روانشناسی دین-بخش دوم




[ جولیان جینز و خاستگاه آگاهی ]
پژوهش ها در هردو زمینه ی فکری معارض همچنان ادامه دارد و متفکران و محققان بزرگی هر یک از دو مکتب فکری معارض را نمایندگی می نمایند . برای مثال کتابی به زبان فارسی توسط گروهی از پزشکان و روان پزشکان ایرانی به نام" خاستگاه آگاهی" از جولیان جینز ترجمه شده است که به لحاظ علمی و گرایش فکری به افکار فروید نزدیک است . البته این پژوهش بیشتر علمی – پزشکی و فیزیولوژیک است ، اما با مشرب فکری فروید همسویی دارد . جولیان جینز معتقد است که در دورانی از زندگی " طبیعت انسانی به دو پاره تقسیم شده بود . پاره ای اجرایی که فرامین خدایان را شامل می شد و پاره ی دیگری که مجری و فرمان بر پاره اول بود و وجود انسانی و زمینی را نمایندگی می کرد . هیچ کدام از این دو پاره آگاهی نداشتند "(جینز- ص 122 ترجمه دکتر عبدالرحمن نجل رحیم) او می گوید :" نداهای انسانی با ذهن دو جایگاهی در دوران کهن کیفیتی مشابه توهمات شنوایی افراد امروزی دارد."(جینز- ص124ترجمه دکترنجل رحیم) یعنی در افراد مبتلا به اسکیزوفرنی توهمات شنوایی مشابه نداهایی است که در ذهن دوجایگاهی بسیار شایع است.اغلب این توهمات شنیداری است و گاه به شکل توهمات بصری نیز بروز می کند.حتی با شوک الکتریکی و فعال کردن نیم کره راست که مرکز توهمات و احساسات است،فرد دچار توهمات دیداری و شنیداری می شود."گاه گاهی ،در حالت حاد معروف به "شبه رویا " که حتی در طول روشنایی روز به بیمار دست می دهد صحنه های توهمی کامل با طبیعت مذهبی به صورت عرش های ملکوتی ظاهر می شوند و خدا با آنها سخن می گوید.در برخی اوقات نوشته ای در جلوی بیمار ظاهر می شود... .اغلب توهمات به شکل نورهای درخشان و یا مه تیره حضور پیدا می کنند،چون تتیس که بر آشیل و یا یهوه که بر موسی ظاهر شد."(جینز-صص133-134 دکتر نجل رحیم) جینز بر مبنای فرض تشابه توهمات اسکیزوفرنی با آنچه در ادیان وحی یا فرامین هدایت کننده ی خدایان در عهد باستان نامیده می شود،" محرک فیزیولوژیکی مشترکی " برای هر دو قائل می شود.این محرک فیزیولوژیکی استرس یا فشار عصبی است.و چون آستانه ی تحریک برای فشار عصبی و درنتیجه ایجاد توهمات در انسان های دوران باستان که دارای ذهنیت دو جایگاهی بودند بسیار پایین تر از انسان های امروزی و حتی افراد اسکیزوفرنیک است،انسانها بیشتر دچار توهمات شنیداری می شدند و بیشتر این حالت به آنها دست میداد که پذیرنده ی فرامین هدایتگر خدایان هستند.نیم کره راست ،نیم کره ی مغلوب و نیمکره چپ نیم کره غالب است.در اغلب انسانها مناطق گفتاری سه تا است:1- منطقه ی کمکی حرکتی 2- منطقه ی بروکا 3- منطقه ی ورنیکه. هر سه این مناطق گفتاری و تکلم که عملکردها و ارزش های عملی متفاوتی دارند در نیمکره چپ هستند. " اصلی ترین رابط بین دو نیمکره البته جسم پینه ای حجمی است با حدود بیش از دو میلیون رشته ی عصبی.ولی لوب های گیجگاهی در انسان ،رابط ویژه ی خود را دارند که رابط قدامی نامیده می شود و خیلی کوچکتر است. ...این رشته های عصبی به صورت طنابی عرضی از قشر لوب گیجگاهی به خصوص شکنج میانی آن از جمله منطقه ی ورنیکه می آیند و به صورت رشته باریک متمرکزی به قطر یک هشتم اینچ در حالی که از بالای هسته ی بادامی و هیپوتالاموس عبور می کنند به طرف لوب گیجگاهی طرف مقابل می روند.از همین جاست که گمان میکنم که دستور عملها از روی این پل بسیار باریک و ظریف عبور کردند و پایه گذار تمدن بشر شدند و اساس اعتقادات دینی را در جهان بنا کردند،خدایان با بشر صحبت کردند و بشر از آنها تبعیت کرد . چون مشیت انسانی بود."(جینز،ص 148ترجمه دکترهما صادقی) لذا بر اثر فشارهای عصبی و استرس ها و تحریک مرکز توهمات که در نیم کره راست قرار دارد،این نیم کره بر نیم کره چپ غلبه می یابد و از این مرکز توهمات که در قسمتهای قرینه ی ناحیه ی ورنیکه در نیم کره راست" تجربیات هشداردهنده را سازمان دهی کرده است و آنها را تبدیل به " نداهایی " می کرده که بعدا از راه رابط قدامی توسط نیم کره ی غالب شنیده می شده است"(جینز،ص149،ترجمه دکترهماصادقی) اگر " لوب گیجگاهی راست ،به خصوص در قسمت پشتی شکنج فوقانی و منطقه ی ورنیکه به وسیله ی جریان الکتریکی مورد تحریک واقع شود،توهمات شنوایی و بینایی به صورت دیدن واقعی تجربه می شوند،در ست همان طور که آشیل تتیس را تجربه کرد یا موسی که پیام یهوه را در میان در خت شعله ور شنید."(جینز،صص5 15-156 عبدالرحمان نجل رحیم ) توهمات اسکیزوفرنی اغلب اوقات توهمات شنیداری و به شکل شبه مذهبی است.به همین سبب بیماران اسکیزوفرن دائما نداها و امرو نهی های هشداردهنده و انتقادآمیز می شنوند.چون این توهمات غالبآ شنیداری هستند جینز " بر آمدن آگاهی " را " جابجایی از ذهن شنیداری به ذهن دیداری تأویل می کند." (جینز،ص 173،ترجمه خسرو پارسا) اما این که چرا این توهمات اسکیزوفرنیک به صورت توهمات شنوایی و شبه مذهبی است چنین پاسخ می دهد:" تنها توجیهی که در فرضیه ی مطرح شده به آن پرداخته ایم وجود ذهن دو جایگاهی است و این که ساختار نورولوژیکی مسئول این توهمات از نظر عصب شناختی به محلی از مغز وابسته است که مربوط به احساسات مذهبی می شود و به همین خاطر منشأ مذاهب و خدایان را درمغز دو جایگاهی باید جستجو کرد ."(جینز، ص141، ترجمه دکترنجل رحیم) در ذهن دو جایگاهی نداهای توهمی و تجربیات هشداردهنده و سرزنش کننده ذخیره و سازماندهی شده در لوب گیجگاهی راست از طریق رابط قدامی و شاید هم جسم پینه ای به نیم کره چپ یا غالب منتقل می شود."جینز، ص 159ترجمه دکتر نجل رحیم)جینز پس از تشریح ذهن دو جایگاهی به مسئله تسخیر انسان توسط خدایان می پردازد و نشان می دهد افرادی که در تسخیر خدایان اند و دچار توهمات شنیداری و بعضا دیداری می شوند ساختار و کارکرد مغزشان با انسانی که به آگاهی رسیده یا می رسد ،متفاوت است.او می گوید:" تسخیر شدگی یک تغییر حالت خاصی برآمده از ذهن دوجایگاهی است که در آن آداب القا واحکام شناختی جمعی و انتظارات آموخته شده باعث تظاهر تسخیر شدگی در یک فرد خاص از طریق نیمه خدایی ذهن دوجایگاهی او می شود .شاید بتوانیم بگوییم که آگاهی در حال گسترش برای بازیافت ذهنیت قدیمی ترمجبور بود بیشتر و بیشتر زدوده شود،و با خود نیمه ی انسانی را مهار کند و نیمه خدایی را تحت قدرت خود گفتار قرار دهد."(جینز،ص43،ترجمه دکترهماصادقی) جینز می گوید از روی مدل واره ای که در فصل 5 کتاب اول نشان دادم باید طبیعتا فرض کنیم که در تسخیر شدگی یک نوع اختلال در ارتباط قالب طبیعی بین دو نیم کره وجود دارد،که در آن نیم کره راست تا حدی بیش از حالت طبیعی فعال می شود."(جینز،ص43،ترجمه دکترهماصادقی) جینز ارتباط تسخیر شدگی را با اسکیزوفرنی بدیهی می داند.زیرا هردو معمولآ با نوعی از توهمات شروع می شوند.غالبا پس از دوره ای پر از فشار زیاد صدای سرزنش کننده ی یک جن یا موجود دیگری شنیده می شود.ولی بعدا نه مثل اسکیزوفرنی شاید به خاطر احکام شناختی جمعی نیرومند یک گروه خاص ،یا مذهب خاص ،صدا وارد یک سیستم دوم شخصیتی می شودوفرد آنگاه کنترل خود را از دست می دهد ومتناوبا وارد حالت خلسه ای می شود که طی آن آگاهی از بین می رود،وقسمت "جنی "شخصیت تفوق می یابد.بیماران همیشه افراد ساده ای هستند،معمولا بی سوادند،وهمه قلباً به ارواح وشیاطین یا موجوداتی شبیه به آن ها اعتقاد دارند ودر جامعه ای زندگی می کنند که این ها را باور دارند."(جینز،صص51-50-ترجمه دکترهما صادقی) البته این باورها و احکام شناختی جمعی و انتظارات در طی زمان بنابرنیازهای نوبه نوشونده تغییر وتکامل می یابند وبه تعبیر جینز برای پاسخ گویی به نیازهای نوبه نو شونده ی جدید خدایان نیز یاد می گیرند و احکام و شرایع نو صادر می کنند. جینز می گوید:" به نظر عجیب می نماید که درباره ی یادگیری خدایان صحبت بشود.اما خدایان هم با اشغال منطقه ی نسبتآ بزرگی از ناحیه ی گیجگاهی – آهیانه ی راست (اگر الگوی کتاب اول،فصل 5 درست باشد)،مانند ناحیه ی گیجگاهی – آهیانه ای چپ ، احتمالاٌ حتی بیشتر از آن ،مهارتهای نو یاد می گیرند،تجربیات جدید را ذخیره می کنند و اعمال هشدار دهنده را به روش های تازه روزآمد می کنند تا پاسخگوی نیاز های جدید باشند."(جینز،ص 106 ترجمه دکتر هما صادقی) سوالی که در این جا مطرح می شود این است که تفاوت ذهن دو جایگاهی و حالت تسخیر شدگی در چیست؟ جینز به این پرسش چنین پاسخ می دهد:" شاید یک احتمال بیشتر این باشد که تفاوت عصب شناختی بین ذهن دو جایگاهی و حالت تسخیر شدگی امروزی این است که در اولی توهمات در واقع باید در نیم کره راست تشکیل و شنیده می شدند ،در حالی که در تسخیر شدگی سخنان ملفوظ گفتار طبیعی نیم کره چپ ما تحت مهار یا رهبری نیم کره راست است.به عبارت دیگر ،آنچه مرتبط با منطقه ی ورنیکه نیم کره راست است منطقه بروکا در نیم کره چپ را مورد استفاده قرار می دهد،که نتیجه اش حالت خلسه و از خود بی خود شدن است.این کنترل از طرف مقابل می تواند زیربنای عصب شناختی از بین رفتن آگاهی طبیعی باشد."(جینز، ص 56 ترجمه دکتر صادقی) تسخیر شدگی و پر شدن از خداوند ساختار و کارکرد آگاهی و شعور را در مغز انسان از بین می برد. انسان تسخیر شده می تواند یاد بگیرد ، تجربه کند،استدلال نماید و... حتی از حقایقی سخن بگوید . اما درباره ی آنچه می گوید چیزی نمی داند .زیرا تسخیر و پیامبری و الهام ساختارو کارکرد ذهن انسان را از حالت طبیعی خارج می نماید و شعور و آگاهی را از بین می برد. فیلون یهودی می گوید:" آن کسی که واقعا به او الهام می شود و از خداوند پر شده است قادر نیست با شعور خود بفهمد او چه می گوید: او فقط آنچه را به او گفته می شود تکرار می کند، انگار که دیگری او را برانگیخته است ." (جینز، صص 41-42ترجمه دکترهماصادقی )از نظر جینز این صرفا ادعایی فلسفی نیست ، بلکه ادعایی علمی و مستند به داده های عصب شناختی است. در تسخیر شدگی در ارتباطات بین دو نیم کره اختلال به وجود می آید و نیم کره راست بر نیم کره چپ غلبه می یابد وآن را تحت رهبری و مهار خود در می آورد. جینز می گوید:" ورنیکه در نیم کره راست با به کارگیری منطقه ی بروکا در نیم کره چپ مدار آگاهی را می شکند و دور میزند."( جینز،ص 86 ترجمه دکتر احمد محیط) جینز توضیح می دهد که در اغلب افراد راست دست یعنی حدود 95 درصد مردم نیم کره چپ ، نیم کره غالب و نیم کره راست نیم کره مغلوب است.اما در افراد اسکیزوفرنی و تسخیر شده این نسبت برعکس می شود." در بسیاری از ما، مجموع فعالیت الکتروانسفالو گرافیک مغز در طولانی مدت به طور خفیفی در نیم کره چپ بیشتر از راست است. ولی در اسکیزوفرنی این پدیده معکوس می شود وکمی فعالیت الکتریکی مغز در نیم کره راست بیشتر دیده می شود.این فعالیت افزایش یافته ی نیم کره راست در اسکیزوفرنی پس از چند دقیقه محرومیت حسی بسیار بارز می شود و البته محرومیت حسی در افراد سالم نیز می تواند توهم شنوایی ایجاد کند."(جینز ص161ترجمه دکترخسروپارسا) اما برعکس آن " بروز آگاهی نوعی مهار بر توهمات شنوایی را ایجاد کرده است که از کورتکس گیجگاهی راست منشأ می گیرد."(جینز، ص 159 ترجمه دکتر)میبینیم که بر مبنای فرضیات جولیان جینز ساختار و کارکرد مغز در ذهن دو جایگاهی و تسخیر شدگی توسط خدایان ،ساختار آگاهی را می شکند و کارکرد مغز را از مدار آگاهی خارج می نماید .و بر عکس آن فرایند تکامل انسان از بدویت و سنت به آگاهی توهمات شنوایی اسکیزوفرنیک را مهار می کند و به اصطلاح جینز ذهن دو جایگاهی و تسخیر شدگی با بروز آگاهی فرو می پاشد .تاریخ بشر نیز تاریخ فروپاشی تسخیر شدگی و ذهنیت دو جایگاهی و بروز آگاهی و شعور است.تعبیر دیگر او این است:" برآمدن آگاهی را می توان تا اندازه ای به یک معنا جابجایی از ذهن شنیداری به ذهن دیداری تاویل کرد."(جینز،ص 173 ترجمه خسرو پارسا) شاید بتوان این تعبیر را راجع به نظر جینز بکار برد که در عصر تسخیر شدگی انسان ها به شنیدن و گوش سپردن و روایت کردن دل سپرده بودند ودر عصر آگاهی و دوران مدرن انسان ها به تجربه های بصری که در علوم تجربی متبلور است، می پردازند.


[ ملاحظات انتقادی ]
من هیچ مخالفت اصولی با مطالب ذکر شده ندارم و بسیاری از نظریات آن را تا آنجا که به علم مربوط است موقتا می پذیرم.اما عدم مطلق انگاری و اندیشه خردگرایی انتقادی ، به من اجازه می دهد که تشکیکاتی را در این مفاهیم وارد نمایم. جولیان جینز نیز خود در جاهای مختلف با ابراز کلمات شاید ،ممکن است،و...شبیه است ،به نحوی شک و تردید خود را بیان و عیان نموده است.اولین و مهمترین نقد نویسنده ی این سطور بر مطالب کتاب جینز این است که او تمام مسائل و مفاهیم و بیماری های روانی را به بیماری ها و مسائل و مفاهیم عصب شناختی و مغزی تقلیل و کاهش داده است.اما همانطور که یونگ متذکر می شود :" بیماری های روانی ،بیماری های مغزی نیستند و این منتج از ماتریالیسم دهه ی 1870 است که چنین تعصبی به بار آورده و مانع پیشرفت می گردد."(نقل به مضمون ص 88 کتاب رویاها ،کارل گوستاو یونگ ترجمه دکتر ابوالقاسم اسماعیل پور- انتشارات کاروان 1383 چاپ دوم ) فروید نیزبا این نظر که بیماری ها ومسایل روانشناختی را به مسایل عضوی ومغزی کاهش دهیم مخالف است."مهمترین فرض در تمامی نظریات روان تحلیل گری این است که در انسان،فرایندهای روانی ناهشیاری وجود دارند و این فرایندها علت برخی اختلالات معین هستند،به طوری که این اختلالات را نمی توان به عنوان نتیجه ی یک بیماری عضوی تبیین کرد.اختلالی که اولین بار نظر فروید را به این امر جلب کرد،فلج هیستریک بود:فقدان هر گونه علت جسمانی،همانند اختلالی درسیستم عصبی مرکزی،نشان می دهد که این اختلال،روانی است و ریشه ای «روان آزرده وار»دارد. فرویدبه همراه ژوزف برویر،درکتاب مطالعاتی در باب هیستری(1895)،ادعا کرد که چنین مواردی از هیستری،در حقیقت نتیجه ی وقایعی در زندگی بیمار هستند.یاد آوری وتولید دوباره ی این آسیب ها تحت هیپنوتیزم،به ناپدید شدن تدریجی این علایم هیستریک می انجامد.فروید و ژوزف برویر بارها این پدیده را ثابت کردند وهمین نظرفروید را به این سمت سوق داد تا ویژگی دیگری را مطرح سازد،که او بعدها آن را پایه واساس کل نظریه ی روان تحلیل گری توصیف کرد. این پدیده سرکوبگری نام دارد."پالمر- فروید ، یونگ و دین ص31ترجمه محمد دهگانپور-دکترغلامرضامحمودی) برتراند راسل چهار خصیصه برای بینش عرفانی قائل است:1- شهود و مکاشفه و الهام 2- وحدت و نفی تکثر 3- انکار واقعیت داشتن زمان 4- با نفی کثرت و با اشراق به وحدت مطلق رسیدن ، به اینجا منتهی می شود که همه چیز خوب است.در وحدت مطلق ، در درون کل، بدی و قساوت و ... توهمی بیش نیست.راسل می گوید:"به نظر من عرفان تام و تمام در مورد هر چهار مسئله در اشتباه است.(برتراند راسل،ص51،عرفان و منطق،ترجمه نجف دریا بندری) در مورد حقایق عالم مادی و علوم تجربی متعارف راسل درست می گوید و در عالم علوم تجربی هیچ یک از این چهار خصیصه وجود و واقعیت ندارند.این چهار خصیصه را نقل کردم تا نشان دهم که در علوم متعارف تجربی جینز نیز درست می گوید.اما آنچه راسل و جینز توجه نکرده اند این است که حقایق روانی وجود دارند که با این علوم متعارف قابل توضیح نیستند. یونگ معتقد است که حقایق روانی وجود دارند که توضیح یا اثبات یا انکار آنها به معنی مادی امکان ندارد.اما این حقایق روانی به اندازه ی امور و اشیاء مادی واقعیت و اصالت دارند.و اگر تناقضی بین امور روانی و روحی که در کتب مقدس دینی منعکس شده است با امور مادی وجود دارد، استقلال روح را از وضع امور جسمانی و مادی می رساند و مواجهه ی انسان را با هستی نشان می دهد. آنچه که راسل توجه نکرده است این استقلال روح از وضع امور جسمانی و فراتر رفتن یا عدم تابعت روح و روان انسان از قوانین علیت و زمان و مکان است." یونگ میگوید علائمی هست که نشان می دهد که دست کم قسمتی از روان آدمی تابع قوانین زمان و مکان نیست، و از طریق آزمایش های گوناگون این امر ثابت شده که روان آدمی گاه خارج از قانون زمانی – مکانی علیت عمل می کند.این مطلب واقعا صحت دارد،زیرا روح یا جان آدمی ، به سبب این که کمال می یابد نمی تواند یکسره از ماده پر باشد." روح آدمی قادر است دست به عملکردی بزند که اندامهای جسمانی در آن اصلا هیچ گونه دخلی نداشته باشند،چه هیچ اندام جسمانی نیست که بتواند بر فهم و ادراک اثر بگذارد. به همین دلیل است که روح عقلانی که به واسطه ی آن انسان به درک امور نائل می آید و می تواند از محدودیت ماده جسمانی اش فرا بگذارد،نمی باید آن طور که صورت های مادی نشان می دهند،یکسره در ماده فرو رود و بدان بیالاید.این نکته عملکرد عقلانی که در آن ماده جسمانی نقشی ندارد به اثبات می رساند. ...در قلمرو روح ،انسان از نوعی سکون و بی حرکتی برخوردار است،زیرا سکون شاخص عالی جوهر روحانی است ، بر خلاف جوهر مادی که ویژگی اش حرکت است. و از آن جا که زمان به حرکت متکی است ، موجودی رها و مستقل از حرکت، از زمان نیز رها است و همین در مورد جواهر روحانی نیز صادق است."(آنتونیومورنو- ص 223 یونگ،خدایان و انسان مدرن،ترجمه داریوش مهرجویی) نتیجه اینکه تمام پدیده های روانی را نمی توان به پدیده های مغزی و عصب شناختی فرو کاست و امور روحانی را به امور مادی تقلیل داد.ما با امور مادی به واسطه امور روحی و روانی است که رابطه داریم و آنها را می شناسیم ،در حالی که تنها امور روانی هستند که بدون واسطه ی چیز دیگری از جمله پدیده های مادی ،شناخته می شوند.یونگ نه تنها برای امور روحی و روانی این استقلال را از امور جسمانی قائل است که حتی عامل درک و شناخت امور مادی را امور روانی می داند:" حقیقت امر این است که تنها شکل وجود که ما مستقیمآ درک می کنیم روانی است،بر عکس ،به خوبی می توانیم بگوییم که علم ما به وجود جسمانی فقط قیاس صرف است،زیرا ما در باره ی ماده هیچ نمی دانیم جز این که یک سلسله تصاویر روانی از راه حواس وارد ذهن می شوند و ما به آنها وقوف حاصل می کنیم."(یونگ، ص 10 روانشناسی و دین-ترجمه فواد روحانی) مسئله ی دیگری که در کتاب جولیان جینز به آن توجه نشده است ، شهود معرفت شناسانه یا نقش غیر قابل انکار شهود و الهام در معرفت شناسی است. کمتر معرفت شناس علمی وجود دارد که نقش شهود را در شناخت انکار نماید. فیلسوفان علم و معرفت شناسانی نظیر راسل و پوپر برای شهود در معرفت شناسی نقشی قاطع و تعیین کننده قائل هستند.هر چند خطر یقین را در شهود گوشزد می نمایند و ما را از جزمیت و دگماتیسم معرفت شناسانه ی آن برحذر میدارند و بر خطای آن نیز صحه می گذارند و آن را مافوق عقل نمی دانند و معتقدند که حاصل شناخت شهودی باید تن به داوری عقل بدهد تا صدق و کذب آن معلوم شود.جینز معلوم نکرده است که آیا هر نوع کشف و شهود و الهامی مطلقآ اسکیزوفرنی و پدیده های مشابه آن است یا خیر؟حتی اگر بین نقش شهود دینی و الهام علمی تفاوتی باشد- یا در ساختار و عملکرد یا درنتایج حاصله - جینز این تفاوت و تمایز را نشان نداده است. آیا در شهود علمی ساختار و عملکرد مغز چون شهود دینی و مانند افراد اسکیزوفرنی ، از حالت طبیعی خارج و فرد دچار توهم می شود، یا اینکه شهود علمی با شهود دینی تفاوت دارد ؟چگونه با فرض تشابه عملکرد مغز در شهود دینی با افراد اسکیزوفرنی می توان همه ی خلاقیت های دینی و عرفانی و ادبی را تحت نام و عنوان توهم و بیماری شیزوفرنی یک جا رد و انکار کرد؟ آیا افراد اسکیزوفرنی که مرکز توهمات نیم کره راست آنها به طور غیر طبیعی فعال و بر نیم کره چپ غالب می شود ، خلاقیت دینی و علمی و هنری و واقع نمایی دارند،یا خیر؟ اگر ندارند چگونه خلاقیت های دینی و علمی افرادی که تحت نام یا ادعای شهود ، محصولات و دست آوردهای بزرگی برای بشریت به ارمغان آورده اند را می توان به عنوان توهم و اسکیزوفرنی رد نمود؟از طرق مختلف تلاش بی حاصل زیادی کردم تا از یکی از افراد تیم ترجمه بپرسم که آیا بهتر نیست بجای توهم در این مورد خاص به تخیل خلاق معتقد شویم و فقط تشابه کارکرد مغز اسکیزوفرنی ها را با تسخیر شدگان نبینیم و تفاوت ها را هم نیز نگاه کنیم و حاصل و نتایج و دست آوردها را نیز به حساب آوریم؛ آیا با واقعیت عینی و تاریخی منطبق تر نیست؟ می شود گفت جولیان جینز این واقعیت را تا حدودی پذیرفته و می گوید :" نیم کره راست که در هزاره های پیش منشأ توهم های قدسی بوده است ،امروز نیم کره ای شناخته می شود که خلاق تر و فضایی تر است و مسوولیت تصویر سازی ذهنی زنده را بر عهده دارد ."(جینز،صص118-117ترجمه دکترشیوا دولت آبادی)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1390ساعت 0:41  توسط   |