X
تبلیغات
یونگ (مکتب زوریخ) - گاو خونی و تلاش برای جاودانگی

گاو خونی و تلاش برای جاودانگی

 

" این نقد در ششمین جشنواره مطبوعات، سال 1378 به عنوان یکی از بهترین نقدهای ادبی سال برگزیده شد و پدید آورنده آن موفق به دریافت قلم بلورین و تشرف به عمره شد."

                                 نقدی بر داستان " گاو خونی" اثر جعفر مدرس صادقی

 

 

نوشته:محمدرضا اصلانی(همدان)، روزنامه جامعه، 24/2/77

 

چند ماه پیش از انتشار چاپ جدید رمان " گاو خونی " نوشته جعفر مدرس صادقی، ترجمه انگلیسی این اثر در آمریکا منتشر شد. مترجم این کتاب به زبان انگلیسی افخم دربندی است و دیک دیویس، شاعر و نویسنده انگلیسی و استاد ادبیات فارسی در دانشگاه اوهایو (کلمبوس) ویرایش متن را به عهده داشته و نیز مقدمه ای برای خوانندگان انگلیسی زبان این رمان نوشته است. دیک دیویس در مقدمه اش، پس از شرح احوالی از نویسنده و ذکر فهرست آثار او، به تعلق خاطر او به ادبیات کلاسیک فارسی اشاره می کند. از جمله می نویسد " آنچه به خصوص می تواند برای خواننده غربی جالب باشد این است که این رمان در نظر اول رمانی است که به شیوه روایت رمان های غربی نوشته شده و نظایر و اسلاف آن را در ادبیات غرب باید جست و جو کرد. اما در نگاه بعدی و با در نظر گرفتن تعلق خاطر نویسنده، منبع الهام دیگری را هم باید در نظر گرفت که به همین اندازه اهمیت دارد، اما برای خواننده غربی به این سادگی قابل تشخیص نیست. روانی و ایجاز سبک او به همان اندازه که به تاثیر پذیرفتن او از همینگوی و ... مربوط می شود، مدیون تعلق خاطر او به کهن ترین شاه کارهای نثر فارسی هم هست."

" گاو خونی"، نوشته جعفر مدرس صادقی، داستانی است که در حوزه اسطوره شناختی، کارکردهایی بسیار دارد و با بهره گیری از برخی الگوهای " صورت مثالی" (Archetype)، تلاش های انسانی را برای نیل به جاودانگی نشان می دهد. صورت مثالی، الگو یا مضمونی ثابت و جاودانه است که همواره در تمامی فرهنگ ها و اساطیر ملل گوناگون در ادوار تاریخ کهن بشری، تکرار می شود و کارکردهایی مشابه دارد. بسیاری از صورت های مثالی، در شکلی بدوی، بر ندایی درونی تاکید دارد و انسان را به این پرسش وا می دارد که آیا واقعاً انسان محکوم به نیستی است یا خیر؟ شکل دیگری از حیات در این منظومه هستی جاری است که او به درک ابعاد گسترده آن قادر نیست؟ در " گاو خونی"، رد پای بسیاری از صورت های مثالی را می توان یافت که با فرافکنی بر شخصیت ها، تلاش های بشری را برای جاودانگی نشان می دهد. در "گاوخونی" رودخانه زاینده رود، محور اصلی داستان است و تمام اجزای آن را در پیکره خود جمع می کند. در خواب و بیداری، خواسته و ناخواسته، در تهران یا اصفهان، همه چیز رو به سوی رودخانه دارد و گویی دیگر حوادث داستان برای تقویت نقش رودخانه رخ می دهند. در جهان اساطیر، رودخانه نشانه مرگ و تولدی دوباره است، جریان زمان رو به سوی ابدیت و جاوانگی دارد و همراه با دریاها، مقدس و از گوهری مینوی بهره مندند. تی. اس. الیوت، رود را " خدای قهوه ای نیرومند" خطاب می کند. آب هم راز خلقت، تولد، مرگ، رستاخیز و رستگاری است. یونگ آب را رایج ترین نماد ضمیر ناخودآگاه می داند و به همین خاطر، با فعال شدن ضمیر ناخودآگاه، راوی مدام رود را در خواب می بیند.

پدر، پسر و آقای گلچین مثلث اصلی در " گاو خونی" هستند که در رودخانه زاینده رود، که اسم آن هم دلالت بر زایش و زندگی دارد، با تبعیت از صورت مثالی " جاودانگی" (Immortality)، " برگریز از زمان" (Escape from time)  و " غوطه وری عرفانی در زمان دوری" (Mystical submersion into cyclical time) دست می یابند و هویت اصلی خویش را باز می یابند. پدر و آقای گلچین هر بامداد در رودخانه تطهیر می کنند و گویی با هر بار ورود به رودخانه- چون بازگشت به زهدان نمادین، از زمان مکانیکی می گریزند تا به مأوای اصلی و بهشت گمشده خویش باز گردند. همه رودخانه ها به دریا می ریزند، اما نهایت زاینده رود، باتلاق گاو خونی است که همه چیز را به درون خود می کشد، آنها را محو و در خود استحاله می کند تا از کثرت به وحدت رسد. برای پسر، باتلاق، دنیای ناشناخته، مرموز و تاریکی است که در دوران جهالت از آن وحشت دارد، اما برای پدر و آقای گلچین، پس از تطهیر در رودخانه و نیل به بی زمانی، نور و روشنایی است و مکانی تا در آنجا به اشراق رسند.

" آخه کجا داریم می ریم؟ باتلاق که دیدن نداره. گفت چطور دیدن نداره، پسرم؟ همه زندگی ما تو این باتلاقه. هست و نیست ما، دار و ندار ما، ریخته این تو. همه آب هایی که به تن ما مالیده رفته این تو. اون وقت تو می گی بر گردیم؟ گفت خب، حالا خود ما هم داریم می ریم این تو- شما هم همینو می خواهید؟" (ص 53و 54 کتاب)

هستی و سرنوشت همه آنها ارتباطی نامرئی و جاودانه با رودخانه دارد و در همان  جاست که با پالایش روح به نامیرایی و بی نهایت دست می یابند. پدر هر روز در رودخانه آب تنی می کند. به خانه اش هم انس بسیار دارد. چرا که تا حد ممکن به رود خانه نزدیک است. پسر را هم با خود به زاینده رود می برد تا دوران بلوغ را طی کند. اما با مادر کشمکش مدام دارد. مادر در نقش صورت مثالی " مادر وحشتناک" (The terrible mother) از رودخانه نفرت دارد و درخواب و بیداری، به انواع و اقسام، پدر و پسر را از رفتن به لب رودخانه و آب تنی در آن برحذر می دارد.

" اصلاً هیچ وقت نمی دیدم آن دو تا مثل دو تا آدم با هم حرف بزنند. همیشه یا بی صدا و بی حرکت هر کدام گوشه ای کز می کردند و به نظر می آمد که با هم قهر باشند یا با هم جر و بحث می کردند و سر همدیگر داد می زدند. برای همین بود که به هر دوی آنها گفتم بیچاره. اول به پدرم گفتم، چون او ملاحظه هم می کرد، اما مادرم فقط بلد بود غُر بزند، عربده بکشد و جر و بحث کند. پدرم می خواست همه چی را ماست مالی کند و تمام کند. مثلاً وقتی سر صبح آب تنی نکردن توی رودخانه بگو مگو شد، پدرم تسلیم شد و گفت: "باشه، دیگر نمی رم آب تنی، خوب شد؟" و تمامش کرد. اما بعد به بهانه حمام، صبح زود از خانه می آمدیم بیرون و می رفتیم لب آب." (ص 15 کتاب)

پدر که راز جاودانگی را دریافته، پس از مرگ تولدی دوباره می یابد. حی و حاضر نزد پسر می آید، انگار نه انگار که مرده است. پیش از مرگ هم با همین ذهنیت، اعتقادی به مجلس ترحیم ندارد و وصیت می کند برایش مجلسی نگیرند.

 

" خود پدرم هیچ موافق این مراسم نبود. بارها گفته بود که اگر مُردم، برای من مجلس ختم نگیرید و از این بازی ها در نیاورید. خودش می گفت در تمام عمرش توی هیچ مجلس ختمی شرکت نکرده است و راستی هم تا آن جا که من دیده بودم، توی هیچ مجلس ختمی شرکت نمی کرد. برای مادرم هم مجلس ختم برگزار نکرد. خود خانواده مادرم برای او مجلس ختم مفصلی توی مدرسه چهار باغ برگزار کردند که توی آن مجلس ختم هم پدرم، شرکت نکرد. از طرف ما، فقط من و عمه ام و شوهر عمه ام رفتیم." (ص 26 کتاب)

در بخش دیگری وقتی راوی با تعجب به پدر می گوید: " راستشو بگو تو زنده ای؟" پدر با اطمینان می گوید بله زنده ام". او حتا با دقت حجم بدن پدر را می نگرد و او را لمس می کند تا مطمئن شود پدر زنده است.

با این مشخصات پدر را می توان صورت مثالی " پیر خردمندی"، (The wise oldman ) دانست که تجسم دانش و هوشمندی و آماده کمک به دیگران است. او پسر را نصیحت می کند تا با همسر خود به خوبی رفتار کند و به رغم، میل راوی، آپارتمان را خالی می کند تا حمید زندگی مشترک خود را در آرامش آغاز کند.

اما آقای گلچین- معلم کلاس چهارم راوی است. یاد او سال ها، در لایه های ذهنی او مدفون است و با فعال شدن ضمیر ناخودآگاهش، به تعقیب خاطرات و سرنوشت او می رود. در دنیای " گاو خونی"  آقای گلچین حضور مه آلود، فراگیر و راز آلود دارد. او به عنوان قهرمان بزرگ شنای اصفهان، چند بار بر سکو ایستاده است. در کلاس از رشادت های خود می گوید و زنگ های تفریح به جای این که در دفتر با همکاران خود پای بنوشد، پشت میز برای شاگردها بازو می گیرد و آنان هم دور میز کلی کیف می کنند. حتا وقتی راوی او را در خواب می بیند " زیرپوش آستین کوتاهی که صورت بزرگ بروس لی روی آن کلیشه شده" بر تن دارد و بازوانش با هر تکان منقبض می شود و زیر نور ماه برق می زند. او هم صبح به صبح در زاینده رود تطهیر می کند و هر روز به یک قسمت از رودخانه می رود تا ناشناخته ها را بهتر دریابد و در پایان، با مرگی شگفت انگیز و راز آلود، در زاینده رود نزدیک باتلاق گاوخونی جان می سپارد.

به لحاظ اسطوره شناختی، آقای گلچین کارکرد صورت مثالی" قهرمانی بلاگردان ( بز طلیقه)" (The sacrificial scape goat) را دارد. در اساطیر، " قهرمان بلاگردان"، قهرمانی است که برای سعادت ملت خود، جان می سپارد تا کفاره گناهان مردم را بدهد، حاصل خیزی را به زمین برگرداند و کشور را از رنج و محنت خلاص کند. گاه صورت مثالی " قهرمان بلا گردان"، نقشی آن چنان قوی دارد که گویی اگر قهرمان قربانی نشود امکان هیچ نوع تصفیه وجود ندارد. شغل و نام آقای گلچین دلالت بر همین معنا دارد. او چون گلی چیده می شود و معلمی را بر می گزیند که وظیفه اش هدایت بشری است. خود نیز غرق می شود و به ابدیت می پیوندد تا بعدها که راوی را به دنبال خود می کشد، راز جاودانگی را برای او بنمایاند. راوی خود قهرمانی است که برای جست و جوی حقیقت از دو صورت مثالی " جستجو" و (The quest) و "پا گشایی" (Initiation) پیروی می کند تا مانند پدر و آقای گلچین جاودانگی را دریابد. در " جست و جو" قهرمان به سفری طولانی می رود تا در آن به کارهای ناممکن دست زند. به فرض با غول بجنگد، معماهای مشکل را حل کند و پس از غلبه بر تمامی ناممکن ها، کشور خود را نجات دهد. الگوی " پا گشایی" هم قهرمان اسطوره ای، طی دوره ای آزمون های دردناک را تجربه می کند تا از جوانی خام و بی تجربه به مردی خردمند تبدیل شود. او را از اصفهان به تهران می آید تا در این شهر به بلوغ رسد. در این هجرت علاقه ای به بازگشت ندارد و هر گاه که به ناچار، برای فوت پدر و طلاق همسر، مدتی کوتاه به اصفهان بر می گردد، با یک دنیا کسالت و ناآرامی مواجه می شود. او اصفهان را خانه خود نمی داند و به صراحت می گوید، " خانۀ اصلی من هنوز همین آلونک شراکتی تهران بود". ابتدا جوانی خام و ناپخته است و روحش تا جاودانگی و سعادت راهی طولانی دارد. به همین خاطر در اصفهان از شنا کردن در آب هراس دارد و در کنار رودخانه فقط به تماشا می نشیند اما پس از دشواری هایی که روح او تجربه می کند، جست و جوهایش به بار می نشیند و چون پدر و آقای گلچین به اشراقی می رسد، راز جاودانگی را در می یابد و همراه با پدر خود را دلیرانه به آب می سپارد تا در بی نهایتی نامیرا به ابدیت بپیوندند.

 

 

"پدرم داشت چرخ می زد- چرخ پهلوانی. باز بالا و پایین پریدم. بنا کردم به دویدن. بالا و پایین می پریدم و می دویدم. زدم به آب. رفتم زیر آب از سرم گذشت و رفتم پایین تر و هر چه می رفتم پایین تر، پاهام نمی رسید به زمین، و هی می رفتم پایین و هی رفتم پایین و هر چه می رفتم پایین تر، آب گرم تر می شد و آن پایین پایین، آب درست به اندازه گرم بود- به اندازه بدنم- و آن پایین پایین که رسیدم، فقط صدای آواز نی زنی توی گوشم بود- صدای آواز غریبی از دور دست". (ص 95 کتاب)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم آبان 1389ساعت 0:6  توسط   |