگون جهان مي‌گردد. خدابانوي زمين ، خدابانوي آب‌ها ، خدابانوي شكار ، خدابانوي باروري و حاصلخيزي و .... جلورفتن زمان خدابانوان ديگري نيز كه از مفاهيم مؤنث به دست آمده‌اند به اين اضافه مي‌شود. چنان كه بطور مثال آتنا يكي از بزرگ‌ترين خدابانوان يونان باستان هم خدابانوي خرد است، به عنوان مفهومي مؤنث، هم حافظ شهر آتن است (زيرا اشكال و كشورها داراي جنبه‌اي مؤنث هستند) و هم خدابانوي جنگ است كه بطور ناخودآگاه جنبه‌ي قدرت آتش و خرد و حفاظت‌كنندگي را در هم مي‌ريزد. البته هرچه زمان پيشتر مي‌رود، الهه‌ها قدرت خود را از دست مي‌دهد، اما بنابر انديشه‌ي يونگ، نياز رواني پرستش الهه‌ها از بين نمي‌رود، بلكه تبديل به نيازي ناخودآگاه مي‌گردد.


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:2  توسط   | 



مویرز: آیا این فکر که زن گناه‌کار است در اسطوره‌شناسی‌های دیگر نیز دیده می‌شود؟

کمبل: خیر، چنین چیزی را در جای دیگر نمی‌شناسم. شاید نزدیک‌ترین مطلب به این موضوعْ پاندورا و جعبۀ پاندورایش باشد، اما آن مورد هم گناه نیست، بلکه فقط ایجاد گرفتاری است. فکر هبوط در سنت کتاب مقدّس گویای آن است که طبیعت بدان‌گونه که ما می‌شناسیم فاسد است، جنسیت به خودی خود فاسد است، و مؤنث به منزلۀ چکیدۀ جنسیت، فاسدکننده است. چرا معرفت بر خیر و شر، برای آدم و حوا ممنوع شده بود؟ بدون چنین معرفتی همۀ ما به صورت گروهی کودک در باغ عدن بر جای می‌ماندیم، بدون آن‌که در زندگی مشارکتی داشته باشیم. زن، زندگی را به دنیا می‌آورد. حوا مادر این جهان فانی است. شما قبلاً در باغ عدن بهشتی رؤیایی داشته‌اید که فاقد زمان، و ولادت، مرگ و زندگی بوده است. مار که می‌میرد و زنده می‌شود، پوست می‌اندازد و زندگی‌اش را نو می‌کند، مالک درخت مرکزی است که تلاقی‌گاه زمان و جاودانگی است. در باغ عدن او خدای عمده [اصلی] است. یهوه، کسی که در هوای خنک عصر در آن‌جا قدم می‌زند، فقط یک دیدارکننده است: این باغ مکان مار است. این داستان بسیار بسیار کهن است. ما مهره‌هایی سومری در اختیار داریم که متعلق به 3500 سال قبل از میلاد است که مار و درخت و الهه را نشان می‌دهد، و الهه میوۀ زندگی را به یک مرد دیدارکننده تعارف می‌کند. اسطوره‌شناسی کهن ِ الهه درست در همین‌جا است.




قدرت اسطوره / گفتگوی جوزف کمپبل با بیل مویرز / عباس مخبر / نشر مرکز / چاپ پنجم 1389 / 352 صفحه

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 9:1  توسط   | 



اسطوره‌‌هاي الهه‌هاي بزرگ، شفقت در قبال كليه موجودات زنده را ياد مي‌دهند و در اين اسطوره‌هاست كه به درك تقدس واقعي خود زمين مي‌رسيد، زيرا زمين پيكر الهه است. 

جوزف کمپبل - قدرت اسطوره



انگاره الهه با اين واقعيت ارتباط دارد كه شما از مادرتان زاده شده‌ايد و ممكن است پدرتان نامشخص يا مرده باشد. در حماسه‌ها هنگامي‌كه قهرمان به دنيا مي‌آيد، غالباً پدرش مرده، يا در جاي ديگر است، و قهرمان بايد به جستجو برآيد. 

... اين جستجو يكي از مضمون‌هاي عمده اسطوره است. بن‌مايه كوچك وجود دارد كه در بسياري از روايت‌هاي مربوط به زندگي قهرمان رخ‌ مي‌نمايند و در آن پسري مي‌گويد، مادر پدر من كيست؟ و مادر مي‌گويد، پدرت در فلان جا و بهمان جاست و سپس قهرمان به جستجوي پدر مي‌رود. ... يافتن پدر درواقع پيداكردن منش و سرنوشت خويش است. 

جوزف كمبل، قدرت اسطوره



در ميان بسياري از اقوام وجود الهه‌هاي عشق و باروري مانند ايشتر، آفروديت، عسترات، ونوس، دورگا و ... در كنار ايزدان مرد، نشان از حضور پررنگ اين مفاهيم در ميان مردمان داشت. اين مفهوم نه تنها در الهه‌گان عشق جنسي، بلكه در مفاهيمي چون مادري، همسري، و حتي عشق‌هاي الهي در ايزدبانواني چون، هرا، ديميتر، اينانا، شكتي، لوكشمي، دوي، داكيني، آتنا، هستيا و ... ظهور يافت. پروفسور جوزف كمبل معتقد است، اسطوره‌ي اين الهه‌ها، شفقت در قبال كليه‌ي موجودات زنده را مي‌آموزانند. او میگوید:

«اين مونث در مقام واگذارنده‌ي صورت‌هاست. او كسي است كه به صورت‌ها زندگي مي‌بخشد و مي‌داند آنها از كجا آمده‌اند. آنها از چيزي مي‌آيند كه وراي مذكر و مؤنث است. از چيزي كه وراي هستي و نيستي است. هم هست و هم نيست. وراي همه‌ي مقولات انديشه و ذهن است.» 

جوزف کمپبل - قدرت اسطوره



چنانچه سعادت خود را دنبال کنید، خود را در مسیری انداخته‌اید که همواره وجود داشته و در انتظار شما بوده است.در بهشت محو جمال خداوند میشویم. بهشت محل تجربه کردن نیست، سعادت را همین جا دنبال کنیم. تا از تازگی و حضور زندگی در درون خویش لذت ببریم.

قدرت اسطوره ـ جوزف کمبل



+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 8:57  توسط   | 

رابطه ي افسانه و حقيقت!





در اعصار و قرون گذشته دوره هايي بوده است كه انسان انديشه اي افسانه اي داشته و جهان هستي را بصورت افسانه اي ترسيم مي كرده است.البته در دوره هاي بعد رفته رفته افسانه ها مورد ترديد واقع مي شوند و حساب آنها از حساب حقيقت جدا مي گردد.تفكيك ميان افسانه و حقيقت سرآغاز دوراني است كه اهل انديشه آن رامبدآ پيدايش فلسفه دانسته اند.البته با پيدايش فلسفه و گسترش خردورزي در هر يك از جوامع بشري انديشه هاي افسانه اي از ميان نرفته و در هر سرزميني و محيطي آثار خود را متناسب با آن محيط ظاهر مي سازد.انديشه هاي افسانه اي مي توانند خود را در خلال انديشه هاي عقلي جايگزين كرده و حتي گاهي در كنار اين انديشه ها به زندگي خود ادامه دهند.درست است كه انديشه افسانه اي با انديشه عقلي در تعارض قرار مي گيرد و نمي تواند خود را در قالب استدلال هاي منطقي نشان دهد ولي انسان به همان نحو كه اهل خرد و استدلال و منطق است با عالم تخيل و آنچه مي تواند منشآ افسانه وقع شود نيز سرو كار دارد.بنابراين انسان موجودي است كه نه تنها با افسانه بيگانه نيست بلكه حتي قبل از بلوغ به مرحله ي عقل و خردورزي با افسانه زندگي كرده است.منشآ پيدايش افسانه نيروي تخيل است و نيروي تخيل به هيچ وجه با انسان بيگانه شناخته نمي شود.عارف معروف محيي الدين ابن عربي درباره وسعت عالم خيال به تفصيل سخن گفته و براي گسترده بودن آن شواهد بسيار ذكر كرده است.مولوي بلخي نيز در آثار خود از گسترش عالم خيال سخن گفته و دلايل نغز و زيبايي براي اثبات آن ارائه داده است و همين طور در آثار ساير عرفا نظير شيخ اشراق و ... اين موضوع اهميت زيادي داشته است.
حافظ شيرازي در يكي از ابيات خود گويد:

گفتم كه بر خيالت راه نظر ببندم
گفتا كه شبرو است او،از راه ديگر آيد

به هر صورت اهميت عالم خيال در زندگي مادي و معنوي انسان به هيچ وجه اندك نيست و نبايد ناديده انگاشته شود.زيرا افسانه ها از فعاليت ذهن در مرحله ي خيال سرچشمه مي گيرند و اين افسانه ها چه در جهت مثبت و چه در جهت منفي،مي توانند زندگي انسان را بطور كلي دگرگون سازند.شعر و موسيقي و بسياري از انواع گوناگون هنر از آثار مثبت و فرخنده ي افسانه شناخته مي شوند.البته بسياري از جنگها و تباهي ها و خونريزي ها نيز از آثار شوم و هولناك افسانه به شمار مي آيد.اين گونه افسانه ها را شايد بتوان افسانه هاي وهمي خواند چراكه برخلاف افسانه هاي مثبت ( كه به جنبه معنوي و آسماني حقيقت نظر دارند)،بيشتر نگرش مادي و خواهش هاي دنيوي در آنها انعكاس يافته است.افسانه ها در ميان ملل مختلف به شكل هاي متعدد و متنوع ظهور پيدا مي كند ولي همه آنها در افسانه بودن شريك بوده و از سرچشمه خيال جاري مي شوند.خصلت ذاتي افسانه اين است كه با احكام عقل و منطق هماهنگ نبوده و در قيد مقولات منطقي محدود و مقيد نمي گردد.انديشه منطقي با ايجاد روابط و تنظيم امور به ثمر مي نشيند در حاليكه انديشه افسانه اي امور را بطور جداگانه مورد مشاهده قرار مي دهد.در هر حال افسانه از تخيل ناشي مي شود و تخيل نيز به تجربه فرد مربوط مي گردد.با اين همه بايد توجه داشت كه از جهان افسانه به جهان معني راهي وجود دارد كه از آن طريق مي توان به حقيقت دست يافت.انسان پيوسته در جستجوي معني است به همين جهت از طريق افسانه مي تواند به معني نايل گردد.
درست است كه افسانه صورت تخيل است و جهان خيال نيز غير از عالم عقل شناخته مي شود ولي هم عقل و هم خيال از لايه هاي ذات و حقيقت آدمي بوده و همه آنچه از اين لايه ها ظاهر مي شود،در آسمان گسترده و فراگير جان و باطن انسان آرميده است.حكماي اسلامي بر اين باورند كه نفس ناطقه آدمي در عين وحدت و بساطت، با همه ي قوه هاي مختلف و متعدد خود متحد بوده و بر آنها اشراف و احاطه دارد.نفس در مرحله ي عقل با معقول بالذات خود متحد است و همين نفس است كه در مرحله ي خيال و حس ، با متخيل و محسوس بالذات خود نيز متحد و يگانه است.بنابراين در عين اينكه عقل و خيال غير يكديگرند،همان حقيقت و ذاتي كه با معقول بالذات متحد است با متخيل و حتي محسوس بالذات نيز متحد و يگانه به شمار مي آيد و در اينجاست كه مي توان گفت عقل و خيال دو مرتبه ي مختلف،از مراتب متعدد حقيقت انسان را تشكيل مي دهند و اختلاف مراتب را مي توان در يك وحدت تشكيكي (وحدت در طول هم يا وحدت عمودي)مرتبط و متحد ديد.همانگونه كه حقيقت هستي داراي مراتب مختلف شديد و ضعيف است و اين اختلاف در مراتب،مراتب تشكيك ناميده مي شود،نفس ناطقه ي انسان نيز داراي مراتب مختلف و متعدد است.در نزد حكيم متآله،شهاب الدين سهروردي اين مراتب،با ميزان شدت و ضعف انوار قابل مقايسه و بلكه عين آن است.وحدت مراتب به دليل حقيقت نور بودن آنها و تفاوت مراتب از ضعيف تر بودن هر مرتبه نوراني نسبت به مرتبه نوراني بالاتر خود ناشي مي شود و بالاترين نور همان حقيقت مطلق عالم يا نورالانوار مي باشد.نزد حكيم عارف صدرالدين شيرازي وجود به جاي نور قرار مي گيرد كه نهايتا معني نور را دارا خواهد بود.وحدت تشكيكي وجود نزد عرفا مسئله اي پذيرفته شده است و در آثار هر يك به طور مستقيم ياغير مستقيم به آن پرداخته شده است.اگر كسي به اين مسئله توجه داشته باشد به خوبي مي داند كه عقل و خيال در عين اختلاف با يكديگر دو مرتبه از مراتب يك حقيقت را تشكيل مي دهند كه با وحدت حقيقت ذات ناهماهنگ و ناسازگار نيست.بنابراين همان حقيقتي كه در مرتبه عقل ، آثار عقلي و خردمندانه از خود ظاهر مي سازد دقيقا همان حقيقت و ذاتي است كه در مرتبه خيال صورتهاي خيالي را آشكار مي نمايد.از اينرو حقيقت واحد و يگانه در مراتب مختلف و شرايط متعدد،جلوه هاي گوناگون داشته و به اين ترتيب مي توان در قالب افسانه به تماشاي معني نشست و از آنچه در جهان ملك مي گذرد به آستانه ملكوت رسيد و حتي از آنهم فراتر رفت و تا سرچشمه نور مراتب را طي نمود.نظير اين انديشه در ادبيات عرفاني و پربار ايراني اسلامي كم نيست.اين همان راهي است كه حكيم ابوالقاسم فردوسي پيموده و با سرودن افسانه براي رسيدن به حقيقت،گام برداشته است .پر واضح است كه در اين ميان نقش ويژه انسان به عنوان موجودي كه بين دو بي نهايت امتداد يافته و به تعبيري از اسفل السافلين تا اعلي عليين را در خود دارد بسيار پررنگ مي شود،اينجاست كه خداوند متعال مي فرمايد،بار امانت مرا آسمانها و زمين نمي توانند حمل كنند و من در هيچيك نخواهم گنجيد الا دل انسان مومن.واين چنين انساني در فرهنگ اسلامي،انسان كامل ناميده مي شود.

برگرفته از كتاب دفتر عقل و آيت عشق،تاليف غلامحسين ابراهيمي ديناني ( با اندكي تلخيص و تغيير



+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 8:56  توسط   | 



توجه به اسطوره‌ها و كاركردهاي آن پاسخي است به چالش انسان معاصر با گذشتة خويش. يورش بي‌امان مدرنيته پايه‌هاي اساطير را بي‌بنياد نكرد، بلكه با رسيدن مدرنيته به نقطة اوج، فصلي جديد آغاز شد و اساطير با لباسي نو دوباره از پس قرون ظهور كردند:

« ... در قعر هاويه صداي رستگاري به گوش مي‌رسد. لحظة تاريك، لحظه‌اي است كه پيام واقعي تحول در شرف آمدن است. در تاريك‌ترين لحظه، نور فرا مي‌رسد.» 

جوزف كمپبل، ‌قدرت اسطوره، ص 69




روزی زنی نزد راما کریشنا قدیس و حکیم هندی امد و گفت : اه استاد عشق به خداوند را در وجود خود پیدا نمیکنم. راما پرسید: ایا هیچ چیزی وجود ندارد که تو دوستش داشته باشی؟ زن گفت: برادرزاده کوچکم. حکیم گفت: عشق و خدمت تو به خداوند در انجاست. در عشق به ان کودک و خدمت کردن به او.


قدرت اسطوره- جوزف کمبل

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 8:55  توسط   | 



دیدار و جدایی با تمام اشتیاق‌ها و حسرت‌هایش، رنج همیشگی عشق است. هنگامی که قلب در جست‌و‌جوی تقدیر خود پای می‌فشارد، آن‌گاه با درد و رنج و خاطرات فراوان روبه‌رو میشود. اما توالی حوادث در گوشه و کنار جهان به کمک او می‌ایند، به هم نزدیک میشوند و معجزه‌ی حوادث هم‌زمان، بالاخره مقدرات را به تحقق می‌رساند.

کمبل- قهرمان هزار چهره



گذار از میان دروازه هایِ مسخ / اسطورۀ سومریِ فرودِ الهه اینانا(ایشتر) به جهان زیرین :


از "بزرگِ برین" او "به بزرگِ برین" نظر کرد
از "بزرگِ برین" خدابانو به "بزرگِ زیرین" نظر کرد
از "بزرگِ برین"، اینانا به "بزرگِ زیرین" نظر کرد
بانوی من آسمان را ترک گفت، زمین را ترک گفت
اینانا آسمان را ترک گفت، زمین را ترک گفت
و سوی جهانِ زیرین فرود آمد
مقامِ خداوندگاری را ترک گفت. مقام خدابانویی را ترک گفت.
و سوی جهان زیرین فرود آمد


او خود را به جامگان و جواهراتِ سلطنتی اش بیاراست. هفت حکم الهیِ خود را به کمربندش بیاویخت. و آماده ی ورود به "سرزمین بی بازگشت"، "جهان زیرین مرگ و تاریکی"، قلمرو دشمن و خواهرش ارشکیگال، شد از بیم آنکه مبادا خواهر او را بکشد، اینانا به نینشوبور، پیام آورش" دستور داد تا اگر بعد از سه روز از سفر بازنگشت، به آسمان رود و در مجمع خدایان، هیاهو و غوغا بپا کند.


اینانا فرود آمد. به معبدی که از سنگ لاجورد ساخته شده بود رفت و دم دروازه، دروازه بانِ بزرگ را ملاقات کرد و دروازه بان از او پرسید کیست و برای چه به آنجا آمده است. و او پاسخ داد: "من ملکۀ آسمان ام، جایی که خورشید از آن طلوع میکند" و دروازه بان گفت: "اگر تو ملکۀ آسمانی، جایی که خورشید از آن طلوع میکند، قَسَمَت میدهم بگو چرا به سرزمین بی بازگشت آمده ای؟ و قدم به جاده ای گذاشته ای که هیچ مسافری را از آن بازگشت نیست؟ چگونه قلبت تو را به اینجا رهنمون شد؟" اینانا پاسخ داد که به اینجا آمده تا در مراسمِ عزای شوهر خواهرش، خداوندگار گوگالانا شرکت کند: آن گاه نتی، دروازه بان، از او خواست بر جای بماند تا او به ارشکیگال خبر بَرد. به نتی دستور داده شد که هفت دروازه را بر ملکۀ آسمان بگشاید؛ ولی به این شرط که در مقابل هر گذرگاه، قسمتی از پوشش خود را بر جای گذارد.

به اینانای پاک گفت:
"بیا اینانا داخل شو"

همین که از دروازۀ اول گذشت
شوگورا "دیهیم جلگه ها" که بر سر داشت، ناپدید شد!
"تو را قسم دهم این چیست؟"
"آه اینانا، فرامینِ جهانِ زیرین حیرت آور کامل است"


همینکه از دروازۀ دوم رد گذشت،
عصای لاجوردین ناپدید شد.
ترا قسم دهم این چیست؟
آه اینانا فرامینِ جهانِ زیرین حیرت آور کامل است
آه اینانا در آیین های جهانِ زیرین چون و چرا نیست.


همینکه از دروازۀ سوم گذشت
سنگ های لاجورد کوچکی که بر گردن داشت ناپدید شد
تو را قسم دهم این چیست؟
آه اینانا، فرامینِ جهانی زیرین حیرت آور کامل است
آه اینانا، در آیین هایِ جهانِ زیرین چون و چرا نیست.


همین که از دروازۀ چهارم گذاشت
سنگ های زرینی که بر سینه داشت ناپدید شد
تو را قسم دهم این چیست؟
آه اینانا، فرامینِ جهان زیرین، حیرت آور کامل است
آه اینانا در آیین هایِ جهانِ زیرین چون و چرا نیست


همین که از دروازۀ پنجم گذشت
حلقۀ طلایی از دستش ناپدید شد
تو را قسم دهم این چیست؟
آه اینانا، فرامینِ جهان زیرین، حیرت آور کامل است
آه اینانا در آیین هایِ جهانِ زیرین چون و چرا نیست


همین که از دروازۀ ششم گذشت
سینه بند از سینه اش ناپدید شد
تو را قسم دهم این چیست؟
آه اینانا، فرامینِ جهان زیرین، حیرت آور کامل است
آه اینانا در آیین هایِ جهانِ زیرین چون و چرا نیست


برهنه او را در مقابل تختِ شاهی آوردند و او سر فرود آورد.
هفت داورِ جهانِ زیرین، آنوناکی مقابلِ تختِ ارشکیگال نشستند
و با چشمانِ مرگ به اینانا چشم دوختند.
با کلامشان، کلامی که روح را شکنجه میدهد،
زن بیمار به شکل جسدی درآمد
و جسد را از چنگکی بیاویختند.


اینانا و ارشکیگال، دو خواهر به ترتیب مظهرِ نور و تاریکی و بنابر سمبول های کهن دو جنبۀ یک خدابانو هستند؛ و رودروییِ این دو به تمام معنا، تجسمِ جاده یِ دشوارِ آزمون هاست!

قهرمان چه خدا باشد، چه خدابانو، چه مرد، چه شخصیتی اسطوره ای باشد و چه رویابینی در قلمرو دریاها، متضادِ خود(خویشتنِ ناشناخته اش) را از طریق بلعیدن و یا بلعیده شدن، کشف و جذب میکند. تمامِ مخالفت ها و مقاومت ها یک به یک می شکند. او باید غرور، فضیلت، زیبایی و زندگی را کنار گذارد و در مقابلِ چیزی که مطلقا برای اش غیر قابل تحمل است سر فرود آورد و یا تسلیم شود. آنگاه در می یابد که او و متضادش از دو جنس مختلف نیستند، بلکه از یک تن می باشند!


سختیِ کار، عمق یافتنِ مشکلی است که هنگام عبور از نخستین آستان هم وجود داشت، و مسئله هنوز هم همان است. آیا "من" می تواند خود را بدست مرگ سپارد؟ چراکه این هیدرا* که ما را احاطه کرده است، چندیدن سر دارد؛ یک سر را که بزنی، دو سر دیگر میروید مگر آنکه پس از قطع سر، گردنش را بسوزانی. حرکتِ اول به سوی قلمرو آزمون ها، فقط آغازِ راهی طولانی و به راستی وهم انگیز است. راهی سرشار از فتوحات اولیه و لحظات توهم انگیز. اکنون باید چندین اژدها را در این راه کشت و بارها و بارها از موانعِ شگفت انگیز عبور کرد. در این بین، در راه، چندین پیروزی نصیبِ رهرو میشود، چندین بار لحظاتِ فرار خلسه واری را تجربه میکند، و در لحظاتی خاص، نیم نگاهی به جهانِ شگفتی ها می اندازد.


جوزف کمبل



*هیدرا: هیولایی نُه سر که سرِ میانی اش نامیرا و کشتن او یکی از دوازده خوانِ هرکول به شمار می آمد، هنگامیکه هرکول یکی از سرها را قطع میکرد، دو سر دیگر به جای اش میرویید، بنابراین با کمک یکی از یاران اش، به محض قطع کردنِ سرها با گنده های آتشین ریشه ی آن را می سوزاندند تا دیگر سبز نشود.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 8:54  توسط   | 

ملاقات با خدابانو






با پشت سر گذاشتن تمام موانع و غول ها، به خوان آخر میرسیم که معمولا ازدواجِ جادوییِ روحِ قهرمانِ پیروز با خدابانو، ملکه ی جهان است و این بحرانی ست که در اوج حضیض و یا در منتهی الیهِ زمین، در نقطۀ مرکزیِ جهان، در محرابِ معبد و در تاریک ترین و عمیق ترین جایگاهِ <<قلب>> رخ میدهد.

بانوی خانۀ خواب، شخصیتی آشنا در داستان های پریان و اسطوره هاست. قبلا هم دربارۀ او در قالبِ (برینهیلد و بریر-رز کوچک یا همان زیبای خفته) سخن گفته ایم. او معیار تمام زیبایی ها، پاسخی به تمامِ خواسته ها، و هدفی موهبت آور، برای تمام قهرمانانی است که به طلبِ خواسته های زمینی و یا ماورایی برآمده اند.


او مادر، خواهر، معشوقه و عروس است. آنچه در جهان، فریبنده است و هرآنچه نویدِ شادی میدهد، حس و هشداری است که بر وجودِ او، در خواب عمیق دلالت میکند. هرچند ممکن است نتوان او را در شهرها و جنگل های این دنیا یافت، ولی او تجلیِ نوید بخشِ کمال است. 
آرامش و اطمینانِ روح است از اینکه در انتهای تبعید به جهانی متشکل از بی کفایتی ها، موهبتی را که یک بار شناخته بود، دوباره خواهد شناخت. 

و آن موهبت، مادری خوب و آرام بخش، روزی دهنده و زیبا و جوان است همانطور که در گذشته های دور او را می شناختیم و همانطور که طعم اش را چشیده بودیم. زمان بر او مُهر گذاشت، ولی هنوز مثل کسی که در زمانِ لایزال به خواب رفته باشد، آرام در انتهایِ دریایِ بی زمان سکنی دارد.


با این حال، صورتی که در خاطر ماست همیشه مهربان نیست؛ چون مادر "بد" هم در همین قلمروِ پنهان، یعنی قلمروِ خاطراتِ نوزادی یک بالغ باقی می ماند و گاه نیروی بیشتری هم دارد. این مادرِ بد به صورت های زیر نمایان میشود:

1) مادری غایب و گریزپا که در روانِ فرد، تمایلاتِ مهاجمی بر علیه اش به وجود می آید و در عینِ حال، روان از هجومِ متقابلِ او می ترسد.

2) مادری سرکوب گر، منع کننده، و تنبیه گر

3) مادری که کودکِ رو به رشد را که می خواهد از او جدا شود، در چنگ خود نگه میدارد.

4) مادری محبوب، ولی ممنوع (عقدۀ ادیپ) که حضورش وسوسه ای برای خواسته های خطرناک است (عقدۀ اختگی) او در اعماق و ریشه های خدابانوانِ بزرگِ دست نیافتنی همچون دیانای هراس انگیز و پاک دامن وجود دارد.



جوزف کمبل



+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 8:52  توسط   | 

ملاقات با خدابانو /2






مثالِ نابودیِ کاملِ جوانِ ورزشکار، اکتیون، به دستِ دیانا، نشان دهنده ی تندبادهایِ خوف انگیزی است که در این سمبل ها وجود دارند، و این سمبل ها چیزی جز تمایلات سرکوب شدۀ ذهن و جسم نیستند!

اکتیون بصورتِ تصادفی، سر ظهر با این خدابانوی خطرآفرین ملاقات کرد، یعنی لحظه ی سرنوشت سازی که خورشید از مرزِ جوانی در میگذرد، در اوجِ صعود در تعادل ایستاده و آمادۀ شیرجه زدن به دل مرگ است.

اکتیون دوستانش را ترک کرده بود تا استراحت کند و خود با سگ های اصیل اش، پس از یک مسابقۀ دو در صبحگاهان، بدون قصدی قبلی، برای گشت و گذار، از درختستانها و مزارعِ آشنا عبور کرد و برای کشف و جستجو واردِ جنگل های همسایه شد. به دره ای سراپا پوشیده از درختانِ سرو و کاج رسید و با کنجکاوی به دلِ جنگلِ انبوه نفوذ کرد.


در دل جنگل، به غاری رسید که چشمۀ آبی آرام و جویباری که راه به سوی برکه ای سبز می گشود، در آن وجود داشت. این پناهگاهی مسقف، استراحتگاهِ دیانا بود و در همان لحظه او، کاملا برهنه، با پریانِ همراهش، به حمام رفته بود. او نیزۀ شکار، تیردان و کمانی زه گشوده اش را کنار گذاشته بود و سندل ها و ردای اش را از تن درآورده بود. یکی از پریانِ برهنه، طره های گیسوانِ خدابانو را گره زده بود و چند پری دیگر با کوزه های بزرگِ آب بر او آب می پاشیدند.


هنگامیکه مرد جوان و سرگردان، سرزده وارد آن محلِ دل انگیز شد، فریادِ وحشتِ زنان به آسمان رفت و تمام پریان به سوی بانویشان شتافتند تا او را از چشمِ نامحرم بپوشانند. ولی دیانا طوری ایستاد که سر و شانه هایش، بالاتر از پریان بود. جوان او را دیده و باز هم به تماشای اش مشغول بود. دیانا در جست و جویِ کمان اش، نگاهی به دور و بر انداخت ولی کمان خارج از دسترس بود، پس به سرعت دست سوی اولین چیزی که در ان نزدیکی بود دراز کرد، مشتی آب برداشت و به صورتِ اکتیون پاشید و با عصبانیت فریاد کشید: "حالا اگر میتوانی برو و به همه بگو خدابانویی را برهنه دیده ای".


بر سرش شاخ سبز شد، گردن اش کلفت و دراز و سرِ گوش هایش تیز شد. بازوهای اش به اندازه ی پاهای اش دراز شد و دست ها و پاهای اش به سُم بدل گشت.وحشت زده از جای جهید و دور شد. در حالیکه خود از سرعتِ زیادش در شگفت شده بود.



ولی هنگامیکه برایِ تازه کردنِ نفس و نوشیدنِ آب لحظه ای مکث کرد و بر برکه ای آرام خم شد، با دیدنِ چهرۀ خود وحشت زده و متعجب به عقب پرید. سونوشتی هراس انگیز در انتظار اکتیون بود. سگ های شکاری خودش، با شنیدنِ بویِ گوزنِ نر، عوعوکنان به سوی اش آمدند. 

لحظه ای از شنیدنِ صدای آنها خوشحال شد و مکث کرد ولی بعد خود به خود ترسید و فرار کرد. گروهِ شکار او را تعقیب کرده، اندک اندک نزدیک میشدند. وقتی سگ ها به پاشنه های پایش نزدیک شدند و اولین سگ بر تهیگاه اش جهید، اکتیون سعی کرد آنها را به نام بخواند ولی صدایی که از گلوی اش خارج شد، صدایی انسانی نبود. سگ ها او را در چنگال گرفتند، او به زمین افتاد و یارانِ شکار، در حالیکه برای تشویقِ سگان فریاد میزدند، (به موقع سر رسیدند تا تیر خلاص را بزنند). دیانا که از فرار و مرگ او به صورت معجزه آسایی خبردار شده بود، اکنون میتوانست آسوده بیارامد.



جوزف کمبل



+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 8:49  توسط   | 



خورشیدِ زیرِ زمین، اربابِ مردگان، سویِ دیگرِ همان شاهِ پرشکوهی است که مالک و بخشنده ی روزهاست، چون: 

"چه کسی از آسمان و زمین به شما روزی میدهد؟ 
و چه کسی زنده را از مرده و مرده را از زنده پدید می آورد؟ 
و چه کسی فرمان می راند و کارها را سامان میدهد؟*" 

این حکایت، داستانِ مردِ فقیری از قبیلۀ واچاگا را به خاطر می آورد که کیازامبا نام داشت و عجوزه ای او را با خود به آسمان برد. به جایی که خورشیدِ سر ظهر دمی می آساید؛ و در آنجا رئیس بزرگ، مال و مکنت را نصیبِ او ساخت. 


همچنین داستانِ خدای مکار، ادشو را به یاد می آوریم که در حکایتی از ساحل غربی(سوی دیگر آفریقا) آمده است: 

"خدایی که بزرگ ترین لذات اش، پراکندنِ جدال و ستیز است. این مشیتِ خوفناک از هر سو منظری متفاوت دارد. تمام تضادها، خیر و شر، مرگ و زندگی، درد و لذت، فضل و محرومیت، همه در اوی اند! و از او می آیند!
همچون کسی که بر در خورشید ایستاده است، او سرچشمۀ همه ی جفت های متضاد است". 

"کلیدهای غیب نزد اوست..... 

در پایان، بازگشت تان به نزد اوست و شما را از آن چه کرده اید، آگاه میکند**".


*قرآن حکیم، سورۀ یونس، 31
**قرآن حکیم،سورۀ انعام، 59-60


جوزف کمبل ، قهرمان هزار چهره



+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 8:49  توسط   | 



آزمون های قهرمان که مقدمه ی تجربه و عللِ نهایی بوده، سمبولِ بحران هایی است که در راهِ ادراکِ حقیقت برای اش وجود داشته است. تدراکی که آگاهیِ او را وسعت می داد و توانِ تصاحبِ کاملِ مادر-نابودگر، یعنی عروسِ تقدیر، و تحمل این بار را به او می بخشید. و از این راه، او به یگانگی با پدر میرسید؛ اکنون او در جای پدر نشسته است.

با این بیان و رد شکل نهایی، ممکن است این مشکل، دور از مسائلِ انسانِ عادی به نظر برسد، ولی در عین حال، محدودیتِ آگاهی، علتِ اصلیِ هر شکستی به هنگام رویارویی با مسایل زندگی است. دعوا و بدخلقی صورت های موقتِ جهل هستند و پشیمانی، ادراکی است که دیرهنگام حاصل میشود. 


درکِ کاملِ اسطورۀ فراگیرِ گذرِ قهرمان، آن است که این اسطوره باید الگویی کامل برای زنان و مردان، در هر مرحله و مقامی باشد و برای همین، ساختارِ آن بسیار کلی است. 

هرکس با توجه به این الگویِ کلیِ بشری، باید جایگاهِ خود را بیابد و با کمکِ آن از دیوارهایی که او را احاطه کرده اند، بگذرد. 
دیو های اش را بشناسد و بداند کجا هستند، که آن ها انعکاسِ رازهای نفسِ اویند. بداند ایده آل های اش کدامند؟ 

که همانا نشانه های درکِ تنگ و محدودِ وی از زندگی می باشند!

جوزف کمبل


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 8:48  توسط   | 



در مطبِ روان پزشکانِ مدرن، مراحلِ سیرِ قهرمان، در رویاها و اوهامِ بیمار مشخص میشوند. تحلیل گر، در نقش یک یاری دهنده یا کاهنِ راهنمایِ آیینِ تشرف، به فرد کمک میکند که لایه های مختلفِ جهل و ناآگاهی نسبت به خویش را کنار بزند و به عمق رود، و همیشه پس از گذرِ اولین هیجاناتِ ناشی از قدم گذاشتن در راه های زیرین، این سیر به سفری در تاریکی، وحشت، نفرت و تصاویر ذهنیِ خوف انگیز بدل میشود.


معمای این مشکل غریب، این واقعیت است که دیدگاه آگاهانۀ ما در موردِ آنچه که زندگی باید باشد، به ندرت با آنچه که زندگی در حقیقت هست، تطابق دارد! معمولا ما در مورد خود و یا در حلقه ی دوستان مان از پذیرشِ تمامیت این قلب و هیجانِ شهوت ناک، گوشت خوار، بدبو، محافظِ نفس و پیش برنده سر باز میزنیم و می خواهیم آن را معطر، پاک و دگرگون کنیم و در عین حال تصور میکنیم که اگر در مرهم مگسی افتاده و یا در سوپ، تار موی ای وجود دارد، همه اش تقصیر آدم دیگری است.


ولی هنگامی که این حقیقت، ناگهان بر ما طلوع کند و یا بر ما تحمیل شود که همه چیزهایی که به آن می اندیشیم و همۀ کارهایی که انجام می دهیم، الزاما به بویِ ناخوشایندِ بدن، آلوده است، در آن لحظه معمولا احساس انزجار به ما دست میدهد. زندگی، اعمالِ زندگی، جوارحِ زندگی و مخصوصا زن به عنوان سمبول بزرگ زندگی، در چشم پرهیزگاران، در چشمِ ارواحِ خیلی پاک، غیر قابل تحمل میشود.


اوه! کاش این تنِ سختِ سخت جان می توانست بگذرد
و آب شود و هم چون شبنم محو گردد! و یا باز
کاش پروردگار جاوید خودکشی را نهی نفرموده بود! خدایا! خدایا!
.
.
و هملت سخنگوی بزرگِ این حال، چنین ادامه میدهد:
چقدر امورِ این جهان در نظرک فرساینده و نابکار و بی مزه و سترون می نماید!
تفوا تف بر این جهان بادا
باغی است پر گیاه هرز که دانه بر آورده و چیزهای پست و ناهنجار آن را در تصرف گرفته، که کار بدین جا کشد!


جوزف کمبل


+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 8:47  توسط   | 

آیین تشرف / هماهنگی با پدر




وابستگیِ بیش از حد به چزندیاتِ تعلیمی و تثبیتِ آنها، خود مشکلی است که فرد را در حسی سرشار از گناه فرو می برد و بر روح، که بالقوه است مُهر میگذارد و اجازه نمیدهد که منظری واقع گرا و متعادل از پدر و به دنبال او از جهان داشته باشد. 

آشتی (یکی شدن) عبارت است از پشت سر گذاشتنِ این هیولای دوگانه که از خود زاده شده است؛ اژدهایی که فکر میکنند خداست و (اژدهایی که فکر میکنند گناه است، نهادِ سرکوب شده).

سختی کار اینجاست که برای رسیدن با این حالت، فرد باید از "من" (ایگو) رها شود. او باید ایمان داشته باشد که پدر بخشنده است و به این بخشندگی توکل کند به این ترتیب مرکز ایمان از حلقه یِ جِرم گرفته و تنگِ این خدای شکنجه گر، خارج میشود و این دیوهای خوفناک ناپدید میگردند.

در این آزمونِ سخت و دشوار است که قهرمان به کمک و پشتیبانیِ یک هیئتِ زنانه نیاز دارد تا با توسل به جادوی او (طلسم گرده ی گل یا نیروی شفاعت گر) آیین های تشرفی را که پدر برای اش وضع کرده، پشت سر گذارد و از چنگِ "منِ" خود خلاص شود. 

اگر در این راه، اطمینان کردن، به صورتِ هراس انگیزِ پدر غیر ممکن باشد، پس باید به چیز دیگری ایمان داشت، (مثل زن عنکبوتی، یا مادر متبرک) ، چون با توکل به این حامی است که شخص بحران را پشت سر میگذارد، تا در انتها دریابد که پدر و مادر، یکدیگر را منعکس میکنند و جوهری یگانه دارند.

جوزف کمبل

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:47  توسط   | 

هماهنگی با پدر


در بیشتر اسطوره ها، تصاویر مربوط به رحمت و فیض، به روشنیِ تصاویرِ مربوط به عدالت و خشم توصیف شده اند و به این ترتیب تعادلی به وجود آمده که توسط آن در طی مسیر ، قلب آرام میگیرد و نیازی با تازیانه ی مجازات نداشته باشد.* خداشیوا در حین رقصِ "نابودیِ جهان" در مقابل مومنان با دست نشان میدهد:


"خوف مکن،
خوف مکن، 
که همه در خدای آرام گیرند.
هیکل هایی که می آیند و میروند و بدن تو، یکی از آنان است، همه جرقه هایی هستند که از زیر پاهای من هنگام رقص بیرون میشوند.
در همه چیز مرا ببین، دیگر از چه می هراسی؟"


جادوی آیین های مذهبی را که از (طریق رنج عیسی بر صلیب، یا مراقبه ی بودا بر ما تاثیر میگذارند)، نیروی محافظ و افسون های ابتدایی و امداد رسان های غیبیِ اسطوره ها و قصه های پریان، همه به انسان ها اطمینان می دهند که تیرها، شعله های آتش و سیل آن چنان که به نظر میرسد، دهشتناک نیستند.

جنبه ی دیو مانندِ پدر، انعکاسی از من یا(ایگو) خودِ قربانی است. این انعکاس از حس کودکانه ای برخاسته که آن را پشت سر گذاشته ایم ولی به مقابلِ خود، فراافکنی کرده ایم.


*هرجا در قرآن توصیفی از جهنم آمده باشد، تصویری از جنت و رحمت آن را دنبال میکند.


جوزف کمبل
+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:47  توسط   | 

آشتی و هماهنگی با پدر



"کمان خشم خداوندی کشیده شده و تیر بر زهِ کمان آماده ی پرتاب است؛ عدالت، تیر را سوی قلب شما نشان گرفته و کمان را تا آخرین حد، کشیده است؛ و اگر هنوز آن لحظه نرسیده، که تیر از چله رها شده، از خون شما سیراب گردد؛ علت هیچ نیست مگر خواست و تمایل خداوند، خداوندی خشماگین، بدون هیچ التزام و تعهد..."


با این سخنان جاناتان ادواردز، قلب آن دسته از ساکنان نیوانگلند را که به کلیسای او می آمدند، به لرزه می انداخت و صورتِ دیو مانند پدر را بی هیچ کم و کاست، برای شان ترسیم میکرد و با توصیفِ تصاویری از آزمون های سختِ اسطوره ای، آنان را بر نیمکت های شان میخکوب مینمود. 

اگرچه پیوریتن ها، تصویرسازی و شمایل نگاری را قدغن کرده بودند، ولی او به خود اجازه میداد با کمک کلام ، تصاویری رسم کند. جاناتان ادواردز هم چون رعد می غرید: "خشم خداوند همچون آبی است که در حال حاضر پشت سد جمع شده است و لحظه به لحظه بر مقدار آن افزوده شده، ارتفاع آن بیشتر و بیشتر میشود، تا هنگامی که راهی برای خروج از سد بیابد، هرچه مدت توقف جریان آب بیشتر باشد، پس از رهایی با سرعت و قدرت بیشتری به جریان می افتد". 

این درست است که تاکنون درباره ی اعمال شرورانه ی شما هنوز به داوری ننشسته اند و سیل انتقام خداوندی، تاکنون جاری نشده است، ولی در این بین، هر لحظه بر گناهان شما افزوده میشود و هر روزی که میگذرد خشم خدا فزونی میگیرد و ارتفاع آب و حجم آن لحظه به لحظه بیشتر و بیشتر میشود و هیچ چیز جلوی آبی را که می خواهد جاری شود و با تمامِ نیرو به جلو حرکت کند، نمی گیرد مگر خواست و تمایل خداوندی. اگر فقط دست خداوند از مقابل مسیر آب کنار رود، درجا به جریان می افتد و سیل آتشینِ خشم خداوند، با شدتی غیر قابل تصور، به حرکت درآید و نیرویی عظیم و مطلق بر شما فرود آید. حتی اگر نیروی شما ده هزاربار بیشتر از اکنون بود، آری حتی اگر نیروی تان ده هزار بار بیش از مغرورترین و قوی ترین شیطان جهنم هم بود، در مقابل خشم خدا ذره ای تاب نمی آورد و هیچ نبود...."


پس ار تهدید با عنصر آب، پیشوای روحانی جاناتان، به سراغ تصویر آتش می رود....
.
.
ای گنهکارا... تو به ریسمانی باریک بندی، که شعله ی خشم الهی بر آن میتابد و هر لحظه خطر آنست که ریسمانت بسوزد و به دو نیم شود؛ هیچ شفاعت کننده ای از برای تو نیست و هیچ تکیه گاهی نیابی که تو را نجات دهد و هیچ چیز نمی تواند تو را از آتش خشم الهی در امان دارد. هیچ از خود نداری، هیچ یک از اعمالی که تاکنون انجام داده ای و یا میتوانی انجام دهی لحظه ای به مهلتِ تو نخواهد افزود..."


و بالاخره، برای لحظه ای هم که شده تصویرِ روشنگرِ تولدی دیگر نمایان میشود! :

"پس همۀ شما که هرگز قلبتان متحول نشده و هرگز روح خدا بر جان تان سایه نیافکنده و همه ی شما که دوباره متولد نشده اید و موجودیتی نو نیافته اید و از مرگ ناشی از گناه، به جای دیگر رستاخیز نکرده اید، در چنگال خدایی خشمگین اسیرید. (هرچند ممکن است از بسیاری جهات زندگی تان بهبود یافته باشد، شاید احساسات مذهبی در شما وجود داشته باشد، شاید در خانه ها و پستوهای به ظاهر مذهبی باشید و در خانه ی خدا ظاهر را حفظ کنید و حتی بر آن تعصب بورزید)، اما همه ، پیش از تجربه های نور و زندگی، در چنگال خدایی خشمگین اسیرید و هیچ چیز جز میل و اراده ی او هر لحظه شما را از نابودی جاودان، حفظ نمیکند".


"میل و اراده ی خداوندی" که گنهکاران را از تیر بلا، سیل و شعله های آتش حفظ میکند، در لغتنامه ی سنتی مسیخیان به عنوان "رحمت الهی" شناخته میشود و "نیروی روح خدا" که قلب را متحول میکند، "فیض الهی" است.


جوزف کمبل
+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:46  توسط   | 


لذتِ معصومانۀ اودیپ، هنگامی که برای اولین بار، ملکه را تصرف میکند، پس از پی بردن به هویتِ زن، تبدیل به رنج و عذابِ روحی میشود. تصویر اخلاقیِ پدر، او را نیز هم چون هملت عاجز کرده، به ستوه می آورد. و چون هملت، او هم از زیبایی های جهان دست می شوید و برای رهایی از شرِ این مادرِ زناکار، تجمل گرا، و اصلاح ناپذیر و برای دست یابی به ملکوتی برتر به جست و جوی تاریکی ها میرود!


جوینده ی زندگیِ آن سویِ زندگی، باید به فراسوی این مادر برسد و از وسوسه های او گذر کند و در فضایِ اثیریِ پاک به پرواز درآید.


خدایی بر او ندا داده است – بارها ندا داده است، در یک آن از هر سو ندا آمد: 
"آی اودیپ، 
آی اودیپ، 
چرا تامل میکنی؟ 
زمانِ درازی است که به انتظار نشسته ای؛ 
بیا! "


اگر این حس انزجار در ادیپ – هملت باقی بماند و روح را عاجز کند، آنگاه جسم، دنیا و بالاتر از همه زن، دیگر سمبول شکست هستند، نه پیروزی! پس یک نظام اخلاقیِ مبتنی بر زهد و تقوی و نفیِ دنیا، بلافاصله و از بنیاد، تمامِ تصاویرِ اسطوره را عوض میکند. دیگر قهرمان نمیتواند، در عین معصومیت، در کنار خدابانوی شهرت آرام گیرد، چون او دیگر ملکه ی گناه محسوب میشود.


راهبِ هندو، شانکارا چاریا ، مینویسد: "تا وقتی انسان با این بدنِ جسد مانند، کوچکترین اعتنایی داشته باشد، ناپاک است و از دشمنان و همچنین از تولد، بیماری و مرگ رنج خواهد برد؛ 
ولی وقتی خود را همچون گوهر نیکی پاک و غیر قابل تغییر ببیند، آزاد میشود... پس این جسم محدود کنندۀ بی روح و طبعا کثیف را به دور بینداز! چون آن چه که هنگام تهوع بالا آورده ای، وقتی دوباره به خاطر آید، فقط حسِ نفرت را بر می انگیزد و تو باید با تهوع جسم ات را بالا بیاوری. "


جوزف کمبل
+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:46  توسط   | 



چهرۀ اسطوره ایِ مادرِ کیهان، خصلت های زنانه ی اولین حضورِ رازق و حامی را در جهان بر می انگیزد. این خیال در وحلۀ اول خودبخود به وجود می آید، چون تطابقی آشکار و نزدیک بینِ دیدگاه بچه ی کوچک نسبت به مادر و دیدگاه یک بالغ نسبت به جهانِ مادیِ اطرافش وجود دارد.

ولی در عین حال، از این تصویرِ کهن الگویی، در سنت های دینیِ زیادی، به قصدِ پالایش، ایجاد تعادل و آمادگیِ ذهن برای آشنایی با جهانِ پدیدار، به صورتِ آگاهانه و کنترل شده، استفاده ی آموزشی میشود.

جوزف کمبل


+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:45  توسط   | 


خودِ عشق، درونِ دلِ نجیب پناه میگیرد

همچون پرندگان که 
در سایۀ سبز درختان پناه می گیرند


پیش از خلقتِ دلِ نجیب، 
عشق 
در نقشِ طبیعت جای نداشت 
و دلِ نجیب هم 
بدون عشق زاده نشد.


چون نور که همزمان با خورشید پدیدار شد و 
پیش از تولدِ خورشید زاده مَشُد.

و عشق بر مهرِ خویشتن بیفزود
هم چون گرما که از دلِ آتش فزونی یابد.


خدابانوی نگاهبانِ چشمه ی همیشه جوشان، به هر صورتی که ظاهر شود، چه آن که فرگوس دید، چه آنکه اکتیون و چه آنکه شاهزادۀ جزیرۀ لانسم، همانطور که شاعران و خنیاگرانِ دوره گرد می گویند، محتاج قهرمانی ست که "دلی نجیب" داشته باشد. 

هوی و هوسِ اکتیون و وحشت و نفرتِ خوار کنندۀ فرگوس، مانع درک و خدمت گذاریِ صحیح به او میشود: فقط نجابت یا چنان که در شعرهای رمانتیک و عاشقانۀ قرن دهم تا دوازدهمِ ژاپن آمده است، "همدردیِ نجیبانه" قادر به درک است.

جوزف کمبل
+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:44  توسط   | 


زن در زبانِ تصویریِ اسطوره، نمایانگرِ تمامیتِ آن چیزی ست که می توان شناخت و قهرمان، کسی است که به قصد شناخت، پای پیش گذارد. همگام با حرکت کُندِ او در معرفتی که همان زندگی است، شکل و هیئتِ خدابانو هم برای اش دچار تحول میشود: البته خدابانو هرگز نمیتواند بزرگتر از رهرو شود، اگرچه همیشه نوید میدهد که بیشتر و بزرگتر از قدرتِ درکِ فعلیِ اوست.


او می فریبد، راهنمایی میکند و رهرو را از پاره کردنِ زنجیرها منع میکند. اگر او بتواند با مفاهیمِ خدابانو هماهنگ شود، هردو، عارف و معرفه، از هر محدودیتی رها خواهند شد.


زن، راهنمای بشر به سوی اوجِ متعالیِ لذاتِ جسمانی است. اگر با چشمانِ ناقص به او بنگرند، به مرحله ای پست تر هبوط میکنند و اگر با چشمانِ شرور جهل به او نگاه کنند، محکوم به ابتذال و زشتی است!

ولی با نگاه کسیکه او را درک میکند، آزاد میشود! 

قهرمانی که بتواند او را همچنان که هست، بدون هیاهویِ بسیار و با مهربانی و اطمینانی که محتاجِ آن است بپذیرد، بالقوه پادشاه و تجلیِ خدای جهانی است که به دست آن زن خلق شده است.


جوزف کمبل

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:44  توسط   | 



در کتب هندی تانترا، چه در قرون وسطی و چه در دوران جدید، مسکنِ خدابانو را "جزیرۀ جواهرات" می نامند. تختِ خدابانو در این جزیره میانِ جنگلِ درختانِ آرزو قرار گرفته است. سواحلِ جزیره را شن هایی طلایی پوشانیده اند و آب های آرامِ اقیانوس که شهدِ جاودانگی است، این شن های طلایی را می شویند.

آتشِ زندگی، رنگ خدابانو را سرخ کرده و زمین، منظومۀ شمسی و کهکشان های دوردست همه، رحمِ او را برآمده کرده اند، چون او خالقِ جهان، مادرِ جاودان و باکرۀ جاوید است. او دربرگیرندۀ تمام حلقه هاف روزی دهنده ی تمام روزی دهندگان، و زندگی بخشِ تمام زندگان است.


در عین حال او مرگِ همه ی میرندگان هم هست. تمام چرخۀ زندگی، از تولد گرفته تا نوجوانی، بلوغ، کهن سالی و مرگ در تاب خوردنِ او شکل میگیرد. 


او رحم است و گود؛ مادری (خوک ماده ای) است که کودک اش (بچه اش) را می بلعد. پس "خوب" و "بد" در او یکی میشود و دو حالت مادرانه که ما در خاطر داریم، نه فقط به صورتِ فردی، که به شکلِ کیهانی نمایان می گردد. 
از یک رهرو، انتظار میرود که با بی طرفی و انصاف درباره ی هردو سو بیاندیشد. 


با این روش روحِ رهرو از عواطف و آزردگی هایِ دورانِ کودکی پاک میشود و ذهن اش آماده ی درکِ آن جضوری پوشیده و مرموز میگردد. حضوری که اساسا با در نظر گرفتنِ رضایتِ خاطرِ کودکانۀ بشر و شادی ها و غم های اش، جلوه ای از "خوب" و "بد" نیست، بلکه به معنای قانون و تصویری از ماهیتِ هستی است.


جوزف کمبل



+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:43  توسط   | 

شمنیسم


اعتقادات پایه ای شمنیسم آنگونه که الیاده بر می شمارد عبارت اند از: 


۱.جهان ارواح وجود دارد و ایشان تاثیر مهم و مستقیمی بر زندگی انسان چه به طور فردی و چه در بعد اجتماع دارند. 

۲.شمن می تواند با ارواح گفت و گو کند.

۳.ارواح ممکن است نیک سرشت یا خبیث باشند.

۴.شمن می تواند بیماری هایی را که ارواح خبیث باعث آن ها هستند درمان کند.

۵.شمن می تواند به خلسه فرو رود و به تعاقب آن مکاشفاتی دریافت کند یا به ماموریت های درون جهان ارواح برود.

۶.روح شمن می تواند بدنش را به قصد جهان ارواح و گشتن به دنبال پاسخ ها ترک کند. 

۷.شمن می تواند برای منتقل کردن پیشگویی ها، هدایت ارواح یا فرستادن پیام از توهم هایی چون پیکر حیوانات استفاده کند.

۸.شمن می تواند به طرق مختلفی چون بررسی دل و روده ی جانور قربانی، مهره و اسخوان اندازی و غیره...پیش گویی کند.



+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:39  توسط   | 


آنچه كه براي مطالعه پديدارهاي ديني لازم است زبانشناسي، جامعهشناسي، مردمشناسي، روانشناسي و يا ساير رويكردهاي علمي نيست، بلكه روشي است كه بر اساس آن بتوان به ماهيت نمادين و رازآلود زبان دين پي برد و از نمادها، اسطورهها و استعارههاي نمادين دين رمزگشايي نمود.

میرچا الیاده / رساله ای در تاریخ ادیان



+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:38  توسط   | 


زمان ها نه تنها ناهمگن هستند; بعضی دنیوی و بعضی قدسی هستند، بلکه زمان های قدسی هم بسته و تکرار آن ها در هر سال نشان می دهد که با زمان مناسب و شعایر دینی قبل و بعد آن سال هم بستگی دارند.


میرچا الیاده / رساله در تاریخ ادیان، ص 366

---------------------

*.بنابراین، می توان گفت: مراسم و آیینی که در شب قدر برگزار می شود بازیافت همان شب مقدس است که در قرآن در آن نازل شده و به دلیل بازیافتن همان قداست و به میمنت و مبارکی آن، دعا و مناجات برگزار می شود و تکرار روز بعثت پیامبرصلی الله علیه وآله و تکرار همان حادثه میمونی است که در بعثت پیامبر تحقق یافته است. دین داران با بزرگداشت ایام مقدس، با یکدیگر به ملاقات همان حادثه ای می روند که در نخستین زمان اتفاق افتاده است که البته به طور ناخودآگاه (کارکرد پنهان) نتیجه آن دوام و قوام دین و نهادهای مربوط به آن خواهد بود.

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:37  توسط   | 


در تجربه قدسی، امر مقدس خود را همچون چیزی «به کلی دیگر» ظاهر می کند; چیزی که اساسا با امور کیهانی متفاوت است و متدین خود را در برابر او یک مخلوق و به تعبیر حضرت ابراهیم علیه السلام، گرد و خاکستر می داند.

میرچاالیاده، دین پژوهی،ترجمه بهاءالدین خرمشاهی،دفتراول،ص 152




برای انسان مذهبی، طبیعت هرگز فقط طبیعی نیست، طبیعت همیشه دارای ارزش مذهبی است. درک این مطلب ساده است; چون کیهان آفرینش خدا است، از دست های خدایان بیرون می آید. جهان اشباع شده از تقدس است، جهان به گونه ای آشکار شده که انسان مذهبی چون به آن بیندیشد، کیفیات بسیاری از تقدس را در آن می یابد.

میرچا الیاده / مقدس و نامقدس، ص 44





باروری جانوران چنان که حاصل خیزی گیاهان تابع ماه است... دوره عادت ماهانه بی گمان به مردم پسندی این باور که ماه نخستین شوی زنان است، یاری داده است; حیض را دلیل مناسبات جنس زنان و دختران جوان با ماه می دانند.

میرچا الیاده / رساله در تاریخ ادیان، ص 59




+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:35  توسط   | 

بازگشت / عالم ذر / زمان مقدس و زمان آفرینش





سفرِ هراس انگیزِ قهرمان برای بدست آوردنِ چیزی نیست، بلکه برای بازپس گرفتنِ آن است. برای اکتشاف نیست، برای بازیافتن است! آنگاه مشخص میشود که این نیروهای الهی که قهرمان به جست و جوی شان برخاسته، و به سختی بدست آورده است، تمام این مدت در قلبِ خود قهرمان وجود داشته اند.
جوزف کمپبل

زمان مقدس دقیقا هم زمان با آفرینش است و به قول الیاده، اسطوره معادل بازگشت به ریشه ها و رجوع به زمان اسطوره ی بهشت گمشده است و برای شمن در حالت خلسه این جهان که بنابر تعبیرات نوین تحت سلطه ی قوانین زمان و مکان است وجود ندارد...
میرچاالیاده

هر شکلی به هر صورت، فقط به این علت که وجود دارد و تداوم می یابد، سرانجام نیروی خود را از دست می دهد و می پوسد؛ و برای این که دوباره نیرو بگیرد باید، ولو برای لحظه ای، در بی شکلی ذوب شود؛ باید به وحدت ازلی که از آن پدید آمده است بازگردد...به بی نظمی...به از خود بی خودی...به تاریکی...به آب (همان جا که آغاز شده)
میرچاالیاده اسطوره ی بازگشت جاودانه


هر چند ذهن مایل به بازگشت به عدن و لذت بردن از زمان مقدس است ولی در ناخودآگاه خود می داند که زمان مقدسی که در پس سر قرار دارد بی شک در دسترس نیست. بنابراین باید امکانی را در روبه رو در نظر گرفت......یوحنا مدعی می شود که به علت تبلیغ پیام خداوندگارش به جزیره ی پطموس تبعید شده است و در روز خداوند(منظور روز عیسی مسیح است) مشغول عبادت بوده که «صدایی بلند همچون صدای شیپور شنیدم که می گفت من الف و یا هستم. من ابتدا و انتها هستم......» (مکاشفات یوحنا ۱:۱۱)


به یاد آور زمانی را که پروردگارت از پشت [و صلب] فرزندان آدم، ذریة آنها را بر گرفت و آنان را گواه بر خویشتن ساخت [و فرمود]: آیا من پروردگار شما نیستم؟ گفتند: آری، گواهی می دهیم. برای اینکه در روز رستاخیز نگویید ما از این غافل بودیم.»

.....أَلَسْتُ بِرَبِّکُمْ قالُوا بَلی شَهِدْنا 
قرآن حکیم، اعراف 172



+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:33  توسط   | 

اسطوره معادل بازگشت به ریشه ها و رجوع به زمان اسطوره ی بهشت گمشده است و برای شمن در حالت خلسه این جهان که بنابر تعبیرات نوین تحت سلطه ی قوانین زمان و مکان است وجود ندارد... میرچاالیاده، اسطوره، رویا، راز

هر شکلی به هر صورت، فقط به این علت که وجود دارد و تداوم می یابد، سرانجام نیروی خود را از دست می دهد و می پوسد؛ و برای این که دوباره نیرو بگیرد باید، ولو برای لحظه ای، در بی شکلی ذوب شود؛ باید به وحدت ازلی که از آن پدید آمده است بازگردد...به بی نظمی...به از خود بی خودی...به تاریکی...به آب (همان جا که آغاز شده)

میرچاالیاده اسطوره ی بازگشت جاودانه

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:33  توسط   | 


انسانهای امروزی لذت های تنی را به بهای ناآسودگی ها، تشویش ها و اضطراب های روحی فراهم نموده اند، اما انسانهای اولیه، آرامش، آسودگی و جذبه های عرفانی و حس عمیقا معنوی را به دستمایه های برای نشاط و آسایش تن بدل نموده اند.

Mircea Eliade, The Myth of the Eternal Return: or, Cosmos and History



+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:32  توسط   | 

خدمت شایان توجه روبلوم به دین پژوهی عرضه مفهوم «قدس » یا «قدسیت » به عنوان مفهوم کلیدی در دین بود که حتی از مفهوم خدا هم فراتر می رود; زیرا به تصریح او، ممکن است دینی بدون مفهوم خدا وجود داشته باشد، ولی هیچ دینی بدون تمایز بین قدس و دنیوی وجود ندارد. تجربه دینی تجربه بی همتایی است که مشخصه اش همانا حضور قدسیت است.

میرچا الیاده، دین پژوهی، ترجمه بهاءالدین خرمشاهی، دفتراول، ص 152

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:29  توسط   | 

انگار گرایشی در انسان نهفته است که او را به پیروی از الگو و نمونه‌های آغازین وا می‌دارد. به سخن دیگر انسان هنگامی خود را راستین و به راستی خویشتن می‌انگارد که از خویشتن خود بیگانه می‌شود. سویۀ دیگری این پنداشت که به‌‌ همان اندازه اهمیت دارد؛ عبارت است از بر انداختن زمان به وسیلۀ تقلید ازنمونه‌های ازلی و تکرار کردارهای مثالی. از راه چنین تکراری آدمی به دوران اسطوره یی که ضمن آن نمونه‌ها نخستین پیدا شدند، فرا افکنده می‌شود.

میرچا الیاده - اسطورۀ بازگشت. ترجمه بهمن سرکاراتی، چاپ اول، ص ۴۹

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:28  توسط   | 

قربانی مشهور ابراهیم، تفاوت میان برداشت سنتی از تکرار یک کردار مثالی و بُعد جدید در زمینه­ی تجارب دینی یعنی ایمان را، به بهترین وجهی آشکار می­سازد. قربانی ابراهیم از نظر شکل و نمای ظاهری، چیزی نیست جز قربانی کردن فرزند نخست­زاد که به­صورت رسمی دیرین، در آن بخش از شرق باستان، که عبریان در آن­جا ظاهر و پراکنده شده­بودند، رایج بود.

مطابق پنداری اساطیری، فرزند نخست­زاد معمولا فرزند خداوند محسوب می­شده­است. در بخش­هایی از مشرق­زمین در عهد باستان، رسم بر این بود که دختران دوشیزه، شبی را در معبد یکی از ایزدان می­گذراندند و به­وسیله­ی ایزد (در واقع به­وسیله­ی کاهن و خادم خدا یا پیک او که به­صورت غریبه­ای وارد معبد می­شد) باردار می­شدند. با قربانی کردن نخستین فرزند، آن­چه از آن خدا بود، بدو باز پس داده می­شد و از این طریق، خون گرم و تازه­ی قربانی موجب افزایش نیروی تحلیل­رفته­ی ایزد می­شد (بغان باروری و حاصل­خیزی، برای پای­دار نگه­داشتن گیتی و تامین وفور و فراوانی در زمین از جان خود مایه می­گذاشتند، از این رو نیاز داشتند که هر چند گاه، یک­بار، خود نیز دوباره برنا و نوآیین گردند).

می­توان گفت که از یک نظر، اسحاق نیز فرزند خداوند بود؛ چون هنگامی به والدین­اش عطا شد که سارا، زن ابراهیم، پیر و سترون گشته، سال­ها از هنگام فرزند زادن­اش گذشته بود (در تورات و سنن مسیحی، فرزندی که ابراهیم می­خواسته به پیش­گاه خدا قربانی کند اسحاق بوده­است، نه اسماعیل). اما خداوند اسحاق را به­سبب ایمان والدین­اش بدان­ها ارزانی داشته­بود و او در حقیقت، فرزند عنایت و وعده­ی خدا از یک سو، و ایمان والدین او از سوی دیگر محسوب می­شد. تقدیم او به پیش­گاه الهی توسط ابراهیم، اگرچه به­ظاهر با همه­ی مراسم قربانی فرزندان نوزاد که اقوام سامی در قدیم برگزار می­کردند شبیه بود، لیکن از نظر معنی با آن­ها تفاوت اساسی داشت.

از نظر همه­ی اقوام سامی در آن زمان، گذراندن چنین فدیه­ای، در عین این­که مسلما جنبه­ی مذهبی داشت، فقط یک رسم، یک آیین به­شمار می­آمد که معنایش کاملا روشن و قابل­فهم بود؛ در حالی که در مورد ابراهیم، قضیه از این قرار نیست: قربانی کردن او، عملی است برخاسته از ایمان. او نمی­داند که چرا چنین هدیه­ای از او خواسته­ شده ولی به تقدیم آن همت می­گمارد زیرا که خدا آن­را خواسته­است. با این عمل، که به­ظاهر محال و عبث می­نماید، ابراهیم تجربه­ی دینی تازه­ای را می­آغازد که تا آن زمان سابقه نداشته­است و این تجربه­ی نو، «ایمان» نامیده می­شود. ابراهیم و اخلاف او، در زمینه­ی تجارب مذهبی، به مرحله­ی والاتر و منزه­تری می­رسند؛ در حالی که دیگران، یعنی در واقع همه­ی مردم شرق باستان، مراسم عبادی خود را هم­چنان به­صورت داد و ستدی با بغان ادامه می­دهند. مراسم قربانی آنان، به­قول کیرکگور، جنبه­ی «عام» داشت، بدین معنی که آیین­های مذکور، بر مبنای الهیات کهنی استوار بودند که تنها یک چیز را مد نظر داشت و آن، عبارت بود از تداوم جریان نیروی مقدس در همه­ی اجزای گیتی (که از ایزد به انسان و طبیعت منتقل می­شد و سپس ـ از راه گذراندن قربانی ـ دوباره به ایزد باز می­گشت).

مراسم مذهبی مذکور اعمالی بودند که به­وسیله­ی خودشان توجیه می­شدند و جملگی در درون نظامی منطقی و سامان­مند قرار می­گرفتند: آن­چه از آن خدا بود، می­بایست به او پس داده­شود. اما برای ابراهیم، اسحاق «هدیه» ای بود از جانب خدا و نه زاده­ی یک حاملگی معمولی. ورطه­ای ناپیمودنی، ابراهیم را از خدا جدا می­کرد؛ در پیوستگی مستقیم بین لاهوت و ناسوت، که پیشینیان بدان معتقد بودند، شکافی سترگ به­وجود آمده­بود. با عمل ابراهیم، افق تازه­ای در حیطه­ی تجارب دینی گشوده می­شود: خدا اینک به­صورت قدرتی شخصی و وجودی کاملا «جدا و منزه» متجلی می­شود که سرنوشت بشر را تعیین می­کند، پاداش و پادافراه می­دهد و انجام دادن هر چیز و هر امری برای­اش مقدور است، بی آن­که اعمال­اش دلایل منطقی معلوم داشته­باشند و به­شکل امور کلی برای بشر قابل پیش­بینی باشند. به­سبب همین تجربه­ی بی­سابقه­ی دینی است که ایمان، بدان معنا که در کیش یهود و آیین مسیحی مطرح است، پدیدار می­شود


میرچا الیاده

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:27  توسط   | 

نميتوان دين را به صورت قلمرو فرعي يا تابعي از ساير واقعيتهاي اجتماعي درك كرد. «دين» تنها زماني به اين نحو شناخته ميشود كه در سطح خود درك شود؛ بدين معنا كه به عنوان يك امر ديني مورد مطالعه قرار گيرد. تلاش براي فهم جوهره چنين پديدهاي توسط فيزيولوژي، روانشناسي، جامعهشناسي، اقتصاد، زبانشناسي، هنر و يا هر علم ديگر اشتباه است. اين كار يك عنصر منحصر به فرد و غير قابل تحويل دين، يعني عنصر مقدّس را ناديده ميگيرد.

میرچا اِلیاده

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:27  توسط   | 

اسطوره به ما می گوید که چگونه توسط کارهای موجودات فوق طبیعی، واقعیتی به وجود آمده است، چه تمام واقعیت باشد، یعنی کیهان، چه تنها بخشی از آن، چون جزیره ای، گونه ای از گیاهان، نوع خاصی از رفتار انسانی، یا یک نهاد.

(میرچا اِلیاده، اسطوره و واقعیت، ص. 5 ـ 6)
+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:26  توسط   | 

شگفت‌زده از ارزشی که همه برایِ «لولیتا»یِ «[ولادیمیر] ناباکوف» قائلند، نظریه‌ام را برایِ تمامِ کسانی که از شیوه‌یِ مُختارِ عصر در ستایشِ دختر یا زنِ جوانِ زیبا و رعنا سخن می‌گویند، شرح می‌دهم. به گمانِ من، این شیوه‌یِ بابِ روز، بازپسین واکنشِ مردان در قبالِ «مردم‌سالاریِ» جامعه‌یِ مُدرن است. در ممالکِ متّحده‌یِ آمریکا، زن ـ همسر و زن ـ مادر حاکمند؛ از این‌رو مردان با ستایشِ دخترِ نوجوان، از زنان انتقام می‌گیرند، چون بدین‌گونه می‌خواهند بگویند که چنین دختری را دوست دارند و نه زنانِ پُخته و بالیده و به‌کمال‌رسیده را. لولیتا ـ و اسلوبِ رایج جامه‌هایی که به تقلید از جامه‌یِ دخترانِ جوان دوخته می‌شود ـ معلوم می‌دارند که مردان، مجذوبِ مرحله‌ی مقدّمِ بر زنانگی‌اند و اگر تحتِ سلطه‌یِ زنانِ پُخته و بالیده باشند، دیگر آن آرزومندی را احساس نمی‌کنند. من به بحران‌هایی می‌اندیشم که این «شیوه‌یِ بابِ روز» ممکن است در زنی برانگیزد که در سی‌سالگی، خود را ازکارافتاده و «پیر» می‌پندارد! 

اسطوره و رمز در اندیشه‌ی میرچا اِلیاده، ترجمه‌ی جلال ستّاری، نشر مرکز، ۱۳۸۴

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:26  توسط   | 


عمل اسطوره چون قالی جادو است، گیریم قالی ای که در یک جهت حرکت می کند. در بازگرداندن شخص به زمان ازلی، اسطوره او را با ایزدان یکی می سازد، چرا که در آن صورت ایزدان در نزدیک ترین فاصله خواهند بود، چنان که کتاب مقدس آن را با "قدم زدن خداوند در باغ در خنکای روز" نشان می دهد (سفر پیدایش 3.8). آن یکی شدن،جدائی پسا ـ عدنی از ایزدان را باژگونه می کند و به شخص نیروئی مینوی می بخشد:

مسئله، به طور خلاصه، بازگشت به زمان آغازین است، که هدف شفابخشی اش از نو آغاز کردن زندگی، تولد نمادینی دوباره است.

(مرچا الیاده، مقدس و غیرمقدس ص. 82)


+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:26  توسط   | 

نماد گرایی درخت کیهانی




درخت باژگون 

در قرون وسطی،انسان را غالبآ به درختی وارونه تشبیه می کرده اند،بدین معنی که سرش با ریشه درخت و تن و اندامهایش با تنه درخت و شاخه هایش قیاس شده اند.زندگانی از ریشه نشات می گیرد و ریشه خود به مثابه حجر فلاسفه یا حاوی اکسیر طول عمر،تلقی شده است

مسعودی در "مروج الذهب" به قولی از افلاطون اشاره می کند که:"انسان گیاهی آسمانی است،زیرا همانند درختی وارونه است که ریشه اش به سوی آسمان و شاخه هایش به جانب زمین است". در "کمدی الهی"دانته نیز مجموع افلاک چون درختی تصور می شود که ریشه هایش رو به سوی بالا دارند:"پنجمین شاخه،فلک سیاره مشتری(ژوپیتر) است،درختی که ریشه زندگانی آن در قلّه اش جای دارد".

در روایات فولکلور ایسلندی و فنلاندی نیز روایتی از "لاپون"ها وجود دارد که به هنگام قربانی کردن گاو،درختی را به صورت ریشه در هوا و راس بر خاک در کنار مذبح می گذاشتند. در تعالیم اسلامی نیز برگهای "شجره طوبی" که توسط خود خداوند غرس شده و ریشه اش در بهشت است،به سوی دنیا گشوده شده است.
همچنین در اوپانیشادها،عالم،درخت باژگونی است که ریشه در آسمان داشته و شاخ و برگهایش بر سراسر زمین گسترده اند.

می توان گفت درخت واژگون مبیّن این باور است که زندگی از آسمان به زمین می آید و در زمین رخنه می کند،اما در برخی توصیف هایی که از این درخت به عمل می آید،رابطه عبادی انسان و خدا،بر رابطه ی وجودی آن دو غالب می گردد.
"گیتا" برای نشان دادن رابطه ی آفریده و آفریننده به تمثیل درخت واژگون متوسل می شود.

درخت"آشواتا" را در گیتا چنین شرح می دهند:
"درخت آشواتای ابدی،درختی که ریشه های آن در بالا و شاخه های آن در پایین است و وداها برگ های آن هستند....مدرکات حواس شکوفه های آن درخت اند و در جهت پایین یعنی در دنیای آدمیان این درخت ریشه دوانیده و به اعمال آدمیان گره خورده و پیوسته است".

در این تمثیل، ریشه های آسمانی،برهمن(علت العلل عالم)و ریشه های نزولی،در عالم ناسوت و حاصل تاثرات کردار گذشته است. در "مهابهارت" از دیگر متون مقدس هندو نیز چنین نمادی حامل حقیقتی کیهانی است،در آن، کیهان درختی دانسته می شود که ریشه اش در عالم غیب و تنه اش هوش و عقل،گل های آن خیر و شر و میوه هایش لذت و الم است. در آموزه های باطنی عبرانیان نیز این معنا وجود دارد که:"درخت زندگی از بالا به زیر گسترش می یابد و خورشید بر سراسرش می تابد".

در تفکری یهودی، قوای الهی با توالی لایه های خود نظیر یک درخت است که هر شاخه ی آن صفتی را نشان می دهد و از خدا هستی می گیرد. در مجموع،چنان که میرچا الیاده بر اساس تحقیقات و مطالعات خود در متن مذاهب و ادیان می گوید،درخت واژگون و کیهان،هم ذات و دارای هویتی واحد هستند

میرچا الیاده


+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:25  توسط   | 

نماد گرایی درخت کیهانی






این تقدس است که ژرفترین ساختارهای جهان را آشکار می کند.کیهان به عنوان رمز فقط در چشم انداز مذهبی ظاهر می شود.برای انسان مذهبی است که اوزان و آهنگهای نشو و نمای گیاه خود به خود رمز حیات و آفرینش و رمز تجدید(نوزادن)،جوانی و جاودانگی را آشکار می کند.

می توان گفت تمام درختان و نباتاتی که مقدس تلقی شده اند (مثلآ،درخت آشواتا در هند) در تجسم بخشیدن تصور باستانی نمونه نشو و نمای گیاهی دارای موقعیت ممتازی هستند. به عبارت دیگر،آنچه موجب می شود که گیاهی مورد توجه واقع و کشت شود ارزش مذهبی آن است. آنچه آیینهای نشو و نمای گیاهی نامیده شده اند مبتنی بر تجربه ی"طبیعت گرایانه" مثلآ،مربوط به بهار و بازبیداری نباتی نیستند.

بالعکس،تجربه ی مذهبی تجدید(باز زادن)(=دوباره آغازیدن،دوباره آفرینش) جهان مقدم بر این است و ارزشیابی بهار را به منزله ی رستاخیز طبیعت توجیه می کند.
این رمز باز زادن مقطعی و به فواصل معین کیهان است که بنیانی برای اهمیت مذهبی بهار محسوب می شود. بی تردید یک چیز روشن است:اینکه کیهان سازواره ای زنده است،که خود را به فواصل معین تجدید می کند. رمز پدیداری و ظهور پایدار حیات محدود به تجدید وزن دار کیهان است.به این علت است که کیهان به شکل درخت عظیمی تصور شده،و پیش از همه گنجایش آن برای نوزایش بی پایان، به گونه ی نمادین به حیات درخت تشبیه و توصیف شده اند.

برای انسان مذهبی،پدیداریِ حیات،رمز اصلی جهان است و نهایتآ از اینجا منحرف می شود و به ماوراء می رود،در راهی تا اندازه ای مرموز در مکان ناشناخته ی دسترسی ناپذیر برای اکثر انسانها ادامه می یابد. از اینرو،برای انسان مذهبی،مرگ پایانی برای حیات نیست،بلکه مرگ جهت دیگر وجود انسان است.

میرچا الیاده



+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 16:24  توسط   | 

مطالب قدیمی‌تر