داستان گربه

شروع داستان
داستان گربه ، یکی از داستانهائی است که آن ماری فون فرانتس در یکی از سمینارهایش در زوریخ بازگو کرده است. این داستان و تحلیل آن بصورت کتابی در آمده که در اینجا خود داستان و چکیده تحلیل را از این کتاب را پست میکنم. اول می پردازم به خود داستان و بعد برای هر پاراگراف خلاصه ترجمه تحلیل را به ترتیب در اینجا می آورم. از آنجائی که در کتاب ، فون فرانتس مطالب را پراکنده تحلیل میکند و ممکن است خواننده بطور منظم نتواند مطالب را دنبال کند ، برای هر پاراگراف تحلیل مناسب خودش را انتخاب ، ترجمه و بازنویسی خواهم کرد.ء
******************
یکی نبود ...پادشاهی بود که هیچ فرزندی نداشت ولی ثروت زیادی داشت که نمیدانست با آن چه کند. اما با این حال او و همسرش برای نداشتن فرزند خیلی ناخشنود بودند. یک روز ملکه به او گفت که شوهر عزیز، من میخواهم یک کالسکه بردارم و برای گردش به بیرون بروم. پادشاه گفت خب به جای آن ، من برایت یک کشتی درست میکنم که زیباترین کشتی دنیا باشد. وقتی کشتی ساخته شد او به ملکه گفت که فردا تو باید یک سفر دریائی بروی اما اگر "باردار" برنگردی ، پس دیگر هرگز بر نگرد.ء
ملکه با چندی از همراهانش به این سفر رفتند. مدتها گذشت تا اینکه یک شب یک مه غلیظ ای در دریا دیدند و در نزدیکی های صبح وقتی مه فرو نشست ، ملکه دید که یک قصر ی در دریا برافراشته شده است. چون آذوغه شان تمام شده بود ، او دو نفر از همراهانش را برای پیدا کردن غذا به آن قصر فرستاد. همراهان بازگشتند و گفتند که این قصر متعلق به زن جادوگر ( سایه ء مادر خدا) است و وقتی که این رافهمیدند دیگر جرئت نکردند که به آنجا بروند.ء
این بار ملکه دوباره اصرار کرد و همراه با آنان رفت و در حیاط قصر دیدند که یک درخت سیب با سیب های طلائی به آن آویزان در وسط حیاط قرار دارد. ملکه گفت من باید یکی از این سیب را بچینم و بخورم. اما خدمتکاران نمی توانستند به آ ن درخت نزدیک بشوند بالاخره بعد از تقلای زیاد یک سیب را چیدند و ملکه بعد از خوردن آن احساس کرد که شش ماهه باردار است. بعد گفت پس حالا که من باردار هستم به خانه برگردیم .ء
اما زن جادوگر از خواب بیدار شده بود و متوجه شد که یکی از سیب ها روی درخت نیست. گفت این را کی برداشته؟ کسی جواب نداد. بعد گفت اگر از این سیب یک دختر متولد بشود به زیبائی خورشید خواهد بود اما در اولین روز هفدهمین سال تولد خود تبدیل به یک گربه خواهد شد و فقط پسر پادشاه میتواند او را به حالت اول برگرداند.
وقتی ملکه بازگشت پادشاه از خبر بارداری او خیلی خوشحال شدو آنها دختری زیبا پیدا کردند . سالها گذشت .. وقتی دختر شانزده سالش تمام شد او ناگهان تبدیل به یک گربه شد و با همراهانش یکباره ناپدید شد...
*************
از آنطرف هم در یک سرزمینی دیگر پادشاهی بود که سه پسر داشت. همسرش از دنیا رفته بود و پادشاه در غم از دست دادن ملکه اش خیلی شرابخواری میکرد. یک روز پادشاه پسرانش را خواند و گفت من باید از میان شما یکی را برای جانشینی خودم انتخاب کنم . شما باید لطیف ترین و نازک ترین نخ ای را برای من پیدا کنید که آنقدر لطیف و نازک باشد که با فوت کردن خودش به سوراخ سوزن وارد بشود. هرکس چنین تار نخی برای من بیاورد او جانشین من میشود. پسران قبول کردند و از قصر خارج شده و بسوی جنگل روانه شدند. سه روز و سه شب با همدیگر بودند و بعد از همدیگر جدا شدند و قرار شد سال بعد همانجا همدیگر را ببینند.ء
پسر بزرگتر راهی را انتخاب کرد که در این راه خودش خیلی گرسنه ماند ولی اسب اش هنوز غذا برای خوردن داشت. تنها چیزی که این پسر در سر راه خود دید یک سگ کوچک بود.
پسر دومی راهی را انتخاب کرد که در این راه خودش غذا برای خوردن داشت اما اسب اش همیشه گرسنه بود. او یک نخ کلفت و زمختی پیدا کرد که با زور و زحمت داخل سوزن میشد..ء
پسر سومی راهی را انتخاب کرد که بسوی یک جنگل تاریک میرفت و یک مرتبه دید که باران خیلی شدیدی میبارد و او نمی تواند چیزی را ببیند. خیلی ناامید شده بود. همینطور سه شبانه روز در باران بود تا اینکه روز چهارم وقتی باران تمام شد از دور یک قصری را دید. به قصر نزدیک شد و در ها همه بسته بود. او گفت من خیلی گرسنه هستم کسی هست که بمن غذا بدهد؟ بعد دید که یک تکه گوشت از در آویزان است اما آن گوشت در واقع قطعات جواهر بودند . پسر پادشاه از دیوار بالا رفت و تا دستش به این جواهرات خورد دیگر نمی توانست دستش را از ان جدا کند.
بعد صدای زنگی شنید و در باز شد ولی او هیچکس را جز یک" دست" که در را باز کرده بود ندید. او به داخل رفت و گفت هر چه باداباد. بالاخره وارد یک اتاقی شد و در آنجا در یک اتاق یک میز و یک شمعی بر روی ان ویک تختخواب را دید و با خود گفت حالا که من خیلی خسته هستم میروم و روی این تخت میخوابم. همینکه آمد روی تختخواب دراز بکشد همان دست آمد و او را کتک مفصلی زد آنقدر که همه لباس هایش از تن اش درآمد و او کاملا عریان شد. و بلافاصله غذاهای بسیار متنوعی را روی میز دید و بعد لباسهای بسیار زیبائی که روی صندلی گذاشته بودند. پسر پادشاه لباسها را پوشید و غذاها را خورد و به اتاق دیگر رفت. اما در این اتاق هم همان دست ، او را کتک مفصلی زد و لباسهایش را در آورد و بعد به او شربت گوارائی نوشانید.سه شبانه روز گذشت...
روز چهارم "گربه" که ملکه آن قصر بود به همراهانش دستور داد تا پسر پادشاه را به اتاق طلائی ببرند وقتی پسر وارد اتاق شد دید که صدها گربه نشسته اند و ساز میزنند و آواز میخوانند. بعد گربه ها او را روی تخت نشاندند و تاج بر سرش گذاشتند . پسر پادشاه همینکه داشت فکر میکرد که چه کسی فرمانروای این قصر است ، ناگهان گربه خیلی زیبائی را دید که در یک سبد گرد طلائی نشسته بود. بعد از سه روز که او در آ ن اتاق ماند ، ناگهان آن گربه از سبد بیرون آمد و به گربه های دیگر گفت که از حالا به بعد این پسر پادشاه ما است و من دیگر فرمانروا نیستم. همه گربه های فرمانبرداری کردند و به پسر پادشاه خوشامد گفتند. بعد گربه از او پرسید که داستان او چیست و پسر پادشاه هم ماجرای سفر خود برای پیدا کردن نخ جادوئی را به گربه گفت.
****************************** ***
دو برادر دیگر حالا به خانه بازگشته و هدایای خود را داده بودند اما از پسر کوچکتر خبری نبود.
یک روز گربه از پسر پادشاه پرسید حالا که یکسال گذشته، تو دلت نمیخواهد به خانه بروی ؟ پسر گفت نه من اینجا خیلی راضی و خوشحالم اما گربه گفت تو باید بروی و چیزی را که پدرت خواسته به او بدهی . پسر گفت اما من نمیدانم آن نخ کجاست ؟ بعد پسر از گربه پرسید این راست است که هر سه روز این قصر مثل یکسال است؟ گربه گفت بله و حتی بیشتر. حالا نه سال است که تو از خانه دور هستی. پسر پرسید پس نه سال طول میکشد که من برگردم . گربه گفت نه. برو آن شلاق که روی دیوار است را برای من بیار. بعد با آن شلاق که آتشین بود سه بار نواخت ویک کالسکه آتشین ظاهر شد و بعد پسر در کالسکه آتشین نشست و او شلاق دیگری زد و گفت حالا به خانه میروی اما این "جوز" را با خودت ببر و وقتی پدرت از نخ جادوئی پرسید این جوز را جلوی پدرت بشکن..
وقتی که کالسکه آتشین به قصر فرود آمد پادشاه و دو پسر دیگر در ایوان ایستاده بودند . پدر از شاهزاده پرسید نخ را آوردی و پسر گفت بله پدرو بعد جوزی که گربه به او داده بود را شکست و در میان جوز یک دانه ذرت دید و او دانه ذرت را بیرون آودر و به دو نیم کرد و در میان آن یک دانه گندم بود و بعد دانه گندم را شکست... بعد پسر خیلی خشمگین شد و گفت که این گربه لعنتی من را گول زده همان موقع دید که گربه نامرئی به دستهای او پنجه کشید و از دستهایش خون می آید. او بالاخره دانه گندم را هم باز کرد و یک دانه شوید از آن بیرون آمد و بعد دانه شوید را که باز کرد یک نخ خیلی لطیف و نامرئی از ان بیرون آمد که او به پدر داد. پادشاه گفت : پسرم تو با پیدا کردن چنین نخ جادوئی ، حالا جانشنی من و صاحب تاج هستی. اما پسر گفت که نه پدر. من ثروتمند هستم و خودم یک پادشاهی دارم که میخواهم به آن بازگردم. اما پدر گفت نه نمیتوانی برگردی و باید هر سه نفر شما همسری بگیرید.
اما پسر کوجکتر به داخل کالسکه آتشین رفت و به پیش گربه بازگشت و ماجرا را برای گربه گفت. مدتی گذشت . گربه از او پرسید نمیخواهی به خانه ات برگردی؟ و پسر پادشاه که به گربه خیلی علاقمند شده بود و هرگز نمیخواست از او جدا بشود گفت که نه . همین جا خیلی خوب است و اینجا را دوست دارم و میخواهم که بمانم. بالاخره یک روز گربه گفت پس بیا با همدیگر به پیش پدرت برویم. آن شلاق من را از روی دیوار بردار و به من بده و بعد شلاق اش را به دست گرفت و با چند ضربه کالسکه زرین ای درست شد و بعد آن دو در آن نشستند و کالسکه به هوا برخاست و آنان به قصر پدر رفتند.
وقتی پدر او را دید از او پرسید : آیا همسرت را پیدا کردی؟ و پسر پادشاه گربه را نشان داد و گفت این همسر من است و گربه رفت توی سبد طلا را نشان داد.. پادشاه گفت این گربه؟ تو حتی حرف هم نمیتوانی با او بزنی ... گربه خشمگین شد و از سبدش پرید بیرون و قهر کرد و به اتاق دیگری رفت. وقتی که برگشت او دیگر تبدیل به دختر زیبائی شده بود. پسر پادشاه او را در آغوش گرفت و دیگران همگی حیرت زده به او نگاه میکردند. پادشا ه گفت که این زیباترین همسری است که میتوانی برای خودت پیدا کنی. حالا باید با او ازدواج کنی و تخت و تاج من را صاحب بشوی. اما چون آ« دختر زیبا نمی توانست برای مدت طولانی در آن شکل بماند، فورا تبدیل به گربه شد. پسر دوباره گفت که تاج و تخت را نمی خواهد چون خودش امپراطوری خودش را دارد. پادشاه تاج ر ا به پسر بزرگتر داد. اما خیلی از اینکه گربه نمی توانست تبدیل به دختر زیبا بشود ناراحت بود. تا اینکه گربه به او گفت اگر میخواهی که من همیشه به شکل حقیقی خودم در بیایم باید سر من را قطع کنی. پسر پادشاه گفت من هرگز این کار را نمی کنم تو نباید بمیری. اما وقتی که گربه اصرار کرد او بالاخره دست گربه را قطع کرد ودست دختر زیبا بیرون آمد .تا بالاخره با اصرار فراوان گربه او سر گربه را قطع کرد و از آ ن دختر زیبا بیرون آمد. آنها به نزد پادشاه رفتند و خوشحال و خندان هفت شبانه روز عروسی گرفتند.
خب ، در شروع تحلیل این قصه به رقص آرکی تایپ های درون این قصه نگاهی بیندازیم: ء
از یک طرف، می بینیم در کشوری پادشاه و ملکه ای زندگی میکنند که سترون و عقیم هستند و فرزندی ندارند. اینکه وضعیت جسمی و ساز و کار یک پادشاه و یا یک رئیس قبیله بر روی سرنوشت آن کشور و یا قوم تاثیر می گذارد را در بسیاری از داستانها دیده ایم.
بطور کلی، بیماری و عقیمی یک پادشاه، به منزله ناتوانی مردم اوست. درست مثل "سلف" در روانشناسی یونگی است – این سلف که بیمار میشود، کل شخصیت از پا در می آید. بهمین دلیل پادشاه باید مواظب باشد که به بیماری، ناتوانی و سستی دچار نشود وگرنه مردم اش او را دیگر نمی خواهند و یا او را قربانی میکنند و یا او را عزل میکنند. در برخی از جوامع باستانی پادشاه، در عین حال روحانی هم بوده و برای اینکه بتواند سلامتی درونی و بیرونی خود را بخاطر مردم اش حفظ کند باید به خلوت میرفته و دست به دعا می برده. ( مثلا در شاهنامه، "منوچهر شاه" ضمنا مغ و رئیس مغان هم بوده است. در یک مورد دیگر جمشید شاه وقتی که دچار تورم ایگو گشت و خودش را با "سلف" اینهمانی کرد، آنوقت فر ایزدی -سلامتی ساختاری آن جامعه - ازاو روی برتافت و در پایان کار او با ارٌه از میان به دو نیم شد).ء
در پست های قبلی این صفحه، این نکته که آرکی تایپ سلف یا خدا ،( مانند بقیه نماد ها) وقتی کهنه و نخ نما شود باید پوسته خود را به در آورد و رخت نو بپوشد و خود را تازه و نو کند در یک کوت که آبی عزیز به فارسی ترجمه کرده را برای یادآوری دوباره در اینجا پست میکنم: یونگ می گوید : "وقتی خدا کهنه شود ( ایده خدائی که میشناسیم در ذهن ژنده و نخ نما شود ) او تبدیل به سایه میشود، بی معنا و فرو افتاده... و حقیقت اعظم به دروغ اعظم و روشن ترین روز به تاریک ترین شب بدل می گردد" - "کارل یونگ"- کتاب قرمز
پس پادشاه نماد سلف است و مانند کانون هماهنگ کننده ِ یک قوم و یک ملت عمل میکند . او نماد وحدت است و کارش انسجام همه مردم و مملکت اش است. بنابراین هر نوع آلودگی وارد به پادشاه ، آلودگی آن قوم را هشدار میدهد. درست همین احوال در سایکی ما است. "سلف" باید در جایگاه ای باشد که بتواند کار تنظیم تمامیت فردیت و شخصیت را انجام بدهد و نوعی انسجام و وحدت را در شخصیت ما ایجاد کند.
برگردیم به داستان:
همیشه دوران نازائی، دوران سترونی و دوران عقیم ماندن ،شرایط دوران قبل از تولد قهرمان و یا تولد یک کار خلاق و پویا است. از حیث روانشناسی هم دوران افسردگی و خلاء روحی ، شبیه به دوران عقیمی و نازائی است. دورانی است که انرژی در ناآگاهی تلمبار شده و برون شو ندارد. در چنین شرایطی همه چیز بی حال و بی رمق و ساکن و صامت است. مثلا برای یک نویسنده این دوران میتواند دوران فروبستگی خلاقیت او در نوشتن اثرش باشد و یا برای یک نقاش، سوژه نقاشی دست نمیدهد و او باید صبر کند. این دوران صبر، دوران عقیمی او قبل از خلاقیت است. درست مانند پادشاه و ملکه ای که فرزندی نداشتند و با وجود همه ثروت شان از زندگی خشنود و راضی نبودند.
یک اتفاق دیگر هم که در این بخش داستان می بینیم، غیبت "اروس" در میان پادشاه و ملکه است. این دو بنظر میرسد خسته، دلزده و غمگین اند و میان شان هیچ اروس ای در کار نیست. لذا ملکه درخواست بیرون رفتن و گردش کردن با کالسکه را میکند.... اما پادشاه نقشه بهتری برای او دارد.... او گردش با کالسکه بر روی راه خشکی را کلید مشکل گشای کار را نمی بیند بلکه به ملکه میگوید برایش کشتی خواهد ساخت تا به سفر دریائی برود و آنقدر در این سفر بماند تا "باردار" بازگردد.
*******************
طبیعی است که گاهی حالت سترونی و خشکی روحی با سفر روی جاده یعنی با پیمودن راه با آگاهیِ ملموس و محسوس کار ساز نیست. بلکه باید چاره ای دیگر اندیشید... باید کشتی ای ساخت و بر روی دریای ناآگاهی افکندش و به دوردست ها سفر کرد...
بقول مولانا :
"تا بدین جا، کار اسب و زین بود
بعد از این ات، مرکب ِ چوبین بود
مرکبِ چوبین به خشکی ابتر است
خاص آن دریائیان را رهبر است...
پس پادشاه، (سلف) سفر با اسب و زین و بر روی خشکی را هنوز در سیطره آگاهی و انتلکت ماندن می بیند و میداند که از این راه هیچ دردی دوا نخواهد شد. در تراپی هم قضیه از همین قرار است. وقتی که با گفتگوی به روش کاکنیتو تراپی و با طرح مسائل عقلی و رفع سوء برداشت و کژ بینی های فرد میخواهیم یک درد عمیق روحی را فورا درمان و آثارش را بزدائیم ، درست مانند این است که با اسب و زین و کالسله در جاده های خشکی گردش کنیم. چنین کاری، حتی اگر کسالت خاطر را موقتا زودوده کند خیلی زود دوباره فرد را به سر جای اول اش برمیگرداند و ماجرا همان آش است و همان کاسه... پس باید دست به یک سفر دریائی با کشتی دست زد.ء
نماد کشتی اینجا مهم است. کشتی مانند یک ظرفی است که مثل یک وسیله انتقال عمل می کند چیزی شبیه به انبیق در آزمایشگاه کیمیاگری... یونگ می گوید بدون کشتی نمیشود به این چنین سفرهائی دست زد...این کشتی میتواند نماد فلسفه، دین، آئین، باورها و ایمان روحی فرد باشد و باید از آن به مثابه وسیله ای که ما را به مقصد ببرد بهره گرفت... به یاد داستان معراج پیامبر و "براق" اسب او که با او همراه بود افتادم... "براق" هم مانند یک کشتی برای این معراج ( سفر دریائیِ) پیامبر عمل میکرد. .. در این قصه هم ملکه باید به سفر دریائی خودش برود و تا به گوهری که باید بیابد، نرسد، به خانه باز نگردد. پس پادشاه برای او تدارک می بیند و کشتی ای بسیار بزرگ فراهم میکند و آنوقت ملکه با ندیمه ها و خدمه های خود سوار بر کشتی به سوی نقطه نامعلومی رهسپار میشود.....
در قسمت قبلی داستان ما به آنجا رسید که ملکه و همراهانش سوار بر کشتی شدند و به یک سفر دریائی دور دست رهسپار شدند. و در قسمت کامنت ها دوستی پرسید که "کشتی نوح چه فلسفه ای میتواند داشته باشد" و آنچه بنظرم رسید با او درمیان گذاشتم. اما در این قصه کشتی ای که ملکه سوار میشود و به دور دستها می بردش، توسط خود پادشاه ساخته شده و حاصل اندیشه وایده پادشاه است. حالا باید کمی فکر کرد که این کشتی از چه جنس ای باید باشد که پادشاه، ملکه ( آنیمای) خود را برای بر آوردن آرزویش، در آن سوار و رهسپار دور دست ها میکند....ء
با آنکه کشتی، حاصلِ ساختار و سیستم و نقشه و ایده مردانه است،اما خودِ کشتی، نمادی زنانه است ( در همه زبانهائی که سوم شخص مونث و مذکر دارد، واژه کشتی بشکل مونث خطاب میشود.) در این قصه پادشاه ژرف تر از ملکه می اندیشد زیرا که او میداند که برای باور شدن باید به فراسو رفت اما در عین حال فکر ساختن کشتی هم میکند تا او بر روی آبهای بیکران اقیانوس شناور باشد و دراعماق آن غرق نشود. به یاد این شعر مولانا افتادم: "آب در کشتی هلاک کشتی است/ آب اندر زیر کشتی پشتی است." از آن طرف هم کشتی، این فرآورده حاصل فکر و اندیشه ، باز تبدیل به محمل زنانه ( زهدان و یا ظرف کیمیاگری) شده و ملکه را درخود جای میدهد. پس بازی و رقص "یین" و "یانگ" را در این قسمت میتوان شاهد بود.ء
در ادامه قصه که می رسیم به آنجا که ملکه و همراهانش بالاخره پس از فرو نشستن مه، قصری را در دریا برافراشته دیدند که می فهمند آن قصر متعلق به زن جادوگر- مادرخدا ست. ( فون فرانس، یک بحث مفصلی درباره ایده های مسیحیت در قرون وسطی،کلیسا، تثلیث مقدس و رل مریم بدون "سایه" و از این قبیل دارد. اینکه چطور مادر خدا ناگهان تبدیل به زن جادو میشود و ملکه را جادو میکند و چطور آنیما بخاطر بریده شدن اش از صحنه مسیحیت، آن طرف خودش یعنی بخش تاریک خودش را نمایان میکند بحث و تحلیل مفصلی دارد)...ء
ملکه وقتی سیب های طلائی را از درخت آویزان می بیند میگوید که من یکی از این سیب ها را میخواهم.اگر من یکی از این سیب ها را نخورم خواهم مرد. خدمتکاران سعی میکنند یکی از این سیب ها را بدزدند اما موفق نمی شوند. بعد خود ملکه با شوق و شور جلو می آید و یکی از آنها را با دست خودش می چیند و وقتی آن را گاز میزند ، ناگهان به او حالت تهوع دست میدهد و او می فهمد که شش ماهه باردار است. پس موتیف قصه در اینجا خوردن سیب و باردار شدن است یا بهتر بگویم "درک این موضوع" که او باردار است. هرچند فرزند او مشروع است اما او از بارداری خودش بی خبر بوده تا آنکه سیب را گاز زده است. –موتیف این قسمت قصه، ما را به یاد داستان آدم و حوا و سیب بهشتی از درخت شناسائیِ خوب و بد نمی اندازد؟ حوا هم همین کار را کرد و از سیب بستان خدا بی اجازه خورد و با این کار هم آگاهی از خود و هم آگاهی از مرگ را به فرزندانش ارمغان داد.ء
- نسرین بیرقدار
خب ، در شروع تحلیل این قصه به رقص آرکی تایپ های درون این قصه نگاهی بیندازیم: ء
از یک طرف، می بینیم در کشوری پادشاه و ملکه ای زندگی میکنند که سترون و عقیم هستند و فرزندی ندارند. اینکه وضعیت جسمی و ساز و کار یک پادشاه و یا یک رئیس قبیله بر روی سرنوشت آن کشور و یا قوم تاثیر می گذارد را در بسیاری از داستانها دیده ایم.
بطور کلی، بیماری و عقیمی یک پادشاه، به منزله ناتوانی مردم اوست. درست مثل "سلف" در روانشناسی یونگی است – این سلف که بیمار میشود، کل شخصیت از پا در می آید. بهمین دلیل پادشاه باید مواظب باشد که به بیماری، ناتوانی و سستی دچار نشود وگرنه مردم اش او را دیگر نمی خواهند و یا او را قربانی میکنند و یا او را عزل میکنند. در برخی از جوامع باستانی پادشاه، در عین حال روحانی هم بوده و برای اینکه بتواند سلامتی درونی و بیرونی خود را بخاطر مردم اش حفظ کند باید به خلوت میرفته و دست به دعا می برده. ( مثلا در شاهنامه، "منوچهر شاه" ضمنا مغ و رئیس مغان هم بوده است. در یک مورد دیگر جمشید شاه وقتی که دچار تورم ایگو گشت و خودش را با "سلف" اینهمانی کرد، آنوقت فر ایزدی -سلامتی ساختاری آن جامعه - ازاو روی برتافت و در پایان کار او با ارٌه از میان به دو نیم شد).ء
در پست های قبلی این صفحه، این نکته که آرکی تایپ سلف یا خدا ،( مانند بقیه نماد ها) وقتی کهنه و نخ نما شود باید پوسته خود را به در آورد و رخت نو بپوشد و خود را تازه و نو کند در یک کوت که آبی عزیز به فارسی ترجمه کرده را برای یادآوری دوباره در اینجا پست میکنم: یونگ می گوید : "وقتی خدا کهنه شود ( ایده خدائی که میشناسیم در ذهن ژنده و نخ نما شود ) او تبدیل به سایه میشود، بی معنا و فرو افتاده... و حقیقت اعظم به دروغ اعظم و روشن ترین روز به تاریک ترین شب بدل می گردد" - "کارل یونگ"- کتاب قرمز
پس پادشاه نماد سلف است و مانند کانون هماهنگ کننده ِ یک قوم و یک ملت عمل میکند . او نماد وحدت است و کارش انسجام همه مردم و مملکت اش است. بنابراین هر نوع آلودگی وارد به پادشاه ، آلودگی آن قوم را هشدار میدهد. درست همین احوال در سایکی ما است. "سلف" باید در جایگاه ای باشد که بتواند کار تنظیم تمامیت فردیت و شخصیت را انجام بدهد و نوعی انسجام و وحدت را در شخصیت ما ایجاد کند.
برگردیم به داستان:
همیشه دوران نازائی، دوران سترونی و دوران عقیم ماندن ،شرایط دوران قبل از تولد قهرمان و یا تولد یک کار خلاق و پویا است. از حیث روانشناسی هم دوران افسردگی و خلاء روحی ، شبیه به دوران عقیمی و نازائی است. دورانی است که انرژی در ناآگاهی تلمبار شده و برون شو ندارد. در چنین شرایطی همه چیز بی حال و بی رمق و ساکن و صامت است. مثلا برای یک نویسنده این دوران میتواند دوران فروبستگی خلاقیت او در نوشتن اثرش باشد و یا برای یک نقاش، سوژه نقاشی دست نمیدهد و او باید صبر کند. این دوران صبر، دوران عقیمی او قبل از خلاقیت است. درست مانند پادشاه و ملکه ای که فرزندی نداشتند و با وجود همه ثروت شان از زندگی خشنود و راضی نبودند.
یک اتفاق دیگر هم که در این بخش داستان می بینیم، غیبت "اروس" در میان پادشاه و ملکه است. این دو بنظر میرسد خسته، دلزده و غمگین اند و میان شان هیچ اروس ای در کار نیست. لذا ملکه درخواست بیرون رفتن و گردش کردن با کالسکه را میکند.... اما پادشاه نقشه بهتری برای او دارد.... او گردش با کالسکه بر روی راه خشکی را کلید مشکل گشای کار را نمی بیند بلکه به ملکه میگوید برایش کشتی خواهد ساخت تا به سفر دریائی برود و آنقدر در این سفر بماند تا "باردار" بازگردد.
*******************
طبیعی است که گاهی حالت سترونی و خشکی روحی با سفر روی جاده یعنی با پیمودن راه با آگاهیِ ملموس و محسوس کار ساز نیست. بلکه باید چاره ای دیگر اندیشید... باید کشتی ای ساخت و بر روی دریای ناآگاهی افکندش و به دوردست ها سفر کرد...
بقول مولانا :
"تا بدین جا، کار اسب و زین بود
بعد از این ات، مرکب ِ چوبین بود
مرکبِ چوبین به خشکی ابتر است
خاص آن دریائیان را رهبر است...
پس پادشاه، (سلف) سفر با اسب و زین و بر روی خشکی را هنوز در سیطره آگاهی و انتلکت ماندن می بیند و میداند که از این راه هیچ دردی دوا نخواهد شد. در تراپی هم قضیه از همین قرار است. وقتی که با گفتگوی به روش کاکنیتو تراپی و با طرح مسائل عقلی و رفع سوء برداشت و کژ بینی های فرد میخواهیم یک درد عمیق روحی را فورا درمان و آثارش را بزدائیم ، درست مانند این است که با اسب و زین و کالسله در جاده های خشکی گردش کنیم. چنین کاری، حتی اگر کسالت خاطر را موقتا زودوده کند خیلی زود دوباره فرد را به سر جای اول اش برمیگرداند و ماجرا همان آش است و همان کاسه... پس باید دست به یک سفر دریائی با کشتی دست زد.ء
نماد کشتی اینجا مهم است. کشتی مانند یک ظرفی است که مثل یک وسیله انتقال عمل می کند چیزی شبیه به انبیق در آزمایشگاه کیمیاگری... یونگ می گوید بدون کشتی نمیشود به این چنین سفرهائی دست زد...این کشتی میتواند نماد فلسفه، دین، آئین، باورها و ایمان روحی فرد باشد و باید از آن به مثابه وسیله ای که ما را به مقصد ببرد بهره گرفت... به یاد داستان معراج پیامبر و "براق" اسب او که با او همراه بود افتادم... "براق" هم مانند یک کشتی برای این معراج ( سفر دریائیِ) پیامبر عمل میکرد. .. در این قصه هم ملکه باید به سفر دریائی خودش برود و تا به گوهری که باید بیابد، نرسد، به خانه باز نگردد. پس پادشاه برای او تدارک می بیند و کشتی ای بسیار بزرگ فراهم میکند و آنوقت ملکه با ندیمه ها و خدمه های خود سوار بر کشتی به سوی نقطه نامعلومی رهسپار میشود.....
در قسمت قبلی داستان ما به آنجا رسید که ملکه و همراهانش سوار بر کشتی شدند و به یک سفر دریائی دور دست رهسپار شدند. و در قسمت کامنت ها دوستی پرسید که "کشتی نوح چه فلسفه ای میتواند داشته باشد" و آنچه بنظرم رسید با او درمیان گذاشتم. اما در این قصه کشتی ای که ملکه سوار میشود و به دور دستها می بردش، توسط خود پادشاه ساخته شده و حاصل اندیشه وایده پادشاه است. حالا باید کمی فکر کرد که این کشتی از چه جنس ای باید باشد که پادشاه، ملکه ( آنیمای) خود را برای بر آوردن آرزویش، در آن سوار و رهسپار دور دست ها میکند....ء
با آنکه کشتی، حاصلِ ساختار و سیستم و نقشه و ایده مردانه است،اما خودِ کشتی، نمادی زنانه است ( در همه زبانهائی که سوم شخص مونث و مذکر دارد، واژه کشتی بشکل مونث خطاب میشود.) در این قصه پادشاه ژرف تر از ملکه می اندیشد زیرا که او میداند که برای باور شدن باید به فراسو رفت اما در عین حال فکر ساختن کشتی هم میکند تا او بر روی آبهای بیکران اقیانوس شناور باشد و دراعماق آن غرق نشود. به یاد این شعر مولانا افتادم: "آب در کشتی هلاک کشتی است/ آب اندر زیر کشتی پشتی است." از آن طرف هم کشتی، این فرآورده حاصل فکر و اندیشه ، باز تبدیل به محمل زنانه ( زهدان و یا ظرف کیمیاگری) شده و ملکه را درخود جای میدهد. پس بازی و رقص "یین" و "یانگ" را در این قسمت میتوان شاهد بود.ء
در ادامه قصه که می رسیم به آنجا که ملکه و همراهانش بالاخره پس از فرو نشستن مه، قصری را در دریا برافراشته دیدند که می فهمند آن قصر متعلق به زن جادوگر- مادرخدا ست. ( فون فرانس، یک بحث مفصلی درباره ایده های مسیحیت در قرون وسطی،کلیسا، تثلیث مقدس و رل مریم بدون "سایه" و از این قبیل دارد. اینکه چطور مادر خدا ناگهان تبدیل به زن جادو میشود و ملکه را جادو میکند و چطور آنیما بخاطر بریده شدن اش از صحنه مسیحیت، آن طرف خودش یعنی بخش تاریک خودش را نمایان میکند بحث و تحلیل مفصلی دارد)...ء
ملکه وقتی سیب های طلائی را از درخت آویزان می بیند میگوید که من یکی از این سیب ها را میخواهم.اگر من یکی از این سیب ها را نخورم خواهم مرد. خدمتکاران سعی میکنند یکی از این سیب ها را بدزدند اما موفق نمی شوند. بعد خود ملکه با شوق و شور جلو می آید و یکی از آنها را با دست خودش می چیند و وقتی آن را گاز میزند ، ناگهان به او حالت تهوع دست میدهد و او می فهمد که شش ماهه باردار است. پس موتیف قصه در اینجا خوردن سیب و باردار شدن است یا بهتر بگویم "درک این موضوع" که او باردار است. هرچند فرزند او مشروع است اما او از بارداری خودش بی خبر بوده تا آنکه سیب را گاز زده است. –موتیف این قسمت قصه، ما را به یاد داستان آدم و حوا و سیب بهشتی از درخت شناسائیِ خوب و بد نمی اندازد؟ حوا هم همین کار را کرد و از سیب بستان خدا بی اجازه خورد و با این کار هم آگاهی از خود و هم آگاهی از مرگ را به فرزندانش ارمغان داد.ء
ضمنا این سیب طلائی ، باز ماجرا آفرینی دیگری که منجر به کشاکش و کشمکش میشود در اسطوره یونانی دارد. اگر یادمان باشد بدست آوردن این سیب برای خدابانوان، آنقدر با اهمیت بود که در داستان "داوری پاریس" برای خاطر آن "هرا" قدرتمندی را پیشنهاد میکند، "آتنا" پیروزی در همه جنگ ها را و"آفرودیت"، تصاحب زیباترین زنها را.... قاعدتا این سیب طلائی باید برای "حوا" و برای خدابانوان وبرای ملکه این قصه و برای همه زنان دیگر جلوه ای جادوئی باشد که زنانگی آنان را هویت و اعتبار ببخشد....ء
یونگ هم در کیمیاگری درباره دردرخت کیمیاگر که سیب های طلائی و نقره ای ثمر میدهد نوشته است. اگر سیب طلائی مظهر "گوهر فیلسوف" و "دریتیم" باشد، پس سیب طلا نماد اصل مردانه یانگ و سیب نقره، نماد اصل زنانه یین باید باشد... گوهر فیلسوف که طلا آفرین است و طلا فلزی ست که هرگز زنگ نمی زند و فاسد نمی شود، بی مرگی و جاودانگی می آورد ...پس سیب طلائی هم رمز دانش و شناسائی خوب و بد است و هم رمز بی مرگی... یعنی آن درخت دومی که در بهشت بود و آدمی دستش به آن نرسید....ء
وقتی که مادرخدا یا زن جادو فهمید که یکی از سیب های او را ملکه خورده است او را طلسم کرد که دختر زیبائی که از او به دنیا می آید در روز هفدهمین روز تولدش تبدیل به "گربه" خواهد شد.
یکی از چیزهائی که درباره گربه چشمگیر است، دو جنبه ای بودن این حیوان است. یعنی گربه هم مثل "مار"، میان نماد حیوان مقدس و حیوان خبیث در تناوب است.
گربه های نخستین در مصر بوجود آمدند و همه گربه ها نسل شان برمیگردد به گربه های مصری. یعنی قدرت آرکی تایپی شان به زمان مصر باستان برمیگردد. در آن دوره، گربه حیوان مقدسی محسوب میشد.( تقدیس گربه به این معنی است که این حیوان از جنبه های تاریک خودش تطهیر و شستشو شده است.)
این حیوان منسوب به "آیزیس" و همسرش "اوزیریس" است. خدابانوی گربه ها "باس تت" نام داشت و معبدش در مرکز شهر با نهرهای آب به دور آن قرار داشت. این خدابانوی گربه، دخترِ خدای زندگی "را" است که مصریان باور داشتند که هر بامداد با "مار" تاریکی شب گلاویز میشود و او را قلع و قمع میکند و به این ترتیب هر صبح آغاز میشود. گربه برای داشتن نور درچشمهایش در هنگام تاریکی شب هم مورد ستایش قرار میگرفت که با "ماه" در ارتباط بود. به این ترتیب گربه با انرژی و آگاهی زنانه شناسائی میشد.
خدابانو "باس تت" با خدابانوی یونانی "آرتیمس یا دایانا" هم پایه است و هر دو به باروری زنان و زایمان نظارت داشتند. بنا بر یک روایت، وقتی که خدایان یونانی توسط " تایفون" آخرین فرزند "گایا" مورد تعقیب قرار گرفتند، آنها به مصر گریخته و آرتیمس خودش را به شکل یک گربه در آورد و به این شکل و شمایل به "ماه" پناهنده شد. "هکاته" هم خودش را به شکل گربه در آورد (هکاته بخش تاریک زنانگی، مادرِ بد و پلشت است که دیوانگی و وسواس را هدایت میکند). خدابانو "باس تت" بر موسیقی و آواز و ترانه سرائی نظارت دارد و همه ساله بر روی رود نیل، فستیوال موسیقی و آواز برای این خدابانو بر قرار بوده است.
گربه با آگاهی و فرآیند خلاقیت در ارتباط مستقیم است. "باس تت" خدای گربه ها در هنگام عشقبازی دسته جمعی، باعث ازدیاد سبزیجات ، حیوانات و قدرت باروری انسانها میشد. گربه سفید ، نقش شفا گر کوران و بیماران را داشت و همه قدرت گربه را در دم او می دانستند. اما گربه سیاه را نشانه بد شانسی، فقر و بد یمن ای میدانستند. گربه سفید در پیش پای مسیح و گربه سیاه در پیش پای یهودا می نشیند.
بر اساس باور های گنوستیکی، گربه در باغ بهشت، نگهدار درخت دانائی نیک و بد بود. گربه در آئین مصر هم با درخت "پرسیا" که درخت آگاهی بود مربوط میشد. به عقیده گنوستیک ها، گربه میانجی میان عالم تاریک و روشن و عالم درون و بیرون است. و چون هر دو راه را خوب می شناسد، دارای قدرت راهبری و پیامبرانه برای نشان دادن جهت است و او را شایسته اعتماد، قدردانی، دنباله روی و تبعیت می دانستند. در قصه "گربه چکمه پوش"، قهرمان قصه یک گربه نر است که ویژگی های هرمسی ( مرکوریال) دارد و همه راهها و ترفند ها را میداند و با خورشید در ارتباط است.( گربه ماده با "ماه" در پیوند است). گربه با نامیرندگی هم در ارتباط است و میگویند که گربه ها نه تا جان دارند و دارای قدرت پیش بینی و حس ششم و بصیرت هستند. این حیوان به دلیل مستقل بودن اش با "باکره" و همینطور با "جادوگر" که هر دو موجودات مستقلی ست در پیوند است.
بخش تاریک و اهریمنی گربه ، فقط در مسیحیت دیده میشود که مربوط به قوانین مردسالاری و دوری از قدرت های زنانه است. گربه ها موجودات مستقلی بودند که به انسان ها نیاز نداشتند و وابستگی از خود نشان نمی دادند و همین امر که آرکی تایپ زنان مستقل را در ضمیر آنان بر می انگیخت، نفرت و غیظ مردان را از این حیوان بوجود می آورد. در قرون وسطی، زمان تفتیش عقاید کلیسا برخی زنان را به داشتن رابطه با شیطان محکوم کرده و می گفتند که این زنان قدرت های شیطانی شان را از روح گربه های سیاه می گیرند. این زنان را جادوگران ای میدانستند که با قدرت های سیاه و شیطانی گربه در ارتباط بوده اند. در دین کاتولیک هر گونه ارتباط با جنسیت و جنسگونگی ، غریزه و بطور کلی زنانگی و طبیعت زنانه ارتباط مستقیمی با گربه به عنوان نماد ویرانگر، و غریزی زنانه ، مطرود بود. پس گربه هم نماد روشنائی محسوب میشده و هم نماد تاریکی. در مراسم سالانه مردان در هنگام شب بطور دسته جمعی به "گربه کشی" میرفتند و "سایه" خود را بر روی این حیوان فرافکنی و سپس او را می کشتند. با قربانی کردن گربه، فرض بر این بود که تسخیر جن و تاریکی انجام میگیرفت.
در دوران جادوگر کشی و گربه کشی، زنان زیبا که مورد حسادت زنان دیگر و میل جنسی سرکوب شده مردان دیگر بودند به عنوان جادوگر سوزانیده میشدند؛ به این ترتیب پدیده "اروس" در این زنان، بشدت طرد و تقبیح و پاکدامنی و به جای آن پرهیزکاری مریم مقدس تشویق میشد، لذا بخش تاریک مریم مقدس، زن جادوگر قلمداد میشود. در این قصه هم می بینیم که "گربه" همان بخش جادوگرانه ء مادرِخدا است که پس از بلوغ جنسی دختر جوان خودش را نشان میدهد.
در این قصه می بینیم که دختر جوان به شکل گربه ( حیوان مستقل) در ناآگاهی باقی می ماند تا شاهزاده او را بیابد و سر و دم او را قطع کند و او را تبدیل به زن با ویژگی های انسانی نماید و او را از زنانگی خود آگاه سازد.
گربه غالبا در خواب زنان ای که از استقلال و شخصیت و هویت زنانه بطورکافی برخوردار نیستند ظاهر میشود.
- نسرین بیرقدار
+ نوشته شده در شنبه سوم تیر 1391ساعت 11:14  توسط
|